ددرس‌گفتارها

[شعر] حسین، حسین، حسین، حسین.

حسین، حسین، حسین، حسین.

شهید شکر، سلام حسین.

حسین، حسین، حسین، حسین.

ذاری‌بنه، نه حسین.

حسین، حسین، حسین- السلام علیک یا أبا عبدالله الحسین- حسین، حسین، حسین- وعلی الأرواح التي حلت بفنائك- حسین، حسین، حسین، حسین.

ذاری‌بنه، نه حسین.

حسین، حسین، حسین- چراغ هدایت چراغ مصباح هدایت تویی.

چراغ مصباح هدایت تویی.

سفینه‌ای غرق در امواج کلان.

سفینه‌ای غرق در امواج کلان.

بسم الله الرحمن الرحيم.

وهو رب الحسین علیه السلام الذي قتل مظلوما.

بسم الله الرحمن الرحيم.

يا أيتُها النفس المطمئنة ارجعي إلی ربك راضية مرضية.

الله.

سلام بر حسین و سلام بر اصحاب حسین و سلام بر شما دوستداران و پیروان مکتب حسین علیه السلام.

بیستمین برنامه چراغ هدایت را می‌شنوید.

در این برنامه ادامه بحث استاد بزرگوار حضرت آیت الله محمد شجاعی را در باب واقعی کربلا و شهدای عاشورا می‌شنوید.

در دو برنامه قبل استاد به برخی شخصیت‌هایی که همراه جریان کربلا بودند و هر کدام به دلیلی با سید الشهدا علیه السلام همراه شدند یا از آن بزرگوار دوری جستند، اشاراتی نمودند و در باب هر کدام نکات و اسرار عبرت‌آموزی بیان کردند.

در این برنامه نیز استاد ضمن ادامه بحث به اشخاص دیگری نظیر بریر اشاره می‌کنند که از صالحان بود و همراه حضرت به شهادت رسید.

همین‌طور سرنوشت قابل تأمل عمر سعد و گفت‌وگوی حضرت سید الشهدا علیه السلام را با او بیان می‌کنند که برای اهل نظر قابل تأمل و استفاده بسیار است.

با هم می‌شنویم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

أعوذ بالله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين.

اللهم صل على محمد وآله طاهرين.

این هم بسیار نظر من را وقتی مطالعه می‌کنم این جریان را جلب می‌کند.

یکی از مردان بزرگ در جریان کربلا بریر بن خزیع است.

بریر بن خزیع.

این از مردان از عبادالله صالحین، حتی اینجور از باب آوردن براش هست.

از عبادالله صالحین بوده.

کان من عبادالله صالحین بریر.

یعنی مرد معنا بوده، مرد خدا بوده و در جریان کربلا هم از شهدای کربلاست.

خیلی بیان خاصی، با بیان خاصی از این یاد شده.

گفتم اینجور آمد؛ کان من عبادالله صالحین و حتی قاتل این بریر بعدها نقل شده است که فهمید که شخصی، کسی که شخصاً قاتلش بود، البته جنگها کرد و اشامی را کشت و بعد هم خودش به شهادت رسید.

قاتل شخص این بریر حتی این نکته را عمویش بهش گفت که تو نمی‌دانستی چه کسی را به دست رساندی.

این مرد خدا بود، مرد خاصی بود.

کان من عبادالله صالحین.

معروف بود.

بعدش پشیمان شد همان قاتلش و اشعاری حتی دارد که گریه می‌کرد از پشیمان بود که چه کسی را کشته.

در هر صورت بریر که از بندگان صالح و مردان خدا بود، اینجا به یادم افتاد.

این عبیدالله بن زرع جوفی گفت إن لله و إن إليه راجعون با همون دعوت کردند.

بریر را گفتند شب عاشورا، از این یه جریان این نقل شده.

این اشعار مولوی هم به یادم آمد، یعنی بنا نداشتم این را بگم.

