ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن خام ASR · جلسه 032

[آوازه] اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

به یقین انسان رسید از طریق مجاهدت به چی می‌رسد؟

به محبت می‌رسد.

محبت یعنی مقام محبت.

به محبت رسید، به رضا می‌رسد؛ یعنی مقام رضا.

و این محبت و رضا یکی از آثار و برکاتش این است که انسان دیگه چشمش ببیند آنچه را که قبلاً نمی‌دید، گوشش بشنود آنچه را که قبلاً نمی‌شنید.

شما حساب کنید کسی خدا را دوست داشت، درست نقطه مقابل اون فانی در دنیاست این آدم که اول از کردم.

کسی که فانی در دنیاست از اطرافش بود، غافل بود.

کسی که محب به خدا باشد، اما محب نه اون-- حالا اشتباه نشود از حدیث مولوی که فکر نکنید که مولوی یک شعری دارد اینجا یعنی تحلیل خوبی دارد، البته همه‌ش استفاده از آیات و روایات است آنچه که مولوی هم گفتن است.

اشتباه نکنید فکر بکنید که من و شما محب بحث می‌کنیم.

همه فکر می‌کنند خب خدا را دوست داریم.

خدا بعدمون نمیاد از خدا.

دقت می‌کنید؟

چیست پس؟

خدا به خدا مفتقر باشد از خدا بعدش بیاید.

این بعدمون نمیاد را اولاً به جای محبت گذاشتیم ما، این یک اشتباه.

این محبت نیست و ثانیاً اگر ما خدا را محبت داریم و دوست داریم می‌دانیم برای چی؟

برای اینکه خداست یا برای اینکه به ما بهشت بده؟

به ما خوب منزل بده؟

به ما فرض بکنیم که پول بده، شهرت بده، سلامتی بده، آنچه می‌خواهیم بده، این بده، دوستش می‌داریم.

این دوست داشتن است؟

ها؟

دوست داشتن تحلیلش رو گفتم.

دوست داشتن است که پس مولوی می‌گوید «پس محب حق به او امید و بترس، پس محب حق به او امید و بترس».

خدا را دوست داریم به ما این‌ها را بده و ما را به جهنم هم بفرسته؟

نه برادر.

دوست داریم در دنیا چنین و چنان بدهد و چنین و چنان را ندهد.

در آخرت هم چنین و چنان را بدهد، چنین و چنان را به ما ندهد.

«پس محب حق به او امید و بترس، دفتر تقلیع می‌داند به دست».

خودشو برای محب‌ها تشبیه کرده.

«دفتر تقلیع می‌خواند به دست.

آن محب حق ز بحر حق کجاست/ که از اغراض و ز علل‌تا جداست».

دقت می‌کنید؟

آن محب حق ز بحر چی؟

«آن محب حق ز بحر حق کجاست/ که از اغراض و ز علل‌تا جداست».

اشتباه نکنید.

ما خدا را دوست داریم برای نعمت‌هایش، برای اینکه به ما از عقوباتش در دنیا و آخرت از عذاب‌ها و رنج‌ها ندهد.

این دوست داشتن نیست.

این می‌دانید در حقیقت دوست داشتن چیست؟

خودمون به یه ة ساده و روشن‌تر، دوست داشتن اون نعمت‌هاست.

او را دوست داریم چون به دست خداست می‌گوییم تو را دوست داریم.

دقت کنید اشتباه نشود.

ما از محبت اصلاً ذره‌ای از جام محبت نچشیده‌ایم تا به امروز، ذره‌ای.

که خیلی‌ها اشتباه می‌کنند من دیدم.

می‌گن ما خدا را دوست، خدا می‌داند ما خدا را دوست داریم.

خدا می‌داند که دوست نداریم.

پس محب حق— دوباره شعرها را هم می‌خوانم.

گفتم استفاده از آیات و روایات است.

«پس محب حق به او امید و بترس، پس محب حق به او امید و بترس، دفتر تقلیع می‌خواند به دست، به دست.

