ددرس‌گفتارها

سلام علیکم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

اللهم کل ولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک و آوته و متعه فيها طویلا.

ان‌شاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ما هر موقع بیچاره‌تر میشیم، بیچاره هستیم.

هر موقع بیچاره‌تر میشیم، مواجه میشیم با این که یه کاری باید بکنیم که می‌فهمیم که حد و اندازه‌ی ما نیست.

قبلش صلوات زیادی می‌فرستم و متوسل میشم که با صلوات که در روایت داره که کارها رو ساده می‌کند.

این اقوام انبیاء سابق هر موقع به جایی می‌رسید انبیاشون بهشون گفته بودن که سختی شدید می‌شد برای نجات از سختی به اینا یاد داده بودن با اینکه نمی‌شناختن چیه صلوات بفرستن.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

تجربه کنید حتماً هم کردید.

ما این کار رو کردیم.

خیلی سود دیدیم که این توسل با همین سرعت اثر زیادی دارد.

هر جا کم آوردیم، هر جا احساس کردیم که سخته برامون این کارو بکنیم تا ان‌شاءالله اونجاهایی هم که راحته بفهمیم اونجاها هم باید همین کارو بکنیم که هیچ‌کدومش مربوط به ما نیست و سخت و راحت از اونجا ان‌شاءالله توفیقش ایجاد می‌شود.

یه صلوات دیگری که همه‌ی سختی‌ها و همه‌ی راحتی‌ها رو ببینیم از اونجا می‌تونیم حل بکنیم.

صلوات بلند مرحمت کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

من این ذکر صلوات رو دلم نمیاد نگم.

هر چقدر عشق و علاقه به حضرت زهرا سلام الله علیها داریم با صلوات بر محمد و آل محمد ابراز کنیم.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

باز یه چیز دیگه بگم حالا که بالاخره سلسله صلوات ختم صلوات شده.

یه کسی خدمت آقای بهجت آمده بود برای یه مشکلی از ایشون سؤال کرد.

ایشون گفت صلوات بفرستید.

بعد مدتی برگشت گفت آقا حل نشد.

گفت هر چیزی شرایطی دارد.

صلوات اون حالت محبت به اهل بیت رو هم تو حال صلواتتون حفظ بکنید که وقتی صلوات می‌فرستید با محبت بفرستید.

یه صلوات با محبت بفرستیم.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

باز هم سلام می‌کنیم خدمت دوستان.

مباحثی که در خدمت دوستان بودیم سه تا از سرفصل‌ها رو عرض کردیم با اینکه وقت پرسش و پاسخه.

اما چون ما تو اون دو جلسه هم پرسش و پاسخ داشتیم، الان هم قدری از بحث رو عرض می‌کنیم.

بعد در خدمت پرسش و پاسخ دوستان هستیم که اگر دوستان تکمیلی داشتند و دو-- مسایل دیگری داشتند در خدمتشون باشیم.

سیر مباحث رو به دو قسمت کردیم.

یکی مبادی که سه قسمت بود که گذشت که این سه قسمت اولیه که عرض شد به عنوان مبادی بحث، بحث اخلاق تقریباً به این صورت که تو تمام این‌ها باید اون حالت سیر بودن که بحث اول بود و اون حالت مسالک اخلاقی در همه‌ی این عنوان‌ها که اون مسلک نبی گرامی اسلام و مسلک انبیا هر-- سیرش دیده بشود و در مرتبه سوم بحث اون فرد شامل بود که روح جمعی یا تعبیرات زیبای دیگری برای این هم هست.

حرکت کاروانی، حرکت کاروانی خیلی تعبیر زیبایی‌ست.

تعبیری که از این کلام امام معصوم علیه السلام من گرفتم که این زیبا، این تعبیر [دیالوگ خارجی] همه باید پشت پرچم امام معصوم حرکت کنند.

[دیالوگ خارجی] برگشتن سایه است.

یعنی ظل رو میگن سایه.

فی برگشت سایه است.

یعنی تا ظهر سایه است.

از ظهر به بعد وقتی خورشید بر می‌گرده از این ور اینو میگن چی؟

فی.

که در حقیقت برگشت سایه است.

[دیالوگ خارجی] اونی که تند رفته جلو زده باید برگردد پشت پرچم [دیالوگ خارجی] اونی هم که عقب مونده و یواش آمده باید برسه.

تندرو و کندرو باید پشت پرچم حرکت کنند.

حالا بعدا این بحث رو الان نمی‌خوایم مطرح کنیم.

آیا تندرو اگر پشت پرچم حرکت کنه بهش ظلم میشه؟

نه، همون حرکت کاروانی توسعه‌ی من اون‌هایی رو که همراه خودش بر می‌داره کمک می‌کنه اونا هم راه می‌ندازه.

اون‌ها هم راه میفتن.

عمل او تو اون‌ها هم توسعه پیدا کرده.

لذا عرض حرکتش خیلی زیاد میشه.

خدا رحمت کند امام رو.

اول انقلاب بود.

این جامعه معلمین، جامعه اسلامی مع-- انجمن اسلامی معلمان رفتند دیدن امام.

بعد یه خانمی انتهای جلسه بلند شد آخر سر گفت آقا خدا به شما هزار سال عمر بده، به امام.

خیلی مشعوف شده بود از دیدن امام.

گفت به-- خدا به شما هزار سال عمر بده.

امام فرمودند که دعا کنید برکت هزار سال عمر رو بده.

برکت یا به ابن سینا گفته بودند خدا به شما طول عمر بده.

ابن سینا گفت بگید عرضش ان‌شاءالله زیاد باشه.

طولش که حالا عمر طولانی انقدر مهم نیست.

عرضش که برکت داشته باشه.

حالا این نگاه که پشت پرچم حرکت بکنند، اون برکت عمر که همراه می‌کنه بقیه رو، این‌ها هم میشن عمل.

خب، طفره نریم تو بحث.

سه تا عنوان رو که سومیش این من شامل که همین اصالت فرد منتها فرد شامل و حرکت جمعی، روح جمعی، حرکت کاروانی که همه این اسما به هر عنوانی بر این اطلاق می‌شود.

سه تا گذشت.

بحث بعدی که به نظر من یکی از بحث‌های مهم این بحث است اگر دقت بکنیم کمتر هم به این کار کردیم.

بحث نیاز و حقیقت نیاز است.

در بحث حقیقت نیاز که آغاز حرکت تقریباً با این پس از اون مبادی آغاز می‌شود، [اه] تو نگاه روایات و قرآن و همچنین تو نگاه مسائل کلامی و فلسفی.

ببینید تو فلسفه میگن که انسان باید تصور بکند، تصدیق به فایده بکند، شوق ایجاد شود بعد حرکت، اراده.

درسته؟

این چهار مرحله رو می‌دونن.

اگر انسان چیزی رو احساس نکند که کمبود دارد، ادراک چیزی رو نکند، نیابد، نفهمد و بعد اگر نفهمید حرکتی صورت نمی‌گیرد.

هر جا که می‌خواد حرکتی صورت بگیرد حتماً باید چی شده باشد؟

احساس نیازی کرده باشد.

اون نیاز او را به حرکت وا داشته باشد.

که ببینه این نیاز رو هم می‌خواد، مطلوبشه.

انسان چون دو فطرت دارد، فطرت شوق به کمال، فطرت فرار از نقص.

یک فطرت شوق به کمال دارد، یک فطرت فرار از نقص.

در المیزان یک بحث جالبی رو ذیل، ذیل خود آیه نیست در یک جلد دیگری از المیزان است.

در جلد سه المیزان است.

که "الیه یصد الكلم الطيب والعمل الصالح يرفعه".

این رو-- آیه رو حض-- [اه] مرحوم علامه میاره.

بعد زیرش یه بیانی دارد که "الیه یصد الكلم الطيب" به سوی او کلمه طیب صعود می‌کند "والعمل الصالح يرفعه" عمل صالح چی کار می‌کند؟

اون کلمه طیب رو رفع می‌کند.

خب چرا در تو عمل صالح رفع آمده و در رابطه با کلمه طیب صعود آمده؟

آیا ترادف در لغت است یا نه؟

علامه می‌فرماید نه این ترادف نیست.

با اینکه هر دو بالا رفتنه.

صعود تعبیر ایشون این است.

صعود نگاه-- حالا اونجا بیان مفصل‌تری دارن.

من الان فقط می‌خوام بگم و که بحث نیاز رو مطرح کنم.

صعود نگاه به قله وقتی کسی می‌کنه تو موقع صعود در [اه] کوه‌ها میگن داره صعود می‌کند.

نگاه به قله و حرکت به سمت قله.

این اسمش صعود است.

وقتی نگاه می‌کند به زمین که چقدر آمده بالا، پایین رو نگاه می‌کنه که-- اینو میگن رفع.

اونی که نگاه به زمین می‌شود که چقدر بالا آمده اسمش رفع است.

اونجایی که نگاه به قله می‌کند که کجا می‌خواد بره، اون میشه صعود.

در عمل صالح و کلمه طیب، کلمه طیب نگاه به قله است.

افق دید ایجاد می‌کند.

به انسان چی میده؟

یک منظره‌ای رو ایجاد می‌کند که بفهمد تا کجا باید برود.

لذا صعوده.

"الیه یصد الكلم الطيب".

"والعمل الصالح" کار عمل صالح چیه؟

کندن است.

عمل صالح انسان رو می‌کند از زمین، جدا می‌کند از زمین.

تعبیر مرحوم علامه این است که انقطاع ایجاد می‌کند.

لذا اعمال صالح سبب انقطاع میشن.

ولیکن اون کلمه طیب نگاه به قله و افق دید ایجاد می‌کند.

خب تو نیاز اگر اون کلمه طیب و اون نگاه به قله هر چقدر وسیع‌تر بشه، نیاز انسان، احساس نیازش شدیدتر میشه.

هر چقدر احساس نیاز شدیدتر بشود، سرعت حرکت و کندن قوی‌تر می‌شود.

من مثال بزنم.

ببینید جوانان ما-- عیب نداره این مثال رو تو اون جلسه هم زدم اینجا بزنم برای اینکه اول جلسه است دوستان خسته نشن.

[اه] یه جوانی من دانشگاه، یکی از دانشگاه‌ها رفته بودم.

[اه] این گفت آقا میاید اتاق ما باشید؟

گفتم باشه.

رفتیم اتاق اینا.

ماه رمضونی بود.

بعد [اه] این جوان المپیادی بود.

رشته ری-- شیمی رو با پزشکی رو با هم می‌خوند.

تو دانشگاه تهران پزشکی می‌خوند.

دانشگاه [اه] به اصطلاح تهران، علوم پزشکی تهران، پزشکی رو می‌خوند، تو دانشگاه تهران شیمی رو می‌خوند.

[اه] بعد ماه رمضان بود.

گفت حاج آقا منو برای سحری صدا نکنید.

من بدون سحری روزه می‌گیرم.

اگه بلند شم سحری بخورم خوابم می‌پره.

دیگه خلاصه [اه] به اصطلاح خوابم نره سردرد می‌گیرم.

بعد گذشت اون سال.

نماز هم گفت وقتی می‌رید و میاید من-- منو صدا کنید.

دستشویی توی همون اتاق داشتن.

چشماشو باز نمی‌کرد.

وضو می‌گرفت.

نمازشو هم می‌خوند که خوابش نپره.

زود نمازو می‌خوند و می‌خوابید.

خیلی هم با استعداد و باهوش بود.

در همان حین که درس می‌خوند تدریس هم تو دانشگاه داشت.

همون زمان تدریس هم، کتاب نوشته بود.

مقالاتم نشون-- ISI هم مقالاتشو چاپ کرده بوده همون زمان.

مقالاتشم دیدم.

کتابش هم به من هدیه داد همون موقع.

سال بعدم من رفتم اون-- تندتند میگم به خاطر اینکه از مثال فقط استفاده کنم.

سال بعد رفتم بازم اون دانشگاه گفت حاج آقا میشه [اه] مثلاً اتاق ما باشید؟

حالا اونم اتاقش یه اتاق مختصری بود.

گفتم عیب نداره ما پارسال بهمون بد نگذشت.

منتها دو ش-- یک دو شب میام که شما هم-- گفت نه.

بعد رفتم امسال حالا وضعش فرق کرده بود.

این عاشق شده بود.

جوان متدینی بود.

نامزدم کرده بود.

خانمش هم یه خلاصه خانمی بود تو رشته بیوتکنولوژی دکترای پیوسته می‌خوند.

دکترای پیوسته بیوتکنولوژی یعنی از همون وقتی که اولین سال وارد میشن تا دکتراشو یه سره میرن.

دیگه سه مقطع لیسانس و ارشد و بعد دکتری نداره تو سه مرحله.

یه مرحله اونایی که پیوسته است یه-- یعنی خودش هم اونم یکی از استعدادهای ناب بود.

چون شاید اون موقع چهار نفر کلاً دکترای بیوتکنولوژی پیوسته تو کشور می‌خوندن هم چهار تا بودن.

یکیشون از این چهار تا این بود.

منتها این خانم غذای دانشگاه رو نمی‌خورد.

سحری حالا می‌خوان روزه بگیرن غذای دانش-- این جوان دو ساعت قبل از اذان بلند میشد.

یه چیزی شب تهیه کرده بود.

اون رو فرآوری می‌کرد، آماده می‌کرد.

بعد می‌برد در خوابگاه، خوابگاه پسران علوم پزشکی.

اول خوابگاه پسران دانشگاه تهران تو امیرآباد، خیابون کارگر شمالی.

بعد خوابگاه [اه] پسران علوم پزشکی، پسران دانشگاه‌های تهران، پسران علوم پزشکی تهران، دختران علوم پزشکی تهران، دختران دانشگاه تهران، خوابگاه فاطمیه.

این چهار تا اینجوری پشت سر همه.

این از خوابگاه علوم-- پسران علوم پزشکی می‌رفت خوابگاه دختران دانشگاه تهران.

یه مثلاً یه ربع بیست دقیقه باید راه می‌رفت.

این می‌رفت از پشت این نرده این غذا رو می‌داد.

چون صبح اون موقع می‌دونید که در خوابگاه دخترا باز نیست.

پسرا می‌تونن برن، دخترا بسته است خواب.

خلاصه این می‌رفت از اونجا از پشت نرده این غذا رو می‌داد و برمی‌گشت.

بعد می‌رفت غذای بچه‌ها رو هم می‌گرفت میومد.

این که از خواب بلند نمی‌شد سحری بچه‌ها رو هم می‌گرفت.

بعدم بچه‌ها، به بچه‌ها گفت بچه‌ها امسال سفره رو می‌انداخت بعد بچه‌ها-- بعد گفت بچه‌ها امسال ظرف شستن مهمان منید.

ظرف شستن تو خوابگاه پسرا من یادم نمیره.