از کلا عی لطف بینان اره او، از بلا عی تار بینان اره او.

یا چه گفت؟

از عذر ای مرد بینان دار او، از اجل ای حش بینان سار او.

این بریر مرد خدا در شب عاشورا که فرداش آماده می‌شدند برای شهادت که شهدا سلام الله گفته بود، معروف شده بود.

گلزار شهدا گفته بود که فردا دیگه اینها می‌خواهند همه ما را بکشند و اینا آماده می‌شدند شب عاشورا.

اون شبی که همه اینها به مناجات و دعا و اینها می‌پرداختند.

همه خیمه‌های سیدالشهدا و خود سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه منتظر صبح بودند که صبح بشود و مطلب شروع بشود.

بره ابن خزر با یک کسی در این شب براشون یه جمله ای نقل شده.

بره در شب عاشورا در همان نزدیکه‌های خیام یه خیمه‌ای را سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه دستور داد، تهیه کردن، درست کردن در اونجا چاهی چیزی هم درست کردن برای تنظیف و تطهیر بدن و اینها که اونهایی که به لقاء خدا می‌روند از این نظر هم آماده بشوند.

این را خودش دستور داد، شخصا انجام دادند.

درست کردن در همان یارانش.

در این خیمه به تطهیر و تنظیف مشغول بودند.

گفتند پس ظاهراً هم وقتی هر وقت که شهید می‌شوند، ظاهراً هم اون شرائط ظاهر هم محفوظ باشد.

بره با شخص دیگر از شهدا کربلایی که از یاران سیدالشهدا به نام عبدالرحمن بن عبدالرب انصاری، عبدالرحمن نام.

بره با او در خیمه، در خیمه‌ای که برای تنظیف مخصوص شده بود، اونجا ایستاده بودند، منتظر بودند که به اصطلاح بروند داخل خیمه به نوبت خودشون رو تنظیم بکنند.

بره و عبدالرحمن در بیرون منتظر بودند.

اینجا در حال دو پای منتظری بودند.

بره شروع کرد به مردی از این حاله عبادالله صالحین نه صحبت بیجا می‌کرد، نه می‌خندید، نه شوخی می‌کرد.

عمرش اصلا اون غبار معنا در وجودش بود.

از مردان خدا بود.

عرض کنم که بره با همون، در همون جا شروع کرد.

حالا عبدالر- با عبدالرحمن بودند.

در همانجا که منتظر بودند که بروند برای تنظیف عرض کنم که بره شروع کرد یزاحک یعنی شروع کرد شوخی را با عبدالرحمن.

عبدالرحمن بن عبدالرب شوخی را شروع کرد.

عبدالرحمن یه خورده تکان خورد از این شوخی.

چه جای شوخی الان؟

شب عاشورا و آماده می‌شوند برای شهادت البته با آمادگی کامل با شعف و سرور.

اما گفت که این شوخی را شروع کرد با عبدالرحمن.

عبدالرحمن یه خورده تکان خورد.

یعنی مثلاً نه مانند گفت که بره الان چه وقت شوخیه؟

الان وقت شوخی و خنده نیست.

گفت چرا وقتش همین است.

گفت چرا وقتش همین است.

وقت شوخی و خنده همین است.

می‌دانی خیلی کم مونده به اونچه که می‌خواهیم برسیم.

فقط یک ساعتی درگیریم با این جمعیت و بعد از اون مقصد وقت شوخی و خنده است.

همین وقتش است.

از ثناء اللطف بنا ابدا.

گفت که یک ساعت درگیر.

الان صبح میشه.

یک ساعتی درگیری در پیش است.

همونای هزار نفر بودن معلومه که هفتاد و دو نفر خیلی زود پاتک پیدا خواهد کرد.

اون مقصدی که لقاء حق بود و بره یک عمر در اونجا کوشا بود، اون هم از علی باب الله سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه همه امتیازات به جا بود محفوظ.

خیلی نزدیک شده.

