ددرس‌گفتارها

[صدای محیط] جلسه بیست و سوم از درس جهاد اکبر استاد آبدینی، نوزدهم تیرماه.

السلام علیکم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

اللهم کل ولی کالحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عینا حتى تسکنه ارضک طوعا و تمته فيها طویلا.

انشاالله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.

صلواتی سرداری مرحمت کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

من باز معذرت می‌خوام امروز هم هرچه جای پارک گشتم امروز جا نبود حتی این زیر پل هم پر بود.

ما هم همین مشکل رو داریم.

آره دو روز دو، دو دور زدم تا بالاخره آوردم کلید دادم دست این بنده خدا نگهبان اینجا گفتم من جا پیدا نکردم دیگه.

ببخشید خلاصه.

بسم الله الرحمن الرحیم.

بحثی که در جلسه‌ی گذشته در محضرش بودیم بحث شوق و طلب بود که در سیر و سلوک الی الله پس از وادی یغظ و توبه وارد وادی شوق و طلب و حرکت می‌شد انسان.

در جلسه‌ی گذشته بحث از اینکه حقیقت طلب چیست؟

درد و سوز طلب چیست که باید انسان درد و سوز طلب را داشته باشد؟

دوام طلب چقدر سخت است؟

و شیطان حتی اگر راضی بشه بر اینکه در وجود انسان طلب ایجاد بشود راضی نخواهد شد بر اینکه این طلب دوام داشته باشد و قطعاً راه‌های خودش رو برای کسی که مردانه در وادی طلب و دوام طلب قدم گذاشته تمام وسوسه و قدرت خودش رو به کار خواهد گرفت تا این دوام شکسته شود.

حتی در بعضی از نقل‌ها وارد شده که شیطان کار اخیر رو بهتر رو جلو راه انسان قرار میده تا از-- انسان از اون خیر با دوام دست برداره.

خیر با دوام، خیر با دوام.

خب آدم وقتی جلو راهش اخیر قرار بگیره بهتر از اون قبلی قرار بگیره میگه خب این بهتره پس از اون دست بردارم تا به این بهتر دست بزنم.

منتها شیطان محاسبه کرده که خیر با دوام برای شیطان سخت‌تره تا اخیر که بی‌دوام باشد.

انسان رو از اون خیری که دوام داشت عمل با دوام منصرف بکند به عملی که بهترم هست.

سلام علیکم.

اما اون دوام رو ندارد.

لذا اینم جزو وسوسه شیطان گاهی که آدم یه کار بهتری جلو راهش قرار می‌دهد که از اون کار با دوام قبلی چیکار بکند؟

دست بردارد که جای یکی از این‌ها اگر باشد این از اون وسوسه الهی شیطانه.

یعنی با عمل صالح انسان رو ساقط می‌کند نه با عمل ناسالح.

منتها عمل صالحی که توش دوامش چی شده؟

دوام نیست.

تا اراده این محکم نشه تو اون کار.

چقدر ظریفه.

لذا در تعبیر روایت این است که قلیل يدوم خير من كثير لا يدوم هم ناظر به همین است.

كثير یعنی کار بیشتر، عمل بیشتر اما عمل بیشتری که دوام توش نیست.

لذا باید انسان برای اینکه دوام طلب توش شکل بگیرد بر قلیل يدوم چی داشته باشد؟

تمرکز و استمرار داشته باشد.

بر یه کار کم با دوام تو سیر و سلوک، کار کم با دوام مهم‌تر از زیاد بی‌دوام است.

لذا خود این استمرار در طلب، این استمرار یکی از اون در حقیقت مسائل دقیق و عمیقی‌ست که شیطان رو زمین می‌زنه به نحوی که شیطان دستش از سر این کوتاه می‌شود.

پس نگاه نکنیم که شدت کار رو نگاه بکنیم دوام کار را.

پس اگر کاری رو در طلب آغاز می‌کنیم، دوام جزو اون مسائل مهم کار است.

خب تا بحثی رو رسیده بودیم که...

[زنگ موبایل] به بحث قرآن رسیدیم اگر اشتباه نکنم.

درسته؟

طلب در قرآن کریم.

درسته؟

مرگ از خود.

بله دیگه مرگ از خود و این‌ها دیگه حالا اونا وقتشم دیگه گذشت که بحث مهمی بود که هجرت از خود و بعد می‌رسد به خلاصه بحث مرگ از خود که اون تو مباحث قبلی بود که دنبالش ایشون البته بحث‌های دیگه‌ای رم آورده‌ها.

یه نکته‌ای مونده بود که اون نکته هم جالبه که عرض بکنیم خدمتتون.

یه قصه‌ای رو نقل می‌کنه ایشون.

قصه‌ی سلی-- قصه حضرت سلیمان رو و حکمیتش بین باد و پشه را.

پشه میاد خدمت سلیمان.

خیلی زیبا مثنوی اینو به شعر کرده.

خیلی زیبا و جزو اون دقایق سلوکه که با قصه بیان شده.

اونم قصه‌ی بین پشه و باد پشه میاد پیش سلیمان میگه تو که حالا همین رو به شعر اینجا هم قسمتهاشو آورده.

شما که حاکم عادل بر همه عالم هستی من شکایتی دارم از شاکیم از باد.

خب سلیمان نبی هم می‌فرماید که خدا به من امر کرده هرکی شاکی بود اون کسی هم که ازش شکایت کرده اگر میخوای حکمت عدل باشه حاضر کن.

اونم بیاد دوتایی باشن.

اون کسی که شکایت شده ازش با شاکی هر دو باید در محاکمه باشن.

میگه خب اگر این حکم عدله باد پشه میگه خب باشه.

سلیمان هم باد رو صدا می‌زند و باد هم امر سلیمان رو اطاعت می‌کند.

تعبیر این است که باد چون بشنید آمد تیز تیز پشه بگرفت آن زمان راه گریز.

وقتی که باد آمد پشه چی شد؟

بعد به سلیمان میگه پس سلیمان گفت کی پشه کجا؟

باش تا بر هر دو من رانم قضا.

این اومده که تازه من حکم بکنم اینجا.

گفت ای شاه مرگ من از بود اوست.

خود سپار-- خود سیاه این روز من از دود اوست.

روزگار من سیاهه از دست او.

من اومدم اینجا شکایت بکنم که هرجا باد باشه من نیستم.

شاکیم از دست باد که هرجا باد باشه پشه نیست.

دیدید شب‌هایی که یه موقعایی نسیم داره باد داره دیگه اون موقع پشه تو جایی که باد میاد حالا یه جایی ساکنه پشه میره اونجا که ساکنه خودشو امن قرار میده.

تو خونه‌ها بیشتر می‌شناختی باد میاد چون تو خونه باد نمیاد بیشتر.

ای او چو آمد من کجا یابم قرار؟

که برآرد از نهاد من دماغ.

خیلی ب-بیان زیباییه.

بعد این باد اون جذبه‌های الهی‌ست.

و اون پشه اون جان ماست.

اون خود ماست.

که اگر اون جذبه‌ها آمد خودی ما می‌رود.

نمیشه پشه باشد با وجود جذبه‌ها.

اگر دیدیم پشه هست خودی ما هست معلومه که چی هستش؟

جذبه‌ها با ما رابطه برقرار نکرده.

ما رفتیم یه گوشه‌ای خزیدیم که باد به ما نخورد.

از معرض باد خودمون رو دور کردیم.

خیلی تعبیر زیباست.

باد نفحات است.

تعبیر الا ان في ایامکم نفحات.

نفحه یک نسیمی‌ست که انسان رو جذب می‌کند.

میگه در طول دوران زندگی شما خدا نفح‌هایی دارد، جذبه‌هایی دارد که این‌ها نسیم جذب الهی هستند.

که این‌ها میان این پشه وجود ما را که اون مقاوم در مقابل باد مقاومت ندارد این پشه خودشو می‌خزد در یه جایی که باد نباشد، جذبه نباشد، نفحه نباشد.

الا ان في ایام دهرکم نفحات.

الا فتعرضوا لها.

خودتون رو تو معرض او قرار بدید.

فتعرضوا لها یعنی خودتون رو تو معرض او قرار بدید.

تو معرض او قرار بدید یعنی چی بشه؟

یعنی اون خودیتون، خواست‌های خودتون، اون چیزی که مربوط به شما میشد رو باد ببرد.

این جذبه آخه این جذبه‌ها اونا رو می‌برد.

آمدن این نه میاد او رو یواش یواش نه اصلاً آمدن او نبودن این است.

این تصویری که حالا ایشون مفصل آوردش تو مثنوی هم مف-- این تازه خلاصه مثنوی آورده.

من سه بیتشو براتون خوندم.

این چهار بیتشو خوندم.

این تمام جریان رو تو مثنوی حتماً رجوع کنید که پشه آمد از حدیقه وز گیاه.

از سلیمان نبی شد دادخواه.

بعد شروع میکنه قصه رو.

