یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
شرک در ذات ۱؛ بساطت و عینیت صفات
اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. در حالیکه در خصوص جلسه گذشته چنانکه گفته شد، البته من هفته گذشته هم اعلام کرده بودم که دیگر در شرک این مسئله را ادامه ندهیم. بعد متوجه شدم که صورتی از شرک هم خیلی خطرناک و مخلف است که ما به آن متوجه نشدیم.
یعنی در حال که گفتیم میخواستیم خلاصه بکنیم، گفتیم که مانع این و آن شد که این هم خیلی مهمه و بنا شد که در این جلسه به آن نوع از شرک هم که از سائر شاید مخلفتر شرک باشد و به انواع مختلف هم به تلاشت میاندازد برای همه، برای صالح و زاهد رستهمخلف است. توش قسمتش را هم توضیح بدهم. نوعی از شرک البته این بحثی که میخواهم شروع میکنیم یک مقدار میشود گفت که در چه ما در مسیر بحث سر و صوت و هستی و در باب مخلفات بحث میکنیم، این موضوعات بررسی میکنیم، به عنوان یک مخلف مطرح میکنیم و بعد هم بررسیهایی میشود. اما در اصل این مسئله که در این جلسه بحث میکنیم میشود گفت که به عقیده انسان مربوط است.
به بحثهایی که در اصول عقاید میشود در اونجاها اصلاحات هم باید مطرح بشه. مقصود آن هست. به هر صورت انشاالله که یک مقدار هم دقایقی درش هست. من حتیالمقدور سعی میکنم که آن اندازه که گفتنیست بگویم و سعیام میکنم که انشاالله با بیان سادهتر بگویم.
مسئله در این باب که صحبتها اینکه زیاد است، گفتوگوها زیاد است، دقایق و نکتههای عمیق بسیار است اما خوب به همهشان نمیشود گفت. در حدی که میشود. این نوع از شرک از مخلفات است. عبارت است از بعضی از علم، علما، اخلاق عبارت است از شرک در ذات مقدس حق به یک معنی خاص.
شرک در ذات را به دو معنی اطلاق میکنند. اولا دو معنی را باید دانست. معمولا این دو معنی مطرح میشود. یکی شرک در ذات که شرک است و مخلف است و از انواع شرک است.
دو معنی شرک در ذات
این است که انسان غیر از ذات مقدس حق، ذات دیگری را در نظام وجود معتقد باشد و ببیند و بیابد. فکر بکند، معتقد باشد، این چنین بداند و پندار داشته باشد که غیر ذات او ذاتی هست. این یک مرحله است از بحثها، یک معنی از معانی شرک در ذات. این را ما نمیخواهیم مطرح بکنیم.
این معنا در حقیقت در خلال بحثهایی که در دو، سه جلسه گذشته داشتیم تقریباً روشن شد. تقریباً البته به صورت خیلی سریع هم صحبت نکردیم. این حالا فعلاً خودش معانی ظریفی دارد ولی این را مطرح نمیکنم. شرک در ذات به معنی دیگر، به معنی دوم که باز از مخلفات است و بعضی از علما اخلاق این را هم به عنوان شرک در ذات عنوان کردهاند و ممکن است برای ماها، برای کسی روی غفلت، روی عدم توجه مطرح باشد.
به این صورت است که انسان مؤمن، کسی که ایمان به ذات مقدس حق دارد، حالا چه صالح، چه غیر صالح، در خصوص ذات مقدس حق به نوعی شرک گرفتار بشود. به چه صورت؟ به این صورت که ذات مقدس حق را در باب صفات و کمالاتش، صفات و کمالات را در مقام ذات مقدس حق به عنوان صفات جدا از ذات، به عنوان صفات جدا از یکدیگر معتقد باشد. این که من میگویم بعضیها به این اشتباه میافتند.
این خودش از آن شرکهای مخلف است. دوباره تکرار میکنم، گفتم مسئله یک مقدار عمیقه و باید خیلی دقت بکنیم. ذات مقدس حق که معتقد هستیم ذات حق. در مقام ذات حق این چنین معتقد باشد که صفاتی هست غیر از ذات، اولا و غیر همدیگر، ثانیا.
یعنی وقتی میگیم خدا علیم است، حالا مثال باید دانست. خدا قادر است، خدا سمع است، خدا حی است و مانند اینها. اینها صفات خداست. وقتی که میگوییم خدا سمع است، بصیر است، حی است، قادر است، قدرت را به عنوان یک صفت، حیات را به عنوان یک صفت، سمع را، سمع بودن را به عنوان یک صفت، این صفات را در ذات به عنوان صفات متعدد جدا از هم، جدا از ذات بداند.
