ددرس‌گفتارها

سلام علیکم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

اللهم کل ولیّک الہجت بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک هوى و تمته فيها طویلا.

ان‌شاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بحثی که در این جلسه خدمت دوستان هستیم فقط با این تذکر قبلی که ما تو بحث فضائل و رذائل مجبور شدیم از باب زیغ وقت نمونه‌ای از بعضی از فضائل و رذائل رو با مقابلش ذکر بکنیم.

ان‌شاءالله دوستان رجوع می‌کنند.

اونجا دیگه الان بحثو تکرار نمی‌کنیم که چند موضوع رو اونجا از باب زیغ وقت وگرنه اونجا جا داشت مباحث مختلفی ذکر بشه.

یکی از مباحثی که اونجا ذکر شده بحث اخوت و ولایته.

ما یه بحث شوق و طلب داریم، یه بحث اخلاص و شک داریم که در اونجا گذشته، بحث غضب و حلم رو داریم که در اونجا گذشته.

اینایی که مرتبط بیشتر می‌شده با بحثای ما گذشته.

یه بحث عالم نیت داریم.

من بحث عالم نیت رو براش خیلی ارزش قائلم ولی امروز نمی‌رسیم دیگه.

مب-بحث معرفتی دقیقی در انسان‌شناسی هم هست.

امروز نمی‌رسم دیگه تو بیانش.

همون بیانه که اونجا بوده رو دوستان رجوع بکنند.

عالم نیت رو بسیار اثرگذاره، بسیار کاربردی و معرفتی‌ست.

عالم نیت، تعبیر به عالم نیت که یک عالمی‌ست برای خودش قواعدی دارد، حقایقی دارد تو نظام انسان‌شناسی اسلامی بسیار مؤثر است که ان‌شاءالله دوستان رجوع می‌کنند.

بحثی که الان به عنوان یه بحث دیگه پایانی در خدمتش هستیم و عزیزان رو بالاخره بیش از پیش آزرده می‌کنیم.

ان‌شاءالله روایات نورانیتش خستگی‌تون رو دربیاره.

بحث اخوت و ولایته که در انتهای او بحث استشفاء و توسله که تو قدم ششم بود استشفاء و توسل.

منتها این اخوت و ولایت رو مقدمتاً برای او یکی از موضوعات ما بوده.

تو تعبیری که ببینید ما تو روایاتمون داریم، تعبیر روایات در رابطه با بحث ولایت.

من یه بحثی را دی-- روز اول جلسه اول به مناسبت روایت اسحاق بن عمار رو خدمت دوستان عرض کردم، اشاره بهش رو.

که اسحاق بن عمار میگه "لما کثر مالی" وقتی که ثروت من زیاد شد.

خب اسحاق بن عمار از راویان زمان امام باقر و امام صادق علیهم السلام است و اسحاق بن عمار در عراق زندگی می‌کرده و در عراق که مرکز حکومت به اصطلاح و توجه حکومت در برهه‌ای مرکز حکومت و در برهه‌ای توجه حکومت به کوفه خیلی شدید بوده، شیعیان در زمان امام باقر و امام صادق علیهم السلام از جهت شعنیت وجودی به عنوان شهروند درجه دو محسوب می‌شدن.

طبق تاریخ دارد که شهادت این‌ها در دادگاه‌ها قبول نمی‌شد.

می‌گفتن شما فاطمی هستید، جعفری هستید.

همین محمد بن مسلم مثلاً وقتی میره دادگاه، اونجا قاضی خطاب می‌کند که تو فاطمی و جعفری هستی لذا شهادت تو مقبول نیست چون شما شهروند درجه دوئید و نمی‌گذاشتن به مقاماتی برسند یا ثروتمند بشن یا عنوانی در حاکمیت پیدا بکنند.

البته گاهی استثنائاتی بوده که گاهاً تقیه بوده، گاهاً هم نه.

عنوانی بوده که دیگه نمی‌تونستن این رو به اصطلاح از بی-- اسحاق بن عمار میگه من به هر دلیلی، دیگه ذکر نشده چگونه ثروتمند شد.

"لما کثر مالی" وقتی پولم زیاد شد "أجلست على بابی بواباً" بر در خانه‌ام از درون یک نگهبان گذاشتم و ک-- چون یه شیعه وقتی به ثروت می‌رسید، کسانی که مؤمنین دیگه، شیعیان دیگه در فقر شدید بودند توجهات به سمت او زیاد می‌شد و چون توجهات زیاد می‌شد خود این تشکیلات شیعه و سرها و در حقیقت ارتباطات شیعه لو می‌رفت تو اون دوره.

اینام دنبال شناسایی بودند، تو تقیه زندگی می‌کردن.

لذا دارد که "أجلست على بابی بواباً" که اون فقرا که رجوع می‌کردند رو از اون باب در حقیقت دور کنند و بگن نمی‌شه.

بعد اونجا دارد که اون سال اسحاق دارد که من آمدم مدینه، آمدم مکه خدمت امام صادق علیه السلام.

حضرت رفتند برای حج، اونم رفته برای مکه.

بعد میگه وقتی رسیدم خدمت حضرت، حضرت رو از من برگردوندند.

با در حقیقت "وجه مزورٍ قاطب" با من برخورد کردند که وقتی من اینو دیدم همون جمله معروفو که اون روز عرض کردم که "من الذي غير حالی عندك؟" چی باعث شده که من لایق نیستم به نگاه محبت‌آمیز شما؟

منو تغییر داده، چی تغییر داده؟

حضرت فرمودند "تغيرك على المؤمنين".

رابطه‌تو با مؤمنین تغییر کرد.

رابطه‌ی من با تو دایره‌مدار رابطه‌ی تو با مؤمنین است.

این یه کد دقیقی تو نظام به اصطلاح ارتباط بین مؤمنینه.

ارتباط امام معصوم، نازله‌ش می‌شه ارتباط مؤمنین.

یعنی مؤمنین ولایتی که بعضی بر بعضی دارند طبق آیه قرآن که بعضی بر بعضی ولایت دارند، نازله ولایت معصوم است.

اگر او بخواهد تنزل پیدا بکند می‌شه ولایت بین مؤمنین.

حالا این تو تص-- روایات تصریح شده به شدت، به، به کثرت نه فقط به، به کثرت تصریح شده.

حالا بعضی روایاتشو اشاره می‌کنم.

تو این نگاه اگر ما دنبال در حقیقت رابطه با امامییم رابطه با امام چگونه ایجاد میشود؟

اگر به ما میگن "تغیر کعل المؤمنین" سبب تغییر چی میشه؟

امام میشود با مؤمنی.

با اون کسی که در حقیقت تغییر کرده.

یعنی نازله ولایت معصوم میشود ولایت بین مؤمنین.

ولایت معصوم نازله ولایت الهی‌ست.

ولایت مؤمنین نازله ولایت معصوم است.

سه مرتبه یه واقعیتن.

سه مرتبه یه واقعیتن.

یعنی اگر کسی به دنبال تعبیر بعضی از روایات، اگر کسی به دنبال راه سریع قرب است، اگر کسی به دنبال راه نزدیک رسیدن است، فرمودن که راه نزدیک رسیدن و راه سریع رسیدن راه در حقیقت ارتباط صحیح بین مؤمنینه.

خب علی بن مهزیار قصه شو شنیدید که وقتی بعد از بیست بار که حج رفته بود دارد که اونجا بعد بیستمین بار خدمت حضرت مشرف شد.

اولین سوالی که حضرت ازش کرده از علی بن مهزیار چیه؟

اولین سؤال چی بوده؟

چرا دیر آمدی؟

ما زودتر از این منتظر تو بودیم.

علی بن مهزیار.

علی بن مهزیار اگر ما جای علی بن مهزیار بودیم چی میگفتیم؟

همین جوابو داده.

آقا من بیست ساله منتظرم.

بیست ساله، نوزده ساله به این شغل دارم میام.

راه بسته بوده.

من که میخواستم بیام.

حضرت میفرمایند علی بن مهزیار راه بسته شده، راه بسته بوده یا شما تکیه تون به ثروت تون بیشتر شده، روابط تون ضعیف شده، روابط تون ضعیف شده، عیادت تون از مرضی ضعیف شده.

اون در حقیقت پشتیبانی تون از همدیگه کم شده.

یعنی ارتباط بین مؤمنین با هم کم شدنش دنبالش چی رو به دنبال میاره طبق این روایت؟

قطع ارتباط با معصوم را.

تأخیر ارتباط با معصوم را.

اگر ارتباط رو ما دنبالشیم میشه روابط مون غیر حسنه باشد با مؤمنین؟

حقوق اخوت ها رعایت نشده باشد؟

اجتماع مؤمنینی که الان توی کشور ما به عنوان ، حالا نگیم تو کشور، تو بین خود مؤمنین، بین دانشجویان مؤمن، بین در حقیقت مربیان و متربیان ارتباط آیا ارتباط مؤمنانه است؟

حقوق اخوت توش رعایت میشود؟

آداب اخوت توش رعایت میشود؟

اگر آداب اخوت تو قشر مؤمنین و بین مؤمنین محقق نمیشود، چطور توقع ولایت معصوم رو داریم؟

[دیالوگ خارجی] این یه اصله.

اگر از لا تنقض اليقين به شک این همه استفاده میشود تو نظام حکم و فقه، تو نظام اخلاق از اینکه [دیالوگ خارجی] حکم میشه ازش استفاده کرد الی ماشاءالله فرض میشه ازش استنتاج کرد.

قاعده است به ضمیمه قواعد دیگری هم که تاییدش میکنند.

به ضمیمه روایات دیگری هم که اینو تایید میکند که "تغیر کعل المؤمنین" سبب تغییر رابط-- نه اینکه به عنوان من امام صادق به عنوان یک فرد رابطم با تو تغییر کرده چون تو رابطت با مؤمنین تغییر-- من به عنوان امام رابطم با تو تغییر کرده.

رابطه امام تغییر کرده با اسحاق بن عمار چون رابطه این با مؤمنین تغییر کرده.

یک کده، کلیده که رابطه امام دایره مدار رابطه مؤمنین با همدیگه.

اگر این نگاه تو وجود انسان تو ارتباط ایجاد بشه، اون وقت بحث اخوت، بحث رابطه‌ها یه بحث بسیار عظیمی می‌شود.

نگاه به اصلاح رابطه‌ها و رعایت حقوق اخوت در رابطه با ولایت یه بحث زیبایی‌ست.

خب.

[دیالوگ خارجی] جانم.

[دیالوگ خارجی] اصل تعریفی که برای ایمان شده تو بعضی از روایات این است که همون که مقدار در حقیقت رعایت اطاعت رو می‌کنند نه اون ایمان ولایی خاص، همین مقدار اهل اطاعتن.

تو همین جاها.

لذا تو اینجا اومده همین جاها رم چی کرده؟

حتی دارد که کبائر هم مر-مرتکب میشن بعضا.

اما حق ندارید قطع رابطه را.

قطع رابطه مگر برای اصلاح باشد.

قطع رابطه به صورت کلی رو حق نداریم.