آن محب حق ز بحر حق کجاست/ که از اغراض و ز علل‌تا جداست».

اشتباه نشود اولاً.

ما از محبت چیزی بر خدا نشد.

اگر انسان از طریق مجاهدت قدم برد، چون نمی‌شود بر خدا شد.

اصلاً محالت— اگر الآن در دلتان این سؤال باشد که چگونه می‌شود به مقام محبت رسید؟

آنچه که اسمش را الان به زبان می‌آوریم، چگونه‌اش الآن گفتم فهمیدید یقین هم بدانید غیر از این راهی ندارد.

نمی‌شود به محبت کسی برسد غیر از طریق چه؟

مجاهدت.

بس.

به یقین، به رضا، به محبت که اصل منظور ما در امروز است با رسیدن به این مقام، اون بشقاب و پرده‌ای که گفتیم قرآن ندا می‌دهد دور بر شما را گرفته است و حقایق را نمی‌بینید، نمی‌یابید، برطرف می‌شود.

اون محبتی که امروز مورد بحث ماست و اون یقین و اون-- همش فقط با مجاهدت است فقط.

یقین بدانید بی‌مجاهدت محال است.

بی‌مجاهدت.

هرکس هم شما دیدید، اینم به شما گسالم، هرکس هم دیدید که می‌دانید مجاهدتی نکرده، ریاضتی نکشیده، استخوان خورد نکرده، عقل با عقل و شعور پیش میاد و می‌فهمید کاری نکرده، اصلاً نه معرفتی داشته، نه عملی کرده، نه مجاهدتی، مدعی است و دکان باز کرده است.

ای وسا خرف که روز قیامت آتش باشد.

اگر کسی را دیدید که اینجور مجاهدتی نکرده مدعی محبت است، بدانید که او خودش یه سام متظاهر است و حالا با این تظاهر ممكن است تا گله‌ها هم بکند و برای آن طرف را بغض و غضب کند که ما محب خدا هستیم، عشق خدا داریم.

دور هم نخورید.

سیل از این آدم‌ها کم پیدا می‌شود.

به مقام محبت انسان رسید، آن وقت است که این پرده‌ها کلاً می‌رود.

چرا؟

چراش رو خواستم بگویم.

چون این پرده از کجا؟

این تحلیل خوب قرآنی و تفاسی که در خدمتتون گذاشتم.

چرا غافل بودیم؟

چون غانی بودیم در غیب به مقام محبت کسی برسد به معنی کلمه مجذوب حق باشد که در اصطلاح گفته می‌شود و اصطلاح معروف بین ما گفته می‌شود عشق به خدا.

این کلمه عشق، این کلمه را قرآن و در روایات به کار نرفته است.

ما عشق را، محبت شدید را می‌گویند عشق.

اگر کسی به مرحله حب شدید به خدا برسد فقط چون خداست نه برای بهشت و جهنمش.

چون خداست.

چون خداست او را دوست می‌دارد.

این خیلی سطح است.

چون خداست خدا را دوست دارد.

اگر کسی به این مقام برسد من از شما سؤال می‌کنم این نقطه مقابل او خال از دنیا می‌شود یا نمی‌شود؟

دقیقاً فانی در چی می‌شه؟

فانی در خداست.

هیچ وقت خدا را فراموش نمی‌کند.

هیچ وقت صوت خدا را فراموش نمی‌کند.

هیچ وقت محبت غیر را به محبت خدا ترجیح نمی‌دهد.

محبت است، عشق است.

عشق چیزی ساده‌ای نیست.

محبت چیزی نیست.

انسان مجذوب می‌شود.

حتی وقتی می‌خوابد غافل از خدا نیست چون اسیر است، اسیر.

من و شما اسیر دنیا هستیم.

در هیچ حال حتی شد او در خواب بیند تن به زانه، در خواب هم تن به زانه می‌زنیم چون اسیر هستیم.

اسیر، اسیر است.

به چه؟

اسیر دنیاست.