مصیبت‌بارترین خلاصه کار تو دانش خوابگاه پسرا ظرف شستنه.

اونم اونجاهایی که سلف ندارن.

ز-- میارن غذا رو تو اتاق گرم می‌کنند، می‌سوزه.

غذا وقتی می‌سوزه اون ظرفش شستنش خیلی سخته.

یعنی اگه کسی گفت من ظرف می‌شورم یعنی ایث-- کمال ایثار.

کمال ایثار دیگه ظرف شستن.

هیچ چیزی به سختی شستن ظرف‌های سوخته.

کسایی که تو خوابگاه خیلی سر کردن من میگم بعضی سال‌ها دویست شب تو خوابگاه خوابیدم.

یعنی واقعا دویست شب تو خوابگاه خوابیدم.

این درد بچه ها رو خوب میدونم.

از همه دانشجوها بیشتر تو خوابگاه خوابیدم.

بعد این میگفت چی باعث شده بود که این مرتبه بیدار شدن براش ایجاد بشه با این در حقیقت اد-- این ادراک نیاز، عشق یه چیزی در درون اون ایجاد کرده بود که این رو انقدر بهش توان داده بود.

هر چقدر نیاز در درون انسان شدیدتر ایجاد بشود، احساس نیاز قوی‌تر باشد، شوق به انجام کار قوی‌تر می‌شود.

اگر ما بعضی کارها رو می‌بینیم حال نداریم، میل نداریم یا بی‌میلی، بی‌رغ-- ما این است که ادراک نیاز نسبت به او نمی‌کنیم.

اگر می‌بینیم خیلی چیزها رو مثلاً اِاِاِ من خدمت آقای بهجت یه دفعه عرض کردم اوایل طلبگی بود فکر می‌کردیم آدم می‌شیم.

هنوز امید داشتیم، ناامید نشده بودیم.

رفتم خدمتشو گفتم آقا اِاِ چرا برای نماز شب تنبلی می‌کنیم؟

من اینو عمداً میگم تا چون توش خیلی زرايف-- ایشونم می‌دونید که اصلاً اون موقع حرف زدن باهاش خیلی سخت بود.

بعداً اِاِ یه قدری ایشون مجبور شد مرجع که شد یه خورده باز شد.

اون موقع اصلاً کسی جرات باهاش حرف بزنه.

یه نفر رفت یه طلبه گفت آقا پیغمبر هم همینجوری بود که آدم جرات نکنه حرف بزنه باهاش؟

یه جمله جواب گفت.

گفت پیغمبر هم همینجوری بود که آدم ج-- گفت خب چیه؟

گفت اصلاً آدم نگاه می‌کنه شما رو نمی‌تونه سؤال بکنه ازت.

جرات نمی‌کنه حرف بزنه.

یه خنده ش گرفته بود.

حالا آقای بهجت هم اونجا.

حالا من نشستم یه نیم قدم عقب‌تر که ایشون نشست دعاش که تمام شد تو حرم نیم قدم عقب‌تر کنارشون نشستم.

بعد وقتی دیدم مفاتیح رو بستن عرض کردم آقا چرا ما تنبلی می‌کنیم تو نماز شب؟

ایشون عینک اینجوری به چشمش بود، داشت مفاتیح رو خونده بود و تمام شده همین عینک هنوز به چشمش بود.

برگشت یه اینجوری به من نگاه کرد.

یه خورده عقب.

باور-- چشمای ایشون رو حتما دوستانی که سن و سال دارن دیدن.

انقدر این چشم‌ها غضبناک و ناراحت و تند بود.

من همیشه میگم یادم هم هنوز میاد می‌ترسم.

چه برسه که اون موقع تو اون صحنه.

واقعاً اگر که پاهام اون موقع ناداش پامشدم فرار می‌کردم.

همون موقع.

اصلاً می‌خواست بزنه.

بعدم فقط به همینم تمام نشد.

برگشت فرمود که "من اگر جای علمای قدیم بودم الان شما رو به چوب می‌بستم." این دیگه قصد جدی زدن بود.

یعنی دیگه این از نگاه گذشته بود.

بعد فرمود که خیلی جالبه.

گفت این روایاتی که وا-- می‌خوام اصلاً بگم به این نیاز و ادراک نیاز تا کجا پیش میره.

این روایاتی که وارد شده در مورد نماز شب راسته یا دروغه؟

اگر راسته تنبلی یعنی چی؟

من دیدم تو وجود ایشون اگر چیزی به عنوان روایت میاد یعنی انجام.

ما وقتی روایت میاد می‌شنویم بعد فکر می‌کنیم خب بالاخره روایت خوبه، بده.

مثلاً چه، چقدر شوق پیدا کنیم، چقدر خلاصه اِاِ برای ما ایجاد انگیزه بکند.

اینا همه تو مراحل تو ذهن ما میاد.

اما تو وجود ایشون روایت یعنی تحقق.

یعنی کأنه دیگه اینجا جای مکث و تروی و اینا نیست.

خیلی بحث زیباییه.

این نکته رو نمی‌دونم دقت-- یعنی تا فهمید که این در حقیقت از جانب معصومه است دیگه اصلاً تحقق قطعیه براش.

یعنی جای اینجور نیستش که بخواد تروی بکند ببینه چی به چیه.

این مال این است که می‌فهمه این نیاز از کجا نشأت گرفته و چقدر نیازمندیم، چقدر محتاجیم و ابدیت چیست که ما باید اینجور خلاصه در بسط اگر نیاز شدت پیدا کند، شوق انسان به انجام عمل شدید می‌شود.

یه جوانی که اِاِ توی مثلاً جریان این، این چی هستش؟

اِی میخوان کنکور امتحان بدن.

ببین این جوانی که تا ظهر گاهی می‌خوابید وقتی کنکور که می‌شه به خصوص قبلاً که رقابت‌ها شدیدتر بود تعداد...

چند وقت این‌ها شبانه روز می‌کوشند؟

چند وقت؟

چون احساس نیاز می‌کند به اینکه این باید تو دانشگاه مهم‌تری، یه دانشگاه با شغل بهتری قبول بشه.

احساس نیاز دیگه به انسان اراده می‌دهد.

احساس نیاز هر حرکت اختیاری ما این دیگه عام کردنش، هر حرکت اختیاری ما، هر حرکتی دایره‌مدار ادراک نیاز است.

تا نیاز احساس نشود حرکتی صورت نمی‌گیره.

هرچند ادراک نیازها مراتب داره اعمال هم مطابق اون‌هاست.

اما عمل بدون ادراک نیاز امکان‌پذیر نیست.

لذا اگر من مجهول مطلق هیچ‌گاه، مجهول مطلق هیچ‌گاه مورد تقاضای ما نیست.

اگر من ندانم یه میوه‌ای مثلاً به لذت فلان میوه‌ای که تا به حال خوردم ندانستم، نمی‌دونستم، نه تصویری ازش داشتم، نه خبری ازش داشتم، هیچ‌گاه طلبش هم نداشتم.

چون ادراک نیاز نکردم و چون ادراک نکردم عملی بهش متور-- مترتب نشده.

این مثال‌ها رو مکرر می‌زنم تا نقش نیاز توی زندگی و اثرگذاری معلوم بشه.

اگر معلوم شد که هر حرکتی تابع نیازه و هر چقدر شدت نیاز بیشتر باشه سرعت حرکت بیشتره، اون موقع باید تو نظام تربیتی و اخلاقی از کجا آغاز کنیم؟

از نیاز و ادراک نیاز و احساس نیاز.

یعنی باید تو هر کسی از کجا ارتباط برقرار کنیم؟

از کجا او را در حقیقت به اصطلاح جذب کنیم؟

از راه نیازش.

لذا ممکنه یه جوان اِاِ- نیازش به چیزی باشد که راه ارتباط او قرار بدیم.

اگر تو سیره معصومین [ع] نگاه بکنیم چه تو سیره آموزشی‌شون، چه تو سیره تربیتی‌شون مثلاً طرف اومده به امام کاظم [ع] اون مثلاً نارواها رو میگه یا به امام سجاد [ع] آمده اون تندیا رو میکنه.

حضرت میفرمایند مثل اینکه تو مسافری، تو اینجا مثل اینکه کسی رو نداری.

حالا بعضی از یاران حضرت میخواستن شمشیر بکشن سر او رو قطع کنن.

حضرت میفرمایند مثل اینکه تو اینجا مسافری، غریبی.

حالا بیا بریم در خانه استراحتی بکن.

بیا اونجا یه غذایی بخور.

یعنی نیاز او باعث میشه چیکارش بکنه؟

اصلاً بحث نکرد با او.

حضرت نیامد اثبات امامت بکنه بر او.

حضرت نیامد برای او شبهاتش رو جواب بده.

اصلاً این شبهات، شبهات اعتقادی نبود.

بلکه همه اینها چی بود؟

یک بغض و کینه آنی بود که با یه رفتار حل شد، با یه رفتار حل شد.

من اینو که به شما میگم اینو تجربه عینی‌ست.

بد نیست این تجربه های عینی رو بر هم منتقل کنیم.

همونجور که حاج آقا می فرمودن اینجا ما گوش می کردیم تجربه های عینی...

جا به جا میشیم ما این به نفع منه.

یه تجربه عینی‌ست.

من یه روایتی رو دیدم.

این روایت احساس کردم باید با این روایت به عنوان یه نگاه کاربردی بهش نگاه بکنیم.

روایت شریف اینگونه بود که مضمونش رو عرض میکنم.

انسان گناه میکند، تزلزل در نظام امامت براش پیش میاد.

اصرار بر گناه می‌کند، تزلزل در نبوت براش پیش میاد.

اصرار بر گناه می‌کند، تزلزل در توحید پیش میاد.

این خیلی کد بزرگیه.

بعد اینو من اومدم تو نظام همین ارتباطاتی که دوستان داشتم میدیدم بعضی از دانشجوها، جوونا میان با، میگن که حاج آقا مثلاً چند وقته فلان مشکل مثلاً برام پیش میاد.

میگم مشکل چیه؟

میگه مثلاً من مثلاً مثال میزنم اینایی که عینی بودش.

من اهل نماز جماعت بودم.

من اهل حضور تو مسجد بودم.

مدتی احساس میکنم از جلو مسجدم رد میشم حال ندارم برم مسجد.

مدتیه مثلاً میبینم که در نظام امامت برام سؤالاتی ایجاد شده که این سؤالات پاسخ داده نمیشه.

داره اعتقاد من نسبت به امامت داره ضعیف میشه.

اینو که دارم میگم تجربه عینی کردم، نتیجه دیدم، نتیجه ازش استفاده کردم.

بعد دیدم که نه روایات هم مؤیدم دارد و بعد دیدم که نه این بحث اصلاً یه بحث ریشه دار و دنباله داره.

اینجور نیستش که فقط همین سطحی باشه.

به، به اینا بعضی از این دوستان میگفتم که از اون مدتی که این حالت برات پیش آمده زندگیتو یه مروری بکن.

برگرد از اون مو-- وقتی که این حالت پیش آمده از همون حول و حوشش.

حالا دو ماه، سه ماه اینور اونورش برگرد ببین رفتارت، روابطت، اون حقوقی که باید انجام میدادی به خصوص تو حقوقی که تو روابط باید ایجاد بشه.

اینا رو نگاه کن ببین چه تغییری توش ایجاد شده.

کوتاهی پیدا کردی؟

کار خلافی محقق شده تو ز...? نمیگفتم بیاد برای من بگه ها.

نه گفتم خودت فکر کن که بیان کردن که خوب نیستش که خودت فکر کن ببین.

من بگه به شما عرض بکنم توی تجربه این کار طولانی مدت من بیش از نود درصد تزلزل‌های اعتقادی منشأش لغزش‌های عملی بودش.

یعنی احتیاج نداره براش استدلال کنی برای امامت، نبوت و توحید.

حتی بالاترین احتجاجات رو براش بکنی ثابت کنی.

میگه حاج آقا جواب ندارم اما تغییری هم ایجاد نشده تو وجودم.

یعنی تزلزل هم باقی مونده.

چون اصلاً منشأ تزلزلش اعتقادی نبوده.

منشأ تزلزلش رفتاری بوده و تا اون به اصطلاح رفتار اصلاح نشه این حل نمیشه.

این بحث احت-- لذا بسیاری از رفتارهای ما و تصحیح رفتارهای اون متربیانه که میتونه بسیاری از مسائل اعتقادی رو براشون چیکار بکنه؟

حل بکنه.

احتیاجی به استدلال نیست.

هر جایی ما تا دیدیم-- ببینید حضرات معصومین عمدتاً تو رفتارشون با رفتار اصلاح میکردن افراد را.

با همینجور که از امام سجاد [ع] و بزرگ-- ببینید حضرات معصومین این رفتار و بسیار از اون با رفت-- این نیاز اگر و احساس نیاز اگر درست صورت بگیره که این روابط درست اصلاح بشه، دلافاصه نتیجه دنبالش میاد.

هر حرکتی تو وجود انسان از نیاز نشأت میگیره.

شدت حرکت، شدت نیاز است.

اگر ما به خدا شدت نیاز نمیبینیم، حرکتمون به سمت خدا با در حقیقت شدت نیست.

اگر مقدار نیازمون و ادراک‌مون به اینکه به خدا چقدر نیاز داریم باعث حرکتمون به سمت خدا میشه.

اگر نمازمون خیلی سر حالی نیست، ما اینو از روی احساس نیاز به اونه نمیکنیم انقدر.

انجام میدیم از ترس است.

اونم نیاز، ترس هم یه نیازه.

از ترس جهنم است.

اما واقعاً حرکت شوقیه نیست که احساس نیاز بکنیم.

بحث نیاز تو تمام حرکت‌هایید.

لذا بیدار کردن نیاز، احساس شدت نیاز، سرعت حرکت رو به دنبال دارد.

آغاز ارتباطات از نیاز باید صورت بگیرد.

همونجوری که نسبت به حضرت موسی [ع] در قرآن جلسه صبح عرض کردم که خدا با، بر موسی با چی تجلی کرد؟

نیازش.

که نیازش چی بود؟

نیازش آتش بود.

خدا با نیاز تجلی کرد.

موسی رو تونست به یه حرکت در حقیقت رسالت با همین ادراک نیاز برساند.

اگر حالا همین رو توی قرآن ردشو بگردیم و تو روایات بعد ببینید چقدر رابطه‌ها بر همین اساسه.

اگر این نگاه اونجا دارد که ابراهیم خلیل [سلام الله علیه] وقتی که داشتن مینداختنش تو آتش، از اون وقتی که این به اصطلاح جرثقیل یا اون منجنیق او رو پرت کرد تا وقتی که به آتش افتاد چند ثانیه طول میکشه چند ثانیه.

اونجا دارد که ملائکه آمدن یکی یکی حضرت اسرافیل آمد، حضرت میکائیل آمد.

