حسین، حسین، حسین، حسین.
حسین، حسین، حسین، حسین.
شهید کربلای حسین.
حسین، حسین، حسین، حسین.
غریب بن اله نوا حسین.
حسین، حسین، حسین- السلام علیک یا أبا عبدالله الحسین- حسین، حسین- وعلی الأرواح التي حلت بفنائک- حسین، حسین، حسین، حسین.
غریب بن اله نوا حسین.
حسین، حسین- چراغ هدایت چراغ مصباح هدایت تویی.
چراغ مصباح هدایت تویی.
سفینهای غرق در آبیم کند.
سفینهای غرق در آبیم کند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
و خبر رب الحسین علیه السلام الذي قتل معصوما.
بسم الله الرحمن الرحیم.
یَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ [مکث] ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.
الله.
سلام بر حسین و بر یاران حسین و سلام بر شما دوستداران و معتقدین به راه حسین علیه السلام.
نوزدهمین برنامه چراغ هدایت را میشنوید.
در این برنامه ادامه صحبتهای استاد فرزانه حضرت آیت الله محمد شجاعی را در باب شخصیت حضرت سید الشهدا علیه السلام و برخی یاران آن بزرگوار میشنوید.
در برنامه قبل استاد به دو شخصیت بزرگوار از اصحاب حضرت اشاره کردند که یکی حبیب بن مظاهر و دیگری حر بن یزید ریاحی است.
ایشان توضیح دادند که حر چگونه راه را بر حضرت سید الشهدا علیه السلام بست و در عین اینکه به ظاهر به سوی جهنم در حرکت است، چگونه به سوی جنت روانه شد؟
و اسراری در این بین وجود دارد که از این شخصیت چهره جاودانه دیگری ساخت.
ادامه بحث استاد را در باب شخصیت حر در این برنامه خواهید شنید.
در ادامه استاد پرده از باطن شخصیت دیگری برمیدارد که جنت به او رو یاورد اما قابلیت نداشت.
بشنوید.
بسم الله الرحمن الرحیم.
أشهد أن لا إله إلا الله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين.
ان وقت- خودش هم آمده اقرار هم کرده.
آمد پیش حسین علیه السلام گفت که أنا صاحب.
من آن دوست شما هستم اینطور گفت سلام داد گفت یا حسین من آن کسی هستم که نگذاشتم شما برگردید.
چه کردم؟
چه کردم؟
اینها را شمرد و جمع شما را آوردم در اینجا و شما را در اینجا هم محصور کردم در این بیابان بیابان و اینجورم که دیگه جمع، جمعیت زیادی آمده بودند و محاصره شده بود و دیگه بنای محاصره بود دقیقا روز عاشورا بود.
بعد گفت که اما من نمیدانستم این چنین همه اش با شما رفتار میکنند.
من فکر نمیکردم که این چنین باشد این مردم چنین میکنند و فکر میکردم مطلب شما را قبول میکنند.
در عین حال و الا نمیکردم این را گفت و الا نمیکردم آنچه که کردم.
البته این گفتارشان مسلماً درست است.
او ظاهراً فکر میکرده که مسئله به نحوی غیر این نحو که شد خواسته را پیدا میکند.
مثلاً حرف سید الشهدا قبول بشود یا چی؟
بعد گفت که نمیکردم و الا نمیکردم اینها، آن چه کردم.
بعد گفت که حالا یا رسول الله من در عین حال تائپم.
توبه کردهام.
گفت که بعد تا اینجا گفتم اینها همهاش اون ریزه کاریهاست که انجام داد.
گفت که حالا خب خیلی سخته این توبه به جاش بیفته.
مگر اینکه همان باب توبه که خود سید الشهداست رو روش باز بشه.
توجه میکنین؟
چون باب الله هست، باب توبه هم اونجاست.
تمام این باب اونجاست.
باب آزاد، باب توبه هم اونجاست.
خب اینجا با خود سید الشهدا سلام الله علیه مواجه میشود و میشود مشکل حل بشود اما خیلی سخت.
گفت که من تائب هستم.
فهل تری لی în توبه؟
اینجور گفت.
گفت که حالا شما راه توبه برای من باز میبینید؟
اینجور سؤال کرد.
راه توبه را برای من باز میبینید؟
سید الشهدا فرمود که خدای متعال تو، توبه تو را قبول میکند.
مطلب تمام شد.
خدای متعال توبه تو را قبول میکند و خدا به سوی تو بازگشت میکند به رحمتش.