بعد بعد از اینکه قصه رو نقل میکنه نتیجه می‌گیرد.

میگه همچنین جویای درگاه خدا.

چون خدا آید شود جوینده لا.

اونی که جوینده خداست هر جا خدا بیاد یعنی امر خدا.

این شده لا یعنی هیچ.

چقدر زیباست.

همچنین جویای درگاه خدا.

چون خدا آید شود جوینده لا.

گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست.

یعنی وقتی کسی رو با خدا رابطه پیدا کرد بقا اندر بقاست.

اما لیک از اول بقا اندر فناست.

چقدر عالیست.

اول وجود خودیشو از خودش میگیره.

اون خودیشو ازش گرفت فناست.

اما این بقاست که باقی شد به چی؟

ما عندکم ينفد.

اونی که پیش شماست فانی‌ست.

و ما عند الله باق.

ما عندکم او خودی ماست.

او فانیه.

او رو از ما میگیره.

فانی شدن این اگر هسته می‌خواد درخت بشه باید چی بشه؟

باید چی بشه؟

باید از هسته بودنش بشکافه.

باید پوسیده بشه.

این جلد کنده بشه تا جوانه بزنه.

درسته؟

این خیلی زیباست که سنت الهی‌ست.

که باید هستی قبلش رو از دست بده تا به مرتبه بعد برسه.

ما می‌خوایم این باشه دست بهش نخوره اونم بیاد.

میگه خب نمیشه این.

این نمیشه که هم من باشم با تمام خودیم هم خدا باشه.

نمیشه دیگه.

خیلی زیباست.

ببینید چقدر بلیغ است در بیان و چقدر بیان فطری‌ست.

مثنوی او چو قرآن مدل هادی بعضی و بعضی را مذر شیخ بهائی میگه من نمیگویم که آن عالی جناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب.

چقدر زیبا.

میگه من نمیگم شیخ بهائی میگه.

میگه من نمیگم مثنوی کتاب خداست.

من نمیگویم که آن عالی-- شیخ بهائی ها عالم بزرگوار.

یه آدم ساده نگفته ها.

من نمیگویم که آن عالی جناب هست پیغمبر ولی دارد کتاب.

مثنوی او چو قرآن مدل هادی بعضی و بعضی را مذل.

ببین چقدر بیان سحرآمیزه.

زیباست.

قصه رو میاره.

اگر کسی دنبال زبان تمثیل است که بخواد معانی رو صورت بده، اون حقایق رو تو یه صورت دربیاره شکل بده.

به خصوص هنرمندا.

مثنوی بالاترین کتابی‌ست که تونسته حقایق رو شکل بده.

یعنی الان همینجا ببین آمدن احکام الهی و اوامر الهی و رفتن من رو با قصه‌ی پشه و س-- به اصطلاح باد چی کار کرده؟

صورت داده.

بعد اومده ازش نتیجه گرفته که خدا که میاد همه چی لاست.

خیلی زیباست.

همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند.

پناه بلندی و پستی تویی.

ندانم چه ای.

هرچه هستی تویی.

هرچه هستی نه.

به اصطلاح یعنی هرچه هستی‌ست.

هرچه هستی به قول آقای از آیت‌الله حسن زاده گفت این هستی که میگین بکشید از اینور تا همه هستی رو بکش شامل بشه.

ندانم چه ای.

هرچه هستی تویی.

نه این توی اون توی وا.

اون هستی مطلق که دیگه چیزی در حقیقت ظهوری از او خارج نیست.

که خب با این نگاه حال کاوmd پیش وجهش هست و نیست.

کل شیء هالك الا-- یعنی تعبیر همون تفسیر.

حال کاوmd پیش وجهش.

وجهش هم کل شیء هالك الا وجهه آیه قرآن.

حال کاوmd پیش وجهش هست و نیست.

هستی اندر نیستی خود ترفه‌ایست.

هستی در نیستی.

رفتن خودش هستی و بقا باشد.

نبود خودش بود و بقا باشد.

چقدر این که هستی اندر نیستی خود ترفه‌ایست.

این حرف جدیدیه.

این که آدم بگه هستی در چیه؟

در نیستی؟

منتها کدام نیستی؟

نیستی خود.

هستی کدام هستیه؟

هستی الهی.

هستی ما عندکم ینفق و ما عند الله باق.

اون عند الله.

این فنای کل شیء هالك الا وجهه و وجهه او با فنای این همراهه.

هستی با نیستی.

اندر این محضر خردها شد ز دست چون قلم اینجا رسید.

چون قلم اینجا رسید و سر شکست.

دیگه قلم اینجا نمی‌تونه حرف بزنه.

اینجا ش-- مقام شهود است و رقیة است.

خب این بالاخره شقتن هدرد ثمه قررد.

دیگه دور شدیم از خلاصه بحث.

اما خب طلب تا اون رفتن خودی و این که باید از این خودی هجرت کرد و بعدم موت این خودی تا رسیدن به اون هستی الهی و اون ما عند الله باق.

اون جن-جنبه یل ربی اشیا.

جنبه وجود ارتباطی اشیا با خدا.

او باقی می‌ماند.

بعد می‌فرماید که ما ظلمات وجودمون خیلی وحشتناکه.

ولی آنچنان غافلیم که اصلاً این وحشت رو احساس نمی‌کنیم.

اگر چشم انسان باز بشه و ظلمت‌های خودشو ببینه که ببینه این حدی که بهش خورده تو معصیت، تو نقص، تو غفلت چی هست؟

مثل کسی می‌مونه که تو یه بیابان برهوتی که هیچ مسیر رو نتونه تشخیص بده کجا باید بره؟

از کدام راه باید بره؟

کجا زادی به دست بیاورد؟

کجا آرامشی پیدا بکند؟

نه دوستی باشد، نه کسی باشد.

رهای رها در یک بیابان عظیم که هیچ جانب افقش علامتی برای هدایت توش دیده نشه.

میگه اگر کسی ظلمات خودش رو ببینه چقدر اون حالت وحشتناکه که ببینه هیشکی نیست و این تنها مونده و راهی به هیچ جا نداره و لحظه به لحظه است که رو به هلاکت بره.

میگه ظلمات نفس انسان تو وادی سرگردانی و تیه اینجوریه.

تو س-- وادی اون رها بودنش، غفلت‌هاش.

لذا کسی که لحظه‌ای غفلت بشه براش اگر اون حقیقت غفلت خودش رو ببینه اینجوری می‌گریزد.

اینجوری وحشت می‌کنه از غفلت.

ولی ما هم با غفلت خوشیم.

خودم رو میگم.

یعنی اگه یه موقعی حال ذکری داشته باشیم اون موقع یه قدر توجه-- چطور مثلا حال ذکری؟

تو غفلت عادت کردیم تو این وادی تیه و سرگردانی خوشیمون تو همون تیهه.

چون نمی‌دونیم تیه چیه.

مثل یه کودکی که بذارنش توی بیابان، رهاش کنن برن، پدر و مادر ول کنن برن.

این بلند میشه نمی‌فهمه که تیه چیه.

حالا اگرم گریه‌ای می‌کنه، گریه می‌کنه که کسی رو پیدا بکنه.

نمی‌فهمه اینجا دیگه هیشکی نیست.

ممکنه ساعت‌های دیگری این هم چی بشه؟

طعمه‌ داد و گرگ بشه.

نمی‌تونه اصلاً اینو توجه کودکی بچه توجه نداره.

اگرم وحشت کرده وحشت‌ش اینه حالا کسی چت نیست.

دیگه حالا مثال نزنیم به حیوان که رها بشه توی بیابون یه گوسفند تا گرسنش نشده خیلی نگرانی ندارد.

نگاه می‌کنه افق رو می‌بینه هیچ‌چی نیست، هیشکی نیست.

اما تا گرسنش نشده همونجا مشغوله بالاخره یه بع بع کردنی هست تا بگذره.

وقتی گرسنه شد دید غذا نیست تازه نگران می‌شه اون وقت.

بعد که گرسنه‌تر شد یه خرده این ور اون ور می‌زنه.

وقتی نه تمام شد.

ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت.

ببین ما وضع‌مون اینجوریه چون اطلاع نداریم که کجا قرار گرفتیم، دنیا کجاست، غفلت چیه؟

لایه‌های موهش و وحشتناک خودمون رو نمی‌شناسیم.

ما عندکم ينفع تمام شدنیه یعنی همین بیابان.

اگر کسی اون جذبه‌ها که گاه گاه وارد می‌شه که علائم هدایت و رفتنه رو غفلت کنه، نگاه نکنه، توجه نکنه بهش و از این بیابان حرکت نکند، اونا بیاد و بره دیگه هیچ علامتی در کار نیست.

این تو این وحشت باید چی بشه؟

بماند تا بمیرد.

این خیلی خلاصه ظلمات وحشتناک نفس و مراتب نفس و غفلت‌ها و گناه اینجوری‌ست.