این گفت من ملک موکل بر آبم.

اون گفت من ملک موکل بر بادم.

اگر اجازه بدی باد رو مسلط کنم بر آتش.

اون گفت آب رو مسلط کنم بر آتش.

حضرت فرمود نه "أما إليكم فلا".

جبرئیل آمد گفت به من حاجتی داری؟

گفت "أما إليك فلا".

گفت پس از خودش بخواه.

گفت "علمهُ بحالی کفا عن سؤالی" یا "کفا عن سؤالی علمهُ بحالی".

او نیاز من رو که این بدن است و آتش داره می‌بیند.

منتها این مربوط به ما نیستشا.

داره می‌بیند او.

آتش بدن رو می‌سوزاند.

آتش بدن رو می‌سوزاند.

او "علمهُ بحالی کفا عن سؤالی".

دیگه اینجا اوج نیاز است.

تو انبياء گرامی دیگه حالا این رو دوستان ادامه ندم که طول بکشه.

تو انبياء گرامی، انبیا وقتی به اوج نیاز می‌رسیدن اجابت قطعی بود.

ببینید موسی کلیم است.

وقتی می‌رسه به اوج اون شدت نیازش به غذا در آیه شریفه دارد که "رب إنی مسنی رب إنی لما أنزلت إلي من خير فقير".

خدایا من به هرچه که نازل کنی از خیر فقیرم.

شاید امیرالمؤمنین علیه السلام باشد در روایت شاید.

که می‌فرماید فکر نکنید که موسی یه چیز مثلا مهمی به نظر شما می‌خواست.

موسی علیه السلام احتیاج به یک قرص نان داشت.

از بس که در بیابان‌ها فراری بود و از گیاهان بیابان خورده بود رنگ پوست بدنش تغییر کرده بود.

این کلام حضرت است که احتیاج به یک قرص نان داشت.

میاد اونجا بعد از اینکه سقای گوسفندان به اصطلاح شعیب رو کرد، نشست اونجا این دعا رو "رب إنی لما أنزلت إلي من خير فقير".

احساس نیاز.

بلافاصله اجابت شد.

اجابتش به چی بود؟

هم کار پیدا کرد، هم امنیت پیدا کرد، هم همسر پیدا کرد، همه چی در کنار این چیز شد.

یا ایوب، ایوب نبی سلام الله عليه "رب إنی مسنی الزر" در اون اوج نیازش "رب إنی مسنی الزر وأنت أرحم الراحمین".

خدایا تو در حقیقت أرحم الراحمین هستی و به من ضرر اصابت کرده و رسیده.

نمیگم تو دادی اینو که نمی-- "رب إنی مسنی الزر" به من ضرر رسیده مس و من رو در حقیقت در-- تو أرحم الراحمین.

تا در حقیقت لذا همونجا دارد که تمام شد.

اوج نیاز در حقیقت چی هستش؟

بعدش گشایش است.

"إن مع العسر يسرا".

یه بزرگی حرف خیلی زیبایی زده.

فرموده که اینگونه فکر نکنید که خدای تبارک و تعالی هر جا راه بندون براتون ایجاد می‌کنه باید دنبال این باشید از این راه بندون در برید.

بلکه دنبال این باشید بفهمید پیام خدا از این راه بندون چیه.

یعنی انسان تو راه بندون هرچی اینور اونور بزنه هی راه بسته‌تر میشه.

اما اگر فهمید چی کارش داره تو این راه بندون، چی کارش داره، چه پیغامی براش داشته.

چون قوله فعل و قول خدا فعل خداست.

اگر فهمید چی کارش داره، اون موقع او حل کننده مطلبه است.

لذا باید توی راه بندان‌های زندگیمون دنبال این باشیم.

می‌گیم خدا با ما اینجا چه کار داشته.

اون حاجتی که می‌خواد منو از اینجا نجات بده چیه؟

اگر این رو یافتیم اینجا "إن مع العسر يسرا" نمی‌فرماید "إن بعد العسر يسرا".

این خیلی کلام بلندی "مع العسر".

یعنی اجابت با خود سختی‌ست.

"من أُعتی الدعاء أُعتی الإجابة".

کسی که بهش دعا داده شده، اجابت بهش داده شده است نه بعدا داده می‌شود.

اگر این باور پیش آمد که اجابت همراه سختی‌ست پس اگر اینجوری شده معلومه من اجابتو کلاً نمی‌شناسم.

اگر اجابتو بشناسم همراه سختی‌ست.

اون موقع اگر انسان اجابت رو شناخت، اون موقع می‌فهمد که "إن مع العسر، مع العسر يسرا".

دو جهت یک حقیقت است.

یعنی یک حقیقت از جهتی عسر است.

همین حقیقت از جهت دیگه جوابشه.

اینجوری نیستش که عرض کردم عذاب قوم هود که شد، اون باد سوزان که آمد، اون باد سوزان هود رو نجات داد.

قوم هود رو غرق-- قوم هود رو کشت.

همین چون آتش سوزانی که چند وقت حرارت اونجا ایجاد شده بود، این باد که آمد، این باد شدت داد به اون حرارت برای قوم هود، همین باد نفس ایجاد کرد برای هود و مؤمنین.

اون جریان آب در حقیقت جریان سیلی که طوفان نوح شد، همون سیل نوح نجات نوح بود.

همون سیل در حقیقت غرق قوم نوح بود.

دو جهت همین داشت.

یعنی خدا دو چیز هم نمی‌کنه که با یه چیزی بیاره اینا رو نجات بده با یه چیز دیگری اونا رو غرق کنه.

نه همون چیزی که سبب غرق بود سبب نجات هم شد.

تو نظام الهی خدا قدرت نمایی می‌کند.

می‌خواد نشون بده که یه چیز دو کار ازش میاد.

همون یه چیز دو کار می‌کند.

یه عده رو نجات می‌دهد همون عده‌ای رو غرق می‌کند.

خب طول ندیم.

پس نیاز به عنوان یه حقیقت جدی در ارتباط و هدایتگری است.

و چون حرفای ما عمدتاً تاثیرش کمه مال این است که با نیاز مخاطبین‌مون ارتباط برقرار نکردیم.

از اونجا آغاز نکردیم.

حرفایی که می‌زنیم اون‌ها رو درگیر نکرده.

لذا اینکه عرض می‌کنم که حالا تو جلسه فردا اگر عمری بود دوست-دوستان هم با تجربیاتشون بگن، همین اینکه چجوری آغاز کنیم، چجوری کلاس رو با نیازها درگیر کنیم، چجوری نیاز محور واقعاً باید حرکت صورت بگیره.

اگر بخواد نیاز محور باشه جلسات عمومی کمتر نافع است جلسات باید خاص‌تر باشه، محدودتر باشه، ارتباطات باید بیشتر باشد.

مثلاً تو این جلساتی که برای ضیافت اندیشه اساتید دانشگاه‌ها می‌ذارن، اینجاها قرار بر این است که تعداد مثلاً حداکثر بیست نفر باشن، حداکثر.

هرچند گاهی بیشتر میشه.

اما تو این جلسات که می‌گذارن قرار بر این است که پشت میز کنفرانس باشن.

یعنی همه قدرت گفت‌وگو داشته باشن.

قرار بر این است که گفت‌وگو باشد تا یه مسئله‌ای مطرح بشه نظرات دوستان با همدیگه به یه نتیجه برسن.

این نظرات با هم به یه نتیجه رسیدن یعنی نیازها جلوه می‌کند و این نیازها هماهنگ می‌شود، بردارهای هم‌جهت می‌شوند، بردارهای هم‌جهت سبب حرکت می‌شود.

بنابراین اگر یه ماشینو از جهات متعدد هلش بدن این به نتیجه نمی‌رسه، متوقف میشه.

اگر همه تو یه جهت قرار گرفتن، بردارهای هم‌جهت شدن تو فیزیک نتیجه این می‌شود که سرعت و حرکت ایجاد می‌شود.

بحث نیاز یه بحث مفصلی‌ست.

دوستان حتماً به اون بحث جزوه هم که یه خرده مفصل‌تر بوده رجوع کنن.

پس چرا از نیاز آغاز کردیم؟

به‌خاطر اینکه اگر می‌خواد درگیری صورت بگیرد باید احساس نیاز بشود.

لذا این احساس نیاز به عنوان خودش یغز است البته، به عنوان خودش طلب است البته، به عنوان احساس نیاز است.

ولی احساس نیاز قبل از حرکت چی میشه؟

لازم است.

پس اگر نیاز رو در اینجا قرار دادیم، آغاز حرکت رو با نیاز قرار دادیم، علتش این است که باید ادراک نیاز بشود.

بچه که به دنیا میاد تا گرسنگی رو احساس می‌کند بلکه قبل از اون چون احتیاج به نفس کشیدن داره چی میشه؟

از تا به حال از ناف مادر اکسیژن به او می‌رسید.

از ناف فرزند به او اکسیژن می‌رسید از طریق خون مادر.

این تنفس نداشته تو رحم مادر تنفس نداشت.

وقتی که به دنیا میاد اولین چیزی که لازم داره چیه؟

تنفس دستگاه شش باید به کار بیفته.

چون می‌خواد شش به کار بیفته گریه می‌کند.

نیازه دیگه.

نیاز به تنفس و نرا-- نیامدن نفس او رو به گریه وا...

تا گریه می‌کند این آب درون به‌اصطلاح شش تخلیه می‌شود و چی میشه؟

نفس میاد.

خود این-- لذا گریه از اسباب نیاز است از همون کودکی که حالا شعرهای خیلی زیادی در رابطه-- این مسئله خیلی زیباست که بیان کرد "تا نگرید کودک حلوا فروش، بحر بخشایش نمی‌آید به جوش".

یعنی حالا اون قصه‌ای دارد در اونجا ذکر می‌کند بعد این نتیجه رو می‌گیره که تا نگرید طفلک کودک حلوا فروش، بحر بخشایش نمی‌آید به جوش.

لذا تضرع، زاری، اظهر-- اظهار حاجت، اظهار فقر، اظهار فقر، اظهار فقر، احساس فقر بالاترین اثر رو در اجابت دارد.

همونجور تعبیر مثنوی خیلی زیبا داره.

من حالا شعرشو الان یادم نیست نوشته‌ش هست ولی دیگه حالا اونجا میگه همونجوری که تشنه به آب نیاز دارد، همونجور هم آب به تشنه نیازمند است.

آب تشنه رو می‌طلبد.

به دنبال رفع عطش است.

لذا می‌بینید همینجوری جریان دارد توی زمینه‌ها تا زمین تشنه رو سیراب کند.

همونجوری که تشنه هم به دنبال آب است.

"آب کم جو تشنگی آور به دست، تا بجوشد آبت از بالا و پس".

یعنی به جای اینکه انسان دنبال متراکم کردن معلومات باشد، باید به دنبال چی باشد؟

عطش باشد.

به دنبال سوز باشد.

به دنبال ادراک نیاز باشد.

ادراک نیاز انسان رو به حرکت وا می‌دارد.

لذا به همون صبح عرض کردم به یه بزرگی گفته بودن شما از قدیمیا چی داری؟

اون‌ها این همه کمالات داشتن، این همه دارایی.

گفتو من سوز نداری اون‌ها رو دارم.

این سوز نداری یعنی می‌فهمم این‌ها هست.

می‌دانم این‌ها هست.

چون خیلیا اینو نمی‌دونن.

خیلی از دانشجوی ما میان این سوزو دارن که می‌خوایم آدم خوبی بشیم.

می‌خوایم بهتر از این باشیم.

یه سوزه.

اول ما باید این سوزو حفظ کنیم.

اول باید این سوزو حفظ بکنیم.

اگر هیچی نداشت غیر از همین سوز که میگه من واقعاً می‌خوام خوب بشم.

دغدغه‌مندم.

خیلیا می‌بینید صبح شب می‌کنند، شب و صبح می‌کنند اصلاً این سوزم ندارن.

این نیاز هم ادراک نمی‌کنند.

کسی که این سوزو احساس کرده اینو باید تشدیدش کرد.

خود این اگر تشدید شد راه به اجابت پیدا می‌کند که "آب کم جو تشنگی آور به دست، تا بجوشد آبت از بالا و پس".

این ادراک نیاز یه اثر جدی دارد که البته کار زیاد-- یعنی ده جلسه اگر راجع به این صحبت بشه مصادیقش، مفاهیمش، مسائلش مورد بحث قرار بگیره هی بازتر میشه.

بیاییم تو نظام کاربردی ببینیم نیاز چجوری میشه با دانشجو رابطه برقرار کرد.

از چه نیازهایی میشه جا دارد این بحث، جای در حقیقت مهم کاربردی هم دارد و تو روایات و آیات قرآن به این تاکید شده.

این یه بحث.

بحث بعدی که بعد از-- جانم.

این بحثی که الان [خنده] مطرح فرمودید شاید به نظر برسه چون حس می‌کنیم که امروز به عنوان یک آدم احسنت.

سؤال خیلی خوبیه.

بله.

این نکته رو حالا بر مدار بله مثلاً می‌خوام هم اون قاعده الواحد بله در فلسفه هم در واقع باز قاعده تاثیر که لا مؤثر فی الوجود- بله ما یه موقع فکر می‌کنیم-- یعنی من می‌خوام عرض بکنم شاید مردم خیلی سطحی نسل به نسل آمدن جلو.

نه حالا خواص و عده‌ای از افراد و مثلاً خصیصی.

نه.

ببینید یه موقع من میگم به آب نیاز دارم.

بله در حالی که شاید اینوری بتونیم بحث رو مطرح کنیم.

انسان-- هیچه در قرآن نگفت تو به نون فقیر، به آب فقیر یا اگر هنوز أنتم الفقراء إلى الله شاید بشه گفت اصلاً ما به بهشت در در واقع نیاز نداریم به وعده بهشت که خدا در واقع فرموده و اثری که تضمین کرده به اون وعده بده.

یعنی مثلاً من به لحاظ طبیعی نیاز به آب رو می‌فهمم در حالی که یه مقدار عمیق‌تر شاید بشم- مجاز بفرمایید.

به اون وعده رافعیت از عطش که خدا که مسبب الاسبابه به واسطه آب مثلاً جعل فرموده.

یعنی می‌خوام عرض بکنم این دو تا بحث- حالا این رو بحث رو احسانی.

یه بحث بسیار جالبه.

تو همون بحثم من تو اون بحث از اینجا آغاز کردم اینجوری.

که اصلاً خدای تبارک و تعالی نیاز رو برای چی جعل کرد در وجود انسان؟

یک.

چرا انسان نیازمندترین است در بین موجودات؟

چرا؟

فرزند انسان دیرترین فرزند تو بین موجوداته که به استقلال می‌رسه.

تمام موجودات دیگه زودتر از فرزند انسان به استقلال می‌رسن.

