اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.
بسم الله الرحمن الرحيم.
انسان در حیات دنیوی خود محجوب از حق است و این لازمه حیات دنیوی است.
به تعبیری دیگر در وجود دنیوی خود محجوب از حق است و این باز لازمه این وجود دنیوی است.
از آثار وجود دنیوی است، از آثار ذاتی وجود دنیوی و از آثار ذاتی حیات دنیوی است.
و انسان غیر از این حیات دنیوی حیاتهای بالاتری هم دارد بر اساس تنزلی که داشته .
انسان در نظام وجود دارای مراطبی از وجود است.
در مرتبه اول همان به عنوان اینکه مخلوق اول در نظام وجود است، خود انسان وجه حق است و روح خداست و پانی در حق است.
در تنزلاتی که دارد در بعد از آن مرحله اول جلباتی دارد، تنزلاتی دارد.
به اندازه که تنزل میکند در طول عوالم پایینتر میآید.
پایینتر آمدن به خاطر مخلوقی در تنزل داشتیم تا وجودش را شرح دادیم.
به اندازه که تنزل میکند به تعداد منازلی که در تنزل پایینتر میآد از حق محجوب میگردد تا جایی که به حیات دنیا برسد.
در حیات دنیا کلاً محجوب از حق است که پایینترین مرحله از مراتب تنزلی انسان در وجود است.
"لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم ردناه اسفل سافلين" .
بنابراین انسان در حیات دنیا تنها محجوب از حق نیست.
در حیات دنیا محجوب بودن انسان از وجه حق و حق کامل میشود.
اما در قبل حیات دنیا هم، در اون مراتب قبل از حیات دنیا هم در مراتب تنزلی که داشته به اندازه هر مرتبهای و به تناسب هر مرتبهای محجوب از حق است.
فقط اون مرتبه از وجود انسان محجوب از حق نیست که اونجا ذات حق بر ذات انسان غلبه دارد.
یعنی همان، اونجایی که رتبه اصلی انسان است.
اون مرحله که انسان در آن رتبه وجه حق است.
اونجا معنی اینکه میگوییم انسان در مرتبه اصلیش وجه حق است این است که آنچه را که نشان میدهد حق را نشان میدهد و از خود به عنوان خود و از ذات به عنوان ذات چندان خبری نیست.
اونجا انسان محجوب از حق نیست و وجه حق است.
یعنی اونچه که در وجود انسان به نام وجود انسان اگر کسی با انسان رو به رو باشد دیده میشود و مشاهده میشود وجه حق است نه خود انسان.
اونچه که ابتداً انسان میبیند در آن انسان وجه حق را میبیند، حق را میبیند، نه خود انسان را.
این غلبه ذات حق است، نور حق است بر وجود انسان و ذات انسان.
اون جنبه وجه الله است.
به هر صورت حالا من به اون صورتی که میخوام بحث را ادامه بدهم خلاصه این است که انسان دارای مراتب است در نظام وجود.
اینجاهاش رو دقت کنید.
انسان دارای مراتب است در نظام وجود.
اولین مرتبه همان وجه الله انسان است که روح خداست انسان.
از اونجا که تنزل میکند در هر تنزل حجابی برمیدارد، در هر منزلی حجابی برمیدارد.
هرچه پایینتر میآید حجاب بیشتر میآید تا آمد در حیات دنیوی و در وجود دنیوی قرار گرفت، در وجود دنیویاش حجابها کامل میشود.
مخصوصاً حجابهای ظلمانی که از ناحیه تعلق روح بر بدن مادی و در تحت مادی پیش میآید.
اینجا دیگه حجابهای نوری و ظلمانی کلاً جمع میشود و انسان در حیات دنیوی محجوب از حق است.
به تمام معنا محجوب است.
به اون معنا که گفتیم البته این حجاب یکطرفه است نه دو طرفه.
یعنی انسان از خدا محجوب نیست، خدا از انسان محجوب است که معنای خاص و دقیقی داشت و گفتش کنیم.