گفت که به اونی که می‌خواست نزدیک بشه زیاد نمونده.

وقت شوخی و خنده همین جاست.

همین جا الانه.

بعد گفت که و الا تومیدانی عبدالرحمن همه هم می‌دانند من در عمرم نه شوخی کردم، نه خندیده‌ام، نه اینا از من برآمده است، نه در جوانی‌ام، نه در الان که پیرم.

هیچی.

ولی الان وقتش هست.

عقل زنجور آردش سوی طوی.

لیز ند در دوا عقلش رسید.

عرض کنم که نامی از خود سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه هم در مسیر همین صحبت داشته باشیم بهتره.

صحبت از سبع عاشورا گفتم.

عرض کنم که منتقل شدم حالا به این مسئله.

در اون وقتی که این خیمه‌ها و اینها رو حضرت سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه ترتیب می‌داد، گفتند که حضرت سیدالشهدا و دیگران بعد از این دستوراتی هم داد خیمه‌ها را دستور می‌داد شبیه یعنی عاشورا و شب عاشورا و اینها که خیمه‌ها را چطور به هم نزدیک بکنه.

این دستورات داد.

دستورات جنگی بود در اصل.

خودش تنظیمات خاصی، دستورات خاصی داشت.

به اصحابش که دلیل بودند گفت که خیمه‌ها را طناب‌های خیمه‌ها را به همدیگر متصل بکنند.

خیمه‌ها کاملاً به هم متصل باشد که در حقیقت یک حفاظی هم باشد که فردا جنگ شروع می‌شود برای این جمع عظیم و گفت که خیمه‌ها طوری باشد پشت سر ما و جمع ما و طرف راست و چپ قرار بگیرد و ما از یک سو فقط راه باشد برای دشمن به سوی ما که جمع‌مون کم بود که از یک جا هستم.

یه ترتیبات جنگی داد و بعد اینها رو به اون خیمه که الان گفتم برای چی ترتیب داد و اینها که به راه افتاد.

خب اون شب را همه مشغول دعا و استغفار و مناجات و اینها بودند و فرداش روزش هم روز وصال همین جمع بود که خودشان می‌دانند به خداشون چه حالات داشتند و چه مسائل.

یکی می‌گوید من اون شب در اون کنار اون خیام سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه و یاران او می‌گشتم، ددم می‌زدم، می‌گشتم.

یه صدا یعنی در دل شب که در فردا منتقل بودند می‌گفت که از خیمه‌ها صداهای مختلف راز و نیاز و ناله‌ها می‌شنیدم.

دعا و استغفار و قرائت قرآن و هم زری و کدری نه چطور اون زنبورهای عسل به صداهای مخصوص.

حالا اینجور صداها را می‌شنوم.

در اون وقت مناجات البته با خدا بود.

سیدالشهدای خودش هم در خیمه خودش مشغول بوده.

خودش هم مشغول بود.

اون وقت در یه چیزی از این مواجب که شب عاشورا پیش آمده، حالا جمع حضرت دور برش بودن، قبل از اینکه به تنهایی بپردازد یا بعد از این به تنهایی پرداخت به مناجات بود، اینجاشو نمی‌دونم.

ولی در جمعش صحبت می‌کرده به اون اینکه گفتن که سیدالشهدای سلام الله عليه نزدیکای سحر بوده.

سحر که مشغول مناجات بود.

اونا هم مشغول مناجات و دعا و استغفار بودن.

نزدیکای سحر یعنی صبح نزدیک به صبح یک خوابی جزئی به ظاهر سیدالشهدای را گرفته.

خوابی حالا به ظاهر اینجور آمده خواب بوده یا غیر خواب بوده.

در هر صورت سرشون رو انداخته بودن پایین به اصطلاح و دفعةً یعنی حالت خواب گرفتن.

اینجوری بوده ظاهرا.

بعد دفعةً اصحاب بیدار شدن.