این کی هم اسیر چیست؟

اسیر خداست.

اسیر دیگه، اسیر شده است.

پس این است قرآن گفت رسول الله آمد زنجیر اسارت دنیا را از دست و پا و گردن و از تمام وجود انسان‌ها، زنجیر، زنجیر اسارت دنیا را پاره کرد و این است هدف ما.

این همی که از آیات صعود بد نشدیم.

البته تفسیرها می‌کنند در این آیات مثلاً، مثلاً زنجیر اسارت کفار را، زنجیر اسارت در برابر طاغیان را بردارد.

این‌ها هم درسته.

اما گوشه‌ای از اون زنجیرهای کلی که رسول الله آمده بود از دست و پا انسان‌ها باز کند و یک زنجیر دیگر به دست و پا و گردن آنها بزند که زنجیر محبت است.

زنجیر عبودیت است.

زنجیر دنیا و اسارت دنیا را، اسارت در برابر طاغی باشد، حاکمان جا باشد، شیطان بزرگ باشد، کوچک باشد، کفار باشد، پول باشد، ریاست باشد، دنیا، هرچی.

تمام زنجیره‌ها را پاره می‌کند.

زنجیر اسارت دنیا را کنار بزند.

فقط یک زنجیر اسارت به گردن انسان بیندازد.

به چی؟

اسارت خدا.

محبت آمد، فنای در خدا را بیاورد.

فنای در خدا که آمد، اون وقت دیگه اون حجابی که از طریق، از جهت فنای در دنیا آمده بود کنار می‌رود و انسان گوشش می‌شنود، چشمش می‌بیند، اخبار را باخبر می‌شود، کلام ملاک، کلام می‌شنود.

حالا من در اینجا بعد از این توضیح به شما روایت می‌خوانم.

آیا شما فکر کردید حضرت زهرا سلام الله علیها چرا در این ده سالگی را بیشتر ما فکر نمی‌کنیم.

معذرت می‌خواهم، فکر کرده‌اید چرا حضرت زهرا سلام الله علیها اون وقت که حضرت رسول وداع می‌کرد و گریه می‌کرد و صحبت می‌کرد، اندوزی گوشی به دور معروف بعدش هم گفت که چه گفت رسول الله بهش و بعدش رنگ روختش پاک شد و آرام شد.

چه گفت پس؟

اصلاً چه گفت؟

باید بدانیم که حضرت زهرا چرا حضرت زهراست.

باید بدانیم ولی مشکل از ما است.

مشکل از ماست.

رسول الله در یک روایتی هست که به اون مقام قابه حسین و ادنی ذروه به اقتراب من العلی الاعلی که رسید، اون مقام بالا در معراج، این روایت است.

مضمون روایت است.

من آزاد مضمونش را می‌کنم.

روایت است از معصومی سلام الله علیه که می‌شنوید، که به اون مقام ثم دنا فتدلی فکان قابه حسین و ادنی در عروجش که رسید اون مقام آخر و بالا، به اونجا که رسید، surahi، surahi روایت ترجمه می‌شود.

surahi به رسول الله راه یافت.

surahi در فراشی، در جایی، در عالمی، در مکانتی surahi.

یا محمد صلی الله علیه و آله و سلم این را می‌شناسی؟

می‌شناسی چیست؟

گفت بلی علی بن ابی طالب است.

علی بن ابی طالب است.

من گفتم بلی.

می‌شناسی؟

علی بن ابی طالب است.

گفت فاطمه را ببین.

عزیرش را سلام الله علیها.

به این جا رسید، به این کنایه.

صحبت اونجا است.

فوری فقط دستور، می‌شناسی که؟

در اونجا الان یا خندر که کجا؟

البته این من میگم یا خندر اونجا کجا؟

همش حرفه ما.

چی می‌دانم اونجا کجاست؟

شما چی می‌فهمی ثم دنا فتدلی فکان قابه حسین و ادنی.