انسان در حیات دنیا محجوب از حق است اما محجوب از حق یعنی حق از انسان محجوب است.
اما در حیاتهای بالاتری که دارد هرچه بالا برود این حجابها چی میشود؟
کم میشود تا جایی که به مرحلهای برسد که مرحله بالاتر و صورت اصلی انسان است.
"ان الله خلق آدم على صورته".
اینکه وجه الله است که پانی در حق است.
اونجا دیگه چندان خبری از ذات انسان نیست یا اصلاً خبری از ذات انسان نیست.
خب پس انسان دارای وجودات است، دارای مراتب است، مراطبی از ذات خودش است.
به یک بیان دیگر انسان دارای مراطبی از حیات است.
حیات دنیا همین حیات است که میبینید.
حیاتهای بالاتر یعنی همان مراتب بالاتر وجود انسان.
انسان حیاتها دارد.
حیات دنیا و حیاتهای بالاتر.
حیات دنیا یعنی چه؟
حیات دنیا همین مرحله از حیات که ما داریم و دارای یک سری آثار خاصی است که میبینید.
آثار خاص، آثار خاصش اون در مرحله خیلی روشن اگر دقت کنید که عبارت است از این ادراکات در حد مخصوص، ارادهای در حد مخصوص و اصل همان ادراکات در حد مخصوص است و ارادهای در حد مخصوص یا قدرتی در حد مخصوص.
انسان در این حیات دنیایش فقط ادراکاتش، حالا ادراکات کلاً که عرض میکنم کل ادراکات را در نظر بگیرید.
ادراکاتش و اراده و قدرتش خیلی محدود است.
یعنی با ادراکات و با قدرت خودش در حد معینی میتواند منشاء اثر باشد.
ادراکات انسان در حیات دنیا فقط برای دریافت یک سلسله از موجودات و حقایق دنیوی صلاحیت و استعداد یا آمادگی دارد، بیش از این نه.
اراده و قدرتش هم به اندازه ادراکاتش محدود است.
شما اگر خوب تأمل بکنید اراده ما یا قدرت ما در حیات دنیوی خارج از غیطه بدن چندان فعالیتی یا اصلا فعالیتی و نفوذی ندارد.
ادراکات ما که عبارت است از همان تعقل و قوای درونی، قوای درونی ادراک که منظورم هست و حواس ظاهری اینها هم در یک محدوده معین کار میکنند.
چشم همان را میبیند که میبیند.
گوش همان را میشنود که میشنود.
لمس همان را لمس میکند که لمس میکند و الی آخر.
این رتبه حیات دنیوی یک انسان است.
یعنی داشتن انسان از حیات این اندازه است در حیات دنیوی.
در حیاتهای بالاتر انسان از ادراکات بالاتر و از قدرت بالاتر و از اراده بالاتر برخوردار است.
چون حیات بالاتر شد یعنی چه؟
یعنی ادراکات بالاتر میشود.
یعنی اراده نافذتر میشود.
یعنی قدرت انسان برای منشاء اثر بودن بیشتر میشود.
و هر اندازه که حیات بالاتر باشد به همان اندازه این آثار حیات یا به یک نظر خود حیات در مقام تقسیم که عبارت است از ادراکات و اراده، اینها سعه خواهد داشت یعنی در حد بالاتری خواهد بود.
ما اگر به سراغ قرآن برویم این حقیقت از آیات قرآن کاملاً استفاده میشود.
به سراغ روایات برویم و بیانات که از معصومین سلام الله علیهمすべて شنیده باز این حقیقت را کاملاً استفاده میکنیم.
به سراغ تجربه برویم.
تجربه یعنی آنانی که سعی کردند از حیات بالاتر یا از حیاتهای بالاتر، هر دو جفتش اینه، از حیاتهای بالاتر برخوردار باشند.
به سراغ این تجربه و آثار تجربه برویم باز این حقیقت برای ما تایید میشود.