به خصوص اگر از ارحام باشند.

به خصوص اگر حقوقی در...

حالا اونا رو معنای تو مؤمن رو هم-- اصل مؤمن این است که سرایت دارد.

حقوق اخوت است.

نه اینکه فرد عالی شاخص ایمان رو.

نه فرد اعلای ایمان رو.

این در رابطه به چی هستش؟

همین جمع مؤمنین است.

همین ارتباط مؤمنین است.

حالا روایات زیادی‌ست.

میخوایم اصل کد مسئله رو بگم که ببینید.

تعبیری که مقام معظم رهبری دادن یه تعبیر زیبایی‌ست.

ایشون تو کتاب همون طرح کلی اندیشه اسلامی اونجا می فرمایند که مؤمنین تو ارتباطشون با همدیگه تشبیه می‌کنند مثل کوه نوردهایی که میخوان برن قله رو فتح کنند.

یک در حقیقت طناب محکمی رو به همدیگه می‌بندند که هر کدوم این طناب هر-- به هر کدوم وصل است که تو این کوه که میخوان برن قله رو فتح کنند اگر بوران است همدیگه رو نمیبینن، اگر میلغزد یکی یهو پاش میفته بقیه با استحکام جای پای دارن او رو نگه میدارن.

او ساقط نمیشه.

ممکنه باهاش بلغزه دو متر بیاد پایین‌تر.

اما با طنابی که به هم بستن اینا چی میشن؟

به هم متصلن.

روابطی که تو نظام ایمانی ایجاد میشود، هر ارتباطی که تعریف شده، حق همسایگی، حق دوستی، حق رحم، حق ابوت، حق ولادت، هر حقی که تعریف شده تو نظام دوستی انواع حقوق در حقیقت مالی، ارضی، نمی‌دونم تهمت، نمی‌دونم نبوت اینا همه حقوقی که تعریف شده هر کدام یک طنابی‌ست که بسته میشه.

یک رابطه‌ایست که ایجاد می‌شود.

هر چقدر این رابطه‌ها مکررتر باشد.

یعنی این یه رابطه با اون دارد، اون یه رابطه با این دارد.

توی ااا آقا باید برای ما بفرمایند حاج آقا خلاصه شما باید بفرمایید.

این اسم پیوندهایی که میگن، میگن پیوند کووالانسی.

یه پیوند در حقیقت یونی داریم و پیوند کووالانسی.

پیوند یونی یه طرفه‌ست لذا به سرعت هم آزاد میشه.

پیوند کووالانسی ما خلاصه علممون ریخت مجبوریم علممون رو جمع کنیم.

نه، نه خودم جمع می‌کنم.

علممون رو جمع کنیم بعداً بشینیم دوباره.

میگه آقا رو اذیت کردیم این جزاش بود.

صداش کردیم خلاصه همین.

آقا معذرت می‌خوایم سیدنا [خنده].

استغفرالله.

[خنده] بذارید دست ما درد نکنه.

دست ما درد نکنه.

نه، نه، نه.

اینا مثل خود ما بی‌نظمه.

بله ما هرچی رو که می‌خوایم.

بله؟

[پچ، پچ] اون فرصت استراحت که شما جواب میدین برای آقا محرم می‌مونه مثلا.

بزرگوارین استغفرالله سلامت باشید.

بعد اینو داشتم عرض می‌کردم که تو پیوندهای مولکولی گاهی پیوند یونی داریم یعنی یکی با دیگری مرتبطه.

او متصل است فقط به این.

اما پیوند کووالانسی یعنی اینکه او با این مرتبط است، این با او مرتبط است.

دو نیرو وارد می‌شود، یکی از او به این، یکی از این به او.

پیوند کووالانسی پیوند قوی‌تری‌ست.

جدا شدن سخت‌تر میشه.

هر چقدر این پیوندهای بین اجتماع مؤمنین قوی‌تر، مکررتر، شدیدتر بشود، این جامعه از حالت پاشیدگی خارج می‌شود.

پیوستگی به سمت وحدت می‌رود.

به توحید نزدیک می‌شود.

لذا انواع پیوندها رو در جامعه ایجاد کردن تا مردم همه این تو این پیوندهای مکرر همه در حقیقت یک واحد بشن.

وقتی یک واحد شدند حقیقت این واحد هم میشه امام.

اون حقیقت واحد میشه امام.

بقیه مردم میشن چی؟

میشن شؤون امام.

مثلاً من بدنم یه حقیقت واحده‌ست.

دست و پا و سر و چشم و نمی‌دونم ابرو و اینا شؤون در حقیقت این حقیقت واحده میشن.

به وحدت این صدمه که نمی‌زنن مؤکد این وحدت هم هستن.

حالا حافظ قشنگ میگه بالاخره ااا من سعی می‌کنم شعر نخونم.

خودمو کنترل می‌کنم که شعر نخونم.

میگیم تو جمع علما بالاخره باید رعایت کرد که ااا بالاخره با برهان و دقیق‌تر حرف زد.

ااا حالا بالاخره گاهی هم یه شعر بخونیم از این کفریات عیب نداره.

میگه "زلف آشفته یار موجب جمعیت ماست.

چون چنین است پس آشفته‌ترش باید کرد".

زلف در شعر حافظ یعنی اسماء.

زلف آشفته تجلیات اسماءی‌ست.

خود اسماء کثرت است.

امام رحمت‌الله علیه حالا که کفریات گفتیم بذارید یه کفریات بعد یه کفریات بگیم.

امام می‌فرماید که منشاء توجه آدم به شجره منهیه دقت بکنید بعداً تکفیر منو نکنیدا.

امام فرموده تو [خنده] خود کتاب امامه.

عهده بر خود ماست.

گفتن منشاء توجه آدم به شجره منهیه تعلیم اسماء بود.

اولین کثرتی که آدم بهش مبتلا شد، اولین کثرت تعلیم اسماء بود که اسماء تعلیم پیدا کرد.

اولین منشاء کثرت بوده.

حالا این یعنی چی تو نظام عرفانی؟

بحث خودش رو داره.

الان فقط خواستیم خلاصه از این شعر "زلف آشفته یار موجب جمعیت ماست".

زلف یعنی اون کثرت اسماءی.

آشفته گی هم یعنی تجلیات این کثرت اسماءی.

آشفته گی، تجلیات.

"زلف آشفته یار موجب جمعیت ماست".

اگر زلف آشفته است یعنی تجلیات مکرر سبب توحد است.

وقتی زلف آشفته-- عالم با این کثرات با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.

که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را.

یعنی یه واحد را.

این صد هزار دیده تو راست.

تو را یعنی یک واحد.

یه "زلف آشفته یار موجب جمعیت ماست.

چون چنین است پس آشفته‌ترش باید کرد".

هرچی در حقیقت این کثرت تجلیات بیشتر بشه، توحد بیشتر میشه.

چون همه دارن الان دعوت به او می‌کنند.

اینو از چی گفتم حالا؟

هر چقدر این پیوندها مکررتر بشه با اینکه کثرته اما این کثرت چیکار می‌کنه؟

توحد ایجاد می‌کند.

اینا رو به سمت وحدت داره می‌بره این کثرت‌ها.

چون همه از یه جا نشأت می‌گیره.

همه اطاعت یه امر است.

همه از یه جا نشأت گرفته.

همه به هم پیوند دارد.

یه واحد ایجاد می‌کند.

حالا تو این مسئله روایات زیادی آمده که این روایات می‌تونه در حقیقت هر کدومش یه سرنخی برای ما باشه.

اصل بحث رو که اگر یادتون باشه اون محبت ذاتی که تو جلسه اول عرض کردیم یادتون هست توسعه من.

که اینجا کدش به کار میاد.

تو جریان اخوت اون حقیقت جمعی، حقیقت من توسعه پیدا می‌کند.

میگن برادران مؤمن تو، تو هستی.

لذا همونجوری که اونجا رفتار می‌کردی این ولایت رو تأکید می‌کند.

بذارید چند تا روایت بخونم.

همین خود روایت اسحاق بن عمار رو اگر با این آشفته گی زلف یار که تو اینجا پیش آمده اگر ما پیدا کردیم این روایت رو انشاالله خدمتش هستیم.

من این چند تا خلاصه این روایاتی که می‌خوام بخونم اقلاً جدا بکنم.

یه صلوات بلند دوستان بفرستن.

اللهم صل على محمد وآل محمد و آل محمد.

ببینید یکی از روایات زیبایی که آمده این است که "ما عبد الله بشیء أفضل من أداء حق المؤمن".

"ما عبد الله بشیء أفضل من أداء" این در کافی شریف است از امام صادق علیه السلام.

"ما عبد الله بشیء أفضل من أداء حق المؤمن".

بعد می‌فرماید که در روایت دیگری "إن الله" از، از جبر-- از رسول-- از امام باقر علیه السلام از ر-- پیامبر گرامی "عن جبرائیل" ان-- حدیث قدسی‌ست.

"إن الله عز وجل يقول أيما مسلم زار مسلما فليس یاه زار".

"ایایه زاره و ثوابه علیه الجنه".

یه مسلمی که سراغ مسلم دیگری میره و او رو میبیند این اینگونه نیستش که مسلم رو دیده باشد بلکه چی؟

ایایه حدیث قدسی‌ست.

ایایه زاره.

من رو زیارت کرده اگر راست باشه این حدیث‌ها.

میگم اگر راست باشه یعنی ما بپذیریما.

یعنی ما قبول کنیم که راسته.

اگر راست باشه وقتی ما همدیگه رو ملاقات می‌کنیم، سلام می‌کنیم، می‌بینیم ما این حرفا بزنیم کفره.

اما پیامبر اکرم از حدیث قدسی‌ست داره-- نظیر داره یکی هم نیست.

می‌فرماید که "ایما مسلم زاره مسلما فلیس یاه زاره.

ایایه زاره و ثوابه علیه الجنه".

در روایت دیگری می‌فرماید باز این از امام صادق علیه السلام "من زار اخاه في الله".

دوستش رو ملاقات می‌کند في الله یعنی حاجت دیگری ندارد.

کار یه موقع داره میره کارشو انجام بده.

یه موقع نه.

زار اخاه في الله در بعضی روایات هم داره.

چون خدا گفته میره دو-- دیگه دوستتو برو دیدا-- میره دیدن دوستش چون خدا گفته.

في الله یعنی خدا گفته فرموده اینم میره.

"من زار اخاه في الله قال الله عز وجل ایایه زرت".

تو من رو زیارت کردی چون من گفتم تو رفتی و دوست-- ایایه زرت و ثوابک علیه ولست ارزى لك ثوابا دون الجنه".

اگر من باید جزا بدم کمتر از جنت برای تو قرار نمیدم.

نمیگه آخرش جنته.

میگه کم کمش اینه.

"لست ارزى لك ثوابا دون الجنه".

اینم در کافی شریفه.

این دو تا حدیث در کافی شریف بود.

ااا هردو در کافیه که دیگه روایتم شیعه س-- چیزم نیست با اینکه از رسول گرامی اسلامه ولی هردو در کافی شریفه.