حالا اونطور که در روایت آمده اصحاب بیدار شدند و به اون جمع گفتن که می‌دانید چه دیدم الان در خواب؟

اینطور چیز عجیب interpretش برای اینکه از خود سیدالشهدا نقل بکنیم من دوباره کتابو باز کردم که حتماً اون part رو پیدا کنید.

فرمود که آیا می‌دانید چه دیدم الان در خوابم؟

گفتند که چه، چه دیدید؟

یا رسول الله جمعش.

چه دیدید؟

گفت که من دیدم در خوابم الان سگ‌هایی را دیدم.

خب دقت کنید.

سگ‌های پیصی را دیدم.

پیس.

که به مرض پیری افتاد.

پس پیچی از حیوانات هم می‌شود.

فرض کنم که سگ‌های پیصی را دیدم که این‌ها همشون به من حمله می‌کنند و می‌خواهند منو به اصطلاح بدن منو مجروح بکنند، پاره پاره‌ام.

به من حمله می‌شد.

در میان این سگ‌ها سگی را دیدم خیلی به شدت به من حمله می‌کرد و فکر می‌کنم بعد گفت که گمان می‌کنم اونی که به قتل من مباشرت خواهد کرد مرد پیچی است.

دقت کنید.

این خوب دقت چی؟

سگ‌های پیصی را مبتلا به پیری را یعنی پیس را دیدم که به ما سخت به من سخت حمله می‌کنند.

در این بین یکی‌شون اینطور دیدم شدیدا به من حمله می‌کند و از اون گمان می‌کنم اونی که متولی قتل من است رجل أبرص.

رجل أبرص من بین هؤلاء القوم معذب است.

ثم سپس بعد فرمود که سپس بعد از این صحنه جدم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم با او جماعتی از اصحابش هم بود و او به من خطاب کرد.

گفت فرزندم تو شهید آل محمدی.

حالا اینا سحر شب عاشورا است.

بعد گفت که فرزندم الان در آسمان‌ها بشارت داده شده است که تو می‌آیی.

این جمله خوب دقت کنید ها.

در آسمان‌ها برای اهل ملأ اعلی بشارت این داده شده است که تو می‌آیی.

فليتُ الاِفطارک عندي الليلة.

پس افطارت، افطارت امشب نزد من است.

خوب دقت کنید.

افطارت امشب نزد من است.

اجل ولا تأخّر.

بشتاب.

بشتاب.

دیگه به تأخیر نینداز.

این را گفت.

بعد دوباره گفت رسول الله جدم گفت که این ملک را هم می‌بینی که از آسمان آمده و دستش هم قاروره خضرا و سبزی هست.

این هم آمده خون تو را در این قاروره بگیرد.

بعد این را گفت.

گفت که و این را من الان در خواب دیدم.

بعد به جمعش خطاب کرد که قضیه دیگه خیلی نزدیک شده.

به عمر سعد، سیدالشهدای صدا زد عمر سعد کجاست؟

ادعُ لي عمر.

عمر رو بخوان من باهاش حرف دارم.

فدعي له.

بعد عمر را خواند.

فرمانده جمع بود.

لشکر بود.

عمر سعدم هیچ میلش نمی‌خواست اصلا در روایت اینجا امکان کارند.

اصلا گفت معلومه.

با کراهت آمد پیش سیدالشهدا قبل از شروع جنگ.

بعد که روبرو شدن گفت که به عمر سعد خطاب کرد سیدالشهدا گفت که حالا تو مسمم شدی که مرا بکشی؟

اینجور بود.

بله مسمم.

مرا می‌کشی؟

حالا این مرا می‌کشی از کسی است که دیگه اون جملات که شنیدی دیگه اون‌ها رو من نمی‌خوام بگم.

لا أُعْطِيَنَّكُمْ نَدِيَ عِطَاءَ الذَّلِيلِ وَلاَ أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيدِ.