اما قبل از اینکه به سراغ قرآن برویم و از آیات قرآن این موضوع را استنتاج کنیم، من این موضوع را میخواهم با یک بیان سادهتر بگویم که اول در ذهن خود ما اصل مسئله خیلی یعنی بیشتر روشن بشود.
ببینید در حیات دنیوی که الآن ما هستیم در اینجا، روح ما، حقیقت ما، ما که گفتیم همیشه یادتان باشد که منظورمان روح ماست.
اصل ما، ما، من، شما، انسان، این تغییراتی که میدهیم همیشه منظور روح است.
با بدن کاری نداریم.
بدن جز ابزار برای روح چیز دیگری نیست.
روح ما در اینجا، بدن ما در اینجا، در این حیات دنیوی.
[سرفه] در مقام ادراک و در مقام اراده و قدرت، گفتم که یه ادراکات محدودی دارد، اراده و قدرت محدودی.
خیلی از دیدنیها را ما در اینجا نمیبینیم.
خیلی از شنیدنیها را ما در این حیات دنیوی، اینجا یعنی منظورم حیات دنیوی، نمیشنویم و الی آخر.
اراده ما نفوذی ندارد.
یعنی ما با اراده نمیتوانیم اراده بکنیم چیزی را و باشد با اراده.
که این را اگر به بیان دیگهای بگیم که میگیم که قدرت چندانی نداریم.
قدرت وجودی که از خود وجود ما و ذات ما نشأت بگیرد، اراده بکنیم و باشد ندارد.
اراده داریم ولی محدود.
ادراک هم داریم ولی محدود.
دیدنیهایی را نمیبینیم، شنیدنیهایی را نمیشنویم الی آخر.
در حیات بالاتر یعنی حیات بالاتری که قبل از حیا-- قبل در ظهور البته قبل است.
قبل از حیات دنیوی است، ما یک ادراکات بالاتری داریم.
یعنی انسان در حیات دنیویاش دارای دید بالاتر، شنید بالاتر و هر ادراکی از ادراکات را حساب بکنیم از نوع اون ادراک، از اون ادراک بالاتر و از اراده بالاتر در حیات قبل از دنیا انسان برخوردار بود.
یعنی در حیات مثالی، توضیح میدهم این مسئله را، در حیات مثالی که قبل این حیات است، در تقسیمبندی نظرتان هست گفتیم حیات دنیا در تقسیمبندی کلی، بعد حیات مثال، بعد چی؟
حیات مثل عقلانی و تجرّدی.
در تقسیمبندی کلی اگرچه هر کدام از این مراتب حیات دنیوی و حیات مثالی و حیات عقلانی باز تقسیم میشود بر مراتب زیاد.
ولی تقسیمبندی کلی انسان دارای سه مرحله حیات است، حیات دنیا، حیات مثالی، حیات عقلانی.
حیات دنیا همین است که میبینیم و داریم کاملاً برای ما شناخته شده است.
آثارش هم معلوم است در حیات مثالی انسان، یعنی اگر انسانی در حیات مثالی باشد با حیات مثالی باشد در حیات مثالی قرار بگیرد، انسان در آنجا از مشاعر دیگر، از ادراکات دیگر و از اراده دیگر و از قدرت دیگری برخوردار است.
به اضافه اونچه که در اینجا داریم.
دقت میکنید؟
الان من و شما که در حیات دنیوی قرار گرفتیم عالم مثال را، موجودات مثالی را که به این عالم ما محیت است و عالم لطیفیست، مجرد است و به ما محیطه، یعنی عالم مقدار و اشباح است.
اشباح یعنی اشباح و ابعاد و پوزهها همهاش هست.
اونچه که نیست ماده به اون معنای فلسفیاش نیست.
این عالم مثال که الان برای ما محیت است، ما با این ادراکات و مشاعرمون از اون عالم مثال بهرهمند میشویم یا نه؟
بهرهمند نمیشویم.
یعنی ما موجودات مثالی و عالم مثال را نمیبینیم.
عالم مثال برای ما محیطه.
یعنی دیگه یه مسئله مسلمی که حالا قبلاً هم گفتم به نظرتون بیاد.