در روایت دیگری می‌فرماید که ااا اقرب و اون طرفشو.

"اقرب ما یکون العبد الی الكفر ان یواخی الرجل في الدین علی الدینه فيحسي عليه اثراته وزلاته لیعنفه بها یوما ما".

یکی با یکی دوستی می‌کند بدی‌های این به اصطلاح لغزش‌های این تو ذهنش میمونه.

که یه روزی چی بشه؟

اگه کارشون به دعوا کشید اینا رو یادآوری کنه.

میگه این تعبیرو ببینید.

"اقرب ما یکون العبد الی الكفر".

نزدیک‌ترین رابطه با کفر.

مرز با کفر رسید.

ببینید اینا حرفه‌ها.

مرز با كفر یعنی چی؟

یعنی داره ولایت بین مؤمنین خط‌شدار میشه؟

ورود به کفر است.

مرز عالم کفر است.

از اون طرف می‌فرماید اگر رابطه بین مؤمن با مؤمن ایجاد می‌شود زیارت خداست.

یعنی ولایت الهی.

زیارت یعنی ولایت، قربه.

اینجا می‌فرماید "اقرب ما یکون العبد الی الكفر ان یواخی الرجل علی الدین فيحسي عليه اثراته وزلاته لیعنفه بها یوما ما".

اینم در کافی شریف است.

در روایت دیگری میشه-- می‌فرماید که از امام صادق [س] "اذا رأیتم العبد" اینا ببینید تو راستای یه نگاه وقتی ایجاد شد روایت معنای خودش رو پیدا می‌کند.

امام صادق علیه السلام "اذا رأیتم العبد متفقدًا لذنوب الناس ناسيًا لذنوبه فاعلموا انه قد مكر به".

بفهمید که این در حقیقت مورد مکر خدا قرار گرفته.

"و مكروا ومكر الله والله خير الماكرین".

یعنی با عملش خدا رهاش کرده.

ولایتش رو از او برداشته.

این رها شده.

قد مکر به یعنی ولایت الهی از او خارج شده.

وگرنه کسی که تحت ولایت الهی باشه خدا مبتلاش می‌کنه نمیذاره به این بکش-- کشیده بشه.

خدا دست‌انداز براش ایجاد می‌کنه که دست برداره از این.

اگر رهاش کرد یعنی از ولایت، ولایتش رو از سر او برداشته.

قد مکر به.

این مکر شده بهش.

یعنی مکر الهی شامل حالش شده.

مکر الهی یعنی رها شدن، ول کردن که اون فکر می‌کنه مکر الله این مکر کرده قد مکر-- ااا و مکر و مکر الله.

مکر الهی جزاییه همیشه.

مکر الهی ابتدایی نیست.

یعنی این باید مکر کرده باشد تا مکر الهی به دنبال این بیاد.

لذا مکر الهی همیشه جزاییه.

مکر الهی ابتدایی نیست.

خدای تعالی ااا رحمتش باعثه هیچ‌گاه مکر ابتدایی ندارد.

خب اینم یه روایت شریف.

یه روایت دیگری از عبدالعظیم الحسنی ااا خب همین شیخ عبدالعظیمی که ما می‌شناسیم در این روایت شریف می‌فرماید که ااا عبدالعظیم الحسنی از امام رضا علیه السلام "قال یا عبدالعظیم ابلق انی اولیایی السلام".

به دوستان من سلام من رو برسون "وقل هم" به اون‌ها بگو این روایت شریف در اختصاص شیخ مفید صفحه سیصد و چهل و هفت در بحار هم جلد هفتاد و شش.

"یا عبدالعظیم ابلق انی اولیایی السلام وقل هم ان لا تجعلوا للشيطان على انفسهم سبيلا".

شیطان رو بر خودتون مسلط نکنید.

بعد می‌فرماید چجوری شیطان رو بر خودمون مسلط نکنیم؟

بیان می‌فرماید "ومرهم".

امر کن ایشون رو از جانب من.

به عبدالعظیم خطاب می‌کند حضرت که مرهم امر کن ایشون رو از جانب من امر کن.

"مرهُم بالصدق في الحديث واداء الامانة ومرهُم بالسكوت وترك الجدال فيما لا يعنيهم واقبال بعضهم على بعض".

امر کن این‌ها رو که با همدیگه رابطه برقرار کنن، رو کنن به همدیگه رابطه برقرار کنن.

بالمزاوره با زیارت کرد.

اقبال بعضهم على بعض بالمزاوره.

"فان ذلک" دقت کنید چقدر زیباست.

این اقبال شما با همدیگه و رو کردن شما با همدیگه "قربت الی” شما رو به من نزدیک می‌کند.

چقدر زیباست.

میگه رابطه‌ی شما با همدیگه-- بله من این رو بذارید قطعش بکنم که حواسم پرت شده بوده که قطعش نکردم میگه این رابطه خیلی زیباست.

ببینید اینا اون ولایت معصوم با اینجا ببینید "إن ذلک قربة إلي" این ارتب-- قر-- نزدیک شدن به من است.

"ولا يشغل أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا" حواستون باشه همدیگه رو له نخواید بکنید.

تمزيق له کردن همدیگه است.

"ولا يشغل أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا فإني آلت على نفسي" خیلی قسم خورده-- قسم خوردم "فإني آلت على نفسي أنه من فعل ذلک وأسخط وليا من أوليائي" اگر کسی یک از دوستان ما رو برنجاند، به در حقیقت به سخط بیاورد "دعوت الله" من از خدا خواستم "ليعذبه في الدنيا أشد العذاب" مهلت نده برای اینکه آخرت جزای این داده بشه.

جزاش از همین جا شروع بشه.

از همین جا اوضاعش به هم بریزد.

"فإني آلت على نفسي أنه من فعل ذلک وأسخط وليا من أوليائي دعوت الله ليعذبه في الدنيا أشد العذاب و كان في الآخرة من الخاسرين" اونجا هم نتیجه‌ای ندارد براش.

"واعرفهم" به اون‌ها بشناسان "أن الله قد غفر لمحسنهم وتجاوز عن مسيئهم" خدا از محسن اون‌ها رو می‌آمرزد و از مسیئشون می‌گذرد "إلا من أشرک بي" مگر کسی که به من شرک ورزد "أو آذا وليا من أوليائي" یعنی اذیت ولی از-- باید تعریف من ولی از اولیا نه آدمای خاص.

ولی از اولیا یعنی همین اخو– اخوت‌ها همین ایمان‌های که این‌ها اذا.

میگه "أو آذا وليا من أوليائي" اذیت کمتر از این "أو ازمر له سوء" آزرده نکرده ولی تو دلش ازمره تو دلشه.

اظهار هم نکرده.

"أزمر له سوء" هم این هم مورد مغفرت ما قرار نمی‌گیره.

شمول رحمت ما اینم نیست.

"أزمر لمؤمن سوء" خیلی سخت میشه کار.

تو دلتون هم نباید نسبت به همدیگه کینه‌ای بماند.

"فإن الله لا يغفر له حتى يرجع" این قاعده‌ست.

میگه این مانع قبول مغفرت از جان تو وجود اینه.

کسی که یه همچین نگاهی به مؤمن دارد این مثل این می‌مونه که نگاهش به امام سوء است.

"أزمر لإمام سوء" آذا امام را.

کسی که آذا امام را و "أزمر لإمام سوء" نمی‌تونه مغفرت شفاعت امام شامل حالش بشه.

چون این شفاعت دایره‌مدار محبته.

نبود مانع است.

میگه تا این هست "لا يغفر له حتى يرجع" تا این از وجودش زائل نشه مغفرت ما شامل.

بعد ببینید حالا تصریح بیشتر می‌کند.

"فإن رجع" اگر رجوع کرد که خب فبها "و إلا نزع روح الإيمان قلبه" نه فقط این ولایت ما رو با این انکار کرده روح ایمان از وجودش خارج میشه یعنی ولایت الهی.

"نزع روح الإيمان قلبه و خرج عن ولايتي" تصریح به مسئله‌ست دیگه.

از ولایت من خارج می‌شود.

روح ایمان هم از وجودش پر-- یعنی ولایت الهی.

"ولم يكن له نصيب في ولايتنا".

آقا اگر ما باور بکنیم که این‌ها قواعد عالم هستی‌ست تو نظام کمالات سلوکی نه فقط یک مسائل ساده باشد.

از ابلاغ قاعده‌ست.

اینا رو باید مثل فقه که قواعد رو در میارن قواعد رو اونجا براش فرو ع– متفرع می‌کنند.

اینا قاعده داره بیان می‌کند حضرت.

نسبت قوا– فروعاتی که بر اینا متفرع میشه اگر باور بشه واقعا نجات‌دهنده‌ست.

راه ساده‌تر میشه و معلوم میشه موانعش.

خب چرا خیلی از اعمال ما نتیجه نمیده؟

مال این است که خیلی کینه‌ها تو دل ما هست.

خیلی در حقیقت "أزمر له سوء"ها هست.

خیلی عدم نبود درست رابطه‌ها در کارهای ما هست.

از خانواده و همسر و فرزندان گرفته تا پدر و مادر و در حقیقت آشنایان گرفته تا دوستان و خانواده و همسایگان گرفته تا نگاه.

خدا رحمت کنه آقای بهجت می‌فرمود که یه کسی وایستاده بود دم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها.

بعد ایامی بود که سینه زن‌ها میان سینه می‌زنن مثل ایام عاشورا و اینا.

جمعیت سینه زن‌ها داشتن از یه طرف می‌آمدن.

خیابونم تنگ بود قبلاً بیشتر اون آستانه هم کوچیک‌تر بود، فشرده‌تر بود.

یه نفر خلاف جمعیت داشت از روبرو می‌آمد.

یه نفرم دم مرقد خان ایستاده بود نگاه می‌کرد که این داره از خلاف جمعیت میاد.

هرکی رو نگاه می‌کرد یه چیزی تو دلش می‌گفت که مثلاً حالا این چرا اون کارو می‌کنه؟

این چرا اینجوری سینه می‌زند؟

اون چرا مثلا پرچم رو اینجوری گرفت؟

تو دلش ها.

اینم داشت از-- می‌گفت اینو ببین دیگه.

حالا تو دلش اینا رو داشته می‌گفت.

اینو ببین دیگه.

این چرا اینجوری میای؟

چرا این با خودش چرا این کارو-- چرا مردم-- گفت رسید بهش گفت فلانی دست بردار از این حرف‌هات و فکرات.

اون که داشت می‌اومد رسید به این گفت دست-- اصلاً اومده بود تا اینو بهش به این بگه.

دست بردار از این فکرات.

تو خط مردم چرا اینجوری تو پوست مردم خزیدی؟

حواست به خودت باشه.

نمیگه حواست به خودت باشه یعنی کاری به کار کسی نداشته امر به معروف و نهی از منکر نکنا.

اما اینجوری یه انسان عیب‌یاب بشه.

من یه مثالی برای دوستان زدم تو اون جلسه.

خلاصه مثال خوبیه.

