د
درسگفتارها
پرسش
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۶
دارای متن همگام
جلسه ۶
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۲۲:۰۸
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.
بسم الله الرحمن الرحيم.
من میگم امروز فردا میخوام چند کلمه صحبت کنم.
یکی بگم تذکر که لازم از آن ضرورهها،
تذکرها زیاد است. از اون لازمها
و ضروریها یکی میخواشم برای شما بگم.
belki انشاالله به برکت حضور
حضرت عذرا سلام الله علیها
این تذکرها هم خوب مقبول بشود برای
شما و هم به
گوش دل شما برسد که
فراموش نکنید و در عمل
همیشه مراقبش باشید. این البته یک موضوعی که گفتم به گوش دل.
نمیدانم شما خودتون تا حالا
در دین حقیقت هم که به جاهای خودش یک
حقیقتهاست. تکالیف قرآنیست، حقیقتهاست که قرآن میفرمود.
دقت کردهاید که اینطور نیست هر کسی هر حرفی را هر وقت از هر کسی شنید،
اون حرف هرچه حقیقت باشد به دلش بیفتد و در نظرش بماند و در وجودش اثر بگذارد.
خلاصه جا پیدا بکند در وجودش.
اینطور نیست. خیلیها بودند حرفهای حقی به گوششون خورده و هستند.
گروهی که به گوش اونها نرسیده است و بودند که کم بودهاند و هستند.
حرف حق و حقیقت وقتی به گوش آنها میرسد
در دلشون و در وجودشون اثر میگذارد، جا میاندازد.
جا به آنکه این همه در جاهای مختلف
یاد میکند از طبقات مختلف انسانها در مراتب مختلف جرم و اسیام و کفر و شرک و دویان
و میفرماید آنها گوش ندارند.
این گوش ندارند معنی باید داشته باشد.
چی میخواد بگه؟ گوش ندارند یعنی آن گوشی که هر را میشنود و به دل منتقل میکند و
حرف و حقیقت، حرف و حقیقت در دل جا پیدا کند و فراموش نمیشود
و در عمل اثر میگذارد.
این گوش را ندارند این طبقات که قسمتی از آن طبقات بعضی از آنها خود مؤمنین هستند.
اون چیزی که از قرآن استفاده میشود.
این یک حقیقت است. حالا بعدا میروید روی این فکر بکنید.
اگر هم خواستید اون تیپ آیات، اون دسته آیات برای شما معنی بشود، این حقیقت را باید خوب بفهمید تا معنی بشود.
این که میگوید فلان قوم، فلان
قوم، فلان دسته از مردم گوش ندارند
یعنی آن گوش را ندارند.
تکرار میکنم که وقتی حرف را و حقیقت را شنید
کار گوش را انجام بدهد و به وجود او منتقل بکند و
فراموش نشود. در حقیقت میشود گوش دل.
یعنی گوش دل ندارند.
دستهای از آنها خود مؤمنین هستند.
بخواهید بدانید که کدام یک از مؤمنین
از قرآن استفادههای زیادی میشه.
یک دستهاش را من به شما عرض میکنم که به من و شما هم شامل است.
در تفسیر آیات، در مقام تفسیر آیات.
آیهای داریم در سوره جاظیه، آیه بیست و سوم هست.
آیه به این طور است. «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ»
خوب دقت کنید این مال من و شماست که بیشک در مقام تفسیر آیه.
«أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ».
آیا میبینی کسی را که معبودش را هواس قرار داده است،
هوایش را معبودش قرار داده است
«وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ» با اینکه میداندم ما در مسیر انحرافی قدم بر میدارد.
خوب بفرمایید. آیا تکرار بفرمایید معنیش رو،
ترجمهش رو. آیا میبینی اون کسی را که هوای نفسش را معبود خود قرار داده است
و خدا او را به ضلالت انداخته یعنی در مسیر انحرافی قدم بر میدارد با اینکه میداند
یعنی حقیقت را میداند. این میشوم من و شما.
میبینی اینها را؟ «وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ».
اینهایی که خدا مهر
نهاده بر گوششان و قلبشان.
این اثر چیست؟ میگفتی اثر
تبعیت از هوای نفس.
هوای نفس. کسی تبعیت کرد که با اینکه میداند در انحرافش
قدم برداشت و به انحراف خودش مستمر بود در انحرافش.