مثال اینجا محیطه.
اما محیت است من با این چشمم مثال را میبینم، دیدنیهای مثال را؟
نمیبینم.
مثال دیدنیها دارد نمیبینم.
شنیدنیها دارد نمیشنوم.
مثال لمس کردنیها دارد لمس نمیکنم.
مثال استشمام کردنیها دارد استشمام با شامه نمیکنم.
مثال چشیدنی دارد.
ما اون چشیدنیهای مثال را، تلخ و شیرین مثال را، طعم مثال را نمیکشیم.
زائده ما اینچنین قدرتی ندارد با این مثالی که به ما محیت است از اونجا برخوردار بشه.
و بنابراین ما میبینیم که الان همین که مثال به ما محیت است، ما با این ادراکات فعلیمون از نظام مثال بهرهمند نیستیم.
یا بفرمایید به نزا-- به نظام مثالی ما احاطه علمی و ادراکی و حسی نداریم.
به تناسب همین عجز علمی و ادراکی، ارادهای در عالم مثال هم ما نداریم.
توجه میکنید؟
در همه، در همه ابعاد هستیم.
خب این حقایق هست الان ما محجوب هستیم.
چرا؟
برای اینکه ما از حیات دنیا برخورداریم و از حیات مثالی که فوق حیات دنیویست و مرتبه بالاتریست از حیات دنیوی، ما از اون حیات مثالی برخوردار کیه؟
نیستیم.
اگر انسان از حیات دنیوی رفت بالاتر و از حیات بالاتری که بارکصت از حیات مثالی برخوردار بود یا حیات برزخی هم بگیم گفتیم برخوردار بود.
به تعبیر دیگری که خیلی مصطلح است بگیم که کاملاً شناخته باشد برای ما، از حیات ملکوتی برخوردار بود، از اون نظام ملکوتی، در اون نظام ملکوتی قرار میگیرد و از اون نظام ملکوتی بهرهمند است، اون احاطه دارد.
ما الان از ملکوتی بیخبریم چون حیات ملکوتی نداریم.
از دنیا باخبریم در حدی که میتوانیم باخبر باشیم چون از حیات متناسب با این دنیا که میشود با اون حیات با این دنیا ارتباط برگزار کرد، برخوردار هستیم.
اما از ملکوح چون از حیات بالاتر ملکوتی بهرهمند نیستیم، محرومیم.
اما اگه بهرهمند بودیم با ملکوتی در ارتباطیم.
بعد میشه اون مثال است به تعبیر مثال.
مثلاً ملکوتی اعلی را نمیگیم، ملکوتی اسفل همان مثال است.
خب و همین توضیح مثال بود یا توضیح بود، اگه توضیح بیشتر بتونید، ما از موجودات عالم تجرد و عالم عقلانی و عالم بالاتر از ماده، زمان، مکان که به نام تجرد میگیم، او دیگه که عالم است و اما عوالم است که به این عالم ما محیت است اون هم.
اون هم محیت است به اذن الله.
عالم تجرد در ماده محیت است.
یعنی همه جای تجرد در همه جای ماده حاضر است چون اون علت اینجاست.
اینجا از اونجا نشأت میگیرد.
علت در معلول همیشه محیت است و در همه ذرات وجود معلول علت حضور دارد.
مانند حضور داشتن در اصل علت العلا حضرت حق در همه جوانب کی؟
در همه جوانب وجود.
عالم تجرد، اون عرش خدا، اون به اصطلاح لوح محفوظ، اون قلم، اون همه به اصطلاح مجردات، همه عوالم، اونها به ما محیت است.
و درست ما در احاطه اونها قرار گرفتهایم.
حالا به اینا خودتون توجه بفرمایید.
فکر نکنید عرش چیزیست که باید رفت بالا.
اون میشه عرش مادی.
عرش مادی نداریم ما.
عرش باطن این عالم است، جان این عالم است.
عالم از اونجا نشأت میگیرد.