اینجاش رو دقت کنید.
گفته به سیدالشهدای سلام الله علیه بعد اینکه توبه قبول شده و مطلب حل شده، خودش تازه بیدار شده و مطلب به یادش افتاده.
گفت که یابن رسول الله من اون وقتی که ابن زیاد منو از کوفه که مامور شدم بیام به سوی شما، از قصر ابن زیاد که خارج شدم، این جریان واقعا عجیبیه.
یعنی خودش نقل کرده.
این را یکی نقل کرده در بحار هم آورده.
اِاِاِ یکی از رواه نقل کرده که حر گفت که یعنی اون وقت یادش افتاد.
اون وقت که من از کوفه مأموریت پیدا کردم بیام مقابل شما را بگیرم و ببرم به پیش ابن زیاد.
مامور که بودم مأموریت و به من داده شده بود از قصر یعنی از کاخ از قصر ابن زیاد که خارج میشدم، خارج که شدم میخواستم بیام و بالاخره جمع خودمو جمع کنم بیام.
دفعةً من یه صدایی شنیدم.
صدا به من گفت که أبشر بالخير.
أبشر یا حر بالخير.
معنی این جمله این هست که ای حر مژده باد به تو خیر.
یک چنین ندایی شنیدم و برگشتم هم نگاه کردم کسی را ندیدم.
همش تو فکر بود اون وقت این ندا چه بود؟
یه ندای غیبی بوده.
وقتی از دارالعمارة خارج شده برای اینکه بیاید با سیدالشهدای مقابله کند این ندا را شنیده.
حر خودش میگه، سیدالشهدای میگه.
دیگه حتی من خب اون وقت فکر هم نمیکردم بیام رو شما ملحق بشوم.
فکر من چیزی دیگه بود.
این ندا را شنیدم کسی هم ندیدم.
پیش خودم گفتم که این چه بشارتیست؟
من میرم با حسین بن علی مقابله بکنم.
الان فهمیدم که بشارت چه بوده.
دقت میکنید؟
الان فهمیدم که بشارت با این مقدمات بالاخره رفت در پانیان در، در برابره عبدالله سلام الله علیه شد.
رفت اول از اون کساری هم هست که اجابت خواست گفت چون اول کسی بودم که با شما مقابله کردم اول کسی هم میخواهم باشم که هدای شما را تازه تأثیر کرده بود رفته و با شهامت و شجاعت هم جنگیده.
حسامی را هم کشته بالاخره در آخر هم که افتاده.
یاران سیدالشهدای بعد از افتادن وجود نیاید یک دکه خاک که رمه و جزئی درش مونده بود او را آوردند به خیر نگاه.
به نزد ابا عبدالله آوردند از معرکه میدان.
آوردند و لحظات آخرش بود اما نمرد.
یعنی روح از بدنش کاملاً طلاقه نکرده بود.
عرض کنم که خب نوشتن که همین که گذاشتن بدن مجروحش را که لحظات آخرش بود سرش را سیدالشهدای گرفته روی زانوییش گرفت.
این مطلب را گفته.
گفت که خب نام حر، حر هست دیگه.
حر یعنی آزاد.
معنی لغوی حر آزاد است.
گفت که سیدالشهدای الان خودتون ببینید مسئله از کجا آمد در کجا منتهی شد.
گفت که در روی زانو سیدالشهدای، در آغوش ابا عبدالله سلام الله علیه جان روح با نظر به صورت سیدالشهدای خارج بشود.
این دیگه هرکس بفهمد میفهمد.
لابد تعبیری هم میفهمید.
گفت که أنته حر كما سمتک أمک یعنی تو واقعاً آزادی همانطور که مادرت این اسم را به تو انتخاب کرد.
بعد گفت أنته حر في الدنيا و أنته حر في الآخرة.
تو در دنیا هم آزادی در آخرت هم آزادی.
این جملات را شنید و روح هم از بدنش مفارقت کرد.
این یک نکته بود.
حالا من بعضی نکات دیگر هم عرض کنم.
در همین جریان که حضرت سیدالشهدای سلام الله علیه گفتم با حر مواجه شد.
اونجا عرض که با همان جمعش تو اون راه که انتخاب کردن میآمدند و وجود نیاید هم با جمعش در اون حالت تحمیض و درازادن که الان قبلاً گفتم.
قبل از اینکه برسند به کربلا.
حالا نکته مقابل جریان را دقت بکنید.
قبل از اینکه برسند به کربلا.
چند مونده بود؟
در یکی از مناظر وسط راه.