من یه موقعی تو این مقابله این انتشارات اسلامی کار می‌کردم.

سال شصت و چهار اینطورا شصت و سه، شصت و-- اون موقع‌ها بود.

یه دو سالی اونجا واسه خیلی بی‌پول شدیم کار می‌کردیم.

دو ساعت در روز می‌رفتم مقابله که تطبیق کنن ببینن مثلا جا افتادگی غلط داره.

بعد یه دفعه آقای فاکر خدا رحمتش کنه مسئول انتشارات اسلامی جامعه مدرسین بود.

اومد تهذیب البسیطه رو چاپ کرده بودن خیلی گفت دیگه این بی‌غلط‌ترین کتابی که ما چاپ کردیم تهذیب البسیطه است.

هرکی غلط توش بگیره جایزه داره.

من تهویدوسله رو همونجا جلوش باز کردم دیدم که دو تا غلط تو این صفحه می‌بینم دو تا غلط تو اون صفحه.

یعنی انقدر غلط برام ملکه شده بود غلط‌ها نور داشت.

یعنی اصلاً متن رو نخوندم‌ها.

همین سفره که نگاه می‌کردم این الانم می‌دونم خودم تصور-- شماها شاید تصور ندارید.

من می‌دونم الانم که هنوز که هنوز بعد از مثلاً سی سال که از اون موقع گذشته هنوزم کتابو باز می‌کنم غلط-- حتی ببینید اگه خط مثلاً ن-نیم میل ش-- اون وقت‌ها چون خط‌ها مثل حالا نبود که تایپ کامپیوتری باشه، اون وقت حروفچینی بود.

نیم میل گاهی افتادگی مثلاً تو صدر و ذیل چشم می‌دید که این نیم میل پایین اومده.

نیم میل خیلی کمه‌ه‌ها.

ولی چشم در حقیقت عادت می‌کنه به یه چیزهایی روز و-- گفتم تا اومدم دیدم همون روز خداحافظی کردم اومدم از مؤسسه بیرون.

هرچی آقای فاکه بعد-- گفتم دیگه من نمیام.

گفتم چشمم غلط‌بین شده.

یعنی جوری شده که چشم غلط‌بین اثر میذاره تو اینکه رفتار دیگران هم کم‌کم برای انسان خطاهاشو ببینه.

سالم و نبینه.

خب این همه حروف سالم اینجاست.

من دو تا غلط تو این صفحه است.

اونا رو ندیدم اینو دیدم.

این برا من ملکه دا-- شده و این ملکه اگر بشه تثبیت بشه دیگه ظاهر شدنی نیست.

تو رفتار دیگرانم تأثیر میذاره.

اگر کسی تو خط دیگران باشه، این تو خط دیگران دائما بودن غیر از اون است که امر به معروف و نهی از منکر باد کرد.

اما این غیر از اون کسی که تو خط مردم دائم داره می‌خزه‌.

این اون رابطه رو به هم می‌زنه.

اینجا می‌فرماید که "نُزِعَ رُوحُ الإيمانِ من قلبه وخرج عن ولایتی".

اینم یه روایت شریف است.

من دلم می‌خواد که- این رو کی می‌گه؟

این حدیث از امام رضا علیه‌السلام.

حضرت عبدالعظیم حسنی از امام رضا علیه‌السلام در کتاب اختصاص شیخ مفید.

[سخنگوی 1].

بله.

می‌فرماید که "فإن رجع" اگر رجوع کرد از اون اظمار سوئی که از مؤمن داشت و اون دشمنی که قضیه اگر رجع دیگه جوابو نیاورده.

"فإن رجع" یعنی جواب معلوم است که خب مغفرت شامل می‌شود.

دیگه این مغفرت شامل می‌شود و تو حدیث نیاورده ولی از قرینه صدر و ذیل دیگه-- اما اگر ل-لم یرجع شد "و إلا" یعنی "و إلا" جوابشه.

"و إلا" اون وقت دیگه چی میشه؟

"نُزِعَ رُوحُ الإيمانِ عن قلبه وخرج عن ولایتی و لم یکن له نصيب في ولايتنا".

خب این در حقیقت یه روایت شریف.

یه روایت دیگری‌ست.

ببینید من اینا رو چون به هم ریخته هر کدوم که میاد تندتند می‌خونم که انشاالله.

در یه روایت شریف دیگری می‌فرماید-- اینو می‌خوام بگم که اون رابطه ولایت مؤمنین با ولایت معصوم با ولایت الهی یه حقیقت واحده‌ست.

اگر این باور بشه نگاه ما به جامعه مؤمنین یه نگاه دیگری میشه.

دنبال خدا کجا می‌گردیم؟

دنبال قرب به خدا کجا می‌گردیم؟

دنبال قرب خدا کجا بگردیم؟

دنبال ولایت معصوم کجا بگردیم؟

پشت کنیم به مردم.

این همون روح جمعی که دارم عرض می‌کنم تو راستای همونه‌ها.

پشت کنیم به مردم بخزیم در یه گوشه، اونجا در حقیقت قرب به خدا رو پیش بگیریم و ولا-- یا نه رو کنیم به مردم.

رفع حاجات مردم، ارتباطات رو مکرر بکنیم اینجا محقق می‌شود.

این نگاه دو تا نگاهه.

اون مثالی که زدم نمی‌دونم اینجا بوده یا یه جای دیگری که آقای بهجت می‌فرمودن از آیت الله Cاهد می‌فرمودن که یه کسی بود چله می‌گرفت برای اینکه خدمت حضرت برسه.

اینجا گفتم؟

بعد خلاصه گفت چله می‌گرفت خدمت حضرت برسه.

یکی از چله‌ها که گرفته بود کنار کعبه چله می‌گرفتن که آزاد بود تا سالیان پیش قبل-- در همه اون زمان‌ها.

چله گرفت اونجا خلاصه چیکار بکنن؟

خدمت حضرت.

روز چهلام که شده بود خیلی مراقبه رو شدید کرده بود و اینا.

ایشون می‌فرمود آقای بهجت می‌فرمود که این مراقبه‌ش رو شدید کرده بود.

یه کسی رسید سؤالی داشت از این که اینم خلاصه به خاطر اینکه به هم نخوره وضعش جوابی داد اما بالاخره سر-- سیدش سنبلش کرد دیگه که بره.

رفت دوستش رسید گفت فلانی روز آخره بالاخره به نتیجه رسیدی؟

گفت نه والا الان خیلی هم نکردم.

گفت حضرت الان پیشت بود.

حضرت الان پیشت بود.

خیلی حرف توشه ها.

خیلی حرف توشه.

ببینید اینو بذارید با کلام ابن محزیار پیش هم.

با اون جمله که امام به ابن محزیار فرمود.

اینو بذارید با جمله اسحاق بن عمار که امام به اسحاق بن عمار-- اینا رو بذارین کنار هم.

ببینید چقدر بحث عظیم میشه.

رابطه‌های اهل ایمان اگر رابطه‌ها رو اینجوری اصلاح بکنن، ارتباط تو ناحیه جامعه اسلامی چه جور میشه با این نگاه؟

ما چه حقایقی رو، معارفی رو داریم تو رابطه و خوتمون و چیکار داریم می‌کنیم؟

بعد می‌گیم چرا دوریم؟

چرا در حقیقت راه-- خبری نمی‌شه از اعمال ما.

ببین چقدر عمق معرفت عظیمه.

کاربردی‌ترین، نزدیک‌ترین رابطه رو رابطه با امام قرار داده.

نه دور، نه پنهان، نه مخفی.

کجا رو رابطه قرار داده؟

ارتباط با کیه که با مؤمنین؟

زن داره، بچه داره، پدر داره، مادر داره، ف-فامیل داره، دوست داره.

همه این ارتباطات هست.

میگه اگر دنبال اون رابطه‌ای اینجا بگرد.

از اینجا آغاز کن.

اون محقق می‌شود.

اگر این‌ها راست باشه که می‌فرمایند کار خیلی ساده‌تر از این‌هاست که ما فکر می‌کنیم.

خیلی کاربردی‌ترین، کاربردی‌تر از اون چیزایی‌ست که ما فکر می‌کنیم.

ما دینمون رو خیلی انتزاعی و دور کردیم به یه مفاهیم دور که اگر می‌خوایم تصور بکنیم رابطه با امام رو باید چشممون رو هم بذاریم، هم بذاریم، هم بذاریم از همه چی خودمون رو دور بکنیم، دور بکنیم بگیم آها این میشه رابطه با امام.

میگه نه.

چشمتو باز کن.

پر کن از ارتباط.

رابطه برقرار کن.

محبت کن.

رسیدگی کن.

ارتباط برقرار کن.

حقوق رو رعایت کن.

کینه نسبت به کسی از مؤمنین پیدا نکن.

اینجا میشه رابطه.

ببین چقدر متفاوته دو تا نگاه.

دو تا نگاه هست به مسئله.

اگر این نگاه شد اون وقت تو حاکمیت الهی این اعظم از غیر اون حاکمیتم میشه.

انسان باید تو این-- لذا دارد که اگر کسی اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات گفت شفاعت همه مؤمنین رو بر خودش جاری-- با همین دعا ثِعة دید پیدا کرده.

افق نگاه پیدا کرده.

با همه مؤمنین واقعاً مرتبط شده با همین اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات.

ببین چقدر دین ما از جهت عمد بصر و افق دید و کاربردی در دسترس‌ترین است.

ما بدترین معانی رو از اینها کردیم و دورترین کردیم.

این نگاه مادی نیست.

این نگاه محسوسه عمیق است.

در عین اینکه محسوس است عمیق است.

ببین ما گاهی از شدتی که از تشبیه گریزан شدیم به تنزیه صرف راه بردیم.

گاهی از تنزیه صرف می‌خواستیم گریزан شیم به تشبیه محض رو آوردیم.

بابا دین تشبیه در عین تنزیه است.

می‌فرماید تو تمام رکوع و سجود ما می‌گیم سبحان ربی الأعلى و بحمده.

حمد خدا امکان‌پذیر است.

معرفت خدا امکان-- اما خدا از این مرتبه حمدوان منزه است.

میگن و بحمده تشبیه است.

سبحانه تنزیه است دیگه.

تسبیح و تنزیه با هم است.

تازه می‌فرماید سبحان ربی الأعلى و بحمده با همین حمد دارم تنزیهم می‌کنم.

تسبیح و تنزیه "وإن من شيء إلا یسبحه بحمده".

بله البته حمد مطلق [مکث] حمد مطلق مخصوص در حقیقت مخلصین است.

یه تعبیری در قرآن دارد خیلی بشارته.

این و آخر دعواهم قبلش چیه؟

سبحانك اللهم و تحیتهم فيها سلام و آخر دعوانا و آخر دعواهم أن الحمد لله رب العالمين.

آخرین مقامی که تو بهشت به اهل بهشت میدن آخر دعواهم.

اولش با چی شروع شد؟

سبحان اللهم.

چی خوندم؟

سبح-- سبحانك اللهم ها؟

و تحیتهم فيها سلام و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.