این شرک است. این صفات را در مقام ذات خدا، در متن ذات خدا، در ذات خدا، صفات زیاد، متعدد، جدای از هم و جدای از خود ذات بدانند. این شرک است از انواع شرک است. البته حالا از انواع شرک خفی حساب کردهاند و آیا این از انواع شرک خفی حساب میشود یا نه؟
خودش جای تأمل است. به هر صورت شرک است. فرقی نمیکند خفی حساب کنیم، ظاهری حساب کنیم خیلی مبحث است. عقیده مؤمن و سالک و کسی که خلاصه به خدا میخواهد معتقد باشد فرقی نمیکند این بحثی که امروز میکنیم برای همه شرک، شرک است.
منتها برای سالک مخلفتر میشود. فرقی نمیکند. عقیده مؤمن و سالک باید اینطور باشد که ذات مقدس حق، ذاتش بسیط محض است. حقیقت محض است.
یک ذات هست. اینجور که آرام آرام گفته میشود چنانکه گفته شد، خوب تأمل کنید. یک ذات است در همان ذات که یک ذات بیشتر نیست و به کُنش هم هیچ کسی راه ندارد و نمیشود راه پیدا کرد، نه کسی راه پیدا کرده، نه خواهد کرد و نه امکان دارد در متن ذات خدا، ذات خدا یک ذات بیشتر نیست. همون یک ذات سمعی است، عین سمع است، عین بصر است، عین حیات است، عین قدرت است و مانند اینها.
حیات به عنوان صفتی از صفات خدا، نه اینکه ذاتش چیزیست، حیات هم چیز دیگری. ذاتش عین چیست؟ عین حیات است. ذات خدا یعنی حیات مطلق، حیات بیحد، حیات بیقید، بینهایت، حیات محض وجود.
بساطت ذات و عینیت صفات
نه حیات محدود. حیات بیحد یعنی ذات خدا. برویم به سراغ علم مثلاً. خدا علیم است.
«وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از علم جز اندکی به شما داده نشده است.
نه اینکه خدا خودش یعنی ذاتش چیزی و علمش چیز دیگریست. نه، این نشد، این شرک شد. ذاتش عین علم است. علم محض و علم مطلق.
مطلق علم و سر علم. علم سر، علم محض، علم بیحد، علم بینهایت، علم. علم محض عین ذات است. ذات چیست؟
عین علم است. بگوید ذات چیزی، علم چیزی، اینطور نیست. و بصل هذا این دو تا را گفتم حیات، علم و بصل هذا تمام صفات خدا را، آن صفاتی که صفات ذات مینامیم البته اینکه میگوییم تمام صفات توجه داشته باشید. آن صفاتی یا به تعبیر دیگر آن اسما که اسماء ذات حق است، اونها عین ذات حق است، نه جدا از ذات حق.
همه صفات را نمیگوییم. حالا یواش یواش که بحث میکنیم روشن میشود. ذات-- صفاتی که صفات ذات حق است جدا از ذات نیست، عین ذات است. اگر به جای صفات کلمه اسماء را گذاشتید هم میشود.
اسماء که اسماء الله که عین ذات حق است. اسماء که اسماء ذاتی است عین ذات حق است نه اینکه ذات حق چیزی و اسماءش چیز دیگر. حی همان ذات است. حی اسم است.
حالا حی را حیات حساب کنیم میشود که یک صفت است. صفت و اسم با هم اینجور فرق دارند. حیات صفت است. حیات عین ذات حق است.
حی عین ذات حق است. علم عین ذات حق است. علیم عین ذات حق است. دو چیز نیستند.
ذات یعنی علیم. علیم مطلق. ذات یعنی حی مطلق. حی یعنی ذات.
علیم مطلق یعنی ذات. علم یعنی ذات. حیات یعنی ذات. ذات یعنی حیات.
ذات یعنی علم. پس حرف حساب این قسمتی از قضیه. عقیده مؤمن اینطور باید باشد و عقیده سالک. یعنی حقیقت این است.
اگر به غیر این حقیقت منحرف شدیم به شرک گرفتار شدهایم. جدا بدانیم مدد صفات را از ذات. یک گوشه قضیه هم بود این بود که نه تنها صفات عین ذات و ذات عین صفات است، بلکه صفات هم عین چی است؟ عین همدیگر هم است.