من چی می‌فهمم؟

الان گفتیم اصلاً هیچی نمی‌فهمیم.

نه گفت کاش می‌دانستی، الا می‌دانستی، به زودی می‌دانی، یعنی می‌دانی.

گوش بده.

نمی‌فهمی دنا فتدلی چیست، فکان قابه حسین چیست.

اما اونجا نقطه آخر معراج بود، عروج بود.

اونجا که فقط رسول الله راه یافت.

اونجا که جبرئیل گفت دیگه قبل از این به اونجا برسم، گفت دیگه جای من و غیر من نیست.

تو باید خود بروی بعد از این راه.

رفت اونجا که رفت.

گفت اگر دو انگشت من بیش از این نزدیک شوم اصلاً وجودم آتش می‌گیرد.

اونجا جای دنیوی نیست ها، جای مادی نیست، مکان معنوی است، منزلت بالا است.

علت و نیست چیزی که شما فقط لستش را می‌دانید، هیچی نمی‌فهمید.

اونجا، اونجا دقیقا نور یسره.

یه صورتی را در عالمی بهش نشان دادند و خطاب آمد این را می‌شناسی؟

نگاه کرد دید امیرالمؤمنین سلام الله عليه و صلوات.

بله، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است و گفت عاقبت مرا به این تزئین کن.

از خدا گفته آمده بدون واسطه عاقبت مرا به این تزئین کن و وسیله قرار بده و خیلی از این چیزها در احادیث دیده می‌شود.

گفتم فکر می‌کنی فاطمه زهرا چرا نگران بود و فوراً رنگ رویش پاک شد با اون بشارت رسول‌الله؟

چرا در اینجا سال می‌رفت؟

چرا الی آخر؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

در هر صورت اینجا باید سلام بخوانم به اون از صحبت.

می‌دانید فاطمه زهرا چرا اگر می‌خواست در وجود حضرت زهرا بیابی چیزی جز خدا نمی‌شود یافت؟

به به!

رسول‌الله می‌فرماید هر وقت مشتاق بهشت می‌شوم.

بهشت یعنی چی؟

حالا این‌ها را هم عامیانه معلوم می‌کنیم دیگه.

مشتاق بهشت می‌شوم، استشمام می‌کنم از حضرت زهرا.

بهشت که حضرت رسول‌الله مصطفی بهشت یعنی اون بهشتی که من و شما تصور می‌کنیم، اون بود؟

بهشت او چه بود؟

می‌فهمی؟

نه.

احسنت.

اونم اون طور که خودش می‌فهمید.

اون گوزشی که او می‌خواست، اون بهشتی که می‌خواست.

گفت هر وقت مشتاقش می‌شوم دلم می‌خواهد حضرت زهرا را استشمام کنم.

نمی‌فهمی که اینا چیست؟

سر از وجود زهرا سلام الله علیها محل سر خداست.

هیچ چیز ساده نگیرید.

هیچ از-- هیچ وقت چیز ساده نگیرید ولی بدان که ما نمی‌فهمیم.

در وجودش جز خدا نبود.

محل سر حق است.

حتماً.

این شک نیست.

این جمله‌ها ساده نیست.

در کنار زهرا نشستند.

ام ابیها گفتند رائحه بهشت را از آنجا از وجود او استشمام کردم.

خیلی مفتهاد بود.

زود رفتن حضرت زهرا مسموم شدن او تا نیاوردنش در اینجا الی آخر، الی آخر، الی آخر.

فقط خدا بود یعنی حب شدید و عشق شدید که دیگه در وجودش جز خدا یعنی محبت خدا چیزی نبود.

یا دلیل الحلی به مقام محبت انسان رسید سر به کنار می‌گذارد.

دیگه کاملاً در حق است و حقایق روشن می‌شود.

چند جمله از این احادیث معراج است برای شما می‌خوانم.

روایت طولانی است.

در اول روایت به این اشاره می‌کند.

روایت از احادیث معراج است.