زودتر می‌تونن گلیم خودشونو از آب بکشن.

اونجا عرض کردم که هر نیازی حقیقتش جعل شده برای ارتباط با رافع نیاز.

هر نیازی جعل شده برای ارتباط با رافع نیاز.

یعنی تو وجود انسان هر-- تو همه موجودات عالم هر نیازی ارتباط با رافع نیازه.

منتها انسان کاری که می‌کند رهزن می‌شود براش.

سلسله اسبابی که این‌ها تو طریق وسائط رفع نیازهن میشن افق به اصطلاح نهاییش.

یعنی می‌بیند آب تشنگیشو برطرف می‌کند.

وقتی که آب عطششو برطرف می‌کند حالا از این به بعد تشنه می‌شود آب رو رافع نیازش می‌بینه و ارتباطش که باید با، به واسطه عطش مرتبط با رافع نیاز حقیقی می‌شد حد می‌خوره به آب.

متوقف می‌شود به آب.

اگر یه موجودی می‌خواد خلیفه خدا بشود در زمین، باید ارتباطش با خدا اشد ارتباط باشد.

ارتباط تو چه دایره‌ای ایجاد می‌شود؟

ارتباط تو دایره نیاز.

چون نیاز احتیاج به رفع نیاز، رابطه با رافع نیاز.

هر چقدر شدت نیاز بیشتر، رابطه با رافع نیاز شدیدتر.

پس باید انسان اشد نیاز رو داشته باشد.

تعبیری که امام حسین علیه السلام در دعای عرفه می‌کند "الهی انا الفقیر فی غنای فکیف لا اكون فقیرا فی فقری".

من اونجایی که فکر می‌کردم غنی‌ام و غنای منه من اونجا محتاج بودم.

چون این خیال غنا بود.

اصلاً خیال غنا راه نداره.

خیال غنا وهم است چون انسان مگه میشه از خدا تو یه چیزی مربوط به او باشد دیگه به خدا مربوط نباشد.

"الهی انا الفقیر فی غنای فکیف لا اكون فقیرا فی فقری" یا تعبیر دیگری در همون دعای عرفه "الهی كيف استعز".

خدایا چگونه احساس عزت بکنم "و في الذله ارکزتنی".

تو مرا در یه جایی که فقر و ذلت محض قرار دادی، عین بیچارگی قرار دادی.

یعنی فقر، بیچارگی محض انسان، عین احتیاج "و في الذله ارکزتنی" یا در فراز دیگه "و في الفقراء اغمطني".

منو در بین فقرا قرار دادی.

نه فقیر مالی "و في الفقراء اغمطني" یعنی عالم وجود.

عالم وجود عین فقر است "و في الفقراء اغمطني".

دنبالش می‌فرماید که "الهی كيف لا استعز و الیک نسبتني".

چگونه احساس عزت نکنم در حالی که به تو منسوبم.

به تو رابطه دارم.

یعنی انسان تو رابطه نسبت فقریش که می‌بیند عین بیچارگی‌ست.

تو رابطه رفع نیاز همین فقر که می‌بیند عین از، عزت است چون به خدا منتسب است.

منتها اگر رفع نیاز رو تو آب دید، اگر تو وسائط دید، این عزت نیست که این "سؤال المحتاج عن المحتاج".

این "سؤال المحتاج عن المحتاج سفه من عقل و ذله من رأي".

کسی که اینجوری در حقیقت محتاج به اصطلاح یعنی سراغ آبی که خودش محتاج است این رو رافع نیاز ببیند.

از این عبور نکند.

لذا تعبیری که در قرآن است تعبیر خیلی زیباست.

ببینید در قیامت کاری که می‌شود چیه؟

"اذا الشمس کوّرت".

در قیامت شمس مکور است.

نمیگه شمس نیست.

میگه شمس چی هستش؟

مکور است.

تکویر شده، تاریک است.

چون ما تو دنیا فکر می‌کردیم که نور مال خورشیده.

چون نورو مال خورشید می‌دیدیم برای اینکه ما رو تخطئه بکنن، بفهمن نور مال خورشید نیست چیکار باید بکنن تا نشون بدن که این باید عبور می‌کردی تو متوقف شدی.

خدا در حقیقت تو تمام اینجا تأثیرگذار است.

رفع نیاز تو تمام اینجا خدا بوده.

برای اینکه به ما نشون بدن هر چیزی در قیامت اثر ضدشو نشون میده.

"اذ البهار سجرت".

آب باید خاموش کننده آتش باشد.

اما در قیامت بهار چی هستن؟

سجرت.

آتش میشن.

داغ و سوزانن.

دقت می‌کنید "اذا السماء انفترت".

منفترند همه آسمان‌ها.

اون آسمانی که اینجور در حقیقت رتق داشت فتح می‌شود و منفتر.

اگر دقت بکنیم ببینید این نگاه به هر نیازی انسان رو می‌خواد بندازه تو دامن رافع نیاز.

لذا انسان نیازمندترین است چون می‌خواد خلیفه باشد.

بالاترین.

هر چقدر نیاز بیشتر باشد رشد بیشتر ایجاد میشه چون ارتباط با رافع نیازه.

رشد تو دایره چی میشه تو این نگاه؟

تو دایره نی، ارتباط نیازمند با رافع نیاز.

هر چقدر نیاز بیشتر باشد رشد بالاتری محقق می‌شود.

لذا انسان ذاتش، صفاتش، افعالش، احتیاجاتش تمامش عین نیازه.

چون عین نیازه خدای تبارک و تعالی او رو شدت...

حتی اگر انسانی نسبت به اسباب اولی احساس نیاز نکرد، رفع نیاز رو تو اسباب دید، خدا مبتلاش می‌کند.

"اخذناهم بالبعثاء والذره".

لعلهم يتضرعوا.

ما او رو میندازیم تو دست اندازهای جانی و مالی بعثا و ذرعا دست اندازها و شدت‌های جانی و مالی تا چی بشه؟

تا از اسبابی که تا به حال فکر میکرد که اینا نجات دهنده‌اند جدا بشه.

لعلهم يتضرعوا برگرده به جانب ما تضرع پیدا بکند.

این نیاز شدید-- لذا اگر انسان اینو میخواستم عرض بکنم، اگر انسان تو نیازهای اولی بیدار شد و ارتباط با رافع نیاز پیدا کرد، این احتیاج به دست اندازهای شدید برای بیدار شدن پیدا نمیکند.

اما اگر بیدار نشد خدا از روی محبتش نیازها رو هی شدیدتر می‌کند.

دست اندازها رو هی بزرگتر می‌کند تا این چی بشه؟

مثل کسی میمونه که خواب است میخوان بیدارش بکنند.

بله.

جساوتا من این رو عرض کردم میخواستم این رو من استفاده کنم یعنی کارکرد تربیتیش رو ما بر حسب عادت یعنی اینقدر اطمینان پیدا کردیم به اسباب مثلاً فکر میکنیم خب مثلاً شب شد فردا خب قطعاً دوباره یعنی اینا رو مفروغ میگیریم- بله.

در حالی که کارکردش رو اگر ما از این طرف ببینیم که دائم انسان در پی این هستش که به وعده خدا اعتماد پیدا کنه و سعی بکنه در مقام طلب برای تحقق این وعده بعد دیگه هیچ اطمینان و خیال آسوده ای نسبت به هیچ شأنی نداره.

این به نظرم نکته درستی‌ست ولی نکته بعدیشه.

اصل این است که اصل جعل نیاز برای چی هستن؟

تو وجود انسان‌ها و موجودات برای ارتباط است.

اصل جعل نیاز.

بله پس از اینکه حالا نیاز رو ادا کرد و این معلوم شد که اصل جعل نیاز برای ارتباط است.

پس باید طلب کند برای اینکه اگر هم میخواهد رفع نیاز کند این رفع نیاز افتادن تو دامن خدا باشد.

[پچ،پچ] یعنی تو این [مکث] یطعمني و یسقی غذا سیر کننده نیست و آب سیراب کننده نیست.

یطعمني و یسقی فإذا مرضت فهو یشفین.

اگر این نگاه ایجاد بشود یعنی خدا به دنبال این است که انسان حشرش فقط با خدا باشد و تمام نیاز رو ایجاد کرده تا این حشر ایجاد بشه.

وحسرت على ما فرطت في جنب الله.

وقتی انسان وارد قیامت میشود میفهمد که در دنیا با غیر خدا محشور نبوده، با غیر خدا محشور نبوده نه یعنی این خداست، اون خداست که معلومه که این حرفو کسی نمیزنه.

یعنی هر نیازی او رو میخواسته سوق بده به چی؟

به سمت رافع نیاز.

اما این به سمت این و آن رفته.

حجاب شدن این و آن.

وقتی اینجوری شد اون وقت این بالاترین حسرت است اونجا که میفهمد تمام این نیازها مال ارتباط خدا با او بوده که این رو با خودش حشر بده.

این رو به سمت خودش میل ایجاد کند، بکشاند.

اما این میل پیدا کرد به این و آن.

لذا ببینید تعبیر خیلی زیبایی امام رحمت الله علیه می‌کند.

امام فرمود خدا این نیازها رو قرار داد تا انسان با او رابطه برقرار بکند و نیازهاش رو هم حد براش قرار نداد تا انسان با معشوق نامتناهی، با مجیب نامتناهی، با-- تو هر صفتی با جمیل نامتناهی.

لذا میبینید هر چقدر هر جمالی که بدیدیم بدویار شدیم.

هر جمالی که بدیدیم گرفتار شدیم.

یعنی میاد به این جمال دلبسته میشه بعد مدتی میبینه که این چیه؟

این اونی نبود که دلشو پر کنه.

دوباره به یه طرف دیگری، دوباره.

نشون میده که این‌ها دنبال عشق نامتناهی، جمال نامتناهی تقاضای انسان است.

چون این نیازهای قبلی هم همون بوده منتها این اینجا متوقف شده بود.

اگر نیاز رو جعلش رو به خاطر ارتباط ببینیم اون موقع میفهمیم حرکت محوری تو بیدار کردن نیاز و ارتباط با رافع نیازه که اساس میشه این.

اون وقت نیاز ارتباط دهنده میشود، حرکت دهنده میشود، بیدار کننده میشود، شوق دهنده و سوق دهنده و حرکت-- سرعت در حرکت ایجاد می‌کند.

بحث خیلی زیباییه بحث نیاز به این عنوان.

اون موقع باید تو ارتباطات این نیاز رو بیدار کرد.

این نیاز رو تو وجود احساسش رو ایجاد کرد تا در حقیقت-- لذا اگر احساس نیاز رو بیدار کردیم و حقیقت نیاز رو معرفی کردیم، حرکت صورت میگیره.

گاهی دیگه یه هل اولی تو این میخواست بعدا خودش میره.

وقتی چشید حرکت میکند.

حالا تو نظام وجودی این تمام عالم رو بر همین اساس شکل داده.

لذا حتی اگر تو فلسفه گفته میشود ذات انسان عین فقره، یه بیانش هم اینه که ذات انسان عین فقر.

اگر میگن عین ربت انسان یعنی همین.

یعنی بیچاره‌ست.

بیچاره محضه.

از گدا جز گدایی چه آید؟

از گدا جز گدایی چه آید؟

گداست دیگه.

اگر انسان گدا شد، گدا دیگه سرمایه نمیخواد که.

وفدت علی الکریم بغير ذاتي وارد شدن بر کریم بدون هیچ زاد و توشه ای.

چون وارد شدن با زاد و توشه بر کریم وارد شدن خیلی قبیح است.

هر چقدر عمل دارد.

این باور خیلی سخت ایجاد میشه‌ها.

این باور.

یه کسی‌ست حرفشو میزنه.

یه کسی سرمایه کهن، کوه‌های عمل دارد ولی میدونه که اینا هیچکدام چیه؟

تعبیری که آیه شریفه میفرماید "لولا فضل الله عليكم ورحمته ما زكا منكم من احد ابدا" اگر نبود فضل و رحمت خدا هیچ کسی نجات پیدا نمیکرد.

"ما زكا منكم من احد ابدا".

تعبیری که حافظ هم کرده اینو به شعر در حقیقت خیلی زیباست.

گرچه وصالش نه بکوشش دهند هر قدر ای دل که توانی بکوش.

تمام ظرفیت عمل رو به کار میگیره اما اینجوری نیست که فکر کنه این عمل نجاتش میده.

چون تو اون دا-رابطه اگر بخواد عمل مورد دقت قرار بگیره چی میشه؟

"إن الناقد بصير بصير".

قابل تش-- ما م-- و "وما يؤمن أكثرهم بالله إلا وهم مشركون".

توش شرک خفی خوابیده.

لذا اگه بخواد نقد-- لذا با این نگاه هر نیازی برای ارتباط است و هرچه شدت نیاز پیدا بشود شدت ارتباط است.

چون انسان خلیفه الهی است در عالم شدت نیاز برای انسان است تا شدت رابطه باشد.

اگر اینجوری شد اون موقع اگر با این نگاه حرف زدنش دردسر داره برای آدما.

اما من نقل می‌کنم "النقال کالبقاء".

هرچی ابتلا و شدت برای انسان بی-بیشتر می‌شود، انسانی که اون نگاه رو دارد احساس می‌کنه خدا بیشتر می‌خواد جذبش بکنه.

لذا ابراهیم خلیل است.

خوش است با "إذ ابتلى إبراهيم ربه بكلمات فأتمهن قال إني جاعلک للناس إماماً".

شدت نیاز، شدت رابطه، شدت کمال، شدت ارتباط با خدا.

طلب ابتلا چی هستش؟

مذمومه.

طلب ابتلا.

گفتن این پیش خدا اگر کسی بگه خدایا منو مبتلا کن، این گردن‌کشی‌ست، گردن‌فرازی‌ست که خدا بگه به من ابتلا بده تا من رابطه با تو برقرار کنم.

میگه اینجوری نگو.

اما اگر ابتلا پیش آمد از ابتلا نترسی.

تو ابتلا خوش باشی.

نه اینکه بگیم که فقر دنبال رفع فقر نباشیم‌ها.

به ما گفتن از خدا صلاح بخواهید، آرامش بخواهید، آسایش بخواهید، ثروت بخواهید، سلامتی بخواهید، همه اینا رو بخواهید.

اما در عین حال هر ابتلايي که پیش میاد تو اونجا چی باشه؟

تو اون ابتلا رابطه ایجاد کنید.

سرمایه اون رابطه‌ست.

حقیقت به اصطلاح اون کمال اون رابطه‌ست که تو فقر توی ابتلا.

لذا "البلاء للولاء يا للأنبياء ثم الأمثل فالأمثل".

بلا مربوط با-- چرا؟

چون رفع درجه‌ست.

رفع ارتباط بالاتر است.

