یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ آیهٔ نفس مطمئنه
بسم الله الرحمن الرحیم؛ و هو ربّ الحسین الذی قتل مظلوماً.
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً» (سورهٔ فجر، آیات ۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامیافته، به سوی پروردگارت بازگرد؛ در حالی که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است.
الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.
سلام بر حسین، و سلام بر عاشقان حسین، و سلام بر دوستداران کوی حسین. این بخش از سخنان استاد آیتالله محمّد شجاعی دربارهٔ شخصیّت و جایگاه حضرت سیّدالشّهدا علیهالسلام است. در برنامهٔ پیش، برکات زیارت امام حسین علیهالسلام و مکاشفاتی از مؤمنین در رابطه با زیارت آن بزرگوار بیان شد و تأکید رفت که غفلت از این مسئله برای عالم پس از مرگ مایهٔ ندامت و پشیمانی عمیق است. در این بخش، بحث اهمّیّت زیارت ادامه مییابد و به یکی از مصائب حضرت در واقعهٔ کربلا بهعنوان ذکر مصیبت پایانی اشاراتی میشود.
کشف حسین بن ابیحمزه ثمالی؛ سه بار بازگرداندن از باب حائر
نجلِ ابو حمزه ثمالی — نوهٔ او به نام حسین، حسین بن حسین بن بنت ابیحمزه ثمالی — مرد بزرگی بوده است. نام ابو حمزه ثمالی را شنیدهاید؛ از رجال بزرگ است. این نوه نقل میکند که برای او کشفی پیش آمد. این کشف بوده؛ ظاهراً مردگی نبوده به معنای شکّ و تردید. نه از جنس کسانی که شکّاک باشند یا مانند برخی قضایا که گفتهاند. خود میگوید: من شیعه بودم؛ اهل کتاب و معرفت بودم. رفتم به حرم سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه.
آمدم به بغداد. وقتی هم بالاخره رفتم؛ مواقعی ترس بود و خطرناک. وقت آن اهل شام میدانستند که میکشتند. شب آمدم؛ شبانه میخواستم در وقت خلوت فرج یابم و بروم زیارت؛ بیخطر زیارتی بکنم. رفتم غسل کردم در فرات. اینها در دستور زیارت هست که مخصوصاً در فرات انسان غسل بکند. سپس رفتم به حرم که از باب حائر میخواستم داخل شوم. در عین حال میترسیدم که شامیان مرا نبینند.
از در حرم که میخواستم وارد شوم و به سوی قبر حرکت کنم، دیدم مردی جلو مرا گرفت: مردی بسیار خوشقیافه و زیبا، دارای لباسی بسیار پاک و سفید — بسیار سفید پوشیده بود. قیافهای بسیار خوب و زیبا داشت؛ بوی خوبی هم به مشام میرسید. این مرد جلو مرا گرفت که برگرد؛ تو به قبر دستت نمیرسد. بسیار ناراحت شدم. برگشتم؛ یعنی چه؟ برگشتم دوباره به همان شاخ فرات. آنجا مدّتی ایستادم تا نیمهشب شد. گفتم حالا بروم. نیمهشب شد و با ناراحتی برگشتم. دوباره رفتم.
همین که باز به باب حائر رسیدم، باز همان مرد با همان خصوصیات جلو آمد؛ میخواستم وارد شوم؛ گفت برگرد؛ این وقت طلا نیست؛ نمیرسی. و ضمناً گفت: اجرت با خدا؛ برگرد. باز میگوید برگشتم؛ خیلی ناراحت. از کوفه آمده بودم در این موال خطرناک شب، تا شبانه بازگردم. برگشتم؛ دوباره نزدیکهای صبح بود، پیش از فجر، پیش از آنکه صبح شود. دوباره رفتم به بابالاعظم. باز همان مرد آمد و همان زبان گفت: برگرد.