و إِنَّ الدَّاعِيَ ابْنَ الدَّاعِي أَدْرَكَكَ ذَبَيْنَتْ نَفْسِي ذَبَيْنَتْ فَلَ.

اینا رو می‌داند اما با همون روحی با همون عظمت روحی برای اینکه من اینجور معتقدم برای اینکه کار عمر سعد به اونجا که باید برود چی بتونه؟

برود.

مسئله این بود.

أَتَقْتُلُنِي؟

نه با حالت ما أذلل ما أذلل یا با حالت مثلاً طوری از اون معانی بد.

نه اصلا تابت خودش فرمود اون دامن‌های پاکی که ما را تربیت کرده اصلاً از این مسائل ما پاکیم که بیان برای شماها غزو بکنیم که باطلی غزو در برابر حق و خودش فرمود که نه فرار می‌کنم نه دست به دست شما می‌دهم اینا.

خیلی چیزها.

همین گفت که يا عمر أَنْتَ تَقْتُلُنِي؟

می‌خوای مرا بکشی؟

صحبت من گفتم در همش می‌خوام اون نکاتی رو دقت کنید.

کار عمر سعد صاف‌تر بشه.

بعد گفت که دنبالش هم اضافه کرد.

گفت که تو گمان می‌کنی اون هست فرزند هست دعي ابن دعي کمون یزید باشد، ابن زیاد باشد یا یزید باشد تو گمان می‌کنی که اون که به تو قول داده است که حکومت ری را، بلاد ری را و گرگان را به تو واگذار خواهد کرد، بلاد ری و جرجان، گرگان.

تو فکر می‌کنی به این می‌رسی؟

حالا این هم باز برای اینکه آنچه گفتنی است به این مرد اصطلاح وقت برگشته به قول معروف یا خبیث گفته بشه بلکه باز به خود آمد.

گفت تو گمان می‌کنی که یعنی اینجا هم اتمام حجت می‌کند، هم کار او ساخته می‌شود، هم رأفت باز ظهور می‌کند.

گفتنی بهش گفته می‌شود که بالاخره تا اونجایی که سعی می‌شود کسی اگر امکان دارد از هلاکت چه بکنه؟

نجات پیدا بکنه.

گفتم امام است که رفتارش همه جوانبش حساب شده باید باشد.

با افراد عادی نمی‌شود مقایسه کرد.

باید تمام جوانب قضیه را در نظر بگیرد که مظهر حق است و اسما حق.

و لذا اینجا از طریق اون کشفی که داشت، حالا ما می‌گیم کشف، مسئله بالاتر از این است که حجاب براش نبود.

از پشت پرده خبری هم بهش داد بلکه بفهمد به زمان اینکه به بلاد ری و حکومت ری و نمی‌دونم گرگان اینها خواهد رسید، به این جرمی که نمی‌شود گفت چقدر رس دست نزند، خودشو گرفتار بیجا نکنه، برگردد.

و لذا گفت که تو گمان می‌کنی که بلاد ری و جرجان به تو خواهد رسید؟

قسم به خدا.

حالا عمر سعد شعور نداشت، شعور داشت که عمر سعد نبود که.

یه کم هم نداشت، کم شعور داشت اقلاً این اندازه فکر می‌کرد این فرزند پیغمبر است، حسین است، همه می‌شناسند دیگه، همه می‌شناختند.

این بخاطر حرفی می‌گوید که بی‌حساب نمی‌گوید.

ببین با این جملات چه گفت.

گفت که والله لا تتحن بذلك أبدا.

قسم به الله تو به این مسئله نمی‌رسی.

لا تتحن بذلك أبدا.

إن أزل كسر خيالك فقط.

لا تتحن بذلك أبدا.

عهد معبود.

بفهم عمر سعد اینچه گفتم این عهد معبود الهی است تو نمی‌رسی.

خب بعد شعور داشت می‌فهمید چی میگه.

عهد معبود تمام شده قضیه.

می‌بینم یعنی حقیقت چیه.

تو نمی‌رسی این عهد معبود است.

