ددرس‌گفتارها

[سخنرانی دینی] جلسه‌ی گذشته یکی دیگر از مسائل ملک را که به قوه‌ی عاقله به اصطلاح علما و اخلاق مربوط است که برای همه اولا و ثانیا و مخصوصا برای سالک محرک به تمام معنی است و عبارت است از جهل و عدم توجه و نادانی، توضیح دادیم.

همه اگر بخوان در از ناآگاهی نجات پیدا بکنند باید بدانند.

مخصوصا سالک اگر بخواهد در طریق سلوک و در طریق عبودیت، طریق مستقیم را در پیش بگیرد و در حرکت باشد و به سوی مقصد پیش برود، نه توقف بکند، نه به مهلکه ها بیفتد، نه به لغزش ها و به خطرات.

در صراط مستقیم اگر بخواهد پیش برود مخصوصا سالک هم باید به اصطلاح علم داشته باشد.

باید بداند.

در این باب صحبتی شد در جلسه گذشته و دنباله مطلب را که باز مطالب در اینجا لازم است گفته بشود عرض می‌کنم.

جهل معلوم شد ملک است.

انسان، هر مؤمن، هر کس، هر مؤمن و مخصوصا هر سالک باید بداند.

گرچه صحبت ما در این بود که طریق سلوک و ابعاد مسائل مربوط به سلوک را خوب بداند اما باید جامع‌تر بگوییم به عنوان اینکه سالک اگر بخواهد از یک ملک به نام جهل نجات پیدا بکند باید اولا طریق سلوک و عبودیت را خوب بداند.

ابعاد مسئله را خوب یاد بگیرد و آنچه در این رابطه است را هم خوب بداند.

طبعا همه حقایق و معارف دینی و قرآنی و الهی و حقایق را شامل می‌شود.

شما حساب کنید باب معتقدات باشد، باب احکام باشد.

همه اینها میخوره در واقع در مجموع جمع شده در همان طریقی که سالک می‌خواهد در پیش بگیرد.

سالک باید در عقایدش علم خوب داشته باشد و در احکام علم خوب داشته باشد.

در رابطه با مسائل دیگری که مربوط به همان ایمان و لوازم اجزاء ایمان است باید علم خوب داشته باشد.

در ارتباط با مسائل اخروییه، اوحال آخرت و احکام آنها به خصوصیات آنها باید علم خوب داشته باشد.

اگر همه اینها را خوب بداند و طریق سلوک را هم خوب، خوب بداند این می‌شود گفت که می‌تواند اگر شرایط دیگر هم جمع باشد در طریق موفق باشد.

ولی اگر به هر اندازه در این مسائل جاهل بود که در اصل طریق سلوک که چگونه باید طریق سلوک را در پیش بگیرد و چه در ابعاد آن و چه در مسائل دیگر که عبارت است از کل حقایق و معارف، هر اندازه جهالت داشته باشد به همان اندازه خطرات او را تهدید می‌کند که در باب عقاید باشد، احکام باشد، مسائل اخروییه باشد.

کل مسائلی که حقایق و معارف میگیم هر اندازه انسان بداند روشن است و نداند در خطر است.

این یک مسئله‌ای کلی است.

خب این اصلش گفته شد.

من می‌خواستم در این جلسه در دنباله همین صحبت به این موضوع اشاره بکنم که علم که فضیلت است، سالک باید داشته باشد و از جهل به عنوان یک ملک که توضیح دادیم باید پرهیز بکند.

توضیحش را جلسه گذشته مفصلا گفتیم و بالاخره سالک باید خوب حقایق و معارف را یاد بگیرد.

یاد گرفتن به علم بر حقایق و معارف چه آنچه مربوط به طریق سلوک است، چه آنچه مربوط به حقایق و معارف دیگر است که بالاخره میخوره به طریق سلوک.

در کسب علم خب سالک باید از همان راه‌های معمولی که همه به دنبال کسب علم می‌روند، از طریق فکر، استدلال، یاد گرفتن، خلاصه از مجاری و طُرُقی که برای نیل به حقایق و معارف لازم است و مردم می‌روند و از همان طریق ها کسب می‌کنند، سالک هم باید کسب بکند.