خب این بحث نیاز بود که یکی از بحث‌های بسیار قابل تفکره و باید تو نظام ارتباطی با هر کسی به قول حالا امروزی‌ها سناریو داشت.

نه اینکه انسان یه چیزی رو تو خونه‌ش حفظ بکنه بعدم بیاد اونجا صحبت بخواد بکنه.

کاری نداشته باشه که اینا چی میخوان، اینا چیکار دارن، اینو از کجا باید شروع کنن، اینا چی مبتلا بهشونه، اینا چه سنی دارن، اینا چه دغدغه‌ای دارن.

بعدم می‌بینید که این حرفشو زده و به به و چه چه شد و رفت تمام شد.

اونا هم رفتن تمام شد.

این ارتباط ایجاد نشده چون بر اساس نیاز.

لذا سناریو می‌خواد، فکر می‌خواد که انسان بفهمه، بداند که اینا کیا هستن، چه در چه ارتباطاتی.

لذا هرچه جمع محدودتر باشد، هرچه جمع محدودتر امکان ارتباط بیشتر است.

لذا کادرسازی همونجوری که صبح عرض کردیم باید با عده محدود آغاز بشود.

[نفس عمیق] یه مثال دیگری بزنم که دوستان خسته شدن.

[نفس عمیق] پیغمبر اکرم صلوات الله و سلام او علیه صلوات بفرستیم.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرج...

من فکر می‌کردم صبح ما موضوعات رو کم کنیم بعدازظهر به سرعت می‌گذرونیم.

دیدیم بعدازظهر فسخ اعذائه بدتر شد.

یه دونشو تا الان گفتیم تازه می‌خواستیم سری...

پیغمبر— می‌خوام بگم این ت-تسبت ببینید با پیغمبر اکرم صلوات الله و سلام او علیه تو م-مکه که بودن تو ایام بودن در مکه [نفس عمیق] سه سال زحمت کشیدن، سه سال زحمت کشیدن.

سال نهم، دهم و یازدهم بعثت زحمت کشیدن.

سر راه اهل مدینه می‌نشستن که می‌آمدن برای ایام حج.

شش نفر رو تو سه سال جذب کردن.

اینا دو ماه، سه ماه می‌آمدن مد-مد مکه.

تو این سه سال که اینا دو ماه، سه ماه مکه بودن شش نفر رو تو سه سال پیغمبر است ها با همه قدرت و عظمتی که دارد [نفس عمیق] خسته نشده، ناامید نشده.

سه سال سرمایه‌گذاری کرده.

تو این سه سال شش نفر رو جذب کرده.

بعد اینا رو می‌فرستد به مدینه.

میگه شما برمی‌گردید هر کدومتون.

حالا این که دارم میگم من تعبیر در حقیقت آقا بگید ما خلاصه [پچ، پچ] [خنده] حالا میگیم چجوری میشه.

بعد اونجا دارد که این شش نفر رو که فرستادن به مدینه برگشتن که حالا اسم‌هاشون هم هست تو تاریخ کیا بودن، کیا بودن خیلی زیباست.

این شش نفر رو میگه سال بعد اقلاً هر کدوم یک نفر رو جذب کنید.

[نفس عمیق] شش نفر میرن تو مدینه یک سال زحمت می‌کشن، یک سال.

سال بعد برمی‌گردن دوازده نفرن.

حالا ممکنه یکی دو نفر رو جذب کرده، یکی نتونسته جذب بکنه.

ولی کن شش نفر که میرن دوازده نفر برمی‌گردن.

شش تا رو جذب کردن تو یک سال.

یک سال زحمت کشیدن.

تو هر خونه‌ای کاری که کردن، تو هر خونه‌ای ولوله اینکه پیغمبری آمده، حرفی دارد، مخالف یا مخالف درست کردن.

بالاخره حرف پیچیده شد.

یه عده به مخالفت، یه عده ՝سر و صدا پیچید تو مدینه.

ولی شش نفرم ایمان آوردن.

سال یا این شد سال دوازدهم بعثت که این دوازده نفر آمدن.

وقتی که آمدن خیلی زیباست.

تاریخ دارد که پیغمبر با این‌ها یک پیمان حداقلی بست.

پیمان حداقلی شش تا ترک بود.

زنا نکنید، دروغ نگید، شراب نخورید.

شش تا ترکه.

این چند تا کارو نکنید.

بهش بعداً میگن این بیعت، بیعت حداقلی‌ست که به اصطلاح حالا باشد تفصیلش.

این دوازده نفر رو برمی‌گردونه، میگه برگردید مدینه.

اینا میگن که آقا اگر ما داریم برمی‌گردیم شما یک کارشناس دینم با ما بفرستید که ما بتونیم اگر سوالی داشتیم از او ب-بپرسیم.

کی رو می‌فرستن؟

مصعب رو می‌فرسته حضرت با این‌ها مصعب رو می‌فرسته.

مف-مف مصعب یه جوان مسلمانی که بریده از اون ثروت و از اون این عدم تعلق.

ببینید مصعب خیلی وقت نبود که مسلمان شده بود اما با شدت بریده بود و این شدت قطع تعلقش که تو یه خانواده ثروتمند و یه خانواده چی بود بریده بود تونسته بود رشد سریع در این ایجاد کند.

دقت بکنید رشد سریع ایجاد کرده بود.

لذا مصعب با اینکه طولانی نبود اسلامش اما این قطع تعلقش تو این از این موطن تا اینجا تونسته بود اینو محبوب پیغمبر بکنه و پیغمبر مصعب رو می‌فرسته با این‌ها.

حالا داره تو تاریخم برخوردهای مصعب تو مدینه خیلی زیباست.

حالا الان نمی‌خوایم.

اینا میرن دوازده نفر تو مدینه شروع می‌کنن با وجود مصعب تبلیغ کردن.

سال بعد چند تا برمی‌گردن؟

هفتاد و سه نفر برمی‌گردن مؤمن.

دوازده تاشون از همینا بودن.

می‌مونه چند تا؟

شصت و یک نفر.

یعنی به طور متوسط هر نفر چند تا رو جذب کرده؟

پنج تا رو.

به طور متوسط هر نفر پنج نفر رو جذب کرده.

بعد غیر از این‌ها چهارصد و سی نفر هم کسانی بودند که دلشون مایل شده بود و هنوز ولی ایمان نیاورده بودند.

یعنی هفتصد نفر-- پانصد نفر اومدن، هفتاد و سه نفرشون ایمان آوردن، چهارصد و سی نفر هم که پنجاه تاشون خانم بودند یعنی چهارصد و سی تا اینا تاریخ داره.

پنجاه تاشون از این چهارصد و سی تا هم خانم بودند که اینا اومده بودند.

بعد بلافاصله پیغمبر می‌فرماید ببینید حالا هفتاد و سه تا شدن.

میگه از بین خودتون دقت بکنید چقدر زیباست.

از بین خودتون عده‌ای رو انتخاب کنید که من با اونا وقتی ارتباط دارم و از طریق اون‌ها حرفی رو به شما می‌رسونم، لزومی نداشته باشه با همه-- مگه چند تا ان الان؟

هفتاد و سه نفرن.

میگه بلافاصله یه جمعی رو از بین خودتون انتخاب کنید.

من ارتباط با اونا بیشتر داشته باشم از طریق اون‌ها چی بشه؟

ارتباط با شما مؤثرتر بشه.

یعنی جمعی که با پیغمبر امکان حشر و نشر داشته باشن باید محدودتر باشن تا این جمع محدود خودشون عده‌ای رو-- اصلاً یاد میده نظام تربیتی رو که اگر جمع زیادی شدین بلافاصله یه عده‌ای که این‌ها آمادگی بیشتری دارند رو کنار اون حلقه اصلی قرار بدید از طریق این‌ها همون موقع که دارن یاد می‌گیرند، یاد دادن رو هم بلد بشن.

همون موقع که اینا دارن یاد می‌گیرن یاد دادن هم بلد باشن.

یعنی صالح مصلح بشن.

یعنی احساس انگیزه بیشتر بکنن که مؤثرن.

اگر یه کسی-- ببینید اونایی که تو حوزه وقتی دارن درس می‌خونن، درس هم میدن بعدش مثلاً پایین‌ترش رو رشد سریع‌تری دارن تا اونایی که فقط درس می‌خونن.

چون اون کسی که داره درس میده علاوه بر درس خوندن می‌فهمه چه نکاتی رو باید بگیره، چه چیزهایی رو باید دقت بکنه.

قدر درس رو بیشتر از کسی که این درس دادن نداره می‌داند.

کسی که تو نظام تربیتی می‌خواد اثرگذار باشه به مشکلات بهتر واقف شده و می‌فهمه.

لذا وقتی که با اون مربی مرتبطه می‌فهمه که چقدر باید اقصش قوی باشه.

شدت ارتباط برقرار نیازش شدیدتر می‌شود حالا.

چون می‌بینه که ازش می‌خوان.

اینم باید درگیر-- لذا حواسش جمع‌تر میشه.

چون حواسش-- لذا ببین پیغمبر این سیستم رو-- بعدش شش ماه بعد از این جریان چی میشه؟

از اینا البته پیمان حداکثری گرفت که چی بود؟

از من دفاع کنید همچنان که از جانتون دفاع می‌کنید.

بعد شش ماه بعد پیغمبر هجرت کردن به مدینه حکومت تشکیل دادن.

اگر آقای نظیری میگه صد نفر، شما سال بعد یک نفر رو هر کدوم از اینایی که هستن م-مربیایی که دارید، این متعلمایی که دارید بگید هر کدوم یک نفر رو.

چند تا دارید الان؟

هر کدوم یک نفر رو جذب کنن اینا.

اینجور بر-برنامه بذارید.

بعد سال بعد هر کدوم از اون‌ها چند نفر؟

شش نفر رو بعد سال بعد حکومت تشکیل بدید.

[خنده] ببینید اگر این نگاه با این دقت، دقت شش نفر اولی سه سال، شش نفر دومی هر کدوم یک سال برای این شش تا میشه دوازده.

بعد سال بعد میشه هفتاد و سه تا، سال بعد میشه حاکمیت.

این سیره پیغمبر است.

اگر ما کسانی که تو مساجد دانشگاه میان نماز بگیم آقا دویست نفر میان، بگیم پنجاه تاشون دغدغه‌مندند از این دویست تا.

بگیم آقا بچه‌ها زحمت بکشید یه تر.

هر کدوم یک نفر از اینایی که نمازخون هستن ولی تو اتاقاشون می‌خونن رو جذبشون کنید بیان نماز تو مسجد.

یه کاره دیگه.

اولاً خود اینکه نمازخون بود تو مسجد محکم‌تر میشه.

چرا؟

چون یکی دیگه رو داره واسطه میشه بیاره خودش مقیدتر میشه بیاد.

چون می‌بینه اگه او بیاد این نباشه دیگه خیلی آبر-- این خودش تثبیت وجود اینه.

بعدم پنجاه تا به دویست نفر اضافه میشن دویست و پنجاه تا.

فکر نکنید که پنجاه نفر اضافه شدن.

یه دفعه روحیه تو دانشگاه با این حرکت تغییر می‌کنه.

اون روح جمعی ایجاد میشه.

هرچی این جمع افزایش-- اثرگذاریش تو اجتماع شدیدتر می‌شود.

بعد حالا این بیان داره دیگه حالا الان نمی‌خوایم ورود که عم-- راهکار عملی هم داره این‌ها.

یعنی نظام عملی ارتباطی تو، تو کارامون داریم.

خب عبور بکنیم بحث نیاز رو بالاخره تا همین مقدار.

بحث-- سؤال دارید دوستان یا نه دیگه؟

بحث بعدی بحث یغظه و بیداری‌ست.

سلام علیکم رحمة الله.

حالا این بحث‌هایی که شما می‌فرمایید خب در درجه اول برای خود ما خیلی مفیده اما اه جنبه طریقیت داره در اصل از جهتی که- بله.

به درد دانشجوها بخوره.

شما فرمودید که تجربه داشتید که نود درصد شبهات دانشجوها از شهوت عل-- عملیشونه.

حالا شهوت که نگیم لغزش بگیم.

لغزش‌های عملی.

از اون ور هم اون چیزی که ما به عیان داریم می‌بینیم تو ارتباط با جوان و دانشجو- بله.

کلاس‌های بالاخره مختلط و ناز و عشوه ای که حالا دخترها سر کلاس و اوج غریزه جنسی و این جوونی که- البته فقط گردن دخترا نندازیدا.

بالاخره- بله.

طلب از این وره، اون ناز و نیاز هر دو با همدیگه کار خودشو می‌کنه.

بله.

این جوونی که موبایلش فلان طور، ذهنش اون جور- بله درسته.

و گرفتار این همه حالا شبهات و مش-- این ما چجوری باهاش برخورد کنیم که اون سرمنشاء شبهات رو بخوایم از بین ببریم، این جوان آزاد بشه.

از کردم که ببینید اسلام جوابگوی مسائل هست تو هر شرایطی هم اما با مجموعه احکامش، با مجموعه احکامش.

نمیشه بعضی از احکامشو اجرا بکنی بعد بگی چرا نتیجه نمیده [مکث].

یعنی اگر مج-- اسلام پاس-- مثل یک نسخه پزشکیه که ده تا دارو رو پیچیده برای درمان این به اصطلاح درد.

بعد بگی من یکیشو خوردم چرا دا-دا-درمان نمیشم؟

چرا خوب نمیشم؟

میگه این یه مجموعه است.

اگر ما میخوایم برای جوان مطرح بکنیم و او رو در حقیقت انگیزه ایجاد کنیم بگیم اسلام یه مجموعه پاسخگُست.

تو هر شرایطی هم پاسخگُست.

یعنی اینجوری نیستش که حتما باید شرایط کاملاً شرایط مطلوب باشه تا اسلام بگه که من اینجا جواب میدم، نه.

تو جامعه به قول یه استادی میگفت عربستانو الان نگاه کنید.

عرب‌ها، عربستان چقدر هنوز که هنوزه خشنن.

اینا رو هزار و چهارصد سال پیغمبر شسته.

هزار و چهارصد ساله شسته با دستورات دین.

یعنی از طهارت‌های ظاهری و طهارت‌های اخلاقی، طهارت دین، لطیف‌ترین دین رو که ظرافت محبت و اون همه اینا رو میاره برای اینا آورده.

هزار و چهارصد ساله اینا رو شسته تازه اینه.

ببینید هزار و چهارصد سال پیش چی بودن [مکث].

پیغمبر کجا مبعوث شده بوده به رسالت.

چقدر سخت بوده اما جواب گرفته.

پس شدنیه.

اگر با این نگاه دیدیم.

منتها مجموعه دین مجموعه جوابه.

یه نسخه شفا بخش کامله اما با هم.

نیایم بگیم که من حجاب رو رعایت کردم چرا خوب نشدم.