یعنی وقتی میگوییم ببینید ذات خدا عین علم است و همان ذات، تمام ذات عین حیات است. آیا معنیش نمیشود که حیات عین چیست؟ حیات عین علمه. علم عین چیست؟
عینیت صفات با یکدیگر و محدودیت ادراک
حیاته در مقام ذات. پس هم ذات عین تک تک صفات و عین همه صفات و هم همه صفات عین ذات و هم همه صفات عین همدیگر. حالا ممکنه برای من و شما هضم مسئله به لحاظ آن کوتاهی یا عذر بخواهم محدودیت علم و ادراکی که داریم، در ضمن من گفتم اصولا درک انسان قلیل است. یعنی شعور انسان، فهم انسان، دریافت انسان، حالا در هر بابی باشد، تعبد، تفکر، دیدن، شنیدن در همه اقسام درک، درک انسان محدود است.
خیلی محدود است. إلا قليلا. چون خیلی محدود است حقایق را ما اونیکه نمیدانیم بینهایت است و اونی که میدانیم خیلی چیست؟ خیلی کم است البته ما هنوز اکنون که این مطلب را بیان کردم این را ممکنه شما در مقام تصور و میخواهید تصور کنید، تعقل کنید ذهنتون و ما، شما همه، ذهن ما و ذهن شما خوب نکشد.
چجوری میشود حیات عین علم باشه؟ مخصوصاً این قسمت در ارتباط با همدیگر را مخصوصاً این را. حیات چه باشد؟ عین علم باشد.
علم یعنی حیات. حیات یعنی علم. در مقام ذات اینطوری است. حالا همه که یک ذاتاند همه عین هم هم هستند.
حیات عین علم، علم عین حیات، حیات عین قدرت، قدرت عین علم. ممکنه فکر ما خوب نکشد. در اینجا البته انشاالله که خدای متعال شماش معرفت بیشتر به شما و به ما عنایت میکند و سر دعاها هم میخوان اللهم علِّمْنی ما ينفعنی و همچنین دعاهای دیگر که از خدا علم و معرفت میخواهیم که این بزرگترین نعمت و عنایتی است خدا به هرکس داشته باشد که به او عنایت میکند، معرفت بدهد. چه آنچه که به خود او برمیگردد، چه آنچه به حقایق دیگر برمیگردد.
انشاالله خدا این عنایت را میکند. اما در عین حال من در اینجا یک مثالی باید دانست. این مثال که عرض میکنیم در واقع یک مثال است برای تقریب به ذهن. خوب تأمل کنید.
بالاخره مثال این است. مرحوم آیتالله العظمی بروجردی رضوان الله علیه هم در آن رسالای خطی در رساله اسماءشون که من دارم رسالای خطیشون را، در آنجا وقتی میخواهد مسئله حقیقت و وحدت حق را مطرح بر موقع . آنجا این مثال را مطرح کرده است. مثالی که باید دانست مثال خوبی است.
منتها مثال را من اکنون باید دانست شما هم بعد رفتید هم اینجا و هم بعد خودتون را روی مثال عینا وجود خودتون را بررسی میکنید تا مثال برای شما عینیّت پیدا بکنه، روشن بشه، تفکر داشته باشید در باب همین مثال. مثالی که عرض، گفته میشود در اینجا از خود انسان است که علی سلام الله علیه فرمود که هرچه در باب خودتون درباره خودتون به فکر بپردازید، به تأمل بپردازید، به تفکر بپردازید و از طریق تفکر و بالاتر از تفکر هرچه خود را بشناسید، شما در باب شناخت خدا بیشتر پیشرا و پیشقدم خواهید بود. من عرف نفسه عرف ربه و نظیر این بیان که به زبانهای مختلف از علی سلام الله علیه هست که مثلاً میفرماید من تعجب میکنم کسی که خودش را نشناخته چگونه میتواند خدا را بشناسد؟
من عرف نفسه و آغاز مثال
گاهی میفرماید کسی که خودش را بشناسد، خدا را میشناسد. گاهی میفرماید کسی که خودش را بشناسد همه حقایق را بهتر میشناسد. اینگونه بیانات از علی سلام الله علیه زیاد است. به هر صورت این مثال به خود ما ناظر است.
بعداً تأمل کنید. ببینید مثال را من اینجور تقریر میکنم. ما هر کدوم اگر دقت کنیم در ذات خودمون، ذات خودمون البته بدن را حساب نمیدهند. وقتی میگیم ذات میایم به سراغ چی؟
به سراغ روح. حقیقت ما روح ماست. ما در خصوص ذات خودمون وقتی دقت کنیم، یعنی شما برگردید در آن ذات خودتون که روح شماست، آن روح، آن ذاتی که با کلمه من از او تعبیر میآوریم. من میگید.