وقتی که مرحله اول علم را انسان کسب کرد، اینو باید توجه داشته باشیم که مرحله اول علم در ابواب مختلف، چه آنچه مربوط به سلوک باشد، چه مسائل دیگر، کل حقایق و معارف را وقتی سالکی از طُرُق معمولی می‌رود، کسب می‌کند، می‌فهمد، یاد می‌گیرد.

این مرحله اول علم سالک است.

اگر سالک، سالک باشد به معنی کلمه و در طریق عبودیت در حرکت باشد، این خود حرکتش و عملش برای او علم بیشتر می‌آورد.

این چیزی است که باید در مد نظر گرفته باشد و من در این جلسه می‌خواستم در این زمینه مطالبی را عرض بکنم.

البته اجمالش و کُلّیش شاید به گوش شما خورده باشد و مسلماً هم شنیده‌اید که هرچه انسان در طریق عبودیت موفق باشد، در طریق سلوک موفق باشد و هرچه اهل عمل باشد، خود عمل و سلوک عبودی برای انسان علم هم می‌آورد.

علم بالاتر.

این کُلّیش را شنیده‌اید و شنیده‌اید.

اما مسئله چیزی است که باید جا دارد که یه خرده توضیح بیشتر داده شود.

یک حقیقت خیلی بالاتری است این مسئله.

از طُرُق معمولی همه مؤمنین و همه انسان‌ها، همه مؤمنین و مخصوصا سالک می‌تواند به آنچه که یاد گرفتنی است به اندازه مجاهدتش برسد و یاد بگیرد.

این همان از طُرُق معمولی، راه‌های معمولی گفتم فکر کردم، بررسی کردم، مطالعه کردم، درس خوندم، سؤال کردم بالاخره از مجاری و طرق معمولی.

این چیزیست که این اندازه علم چیزیست که با یاد گرفتن، با فکر از همون طرق معمولی به دست میاد.

اما وقتی کسی جداً اهل سلوک بود، اهل عمل بود، خود عملش و سلوکش وقتی شروع کرد این یک واقعیت است که برای او علم بالاتر می‌آورد در ابواب مختلف، در همه ابواب.

چه آنچه مربوط باز به خود سلوک و اسرار سلوک و ابعاد راه است و چه آنچه مربوط به مثلاً مبدأ و صفات مبدأ است.

آنچه مربوط به آخرت و عوالم اخروی است، آنچه مربوط به حقایق و معارف دیگر است.

در همه ابعاد عمل برای انسان و سلوک برای انسان علم بالاتر چه از طرق معمولی نمی‌شود به اون علم نائل شد می‌آورد.

یعنی فقط از طریق عمل میاد.

دقت می‌کنید؟

یک واقعیت است.

گفتم چون لازم بود من اینو عنوان کردم.

این چیزیست که خیلی کوچک می‌بینند و یا حقش که هست اونطور که باید مؤمنین مخصوصاً بعضی از اونها که میخوان به فکر سلوک بیوفتن چون کم می‌بینن و خیلی اهمیت دارد، اونطور که اهمیت دارد نمی‌بینند.

من خواستم توضیح بدم.

در اینجا اسرار زیاد است.

به قول معروف فلسفه مسئله خیلی طولانی‌ست که اگر انسان بخواد یک بحث جامع و مقصود در این زمینه داشته باشد به قول معروف مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

ابعادش مفصل است.

چرا اینطور است؟

سر مسئله چیست؟

چرا انسان وقتی شروع کرد به عبودیت مخلصانه روم بهش باز می‌شود و به علوم و حقایقی می‌رسد که فقط از طریق عمل باید برسد؟

نه پیش استاد هست، نه در کتاب است، نه در، از طریق فکر می‌شود رسید، نه از طریق مطالعه، نه از طریق بررسی.

چرا؟

این چرا در واقع چراهاست و خیلی هم جواب‌ها دارد.

خیلی مصادرش هست.

به اندازه اجمال من عرض می‌کنم.

اولاً باید بدانیم که خود این مسئله که علم بالاتر با عمل به دست میاد، بعد از اینکه اون علم اولی را با مجاهدت از طریق معمولی به دست آوردیم، علم بالاتر از طریق عمل بیاد، مجاهدت برای انسان معرفت می‌آورد در ابواب مختلف.

این اولاً توجه داشته باشیم چیزی است که قرآن و روایت با صراحت به این معنا ناطق هستند.

یعنی سرین قرآن و روایت گویای این حقیقت است اولاً.