خدا این را به گوشش هم مهر میزند.
گوش آن نمیشود وقتی شنید دیگه فراموش نکند.
به دل بیاندازد حرف را
به دل ببرد حقیقت را و آرام نگذارد این حال را.
این گوش دیگه نیست. «خَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ»
خدا بر گوشش مهر میزند «وَقَلْبِهِ» به قلبش هم البته اثر مهر به قلب میخورد.
اثر مهر به قلب خورد، قلب به اصطلاح توش و چش و درکش را از دست میدهد.
«وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً» به چشمش هم پرده میاندازد.
«فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ» اینجاش بسیار عجیبه این نکتهش.
«فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ»
دیگه این آدم که راه هدایتش بسته شده است هرچی بشنود
رو فراموش میکند هرچی بشنود به وجودش راه پیدا نمیکند.
هرچی گفته میشود قلبش به حرکت نمیاد.
چشمش هم که هیچ عبرتی نمیگیرد.
“فَمَن یَهْدِی مِن بَعْدِ اللَّهِ” چیست این راه؟
جز خدا هدایت میکند.
یعنی هرچی این هدایت کنندهها بگن دیگه راه بسته است.
“أَفَلَا تَذَكَّرُونَ” و در آخر میگه پیش خودتون نمیاید که چی میگیم و این حقیقت چیست؟
“أَفَلَا تَذَكَّرُونَ”. بنابراین این مقدمه رو گفتم.
اون دو تا تذکر که میگفتم این بود مقدمه بود تا حالا.
یکی از دو تا رو که میخواستم به شما بگم.
یکی در باب تعبد هست.
تعبد. به شما توصیه میکنم این حرف را
آنگونه که گفتم به گوش برسد، به دل برسد، فراموش نکنید.
گوشم حشرهکار است البته.
فکر بکنید. از خدا بخواهید خوب بفهمانید به شما.
تعبد التزام به تعبد است.
شما را توصیه میکنم یادتون باشد
که تعبد را در عبودیت فراموش نکنید.
منتظم به تعبد باشید
و آنچه را که از طریق وحی،
از قرآن، رسول اکرم صلوات الله،
از ائمه صلوات الله علیهم اجمعین وارد شده است هرچی میتوانید به آنها متعبد باشید و منتظم باشید.
یه وقتی اینطور نباشد فکرتون را، عقلتون را
در اینکه در باب احکام و دستورات خدا
به کار بیاندازید. حالا این جلسه من این صحبت را با شما که الحمد لله
از نور ایمان برخوردار هستید
حرف را بیصورت، این حرف را بیصورت در همه جا برای همه کس نمیشود چون مقبول بیفتد یا مفهموم بیفتد.
نمیشود به این شکل گفت. باید شکل بیان را عوض کرد.
حقیقت است اما شکل بیان باید در جاهایی دیگر عوض بشود.
در باب احکامی که خدا فرموده است،
اونی که دین فرموده است از قرآن باشد، از روایات معتبری که از طریق رسول اکرم صلی الله علیه و آله
و سلم یا از ائمه اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین وارد شده است.
دستورات در هر بابی باشد.
احکام واجب، مستحب،
حرام با تمام جزئیاتش.
در باب این احکام خدا هیچوقت به خودتون اجازه ندهید فکر و عقلتون را
به توجیه و تحلیل و
عوض کردن و فراموش کردن و به اصطلاح
تغییر دادن اینها بیاندازید.
دخل و تصرف در احکام خدا کردن را
با به راه انداختن فکر و عقل به جمال اینکه فکر و عقل ما میرسد ازش اجتناب کنید.
دقت بکنید. این گرفتاری برای خیلیها پیش میاد.
امیدوارم به شما پیش نیاد. برای بعضی از درویشها،
برای بعضی از عارف نماها،
برای بعضی از متصوفهایی یا اونایی که
چند کلمه فلسفه میخوانند،
برای بعضی از روشن فکرها که همه را باید در یک کلمه جمع کرد، برای اونها که نمیدانند، که نمیفهمند.
توجه بکنید. پیش میاد.
مواظبت کنید پیش نیاد برای شما.