یعنی اونجایی که حمد مطلق است بدون تسبیح آخرین موطن بهشت است.

آخر دعواهم أن الحمد.

خیلی بیان زیباییست که از این آیه استفاده میشه که تو بهشت آخرین موطنی که اهل بهشت می‌رسند مرتبه حمد مطلق است نه حمد و تسبیح.

این یعنی چی؟

خیلی معانی دارد که همیشه "وإن من شيء إلا یسبحه بحمده" تو نماز دائماً میگیم سبحان ربی الأعلى سبحان ربی العظیم و بحمده.

تسبیح و تحمید است.

درسته؟

اما جایی که حمد مطلق باشد خیلی مقام عظیمی‌ست.

که حالا عرض کردم این روایت دیگری که می‌فرماید که از امام صادق علیه السلام این روایت هم در بهار است.

البته ممکنه جای دیگه هم باشه.

من از بهار نقل کردم.

جلد هفتاد.

"إن لله تبارك وتعالى على عبده المؤمن أربعين جنة".

هر مؤمنی خدا قرار داده براش چهل سپر.

"فمتى أذنب ذنباً كبيراً رفع عنه جنةً، جنةً" از وقتی یک کبیره‌ای مرتکب می‌شود یکی از این سپرها می افتد.

"فإذا آب أخاه المؤمن" اگر عیب کرد و در حقیقت عیب برادر مؤمنش رو آشکار کرد "آب أخاه المؤمن بشيء" به یه چیزی او را تعیب کرد "يعلمه من" عیبی که از او فهمید "يعلمه منه" یعنی خود اون طرف این عیب رو داشت.

این فهمید "يعلمه من إن كشف تلك الجنّة عنه" عیبی که در او بوده این فهمیده اگر این عیب رو آشکار کند یک دفعه چهل سپر می‌ریزد.

چهل تا سپری که هر گناهی کبیره‌ای یکی از اینها رو قدرت داشت بندازه و از بین ببرد.

اگر عیب برادر مؤمنش رو کرد اونم عیبی که توش بوده.

نه عیبی که نبوده.

تهمت نبوده ها.

غیبت بوده.

عیبی که تو این بوده آشکار کرد "إن كشف تلك الجنّة عنه ويبقى محتوم الستر".

این دیگه هیچ ساتری ندارد.

هیچ پرده ساتری برای او نیست.

"فيفتزه في السماء على ألسنة الملائكة".

در آسمان‌ها، در زبان ملائکه و پیش روی اونها مفتزه است.

"فيفتزه في السماء على ألسنة الملائكة وفي الأرض على ألسنة الأناس".

هیچ پرده‌ای جلو-- اگر بنا باشه پرده‌های ما بریزه [مکث] چند تا اون مردم تحملمون می‌کنند؟

خداییش چند تا اون مردم تحمل می‌کنن؟

نگیم تو عصبانیاتمون چه کردیم گاهی عصبانی میشیم چه میگیم.

نگیم یه موقع یه کسی رد شده تو دلمون چه گذشته.

اگر اینها بخواد آشکار باشد، پرده‌ها بریزد، هیچی ما ساتر نداشته باشیم "فيفتزه على ألسنة الملائكة في السماء وعلى الأرض ولا يرتكب ذنباً إلا ذكره".

میگه اثرش این است که هر گناه دیگری بکند، هر لغزشی بلافاصله همه می‌فهمند.

"ويقول الملائكة الموكلون به يا ربنا" خدایا "قد بقي عبدك محتوم الستر" این هیچ پوششی ندارد و "وقد أمرتنا بحفظه" ملائکه میگن ما رو امر کردی اینو حفظ کنیم ولی الان هیچ ستری ندارد.

"فيقول عز وجل ملائکتی لو أردت بهذا العبد خيراً ما فزهته".

اگر من نسبت به این بنده اراده خیر داشتم او رو مفتزه نمی‌کردم.

چه جوری مفتزه شد؟

پاکرد تو کفش مؤمنی آب اخا المؤمن.

یعنی نمیذاشتن به اینجا بکشه.

قبل از اینکه به اینجا بکشه جلوشو می‌گرفتن.

[مکث] فرفعو بله؟

جانم؟

بهار جلد هفتاد، صفحه سیصد و شصت و یک.

"فارفعه اجنحتكم عن فبعزتي لا يعود بعدها إلى خير أبدا".

این دیگه [مکث] اینا رو برای ترس ما میگن یا واقعیت داره؟

[مکث] اگر انسان اینا رو باور داشته باشه نگاهش رو بر این اساس بخواد شک-- خیلی تفاوت می‌کنه.

حالا این بحث داره که فبعزتی لا يعود بعد از این دیگه ال-- این به خیری رجوع نخواهد کرد.

فبعزتی لا يعود بعدها إلى خير أبدا.

از سطر و ذیل روایت استفاده می‌شود که آب اخاه پشیمان هم نشده، جبران هم نکرده.

اما اگر کسی جبران کرد، پشیمان شد و جبران کرد، این مرتبه عظیم براش ایجاد نمی‌شود.

پس اقلا اگر کاری کردیم در صدد جبرانش بربیاییم.

اینم یه روایت شریف است.

من نمی‌دونم این، اینم بذارید بگم این روایت بعد روایت اسحاق بن عمار رو می‌خونم.

متنش رو رسیدیم نوبتش شد.

یعنی اومد رسید.

می‌فرماید اینا این ریختن به همو درسته از تنبلی ما بود.

درسته که از بی‌انضباطی ما بود.

نمی‌خوایم بی‌انضباطی‌مون توجیه بکنیم اما بی‌حکمت هم گاهی نیست.

یه روایتی میاد جلو، یه روایتی میره عقب.

گاهی می‌بینید که بالاخره روزی‌ها متفاوت میشه.

چون من، منم نچیده بودم.

حالا این نمی‌خوام بی-بی‌انضباطی خودمو توجیه بکنما حاجی آقا خلاصه می‌دونم بهشون گفتم من بی‌انضباطم.

اما بی‌انضباطیم بالاخره اینام گاهی بی‌حکمت نیست.

اتفاق در عالم نیست.

می‌فرماید که از امام عسکری علیه السلام، امام عسکری علیه السلام نقل می‌کنند از نبی گرامی اسلام که این حدیث شریف در بهار جلد هفت، صفحه دویست و چهل و هشت آمده.

اونجا می‌فرماید که خدای تبارک و تعالی اقوامی رو که "یمتلی من جهت السيئات موازینهم فيقول له هذه السيئات" سیئاتشو می‌شمرن.

می‌بینن که این خیلی موازینش، میزانش از جهت سیئات سنگینه.

سؤال میشه "فأین الحسنات" حسناتتون کوش؟

و ال-- بعد اونجا دارن که "فيقولون يا ربنا ما نعرف لنا حسنات".

ما برای خودمون حسنه‌ای یادمون نمیاد چیزی که کاری کرده باشیم.

"فإذا النداء من قبل الله عز وجل لئن لم تعرفوا لأنفسكم عبادي حسنات فإني أعرفها لكم".

من می‌شناسم برای شما "و أوفرها عليكم" زیادش می‌کنم.

"ثم يأتي بصحيفة صغيرة يطرحها في كفة حسناتهم فترجح بسيئاتهم" بر اون سیئاتشون این همین کفه اص-- ورقه صغير صحیفه ترجیح میده "بأكثر مما بين السماء والأرض".

یعنی تفاوت ترجیح به اندازه یه ذره بالا پایین شدن نیست "بأكثر مما بين السماء والأرض فيقول أحدهم خذ بيد أبيك".

نه فقط خودت نجات پیدا کردی "خذ بيد أبيك وأمك وإخوانك وأخواتك وخاصتك وقراباتك وأخدامك ومعارفك فادخلوا الجنة".

ببین چه حسنه ای بوده.

حالا بیان می‌کنه چی بوده.

این حسنه چی بوده که انقدر اثر داره که نه فقط خودش رو بهشتی می‌کند بلکه هرچی وابسته به او هستم با این رابطه بهشتی می‌شود.

جای گزاف نیست اونجا هرچی هست حقیقته.

"فيقول الله عز وجل يا عبادي" حسنه که شما داشته چی بوده؟

"مشى أحدهم ببقية دين إلى أخيه" بدهکار بودی به یکی از برادرت رفتی پیشش بدهیتو بدی "فقال خذها فإني أحبك بحب علي بن أبي طالب عليه السلام".

میگه وقتی داشتی این عمل رو انجام می‌دادی با اینکه دینت بوده باید می‌دادی.

دینه دیگه.

میگه تو این عملت اشباع کردی چی را؟

اعتقاد را، معرفت را، ولایت را.

عملها یه عمل ساده‌ست.

میگه اگر ولایت آبت و عمل، عمق این عمل به عمق این رابطه به این-- با عمق این عمد بصر و نگاه مت-مختلف میشه.

یه موقع میری دینو میدی، دینو دادی قرض گرفته بودی قرضو دادی.

اما یه موقع هست داری میری دینو میدی همینجا نگاهت این است که این شیعه امیرالمؤمنان است.

من بهش بدهکارم.

دارم میرم میدم با خوشحالی دارم میرم میدم که این شیعه امیرالمؤمنان است.

این دینم رو دارم میدم به عشق امیرالمؤمنین دارم میدم.

[مکث] به نظر اولی خیلی ساده میاد.

سطر و ذیل روایتو دقت بکنیم.

عمق عمل به چی برمی‌گرده؟

به عمق نگاه این عمل.

اگر این عمل با این عمق انجام شد، این اثر رو می‌تونه داشته باشه.

بعد اونجا میگه "فقال خذها فإني أحبك" دوست دارم تو را "بحب علي بن أبي طالب فقال له الآخر" اونی هم که طلبکاره میگه "قد تركتها لك بحبك عليا ولك من مالي ما شئت".

منم بخشیدم این دین رو اصن به خاطر اینکه تو محب امیرالمؤمنانی.

اگه بیشترم میخوای بیا بدم "ولك من مالي ما شئت".

شعار نیستشا "فشكر الله تعالی شكر الله تعالی ذلك لهما فحت به خطاياهما".

این ببین یه حرف نیستشا.

این کار دلشون بوده، نگاهشون بوده.

اینجور نیستش که من اگه رفتم به حرف گفتم چی باشه؟

یه کسی که میگه بیا هرچی میخوای از مالم بردار که با حرف نیست که.

یعنی با تمام وجود آمادگی داشته بده.

به، به خاطر اون محبت.

یه کسی دیدم تو رادیو یه دفعه می‌گفت خوشم اومد.

گفت دیدم یه ماشینی اومد از من جلو زد.

اومدم ازش جلو بزنم دیدم نوشته مثلاً پشت این ماشین در حد یا فاطمه الزهرا.

گفت دیدم من به همین عنوانی که نوشته دلم نیومد از این ماشین جلو بزنم.

به همین عنوانی که نوشته دلم نیومد از این جلو بزنم با سرعت کم تا این-- این حرف نیست.

این از یه عمقی نشأت میگیره.

ببین کار ساده‌ایه ها.