گفتم: آخر من چرا برگردم؟ من شیعهام و آمدهام برای زیارت. با سختی هم آمدهام. میترسم هوا روشن شود و این مردان مسلّح بنوعدی مرا بکشند. زود میخواهم زیارت کنم و بروم. از کوفه آمدهام. اینگونه گفتم و ناراحت شدم. گفت: حالا برگرد؛ تا فجر نمیتوانی؛ تا صبح نمیشود دستت به قبر برسد — یعنی پیش از فجر. گفت: برای آنکه اکنون وقتی آمده به زیارت؛ قافلهای — سرسلسلهاش موسی بن عمران سلاماللهعلیه — آمده به زیارت با جمعی از ملائکه؛ چندین هزار ملکی که با موسی باید بیایند. اینها حساب دارد؛ با موسی باید باشند. موسی بن عمران با وقتی از ملائکه — چندین هزار ملک که با او هستند — آمده و در محضر علیّ شریعت سلاماللهعلیه تا صبح باید باشند. تو پس از فجر میتوانی بیایی.
این را گفت و من برگشتم. آنجا باز توقّف کردم. هر جور رفتم؛ رفتم به بابالاعظم رسیدم. دیگر بقیّهاش را با عجله انجام دادم؛ زود. دیگر خبری نبود؛ کسی نیامد؛ آن مرد نیامد. در هست که پرسیدم: تو کیستی اینجا که سه بار مرا بازگرداندی؟ گفت: من از حرس قبر حسین سلاماللهعلیهم هستم. حرس یعنی از آن ملائکهای که اینجا مشغولاند. حرس یعنی پاسدار؛ به زبان ما پاسدار؛ یعنی آنان که آنجا نگهبانی میدهند. از حرس قبر حسین هستم؛ از ملائکهای که حرساند. تمثّل شده؛ ملک بوده و برایش تمثّل یافته. این از حرس قبر بوده که سه بار جلوش آمده است.
زیارت موسی بن عمران؛ حساب و کتاب انبیا در حائر
این رفت و آمد، از زیارت موسی بن عمران است که از قلّهٔ انبیای بزرگ است. در سخنش هم گفت که از خدا عهد گرفتهاند امشب موسی بن عمران با جمع ملائکهاش آمدهاند اینجا و تا صبح در محضر حضرت هستند. حساب این زیارت ساده نیست؛ یعنی از این زیارتهای من و شما نیست. این زیارت موسی بن عمران است. پس اصلاً با عالمی جمعی است؛ حسابی است؛ کتابی است که دیگر نمیفهمیم. ظاهرش را اینگونه میگوییم. به ظاهرش فقط اکتفا نکنید. وقتی رسولالله میآید یا وقتی موسی بن عمران میآید یا انبیای دیگر میآیند، اینها هر کدام حساب و کتاب دارد؛ و زیاد به آن نکات و اسرارش باید اندیشید.
بعد از آنکه رفتم به زیارت و زیارت کردم و سلامی و زیارتی و لعنی بر دشمنان گفتم، پیش از آنکه هوا روشن شود زود خارج شدم و به سلامتی به کوفه رسیدم و از شرّ شرارها رهایی یافتم. این هم یک داستان است.
تأکید بر زیارت؛ ولو خلاصه؛ و زیارت عاشورا
روایات زیاد است در این باب؛ بخصوص آمدن انبیا و بخصوص مختلفین — یعنی آمدهاند ملائکه؛ همهٔ ملائکه. زیارت را حتماً برای خودتان در نظر بگیرید؛ ولو خیلی خلاصه باشد. ولو همینطور متوجّه باشید که سوی کربلا و یک سلام بدهید؛ ولی با توجّه. السلام علیک یا أبا عبدالله؛ یا صلوات الله علیک یا أبا عبدالله؛ یا زیارتنامهها بگویید؛ یا زیارت عاشورا بگویید. حتماً هم این کار را بکنید که اگر نکنید حسرتی هست و محرومیّتی هست که بعداً خواهید فهمید. و اصولاً به شیعهبودن انسان هم لطمه میزند. در روایاتی هست — سؤال کردیم و گفتند — کسی که از زیارت سر باز زند شیعه نیست اصلاً؛ غیر از آنکه حالا اصلاً به ضرر خود ماست. یعنی آن برکاتی که به دست خواهیم آورد؛ از آن غفلت نکنیم.