اونجا که رسول‌الله به عروج رفت با خدا که به مکالمه پرداخت، خدا به رسول‌الله چیزها و حقیقت‌هایی که می‌فرماید در مقام مکالمه خدا با رسول‌الله.

از رسول‌الله سؤال می‌کند که یا محمد می‌دانی خلاف باقیه چیست؟

عیش حمیم چیست؟

این‌ها را که سؤال می‌کند بعد رسول‌الله می‌فرماید خدا توضیح می‌دهد.

خدای متعال در توضیحش این نخط را بیان می‌کند.

کسی که به مجاهدت می‌پردازد، خوب دقت کنید، کسی که به مجاهدت می‌پردازد عرض کنم که ویعصر من چند جمله را از وسط می‌خوانم.

ویعصر هواء على هواه هواء مرا بر هوای خود مقدم می‌دارد و یبتغي مرضاوی رضای مرا شب و روز می‌خواهد و یعظم حق نعمتی و یذکر منی ذه و یراقبنی بالليل والنهار.

او که شب و روز مراقب من است، شب و روز مراقب من است.

عند کل صیئة و معصیة در هر خطایی که می‌خواهد بکند مراقب است خطا را ترک می‌کند.

مراقبه می‌گویم.

و زنت فی قلبه عن کل ما أکرہ دل را از آن چیزی که من خوشم نمی‌آید پاک می‌کند.

به مجاهدت می‌پردازد و یغز الشیطان و وسوسه‌ه.

شیطان و وسواس را که از خود دور می‌کند و لا يجعل لأبلیس على قلبه سلطاناً و سبیلا.

او که این جور مجاهدت می‌کند، بعد دقت کنید این جمله، فإذا فعل ذلك أثنت قلبه حباً.

وقتی که این جور مجاهدت را شروع کرد و پیش رفت با این چند جمله که گفتم، مخصوصاً مراقبه در همین عرضات سکنى، اینجور که کرد أثنت قلبه حباً.

اولاً چه می‌کنم من؟

در قلبه محبت را، محبتی را در قلب او سakin می‌کنم.

چون اولاً شما می‌دانید که اون محبت و عشق به خدا که الان صحبتش بود که پناه می‌آورد، پناه از دنیا را دور می‌زند و انسان از دور و بر خود باخبر می‌شود.

توجه داشته باشید که این محبت که الان صحبتش بود و صحبتش را می‌کنید از این جمله برمی‌آید که در این حالت از طریق مجاهدت به دست می‌آید، نه مفت و مجانی.

از ناحیه چیست اصلش؟

اصل خود خداست.

باید با من خدا را دوست بدارد.

من و تو هرچه مفت خودمان را بکشیم که خدا را دوست بداریم نمی‌شود.

خدا خود باید بدهد.

اما به چه دیده؟

به چه دیده؟

به آنچه گفت.

خیلی صاف می‌گوید أثنت قلبه حباً.

وقتی این طور کرد، یعنی مجاهدت را اینجورا آغاز کرد و پیش رفت، أثنت قلبه حباً در قلب او محبتی را سakin می‌کند، مستقر می‌کند محبت خودش را.

حتی أجعل قلبه وفراغه واشتغاله وهمه وحدیثه من النعمة التي أنعمت بها على أهل محبتی دیگه تمام اشتغالش، همش، دمش، همه چیز به آن می‌شود که اهل محبت به او مشغول هستند که هم محضر خدا باشد.

بعد مقصود اینجا خب به بخت است وٰ أفتح عینه قلبه و سمعه صد.

وقتی محبت را در وجودش ساکن کردم، چشم دل و گوش دلش را باز می‌کنم.

یعنی چی؟

که الحاکم التکاسل رفت.

وقتی حان در عشق و محبت تکاسل کنار رفت، احوالش هم رفت.

دور بر که پر از اخبار بود باخبر شد.

البته معلوم است که این باز شدن چشم دل و گوش دل و باخبر شدن مسلماً مراقد خواهد داشت.