اما ما نمی‌بینیم اینجوری.

کی می‌بینه؟

اگر کسی چشمش باز باشه ما رو الان نگاه بکنه می‌فهمه چقدر ظلمات.

لذا اگر پیغمبر اکرم اینجوری دل می‌سوزوند برای مردم، برای هدایت‌شون مال این بود مثل یه چوپان مهربانی که می‌دونه اگه این گوسفند جا موند، این گوسفند دیگه راه پیدا کردن راه براش مقدور نیست.

چه جور پیغمبر می‌دود این ور اون ور؟

چه جور پیغمبر اینگونه دل می‌سوزاند برای مؤمنین، برای غیر مؤمنین که جا نمونند.

کسی اینجا عقب نماند که اگر جا موند و عقب موند دیگه تو این وادی وحشتناک و ظلمت.

حالا من اون بیابون رو ترسیم کردم.

شما اون بیابان وحشتناک تنهایی بی‌افق رو ببینید شبم باشد، شبم باشد.

هیچی دیگه چیه؟

اونم شب ابری تیره که ستاره‌ای هم انسش نباشد.

شب تیره که ظلمات بعضها فوق بعض.

که اگر دستش رو تعبیر قرآن، اگر دستش رو در بیاره جلوی چشمش بگیره لم یکد یراها حتی انقدر ظلمت شدیده که دستش رو نمی‌تونه ببینه.

جلوی چشمش دستشه تو این ط- تاریکی نمی‌تونه دستش رو ببینه.

یعنی انقدر ظلمت شدیده که دست به این نزدیکی جلوی چشم انسان دیده نشه.

حالا حساب کنید که روز دیده بود این افق بی‌نهایت بیکران تحیر رو شبم شده.

این علاوه بر اون ظلمات عالم دنیا معصیت و غفلت هم حاصل شده که شبشه.

شب کردن اون ظلم، شب کردن اون ظلمات قبلی یعنی اون تیه و سرگردانی باز معصیت شبم می‌شود.

حالا چه کار بکند دیگه؟

این چقدر وحشت شدیدتر می‌شه برای انسان.

خب اگر انسان اون ظلمات وحشتناک خودشو ببینه و تراکم این ظلماتو ببینه، اون موقع می‌فهمد که وادی طلب و شوق و حرکت در وقت جذبه چقدر براش لازمه.

کسی که مبتلا شده باشه این حالتو دیده باشه، یه علامت کوچکی ببیند، چطور توجه می‌کند.

ماها علامت‌های بزرگم می‌بینیم چون این رو ندیدیم توجه نمی‌کنیم.

من یه جایی توی دانشگاهی خیلی سال پیشه شاید مال مثلاً سال هشتاد باشه مثلاً هشتاد بله قبل هشتاد باشه هفتاد و هشت، هفتاد و نه بود اینجوری تو ذهنم میاد.

در مورد یغز صحبت می‌کردم.

خیلی سال پیش بود.

تو دانشگاه این الان میگن خوارزمی.

تربت معلم، کرج، حصارک.

اونجا دانشگاه بزرگیه.

اونجا دارم در مورد یغز صحبت می‌کردم.

ماه مبارک رمضان بود.

اینا زمستان بود.

چیلر به اصطلاح این گرم‌کننده دانشگاه چیلر میگن چی گرم‌کننده‌ش خراب شده بود.

اونجا هم خیلی سرده از تهران هم سردتره.

حصارک تو کوه تقریباً یه خرده دامنه‌ست.

بعد دیگه دیدن نمی‌تونن بچه‌ها رو نگه دارن.

بچه‌ها هم تظاهرات کردن.

حالا تظاهرات‌شون هم خلاصه زی-- جالب و بامزه بود و خودش یه قصه‌ای داره.

حالا اون بماند.

تظاهرات‌شون این بودش که مثلاً تظاهرات‌های [خنده] حالا این برای رفع خستگی‌تون میگم.

تظاهرات‌هایی مثلاً راه می‌افتادن میرن مثلاً به سمت یک جایی که مرکز و محوره دیگه.

حالا تظاهراتی که اینجا راه انداخته بودن پسرا تظاهرات کردن راه افتادن اومدن دور خوابگاه دخترا طواف می‌کردن.

خلاصه شعار می‌دادن که مثلاً باید تعطیل بشه.

بعدم دخترا هم جواب می‌دادن از تو خوابگاه به تظاهرات اینا.

حالا دیگه بعد تعطیل شد.

تعطیل که شد حالا اون خودش یه قصه‌شه جالب و شعارهاش و چی بودن بماند.

بعد تعطیل که شد خب حصارک با شهر یه خورده فاصله داره دانشگاه.

بچه‌ها اتوبوس معمولاً می‌اومد عصرها سوار می‌کردن می‌بردن.

خب اکثراً نمی‌رفتن بیرون و بیان تو دانشگاه.

اما حالا تعطیل شده همه می‌خوان برن.

اتوبوس‌هام تعدادش کمه.

باور بکنید من نزدیک ظهر بود داشتم می‌اومدم برم مسجد.

حالا می‌دونستم بالاخره یه عده‌ای بالاخره حالا دیرتر میرن چند روز هستن بعد میرن.

این صحنه خیلی صحنه زیبایی بود.

شاید یکی از زیباترین صحنه هایی بود که من تا به حال دیدم.

هیچ موقع از ذهنم نمیره.

دیدم این اتوبوس های آخری که دارن میرن این بچه ها ساک‌ها به کول.

این سیصد و دوها، اتوبوس‌های سیصد و دو بنزهای قدیمی رو دیدید که هنوز هم گاهی هستند.

این سیصد-- سپری نداره.

یعنی واقعا سپرش دیدید که سپر نازکیه چسبیده به ماشین چیزی نیستش که مثل سپر ماشین‌های دیگه نیست که جای پا داشته باشه.

این بچه‌ها نوک پاهاشون رو به این سپره گیر داده بودن.

دستشون رو یکی دیگه گرفته بود.

این ماشین که داشت می‌رفت، رفتن و کندن قشنگ معلوم بود.

یعنی اگر کسی بخواد بره دنبال این نیستش که یه صندلی پیدا کنه بشینه راه بیفته بره که.

دنبال این بود که یه جا پا کوچولو اگر عزم بر رفتن و طلب رفتن باور به رفتن باشد، انسان خطر رفتن هم تحمل می‌کرد.

یعنی هر لحظه ممکن بود که این‌ها بیفتن.

واقعا از دست-- یعنی اینقدر خطرناک.

من همینجور وحشت این که نکنه این‌ها بیفتن.

اشک هم درآمده بود در رفتن.

یعنی دیدم اگر صحنه رفتن و طلب رو خدا می‌خواست ترسیم کند، می‌خواست صحنه رفتن رو ترسیم کند از این زیباتر نمی‌شد.

که نشون داد یه گوشه پا باور بکنید یه پاش آویزون بود، یه پاش نوکش رو اونجا بود، دستش رو یکی دیگه گرفته بود، ساک هم تازه رو کولش.

یعنی دست آزاد هم نبود این ساک هم رو کولش.

بعد نه یه نفر اینجوری در ماشین که یه محوطه‌ کوچیکیه از همه اطرافش و این سپر پشت ماشین و دست و یکی-- اصلا نمی‌شد.

هرچی الان می‌خوام به شما بگم این تصویرش در رفتن و حرکت چجوری می‌شه که باور به اینکه رفتن اینه.

[صدای محیط] قطارهای هندوستان دیگه.

بله؟

هندوستان قطارها هست دیگه.

حالا به قول آقا قطارها اون‌ها دیگه عادت به این رفتن دارن.

ولی این دیدن اینکه رفتم خلاصه تو مسجد برای ساعت عده‌ای بودن هنوز.

باور کنید گفتم دیگه حرف نمی‌خواد.

گفتم من یازده روزه دوازده روز اینجام دارم دوازده بار ه-- یقظه و بیداری و حرکت حرف زدم.

امروز شما نشون دادید حرکت یعنی این.

گفتم ببینید اونایی که رفتن رو دیدید.

همه داشتن-- چون وقتی بود که همه داشتن می‌رفتن مسجد همون لحظه بود این آخرین اتوبوس‌ها داشت می‌رفت.

گفتم رفتن یعنی این.

اگر باور داریم که باید بریم، یقین داریم که باید بریم، دیگه نباید صبر کنیم تا یه جای پای محکمی، صندلی، شرایط مناسبی به مقداری که انسان یقین کند باید بره، باور کند اگر بماند تا فردا باید بماند تا فردا دیگه ماشینی خبری نیست.

مگر پیاده گزب کنه چقدر مسیر رو بخواد برود یا هزینه کند که چقدر باید هزینه کند.

اگر بدونه هزینه بردار نرفتن امروزش، اون وقت با تمام وجودش حرکت می‌کند.

این حرکت کردنه.

برای ما این صحنه‌ها پیش نیامده که جای پا پیدا کرده باشیم.