از یک سو، در زیارت انسان متوجّه میشود و محبّت میبرد و برکات فوقالعادهای دارد. از یک سو، گریهای بر اباعبدالله سلاماللهعلیه — چون در مقام گریه دلی که میسوزد برای علیّ شریعت سلاماللهعلیه — این وحدت خاصی پدید میآورد؛ و از طرف دیگر رأفت خاصی از حضرت علیّ شریعت سلاماللهعلیه نسبت به من و شما خواهد بود. از این مسئله حتماً غفلت نکنید. دیگر بیشتر از این چیزی نمیگویم. بعد از مردن میفهمید. بار اینطور گفته شد بهتر است: بعد از مردن.
پرهیز از فکر عامیانه؛ اصلاح در همین دنیا
امّا سعی هم بکنید — و باز تأکید بر همان چیزی که همیشه راجع به آن گفته شد — سعی کنید عامیانه نباشد فکرتان در این مسائل. آنجور که عوامها فکر میکنند آنطور نباشد. زیارت شما، توسّل شما، گریهٔ شما — هرچه که جا بیفتد — اثرش این خواهد بود که شما اینجا اصلاح خواهید شد. عامیانه نباشد که اینجا اصلاح نشدید و در آخرت از آتش نجات پیدا کنید. نه. نجات پیدا کردن از آتش در آخرت چیزی است که اینجا معلوم میشود؛ نه آنکه اینجا نجات پیدا نکنید و در آتش باشید در برهوت فرضی و بعد آنجا منتظر باشید. آنطور نیست. عامیانه فکر نکنید. خودتان را بیشتر اصلاح کنید؛ به جنبههای پاکی و تقوا و معنویّت خودتان بپردازید. ولی با این همه، اصل آنی که به درد من و شما خواهد خورد همین وحدتهای روحی با حضرات اولیا — مخصوصاً با حضرت شریعت سلاماللهعلیه — خواهد بود.
منظر اعلی؛ اشراف سیّدالشّهدا بر زوّار و گریهکنندگان
گفته شد که میخواستم یکیدو جمله روضه بخوانم برای شما؛ یعنی ذکر مصیبتی کنم؛ همینطور که قلبتان متأثّر باشد؛ بلکه سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه توجّهی به دل شما و به دل ما داشته باشند. گفته شد که روایت میگوید حاضر است سلاماللهعلیه؛ زوّارش را هم میبیند و گریهکنندگانش را هم میبیند؛ و بعد هست و از آنها طلب مغفرت میکند؛ و هست که در یک منظر اعلی سیّدالشّهدا عاطفه و اشراف به زوّار و گریهکنندگانش دارد. امیدواریم که قلب شما و ما از آنها نباشد که وقتی امام متوجّه میشود ردّشان هم میکند. البته چنین قلبهایی هم هست؛ از آنها هم باید ترسید. بر اساس همین صحبتی که میکنیم مسائل اسرارآمیز است. زیارت عاشورا را بر اساس در مسیر همین صحبت؛ شهادت این دو همهاش اسرارآمیز است؛ ولی این دو بسیار اسرارآمیز است.
ندای هل من ناصر؛ تکان علیاصغر شیرخوار
در مناقب و اینها دیده یا شنیدهاید؛ روضهخوانها و ذاکرین میگویند در خصوص این صحنه — و گفتن و نوشتن این در مناقب هم هست. کاری با آیات صحیح که اینجا جای رد نیست؛ ولی جای تأمّل است؛ جای فکر است. گفتهاند وقتی آن لحظات آخر میرسید و آن ندای اتمام حجّت سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه که داشت:
«هَلْ مِنْ نَاصِرٍ يَنْصُرُنَا؟ هَلْ مِنْ مُعِينٍ يُعِينُنَا؟ هَلْ مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا یاوری هست که ما را یاری کند؟ آیا مددکاری هست که ما را کمک کند؟ آیا مدافعی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟
این ندا را میگویند سیّدالشّهدا برای اتمام حجّت بود. گفتهاند در مناقب نوشتهاند که حضرت علیاصغر طفل شیرخوار بود؛ طفل شیرخوار ششماهه بود. گفتهاند در آن وقتی که این ندا همین اندازه بود، حضرت زینب و سایر زنان حرم — خانمها و اهل بیت — متوجّه شدند که این بچه یک تکانی به خود داد. این تکاندادن اینجا بسیار نکتهآلود است برای آنهایی که فکر میکنند و میفهمند. این را اهل ذوق اینجور معنی کردهاند یا فهمیدهاند و درست هم فهمیدهاند. این به لحاظ آن دقائق پشت پرده است که افهام و عقل به آن نمیرسد؛ ولی آن علیّ جوان حسین بود؛ او میرسد.