اما عشق حضرت اینم از هر میذاره تو وجودش هی عمیق‌ترش میکنه.

ببینید اینا کارهای ساده مبتلا به مائه که میتونیم اینجور عمیقش بکنیم.

اینجور رابطه های اخوت میتونه چی بشه؟

ببین یه نگاه دیگر به رابطه‌هاست.

لذا دارد کسی رو وارد بهشت میشه.

بهش میگن که قبل از اینکه وارد بهشت بشه میگن مقامتو نگاه کن.

تو میتونستی با همین اعمالی که داشتی در اون جایگاه قرار بگیری.

میگن نشونش میدن.

این تو کتاب عده الداعی ابن فهد هلیه.

میگن اون جایگاه مقام صدیقین و با همین اعمال میتونستی به دست بیاری.

اما تو قانع شدی به همین به اصطلاح مرتبه.

عمق نگاه بدون اینکه عمل جدیدی بخواد.

عمق نگاه میتونست مقامو بکنه مقام صدیقین.

چقدر محرومیم از عدم عمق نگاه تو اعمالمون.

چقدر محرومیم.

چقدر خسران داریم میکنیم و ضرر.

داریم کارا رو انجام میدیم ها.

اما این عمق نگاه که نیست چقدر ضرر داریم میکنیم و از دست میدیم.

بس-- فاصله بین آسمان و زمین که اینجا تعبیر میفرماید بین در حقیقت به اکثر من بین، بین سما.

اونا سما یعنی نظام تجردی عالم نه آسمان که آسمان که چسبیده به زمین.

به اکثر مما بین السماء والارض این فاصله چی شده؟

این وزنه سنگین‌تر شده.

خب اونجا بعد میفرما "فشکر الله تعالی ذلک لهما فحت به خطایاهما و جعل ذلک فی حشف صحيفتهما و موازينهما موازين، موازينهما و أوجب لهما و لوالديهما الجنة.

يا بريده يدخل النار ببغض علي أكثر من حصى القذف الذي يرمى عند الجمرات، يرمي عند الجمرات." بیشتر اون سنگهایی که تو جمرات میزنن به بغض امیرالمؤمنین علیه السلام وارد جهنم میشن.

"فأياك أن تكون منهم".

حواست باشه تو این دسته قرار نگیری.

این یه روایت-- این روایت اسحاق بن عمار هم روایت زیبایی‌ست.

یه قسمتشو الان براتون گفتم.

دیگه تا اونجاشو تکرار نمیکنم.

میگه وقتی "قال تقیّرك على المؤمن فقلت جعلت فداك" شما که میفرمایید "تقیّرك على المؤمنین لکني خشيت الشهرة والله إني لعلم أنهم على دين الله" من قصد جسارت به اونا نداشتم.

من میدونستم اینا بر دین خدا هستن.

"لکن خشيت الشهرة على نفسي" می‌ترسیدم مشهور بشم.

توان تحمل این مرتبه رو نداشته باشم.

خشيت الشهر.

"فقال يا اسحاق أما علمت أن المؤمنين إذا التقى" دو مؤمن وقتی به همدیگه میرسن "فتصافها" به هم دست میدن "أنزل الله بين إبهاميهما مائة رحمة".

همین که به هم دست میدن این زمینهه.

ببینید رح-- این قاعده رو دستتون باشه تو تفسیر روایات.

رحمت الهی انفعال بردار نیست.

اگر میفرماید "أنزل الله در حقیقت بين إبهاميهما مائة رحمة" یعنی چی؟

با این نگاه که از اونور انفعال نیست.

یعنی چی؟

چجوری معنا بکنیم صحیح باشه؟

یعنی این تا به حال قدرت استعداد اخذ این رحمت رو نداشت.

وقتی دو تا مؤمن به هم میرسن تصافح دارند و دست میدن زمینه قبول رحمت تو وجودشون ایجاد میشود.

این مق-- خیلی حرف عالیه.

یعنی این رابطه محبتی بین دو مؤمن آماده میکنه مه-- بهره‌مندی از رحمت حق رو برای اینها.

"أنزل الله بين إبهاميهما مائة رحمة تسعة وتسعين لأشدهما حباً".

نود و نه درجه‌ش مال اون کسیست که محبتش بیشتر است.

یه درجه‌ش مال اون یکیه.

ممکنه محبت او یه خورده بیشتر از این باشه ها.

اما اگر محبت اون یه ذره بیشتر هم هست، سبب این ملاقات و سبب این رابطه کی بوده؟

اونی که محبتش بیشتره.

چون سبب اوست نود و نه درجه مال اونه.

[پچ،پچ] همینا متنه دیگه.

دارم متن رو میخونم.

یعنی همین قسمتش رو؟

[پچ،پچ] همین عربیشو میخونم دیگه.

"فتصافها إن المؤمنين إذا التقى فتصافها أنزل الله بين إبهاميهما" بین این دو تا انگشتی که دارن دست میدن با همدیگه "مائة رحمة تسعة وتسعين لأشدهما حباً" تا اینجا خوندیم.

"فإذا اتنقى" اگر غیر دست دادن معانقه کردن.

"غمرتهما الرحمة" رحمت سرتاسر وجود اینا رو فرا میگیرد.

"غمرتهما الرحمة.

فإذا لبسا" مرتبه، مرتبه.

"لا يريدان بذلک إلا وجه الله تعالی" اگر پیش هم وایسادن، درنگ کردن، تأمل کردن بخاطر اینکه خدا گفته بود روابطونو با هم برقرار کنید بخاطر این.

اِاِاِ فذا "إلا وجه الله تعالی قيل لهما غفر لكما" خدا آمرزید شما رو دو نفر را.

همین مقداری که وایسادین "غفر".

یعنی وجودشون هی منشأ رح-- بر-- بهره‌مندی از رحمت بالاتر.

هی دارن رشد میکنن.

با همین ارتباط دارن رشد میکنن.

خیلی کار خلاصه عینی و کاربردیه.

تو ارتباطات داره قرب محقق میشه.

"قيل لهما غفر لكما.

فإذا جلسا يتساءلان".

اگر نشستن پیش هم با هم گفتگو کنن.

خیلی از اینجاش دیگه عالی میشود.

"قالت الحفظة بعضول بعضٍ اعتزلوا بنا عنهما".

حفظه این دو تا که رقیب اتید هستن میگه که چی؟

میگن از این جدا بشیم از این دو نفر.

"اعتزلوا بنا عنهما" بریم جدا کنار.

"فإن لهما سرا وقد ستره الله عليهما".

اینها اسراری دارن دیگه.

ما محرم نیستیم از اینجا به بعد.

نه اسرار دارن میخوان حرفای زشت بزنن ما نشنویم یعنی تمام وسائط در ثبت و ضبط اینجا چی شده؟

وسائط نامحرم است.

خیلی تعبیر بلنده.

نگید اینو خودت میگی نه متن روایت الان ادامه میده.

[پچ،پچ] بله اون شاهد ما خفی عنهم اونجا داره حضرت در مقام اینکه بالاخره بعضی از اعمالو من خیلی با پوشش انجام دادم و داره بیان میکنه از-- که در حقیقت اونا هم حتی نفهمیدن ولی شما در حقیقت-- اینجا نه اینا مرتبه بیانش بر این اساسه که میفرماید که قال قلت جوئت فداک.

اسحاق بن عمار به حضرت عرض میکند که فلا تسمع الحفظة قولهما ولا تكتبه.

آیا حفظه نمیشنوند در حالی که قرآن فرموده و ما من ق-- ما یلفظ من قول إلا ردیه رقيب عتيد.

جمع بین این دو تا چجوری میشه؟

حضرت فرمودند قال فنکس رأسه طويلا.

حضرت سرشو مدتی به پایین انداخت یا چشمش.

حالا اینجا داره رأسه.

سر رو به پایین انداخت ثم رفعه وقد فاضت دموعه على لحيته.

اشک صورت حضرت رو پر کرده بود و قال ان كانت الحفظة لا تسمعه ولا تكتبه فقط سمعه عالم السر و أخفا.

اینجا اونجاییست که فقط خدا میشنود.

خدا میبیند.

هیچ کس دیگری محرم تو این رابطه دو مؤمنی که اینجوری با کنار هم قرار بگیره هیچ کس دیگری نیست.

بعد خطابมา يا اسحاق خف الله کأنک تراه فإن كنت لا تراه فإنه يراك فإن شككت أنه يراك فقد كفرت وإن أيقنت أنه يراك ثم بارزته بالمعصية فقد جعلته أهون الناظرين إليك.

دیگه دوستان خودشون رجوع میکنن که خیلی سفارش عظیمی است.

این هم یه روایت شریفی بود که- ببخشید این که مؤمن باید مشاوره بگیره تو مسائل چنین و چنین عرض کردم که ببینید یه موقع هستش که تو یه جایی‌ست که انسان حاکمیت مصالح حاکمیت در کار است و آبروی مؤمنین دیگه و حاکمیت در کار است.

تو جمع بین این دو تا چی میشه؟

اونجا آبروی حاکمیت لازم الراعایه است و آبروی شخص به حدی که لازم است نه در حد در بی‌انتها به حدی که لازم است تحت شعاع این قرار می‌گیرد.

به حدی که لازم است اونم نه هر حدی نه بی حد.

لذا باید انسان حواسش باشه.

خیلی از این جریاناتی که تو انتخابات‌ها پیش میاد از مصادیق این ابتلاء عظیم است که انسان مبتلا میشه به گفتارهایی که یقین ندارد و نباید بگه.

لذا جایی که لازمه به اندازه که لازمه آدم باید مشاوره بده یا حرف بزنه یا گفتگو بکند با اون حفظ در حقیقت مصالح بله.

[پچ،پچ] این حدیث شریف در این در کافی هم هست.

این در کافی شریف هم هست.

من این آدرس کافی رو من الان ننوشتم ولی تو کافی هست.

زدی شما؟

دار اینجایی؟

تو کافیه.

بهار؟

این تو بهاره.

جلد پنج صفحه سیصد و بیست و سه و اینو نه بیست و چهار از بیست و سه شروع شد بیست و چهار.

ولی کن-- اینجور که یادمه این حدیث شریف اسحاق بن عمار تو کافی هم هست.

یه جا آدرسش رو یادداشت کردم که اینجا ضمیمه کنم یادم رفته به اینجا ضمیمه نکنم.

الان تو کافی هم شما دیدید؟

[پچ،پچ] بله.

یه روایت شی-- دیگری دارد که بله لذا انتخاب کنم که- [پچ،پچ] بله دیگه حالا دنبال این میخوایم به اونم برسیم که- [پچ،پچ] همه این روایات همش خلاصه روایات عجیب و در حقیقت بله میگه من روا-- این یه روایت اون طرفی "من روا على مؤمن روايةً يريد بها شينه وهدم مروته ليسقط من أعين الناس أخرجه الله من ولايته إلى ولاية الشيطان فلا يقبله الشيطان".

انقدر این بعد شدیده که شیطان هم میگه تحت ولایت منم اینو قبول نمی‌کنم.