از خدا بخواهید. ممکنه در یک مقطعی از عمرتون به یک
کتابی، به یک کسی
که به این گرفتار گرفتار است
خودش یعنی فکر میکند میفهمد و فکر خودش را در باب
احکام و دستورات خدا به راه میاندازد، تغییر و تبدیل میدهد، توجیه به راه میاندازد.
و بوده دیدهای مانند بعضی از درویشها،
متصوفه، مانند بعضی از عارف نماها، متعرفین،
مانند بعضی از به اصطلاح فلسفهخوانها، متفلسفین و نفهمیدهها
در عین حال و مانند روشن فکرهای جاهل یا جاهلهایی که به جمال خودشون فکر میکنند فکرشون روشن است.
به وقتی با اینها مواجه باشید، اینها بعد ببینید خب چند کلمه از اینجا اونجا میگد و فکری دارد و در عالم خودش
از عرفان میگوید و از فلسفه میگوید و چی چی تا آخر.
بعداً ما وقتی به دستوری از دستورات خدا میرسد او را یه نوع توجیه میکند و
تغییر میدهد و بعد معنایی میکند.
نتیجهش این میشود که تعبد و التزام اون حکم را
لزومش را چی میکند؟ از میان
میبرد. توجیهات عجیب و غریبی دارند اینها.
گفتن شرمآور. ما دیدهایم، شنیدهایم زیاد.
همین قدر بدانید که
اینها نمیفهمند. اشکال قضیه اینها کجاست؟
اشکال قضیه اینها این است که فکر میکنند آنچه از طریق دین یعنی وحی
رسیده است، اون رو میشود با عقل عادی و فکر عادی چیکار؟
ها؟ فهمید. اونها فکر میکنند در عرض فکر ما و عقل ما و دریافتهای فکری و عقلی ماست گفتههای وحی.
اگر در عرض فکر ما و عقل ما بود، بله ما حق داشتیم، جا داشته
فکر و عقل، فکر و عقلمون را به راه بیاندازیم.
ولی نه، در عرض نیست. در
طول مسئله فکر و عقل است.
آنچه وحی میگوید فوق فکر و عقل است.
یعنی با یک عقل دیگر است، با عقل بالا است، با شعور بالا است.
این شعورها که من و شما داریم به اونجاها اصلاً راه
ندارد. مثال بزنم برای شما که روشن بشه چیه.
این مثالها را هم فراموش نکنید که براتون حقیقت را واضح میکنم.
ببینید اگر کسی باشد از بچگی از مادر به اصطلاح اینطور
به دنیا بیاید که چشم نداشته باشد.
توجه کنید. میشود؟ قابلها اصلاً بچهای باشد که وقتی از مادر متولد میشه از همان ابتدای وجودش چشم نداشته باشد.
همین چشم. اینکه چشم نداشته باشد
پس دیگه از کل آنچه که به نام دیدن و دیدنیهاست،
اونچه که دید کار میکنه یعنی چشم کار میکنه.
این آدم چیه؟ بیخبره چون این شعور را ندارد.
این شعوری که نامش چیه؟ نامش
دیدن است. گوش دارد.
اوهای دیگر را دارد. همه وجودش مانند عموم انسانهای سالم هست.
الا اینکه یک چیز ندارد و اون اینکه
چشم ندارد که ببیند.
این آدم هیچ نمیتواند بفهمد رنگ یعنی چه؟
شکل یعنی چه؟ زیبایی یعنی چه؟
بد زیبایی یعنی چه؟ این همه که
به قول معروف با یک چشم باز کردن آنقدر چیزهایی میبینیم که اگر بخواهیم به زبان بیاوریم مثلاً نمیتوانیم.
مولا میگوید که در یک لحظه آنچه که چشم را باز کردی میبیند اگر تو توانستی آن را زبان را تا
قیامت هم به راه بیاندازی که زیادت را چه میکنی با زبان؟
تشریح بکنی. نمیتوانی. اینی که ما با چشممون درک میکنیم او ندارد.
خودتون تصور کنید مطلب را.
اصلاً از این عالم دیدن غافله هیچی نمیداند.
حالا شما هرچه مهارت هم داشته باشید، هرچه بیان خوب هم داشته باشید، سحر کلام هم داشته باشید
و هرچه به اصطلاح منظم وقت هم بگذارید، غمت هم مصروف کنید، بشینید پای
این با همین بنده خدا که اینجور از چشم محروم است
و سعی بکنید که شبانه روز به او بگید و او را
بفهمانید که دیدن چیست.
مثلاً فلان رنگ چیست؟
شکل چیست؟ انسان چطور است؟
حیوان چطور است؟ دیوار چطور است؟
آسمان چطور است؟ هرچه شما بگید راست هم میگید و تصویر خوب هم میکنی.
منطق قوی هم دارید. استدلال محکم هم دارید.
اما بفرمایید ببینید که اونی که شما میگید اونی که اصلاً چشم ندارد،
اونطور که خودتون میفهمید از گفتههاتون و مییابید حقیقتهای جدید تصور میکند میتواند بفهمد یا نه؟
ها؟ دقت کنید.
او میتواند وقتی شما میگید مثلاً انسان به این شکل است انسان را به همان شکلی که شما تصور میکنید تصور بکند؟
میتواند یا نمیتواند؟ اصلاً نمیتواند.
چیزی ممکنه تصور بکند اما آن نیست که هست.
هرچی شما بگید مثلاً رنگ قرمز اینطور است.
هرچی بگید. تو اصلاً
چیزی تصور میکند و تشریح و بیان میکند ولی نمیرسد به کشف
چون این شعور را ندارد.
یعنی چون این چشم را ندارد، این نوع ادراک را ندارد، نمیرسد.
و حالا شما حساب بکنید که
به اصطلاح کسی به جای چشم،
گوش، گوش نداشته باشد. یا مثلاً فرض فرمایید که اینها را داشته باشد و
لمس نداشته باشد یا اونها رو هم داشته باشد و شامه نداشته باشد.
هر کدام از این ادراکات نباشد از اول دیگه به اون نسبت از مدرکات این آدم را
ندارد. این یک حقیقت است.
این یک مثال بود. حالا این مثال که دقت کردید در باب
احکام و دستورات خدا مسئله اینطور است.
آنچه از طریق وه می رسد یک شعوری میخواهد که ما انسانهای عادی اون را اصلاً از اساس
نداریم. دقت میکنید؟
این که میگوید که فرض فرمایید که
از باب مثال میگم دیگه باید مثلاً وضو را اینطور گرفت.
هیچ نمیتونه کار بکنه.
یعنی چی؟ چرا؟ حالا اگر به قول بعضیها همان از اون بعضی که گفتم
انتها از اون بعضی طبقه که خودشان را به عنوان روشنفکران
در جمار خود فکر میکنند. گفتم همه آنها را در یک کلمه باید جمع کرد.
جهل و بیخبری در این که نمیدانند
و نمیفهمند. مثلاً میگوید کسی خب من با
صابون و اینها دست شستم.
بشورم پاکتر، خیلی پاکیزه تر.
اصلاً کل بدنم را بشورم. برم پاک میکنم.
کل اصلاً برم زیر دوش بهتر است از چی؟
از اینکه دستور را نشورد.
این همان باب است که باب جهل است.
وضو را اینطور باید داشت. حتی یه خورده به رو و مشود نمیشود.
آنچه که به وضو مترتب است و آنچه که باید بشود بشود نمیشود بشود.
این را فکر عادی درک نمیکند.
عقل عادی درک نمیکند.
فکر عادی، عقل عادی یعنی افکار و عقول انسانها غیر از انبیا
و غیر از اولیا که راهشان به غیب باز است، اون شعور را دارند.
افکار و عقول عادی چون این درک را ندارند نمیتوانند بفهمند.
درست مانند اون کسی که چشم ندارد.
هرچی هم بگید او نمیتواند از دیدنیها و عالم دیدن چیزی بفهمد.
ما اون ادراک را نداریم که
انبیا داشتند. اون شعور در ما نیست که یک رسول دارد.
اون شعور از اساس در وجود ما نیست.
پس ما نباید دور و بر اون
احکام و دستورات بچرخیم و فکر و عقل خودمان را که مال اون نیست
به کار ببریم. شبیه این میشود.
یک تشبیه به اصطلاح همان کسی که
هیچی نمیبیند. الان مثال گفتم برای شما.
بگوید که ه شما میگید که اینطور است چنین چیزهایی هست من میبینم فلان.
اون برگردد بگوید که من که هیچی درک نمیکنم.
حالا گفتهاش درسته یا باطله؟
گفتهاش درسته. اما
بر اساس من هیچی نمیبینم درسته.
اما هیچی نیست بگوید که تو.
بله؟ غلطه.
بگوید که شما میگید که این همه رنگها
اینجا هست. من که نمیبینم.
چنین چیزی نیست شاید تو اشتباه میکنی.
فکر نمیکنم.
توجه میکنید؟ اینجا جای خنده است دیدید؟
چیزهایی را که نمیبینند پس
راهی را که اون دیدنیها را ندارد برگردد این کار را میکند؟
اینطور نیست. یکی از تذکرات من این است
که منتظم به تعبد باشید.
یعنی آنچه از طریق وحی رسیده است
منتظم باشید. هیچ وقت فکر و علم خودتان را در توجیه و تحلیل و اینور و اونور کردن و تغییر و
اینجورها در این باب احکام و آنچه که از طریق وحی از خدا و رسول و ائمه رسیده است
به کار نیاندازید و بدانید آنهایی که
فکرشون را در اینجاها به کار میاندازند در ضلالت بسیار بعیدی افتادهاند.
که اینها را گفتم بازم بعد از این توضیح میخوام
از این طبقات یاد بکنم.
روشنفکرهایی هستند که خودشون میگن روشنفکری.
متعارفانی هستند که خودشون میگن عارفیم
و فلسفهدانهایی هستند که خودشون میگن چیه؟
فلسفه میدانیم و درویشهایی هستند که البته این تا بخشی از گفتاری که از اون طبقات میدرست است.
درویشهایی هستند که خودشون میگن باز ما
از معنا و باطن و از غیر اینها خبرداریم.
شما مثلا با درویشها و با،
با بعضی از درویشها همهشون هم نباید با یک رو.
بعضی از درویش اگر مواجه باشید میبینید که
وقتی میرسه به دستورات آداب و سهو و خطاء یا احیانا حتی واجب حرام میبینید که نه این
آقا خودش یه حساب کتاب دیگری دارد
و خودش هم فکر خودش را به عنوان یک عارف если چیزی میفهمد یا ریاضتها کشیده،
کشیده به چیزهایی رسیده است چیزهایی میبافد برای خودش.
احکام را میگذارد کنار بعضیها را یا کلش را
میگذارد کنار. حساب کتاب این در واقع گرفتار همین مسئله است.
شبیه اون نابینای است که میگوید که چون من درک نمیکنم
پس نیست. توجه میکنید؟
البته این را به زبان اینطور نمیاد.
میگه من میفهمم ولی لازم نیست اصلاً.
این مال ما نیست. چیز زیاد مهمی نیست.
توجه میکنید؟ اشکال ندارد. خب یک تذکر من این بود که به شما گفتم و لازم بود بگم چون
این گرفتاری تبدیل میکنه
و شایدم شما به اون اندازه که ما متأثرین در این باب متأثر نباشید چون ما با این طبقات مواجه بودهایم
حضورا یا به اصطلاح در نوشتههاشون در
اون، در اثر اون فکرهای بلد شدن.
مسئله از این هم دقیقتره.
یه وقتی به چه تناسبی گفتم اگر شما
به اصطلاح چشمتون را ببندید، حالا این، اینجاش هم هست.
گوشتون را بگیرید به این دیدنیها.
بگید که اینو مولوی گفته.
میگید که میبینی؟ حالا گوشتون رو می، میبینید این رنگ قرمزه؟
اون یکی چیه سبزه؟ این چه شکلی میبینی؟
به گوش تشویق میکنه که ببین.
نمیبیند گوش. گوش درک میکند اما اون درک
شنیدنیها را درک میکند.
دیدنیها را درک
نمیکند. قوه درک است، درک کننده است.
یعنی قوه فهم است.
اما چیزهای محدودی را میفهمد که شنیدنیهاست که دیدنیها را
او نمیفهمد. که چشم را شما به، به
صداها و اصوات اگر متوجه بکنید که
میگید که میبینی این صدا چطوره؟
او نمیبیند. یعنی میشنوی این صدا چطوره؟
کار او نیست. آنچه که
انبیا و اونایی که مرتبط به غیب هستند میفهمند از، این از ما برآورده نیست. بنابراین باید متعبد بود
جلسه قبل
جلسه بعد