به آن این بود که آنهایی که صدای سیّدالشّهدا را میشنیدند میبایست خدای آن میشدند؛ و این هم شنید. به ظاهر بچه بود؛ امّا به ظاهر بچه بود. از این بچهها شنید؛ و آن تکانش گفته شده است از ناحیهٔ اهل اشاره اینجوری: این تکانش تکانی بود که یعنی من هم میخواهم. اظهار آمادگی بود؛ به حسب لبّیک بود به ندای امام. و گفتهاند که همین حرکت آن بچه موجب شد که زنان حرم، اهل بیت، خانمها گریهشان بلند شود؛ برخلاف توصیهٔ حسین علیهالسلام. یعنی با آنکه سیّدالشّهدا بسیار تأکید کرده بود که گریه آرام بکنید و بلند گریه نکنید، با این همه صدای گریه از خیمهها و اهل بیت بلند شد. گفتهاند همین رفتار این بچه موجب شد برای این گریه.
شعر باطنی علیاصغر؛ ارمغان به درگاه خدا
اینجا یکی دوست هست؛ شعری از یکی از کسانی که دیوانی دارد. اسمش را نمیگوییم ولی شعرش را خوب گفته. چه خبر؛ کاری هم ندارد آن صاحب دیوان چه جور است؛ البته از آنهایی که در عالم اسلامیاند. این گفته در این زمینه خیلی خوب گفته. گفته که بانگ زد — یعنی آن طفل بانگ زد. این بانگزدنش باز اینجا ناظر به باطن قضیه است. یعنی باطناً حضرت علیاصغر سلاماللهعلیه صدا زده است و سیّدالشّهدا هم که شنیده است باطناً شنیده است؛ و الّا ظاهر مطرح نیست.
میگوید: بانگ زد کای ساقیِ برن علست — یعنی علیاصغر گفته به سیّدالشّهدا. بانگ زد کای ساقیِ برن علست؛ شیرخوار از کودکی شد میپرست. شیرخوار از کودکی شد میپرست. عزم کوی یار داری چون بیا — این از زبان علیاصغر است. عزم کوی یار داری چون بیا؛ ارمغانی بر به درگاه خدا. علیاصغر به پدرش خطاب میکند در باطن. میگوید: پدر، تو به سوی خدا میروی؛ ارمغانی هم روی دستت ببر؛ خوب است. ارمغانی بر به درگاه خدا.
بعد شاعر دنبالش میگوید که گفت — یعنی حضرت علیاصغر — ارمغانی بر به درگاه خدا؛ قابل شاه — یعنی خدا — ارمغان کوچک است. اینجایش را فکر بکنید. قابل شاه ارمغان کوچک است. تو به قیمت بیش و در وزن نزدیک است. یعنی پیش خدا میدار یک ارمغانی که قیمت زیاد داشته باشد امّا به ظاهر کوچک باشد.
بعد از زبان علیاصغر سلاماللهعلیه میگوید که این اظهار شجاعت و دلاوری کرد؛ اینجور و اینطور هم خودش را حرکت داد. میگوید: گر ندارم گردن شمشیرجو — ببینید آنها که خودشان فداکاری میکردند در ذیل کاف حسین سلاماللهعلیه، جو بودند و میرفتند و شمشیر میزدند، شمشیر میخوردند؛ این صدا در آن حضرت نیست در علیاصغر سلاماللهعلیه. میگوید: گر ندارم گردن شمشیرجو، تیر عشق را سپر سازم گلو. تیر عشق را سپر سازم.