تعبیر رو ببینید صدر روایت "من روا على مؤمن روايةً يريد بها شينه وهدم مروته ليسقط من أعين الناس" میخواد از چشم مردم بندازه.

"أخرجه الله من ولايته إلى ولاية الشيطان فلا يقبله الشيطان".

این فلا يقبله الشيطان یعنی پست‌تر از اون مرتبه هم می‌شود.

یعنی اول از ولایت الهی به ولایت شیط-- از ولایت شیطان هم دور میشه، دور میشه.

خیلی حرفه ولایت شیطان هم نمی‌پذیره.

شیطان میگه منم یه همچین شخصی رو دوست ندارم دیگه.

یه همچین شخصی که این مقدار در حقیقت پست می‌شود حتی اینم مورد قبول شیطان و ولایت شیطان هم قرار نمی‌گیرد.

[پچ،پچ] بله؟

جانم؟

[پچ،پچ] بله اونم یه مصداقش.

ممکنه کسی از ولایت مؤمنین خودشو ببره به ولایت کفار که مصداق شیطانه.

بعد می‌بینین کفار هم نمی‌پذیرنش.

از ولایت مؤمنین خودشو خارج کرده.

کافر هم نمی‌پذیرش.

بله ممکنه.

بله همینجور مصداق داره.

خدا رحم کنه بهمون.

دیگه حالا اینا هر کدومشون-- یه روایتی اینم جالبه ریزه‌کاریش خیلی جالبه.

یعنی واقعاً روایت‌ها چقدر آدم دلش حال میاد روایتو می‌خونه.

از اون ور می‌ترسه که تکلیف زیاد میشه اما می‌فهمه غیر معصوم این حرفا رو نمی‌تونه بزنه.

کی خبر داره از این حرفا؟

کی از این وقایع و از این باطن عالم و این باطن تو در تو از این ولایت شیطان و ولایت الهی و مراتب خروج و دو-- اینو کی خبر داره اینا رو بخواد؟

حرف که نیست اینا.

حرف نیست که اینا که.

اصلاً کسی خبر نداره از این‌ها غیر از این‌ها.

این روایتو ببینید.

حسین بن ابی الا میگه از راویان خوب ماست.

حسین، حسین بن ابی الا میگه خرجنا إلى مكة نيّفًا و عشرين رجلاً.

بیست و چند نفر بودیم با همدیگه یه کاروان داشتیم می‌رفتیم مکه.

فَكُنْتُ أَذْبَحُ لَهُمْ فِي كُلِّ مَنْزِلٍ شَاةً.

در هر منزلی که می‌رسید من یه گوسفندی می‌زدم زمین و قربانی می‌کردم و مهمان می‌کردم همه رو.

خب دیگه چه کاری بهتر از این که مؤمنین رو آدم چیکار بکنه؟

مهمان بکنه.

حالا ببین سرگذشتش به چی می‌کشه.

فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أَدْخُلَ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ وَهًا يَا حُسَيْنُ أَوَ تَذِلُّ الْمُؤْمِنِينَ؟

وای بر تو!

مؤمنین رو خوار می‌کنی؟

قُلْتُ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ ذَٰلِكَ پناه می‌برم به خدا که من قصدم این نیست.

قَالَ بَلَغَنِي أَنَّكَ كُنْتَ تَذْبَحُ لَهُمْ فِي كُلِّ مَنْزِلٍ شَاةً.

قُلْتُ يَا مَوْلاَيَ وَاللَّهِ مَا أَرَدْتُ بِذَٰلِكَ إِلَّا وَجْهَ اللَّهِ من غیر از واسه کار قرب الی الله در ذهنم بود.

فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ دقت بکنید.

این تو تشکل‌های تو دانشگاه‌ها، تو ارتباطات خیلی ظرافت داره.

أَمَا كُنْتَ تَرَى أَنَّ فِيهِمْ مَنْ يُحِبُّ أَنْ يَفْعَلَ مِثْلَ فِعْلِكَ وَلَا يَبْلُغُ مَقْدِرَتَهُ ذَٰلِكَ فَيَتَقَاسَرُ إِلَيْهِ نَفْسَهُ؟

آیا تو بین این کاروان کسای دیگه نبودن که اینا شعنیت رجوع مردم به اونا رو داشتن اما توانشونم مثل توان تو نبود.

اگر تو گوسفند می‌زدی زمین این ممکن بود یه برنجی بده، یه نونی بده با پنیر.

اما نمی‌تونست گوسفند بده.

وقتی تو هر منزل این کارو کردی چیکار کردی؟

اینا رو کوچیک کردی.

شعنیت رجوع به اینا رو از بین بردی با این کارت.

خیلی ظریفه ها.

خیلی ظریفه.

یعنی کار خیر کرده.

قربانی کرده.

مهمان کرده مؤمنین رو تو سفر حج.

خدمت کرده به مؤمنین.

حضرت اومده عتابش می‌کنه.

میگه لوازم کارتو حواست نبوده.

لوازم کار جوری باید اطعام بکنی که شعنیت رجوع دیگران تق– برای...

خیلی حرف بزرگیه.

یه تشکل یه کاری رو می‌کند، می‌گیره.

بعد خوشحال می‌شه.

تشکلات دیگه نمی‌گیره کارشون.

این کمکشون هم نمی‌کنه که خب الحمد لله کار ما گرفت.

برا خدا هم کردیم کار ما گرفت.

اونو زمین خوردن.

اونا هم مرجعیت داشتن کار انجام بدن.

زیر بار اونا رو نگرفت.

مجال به اونا نداد.

این یه کاری کرد دیگه این مطرح بشه.

این میگه زمین زدی اون‌ها رو.

وا- وایلا-- تعبیر حضرت: "وا hän يا حسين".

خیلی خلاصه کار-- ببین چقدر ظریف تو ارتباط مؤمنین چقدر لوازم کارو باید مراعات بکنیم.

قُلْتُ يَا رَبَّ نَبِيِّ رَسُولِ اللَّهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ لَا أَعُودُ.

دیگه این کارو تکرار نمی‌کنم از خدا.

چقدر واقعاً آدم-- ما یه همچین امامانی داریم.

یه همچین خلاصه رابطه‌ای داریم.

یه همچین بیانات.

اونوقت اینجوری وضع زندگیمون و ارتباطاتمون و این‌هاست که تو نظام عرفی این خیلی حسرت آوره.

واقعاً چجور جواب خدا رو بدیم با یه همچین لطافت‌هایی در نگاه و بیان که برا ما فرمودند و اینجور خاک می‌خوره و ما عمل بهش نمی‌کنیم.

اینم یه روایت شریف بودش که روا-- روي عن العالم عليه السلام أنه وقف بهار جلد هفتاد و چهار صفحه دویست و بیست و هفت.

این حدیث قبلی که عرض کردم کتاب المراقبات مرحوم آقا میرزا آقا ملکی صفحه صد و بیست و یک من از اونجا دیدم.

حالا جای دیگه رجوع نکردم ولی از اونجا که مطالعه می‌کردم یادداشت کردم.

دیگه رجوع به جای دیگه نکردم.

این روایت قبلی که خوندم همین رعایت چیز.

در این روایت شریف می‌فرماید که روي عن العالم عليه السلام أنه وقف هيال الكعبة.

امام وایستاده بود جلوی روی کعبه.

ثم قال ما أعظم حقك يا كعبة.

والله إن حق المؤمن لأعظم من حقك.

خیلی حق تو عظیم است اما حق مؤمن اعظم از حق توست.

یه کلام است اما خیلی کار می‌رسه.

بعد دارد که همچنین روي أن من طاف بالبيت سبعة أشواط كتب الله له ستة آلاف حسنة ومحي عن ستة آلاف سيئة ورفع له ستة آلاف درجة وقضاء حاجة– وقضاء حاجة المؤمن أفضل من طواف وطواف حتى عده عشرة.

طواف رو میگه که چه اثراتی دارد؟

شش هزار در حقیقت حسنه، محو شش هزار سیئه، رفع شش هزار درجه.

بعد می‌فرماید که وقضاء حاجة المؤمن أفضل من طواف وطواف حتى عده عشرة.

عشرة ده، ده.

خیلی جالبه این حدیث‌ها وا.

دیگه حالا اینم [مکث] مالک بن عیان.

روایت مالک بن عیان.

مالک بن-- از-- به هر حال خاندان عیان خیلی با برکت بودن.

همه بچه‌های عیان هفت تا ظاهراً بچه‌ن.

همشون هم ران بن عیان، زرارت بن عیان، بکیر بن عیان، همین عبدالله، هم اینا چی هستن؟

همه‌شون راوین.

یعنی خاندان عیان، عیان خودش یک در حقیقت عبد بوده.

عجیبه.

یه عبدی، یه مو-- عبدی از موالی بوده.

آمده هفت تا بچه‌ش شدن راوی.

بعد تازه نوه‌هاش اکثر نوه‌هاش راوی حدیث‌اند.

همینجوری نسل در نسل یه خدمت عظیمی خاندان عیان کرده به خاندان عی-- یه ببین چقدر با ب-- بله؟

یه ب-- ببین یه خاندان، چیزی فرمودین؟

یه خانواده چقدر با برکت می‌شه.

ساعت ده دقیقه به.

آقا برنامه‌تون چیز نشده حاج آقا نظری؟

[پچ‌پچ] آره پرسید دیگه خلاصه کأنهو میگه که هزار وعده خوبان یکی وفا نکنند.

[خنده] بله [خنده] دیگه تعریف از خودمون بکنیم.

هزار وعده خوبان یکی وفا نکنند.

اینجا روایت مالک بن عیان.

واقعاً این روایتی که می‌بینم این هم از هرچی که ما بگیم روایت شیرین‌تره همش راه گشاست.

ما باید نگاهمون به روایات واقعا تغییر بکنه.

یه نگاه قاعده‌مند قاعده ازش استیضاد کنیم.

نگاه کاربردی دربیاریم کاربرد باشه.

باورمون بشه.

من خودم رو میگم باورم واقعا ضعیفه به روایات.

مالک بن عیان.

"أقبل إلي أبو عبد الله عليه السلام" امام صادق رو کرد به من "فقال يا مالك أنتم والله شيعتنا حقا".

چه تعریف بالاتر از این که امام صادق علیه السلام میگه "أنتم والله شيعتنا حقا" شما شیعیان واقعی ما هستید.

"يا مالك تراك فقط أفرطت في القول في فضلنا" فکر میکنی که تو حرفایی که زدی نسبت به ما در مورد ما گفتی "أفرطت في القول في فضلنا" مثلا فکر میکنی حالا معلومه یه خطوری تو ذهن مالک بن عیان اومده که نکنه بعضی مثلا حرفا که میزنه مثلا زیاده رویه چون خود امام هم شروع کرده.

یا داره در حقیقت دفع یک دخلی رو نسبت به کسای دیگری میکنه چون مالک شاید مالک بن عیان خودش ولایی این نبود اما نسبت به شبه‌هایی که هست "يا مالك تراك فقط أفرطت في القول في فضلنا" فکر کردی بیش-- یه زیادی در مورد ما حرف زدی؟

"إنه ليس يقدر أحد على صفة الله وكنه قدرته وعظمته".