فاصنع ما أنت صانع.

حالا با همه دلت هرچی می‌خواد، هرچی انجام بدهی انجام بده.

فاصنع أنت.

معلوم است که صحبتش با قاطعیت بود و اما با رأفتی وجوه.

فإنك لا تفرح بعدي بدنیا ولا آخرة.

هرچی دلت می‌خواد انجام بده.

تو این را بدان بعد از من نه در دنیا شاد خواهی شد و نه در آخرت.

بعد از من چیزی برای تو نیست.

ولک أن باز اضافه کرد.

گفت می‌بینم عمر سعد، ها می‌بینم.

لک أن یعنی می‌بینم.

به سرت.

می‌بینم سر بریده‌ی تو را به یک چوبی زده‌اند که در کوفه همینطور هم عین همین دیده‌ش همون بود که شد بعدا.

می‌بینم سر بریده‌ی تو را در کوفه می‌بینم.

تعبیرش می‌بینم همونو حالتی همون حجاب نیست.

می‌بینم سر بریده‌ی تو را در کوفه.

اون وقت بچه‌ها را هم می‌بینم که هی به عنوان بازی سنگ برمی‌دارند و سر بریده‌ی تو را با سنگ می‌زنند و هدف‌گیری می‌کنند.

اونچه کرد؟

تغتاظ عمر من کلام.

او فقط به غیظ افتاد، به غیظ افتاد.

یعنی شیطان مسلط شده، شیطان.

تغتاظ عمر.

عمر سعد از این کلمات نه تنها راه نیامد، به غیظ هم افتاد چون آخرش هم خبر از این مسئله داد او هم که خیلی برایش تکان‌دهنده بود سر تو را می‌بینم بریده.

بعد رو گردانید از حضرت سید الشهدا سلام الله علیه و رو گردانید به جمع خودش گفت که چرا دیگه منت-- عصبانی شد.

منتظر چرا ایستاده‌اید این، این شخص یک نفر است، یک لقمه است اینجوری تعریف کرد.

گفت لا تو الله کارش رو خاتمه بدهد.

بعد که مسائل به نحوی یواش یواش شروع شد.

خودش هم اولین کسی است که اولین تیر را به جمع سید الشهدا همین شخص حذايق عمر سعد است انداخته است و با اون تیراندازی اول هم می‌داند که پنجاه چند نفر در همان تیراندازی اول که سی هزار نفر تمام محاصره کرده بودند.

به تیراندازی عمر سعد که شروع کردن یعنی خودش انداخت اول که همه هم گفت شاهد باشید که من اولین تیر را انداختم.

حالا می‌خواست به بلاد ری خوب برسم.

بنده خدا اینجور فکر می‌کرد.

عرض کنم که در همان تیرهای اول که از همه جوانب دقیقاً در محاصره بودند سی هزار نفر به این جمع را محاصره کرده بودند پنجاه چند نفر در همان وهله اول به شهادت رسیدند از اون هفتاد و دو نفر که در تیراندازی به جای تنها یک یک بروند میدان به اونجاها نوبت نرسید.

بعد یک، یک، یک رفتند.

این داستان رو بگم تمام می‌کنم که عرض کنم که یادتون باشد در بین شهدایی که در کربلا شهید شده‌اند اینها را بشنوید که نکات است یادتون باشد.

اولاً بحث روی نکات است.

این جریان اتفاق افتاد هر کسی از هر جایی آمدنی بود می‌بایست می‌آمد.

آنکه ملحق شدنی بود به سید الشهدا.

گفتم که هر کسی به یک بهانه‌ای می‌آمد و آنکم که یه آزمایش عجیبی بود در اون وقت برای همیشه هم به راه افتاد.

همش معنی بود، همش معنی بود.

عرض کنم که در جریان سید الشهدا اینو بدانید که فلذا پاتان رفتند.

جوهر پات باید که شود چی؟

قابل فیض بر نه از سنگ و گلی لعل و مرجان نشود.