حالا من آیات را دیگه با شماره آیه و فلان ننوشتم، ولی یکی دو آیه می‌دانم که خیلی مکرر خونده‌ام حفظ هستم.

حالا شما پیدا کردن اینکه از کدوم سوره است، کدوم آیه است براتون آسان است، می‌روید پیدا می‌کنید.

مثلاً هست می‌فرماید که «اتبعوا الله یعلمکم الله».

مسیر تقوا را در پیش بگیرید خدا به شما یاد می‌دهد.

این معلوم است ذهن آیه شما باشید و به تکلم نیفتید.

به قول مثنوی نخواهیم آیه را اینور اونور بکنیم، همین طبیعی معنی بکنیم که مثنوی می‌گوید که خب شما اول خودت رو تعدیل بکنید، درست بکنید به عوض اینکه بیایید آیات و روایات را تأویل بکنید.

اول خودمونو درست بکنیم، فکرمون خوب کار بکنه.

«اتبعوا الله یعلمکم الله» معنیش چیست؟

به شما بگن این قطعه، این جمله معنیش چیه؟

خوب، خوب روشن می‌فهمید چه معنی می‌دهد.

«اتبعوا الله یعلمکم الله».

مسیر تقوا را در پیش بگیرید که خدا به شما یاد می‌دهد.

شما باشید از این جمله چی می‌فهمید؟

آیا معنیش این نیست که چیزی یاد می‌دهد؟

علمی به شما اهدای می‌کند که نتیجه‌ش چیست؟

نتیجه همان تقوا و عمل است که با مطالعه به دست نمیاد.

«اتبعوا الله یعلمکم الله».

یا در آیه دیگر می‌فرماید که «إن تتبعوا الله يجعل لكم فرقانا».

اگر مسیر تقوا، عبودیت و عمل را در پیش بگیرید، خدا به شما یک فرقانی عنایت می‌کند.

تشخیص می‌دهید آنچه را که باید تشخیص بدهید.

می‌یابید آنچه را که باید بیابید از اسرار وجود به اندازه خودتون، از حقایق و معارف.

این آیه هم باز گویای مسئله است.

یکی دو روایت یا یک یا دو روایت به صورت خلاصه من در این زمینه اشاره بکنم بعد مطلب را توضیح میدم.

فعلاً در این زمینه خواستم بدانیم که اولاً آیات و روایات به این حقیقت ناطق است که علومی هست که از طریق عمل به دست میاد.

به اصولاً سالک باید اصل علم را از طریق عمل به دست بیاورد که با مطالعه و یاد گرفتن و به دست نمیاد.

اینجا یک یا دو روایت از این روایات به عنوان نمونه می‌خوانم از اصول کافی.

جلد اول، باب من عمل بغير علم.

اصول کافی.

باب اولش، جلد اولش، باب من عمل بغير علم.

یک باب است.

در اونجا این روایت هست که قال شخص می‌گوید سمعت أبا عبدالله علیه السلام از امام صادق سلام الله عليه شنیدم که می‌فرمود یقول لا يقبل الله عملا إلا بالمعرفة.

خدا عملی را قبول نمی‌کند مگر با معرفت.

انسان هرچه معرفت و شناسایش بالاتر باشد عملش مقبول‌تر است.

و این البته دیگه اینو من توضیح نمیدم.

فکر می‌کنم شما خودتون دیگه بفهمید بعد از این همه صحبت‌های طولانی که کردیم.

این قطعه کلام خوندم اینو انشاالله که غلط معنی نمی‌کنید که منظور این است که کسی سوادش بالا باشد خدا عملش را قبول می‌کند.

نه، این تصادفا به عكسه.

یعنی سواد اگر بالا بود ممکنه عمل به سختی‌ش بشه، به، به اصطلاح قبول بشه.

این که هست معرفت هست یعنی کسی که عرفان دارد، معرفت دارد، غرضا بر اساس معرفتش عملش را آنچنان که باید تا حدودی تقریبا عمل بکند می‌کند.

غرضا این عمل نزدیک‌تر از قبول شود یا نه؟

نزدیک‌تر به قبول است یا نه؟

توجه بفرمایید وقتی انسان شناختش بالاست عمل را با حساب انجام میده.

خب من شناخت ندارم یه بلند میشم میگم که الله اکبر در همون گفتم مکرر دیگه.

صاف میگیم الله اکبر تکبیرة الاحرام مثلاً تکبیرة الاحرام که باید غیر خدا را به روی دل به اصطلاح در غیر خدا را به روی دل بست.