میگه حجاب رو در کنار این، آن، آن، اینا رو دستورات رو با هم ببینیم.

اون واجبات اولی که حالا انشاالله تو بحثا میاد که اون واجبات و محرمات اولی اگر اجرا شد همون اولیات، اگر اجرا شد پاسخگُست.

اگر کسی اونا رو انجام داد پاسخ نگرفت البته جای اعتراض دارد.

پس اگر ما می‌خوایم شروع کنیم از اینجا، از مباحات شروع نمی‌کنیم.

از در حقیقت مکروهات و مستحبات شروع نمی‌کنیم که دست خیلی بسته بشه، سخت بشه.

از کجا آغاز می‌کنیم؟

حالا انشاالله توی دستورات عملیه خواهیم گفت.

از نظام واجب و محرم شروع می‌کنیم که مثل همون شش تا ترکی‌ست که پیغمبر برا اونا قرار داد ابتداً.

که چند تا ترک رو قرار داد که محدود باشد در اونجا.

از اونجایی شروع می‌کنیم که اون محدوده با هم طبق-- منتها خود ما باید اینو اشراف پیدا بکنیم که این مجموعه با هم این میشه و این میشه در حقیقت مجموعه.

حالا انشاالله تو نظام دستورات عملی آغاز رو مطرح خواهیم کرد.

خب بحث نیاز از اینجا یه بحث مفصلی‌ست.

دوستان حالا به تفصیلش به همون بحثم رجوع می‌کنند اما به اون مقدار کفایت نمی‌کنه، روش فکر باید کرد.

یه جا من ده جلسه راجع به این صحبت کردم بعد دیدم تازه، تازه بابش گشوده شد واقعاً.

یعنی هر چقدر آیات رو با این منظر، نیازهای انبیا رو، نیازهای انسان‌ها رو، نیازهای عالم رو بیاییم یکی یکی باز کنیم ببینیم باب نیازی، باب عظیمی‌ست.

بحث بعدی بحث یغزه‌ست.

تو بحث یغزه پس از اینکه نیاز محقق شد، انسان تازه بی-- به اصطلاح چی میشه؟

آماده بیدار شدن میشه.

بیدار شدن انسان احساس نیاز رو که کرد حالا تازه چی میشه؟

میفهمه که چه خبر هست.

من مثال بزنم.

یه کسی که خوابه اینجا، خواب سنگینی، خیلی وقایع کنارش اتفاق میفته اصلاً این نمیفهمه.

اصلاً متوجه نمیشه.

آیا اگر این نفهمید می‌تونه بگه خبری نیست [مکث]؟

می‌تونه بگه خبری نبود اینجا؟

بگه من که نفهمیدم پس خبری نبود.

نمی‌تونه بگه.

چون همه اخبار بوده اما این فهمید با اینم هیچ ارتباطی برقرار نکرده.

این خواب بوده.

انسانی که احساس نیاز نکرده و بیدار نشده، این در حقیقت هیچ خبری از عالم ندارد.

ما اگر خبر نداریم از عالم، از خدا، از ارتباط مال این است که خوابیم [مکث].

لذا نیازها صدای خدا برای بیداری‌ست.

دقت بکنید.

نیاز صدای خداست برای بیداری.

یه کسی رو گاهی صدا می‌زنن حسن.

یه کسی رو میگن حسن آقا.

درسته؟

یه کسی رو مثلاً بلندتر حسن.

چون بیدار نمیشه، خوابش سنگین‌تره.

یه کس دیگری رو باید چی کار بکنن؟

تکونشم بدن.

یه کسی باید لگدم بهش بزنن تا بیدار بشه.

اما اگر کسی خودشو زده باشه به خواب، خودشو زده باشه به خواب، این بیدار میشه هر کاریش بکنی؟

این میشه عناد.

کسی که خودشو زده باشه به خواب.

دیگه این بیدار نمیشه.

این دیگه هر کاریش بکنی بیدار-- اما اون کسی که واقعاً خواب خواب سنگینه، خدا فرموده که نیازهای سنگین، ابتلاءات سنگین ایجاد می‌کنیم تا این بیدار شه.

لعلهم يتذرون یعنی اون بیداری.

پس نیاز پیک حق است.

رسول حق است برای بیدار کردن.

یه روایت زیبایی‌ست.

می‌فرماید که المؤمن المحتاج، المؤمن المحتاج رسول الله تعالى الیکم.

مؤمنی که احتیاج دارد رسول، پیک ویژه خداست به سوی شما.

بعد اونجا دنبالش خیلی زیباست که خود این در حقیقت یه ابتلاءست.

یه صدا برای بیداریه که محتاج وقتی که آمد مؤمن محتاج سراغ انسان یه پیک بیداری‌ست.

یا اونجایی که در مثنوی میگه آن نیا-- میگه که اون طرف به اصطلاح دعا می‌کرد یا رب-- هفت سال گذشته بود و جوابی نمی‌شنید.

شیطان آمد به صورت یک کسی براش مجسم شد.

روایت هم دارد.

این روایتو بشیر کرده مثنوی.

به صورت یک کسی مجسم شد گفت "اگر خدا تو رو دوست داشت اجابت می‌کرد دیگه.

وقتی اجابت نمی‌کنه ول کن دیگه.

چقدر اینجا خلاصه موس موس می‌کنی به قول ما." میگه اینم دید خب راست میگه.

رها کرد.

بعد به نبی اون زمان خطاب شد برو بهش بگو که گفت "آن الله تو لبیک ماست.

زیر هر یا رب تو لبیک‌هاست." چطور تو موفق شدی به اینکه بیای در خونه ما؟

فکر نکن این کم بوده.

چرا دیگران این کارو نمی‌کنند؟

هر یا ربی که تو میگی همون بحث نیاز و رافع نیاز.

من تو رو مبتلا کردم، نیازمند کردم تا این رابطه رو ایجاد کنی.

این اگر ایجاد شد اون اجابت شده‌ست.

یه مثالی رو بزنم آقای بهجت می‌فرمودن خسته شدید؟

آقای بهجت می‌فرمودن که یه کسی رفت حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام پولش تموم شده بود دیگه.

رفت خطاب که یا امیرالمؤمنین تموم شده دیگه ندارم.

خلاصه اونجا اومد بیرون.

اومد بیرون دید یه کاروانی از شهرشون اومده.

اون موقع هم خب طول می‌کشید بیست روز طول می‌شد تا مسافر نه حالا مثل حالا هواپیما باشه و ماشین باشه یه روزه برسن دو روزه برسن.

اومد دید اتفاقا کاروانی که از شهرشون اومده بابای اینم یه پولی حواله کرده تا از یه نفری که تو این کاروانه بدن به فلانی که اینجاست.

اینم آوردن پولو دادن و بعد رو کرد به امیرالمؤمنین.

تازه از حرم اومده بیرون تو صحنه گفت یا علی اینو بابام فرستاده‌ها.

یعنی اگر خدا اجابت سریع بکند ما باور نمی‌کنیم که خدا این-- خدا از کجا می‌دونست من بیست روز پیش می‌خوام امروز برم تو حرم امیرالمؤمنین از حضرت بخوام بیست روز پیش این راه افتاده.

آقای بهجت می‌گفت و بعد کله‌شو تکون می‌داد اینجوری.

یعنی ما خدا با ما چه کند؟

اگر حاجتمون رو زود اجابت بکند باورمون نمی‌شه که این رافع حاجت خداست.

اگر دیر اجابت بکند فکر می‌کنیم که دیگه اجابت نمی‌کند ناامید می‌شیم.

علامه یه حرف خیلی زیبایی دارد بسیار عالی‌ست.

ایشون می‌فرماید اجابت حق دایره‌مدار مقدار باور ماست به اجابت.

خیلی حرف عالیه.

از یک در حقیقت روایت هم آورده که الان روایتش تو ذهنم نیست ولی عین متن روایت این بیان که اجابت حق دایره‌مدار مقدار در حقیقت چی هستش؟

باور ماست به خدا.

لذا تعبیر اونجا اینو دارد ایشون.

انبیا چون می‌دانستند قدرت حق مطلقه است، مرده رو هم از خدا می‌خواستند زنده بکنه چون باور داشتند مرده هم می‌شه زنده بشه به واسطه اراده حق.

اما ماها تا مریضه می‌گیم مریض رو خدا می‌تونه خوب کنه.

اما مرده رو فکر می‌کنیم خدا بتونه زنده بکنه.

نه، دیگه مرده رو از خدا نمی‌خوایم زنده بکنه.

میگه انبیا چون باور داشتند مرده رو هم زنده می‌کردند.

اجابت دایره‌مدار چیه؟

باور ما به قدرت حق است.

خیلی بیان زیبایی‌ست.

خیلی بیان عالی‌ست.

لذا بیانی این است.

حد نزنیم اجابت رو به اندازه باور خودمون.

اگرم باورمون انقدر است به خدا بگیم خدایا من این رو انقدرو باور دارم اما می‌دونم تو فوق اینی.

همین مقدار که بگم می‌دونم تو توجه داشته باشم به اینکه او فوق این است.

او همین مقداری که من می‌شناسم نیست.

سبحان ربی الأعلى و بحمده.

خدایا من این مقدار شما رو می‌شناسم اما تو از این منزهی از این مرتبه.

دیگه نمی‌دونم چی.

اما منزهی از این.

همین مقداری که بگم این منزهی این معرفت الهیه.

وقتی به موسی میگه که موسی کلیم می‌فرماید که شکر من رو به جا بیار.

بعد موسی وقتی فکر می‌کنه میگه خدایا نمی‌تونم شکر تو رو به جا بیارم چون هر شکری هم خودش یه نعمت شکر می‌خواد.

عاجزم.

میگه موسی این شکر است.

وقتی فهمیدی عاجزی از شکر، شکر است.

چقدر جالبه.

ادراک از، از شکر، شکر است.

یعنی فهمیدی که نمی‌تونی [سخner نامفهوم] اگر ما رسیدیم به این نگاه که خدایا اجابت کردی اما اجابت من باور دارم اجابت تو انقدرم می‌فهمم اما اجابت تو حدش انقدر نیست.

یه مثالی رو من خیلی تکرار می‌کنم ولی برام خیلی کد مهمی‌ست.

وقتی که چشمه از زیر پای هاجر اسماعیل جوشید، اونجا دارد که هاجر که رسید دور این چشمه رو سنگچین کرد.

یه روایتی ذیلش دارد که خیلی جالبه.

هر چند سند نداره اما حرف مطابق چی هستش؟

مطابق اعتباره.

اونجا روایت دارد اگر هاجر سنگچین نمی‌کرد دور این چشمه رو، این چشمه که جوشیده بود الی یوم القيامة جریان پیدا می‌کرد.

جریان پیدا می‌کرد.

هاجر او رو حد زد اجابت حق را.

حدشو چه-- هاجر کار بدی نکرده‌ها.

اما احساس کرد این آب داره چی می‌شه؟

داره می‌خواد اینجا حروم شه تو این زمین بره فرو.

دورش که تو اینجا بماند.

میگه این حد زد.

اگر همین سنگچین رو نکرد.

ما تو اجابت‌هایی که خدا با ما می‌کند حد می‌زنیم.

تحجیر می‌کنیم اجابت را.

براش حد قرار.

چون حد می‌زنیم تو همون مقدار محقق می‌شود.

یه کد خیلی مهمیه که حواسمون باشه.

بفهمیم اجابت در حد ما نیست.

اجابت در حد مجیب است.

اگر اجابت در حد مجیب است، حد من در اجابت توش لحاظ نیست.

مگر من حد بزنم؟

مگر من انقدر بگیرم انقدر باور کنم.

او به لحاظ اجابت فعل مجیب است.

مجیب نامتناهی‌ست.

اجابت فعل اوست.

اگر این باور رو کردم همین نگاه باعث می‌شود که انسان اینا هر کدوم یه کده هر کدوم بذار تو حاجت خدا می‌خواد تو هر حاجتی ما رو به این اجابت نامتناهی برساند.

به خدا مرتبط کند.

بگیم او مجیب است.

اون مجیب بودن او می‌تونست اگر انسان تو یه رابطه این باور توش ایجاد شد، نجات محقق شده‌ست.

رسیدن محقق شده‌ست.

خب داشتیم یغما نمی‌دونم از کجا رفتیم به اینجا.

چی سؤال کردند دوستان.

دیگه حرافی ما خلاصه ببخشید حرف رو از این رو به اون رو کرده و در بحث یغزه و به اصطلاح بیداری یکی از اون بحث‌های جالب دیگری‌ست که جز به، به اصطلاح سیر بحث ما بعد از جریان نیاز بود که عرض کردم بیدار شدن.

ااا اصلاً داشتم یه قصه‌ی دیگری رو داشتم می‌گفتم الان قصه‌ها هی تو در تو شد و ااا آقای بهجت می‌فرمودند که یه کسی این بیدار شدن، این، این که [مکث] قصه رو اینو می‌خواستم بگم رفتم یه قصه‌ی دیگری که رفت تو حرم امیرالمؤمنین.

این قصه رو بگم یادم نره حیفه.

ایشون می‌فرمودند که یه کسی [مکث] می‌رفت سه سال بود حاجتی داشت می‌رفت حرم حضرات معصومین، امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسین علیه السلام، حضرت عباس می‌رفت و حرم اینو می‌خواست.

بعد خلاصه سه سال بود حاجتش مستجاب نشده بود.

هی می‌نشست زار و گریه و بالاخره نشد.

نشسته بود دید یه عربی آمد.

حالا آقای بهجت فرمودند من الان تو ذهنم درست نیست که حرم امام حسین علیه السلام نشسته بود یا حضرت عباس نشسته بود و یه عربی آمد این ضریح رو گرفت و تکان، تکان، تکان دادن شدید و یک با صدای بلندی هم خواستن حاجت‌هاشو میگه دیدم همونجا حاجتش اجابت شد و گرفت و رفت.

بعد گفتم عجب ما سه ساله داریم اینجا موس موس می‌کنیم حاجتمون داده نشده.

این اومد از در گرفت و رفت.

قهر کردم، قهر کردم.

گفتم پس خداحافظ دیگه.

بلند شدم کفشامو زدم زیر بغلم رفتم حرم امام حسین علیه السلام هم خداحافظی کردم.

گفتم آقا ببخشید معلومه بالاخره شما این در حقیقت بنده تونو نمی‌خواید.

معلومه شما این مطیع این بالاخره نمی‌خواید.

رفتم امیرالمؤمنین-- حرم امیرالمؤمنین علیه السلام هم به عنوان قصد خداحافظی.

اومدم-- اینا رو آقای بهجت می‌فرمود.

اومدم از حرم بیام بیرون دیدم کفش‌دار حرم گفت آستاب الحسن فرستاده دنبال شما.

خادمش رو فرستاده که بیاید من کارتون دارم.