ببینید با من به چی اشاره میکند؟ خود شما دیگر. خود ذاتتون را وقتی در نظر میگیرید، روحتون را همان من به آن اشاره هست. این را وقتی در نظر میگیرید میبینید که اکنون هم میتوانید در اینجا به نظر بیارید.
من که میگید روح شما یک ذات است دیگر. یک چیز است دیگر. خبری از غیر من در آنجا هست یا نیست؟ چه گفتید؟
من است دیگر. من وقتی برمیگردیم چون من یک چیز بیشتر نیست، فقط من. یک رنگی، شاخهای، گوشهای، جهتی چیزی ندارد. این من شما، یعنی آن ذات شما که با من به او اشاره میکنیم و مییابید عینا هرکسی خودش را یک چیز مییابد و دیگر رنگی، حسابی، صفتی، قوهای، نمیدونم چی، اینچنین، آنچنان هیچی نمییابید فقط خودتون را مییابید در، وقتی برمیگردید.
این که خودتون را مییابید در این خود شما که مییابید منتون، آن ذاتتون، این ذات شما فقط ذات شماست. هیچ خبری از اینکه از سامعه ، از دیدن، از چشیدن، از تعقل کردن، از تفکر کردن، از تخیل کردن، این قوا که شما داریدها، وقتی به آن منتون برمیگردید از این قوا یا نه از این солдат در آنجا خبر هست یا نیست؟ اما نیست این солдат آنجا یا هست؟ وقتی هست دیگر.
پس خوب جواب داده است. در من خود فقط من را مییابم. خودم هستم. هیچ چیزی نیست.
اما در همین که چیزی نیست. همه آن что من солдат دارم همه چیست؟ به چه صورت هست؟ عین ذات هم هست و عین همدیگر است.
در مقام من. حالا مثال را توضیح میدهم. در مقام من و ذات خود شما سامعه دارید، بصره هم دارید اما سامعه شما عین چیست؟ عین همان منه.
من یعنی سامعه آنجا. سامعه یعنی من باصره هم همینطور و همچنین صفات دیگر و در نتیجه در مقام ذات شما سامعه چیست؟ عین باصره هم هست. باصره هم عین سامعه هست.
یک چیزی بیشتر نیست. ذات است یک نامش در آن من. ذات من است یک نامش. سامعه است یک نامش.
من واحد و قوا در مقام ذات
باصره است نام دیگرش. یک چیز است نامها به او به سراغ او میروند. یک چیز بیشتر نیست. در مقام ذات شما اینطور است.
آن وقت این مقام ذاتتون بعداً گفتم این را من اکنون بیان میکنم شما خودتون بررسی عینی هم بکنید. بررسی عینیتون خیلی بیشتر از این شنیدنتون خواهد بود. این شنیدن فقط تذکر بود. شما وقتی برمیگردید به تک، حالا این را گذاشتیم کنار.
این یک موضوع را گفت که برگرد به ذاتتون. ذاتتون را مورد مطالعه قرار بدهید . اما برمیگردید به صفاتتون. حالا آن را گذاشتیم کنار.
برمیگردید به تک تک صفاتتون. میخواهید نظرتون این است. ببینید شما چند تا صفت دارید، چه صفتها دارید. میبینید که شما سامعه دارید، باصره دارید، لامسه دارید، عاقله دارید، خود خیاله دارید و مانند اینها.
قوای درونی، صفات درونی و صفات به قول من حواسی که ظاهری و درونی، ظاهری. شما این صفاتتون را وقتی مورد چیز میکنید میبینید که سامعه دارید غیر از باصره. باصره دارید غیر از چی؟ این دو غیر از عاقله.
در مقام مطالعه صفات. صفات پراکنده در خودتون میبینید. متعدد یعنی غیر هم چند تا پراکنده منظورم. شما وقتی سامعهتون را مورد مطالعه قرار میدین خود سامعه را میبینید این فقط سامعه است و غیر سامعه چیست؟
دیگر باصره هست یا نیست؟ اینجا دیگر باصره هست یا نیست؟ شما با گوشتون که نمیبینید. شما دیگر با گوشتون نمیبینید.
به سراغ نیروی باصره میآیید. نیروی باصره را وقتی تحلیل میکنید میبینید که فقط باصره است، رنگی دارد، در خود عنوانی دارد، مشخصاتی دارد. یک نیروست، نیروی غیرمادی. کاری دارد، اثری دارد.
نامش هم باصره است. میبیندش. کار را دیدن اینها را. این نیرا فقط کار خودش را میکند.
دیگر نمیشنود. این سامعه نیست. سامعه جداست. این هم چیست؟
صفات در ظهور و حضور تمام من
به عاقله میبینید که عاقله هم یک کار رنگ دیگری دارد، بویی دیگری دارد، کار دیگری دارد. آن هم یک صفت است. آن وقت این صفاتتون را وقتی بررسی میکنید میبینید که صفات زیاد شد و غیر هم شد. اما در عین حال که غیر هم است میبینید که همان اول که مطالعه میکردید من خود را یک چیزی بیشتر نمییافت.
همان یک چیز در همه اینها با تمام وجود حضور دارد. وقتی به سراغ سامعه میروید اکنون شما همه اکنون اینجا میتوانید به سراغ سامعهتون مثلاً، مثلاً صدای من را میشنوید. یعنی آن من شما یک صفتش در گوش شماست یا همش؟ جدا نمیشه.
من میشنوم. من آنجا، من در اینجا شد در جلوه چی؟ گفتم شد در جلوه سامعه. در این طرف شده من عاقله در جلوه چی؟
در آن طرف من در جلوه چی؟ تجزیه نشده، تقسیم نشده. گوشه اینجا باشد، گوشه آنجا باشد. تمام وجودش در چشمم است.
من میبینم نه نصف من. اینطور میگوییم دیگر. میگوییم که میبینم. اصلاً نمیگوییم که من میبینم نه جزئی از من میبینم.
من میبینم. تمام من میبینم. تمام من میشنوم. اینجا را با این بررسی که انجام دادیم دیدیم که این صفات در مقام ذات اینطور جدا از ذات و جدا از هم نبودند.
در مقام ذات فقط یک ذات بیشتر نبود. اما در همان یک ذات که یک ذات بیشتر نیست، همه این صفات چی در آنجا؟ یعنی همان ذاتی که به این مخصوصاً به این جملهام دقت میکنم. یعنی همان ذات من که اول رفتم به سراغش یک چیزی بیشتر نیست، بیرنگ است.
همه صفات درش هست. سامعه، باصره، لامسه و مانند اینها، همش هست. آن وقتی میخواهد جلوه بکند در هر لحظهای یا در هر مرحلهای به شکلی چی میکند؟ جلوه میکند و این جلوهها حاکی از که همه اینها در ذات خودم بوده یا نبوده؟
بوده اما به صورت یک کثرت جدا از ذات یا جدا از هم نه. بلکه یک ذات بیشتر بوده و اینها بوده. این مسئله جلوه هم در اینجا. این یک مثال است.
بنابراین شما در این مثال وقتی این حقیقت برای شما آسان میشود که ممکن است ما یک ذات داشته باشیم که این ذات صفاتی داشته باشد. صفات همین ذات هستند. در متن ذات صفاتش عین خودش و عین هم با هم. دیگر در اینجا به شبهه نیفتیدها.
مثلاً بگید که نه، در آن منی که من اول برمیگردم سامعه نیست. میتوانید بگید سامعه نیروی سامعه در آنجا نیست؟ نه نمیتونید بگید. برای اینکه آن من اگر نتواند بشنود، آن، آن که میشنود اکنون چیست؟
تمام منه. لابد این شنیدن در متن ذات او گوشه ای هست که میشنود. در متن ذات او لابد این شنیدن هست که وقتی میخواهد جلوه بکند در جلوه سامعه جلوه میکند و چی میکند؟ اگر نبود شنیدن در متن ذات من آنجا که همه صفات عین ذاتم است، اگر این سامعه نبود، ذات من دیگر در مقام جلوه نمیتوانست در جلوه سامعه پیش بیاد و بشنود.
این مثالی بود گفتم. این خیلی به مسئله کمک میکند. به این مسئله که آن اصل مورد بحث است و میریم دیگر از این مثال گذشتیم.
تبیینِ کتابیِ بساطت و عینیت
باید دانست آنچه در گفتارِ جلسه به زبانِ تکرارِ آموزشی آمد، در یک جملهٔ اعتقادی چنین است: ذات حق بسیط است؛ صفاتِ ذات عینِ او و در مقام ذات عینِ یکدیگرند؛ کثرتِ اسماء در تجلی است نه در کنه. مثالِ «من» دیوارِ توهمِ ترکیب را میشکند و آنگاه باید از مثال گذشت. مؤمن و سالک این اعتقاد را تصحیح کنند تا بنایِ توحیدِ بعدی کج ننشیند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.