یه نفحه جذبه الهی آمده باشد اما ولش کردیم.

این کسی که اینجور خودشو گیر داده می‌دونه این جاپا رو یه ذره شل کنه چی شده؟

با سر خورده زمین.

پی رو به تنش مالیده که رفته.

می‌دونه خطرناک هم هست اما می‌دونه نرفتن ضررش از این بیشتره براش.

این وادی هولناک منه که اگر آدم بدونه بماند اینجور تی و سرگردانی و از دست دادن فرصت‌هاست.

لذا حرکت کردن‌های ما سر سیریه.

حالا اگه ماشین بود دیدین ماشین هم راه نمیریم بازم.

چون ضرورت حرکت و رفتن برامون محقق نشده.

این واقعاً صحنه تصویرش حالا باید ببینید بالاخره این صحنه رو که تصویر بر اینکه این بچه‌ای که سر کلاس صندلی هم براش می‌ذاشتن حوصله نداشت بیاد سر کلاس بنشینه درست رو صندلی خوب.

اما حالا می‌دونه رفتن یعنی این، اینجوری کنده و رفته.

از این بهتر نمیشه دیگه.

چیکار کرد؟

تصویر رفتن رو کرد.

ضرورت رفتن، حال رفتن.

این تصویره دیگه.

لذا بعضیا خیلی حالشون [مکث] آماده انقلابه.

یه کیفی دست کسی می‌بینن، یه بخشه و ساکی می‌دیدن منقلب می‌شدن به رفتن.

من یه عکسی داشتم از یه کسی.

یکی از-- نشون یه کسی زدم عکسی بخششو بسته بود نشسته بود آماده حرکت بود.

آه یه کسی اینو دید آنچنان زار زار گریه می‌کرد.

یعنی اصلا دلش هوایی بود به رفتن.

اگه یه چیزی می‌دید که بوی رفتن توش داره میده، بی‌قرار می‌شد.

بی‌قرار.

این خودش اون نگاهی به عالم می‌شه که عالم انسان رو راه می‌ندازه.

اینم خودش همین یه جذبه‌ست.

یعنی جذبه‌های ربوبی اینجوری نیست که چشمامونو هم بذاریم بعد بیاد تو ذهن ما بعدم خلاصه یه دفعه حالمون منقلب بشه.

جذبه‌های الهی همین وقایع روزمره است که داریم می‌بینیم.

بهترین درس هست.

حتی گاهی کارهایی که بعضیا خطاءاً انجام میدن دا پیام داره برای ما یه درسه توش درسای عظیم.

خیلی زیباست حالا رو این بالاخره خب اینم که بحث مهمی‌ست که هستی اندر نیستی خود تر فی نیست که اینا جمع میشه با همدیگه.

اگر پس هر مقداری که از خودمون چشم‌پوشی کردیم و گذشتیم به همون مقدار بقا پیدا کردیم.

به هر مقداری از خودمون نیست شدیم به همون مقدار بقا پیدا کردیم.

در یه امر از خودمون نیست شدیم، در یه امر بقا پیدا کردیم.

به خدا تبارک و تعالی اطاعت امر او کردیم.

پس گذشتن از خود از گذشتن خواسته‌های خود شروع میشه، اراده‌های خود شروع میشه به بالاترش کشیده میشه.

خب بعد ایشون شروع می‌کنه طلب در قرآن کریم.

طلب در قرآن کریم میگه بعضیا فکر می‌کنن طلب تو قرآن چرا نیامده؟

میگه کجای قرآنه که توش طلب نباشد.

بعد بعضی از آیات رو اینجا میاره میگه اصلاً نه فقط قرآن همش بیان طلب است بلکه اسوه های طلب رو هم توش دائماً ذکر کرده.

یعنی در قرآن همش ذکر طلب است و اسوه های طلب.

بیش از به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی بیش از دو هزار و دویست آیه قرآن مربوط به حرکت انبیاست و مقابله کفار و مشرکین و دیگران با اون‌هاست که این‌ها در مقابل، مقابل اون‌ها مجاهدت کردن و وایسادن تا طلب‌شون.

دعوت مردم به اینکه بیان به سمت هدایت، طلب این است که خود شاملش رو من شاملش رو که داشتیم حرکت بدهد.

می‌بینه مردم متوقف‌اند.

می‌بینه مردم ایستادن تو این وادی ضلالت و ظلمت.

می‌خواد حرکت بده.

هم خود نبی حرکت کند هم دیگران را حرکت.

من شامل اون بحث اول من جامعه‌شه.

می‌خواد ح-- همش همین است.

دل می‌سوزاند، مـ-مناظره می‌کند، گفتگو می‌کند.

میگه ابراهیم خلیل سلام الله علیه می‌رفت در حقیقت تو بین مردم حرف می‌زد، می‌زدنش.

نوح نبی آنقدر می‌زدنش از هوش می‌رفت.

آنقدر می‌زدنش از هوش می‌رفت.

جسد بی‌جانش رو که فکر می‌کردن دیگه مرده‌ست می‌آوردن می‌ذاشتن جلو در خونه‌ش.

بعد ابراهیم بعد مدتی به هوش می‌آمد بعد از زدن‌ها.

بعد شروع می‌کرد که خدایا قوم من رو ببخش.

این‌ها نمی‌دانند.

انهم لا يعلمون.

می‌زدنش تا پای جان که فکر می‌کردن مرده می‌آوردن می‌ذاشتن در خونه‌ش که اینو بگیرن دیگه از دستش راحت باشن دفنش کنید.

بعد این بعد-- روایت دارد‌ها.

بعد مدتی به هوش می‌آمد.

وقتی به هوش می‌آمد می‌گفت خدایا این‌ها رو ببخش.

این‌ها انهم لا يعلمون.

بالاتر از این طلب جدی‌تر از این طلب که اینجور حرکت می‌خواد بده، راه بندازه.

اینا رو م-- از توقف‌شون از ظلمت‌شون دربیاره.

بعدش اون شروع می‌کنه آیاتی رو ذکر می‌کند در اینجا که از جمله این آیه شریف است که بسم الله الرحمن الرحیم.

همین آیه‌ای که برای بیدار شدن در شب‌ها که ساعت زنگی بهش میگن که سـ-زنگ ساعت است که آخر سوره کهف "قل انما انا بشر مثلکم یوحى الی انما الهکم اله واحد فمن کان یرجو لقاء ربه" هر کسی که یرجو، "یرجو لقاء ربه" یعنی چی؟

امید دارد به دیدار خدا.

لقاء رب را.

یعنی طالب است.

"فمن کان یرجو لقاء ربه" کسی که امید دارد دیدار رب را، لقاء رب را "فلیعمل عملا صالحا ولا یشرک بعبادة ربه احدا".

خیلی زیباست این آیه.

بیانش هم خیلی عالیه ولی وقت نیست، فرصت نیست چون دیگه امروز هم ما [اه] خیلی وقت رو در حقیقت رفتیم تو یه حالات دیگری از این وقت غافل شدیم.

[اه] این آیه شریفه خیلی آیه شه.

"فمن کان یرجو لقاء ربه" خیلی بشارت است.

خدا رحمت کند هسته آیت‌الله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی رو.

ایشون تو کتاب لقاء الله اولین فصل لقاء الله و بحث لقاء الله مال این است که یه عده سطحی نگر ظاهری گرا میگن لقاء رب یعنی چی؟

رفتن به سوی خدا به چه معناست اصلاً؟

بلکه بالاتر.

محبت خدا بی‌معنی‌ست.

محبت خدا یعنی ما فقط باید عبد باشیم.

عبدم باشیم نه اون عبودیت.

نه میگن از-- ما چه ربطی ما با خدا داریم؟

ما خدا میگه این کارو بکن میگیم چشم فقط همینه.

یه موقع هست اینو به عنوان عبودیت محض می‌بینه انسان میگه بحثه.

اما اینا نه، میگن راه بسته‌ست.

راه یعنی چی؟

مقصد و مقصود یعنی چی؟

چه ارتباطی‌ست بین بنده و خدا اصلاً؟

چرا فقط او میگه مثل امر می‌کنم تو هم بگو من انجام میدم.

ایشون یه فصلی رو آورده که لقاء الرب غایت و مقصود است.

محبت خدا اصلاً وارد شده و ممکن است.

اصلاً همه ما مجبول و مفتور بر محبت خداییم.

همه هرچی که می‌بینیم دلمون یاد او را می‌کند چون مرتبط بودیم.

"الست بربكم" بوده.

لذا اینجا "فمن كان ی--" اون بابو حتماً ببینید.

یعنی اون بابی که این آیاتو آورده و بیان کرده روایتو آورده بسیار باب عظیمی‌ست در پیدا کردن مقصد و ارتباط، نحوه ارتباط.

بسیار مهم است اون باب اول کتاب لقاء الله حتما دوستان بخونن.

"قل انما انا فمن کان یرجو لقاء ربه" اگر کسی امید دارد لقاء رب را، دنبال این است پس باید مجاهده کند.

"فلیعمل عملا صالحا".

این فلیعمل یعنی مجاهده نه اینکه بگه من دوست دارم اما بنشیند.

راه بیفتد فلیعمل مجاهده کند عملاً صالحها.

اونم به چه نحوی؟

فلیعمل عملاً صالح ولا یشرک به عبادت ربه احدا.

هیچ مرتبه شرک و غیری در کار نباشد.

یعنی تو این عملی که داره انجام میده مجاهدتش تام و تمام برای خدا باشد.

یرجو لقاء ربه.

در کنار او که ارزوه که چیز دیگری در کار نیست که شرک ورزد برای این و اون.

اول خدا دوم این.

این اول خدا دوم این یعنی شرک دیگه.

یعنی شرک.

میگه اینجور شرک نورزن منتها این شرک خفیه.

میآمرزن.

شرک جلی نیست.

اما اونها کسی که یرجو لقاء ربه خودبه‌خود شرک از همه وجودش ریخته می‌شود.

هیچ جای وجودش دیگه مشرکان.

هر مقدار این لقاء رب رو امیدش قوی‌تر باشد، شوقش بیشتر باشد، دیگه امیدی به چیز دیگری پیدا نمی‌کند.

دیگه چیز دیگری براش مطرح نمی‌شود.

این یه آیه.

آیه دیگری می‌فرماید که در باز هم سوره کف آیه بیست و هشت "واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة والعشي يريدون وجهه" با کسانی که— ببین چقدر زیباست.

میگه تو مسیری که میخوای حرکت کنی غایتت معلوم است.

يريدون وجهه.

اما با کیا حرکت کن؟

با اهل مجاهده.

واصبر نفسك با اینا هم‌نشین شو.

مع الذين يدعون ربهم بالغداة والعشي با مجاهدین راه حق همراه بشو که صبح و شامشون دنبال خدا هستن.

هم‌نشینی تو این سفر.

این سفر نمیشه بدون هم‌نشین.

آدم باید همراه داشته باشد، رفیق داشته باشد.

میگه رفیق راه جزو لوازم راه است.

با اینا واصبر نفسك.

واصبر نفسك یعنی معلوم میشه که آدم وقتی میخواد با دیگری حرکت بکند صبوری می‌خواد این حرکت کردن.

خب نظیرش میشه جریان حرکت موسی با خضر سلام الله علیهما که صبرو نتونست موسی بکنه جدا شد دیگه.

خضر جدا شد ازش.

واصبر نفسك منتها اون صبر تو یه مرتبه عالی‌تری از مقام رسول علو العز بود.

واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة والعشي شب و روز اینها اهل مجاهده هستند با اینا هم‌نشین باش.

پس باید آدم دنبال این باشد کسانی رو پیدا بکند که به هر مقداری اهل مجاهده هستند هم‌نشینی و رفت و آمدش رو با اونها قرار بدهد تا نشست و برخاستش هم چی بشه؟

همین مجاهده بشود، حرکت بشود.

ولا تعد عينك عنهم رو از اینا برنگردانی.

طرید زینه الحياه الدنيا.

در مقابل يريدون وجهه طرید زینه الحياه الدنيا است.

در مقابل او رو کردن به دنیاست.

میگه رو برنگردونی از اینها.

چشم برنگردونی.

غافل از اینا نشی.

از اینا جدا نشی که به دنیا مشغول بشی.

میگه اگر این ولا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا هم‌نشین با کسانی که قلب اونها از ذکر ما غافله نشی‌ها.

این هم‌نشینی و اطاعت اونها.

ولا تطع من أغفلنا قلبه عن ذكرنا واتبع هواه وكان أمره فرطا.

اونا دارن به سمت هلاکت میرن.

كان أمره فرطا امر اون غافل به کجاست؟

به هلاکته.

اگر تو هم با او همراه شدی تو رو میبره به اون سمت.

آیا باید با کسانی که اهل مجاهده نیستن آدم ارتباط نداشته باشه؟

میگه چرا.

منتها حواست باشه وقتی با اونا ارتباط داری تو سعی کن به نحوی حال و هوای جلسه رو تغییر بدی که يريدون وجهه بشه.

نه تو تابع بشی و هر جا اونا دارن میرن تو رو ببرن.

پیغمبر اکرم می آمد می برد بقیه رو.

اهل زینه دنیا و حیات دنیا رو همراه می‌کرد.

پس مأموریت ما این است که اون وجود جامع پیدا کنیم و دیگران رو همراه کنیم و ببریم.

اینم یه آیه شریفه که مجاهده به تمام معنا رو دیگه توش و حتی هم‌نشینی با مجاهدان در راه خدا رو به عنوان طریق ذکر می‌کند.

یه راه خودش که تنهایی نرو بلکه تو این مسیر حتما چی باش؟

همراه شو با اینها ارتباط برقرار کن.

اونم واصبر نفسك خودت رو خیلی در حقیقت صبوری کن.

راحت نیست.

اینجور نیست که فکر کنی میری دیگه راه، نه.

واصبر.

پس تو این باید صبر بکنی.

تو این باید در حقیقت چی‌کار بکنی؟

خیلی چیزها رو در حقیقت ببینی تحمل بکنی تا بتونی همراه بشی با اینها.

اینم یه آیه شریفه است.

حالا دیگه آیات دیگری رو دارد تو سوره لیل آیه هفده تا بیست و یک.

اونجا می‌فرماید که و سيجنب الأتقى الذي يؤتي ماله يتزكى و مال أحد عنده من نعمة تجزى إلا ابتغاء وجه ربه الأعلى و لسوف يرضى.

اینایی که اینجا حرکت کردن اینجوری و لسوف يرضى سود باشد که خدا اینها رو راضی‌شون می‌کند.

يرضى کی يرضى؟

خدا اونها رو راضی می‌کند.

و لسوف يرضى.

خیلی عالیه.

یعنی اون مطلوبی که دارند وقتی حرکت کردن با طلب چه‌جوری راضی می‌شود؟

کی راضی می‌شود این کسی که دنبال یه گم شده‌ایه داره دنبالش میره، طلب دارد او را، کی راضی می‌شود؟

آرام می‌شود؟

وقتی برسه.

این و لسوف يرضى یعنی تو حرکت کن مقدماتش رو به کار بگیر.

مجاهده در طلب داشته باش.

خدا می‌رسانه تو را لسوف يرضى.

خدا می‌رساند تو را با او.

هرچند اینجا به قدم تو نیست رسیدن.

اما خدا می‌رساند تو را و لسوف يرضى او را راضی می‌کند خدا و به رضایت می‌رساند.

چه‌جوری راضی می‌شود؟

گم‌شدشو بهش بدن.

مطلوبشو بهش بدن.

برسد به اون مطلوب.

میگه و لسوف.

این خیلی وعده زیباییش.

میگه تو راه بیفت.

رضایت کرد، راضی کردن تو، بررساندن تو با ما.

رساندن تو با ما.

این دیگه از این وعده.

اگر یه آدم پولداری به ما بگه که تو لباستو بپوش از در خونه بیا بیرون، هرچی می‌خوای من بهت میدم.

هرچی می‌خوای من بهت میدم.

باورمون میشه اگه بدونیم پولداره راه میفتیم.

نمیفتیم؟

خدا می‌فرماید که راه بیفتید.

من راضی‌تون می‌کنم.

از خدا این خیلی ما بی‌وفاییم.

خودم رو میگم خیلی بی‌وفاییم.

خیلی بی‌وفاییم.

چون گفتم ما نمیگم بی‌حیا اما من خیلی بی‌حیا هستم.

یه همچین خدایی با یه همچین وعده‌ای.

صادقه، مصدق، صدقه، صدیقه.

هرچی که می‌خواید اسمشو بذارید.

قدرتمنده، غنیه، جواده علی الاطلاق.

به ما فرمود لسوف يرضى.

بازم ما حال نداریم.

دیگه از یه اتوبوسی که اونجا راه افتاده فکر کنه یه روز دیرتر بیفته ما کم‌تریم که اعتماد کنیم به جای پا پیدا کنیم.

میگه نه بیا راهم بازه آرو-- اینم یه آیه شریف هست که سایه حق بر سر بنده بود.

عاقبت جوینده سایه حق بر سر بنده بود یعنی چی؟

یعنی او دائما ملاطفتش هست، دعوتش هست، اجابتش هست.

سایه حق بر سر بنده بود.

عاقبت جوینده یا بنده بود.

چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت ز اندر برون آید سری.

جا انداختم.

گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت ز اندر برون آید سری.

چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو همروی کسی.

چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو همروی کسی.

چون ز چاهی می‌کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک.

جمله دانند این اگر تو نگری.

این علم همه عالم می‌دانند این را.

اگر تو هم باور نمی‌کنی.

جمله دانند این اگر تو نگری.

هرچه می‌کاریش روزی بدروی.

بدروی همون چیه؟

يرضى‌ست.

هرچه کاری چیه؟

اون طلب است.

طلب یه تخمی‌ست که کاشته می‌شود.

یه بذری‌ست که پاشیده می‌شود.

محصولش ولوصال است.

اگر این باور شد که طلب این کاشتن دانه است.

کار ما کاشتن این دانه است.

دادن محصول این کار اوست.

رساندن اون به نتیجه کار اوست.

هرچی اینجا بکاری بدروی.

هرچه می‌کاریش روزی بدروی.

دیگه بعد تو آیات بعدی که آیات بعدی‌ست ایشون باز مطالبی می‌فرمایند که دیگه حالا.

پس قرآن سر تا سرش هر جا دست می‌زنیم بیان طلبه یا اسوه‌های طلب رو داره معرفی می‌کند.

پس تعمق در قرآن و اعتماد بر قرآن و ورود بر قرآن، دیدن قصه‌های اسوه‌های طلب قرآنی و حالات طلبی که ذکر شده راه طلب، راهش قرآن است.

ببخشید.

بله.

در مورد بحث [نفس کشیدن] می‌خواستم یه-- مثل اینکه یه بحثی که وجود داره، طلب و حرکت کردن- بله.

این هم گفت خدا 3 از اول بحث یکی از مواردی که اومد این که نه فقط با- با هم هست.

بله، بله.

خب ما تا اینجا رسیدیم توجه‌ه از ادعای توجه‌ه ما، توجه‌ه یاب ایجاد شده- مفهوما.

بله.

مفهوما.

بله.

اگه بود تا اینجا که خیلی خوب بود.

کاشکی خدا از زبان شما بشنوه، تو دل ما ایجاد کنه و این محققش کنه بگه تا اینجا اومدید.

بله.

حالا مثلا بعد گفت که ممکنه اینا ایجاد بشن که طلب باز نباشه.

مثلا موانعی که باعث می‌شه این طلب نباشه باز هم گناهانند یا نه باعث چیزای دیگه- ببینید عرض کردم که اول هر بابی جذب الهی‌ست و خدا اون جذبه رو دارد.

منتها موانع باعث می‌شود که انسان نبیند.

از طرف خدا انفعال نیست.

حجاب از این طرفه.

غفلت از این طرفه.

اگر تا به حال نمی‌دیدیم مال این بوده که چشمامون بسته بوده.

میگه چشاتو وا کن می‌بینی.

آقا می‌خواستم بپرسم موانع چیه که باعث میشه این اتفاق بیفته؟

عرض کردم اشتغالات، کثرت‌ها.

تو یه جهتی عدم توجه به واجبات، عدم ترک محرمات.

تو یه جهتی عدم ترک مباحات.

مرتبه بالاتر.

اینا که گذشت.

اشتغال به مباحات.

سرگرمه آدم حرامم نیست.

اما کسی که دائم داره چشمش...

یه بحثی رو یه جایی یه دفعه تلویزیون نشون میداد.

این برنامه رو BBC ساخته بود.

من یادم نمیره BBC ساخته بود پنج هفته شبای جمعه تلویزیون ما نشون میداد.

هر هفته راجع به یه حسی بود.

یه، یه شبش راجع به دیدن بود، چشم بود.

بعد اونجا می‌گفتش که نشون میداد خیلی هم زیبا ترسیم کرده بود که یه صحنه ثابتی رو که شما می‌خواید ببینید، یه عکس رو که الان یه تصویر ثاب-- اونجا می‌گفت دوازده هزار شاهراه عصبی، شاهراه عصبی.

من یادم نمیره جمله شو.

دوازده هزار شاهراه عصبی به کار می‌افته پیام‌های این تصویر ثابت رو به ذهن شما، مغز شما مخابره می‌کنه و بعد پاسخ مغز رو به چشم برمی‌گرداند تا این تصویر ثابت دیده بشه.

اگر چشم رو می‌چرخانیم از این ور به اون ور ببینید چند تا تصویر ثابته در کنار این با هم شده این تصویر متحرک.

بعد ببینید چه اشتغال nefsi ایجاد می‌شود.

نفس داره این‌ها رو تدبیر می‌کند.

غذا می‌خوریم بلا، إلى بلغت الحلقوم تا برسه به حلقوم.

بعد بیچاره نفس، بیچاره نفس باید تدبیر کند معده و هاضمه و جاذبه و نمی‌دونم تمام این‌ها رو دافعه رو تا این هضم بشود.

می‌دونید چقدر این بیچاره مشغوله؟

اونوقت بعد می‌خوایم سرش رو بگیم که چرا این حال ندارد؟

چرا چشمش باز نیست؟

میگه تو به من فرصت دادی؟

تو برای من وقتی گذاشتی؟

چشمت که هرچی بود دید.

گوشت که هرچی بود شنید.

این دهانت که هرچی بود گفت و خورد.

خب من چیکار بکنم؟

برای اینکه بدونم یه لحظه به توجه به...

لذا جوع و عطش که گذشت، گذشت غنز مباحاتی گذشت همه مال این است که این نفس فراغتی پیدا کند تا چشمش رو باز کنه به اخبار و خبا و بقایای و نفحات و جذبه‌هایی که هست.

مال این است که فرصت برای نفس نگذاشتی و الا اونا هستن.

من چشمم بسته است.

من مشغولم.

بله سؤال خوبی بود اصلاً.

استاد ببخشید.

بله.

یاد گرفتن این مفاهیم حجاب اکبر- بله.

مثلاً خودش به روابط بین فردی و این مراحل میگن علم حجاب اکبر.

خودش یه حجاب‌های دیگری رو ایجاد نمی‌کنه الان فرد- اینکه علم حجاب اکبر است یعنی اینکه آدم همه اینا رو بفهمه حرکتی هم نکند.

این حجاب اکبره.

چرا؟

چون دیگه حالا همه رو فهمیده.

یه موقع از یه بچه است نمی‌فهمه.

حجاب نیست براش چون نمی‌فهمه.

یه موقع از یه بزرگی که خودشو می‌زنه به نفهمی ازش نمی‌پذیرم.

لذا این حجاب اکبره.

به ما گفتن که علم حجاب هست.

اما اگر کسی می‌خواد به نتیجه برسد به تعبیر امام رحمت الله علیه تو چهل حدیثه.

می‌فرماید آدم باید وارد حجاب بشود.

حجاب رو پاره کند.

از این حجاب که خارج شد به این مقام متمکن شده.

تعبیر دقیقی‌ها.

تا حجاب رو انسان وارد نشود و ازش عبور نکند، این مقام براش تمکن ایجاد نمی‌شه.

نمی‌شه بگی چون حجاب است وارد نشویم.

حجاب است.

دانستن تنها چی هست؟

حجاب است.

هرچند ممکن است حجاب نوریه باشد.

درسته؟

اما اگر انسان وارد حجاب نشد از او امکان خروج ندارد.

خرق حجب، خرق حجب، پاره کردن حجاب مال کسی است که ورود پیدا کرده به حجاب.

اگر کسی وارد حجاب نشود...

لذا دارد که انبیاء بزرگوار یا نبی خط مثلا هفتاد هزار حجب ظلمانی و حجاب، حجاب نوری رو این‌ها پاره کردن، خرق کردن، عبور کردن.

هفتاد هزار حجاب نوری را.

حجاب نوری ما اصلاً تصور نداریم حجاب نوری یعنی چی؟

حجاب ظلمانی یعنی غفلت، معصیت، حد، نقص.

اینا حجاب ظلمانیه.

حجاب نوری چیه؟

حجاب نوری چیه؟

تصویر نداریم.

بیان شده اما اصلاً گفتنش از واقعاً آدم خجالت می‌کشه ما حجاب ظلمانی‌مون رو از معصیت‌هامون می‌خوایم در بیاییم الان.

لذا باید وارد حجاب شد.

یعنی باید انسان تکلیف بهش تعلق بگیرد.

مکلف بشود.

از این تکلیف درست در حقیقت انجام بده.

از این حجاب با ت-- درست انجام دادن از این حجاب خارج می‌شود.

درسته؟

این انسان باید امکان معصیت داشته باشد.

امکان معصیت.

این امکان معصیت در واقع یک حجاب است از این درست خارج بشود، عصمت پیدا کند.

این می‌شه خروج از این.

مرتبه به مرتبه همه این‌ها ورود به حجاب برای ما تکوینا خدا قرار داده.

لذا اینکه خدا انسان را آورد اسفل سافلین یعنی واردش کرد کجا؟

تو حجاب.

لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم ردناه اسفل سافلين.

اسفل سافلين یعنی بالاترین حجاب‌ها.

آوردش تو مرتبه بالاترین حجاب‌ها تا از اینجا حرکت کند همه حجب را خرق کند.

همه رو در حقیقت پشت سر بگذارد.

لذا همه این‌ها حجاب‌ها برای انسان خرقش لازم است.

خب بعد- ببخشید.

بله.

[سخنگوی 1] آره سعدی یه شعر زیبایی داره آره سعدی یه شب بچه‌ش رو برده بالای پشت بام.

یعنی سعدی میگه منو پدرم برده بود بالا پشت بام.

بعد خلاصه شب بعد نماز شب و اینها اونجا بعد یه نگاه کردم به خانه‌ها دیدم به همه خاموش.

ما اینجا بالای پشت بام و همه خاموش.

گفتم مثل اینکه موت بر اینها عارض شده.

مردند همه.

حالا یه شب رفته بود بالا پشت بوم.

فکر میکرد که عجب این همه مردم مردند و ما زنده.

گفت اگر با باباش-- گفت تو هم اگر خوابیده بودی بهتر از این بود که حالا شعرش رو بخونید شما.

[همهمه] اگر تو هم بخوابی بهتر که در پوستین خلق خفتي.

اگر تو هم بخوابی بهتر از این بود که در پوستین خلق خفتي.

خدا غیوره.

حواسمون باشه که اگر به بندگانش به دیده‌ تحقیر نگاه کردیم این از حقارت ماست.

خدا با ما در می‌افته.

با رزنی بالمواربه و بالمبارزه.

خدا رو به مرز از با خلق.

اینجوری که نیستش که.

یعنی اینا دیگه خیلی آدم باید خودش خیلی باید کوچیک بشه.

خیلی باید کوچیک باشه که وقتی یه کاری کرد ببینه که خلاصه بقیه ندارن.

چه جوری‌ان اینا بیچاره.

بله یه موقع هستش که آنچنان مشتاق می‌شود میگه خدایا اون آیه چی هستش که اون کسی که يا ليت قومي يعلمون، يا ليت قومي يعلمون که وقتی اشارت بهشت رو بهش دادن و اون چی اون آیه؟

قيل ادخل الجنه.

قيل ادخل الجنه.

وقتی وارد بهشتش کردن گفتن چی؟

قا قال يا ليت قومي يعلمون.

چه نعمت عظیمی‌ست نعمت ارتباط با تو.

کاش که همه قوم من که کافر بودند و نمی‌دانستند این رو کاش اونا می‌دیدند و می‌فهمیدند.

دعایی برای دیگران خوبه، نه تحقیر دیگران.

لذا اینجا باید نگاه انسان به عنوان چی باشد؟

دعایی برای دیگران باشد که خدایا، خدایا تو بچشان به دیگران همه بچشن این لذت را.

نه اینکه عجب اینا هم خوابند.

عجب اینا ندارن.

اینا چی می‌فهمن؟

ما کجا و اینا کجا؟

ما چجوری با اینا خدا سر کنیم؟

خدایا اینم عذاب بود که ما رو در بین اینا قرار دادی.

آدم خواب ما اینجا بیدار تو بین خواب چه کنیم؟

میگفت حضرت سلیمان سلام الله علیه وقتی که یه هدهد تخلف کرد رفته بود نبود.

گفته بود لَأُعَذِّبَنَّهُ عذابًا چی؟

شديدًا أو لَأَقتُلَنَّهُ ها تعبیری نه؟

أَقتُلَنَّهُ أَقتُلَنَّهُ [همهمه] عذابش میکنه- بعد دارد که عذابی که گفت لَأُعَذِّبَنَّهُ عذابًا شديدًا تو روایت دارن.

گفته بود که سلیمان گفته بود این هدهد رو میندازم با یه مرغ غیر هم جنس توی قفس.

میندازمش با یه مرغ غیر هم جنس یعنی با یه مرغی از یه چیزی زبون همدیگه رو نفهمن.

این هدهد که اینقدر خودش اهل خب هدهد خی عالم بوده.

آبشناس بوده.

می‌تونسته تو عمق زمین کار جلودار لشکر سلیمان بوده.

هر جا آب تو زمین هم بوده میگه این می‌تونست تشخیص بده.

کاروان اونجا فرود می‌آمد.

می‌تونستن در حقیقت آب هم داشتن.

لذا اصلاً آبشناس بود تو عمق زمین حتی.

برن حالا امروز پیدا کنن ببینن شاید یه همچین مسئله‌ای هنوزم تو هدهد باشه لذا استفاده کنن ازش برای این کار.

بعد دارد که این هدهد عذابی که برای این قرار میدن بعد خدا سلامتی به آقای حسن زاده یکی گفته بود آقا باید این که آخه سلیمان اینجور قسم خورده که لَأُعَذِّبَنَّهُ عذابًا شديدًا أو لَأَقتُلَنَّهُ می‌کشمش نبوده این مثلاً چه جزاییست؟

گفتم کمشم بوده.

از سلیمان تخلف کرده کمشم بوده کمم گفته شده براش.

حالا اونم خلاصه [خنده] خدا کمم گفته لَأَقتُلَنَّهُ بله؟

لَأَذْبَحَنَّهُ لَأَذْبَحَنَّهُ بله.

لَأُعَذِّبَنَّهُ عذابًا شديدًا لَأُعَذِّبَنَّهُ عذابًا شديدًا لَأَذْبَحَنَّهُ أو لَأَذْبَحَنَّهُ ذبحش می‌کنم.

حالا دیگه ذبحش می‌کنم.

گفتیم کمشم بوده از سلیمان تخطی کرده.

اگه بخوان به ما اینجوری بگن از خدا تخطی کردین چی کارمون باید بکنن ما رو؟

به قول فرمایش حضرت کممونم هست اگه له و لوردمون بکنن کممونم هست.

یه هدهده رفته اونم بد خبر آورده.

اینجوری تهدیدش میکنه سلیمان نبی.

اونم نبی الهی.

یعنی تهدید مطابق واقع عالم واقع.

هیچ در حقیقت گزافی توش نیست.

اونوقت ما با خدا داریم چیکار میکنیم؟

در مملکت خدا، در خلاصه ملک خدا، در تحت امر همه چی باید تخلف بکنی.

خب بعد ایشون میفرماید طلب در ادعیه.

دیگه میگه طلب در ادعیه جای گفتن باقی نمیذاره.

دعا یعنی طلب.

اصلاً این همه دعا و حقیقت دعا، دعا یعنی طلب.

اصلاً حقیقت دعا یعنی حقیقت، حقیقت دعا یعنی رابطه بین دایی و مدعو.

دایی طلب دارد، طلب کننده‌ست از مدعو که او از او می‌خواهد.

حقیقت دعا یعنی طلب مثل طلبه.

دیگه از اونوقت باید وارد ادعیه بشه.

چی میخوان؟

از میگه اون جزئی‌ترین تا نهایی‌ترین.

بعد بعضی از ادعیه رو اینجا وارد میاره.

بعضی از ادعیه رو که آوردن ببینید که اونوقت اینا دیگه الان فرصت نیست.

بعد بعضیا خواستن بگن که اگه تو ادعیه این همه طلب آمده، اینها مربوط به این است که اون‌ها می‌تونستن طلب بکنند.

به ما چه ربطی داره؟

دائماً آدم دنبال توجیه این است که موندن خودمونو توجیه کنیم.

حرکت نکردنمون رو، عدم اون سوز و گدازمون رو توجیه بکنیم.

میگه بابا اوناست مخصوصا اوناست.

خدا به اونا میده یه حال خاصی برای اوناست.

به ما چه ربطی داره؟

اینجوری میگه.

پس ما آرام باشیم.

پس ما دعا به ما میگه داره نشون میده اینا اسوه های طلبن.

این سوز و گداز رو میگه شما باید بیایین.

اینا که انقدر مقام قرب داشتن اینجوری دارن میسوزن، اینجوری دارن رابطه برقرار.

ما خلاصه باید یاد بگیریم اقلاً تصنعی‌شو ایجاد کنیم.

با تصنعی کم‌کم چی میشه؟

کم‌کم واقعی بشه.

بعد اینجا دیگه مفصل بحث میاره ایشون که این طلب مربوط به همه است و این شبهاتی که اومده این شبهات همون بحث دوست داشتن میگه معنی نداره ما محب خدا باشیم.

اینجا دوباره این شبهات رو میاره و جوابش همونجوری که عرض کردم جواب همون جوابی است که در مرحوم آقا میرزا جواد آقا ملکی هم داده.

یه بحث‌هایی رو اینجا میاره که انسانو به یأس بکشونن.

یه کاری بکنن که انسان حالت یأس پیدا کند.

بعضی از ادعیه رو میاره در دعای صباح "أنت غاية مطلوبي".

خدایا تو غایت طلب منی.

"أنت غاية مطلوبي".

اگه مطلوبات دیگه هست همه میخواد منو برسونه به تو.

"أنت غاية فإنك سيدي ومولاي ومعتمدي ورجائي وأنت غاية مطلوبي ومناي في منقلبي ومصواي".

خدایا تو آرزوی منی.

نهایت آرزوی منی در اون رجوعم به سوی تو.

"منقلبي ومصواي" در اون رجوعم به سوی تو، تو غایت آرزوی من تو هستی.

این دیگه طلب از این بالاتر؟

به صراحت در دعای کمیل.

يا رب يا رب يا رب قوى على خدمتك جوارحي واشدد على العزيمة جوانحي وهب لي الجد في خشيتك والدوام في الاتصال بخدمتك مجاهدة دائم.

دوام في الاتصال بخدمتك.

اینجا میگه قوى على خدمتك.

خدایا تمام قوام رو در خدمت به تو قوی کن.

یعنی مجاهدت هم با تمام قوا.

واشدد على العزيمة جوانحي.

این عزم من رو در درون من شدید کن تا این چی بشه؟

با تمام توان مجاهده بکنم.

واشدد على العزيمة جوانحي وهب لي الجد في خشیتك.

میگه هر چیزی رو تمامشو در مجاهده میخواد.

به من ببخش.

جد في خشيتك والدوام في الاتصال بخدمتك حتى أسرع إليك في ميادين السابقين.

تا اونجا خلاصه چی باشم؟

أسرع إليك شتابان من به سوی تو بیام.

في ميادين السابقين تو اونایی که اهل سبقتن من تو اونجاها جلودار باشم.

وأسرع إليك في البارزين واشتاق إلى قربك في المشتاقين.

شوق و طلبه دیگه.

واشتاق إلى قربك في المشتاقين وأدن منک دنى المخلصين.

نزدیک بشم به تو.

قرب پیدا کنم.

اونم دنى المخلصين که دیگه هیچ مرتبه شرکی در وجود اون‌ها راه ندارد.

دیگه حالا مناجات های خمس عشر امام سجاد علیه السلام رو بگذریم که اصلاً دیگه بیداد میکنه که بعضیشو اینجا آورده ولی خب دیگه فرصت نیست.

همچنین میگه لسان دعا لسان تملق است در مقام طلب.

لسان تملق است.

لسان خوف و گاهی هراس است.

گاهی لسان تملق و ناز است.

لسان دلال است.

همینو تو طلب هر کجا هر حالتی یه لسانی رو می طلب، می طلبد در مقام دلال.

گاهی خوف و هراس است، گاهی ناز و کرشمه است در مقام خلاصه مناجات با حق و طلب از حق.

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است.

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.

نیاز یعنی همون طلب.

چو، چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.

بعد دارد بازم از مناجات، از مناجات همین به سلام مناجات خمس عشر رو میاره بعضیش رو بعضی فرازهاشو.

بعد میفرماید که حقیقت اینم نکته جالبه.

حقیقت حیات، حیات انسان و زندگی انسان طلبه.

به مقدار طلب زنده است.

انسانی که طلب ندارد مرده است.

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق، خیلی زیباست.

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق، بر او نمرده.

به فتوای من نماز کنید.

یعنی مرده است.

[مکث] میبینی داره راه میره.

اما چی هستش؟

این مرده‌ست هیچ طلبی تو وجودش نیست.

طلبی در وجودش...

میگه عیسی علیه السلام یا حضرت موسی حالا تو ذهن من شاید.

تو این داشت رد میشد گفت خدایا دیدی یه کسی مسن داره با شدت تو یه مزرعه‌ای کار میکنه.

خلاصه گفت خدایا میشه آرزوهاشو از دلش بگیری؟

آرزوهایی که داره، طلب‌هاشو.

طلب باید گفت خداو.

طلب‌هاتو اگر دیدی پیرمرد نشست.

تکیه داد به بیلش نشست.

یک حالت افسردگی، ويل، دیگه بی انگیزه.

که دیگه برای کی کار کنم؟

برای چی کار کنم؟

برای چی بیل بزنم؟

برای چی خلاصه این همه عرق بریزم تو این بیابان؟

همه مجاهدت و کارها معین اینه که اون طلبه هست.

تا اون آرزو و طلب نباشد یعنی حقیقتشو ترسیم کرد براش.

دید که تا طلب نباشه آرزوها تمام هیچ، هیچ سنگ...

ما یه فامیلی داشتیم رفته بود دکتر بهش گفتن دیگه تقریباً کار تو تمامه دیگه.

غزل خداحافظی رو داری میخونی خداحافظ.

یه بنده خدای خانم هم وای خیلی اهل کار و جهاد و خوالصی بود.

اومد نشست تو خونه.

دیگه نه غذا می‌پخت، نه خونه رو تمیز می‌کرد، نه ما که دارم میرم دیگه اینا رو برای چی بکنم دیگه؟

تموم شده دیگه.

مدتی اینجوری بود رفتن یه دکتره دیگه گفتن نه اینجوری نیست این خلاصه خبری نیست.

دوباره زنده ای تو هنوز.

شروع کرد دوباره به شدت قبل بیشتر از قبل چون اینا مونده بود کارا به شدت بیشتر هم که همه کارا رو امید حیات دوباره پیدا کرد.

خب این همون آرزوهاست که اصلاً اگه نباشه انسان می‌میرد.

تمام انسان.

لذا حیات انسان مقدار حیاتش به مقدار طلبشه.

ببینیم چقدر شوق زندگی داریم، چقدر شوق جهاد و مجاهده داریم، همین مقدار زنده ایم.

اینجوری نیستش که همه یه جور زنده باشن.

لذا اگر پیغمبر اکرمه حیات محض است مال این است که این آرزوی مطلق است نسبت منى در حقیقت قلوب المشتاقین است خدا براش.

غایت آمال در حقیقت عارفین است خدا براش.

اینقدر شوق دارد.

لذا می‌بینید حیات محض است.

ابراهیم خلیل است.

کوشش محض است.

صد و هفتاد سال مجاهده است.

صد و هفتاد سال شوق لقاء رب است.

اونجور می‌کوشد.

ما هم خلاصه اگر ما عمرمون رو بخوان [اه] کسی بصیر باشد عمر ما را بخواهد نگاه بکند، گاهی می‌بینیم ما یه قبرستانی رفته بودن دیدن که یه قبرستان همه یک روزه، یک ماهه، یک ساله، حداکثر دو ساله.

بعد گفت اینجا کسی که وارد شد و غریبه بود اونجا دید اینجوری نوشتن.

گفت آخه اینجا چجوریه؟

همه بچه دنیا رفتن قبرستان کودک.

گفته بود نه، اینجا عمر واقعی افراد رو می‌نویسن، نه عمر بدنی افراد را.

این یه روز اثر داشته تو دنیا تمام وجودش.

این یه ماه اثر داشته.

تمثیل خوبیه.

اگر بخوان عمر اینجوری ما رو بریز-- بنویسن باید گاهی بنویسن مثلاً این یک ماه منفی، یک سال منفی، ضرر هم زده.

یعنی به نظام عالم وجود چیکار کرده این؟

ضرر زده نه نفعی نداشته.

این مثلاً صد سال خلاصه همون پیغمبر فرمود یه دفعه نشستن دیدن یه سنگی، صدای سنگي افتاد به قعر چاه.

گفت منافقی بود که هفتاد سال در نفاق جلو می‌رفت، مرد.

یعنی این بعد دیدن فلانی مرد.

[مکث] هفتاد سال کفر، شرک، نفاق، فرو رفتن تو چاه است.

صدای تقش که در میاد رو پیغمبر می‌شنود که تنق چاهی فرو رفته.

جهنم.

حالا دیگه بعد تمثیله که این حالا اصلاً چاه تو جهنم بود.

عمر واقعیش یعنی همون دیگه.

چون جهنم که نه بعداً دیگه.

جهنم یعنی همون عمر واقعی حقیقت انسان داشته فرومی رفته.

به ظاهر تو بین بقیه بوده اما حقیقتا داشته تو جهنم فرومی رفته.

مثل کسی که همینجا تو بهشت داره صعود می‌کنه.

همینجوری داره تو بهشت صعود می‌کند.

خب اینم دیگه بعد اسوه های طلب رو ایشون پیغمبر و ابراهیم خلیل و بعد میاد حضرت یعقوب و اسحاق و اینها رو مطرح می‌کنه.

دیگه اینا رو حیف که دیگه باید ازش عبور بکنیم.

بعد مجاهده در مقام طلب رو همینجوری من دیگه ورق میزنم از خلاصه عبور کردیم و دیگه انشاالله خودتون این‌ها رو بخونین.

بعد بحث مجاهده رو ایشون با بحث‌های آیات مختلفی میاره که هر کدومش [اه] زیباست و ذکر است برای انسان.

[اه] همه اینا رو میاره دیگه.

بعد اون آیات "إن الله كان عليكم رقيبا" "يا علم يعلم بأن الله يرى" تو مرتبه مراقبه و جهاد و مجاهدت در مسئله میاره.

انشاالله مناجات‌های دیگه رو میاره.

همه این‌ها تا انشاالله بحث مراتب مراقبه رو انشاالله جلسه بعد اگر عمری بود در محضرش هستیم.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

اللهم صل على محمد وآل محمد