تو این حساب فرزندان حضرت امیر سلام‌الله‌علیه همش در اینجا شهید شدند.

اینو قابل توجه دارید دیگه.

غیر از سید الشهدا سلام‌الله‌علیه در اون زیارتی که از ناحیه مقدسه آمده است، غیر از خود سید الشهدا پنج نفر از فرزندان یعنی پسران امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه همشون در اونجا شهید شدند.

غیر از یعنی یکی که شماها معمولاً و ماها می‌دانیم که اسمشو زیاد شنیدیم که عباس بن امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه چهار تا دیگر بودند که عثمان بن امیرالمؤمنین، محمد بن امیرالمؤمنین، جعفر بن امیرالمؤمنین اینها و یکی هم اسمش یادم رفت.

پنج نفرم از یعنی حضرت سید الشهدا سلام‌الله‌علیه پنج برادر در اونجا باش یعنی خودش شیشمی بوده به مقتضای اون زیارتی که از ناحیه مقدسه آمده که در ماه بهار نقل شده بعضیا حرفای دیگری هم گفتند.

خب من دیگه مطلبم را تمام می‌کنم و امیدوارم که انشاالله این مکات همیشه در نظر شما باشد و همیشه مسائل و مطالب را در کل می‌خواهید دقت بکنید با روشنی دقت بکنید.

همه چیز را درش معنا ببینید که همه چیز درش معنا هست.

هیچ چیز را ساده نگاه نکنید و من امیدوارم انشاالله همه شما ما مشمول توجه بشویم.

شما را توصیه می‌کنم انشاالله به استفاده کردن از برکات وجود سید الشهدا سلام‌الله‌علیه و توصیه می‌کنم اینکه بخواهید هم البته اشتباه هم نکنید دیگه وقتی بخواهید از خدا که دل شما را زیاد به درد بیاورد در جریان سید الشهدا سلام‌الله‌علیه.

این هم به دست خداست.

دقت می‌کنید اینطور هم فکر نکنید که اونها شهادت براش اون درست است اما مسائل همه جدا از هم هست جدا هم در اینها مرتبط به هم.

این مسئله درست است سید الشهدا روز عاشورا کل اشراق العلو الشریف را شنید کلما اشتد عليه البلاء اشرق العلو الشریف این دیگه مسلمه.

که هرچه بلا زیاد میشد رنگش باز میشد.

اینا درسته.

این اصلاً عین اصطلاح به سوی با شعف و سرور همه یارانش هم اینجوری بودند.

الان گفتم از غریق حذیفه.

ولی مسئله از بعد دیگر که باید دل به درد بیاید این را از خدا بخواهید انشاالله طوری باشد که دل شما خوب به درد بیاید برای اون حضرت و برای یاران و مسائلی که به اون حضرت متوجه شده است و موقعی که خدا این آیات را به شما کرد و انشاالله هم می‌کند استفاده‌های زیادی می‌کنید.

والسلام علیکم.

[آواز شاد مذهبی] حسین، حسین، حسین، مولایای حسین.

حسین، حسین، حسین، مولایای حسین.

حسین، حسین، مولایای حسین.

حسین، حسین، مولایای حسین.

دوستان عزتمند بخش این برنامه چراغ هدایت را شنیدید.

در برنامه بعد ان شاء الله استاد بزرگوار آیت الله محمد شجاعی به یکی دیگر از جنبه‌های واقعی عاشورا و عبرت‌های پایان ناپذیر آن می‌پردازند که دعوت می‌کنیم آن را هم بشنوید.

تا دیگر برنامه خدا یار و نگهدارتان.

[آواز مذهبی] من و سال‌های غربت، تو و دست آشنایی.

من و گوش پر از اسد، تو و ندای رهایی.

من و رفتن و تباهی، من و بخشش و سیاهی.

من و خواهش و تمنا، من و در دلی پناهی.

من و در دلی پناهی