کسی نمیتونه اکتناه در عظمت و قدرت حضرت حق داشته باشه که بفهمه چیه.

این نمیتونه کسی در این راه.

معرفت به این مرتبه امکان‌پذیر نیست.

"فكما" ببین اول یه چی رو میاره؟

یه امر مسلم قاعده‌مند.

ببین خودش قاعده است در یاد دادن که چجوری باید حرف زد.

همچنان که در اکتناه حضرت حق مسلم است که کسی نمیتونه اونجا معرفت تام پیدا بکند و راه بسته است "عجزت العقول عن إدراك كنه" در قصه صفت اونجا راه بسته است "فكما لا يقدر أحد على كنه صفة الله وكنه قدرته وعظمته ولله المثل الأعلى فكذلك لا يقدر أحد على صفة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم".

اللهم صل على محمد.

"وفضلنا وما أعطانا الله" نمیتونه صفت رسول خدا و ما رو و اون چیزی که مربوط به ماست و فضل ما رو بکند "وما أوجب من حقوقنا" کسی نمیتونه اینم چون این متصل به اون حقیقت است.

"وكما" این مهم از اینجا شاهد این-- این سه تا رو ببین توی-- من میخوام بگم ولایت مؤمن، ولایت معصوم و ولایت الهی رو دائما دارن اینا چیکار میکنن تو این روایات؟

رجع میکنن به هم.

مرتبط میکنن از اطراف مختلف.

اینم همین روایته.

"فكما لا يقدر أحد أن يصف فضلنا وما أوجب الله من حقوقنا فكذلك لا يقدر أحد أن يصف حق المؤمن".

حق مؤمن هم کسی نمیتونه بفهمه وصفش رو، كنهش رو.

چرا؟

چرا نمیتونن؟

وجه مشترک اینا چیه؟

مؤمن یعنی مطیع خدای سبحان.

امام یعنی اون مطیع محض در اینجا.

همشون به لحاظ ارتباط با خدا این عنوان رو پیدا کردن.

اون امام بودنش به لحاظ نصب الهی است و اطاعت الهی است.

مؤمن هم به لا-- وقتی کسی اطاعت الهی می‌کند، این اطاعت در وجود او اثری میگذارد که او را از حد توصیف خارج می‌کند.

چون اطاعت امر نا-- حقیقت نامتناهی رو کرده.

متصل شده به یه حقیقت نامتناهی تو همین اطاعت.

ببین چقدر زیباست "وكما" این "كما لا يقدر لا يقدر أحد أن يصف حق المؤمن حق المؤمن ويقوم به مما" نمیتونه قیام به حق مؤمن هم بکنه.

هر کاری بکنه بازم کمه.

به حق او قیام نکرده "ويقوم به مما أوجب الله على أخي المؤمن.

والله يا مالك إن المؤمن يلتقيان فيصف كل واحد منهما صاحبه فما يزال فما يزال الله تبارك وتعالى ناظر إليهما بالمحبة والمغفرة".

میگه تا اینا پیش همدیگه هستن خدا به اینها نگاه می‌کند نگاه مغفرت و رحمت.

ما نمیدونیم "ناظر إليهما بالرحمة والمغفرة" چه بشارتی برای کسی که نظر الهی براش فهمیده یعنی چی تا اینو میگه ممکنه مدحوش هم بشه.

ناظ-- ما برامون عادیه.

ما هم یه لفظ ناظره میشه خودم رو میگم "ناظر إليهما" حالا نگاه کرد خدا دیگه مثل اینکه حالا یه کسی از اونور به اینور نگاه کرد.

نظر الهی چیه؟

اون حقیقت عظیم وجود نگاه بکند "ناظر إليهما" اونم "بالرحمة والمغفرة" چیکار میکنه با این؟

این نگاه چیکار میکنه؟

"ناظر إليهما بالمحبة والمغبة والمغفرة وإن الذنوب" و تعالى ادامه دارد.

بعد میفرماید که من که خیلی خلاصه خسته شدم شما که بیشتر.

اینم روایت دلم نمیاد بگم.

روایت معلب بن خنیس.

معلب بن خنیس.

این روایت هم در کافی شریفه.

اینجا من آ-- در کافی شریف بله در کافی شریف هم هست.

اینجا من از بحار جلد هفتاد و چهار حدیث دویست و بیست و چهار نقل کردم در کافی شریف هم هست.

میفرماید این معلب بن خنیس میگه که "قلت لأبي عبد الله عليه السلام ما حق المؤمن على المؤمن".

حضرت میفرمایند که در روایتی دارد حضرت در حقیقت فرمودند که "سبع حقوق واجبات ما فيها حق إلا وهو عليه واجب" هفت تا حق واجب است.

"إن خالفه خرج من ولاية الله".

دقت بکنید اینا رو گره میزنه به هم.

"إن خالفه" اگر این حق رو رعایت نکنی چی شده؟

"خرج من ولاية الله وترك طاعته" طاعت او رو ترک کردی.

"ولم يكن لله عز وجل فيه نصيب".

دیگه از خدا در وجود تو نصیبی نیست.

"ولم يكن لله عز وجل فيه نصيب.

قال قلت جدفع حدثني ما هن".

هفت تا چیه؟

"قال يا معلى إني شفيعٌ عليك".

من بر تو مهربانم "أخشى أن تزيغ".

چقدر ببین امام دقیق زیبا بیان میکنه.

حریص میکنه طرف رو میگه من بر تو مهربانم.

می‌ترسم بگم بعد رعایت حق نکنی.

فهمیدی بعداً چی بشی؟

بیشتر اذیت بشی.

"أخشى أن تزی ولا تحفز وتعلم ولا تعمل" بدانی ولی عمل نکنی.

"قلت لا قوة" اینم مؤدبه به-- ادبه.

نمیگه نه می‌کنم.

میگه "قلت لا قوة إلا بالله".

خدا بالاخره کاری-- من دلم می‌خواد خدا در حقیقت قوت واوس.

اسی-- ايسر بعد ازش شروع می‌کنه.

من نمی‌خونم براتون خودتون رجوع بکنید.

بعد وقتی که این حقوق رو میشماره این هفتادو آخرش میگه "إذا فعلت ذلك به" اگر این کارو کردی این حقوقو رعایت کردی "وصلت ولايتك بولايةنا".

ببین چقدر زیباست.

"وصلت ولايتك بولايةنا وولايةنا بولاية الله عز وجل".

یعنی سه تا تو یه مسیره.

اولین بحثمون ادعامون چی بود؟

راه قرب ولایت الهی، سرعت‌تر-- سریع‌ترین و نزدیک‌ترین راه، راه در حقیقت ولایت بین مؤمنین و ارتباط بین مؤمنینه.

لذا توحید متجلی، رسیدن به قرب خدا، رسیدن به مراتب توحید از همین کثرات موجود در اجتماع با این نوع نگاه ایجاد می‌شود.

انشاالله خدای تبارک وتعالی من دیگه فقط این حدیثو بگم در استشفاء دیگه [نفس عمیق] توانم تمام شدش.

دوستان الحمد لله فقط این حدیثو بگم.

من این حدیثو که می‌شنوم تو دنبال همین روایت‌ها تو یه بحث زیبایی در استشفاء داشتیم که انسان حشرش یه جوری میشه با این نگاه دائم بشه.

دیگه حالا باشه بالاخره یه فرصت دیگری انشاالله این زمان بگذره تا وقت دیگه.

اما این روایتو فقط می‌خونم که روایتی است که [نفس عمیق] در روایت می‌فرماید که دو تا برادر مؤمن وقتی که به همدیگه می‌رسند "أفضلهما عند الله أحبهما لأخیه".

من وقتی که میرم خدمت حضرات مثلاً مشهد میریم یا مثلاً می‌خوایم سلامی بدیم گاهی تصور اینو که می‌کنم میگم این روایت می‌فرماید که "أفضلهما لأخى-- أفضلهما عند الله أحبهما لأخیه".

اونی که برادر دیگرشو بیشتر دوست دارد همونجوری که تو این روایت قبلاً بود أحب-- أفضلهما عند الله است.

بعضی روایات داره أفضلهما إيماناً.

این نزد خدا افضل است.

نزد خدا ایمانش بالاتر است.

عرض می‌کنم که آقا تفاوت ایمان شما با ایمان ما چقدر است؟

نگاه به اینکه ایمان امام رضا علیه السلام، ایمان امام زمان علیه السلام با ایمان ما چه قابل قیاس توش امکان‌پذیره.

اگر امکان قیاس نیست چون ایمان اون‌ها با ایمان ما غیر قابل قیاسه، محبت اون‌ها طبق این حدیث به ما چگونه است با نسبت به محبت ما به اون‌ها؟

اگر با این نگاه وارد بشیم به محضر حضرات که این روایت شریف می‌فرماید که دو تا مؤمن که به هم می‌رسند "إذا التقى مؤمن" وقتی به هم می‌رسند "أفضلهما إيماناً" یا "أفضلهما عند الله أحبهما لأخيه" آیا این نسبت به اون‌ها هم با ما صدق می‌کنه یا نمی‌کنه؟

آیا مصداق حقیقی مؤمن اونا هستن یا نیستن؟

آیا ما تو اطاعتمون مرتبه اول ایمان و همون اطاعت‌های اولیه رو داریم یا نه؟

یا اقلاً دوست داریم مؤمن باشیم یا نداریم؟

دوست که داریم که.

وقتی که می‌رسیم به همدیگه محبت اون‌ها به ما با نسبت در حقیقت ایمانشون اگر بخواد سنجیده بشه چه محبتی‌ست نسبت به ما.

چقدر کار از این محبت اونا نسبت به ما میاد.

اگر این تصور تو وجود انسان درست بشه، تأثیری که تو وجود انسان ایجاد میشه که این محبتو تصور بکنه خدا رحمت کند علامه تبریزی.

ایشون می‌فرمودند که امام رضا که کأنه آغوششو باز کرده برا زائرهاش که بیان تو بغلش.

[نفس عمیق] اگر این تصور تو نظام امامت برا ما باشه که اینا اینجور محب ما هستن، چه جوری می‌تونیم بی‌توجه باشیم تو مراقبات روزمون؟

انشاالله خدای تبارک وتعالی محبت خودش رو، محبت اولیاء خودش رو به ما بچشونه.

ما را محروم از این معارف قرار نده.

این معارفو در وجود ما انشاالله نهادینه بکنه.

ما رو جزء امام متقین "واجعلنا للمتقين إماما" انشاالله ما جزو امام متقین قرار بگیریم.

تمام اون کمالاتی که برای اولیاء خودش انشاالله قرار داده برای ما هم انشاالله قرار بدهد.

به قدم خودمون نگاه نکند.

عمل ما قابلیت هیچ اعطایی رو ندارد.

انشاالله خدای تبارک وتعالی به برکت اولیایش هر anything که بر اون‌ها ذخیره کرده برای ما هم قرار بدهد.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته