ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 016

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

اشارات آیات و روایات به حقیقت فنا

بسم الله الرحمن الرحیم.

مقصود از بحث توحید عبارت است از معرفت خدای متعال و صفات و افعال او؛ به بیانی دیگر معرفت وحدانیت ذات مقدس حق و این حقیقت که جز ذات او ذاتی نیست و جز صفات او صفاتی نیست و جز افعال او افعالی نیست.

ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی؛ تا راه‌رو نباشی کی راه‌بر شوی. در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی. دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی… وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین‌پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی. بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی.

حسبی الرب من المخلوقین؛ حسبی الخالق من المخلوقین؛ حسبی الرازق من المرزوقین؛ حسبی الله رب العالمین.

یادآوری مدارج فنا

مرحله‌ای داریم در ذکر و طلب عبودیت که مرحلهٔ فناست: فنای در مطلوب و معبود؛ یعنی جدا شدن از اغیار و از خود و فانی شدن در حق و مطلوب. سالک مرحلهٔ فنا را در مراحلی طی می‌کند. یک سلسله حقایق و ادراکات در باطن شخص پیدا می‌شود و کم‌کم کامل می‌شود تا جایی که سالک فعل خودش را در فعل خدای متعال فانی می‌بیند؛ یعنی می‌بیند که همهٔ حرکات و سکناتش را با رضای خدا و ارادهٔ او تطبیق کرده است. بعد از فنای فعلی، فنای وصفی برای سالک پیش می‌آید؛ یعنی اوصافش را در اوصاف خدا فانی می‌بیند که این مرحلهٔ دوم فناست. سپس ذات خود را در نور ذات حق فانی می‌بیند؛ و در نهایت اینکه فنای فعلی و وصفی و ذاتی همه از وجه خدا تجاوز نمی‌کنند، چون انسان ذاتش و وصفش و فعلش مانند موجودات دیگر از جلوات وجه حق‌اند.

حقیقت این است که همه چیز فانی است:

«كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (قصص/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر چیزی هالک است جز وجه او.

اگر توحید این است، کسی که در این مرحله است موحد است و آن کس که به این مرحله نرسیده هنوز به توحید نرسیده است.

تا اینجا سخن بود؛ اما مطلب این است که از آیات و روایات و دعاها در این باب استفاده می‌کنیم. اول به سراغ آیات می‌رویم.

آیهٔ انفال؛ نفی و اثبات در یک خطاب

در سورهٔ انفال آیهٔ هفده چنین می‌فرماید — در جنگ بدر است:

«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَـٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت؛ و چون تیر افکندی تو نیفکندی، بلکه خدا افکند؛ و تا مؤمنان را از جانب خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ همانا خدا شنوای داناست.

خدا می‌گوید در جنگ بدر که کشتند آن‌ها را با آن سنگریزه‌ها یا تیری که رسول‌الله به‌سوی آن‌ها انداخت و شکست خوردند: فلم تقتلوهم؛ شما آن‌ها را به قتل نرساندید بلکه ولیکن الله قتلهم؛ خدا آن‌ها را به قتل رسانید. آن قتلی که به‌وسیلهٔ جمعیت رسول اکرم و مسلمین و مؤمنین انجام گرفته — این فعل به ظاهر فعل آن‌هاست و درست است که آن‌ها انجام داده‌اند — آن را فعل خدا حساب می‌کند.

بعد می‌گوید و ما رمیت؛ تو نیفکندی آنچه را انداختی. و ما رمیت إذ رمیت؛ نیفکندی تو، آن‌گاه که تو افکندی. بیان را به صورتی می‌آورد که هم اثبات می‌کند که تو انداختی هم نفی می‌کند که تو نیفکندی؛ هم اثبات هست هم نفی. این به‌قول معروف عجیبه‌ای است. و لکن الله رمی؛ دوباره روشن‌تر می‌گوید: چه انداخت؟ خدا انداخت.

اول این سخن را خدای متعال خطاباً مستقیماً به کی می‌گوید؟ به رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. به تعبیر امام که إنما یعرف القرآن من خوطب به؛ آن کسی که روحِ سخن با اوست می‌داند قرآن چه می‌گوید؛ این معنی را خوب می‌فهمد چون رسول‌الله خودش در مرحلهٔ فنا و فوق فنا بود. چون رسول‌الله در مرحلهٔ فنا و فوق فنا هست — یعنی چون که صد آمد نود هم پیش ماست؛ فوق فناست رسول‌الله — اما چون فنا را هم دارد، فلذا پیامبر می‌فهمد چه می‌گوید. إنما یعرف القرآن من خوطب به؛ اما من و شما نمی‌فهمیم چه می‌گوید. می‌گوید شما نکشتید خدا کشت. شما کشتید که درست است؛ نمی‌گوید شما نبودید در میدان، شما شمشیر نزدید، شما نکشتید؛ آن را قبول دارد. اما می‌گوید ولیکن الله قتلهم. بعد نمی‌گوید تو نیفکندی به‌معنای انکار ظاهر؛ سنگریزه را پیامبر انداخت یا هرچه بود پیامبر انداخت، و از ظاهر هم برمی‌آید تو انداخته‌ای؛ اما می‌گوید نه: و ما رمیت إذ رمیت و لکن الله رمی؛ و رسول‌الله می‌یابد.

این سخن بر اساس فنای فعل و وصف و ذات همه است بر فعل و وصف و ذات خدا. کسی که به فنا می‌رسد فعلش را، وصفش را، ذاتش را، و همهٔ افعال و اوصاف و ذوات را فانی می‌بیند. این یک حقیقت است که می‌رسد؛ نه اینکه در وجود خود شخص وجودی تازه ساخته شود. ببینید الان روز است؛ کسی نمی‌داند روز است؛ چشمش باز شد فهمید روز است. روز قبلاً به جای خود ثابت بود اما چشم من بسته بود؛ من چشمم را الان باز کردم فهمیدم روز است. فناء افعال و ذوات و اوصاف بر اساس آن سه معنی توحیدی که در جلسهٔ گذشته گفته شد یک مسلّم است در ذات خودش؛ یک حقیقت مسلّمه. کسی که به فنا می‌رسد این حقیقت را در خود و در دیگران می‌یابد؛ تازه یعنی چشمش باز شده. شخصی که به فنا می‌رسد فنا را خودش نساخته؛ به حقیقتی که قبلاً نرسیده بود رسیده است. فلذا خدای متعال اینجا می‌فرماید این قتل، قتل شماست ولی قتل خداست؛ این رمی، رمی تو نیست؛ رمی به ظاهر رمی توست ولی رمی خداست؛ و این حقیقت را پیامبر خوب می‌یابد.

آیهٔ توبه؛ تعذیب به دست شما

از این گذشتیم. سورهٔ توبه آیه‌ای می‌گوید قاتلوهم یعذبهم الله بأیدیکم؛ این آیه چون از آیات جهاد است آشناست:

«قَـٰتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ ٱللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ» (توبه/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با آنان بجنگید؛ خدا آنان را به دست‌های شما عذاب می‌کند.

بجنگید با اعدا و دشمنان؛ خدا به دست شما آن‌ها را عذاب کند. یعذبهم الله؛ تعذیب، تعذیب خداست. بیان باریکی است. بجنگید تا کشته شوند؛ این کشته شدن که تعذیب است به دست کشنده‌هاست؛ فعل کشنده‌هاست؛ فعل مجاهد فی سبیل الله است. اما از لحاظ فنا فعل کیست این تعذیب؟ تعذیب فعل خداست. لذا بیان عجیبی دارد: یعذبهم الله اما بأیدیکم. بأیدیکم مجرای فعل است؛ فعل، فعل خداست.

حدیث قرب نوافل؛ حب الهی و میدان جذب

این روایت ثقلین است از امام باقر سلام‌الله‌علیه — حدیث قرب نوافل:

«مَا تَقَرَّبَ إِلَىَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِى بِشَىْءٍ أَحَبَّ إِلَىَّ مِمَّا ٱفْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَىَّ بِٱلنَّافِلَةِ حَتَّىٰ أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ ٱلَّذِى يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ ٱلَّذِى يُبْصِرُ بِهِ وَلِسَانَهُ ٱلَّذِى يَنْطِقُ بِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ بنده‌ای از بندگانم با چیزی محبوب‌تر از آنچه بر او واجب کرده‌ام به من نزدیک نشد؛ و همانا او با نافله به من نزدیک می‌شود تا او را دوست بدارم؛ پس چون دوستش داشتم، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او که با آن می‌بیند و زبان او که با آن سخن می‌گوید.

نزدیک نمی‌شود بنده‌ای به من از بندگانم به چیزی محبوب‌تر نزد من از فریضه‌ای که بر اوست. هرکس واجبات را خوب به‌جا بیاورد بهتر به من نزدیک می‌شود. بعد می‌فرماید و إنه لیتقرب إلیّ بالنافلة؛ به من نزدیک می‌شود با نافله، با اعمال مستحبی، و با نوافل سعی در تقرب به من می‌کند حتی أحبه؛ تا می‌رسد به جایی که من او را دوست می‌دارم.

نکته اینجاست: سعی در نوافل بیش از واجبات — در واقع تصویری است از یک سالک جدی که غیر از واجبات شب و روز سعی در تقرب دارد با نوافل؛ همان مجاهدت عبودی و سلوک عبودی تا برسد به جایی که خدا او را دوست بدارد. خدا می‌فرماید با نوافل به من نزدیک می‌شود تا می‌رسد به یک منزلت، یک مرحله که من او را دوست می‌دارم. این منزلت از منازل است.

خدا به معنی کلمه کسی را دوست دارد؛ حالت این آدم چطور می‌شود؟ دوست داشتن خدا را از آن طرف حساب کنید نه از این طرف. بنده دوست دارد یک مسئله است؛ او دوست دارد مسئله‌ای دیگر. ظهور دوست داشتن خدا در وجود این بنده به چه شکلی خواهد بود؟ خدا کسی را که دوست می‌دارد جذبش می‌کند. دوست داشتن جذب انسان است به‌سوی خود. کلمهٔ مجذوب بهتر می‌تواند به مقصود کمک کند؛ چون وقتی دوست دارد بنده را به‌سوی خودش می‌کشاند. دوست داشتن حرف نیست.

به قول مرحوم فیض، فاصله را کم کردن است. حقیقت حب همین است: من شما را دوست دارم؛ دلم می‌خواهد فاصله‌ام با شما کم باشد. شما کسی را دوست دارید دلتان می‌خواهد فاصله نباشد. حب عبارت از این است که می‌خواهد محب میان خود و محبوبش فاصله از میان برداشته شود. هرچه فاصله زیاد باشد برای محب اذیت‌کننده است؛ می‌خواهد فاصله نباشد تا جایی که وحدت — یعنی وصال، لقا — حاصل شود. این در کل محبت‌ها این‌طور است.

خدا کسی را که دوست می‌دارد فاصلهٔ او را با خودش کم می‌کند؛ جذبش می‌کند به‌سوی خودش. در دعای عرفهٔ سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه این جمله هم هست دربارهٔ مسلک اهل الجذب. خدایا این عجیب است: اگر انسان به جایی رسید خدا جذبش کرد دیگر مسئله و مشکلش چه می‌شود؟ گفته و حل شد.

عارفان می‌گویند شما آهنی را با آهن‌ربا حساب کنید: مادام که فاصله‌ای هست میان این آهن و آن آهن‌ربا، این را باید با دست تکان داد به زور به‌سوی آن آهن‌ربا؛ اما اگر به فاصلهٔ جذب رسید دیگر نه حرکت می‌خواهد، نه زور می‌خواهد، نه مجاهدت می‌خواهد، نه مشکل دارد، نه سختی دارد، نه فراز و نشیب. در میدان جذب افتاد؛ دیگر رفت. میدان جذب یک میدان است. سالک وقتی صلاحیت این را پیدا کرد به میدان جذب رفت؛ این‌ها را می‌گویند مجذوبین بعد المجاهده.

البته دو جور مجذوب داریم در سلوک الی‌الله: یک مجذوبین قبل المجاهده، یک مجذوبین بعد المجاهده. اینکه می‌فرماید لیتقرب إلیّ بالنافلة با نوافل به من نزدیک می‌شود؛ نزدیک می‌شود، مجاهدت می‌کند حتی أحبه تا برسد به میدانی که میدان جذب است که من او را دوست دارم و جذب کنم. وقتی خدا جذب کرد او را به‌سوی خودش، اینجاست که مسئلهٔ فنا شروع می‌شود. یکی از گوشه‌ها و مسائلی که از فنا هست این است که فنا آن وقت شروع می‌شود که جذب ربوبی به سراغ انسان بیاید.

مسلک اهل الجذب در دعای عرفه

برای آنکه شریعت گواهی دهد، در دعای عرفه می‌گوید: أسلك بی مسلک أهل الجذب إلیک؛ خدایا مرا ببر به‌سوی خودت، اما در کدام راه؟ مسلک‌ها فرق می‌کند. یکی مسلک آن است که شما به زور خودمان را وادار می‌کنیم به نماز واجب و مستحب، به دعا، به سجده؛ این راه آن کس نیست که در مسیر جذب می‌افتد و با جذب پیش می‌رود. به زور نمی‌تواند مگر چند قدمی. مدت‌ها این‌طور است. اما در میدان جذب رسید؛ بعد از آن مسلک یعنی راه، راه خاصی است؛ به سرعت می‌رود؛ با جذب خدا می‌رود؛ فراز و نشیب نیست؛ مشکل نیست؛ یک چیز دیگر است. اصلاً سلوک بعد از آن یک مسئلهٔ دیگر است. می‌فرماید أسلك بی؛ مرا در کدام راه ببر؟ مسلک أهل الجذب إلیک؛ در آن راه مرا پیش ببر؛ نه این راه که امثال ماها داریم.

خدا می‌فرماید لیتقرب إلیّ بالنافلة تا او را جذب کنم. این جذب پیش آمد؛ آن وقت دیگر فنا از آن وقت شروع می‌شود. برای اینکه می‌فرماید فإذا أحببته؛ وقتی جذبش کردم. این جذب اولین چیزی که می‌آورد این است که انسان خوب از همه چیز و خوب از خودش دیگر کلاً غفلت دارد. همان مقدمهٔ فنا یا فنا از آنجا شروع می‌شود. انسان از همه چیز غافل شد؛ فنا پیش می‌آید.

کنت سمعه؛ فنای وصفی و فعلی در حدیث

فإذا أحببته وقتی دوستش داشتم، وقتی که جذب من پیش آمد: کنت سمعه الذی یسمع به؛ من گوش او می‌شوم که با او می‌شنود؛ و بصره الذی یبصر به؛ چشم او می‌شوم که با او می‌بیند. این به کدام از فنای وصفی و فعلی و ذاتی اشاره دارد؟ می‌شود با فعلی هم حساب کرد؛ بهتر اینکه وصفی حساب کنیم: سمع و بصر. من گوش او می‌شوم یعنی وصف شنیدنش را فانی در شنیدِ خدا می‌بیند؛ پس دیدش هم همین‌طور. بعد می‌گوید — این دیگر فعل است — و لسانه الذی ینطق به؛ زبان او می‌شوم که با او حرف می‌زند؛ حرف زدنش را فانی در حرف زدنش کی می‌بیند؟ خدا می‌بیند.

بدین‌سان آیات انفال و توبه و حدیث قرب نوافل و دعای عرفه همه یک حقیقت را گواهی می‌دهند: فعل ظاهرِ بنده برقرار است، اما حقیقت فعل از آنِ خداست؛ و سالک جدی با فریضه و نافله به میدان حب و جذب می‌رسد و آنجا فنا آغاز می‌شود — فنای سمع و بصر و لسان در حق، که صورت وصفی و فعلی همان توحید سه‌گانه است که پیش‌تر گفته شد.

ختم سلسلهٔ توحیدنامه

این جلسه آخرین برنامه از مجموعهٔ برنامه‌های توحیدنامه بود. از توحید وصفی و تابش کمالات از عرش تا منزل فنا و مدارج آن و سرانجام گواهی وحی و حدیث، راهی طی شد تا معلوم شود توحید نه لفظ است و نه جدل؛ یافتنِ وحدت فعل و وصف و ذات در وجه حق است، برای اهل صراط مستقیم که از یقظه تا جذب ربوبی قدم برداشته‌اند.

جمع‌بندی گواهی وحی و حدیث

آنچه در این جلسه از آیات و روایات آورده شد، تأیید همان حقیقتی است که در جلسات پیش با زبان سلوک گفته شد. آیهٔ انفال با نفی و اثباتِ هم‌زمان — ما رمیت إذ رمیت — نشان می‌دهد ظاهر فعل بنده محفوظ است و حقیقت فعل از آنِ خداست؛ و مخاطب اصلی کلام کسی است که خود در فنا و فوق فناست و قرآن را از آن جهت که خوطب به است می‌شناسد. آیهٔ توبه نیز تعذیب را به خدا نسبت می‌دهد و دست‌های مجاهدان را مجرا می‌شمارد؛ نه انکار فاعلیت ظاهری، بلکه بازگرداندن حقیقت به حق.

حدیث قرب نوافل مسیر عملی را نشان می‌دهد: از فریضهٔ محبوب‌تر، به نافلهٔ مجاهدانه‌ای که تا حب الهی پیش می‌رود؛ و حب الهی همان جذب است که فاصله را کم می‌کند تا وصال. دو گونه مجذوب — قبل المجاهده و بعد المجاهده — یادآوری می‌کند که جذب ربوبی گاه پیش از ریاضت می‌آید و گاه پس از آن؛ اما در روایت، تصویر سالک جدی همان مجذوب بعد المجاهده است که با نوافل به میدان حب رسیده است. دعای عرفه مسلک أهل الجذب را از مسلک زور و تکلف جدا می‌کند؛ و جملهٔ کنت سمعه و بصره و لسانه فنای وصفی و فعلی را در قالب سمع و بصر و نطق بیان می‌کند.

پس توحید یافتنی است نه ساختنی: روز از پیش هست و چشم که باز شود دیده می‌شود. فنا چشم را باز می‌کند بر حقیقتی که در نظام وجود ثابت است — همان سه معنی توحید ذاتی و وصفی و فعلی — و آیات و روایات گواه همان یافتن‌اند برای اهل صراط مستقیم.

با این گواهی‌ها حلقهٔ بحث توحید وصفی و سیر عبودی تا فنا بسته می‌شود: از تمثال عرش و خزائن نزد حق، تا فنای فعلی و وصفی و ذاتی در وجه الله، تا آیات رمی و قتل و تعذیب، تا حدیث قرب نوافل و مسلک أهل الجذب. خواننده اگر این سلسله را یکجا بنگرد درمی‌یابد که توحید اوصاف و توحید افعال و توحید ذات در مقام یافتن یکی می‌شوند؛ و راه رسیدن، صراط مستقیمِ ذکر و طلب و انقطاع و جذب است، نه ادعا و جدل. سلام بر محمد و آل محمد.

امید است این مجموعهٔ توحیدنامه برای طالبان معرفت توحیدی وسیلهٔ فهم و یافتن باشد و خدا همه را موفق به صراط مستقیم گرداند.

والحمد لله رب العالمین على كل حال و نعمة.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.