گفتم من از مولاشون خداحافظی کردم.

حالا برم سراغ آستاب الحسن نمیرم.

نمیرم و کفشامو گرفتم.

اومدم بپوشم دیدم خادم آستاب الحسن دوباره رسید.

گفت آقا شما رو کار دارن.

دیگه تو رو دروازه گیر کردن.

راه افتادم گفتم خب میرم یه جوابه بالاخره یه دقیقه می‌شینم حالا همینقدرم بعد میام بیرون.

رفتم نشستم.

بعد آستاب الحسن، آقای بهجت میگن آستاب الحسن به من گفتش که سه تا حاجت می‌خواستی.

یکیش این بود که فلان دختر رو می‌خواستی که برات خواستگاری بکنن.

امروز عصر می‌فرستم برات خواستگاری بکنن بهت هم میدم.

یکی یه خونه می‌خواستی.

اینم پول یه خونه.

اینم خلاصه خونه رو برو بخر.

یه حاجیانه حجم می‌خواستی.

اینم پول حج امسال عازم شو به حج.

اما شما رو اینجوری تعلیم ندادن که بیاید حاجتونو بگیرید و برید.

شما این معرفت رو دارید که اصل ارتباط اصل است.

نگرفتن این حاجت.

اینا بهانه ارتباط است.

اونا رو اونجوری عادت دادن اگر ندن بهشون از دین خارج میشن.

اما اگر تو قهر کردی تو گفتی این خودتو بردی در حد او.

دقت بکنید چقدر دقیقه.

یعنی هرچی انسان رشد بیشتری پیدا می‌کنه حاجت‌ها شدیدتر می‌شه.

اجابتش هم گاهی دیرتر می‌شه تا چی بشه؟

تا ارتباط بماند.

تا تضرع بیشتر بشود.

تا لابه و ناله و زاری بیشتر بشود.

تا این به-- لذا امام سجاد علیه السلام عرض می‌کنه به خدا، خدایا بعضی از اعمالم رو جزاشو بده تا تشویق بشم برای اینکه بقیه رو بهتر انجام بدم.

نه همش هم تازه.

بعضیشو بهم نشون بده که اینا اجابت شده.

اینا در حقیقت قبول شده تا این نگاه تو وجود ما اگر خودمون شکل بگیره، اون موقع تو ارتباط با دیگران هم تأثیر-- این قصه می‌خواستم-- خلاصه اگه نمی‌گفتم گلوم می‌گرفت خلاصه که قصه رو نگم.

قصه آقای بهجت تو این مسئله.

بالاخره این قصه‌ها گاهی از مطالب اثرگذارتره.

خاطره‌ش تو ذهن بهتر می‌ماند.

بحث یقظه و بیداری بود.

بله.

هم محضر جنابعالی هم سایر اعزا.

خدایی نکرده اون معنای غریب و ناسوابی که حالا محتمله که حمل بشه این در واقع عرض من رو من از الان دفع، دفع بکنم که اون رو در واقع ملاحظه نفرمایند.

ولی چون در واقع برام سؤاله می‌خوام عرض بکنم.

آیا میشه گفت بعضی از اولیای خدا حالا من نام نمیارم شاید مثلاً در واقع همینقدر رو بگم زود بیاد تو ذهن و منتها خب ایشون [مکث] در واقع از بله دیگه از ائمه had من قطعاً با توجه به سلسله شاگردهایی که تربیت کردن اینکه سالیانی سلوک می‌کنند و ظاهراً راه بسته است و همچنان در واقع عرض حاجت دارند و این مقام افتقار رو دارند.

بعد از مثلاً سالیان زیادی با-- باز می‌شه و فتحی حاصل می‌شه و آنچنانی که به ما رسیده.

آیا این یه نحوه بعد از کشف این فتح یه نحوه حالا نمی‌دونم تو اون مقامات من دارم از در واقع جنابعالی سؤال می‌کنم.

یه نوع ندامت به جا نمی‌ذاره؟

نه.

ببینید یه تعبیری حالا تو همینجا به خاطر اینکه- بله من که بیشتر از- بله یک تعبیر آقای حسن زاده داشتن آیت الله حسن زاده حفظه الله تعبیر زیبایی بود.

و تو این طریق دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

و ایشون می‌فرمودند هرچی دیرتر میدن، سنگین‌تر میدن.

گاهی- نه، نه.

من معذرت می‌خوام.

عرضم یه چیز دیگه بود.

بله عرضم این بود که حالا که داده [مکث] شخص احساس ندامت پیدا می‌کنه ای کاش اون سابقه بود که نمی‌داد.

من- حالا این رو هم عرض می‌کنم- عرضم از اون- بله، بله روایتم دارن.

آره اینو.

یه عابدی تو بنی اسرائیل رو امام صادق علیه السلام نقل می‌کنند.

تو کتاب شریف عدد و دایی ابن فهد نقل می‌کنه.

خیلی کتاب ابن فهد عدد و دایی کتاب شریفیه.

بسیار خواندنی، داشتنی، نه یه بار چند بار خواندنی‌ست.

واقعاً کتاب بسیار زیبایی‌ست.

آداب دعاست.

تعبیر فارسی هم برای دانشجو اگه خواستید معرفی کنید آداب بندگی.

ترجمه شده به آداب بندگی.

خود دوستان عدد و دایی.

کتاب عدد و دایی.

در اونجا این قصه رو نقل می‌کند که عابدی از بنی اسرائیل هفتاد سال عبادت حق کرد هیچ چیزی از خدا نخواسته بود.

بعد هفتاد سال یه حاجتی براش پیش آمد.

بعد هفت-- ماها می‌گیم یه چیزی هفتاد سال عبادت‌ها، می‌گیم هفتاد سال انسان چیزی نخواسته باشه‌ها، حاجتی اِ–ابراز نکرده باشه، راضی باشه به آنچه که براش محقق بوده.

بعد هفتاد سال به حاجتی مبتلا شد، رفت در خانه الهی تقاضا کرد.

حاجتش اجابت نشد.

بعد اونجا تعبیر دارد که وقتی حاجتش اجابت نشد ما باشیم چی می‌گیم؟

ما یه نماز خوب بخونیم می‌خوایم کفش‌مون چی بشه دیگه؟

خودش جفت بشه دیگه.

این برگشت به خودش خطاب کرد: "ای نفس با خودت چه کردی تو طول هفتاد سال که لایق نبودی یه حاجتت اجابت بشه." خیلی حرف زیبایی‌ست.

خطاب شد به نبی اون زمان برو بهش بگو این لحظه تو افضل از اون هفتاد سال عبادت بود.

که اصلاً نداده بودند تا این براش ایجاد بشه.

که ببینن آیا این عبادت‌ها برای این است که بگیره فقط؟

اونجایی می‌رسد که به ارتباط می‌رسد امام صادق علیه السلام فرمود: "حاجتی من را در خانه الهی می‌برد وقتی به ارتباط می‌رسم نسیط الحاجة." دیگه اونجا تو اون رابطه نه نسیانی که بر امام قوی هست‌ها.

نسیان بر امام قوی است امکان ندارد.

اما این چه نسیانیه؟

میگه غرق ارتباط می‌شدم.

یعنی دیگه جای حاجت خواستن نبود.

این حاجت منو می‌خواست ببره به درگاه.

برد وصل کرد.

دیگه حاجت خواستن منو نداشت.

خیلی زیباست که اون جایی هم که حضرت علی فرمودید این اِاِاِ-- یه کسی بود خلاصه نقل کردن که این اِاِاِ خانمش مریضی عطش شدید داشت.

خیلی هم اهل اِاِاِ به اصطلاح توسلات و تضرعات بود و اینا.

بعد چند سال خلاصه اِاِاِ خودش عطش داشت، خانم خوبی هم داشت.

خیلی-- بعد دارد که این بعد چند سال گفت خدایا مثلاً اِاِاِ اینو میشه مثلاً بردارید این عطش رو؟

بهش نشون داده‌اند.

حالا تو خواب گفتند، فهمید، چه جور.

که بر می‌داریم اما اگر برداشتیم شوهرتو از دست میدی، زنتو از دست میدی.

در قبالش یه ابتلاء‌ای ایجاد می‌شود برات.

گفت نه خدایا باشه.

تو نظام علی عالم وقتی ابراهیم خلیل سلام‌الله‌علیه تقاضا کرد خدایا ارنی کیف تحیی الموتى.

نشون بده به من که مرده‌ها چجوری محی می‌تونه زنده شون بکنه.

ارنی به نما به من.

اونجا روایت دارد که به ابراهیم خطاب شد ابراهیم اینو به تو میدیم اما أبلوک بطاعة لی.

تو رو مبتلا می‌کنیم به یه طاعتی در مقابل این احیا کردن در اینجا ما.

ابراهیم موند که این أبلوک بطاعة لی چیه؟

مدتی گذشت.

اسماعیل به دنیا آمد.

به ذبح فرزند مبتلا شد.

که تطابق داشت.

ذبح طیور و احیاشون با ابتلاء به ذبح.

اینا خیلی کدهای عالیه‌ها.

یعنی بعضی اجابت‌ها اگر بخواد اجابت بشه تو نظام عالم وجود یه روابط علی داره.

آمدن این رفتن یه چیز دیگری هم هستشا.

اینم کماله‌ها.

اما منتها تحملش نیست.

لذا به ما گفتن اونجایی که ابتداً خدا اعطا می‌کند یه طوری‌ست.

اونجایی که شما تقاضا می‌کنید یه اعطا محقق می‌شود، این تقاضا و اعطا با یک در حقیقت ابتلاء ممکنه همراه باشه حواستون باشه.

حاضرت باش-- دو-- اگر کسی رابطه‌ها، اینا روایاته ها.

اگر کسی رابطه‌ها رو پیدا کند، یه نظام علی عظیمی در عالمه.

گاهی تأخیر می‌اندازن تا او برطرف بشود تا چی بشه.

اگر کسی اهل کمال باشد اینو می‌بینه و بعد راضیه.

میگن اصرار کن در طلب اما راضی باش به هر چیزی که پیش میاد.

این نگاه باعث می‌شه که حتی وقت-- لذا دارد در-- روایت دارد که وقتی انسان در قیامت حاضر می‌شود، در قیامت حاضر می‌شه بعد می‌بینه حاجتش که اجابت نشده به ظاهر حقیقت‌شون چه رابطه‌ای بوده.

بعد میگه خدایا کاش که هیچ‌کدوم از اون حاجت‌هام اجابت نمی‌شد تا این ذخیره‌ای که اینجا محقق شده در اون‌ها هم می‌بود.

اگر این نگاه ایجاد بشه انسان وظیفه دارد به دعا، اصرار، الحاح.

اما راضی‌ست به نتیجه.

نه دیر شدنش او رو ملال ایجاد می‌کند و ملول می‌کند، نه زود دادنش.

چون اینو از خدا می‌خواد و به خدا هم واگذار کرده.

بحث خیلی زیبایی‌ست.

یعنی یکی از جاهای خالی بحث اینجا بحث دعا و اجابته.

یکی از جاهای خالی این بحثی که موضوعاتی که من داشتم تو لیستم اما نشد خلاصه بیاریم دیگه وقت گذشت، بحث دعا و اجابته که تو اینجا تو ضمن بحث آمد.

خب این بحث یغظه و بیداری ایشون دیگه حالا از یغظه مجبوریم از اصل بحث بگذریم که ایشون می‌فرماید یغظه فقط با تضرع اصلش استضائه از مقام ولایت شروع می‌شود.

تضرع به درگاه ربوبی آغاز می‌شود.

بعد این به درگاه مقام ولایت شروع می‌شه.

اِاِاِ بعد بیان هم میاره.

خیلی هم بیان‌هاش زیباست ولی ما مجبوریم که عبور بکنیم که دوستان رو احاله میدیم به همینجا رجوع بکنند که نظر صاحبان ولایت سبب یغظه می‌شود.

لذا هر چقدر تو توسلاتمون، تضرعاتمون، ارتباطمون بخواییم بیدا-- چون بیداری هیچ حدی ندارد.

بیداری هیچ حدی ندارد.

لذا هر چقدر انسان تضرع داشته باشد بیدارتر می‌شود.

در بیداری اِاِاِ تعبیر شعری رو میاره ایشون خیلی زیبا.

"فعل باران بهاری با درخت آید از أنفاسشان با نیکبخت".

چطور باران بهار زنده می‌کنه؟

نفس ولی الهی، نفس امام همین جور زنده کننده‌ست.

منتها نفس امام از اون طرف ایجاد می‌شود یا نه نفس امام به این است که من حواسم جمع بشه تا بیابم.

من دیگه گاهی اینا الكلام یجر الكلام‌ها.

بله.

یعنی از اون طرف یه تعبیر خیلی زیبایی اسحاق-- اینو بعداً روایتشو می‌خونیم شاید تو بحث اخوت و-- ولی فقط الان اشاره می‌کنم.

اسحاق بن عمار میگه من روابطم با مؤمنین یه خورده ف-- تغییر کرد به خاطر چیزی که بعداً عرض می‌کنم.

بعد اونجا داره اون سال رفتم خدمت امام صادق [سلام] وقتی دیدم رسیدم خدمت حضرت، حضرت رو برگردوند از من.

به من نگاه کرد با در حقیقت [مکث] روی ترش و تند.

عرض کردم آقا این نکته‌شو می‌خوام بگم.

عرض کردم آقا ملّذی غیّر حالی عندک اینقدر من از این تعبیر خوشم میاد که عرض می‌کند به حضرت چی باعث شد که حال من تغییر کند پیش شما؟

نمیگه شما رو چی باعث شد که شما تغییر کنی رفتارت نسبت به من.

انفعال رو به امام نسبت نمیده حتی دقت بکنید.

خیلی عالیه‌ها.

خیلی عالی.

اسحاق بن عمار راوی بزرگیه.

میگه ملّذی غیّر حالی عندک.

چی باعث شد که من حالم متفاوت باشه؟

لایق نگاه محبت آمیز شما نباشم.

من چی تغییری کردم؟

چقدر زیباست.

حضرت فرمود تغیّرك علی المومنین.

تو روابطت با مؤمنین تغییر کرد.

رابطه من با تو دایره مدار رابطه تو با مؤمنین بود.

حالا انشاالله اونو اینجا بعد-- که این نگاه رابطه امام مثل فعل باران بهاری که أنزل من السماء ماءً فسالت أودیتن بقدرها.

باران از آسمان می‌بارد.

هر ظرفی، هر وادی به اندازه وجودش بهره می‌برد.

آفتاب می‌تابد.

هر موجودی به اندازه ظرف وجودیش او رو در حقیقت آشکار می‌شود.

او آشکار می‌شود با این نور.

خورشید در تابشش او محدودیت ندارد.

بلاحاظ این چیزایی که تابیده می‌شود و داریم تمثیل می‌کنیم.