یعنی اون راه که انتخاب کردن میآمدند.
در عرض که، در یکی از مناظر که خیمه، همین اونجا تلقی کردن جمع سیدالشهدای در یک طرف و جمع وجود نیاید یحیی هم در یک طرف دیگر.
اونجا حضرت نظرش سلام الله علیه افتاد به یه خیمهای که اونجا بود در همون جا.
خیمه زده بودند.
گفت که این خیمه سؤال فرمود این خیمه مال کیه اینجا زدن؟
عرض کنم که گفتند که مخصوص عبیدالله بن بر جُعفی است.
شخصی به نام عبیدالله فرزند بر از جُعفی.
حضرت سیدالشهدای سلام الله علیه فرمود که قاصدی فرستاد که برود به اون بگوید که سیدالشهدای او را میخواهد.
به عبیدالله بن بر جُعفی.
قاصد ابا عبدالله سلام الله علیه آمد وارد خیمه اون شخص شد.
اونجا خیمه زده بود و سلام داد و گفت که حسین بن علی تو را میخواهد.
این مطلب را.
این گفت که همین این جمله را شنید تکان خورد ناراحت شد گفت إنا لله وإنا إليه راجعون.
مصیبت آمد سرش.
دقت بکنید.
این جمله رو اون وقت میگه که چی بشه؟
مصیبت بشه بگه.
یعنی خیلی سخت تکان خورد.
این چه مصیبتیست؟
خود سیدالشهدای خودش تعریف فرستاده.
إنا لله وإنا إليه راجعون.
حالا ما که از دور نگاه میکنیم ما هم باید بگیم که «إن لله وإنه إليه راجعون».
مطلب چیه؟
گفت که بعد دنبالش گفت که خیلی ناراحت شد «إن لله وإنه إليه راجعون».
گفت که من اصلاً از کوفه آمدم بیرون، به اون شخص گفتم، از کوفه آمدم بیرون برای اینکه فکر میکردم احتمال میدادم حسین بن علی بیاد به کوفه.
میخواستم اصلاً من اونجا نباشم اون وقت چون می آمد به کوفه دیگه اول قصه اینطور بود.
اصلاً من میخواستم به قاصد گفت من میخواستم اونجا نباشم اون وقت حسین بن علی میاد.
میخواستم نه من او را ببینم نه او مرا ببیند.
حتی برای این از کوفه من خارج شدم، مهاجرت کردم و این جمله را گفت.
حالا دوباره دارد تکرار میکند.
بعد این قاصد آمد و به سری الشهدا سلام الله علیه گفت که اینجور جواب را گفت.
خود سری الشهدا سلام الله علیه بلند شد.
حالا مطلب اینجا شده که خودش بلند شد.
بهشت و بهشتها آمد.
آمد و وارد خیمه اون شخص خودش یعنی قاصد آمد اینجوری.
خود حضرت بلند شده آمده به وارد خیمه همان ابو عیدالله بن حر جُعفی شده.
وارد شد و هر جور سلام داد حضرت و گفت که من آمدهام تو را برای نصرت خودمون دعوت میکنیم.
برای یاری خودمون دعوت میکنیم.
این شخص برگشت به خود سری الشهدا عین همان جملات را گفت.
عین همان جملاتی که به اون قاصد گفته بود گفت.
بعد حضرت فقط اینطور یک شعری هست هست.
میگفتند جنت آمده به آغوشش کشیده صلاحیت نبوده.
گوهر پاک باید که شود قابل قدر زنه هر سنگ و گلی لعل و مرجان نشود.
اینو اینجور گفته.
اینو حافظ گفته.
مولوی اشعاری دارد در اینجا البته در اینجاست در این مضمون است.
مولوی میگوید که حالا این از مرگ میترسد یک بنده خدا تعجب میکنید؟
اما این از مرگ میترسد.
بالاخره مطلب چقدر فرق میکند با مطلب حضرت یزید ریاحی.
اون تا اونجا آمد و آنچنان شد.
اینجا هم خود شخص سری الشهدا سلام الله علیه بلند شده آمده.
نمیدانم.
گفتم اینا همش اسرار است.
همش اسرار است و در اینها گوشدار دهنده هم هست.
آیا همان است که حافظ گفت گوهر پاک باید که شود قابل قدر زنه هر سنگ و گلی لعل و مرجان نشود.
آیا از ترق پاک این نشأت میگیرد؟
و باید به خدا پناه برد.
مجنون.
این آزمایشها میآید.
مسئله چیه؟
مولوی میگوید که آنکه در جریان حمزه حمزه بن عبدالمطلب داستانی دارد.
حالا مولوی گفته تشریح این است.
گفته است که حمزه حمزه عموی پیغمبر اسلام الله علیه حمزه مرد شجاعی بوده.
خیلی معروف بوده شجاع و جنگجو.
خیلی مرد بزرگی هم بوده.
حالا قبل از اینکه جنگهای پیغمبر و جنگهای اسلام پیش بیاد از نظر شجاعت معروف بوده و این مولوی میگوید داستانش اینطور است که بی وصل جنگ میکرد در جوانی حمزه در جوانی حالا اون زمان.
خب به جنگها که میرفت زره میپوشید.
لباس جنگ میپوشید آماده.
اما اون وقت که پیر بود و جنگهای اسلامی شروع شده بود توحیدی و الهی به امر رسول اکرم صلوات الله علیه این حمزه در و به امر خدا در اون جنگها که بعداً بود اون وقت حمزه پیر بود اما باز شجاعت خودش را داشت اما پیر بود.
اون وقت دیگه همینطور بیزره میرفت جنگ.
دیگه زرهها نمیپوشید و اینا را در اشعار خوب گفته مولوی که چون جوان بودی و زفت و سحزه تو نمیرفتی سوی سبکی زره.
چون شدی پیر و ضعیف و منحنی سال در نزد پردههای لاغ و بال میزنی.
این چیه؟
الان دیگه بیزره میره.
البته طولانش اشعارش.
بعد حمزه یک نکته اینجا بود.
حمزه بن عبدالمطلب گفت که خب اون وقت جنگ میکردم.
اون یه مسئلهای بود.
اون وقت مرگ برای ما یک مسئلهای بود.
اما الان مرگ برای ما مسئلهی دیگهست.
اون مرگ یک معنا داشت.
این مرگ الان هست حالا که دیگه زره پوشیدن لازم نیست.
اشعارو میگوید بعد مولوی میگوید که حالا اون به اصطلاح شخصی که سری الشهدا بهش گفت که إن لله به قاصد گفت و به خودش هم اون جواب را «إن لله وإنه إليه راجعون» از کوفه هستم خارج شدم شما را نبینم.
میگوید که آن که مردن پیش جانش تهلُچ است.
تهلُچ «لا تُلْقُوا بَعْضِكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ».
آن که مردن پیش جانش تهلُچ است امر لا تُلْقُوا بگیرد او به دست.
«لا تُلْقُوا بَعْضِكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ».
و آن که مردن پیش او شد خط باب مانند حمزه سلام الله علیه مانند حضرت یزید ریاحی.
اون اولی مانند همان شخص عیدالله بن حر جُعفی.
و آن که مردن پیش او شد خط هباب سارع او آمد مر او را در خطاب.
اون یکی لا تُلْقُوا بَعْضِكُمْ فوراً یادش میافته از قرآن.
این یکی چه چیز یادش میافته؟
سارعوا إلى مغفرة من ربكم.
بعد مولوی میگوید الهذر ای مرگ بینا دارعوا دارعوا یعنی زره بپوشید.
الهذر ای مرگ بینا دارعوا العجل ای عاشر بینا عاشر بینا سارعوا الصَّلاَةِ لُطْفًا إِنَانِ اِفْرَهُ.
الصَّلاَةِ لُطْفًا إِنَانِ اِفْرَهُ.
البَلاءِ تَاحْ إِنَانِ اِفْرَهُ.
یعنی شما به ترتیب محظون باشید اینها یک تشابه هست.
البَلاءِ تَاحْ إِنَانِ اِفْرَهُ.
آن انگشت این هم انگشت که ترتیب.
[آواز محزون] حسین، حسین، حسین مولای يا حسین.
يا حسین.
حسین، حسین، حسین مولای يا حسین.
يا حسین.
حسین، حسین مولای يا حسین.
حسین، حسین، حسین مولای يا حسین.
حسین، حسین، حسین مولای يا حسین.
يا حسین.
حسین، حسین، حسین مولای يا حسین.
يا حسین.
دوستان عزیز بحث این برنامه استاد آیت الله محمد شجاعی را شنیدید.
ادامه این بحث را در برنامه بعد بشنوید.
خدا یار و نگهدارتان.
[آواز محزون] خوشا قلبی که دنبال حسین است.
تمام هستیاش مال حسین است.
خوشا قلبی که دنبال حسین است.
تمام هستیاش مال حسین است.