اینجا اگر بعدها خواستید مطلب را خوب در نظر خودتون تحلیل بکنید، کنید، که تنظیم کنید، این که توجه داشته باشید که خود این مقام خودش مراقد دارد.

محبت، مقام محبت خودش مراقد دارد.

طبعا برطرف شدن پرده‌ها هم چه خواهد داشت؟

مراقد خواهد داشت.

این مراقد را هم فراموش نبرید.

حتی یسمع بصه به گوش قلبش می‌شنود و ینظر بقلبه دیدنی‌ها را می‌بیند، شنیدنی‌ها را می‌شنود و ینظر بقلبه الا جلالی و عظمتی.

باز من چند سطر می‌گذارم.

فقط چند سطر می‌گذارم باز چند جمله برای شما بخوانم تا اونجایی که فرمودند که ولا اخفی علیه خاصه خلقی و یک چیز خاصی می‌آورد.

خواص را به او من می‌نمایانم، معلوم می‌کنم خواص کیاند.

یعنی بندگان خوبم را هم برای این آدم که مقام محبت هست بندگان خوبم را هم برایش می‌گویم.

خواصم را، خواص، شناخت خواص هم یه عالم است.

نه شما خبر دارید اینقدر، این هم عالم است.

اینها همدیگر را می‌شناسند، روابط‌ها دارند، برخوردها دارند خارج از حساب کتاب ما.

خیلی عالم عجیبی است.

دیگه اینجا جای حرف زدن نیست ولی هرچه هست ببینید حدیث، حدیث معراج است.

به مقام محبت کسی رسید که چشم و چشم دل و گوش دل باز می‌شود و اطراف را می‌یابد و ادای را می‌یابد و از اونجا کنار می‌رود.

اون دور و برش پر از می‌یابد.

خیلی چیزهایی که خدا مفتی فرماید می‌شود یکی هم این‌که خواص را به او می‌شناسانم.

عالم خواص چیست؟

شناختن خواص همدیگر را یک چیزی است.

این‌ها با، با هم عالمی دارند، حسابی دارند، کتابی دارند، برخوردی دارند، اصلا حسابی دارند.

حساب دارند باید همدیگر را ببینند، چه بکنند، تا آخر.

دیگه گفتم اینجا جای صحبت نیست.

و هو ان ولا اخفی علیه خاصه خلقی.

دیگه پنهان نمی‌کنم خواص را به او معلوم می‌کنم و مناجی فی ظلمة الليل والنهار.

در ظلمت‌های شب و روز، در ظلمت‌های شب و نور و ضنای روز من با او در مناقشه‌ام.

حتی ینقطع حديثه عن المخلوقین.

تا دیگه حدیث با مخلوقین منقطع شود و مجالستش با آن‌ها منقطع شود.

و اسمعه اینجوری دارم خواص رو میگم.

و اسمعه کلامی و کلام ملائکتی.

این حدیث را من الان برای شما می‌خوانم جاش هم بعدا توضیح میدم.

اصلش از بهار است ولی من از المیزان برای شما می‌خوانم.

از کتاب المیزان که استادمون علامه مرحوم می‌خوانند.

حدیث، حدیثی است که حدیث غیر معتبر اینها نیست و من از المیزان برای شما می‌خوانم.

اصل سند این metody حدیث هم بهار است.

بهار هم از دهشاد نقل شده است.

اینجا را گوش کنید و اسمعه کلامی و کلام ملائکتی.

شما فکر می‌کنید که بندگان خدا مانند شما هستند؟

فقط یه کسی یه گوش شما پریازد یه حرفی بشنوید، بندگان خدا که همیشه صحبت می‌گویند و اسمعه کلامی و کلام ملائکتی.

به او می‌شنوانم.

اسمعه می‌شنوانم به او کلام خودم را به کلام چی را؟

به کلام ملائکه، ملائکه با او در صحبت‌اند به کلام ملائکه.

به او می‌شناسانم اون سری را که از بندگانم، از خلق، از مخلوقات مستور کرده‌ام