این‌ها اگر تو سایه هستن مانع دارن آفتاب بهشون نمی‌رسه.

نگاه نافذ بیدار کننده ولی الهی با انسان مثل أنزل من السماء ماءً فسالت أودیتن بقدرها است.

اگر ما میگیم تضرع باعث میشه جلب نظر اون‌ها بشه، معنای حقیقی‌ش این است که توسل باعث می‌شه من به طرف اون‌ها رو کنم و بهره‌مند بشم و ادراک بکنم و بیابم.

نه روی اون‌ها رو به طرف خودم بکنم.

ما فکر می‌کنیم محور ماییم لذا میگیم اون‌ها رو در حقیقت چه کار می‌کنه؟

رو شون به طرف ما می‌شه پشت.

اونا پشت نمی‌کنند.

پشت کردن از اون طرف نیست.

فوق این حرفا هستن که لذا اون‌ها همونجور که پیغمبر برای کفار هم دلسوزی داشت، اون‌ها رو هم می‌خواست اصلاح بکنه.

اگر این نگاه رو دیدین اون موقع حسرت اینکه انسان محرومه به این است که اختیاری خودشه و به دست خودشه.

این پشت کرد چشمشو بسته.

این زده خودشو به خواب بیدار نیست.

به هر مقداری که یقظه بخواد محقق بشه یعنی حواسش جمع می‌شه از این باران بهره‌مند می‌شود.

این باران داره می‌بارد.

چه من چشممو باز کنم، چه ببندم، چه دهان وجودم باز باشد، چه بسته.

او باران داره می‌بارد.

اون جذبه اون‌ها دائما شامل حال عالم است.

اما اگر کسی وجودشو بسته این محروم شده نه اینکه او رو پشت کرده.

اگر این نگاه بشود حسرت محرومیت در وجود انسان در بیداری شدیدتر می‌شود.

[پچ، پچ] کشف ظری.

بله.

ونظرت في امري.

بله.

و اینا مظاهر [مکث] خدای متعال هستن.

درسته.

آنچه که خدا باید نظر کنه— بله.

اونا باید نظر کنن.

درسته.

طبیعیه.

بله.

نظر کردن اون‌ها همین حقیقت است که نظر کردن یعنی اینکه تعبیری که علامه طباطبایی می‌فرماید تعبیر زیبائی‌ست.

فرمود توبه ابله دو توبه خداوند است.

توبه ابله دو توبه خداوند.

لقد تاب الله مثلاً عليهم لیتوبوا.

این‌ها خدا توجه-- منتها توجه خدا به چیست؟

یه عملی انسان انجام داده، توفیق در حقیقت اد-- مثلاً توجه و ارتباط با خدا رو پیدا می‌کند.

یک مانعی رو برطرف کرده، این توفیق رو پیدا می‌کنند.

یعنی خدای تعالی انفعال درش راه ندارد.

دقت بکنید.

در ارتباط با خدا این مسئله واضح است که خدای تعالی انفعال درش راه نداره که یه عملی من می‌کنم [مکث] چی بشه؟

در روایت هم دارد.

اگر فرمودند که رضایت ما در رضایت مثلاً فاطمه سلام الله علیها است، نه اینکه رضایت خدا انفعال باشد.

دقت می‌کنید؟

در خدا انفعال را-- اما هر حرکتی دایره‌مدار توجه البته توجه است اما این توجه انفعالی نیست.

[پچ، پچ] باید خدا به بنده توجه بکنه تا بنده— بله دارم همین رو عرض می‌کنم که این توجه خدا به بنده، این، این توجه خدا به بنده که باید خدا توجه بکند تا این توجه بکند، همان توجهات فطری اولی‌ست که خدا در درون انسان‌ها قرار داده که تنبهات فطریه.

تنبهات فطری که تو وجود انسان-- اگر اعتنا کرد به اون تنبهات فطری، به همون چیزایی که در درون فطرت هم قرار داده، توجه بعدی الهی هم شامل حالش می‌شود.

پس توجهات فطری هم مبداش خداست.

چون تو وجود این قرار داده.

نه به این معنا که انفعال ایجاد شد در خدا الان یه توجه ویژه کرد دوباره.

یعنی تنبهات فطریه رو بهش اعتنا کردن که خدا از ابتدا تو وجود این چه کار کرده؟

قرار داده.

اگر به اونا تنبه پیدا کردی دنبالش لیتوبوا پیش میاد برای تو.

دنبالش خدا تواب رحیمه است پیش میاد که این [مکث] تعبیر بسیار عالی‌ست که خدا تو هیچ صفتي از صفاتش [مکث] انفعال راه ندارد که عمل من چی بشه؟

تعبیر [مکث] اون دعای شریف چی هستش که [مکث] تو از این منزهی که [مکث]سببی از خودت باشد چه برسه بخواد از سببی از من سبب جلب رحمتت بشه.

یادم رفته دعا رو.

این یه نکته‌ست.

اونجا که صریحه در اینکه خیلی دعای زیبایی‌ست.

تو از این منزهی که در حقیقت علتی از من از خودت باشد چه برسه به اینکه عل-- علتی از من باشد.

یعنی عمل من سبب...

اصلاً خیلی اون زیباست.

حالا بعد اگر دیدم یادم افتاد انشاالله پیدا کردم خدمتت.

خیلی عالیه.

یعنی اینو نگاه بکنیم هوا-- اگر اینو یافتیم یه کد اصلیه که در نگاه الهی و از منظر الهی هیچ‌گاه انفعال به اونجا راه ندارد.

هیچ‌گاه انفعال به صفات الهی راه ندارد.

همیشه انفعال در کجاست؟

در سمت بنده‌ست در توجه و عدم توجه.

اگر هم می‌گیم خدا توجه کرد تا این توجه بکند یعنی به اون توجهات اولیه فطرش متنبّه شد.

یعنی خدای تعالی حوادثی که برای او پیش آمد اینو متنبّه کرد با همین نگاه فطریش.

بله.

عبارتش الهی تقدس- آه احسنت.

تقدس رضاك ان يكون علة منك.

درسته؟

ان يكون له علة منك فكيف يكون له علة مني.

خیلی عالی.

تقدس رزاک.

رضایت تو مقدس‌تر از اون است که یه علتی از خودت داشته باشد.

یعنی نباشد بعد این علت اون رضا رو بخواد از خودت.

میگه از او که منزه است چه برسه به اینکه بخواد چی باشه؟

علة مني.

اگر بخواد از جانب من باشه رضایت تو از بعد که من یه عملی انجام دادم رضایت تو بخواد بیاد.

اینجوری نیست.

بلکه این است که ر-- تو اون ور انفعال راه ندارد.

هرچی که هست از این ور است که من خودم رو تحت در حقیقت این پشت کرده بودم رو می‌کنم.

انفعال مربوط به این طرف.

اینو یه کد ببینید.

هر جا تو روایات و آیات از اون منظر دیده، اون حکم اصلیش و مادر و کلید فهمش همین است که اینو در اینجاها مثل اینجا قاعده داده‌اند که ببینیم اگر اون جوری تعبیر میشه برگشتش به این است.

لذا تعبیر نکنیم بگیم خدایا اینقدر راضی نبود از ما الان راضی شد یعنی همین تغییر، انفعال.

انفعال در اونجا اصلاً راه ندارد.

خدای تعالی انفعال تو اون مرتبه راه نداره که بحث جالبیه.

خود اون یه بحث معرفتی عظیمی‌ه.

اگر انسان اینو دید لابه‌ش و تضرّع‌ش به خدا شدیدتر هم میشه.

چون میبینه از اون ور دائماً چی هستش؟

توجهه.

از این ور پشت کردنه.

فعالیت نداره.

نه، فعال بودن کی؟

انفعال بله.

فعال هست نه اینکه علتی از من داشته باشد که عمل من سبب فعال بودن او بشود.

دقت می‌کنید؟

عمل من سبب فعال بودن او نمی‌شود.

اگر عمل من سبب فعال بودن او شد یعنی چی؟

یعنی انفعال.

پس عمل من سبب نمی‌شود که او تغییری در وجودش ایجاد بشه حتی به نحو فعال بودن.

یعنی فعالیت او مطلقه‌ست.

اگر این نگاه ایجاد بشه در وجود انسان تو صفات مختلف الهی، تو در حقیقت قریب بودنش، تو مجیب بودنش، تو رحیم بودنش، تو توّاب بودنش، تو هر صفتی که وارد بشیم از اون طرف چی هستش؟

از اون طرف دائمی‌ست و مطلق.

از این طرف محدودیت در اخذ است.

پشت کردنه.

پشت کردن و رو کردن مربوط به این طرفه.

ولی اون طرف أنزل من السماء ماء.

روایت می‌فرماید این أنزل من السماء ماء رابطه خداست با عالم.

أنزل من السماء خدا بارانی‌ست که می‌بارد.

اما شما سالت عودیتم بقدرها.

هر ظرفی به اندازه خودش و این ظرف اینقدر بهره گرفت نه اینکه باران خدا اینقدر بود، این اینقدر بهره گرفت و الا باران چی بود؟

باران مطلق بود.

چقدر زیباست.

ما با چه خدایی طرفیم.

معذرت می‌خوام استاد این رو هم عرض بکنم اگر اجازه می‌فرمایید.

چشم الان تموم می‌کنیم.

جان؟

اینکه فرمودند "ونظر فی امری" بله که قبل شما فرمودید هر توبه عبد- من الان نمی‌دونم کجا دارن.

آها اینجا جلو.

لا from after yes بله.

این تا نکته‌شو 아마写م.

محفوف به دو توبه است.

ما می‌تونیم بگیم این "ونظر فی امری" رو حمل کنیم بر اون نظر دوم.

یعنی نظر اول که از ناحیه فعال ما یشاء هست که به این توفیق مناجات داده.

حالا این طلب تطمیع و تکمیل لطفه که این نظر دوم بیاد شامل بشه تا این، تا این دعای من که محفوف به دو نظر در واقع خدای متعال بود کامل بشه.

این دو نظر هم به لحاظ عبد است.

دو توبه هم به لحاظ عبد است که قبلاً یه زمینه ایجاد شد به لحاظ فطریش، لیاقت توجه الهی رو برای تنوّع این پیدا کرد.

بعد توبه کرد.

بعد حالا که توبه کرد لایق شد از مرتبه بالاتری، از لحاظ مرتبه بالاتری بهره‌مند بشود.

لذا اون اطلاق دارد.

اگر این رو دیدیم که اون دائماً اطلاق دارد، ما محجوبیم خیلی حال انسان مت-- منقلب میشه.

خیلی توجهات انسان که اون دائماً رحمتش نازل است.

ما پشت می‌کنیم.

دهانمون بسته میشه و نمی‌تونیم اخذ بکنیم.

همین ابن فهد حلی می‌فرماید ذیل این آیه شریفه که [مکث] إذا سألك عبادي عني فإني قريب أجيب دعوة الدا إذا دعا.

ذیل این آیه شریفه تو همون ابن-- تو عهدة الداعی میگه اینکه فرمود که إذا سألك عبادي فإني قريب از اینکه قریب مطلق آمد و مقید به هیچی نشد، نشون میده قرب او علی الاطلاق و نامتناهی‌ست.

إذا سألك عبادي فإني با تأکید قریب.

یعنی اینجور نیستش که به این نزدیک‌تر از دیگری باشد.

نامتناهی.

قربش با عالم با هستی چگونه‌ست؟

مرحوم علامه در الولایه یه بیانی داد.

اینا البته به درد خود دوستان می‌خوره دیگه.

تو دانش-- اینجوری نمیشه.

اینا رو باید نازل کرد.

علامه می‌فرماید خدای تعالی قربش با عالم تعبیر نداریم‌ها على السواء است.

پس اگر می‌گیم یه چیزی قریب است به خدا یه چیزی بعید است یعنی چی؟

برمی‌گردد به قیاس افراد با هم نسبت به خدا.

تعبیرو دقت بکنید.

یعنی دو تا فردو که در نظر می‌گیریم از ناحیه ادراک‌شون یکی نزدیک‌تر است به خدا به لحاظ ادراک الهی که ادراک کرده، دیگری کم.

لذا مراتب قرب مراتب حقیقت ادراک انسان است نسبت به خدا.

لذا نبی اکرم که بالاترین مرتبه قربو دارد چون مرتبه بالاترین مرتبه معرفت را دارد و الا قرب خدا از جانب خدا با عالم علی السوی است.

چون نمیشه نامتناهی آقا فرمودن ص-- رابطه نامتناهی نمیشه که حد بخورد.

اگر بگیم به این نزدیک‌تر از اونه‌ست نامتناهی نیست.

نامتناهی آقا؟

نامتناهی به یک نزدیک‌تر است یا به یک میلیون؟

می‌تونیم بگیم به یک میلیون نزدیک‌تر است؟

به فرمایش آقا هر نامتناهی تقسیم بر هر عددی تعبیر ریاضیش رو به صفر است.

اگر نگیم صفر که مسامحه‌ای باشه میگیم رو به صفر است.

لذا نمی‌تونی بگی این نزدیک‌تر است یا اون دورتر است.

رابطه نامتناهی با عالم چی هستش؟

علی السوی نبوده تعبیرش چون سوی خودش یک کمیت است.

یعنی هیچ حد و اندازه‌ای.

اگر اینجوری شد اسماء الهی نسبت به انسان و اف-- ارـ-ارتباط‌شون با انسان و اثرگذاری‌شون در وجود انسان اون طرف نامتناهی است.

این طرف است که محدودیت دارد در اخذ به لحاظ بعضی به بعضی.

یکی نزدیک‌تر است، یکی دورتر.

هر چقدر این موانع برداشته بشود از اون طرف اون حال اطلاق نادا-- نامتناهی بودن کمالات دائما افاضه دارد.

خیلی این کد برای انسان بهجت‌آور است.

با یه همچین خدایی مرتبتی.

جمال مطلق است.

اگر من اینقدر می‌گیرم، من چشممو اینقدر باز کرده‌ام.

ولی به من استعداد داده او رو بیابم.

منتها نه اکتناع.

در مرتبه چی؟

همون مراتی که در مرتبه معرفت که پیغمبر هم می‌فرماید ما عرفناک حق معرفت یعنی اون کن امکان ندارد.

اما تو مرتبه‌ای که یافتن است.

خب این بحث رو انشاالله با اینکه قرار بود پرسش و پاسخ باشه من جلسه بعد تضمین بکنم انشاالله.

تضمین به امداد الهی با عنایت الهی، نه به قصد خودمون که فقط اینا رو سرفصل‌ها رو به صورت فهرست بگم که ترتب‌شون چگونه است.

بعد دوستان سؤال و جواب باشه در جلسه بعدی که انشاالله در خدمت دوستان هستیم.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

السلام علیکُم ورحمة الله وبركاته