اما خب نه، اینطور نمیکنیم ما.

فعلاً همه درها به دل باز است.

دری که به دل باز نیست در خداست.

ما میگیم الله اکبر.

خب این معلوم است دیگه عمل جاهلانه اینطور میشود، به جایی نمیرسد.

اما اگر کسی شناخت و بر اساس شناختش، شناختش خواست واقعاً وقتی تکبیرة الاحرام میگوید حرام می‌کند بر خودش غیر حق و بنده غیر خدا را.

اینطور شناخت به اینطور الله اکبر گفت مسلماً این الله اکبر ممکن است مورد قبول حق و انسان با این الله اکبر مورد قبول حق باشد.

توجه فرمودید؟

منظورم اینه که این قطعاتش همش توضیحات مفصل میخواد.

من به یک قطعه که مربوط به بحث ماست میخوام صحبتی بکنم.

لا یقبل الله عملا إلا بالمعرفة.

خدا عملی را قبول نمیکند مگر با شناخت.

ولا معرفة إلا بعمل.

صحبت ما در این کلام بحث می‌کرد.

گفتم اینکه قسمتی از علوم از طریق عمل میاد در این باه صحبت میکنیم دیگه آیات که دو تا خوندم براتون.

این روایت هم اینجاش ناظر به این قسمته.

اول فرمود خدا عملی را قبول نمی‌کند مگر با معرفت.

بعد فرمود ولا معرفة إلا بعمل.

صحبت این است که معرفت هم نمیاد مگر با چی؟

مگر با خود عمل.

اون معرفتی که باید بیاد نه در کتاب است، نه استاد میتونه بگه، نه با مطالعه، نه با فکر از طرق معمولی نمیشود به اون رسید.

اون با خود عمل میاد.

حالا توضیح و تحلیل فلسفی عرفانی و ظریف‌اش را بعدا عرض خواهم کرد.

فقط شاهد روایی عرض میکنم.

اون معرفت فقط از طریق عمل به دست میاد.

ولا معرفة إلا بعمل.

این قطعه از بیان امام صادق سلام الله علیه.

گوش ده از فرمایش دنباله دارد روایت چون میخواهیم خلاصه بگذریم به مطالب دیگه هم دیگه دنباله روایت رو نمیخونم.

به اصطلاح یک قطعه دیگری هم باز از امام صادق از یک روایت دیگر که شاهد همین مسئله است را عرض میکنم.

باز اصول کافی جلد اول منتها باب دیگر.

باب استعمال العلم.

در این باب، در اینجا انا بی عبدالله علیه السلام گفت امام صادق فرمود العلم مبرون الی العمل علم به عمل مبرون است فمن علم عمل.

هرکس علم دانست عمل می‌کند و من عمل علم.

اون وقتی عمل کرد به علم بالاتر چیه؟

میرسه.

خیلی صاف اول میگه اون علم اول وادار به عمل میکنه.

عمل میرساند به علم چی؟

به علم بالا.

خیلی صاف با ترتیب باز هم اینجا دنباله دارد.

البته اینم دنباله بیان امام صادق چیزی که بگیم همه ما را ناراحت می‌کند که [سخنگوی 1] که من و شما را، پای من و شما را زیاد میگیره که من معنی نکنم بهتر است.

که میفرماید وقتی که انسان عمل نکرد، متأسفانه اونی که یاد گرفته حتی اون روشنایی و ضیا و اون جا افتاده بود، اونش هم از دست چی میکنه؟

میره.

این خیلی خطره.

اونوقت یه انسانی که آهن سرد تو بدن، هی یاد میگیره اما یادگرفتاش همشون روشنایی و ضیاش از دست میره چون چیکار؟

چون عمل نمیکنه.

بعد تا مجرای بسط شک تردید به احیانا خدا را نکرده عدم قبول هم و انکار هم اونجا میشه.

میفرماید علم همیشه عمل را ندا می‌کند.

یعنی علم همیشه فریاد میزنه عمل را میخواد.

اگر این فریادش رو عمل جواب داد، داد.

نداد علم هم میرود.

دید تنها مونده اون هم به اصطلاح میره.

این حالا ابعاد زیادی دارد که باز در مراحل مختلف سلوک شما هرچی ذوق داشته باشید در اینجا، از اینجا میتونید اسرار استفاده کنید.

بعد اینم دو تا از آیه و دو تا از روایت به عنوان شاهد عرض کردم برای اینکه مرحله اول برای صادق که باید با مجاهدت معمولی علم کسب بکند در ابواب مختلفی در رابطه با سلوک باشه، در رابطه با چیزای دیگر وقتی شروع به عمل کرد به حقایق و علوم بالاتر با عمل میرسد.

خب در اینجا من عرض کنم که به شما این مسئله را توضیح میدم.

به توضیحی که عرض میکنم خوب دقت بکنید که چگونه میشود؟

چه معنا دارد که انسان وقتی مجاهدت عملی را مجدانه شروع کرد به علومی میرسد که دیگه با یاد گرفتن و خوندن در کتاب نیست.

در کتاب است اما در این کتاب‌ها نیست.

در یک کتاب دیگه است.

معلم دیگری دارد.

قلم دیگری دارد.

نون والقلم و ما یسترون.

خب اینا رو خوندید دیگه انشاالله بعد از این خوب میکنید.

نون والقلم و ما یسترون.

چی میخواد بگه؟

کجا یسترون؟

آیه است، آیه قرآن است.

قسم به نور، قسم به قلم با آنچه که ثبت میکنند کجا؟

این جایی دارد، خیلی جاها دارد از جمله قلب انسان است.

اقرأ باسم ربک الذي خلق.

خلق الإنسان من علق.

اقرأ وربک الأکرم.

الذي علم القلم با قلمی، نه این قلم‌ها، نه از این قلم‌های چوب و آهن و نمیدونم امثال اینها.

این قلم نیست.

علّم بالقلم.

به کی؟

به آن که باید تعلیم کند.

این همه حقیقت از قرآن ما را ندا می‌کند، میگه.

حالا خب کاری نداریم بعضیا آمدن این آیات را به همین قلم‌ها، به همین یادگرفتن که الان شما می‌نویسید تطبیق کرده.

خب قابل تطبیق است، رد نمیشه کرد.

اما مسئله بالاتر از اینه و باز بالاتری‌ست که ما اصلاً فکرمون نمی‌رود به اون جاها.

بله.

علّم الإنسان ما لم يعلم.

علّم الذي علّم بالقلم.

علّم الإنسان ما لم يعلم.

اون خدا که با قلم تعلیم می‌کند، با قلمی می‌نویسد به لوحی آنچه را که انسان نمی‌داند.

آخه اون تطبیق همش درسته ولی می‌دانید این آیه میگه چی یاد می‌دهد؟

خدا چی می‌نویسد؟

خدا با چی؟

با قلم روی یک لوح.

این اولین معنیش غیر از اون است که معمولاً میگن.

الذي علّم بالقلم.

علّم الإنسان ما لم يعلم.

حالا در باب توحید اگر انشاالله رسیدیم، آآآ صحبتی نمونه‌ای من عرض می‌کنم برای شما البته در بحث توحید یعنی در مغالطاتی که شرک است که بعداً بحث خواهیم کرد، اونجا من توضیحی در این کتابت قلم الهی در لوح قلب چیزایی عرض می‌کنم.

حالا فعلاً این یادتون باشد.

در اصل این آیات نور اول قلم ما یسرون الذي علّم بالقلم علّم الإنسان ما لم يعلم.

این اینها و همچنین اشارات روایات به خوبی اشارات روایات، اگر ما خودمون را به کودن بودن، به جمود، به قشری بودن نزنیم که خیلی‌ها عمداً می‌زنند خودشون را به این وضع‌ها که میگن نه باید همه طور همه چیزو صوری meaning کرد و یک عده رو متأسفانه محروم می‌کنند از فواید.

اگر این اشارات رو ما نادیده نگیریم، اینها به اضافه این آیات روایات که الآن خوندم برای ما این معنی را و این حقیقت را اعلام می‌کند که یک تعلیمی در این بین هست به واسطه ذات مقدس حق و یک نوشتنی هست در لوح دیگری که این غیر از این تعلیم‌های معمولی است، غیر از قلمش این قلم‌هاست، نوشتنش غیر از این نوشتن‌هاست، لوحش هم غیر از این لوح‌ها و صیغه هاست.

خب از اون طرف روایات می‌گوید که العلم نور یضعه الله فی قلب من یشاء.

علم اینها نیست که شما با فکر و اینها علم اصلاً با چه علمی؟

آنچه دادید دادنی است، آنچه یاد گرفتنی است چیزی که باید خدا خودش به قلب انسان بیندازد، بنویسد.

سلوک که شروع شد اگر جدی بود مسئله چیه؟

مسئله اینجایی که گفتم به این تحلیل و interpret کنید، یه رمزی هست.

رمزی که من اجمالاً اشاره می‌کنم شما اجمالاً یاد بگیرید.

از خدا بخواهیم که شما و ما زیاد خدا ما را یاد بده در آینده و اون اینکه قلب ما همانند یک لوح است.

بفرمایید روح ما هم گفتید، گفتید اما قلب ما بگید بهتره.

قلب ما درست مانند یک لوحی است.

بفرمایید مانند یک آینه‌ست که در محاذات یا در برابر یا در مقابل یک لوح بالاتر، موجود بالاتر که صور حقایق در اونجاست قرار گرفته.

خوب تأمل کنید.

منتها متأسفانه به قول مثنوی آینه را زنگ زده.

ترجمه کنید که آنچه باید بیفتد در این آینه چیه؟

نمیفتد.

این مثنوی روی این مسئله خیلی تأکید می‌کند.

البته خب مثنوی و دیگران هرچه عرض کنم یا هرچه در این ابواب و ابواب دیگه و دیگران هرچه حرف خوب گفتن از آیات روایات استفاده کردن دیگه.

و اگر کسی نداند آیات روایات را بعد فکر کند که مثلاً مثنوی دیگران این حرف‌هایی که گفتند از خودشون گفتند، نه.

کسی که اهل اشارات است و اهل فهم است و معرفت است، آیات و روایات و اشارات را می‌فهمد، می‌فهمد اینا از کجاها فهمیدند، از اونجاها برداشتند.

درست مانند آینه، یک آینه را شما حساب بکنید.

از همین آینه‌های معمولی، آینه در برابر صوری که قرار می‌گیرد.

یک مثال خوب interprete که در موقع تطه برای ما روشن‌تر میشه.

آینه وقتی در برابر صوری قرار می‌گیرد، اون صور یعنی صورت‌ها که در برابر آینه است، مثلاً دیوار و درخت و انسان و اینا صورت‌ها، موجوداتی که دارای صورت هستند در برابر آینه قرار گرفته‌اند.

این آینه اگر بخواهد اون صور در این آینه، صور این موجودات در این آینه منعکس بشه، خب شرایطی دارد.

اولاً آینه باید ناقص نباشد، یک.

ثانیاً آینه باید عرض کنم که اون تیرگی، زنگ، غبار و امثال اینها که مانع این انعکاس صور است، اونها را نداشته باشد، دو.

سوم، آینه باید در محاذات اون س-صاحبان صورت، در محاذات اون موجودات قرار و صورت‌ها قرار بگیرد.

اگر بی‌طرف اونها نباشد، پشت اونها باشد باز منعکس می‌شود صورت‌ها؟

گفتید نه.

صورتی در زیر دارد به قول میر فندرسکی چه با این دخترا نبض خوش و زیباست.

صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست.

[صدای ورق زدن] آینه اگر پشت به صور داشته باشد، مقابله نداشته باشد، محاذات به اصطلاح نداشته باشد که صور نیفتد.

سوم محاذات است.

شرط چهارم باز یه شرط چهارم هم هست و اون اینکه آینه حائلی، اگر آینه این شرایط را داشته باشد اما با این یک حائلی، پرده‌ای، مانعی، فاصله‌ای در این بین هست.

حائل بین آینه و بین کی؟

اون صورت‌ها.

باز نشد باید حائل نباشد.

چهار.

پنج.

حالا این صور زیاد است.

یه جاهایی درخت است، جاهای این طرف مثلاً انسان‌ها هستند، این طرف مثلاً کوه‌ها هستند.

خب آینه بخواد فعلاً صورت کوهها را نشان بده، باید اون جهت در جهت مطلوب هم چیه؟

صورت آینه قرار بگیرد.

اینجا فعلاً پنج تا ما شرط در افتادن صور از موجودات در یک آینه معمولی صوری داریم که اگر یکی از اینها نباشد، اون صور از زیر صور به قول معروف به اون آینه نمیفته.

آینه قلبم همینطور و از این بالاتر است.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

الله اکبر، الله اکبر.