میگیم دیگه عرش بالاست یعنی رتبهش بالاست، یعنی بالای مکان نیست.
خب عالم تجرد الان به ما محیطه.
موجودات مجرد به ما محیت هستند.
به قول مصطحفی میگوید که اگر شما این ماهیتون، این یونوس شما اگر از این بحر ماهی خلاص بشه، اون وقت شما در این عالم از این موجودات میبینید، جانهای خلاص شده میبینید، خالص انوار میبینید.
هست، الان همه جا هستند.
اما ما متأسفانه چه هستیم؟
ما از اونها، از موجودات تجرد محجوب هستیم.
چرا؟
چون حیات عقلانی را، یعنی عقلانی که میگیم باز به اصطلاح خاصیست ها.
به تعبیر خود ما عقل را معنی نکنیم.
مثلاً میگیم که شما به من میگید که شما عقل نداری، من به شما میگویم شما عقل دارید، از اون عقل نه هست.
عقلانی یه اصطلاح خاصیست.
یعنی عالم تجرد چون ما از حیات اغلانی، از حیات نوری، از حیات بالاتر و تجرد برخوردار نیستیم، از نظام تجرد در حجابیم.
توجه میکنی؟
چه به ما مربوط هست اون نظام تجرد، در حجابیم.
نه دیدنیها البته در تجرد هم دیگه این یادتون باشه.
حالا فعلاً من اون رو توضیح نمیدم چون شاید برای اینکه برای بعد یواشیواش ذهنها معنوس باشه.
در نظام تجرد دیگه مانند مثال نیست ها اشتباه نکنید.
در نظام تجرد اصلاً احکام کلاً عوض میشه.
فقط اجمالاً به شما عرض میکنم که نظرتون باشه.
چرا کلاً عوض میشه؟
برای اینکه زمان و مکان و ماده نیست.
زمان و مکان و ماده نبود، جهت میشه یا نمیشه؟
بله؟
جهت میشه یا نمیشه؟
نمیشه.
اشاره میشه که از اینجا به اونجا، بالا، پایین، راست، چپ فلان یا نمیشه؟
نمیشه.
نه اشاره هست، نه جهت هست، نه وزنی هست، نه زمانی هست، نه مکانی هست.
سرتاپا حقیقت است کل بس با حذف همه این حواشی، حوائج است.
اونجا دیگه انسان با تمام وجود میبیند ها یادتون باشه.
یعنی یادتون باشه اگه رفتید اونجا رسیدید یادتون باشه.
در تجرد دیگه گفته نمیشه وقتی انسان با چشمش میبینه، انسان کلش اون وقت چشم است.
دقت میکنید؟
چون انسان در اصل ذاتش میشود وسیع و ذاتش میشود کلش میشنود، کلش میبیند، کلش لمس میکند.
شما شنیدید که از خصوصیات رسول اکرم صلوات الله علیه این بود که چون از حیات بر-- بالاتر برخوردار بود رسول الله صلوات الله فقط معروف است اینجور میگن ولی این جان مسئله خیلی، ولی به این موضوع اشاره است، خیلی بالاتر از اینه که به زبان ساده گفته میشود که رسول الله صلوات الله فقط با چشم ظاهرش نمیدید.
میگفت از پشت، از پشت هم به اصطلاح همه تشریح، همه چیز را میدید.
این همون مسئله چیه؟
همون مسئله تجرد است ها.
و اینکه انسان با تمام وجود میبیند.
اینجا من لازم است به یک نکتهای که قبلاً گفته بودم اشاره بکنم.
شما بعدها موقع تأمل شخصی خودتون به اون موضوع فکر بکنید.
الان که چشم شما، اینو قبلاً گفتم، الان که شما با نیروی باصره منو میبینید، این دیدنیهای اینجا را میبینید با نیروی باصره، این نیروی باصره شما قبلاً سؤال کردم، الان هم سؤال میکنم، بعداً هم فکر کنید که علی سلام الله علیه فرمود بر اینها فکر بکنید زیاد برای شما در دریافت حقایق مؤثر است.