بعد میگوید این ندا از علیاصغر آمد در باطن. بعد از آن طرف آشنا میگوید: حتماً اینطور گفته؛ آشنا بر گوش شه خورد آن صدا؛ کاش نادانست صدای آشنا. یعنی این ندای باطنی را حضرت اباعبدالله شنیده؛ در نگاهش شنیده که همینکه این بچه خودش را حرکت داد، تکانی داد و آنها گریستند، اهل بیت گریستند، حضرت از وسط میدان برگشته بود. برگشت و جویای علّت باشد که چرا گریستند. و جریان را بهش خبر دادند. حضرت زینب سلاماللهعلیها را مورد خطاب قرار داد و زینب سلاماللهعلیها هم در جواب آن حضرت گفت که رفتار این بچه ما را به گریه انداخت. رفتارش را توضیح داد. اینجا بوده که حضرت سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه خواست و بچهاش را وداع کند. اینجور گفت.
حامل ولایت مطلقه؛ وداع با شیرخوار؛ تبسم بر دست پدر
در این وسط این را هم باید روشنتر گفت. حساب کنید آن منزلت و مقام بالا را؛ آن که وجود به اذن الله به وجود او قائم است؛ سیّدالشّهدا سلاماللهعلیه حامل ولایت مطلقه است. گفته شد خیلی از انبیا و اولیا مسائل دیدهاند. یعنی آنها که دارای منزلت بالا بودند، بودند؛ خیلی مسائل دیدهاند. امّا از اینها هیچکدامشان ندیدهاند. خوب همین جریان یکیاش هست؛ همین جریان. طفل شیرخوار را بگیرد به دستش و بخواهد وداع بکند و آن رفتار را انجام بدهد. شما از این آیا دربارهٔ انبیا و اولیای دیگر دیدهاید آیا نظیرش را؟ اینها همه میتواند «ثار الله الموتور» را برای شما معنی بدهد با آن منزلتش. شاید خیلی از افراد بچههایشان را به خاک سپردهاند؛ امّا از کسی که حامل ولایت مطلقه باشد در این مقام با این خصوصیات: گفت بیار بچهام را وداع کنم. آوردند؛ خواست که وداع بکند؛ امّا آن رفتار را کردند.
این داستان حرس قبر و زیارت موسی بن عمران تنها نقل یک مکاشفه نیست؛ درِ دریچهای است به عالمی که زیارت در آن، آمد و شد انبیا و صفوف ملائکه است. کسی که شبانه از کوفه آمده و سه بار بازگردانده شده، در ظاهر محروم مینماید؛ امّا در باطن به او فهماندهاند که حائر، مجلس خاصّ اولیاست و وقت، وقتِ حضور موسی است. پس زیارت ما نیز باید با ادبِ دانستنِ این محضر باشد؛ نه با شتابِ بیخبری.
و از سوی دیگر، پیوند گریستن و زیارت و وحدت روحی با حضرت، یک رشته است: دل که سوخت، رأفت آمد؛ رأفت که آمد، اصلاح آمد؛ اصلاح که آمد، نجات آخرت از هماکنون رقم خورد. این همان پرهیز از فکر عامیانه است که استاد پیوسته تکرار میکند: کار را به فردا میفکنید؛ اینجا خود را بسازید.
اینجا یک نکته هم گفته شود تا تمام شود. اهل ذوق اینجا یک چیز دیگر هم گفتهاند. زیاد به این اشارهها دل به درد میآید. میگوید که پس آن تیر که به گلوی علیاصغر سلاماللهعلیه خورد، گفتهاند که یک چشمش را باز کرد؛ نگاهی کرد به صورت پدرش. گفتهاند که تبسممانندی کرد و تمام شد. موقع اینجور گفتهاند. بعضیهای دیگر گفتهاند که این تبسم معنی داشته. یعنی هر کسی خود را فدا میکند، جان خود را میدهد همه روی خاک. امّا این یکی روی دست اباعبدالله و برای خدا؛ و همین تفاوت، سرّ تبسم را روشن میکند. فدا روی خاک یک سخن است؛ فدا روی دست حجّت خدا سخن دیگر.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.