شما الان با، با نیروی باصره منو میبینید.
اولاً نیروی باصره شما غیرمادی است اما متأسفانه در این بدن گونگی در یک قطعه خاصی از ماده چه میکنه؟
جنده میکنه.
فقط اونجا میتونه کار بکنه و اون هم یه محدودیت فوق محدودیت هست آمدن.
اولاً این چشم یعنی بافت عصبی چشم شما باید باشد تا نیروی عصبی شما در این بافت با ابزار این بافت چه بکنه؟
کار بکنه.
حالا این یه محدودیت بیشتره.
شما حالا نیروی باصرهتون منو میبینید، این چیزهایی که اینجا هست اونا رو هم میبینید.
شما اونی که میبینید، توجه بفرمایید، اون منی که غیر از اینهاست، اون باصره را من مییابد یا غیر من مییابد؟
اونی که میبیند من شماست یا باصره شماست؟
بعد تأمل کردید چه گفتم دیگه، قبلاً هم گفتم.
الان تأمل بکنید.
منی که میگید یه چیز بیشتر نیستید، آخرم میدانید یه چیز بیشتر نیستید.
من فقط یک چیز کل بس.
هر وقت بخواهم کل مییابد با کلمه من.
اینا دیگه بیش از این نمییابه ولی مییابم یه چیزی هستم، مییابم چیزی هستم که با من به او اشاره میکنم.
همان چیزی که هستید و با من به او اشاره میکنید، همان من و اون چیز کلاً الان در باصره شماست و منو میبینید.
از اون طرف کلاً در سامره شماست.
کلاً تقسیم نشده ها.
تجزیه نشده، قطعه نشده، قطعه از شما نمیشنود، کل شما میشنود با قطعهای از بدن شما.
کل شما میشنود با قطعهای از کی؟
بدن شما.
همان بافت عصبی.
کل شما میبیند با قطعهای از بدن.
خب اینجا شما پس نیروی باصره شما مشتق یافتهایست از کی؟
از، از من شما.
یعنی اونی که میبیند کیه؟
منه.
کل من میبیند یا بعض من؟
ها؟
کل من.
این که شاید از این رمزگار است که ما در مرحله تجرد در اصل متن ذات تمام وجودمان بیننده است.
تجرد اینجور است یعنی.
یعنی اگر انسان به حیات اغلانی برسد، از مرحله بالاتر حیات برخوردار باشد، کل وجودش میبیند، کل وجودش میشنود، کل وجودش میرسد به همه چیز و با این بیانی که عرض کردم در عالم تجرد انسان از اون نظام، از اون موجوداتش، از چیزی محروم میشه یا نمیشه گفتیم؟
دیگه مانعی از محروم بودن و از عدم، از نرسیدن انسان، مانعی از رسیدن انسان، یعنی نه، همون ای رسیدن، احاطه پیدا کردن.
اگر انسان وجود مجرد خودش را پیدا بکند در نظام تجرد از رسیدن به چیزی ممنوع میشه یا نمیشه؟
هیچی، دیگه ممنوع نیست.
به همه چیز میرسه.
به همه جای عالم تجرد میرسه، به همه موجوداتش احاطه دارد.
چنانکه این در فلسفه آلی مطرح است.
انسان در مرحله تجردش همه موجودات مجرد نظام تجرد برای انسان حاضر است.
مثال چطور؟
در اون حیات بالاتر اغلانی کسی قرار گرفت، عالم مثال و اونچه در مثال است برای انسان حاضره یا حاضر نیست؟
ها؟
حاضر نیست؟
حاضره.
ماده چطور؟
میشود گفت پوشهای از ماده حاضر باشد پوشه دیگر نه؟
نه.
پس یه احاطه بالاتره وجود انسان تا...
خب حالا منظورم این بود در حیات، در چرا از موجودات مجرد و از نظام تجرد الان ما محرومیم؟
چون حیات اغلانی را، اون مرتبه حیات را ما نداریم و چون حیات دنیا را داریم.