ددرس‌گفتارها

اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

روایت دومی که برای شما از همین باب می‌خوانم، نگاه کردن، اسرار خوندن، کشف ساره به ظاهر اما مسائلی خوندن که به دیدن ظاهراً مربوط نیست.

ظاهراً به دیدن مربوط نیست اما دیدن اینجوری‌ست.

کشف سارای حامل اسرار است.

حالا چه جور حامل اسرار میشه؟

در اول حرفم گفتم.

دیگه من و شما نمی‌تونیم اون چه جورش را چیز بکنیم، تصور بکنیم.

در وقتش اگر برای کسی پیش آمد می‌بینه چه جوری‌ست.

این روایتی که می‌خوانم از میثم تمار است.

ابو خالد تمار این روایت را من از به اصطلاح کتاب معرفت الاخبار الرجال به نقل بهار نقل می‌کنم که او هم با سند محمد بن مسعود از ابو خالد تمار نقل می‌کند که قال ابو خالد می‌گوید کنت مع میثم تمار.

این هم از اصحاب سر بود، از ارباب کشف بود، مقامات و منازل بود.

می‌گوید که من با میثم تمار بودم بالفرات يوم الجمعة در کنار فرات، در فرات بودیم در روز جمعه.

فهبت ريح وهو في سفينة من سفن الرما.

این می‌گوید که ابو خالد می‌گوید که من با میثم در یک کشتی بودیم در فرات.

روز جمعه هم بود.

دفعة بادی وزید، بادی وزید قال فخرج این باد که وزید فخرج فنظر إلى الريح.

میثم بلند شد و نگاه عمیقی به این باد کرد.

دقت بکنید نگاه عمیقی به باد کرد.

فقال بعد نگاه که کرد، اون نگاه عمیق به قول معروف فقال برگشت به ما گفت که شدوا برأس سفينتكم آذري هون عاصف مات معاوية الصاحب.

گفت که حالا این دنباله این باد خیلی تنده.

این کشتی تو رو چیز می‌کنه.

سر کشتی را محکم بکنید که باد تند خواهد شد.

بعد گفت که معاویه هم مرد.

ترجمه می‌کنید؟

معاویه هم مرد.

این ابو خالد می‌گوید می‌گوید که کشتی را سرش محکم ببندید که باد دارد تند، تند خواهد شد و معاویه هم همین الان مرد.

حالا اونجا در فرات این حرف را زد.

خب این نگاهی‌ست به ريح، باد.

حالا این نگاه چیه؟

چه تشخیصی در اونجا که کشف سار است پیش می‌آد چون در زمینه این نگاه از کشف سار است در متن این نگاه به ظاهر عادی‌ست و در این کشف سار اسرار از جمله اسراری‌ست چون که معاویه الان مرد.

قال فلما كانت الجمعة المقبلة ابو خالد می‌گوید که این حرف را من شنیدم تعجب کردم.

حالا منتظر شدم وقتی که جمعه مقابل که آمد قدما برئوا من الشام قاصدی از شام آمد.

ابو خالد می‌گوید که ناظر این جریان بوده.

می‌گوید که کسی از شام آمد در جمعه بعدش فلقيته و من او را دیدم.

فستخبرته و از او خبر گرفتم.

خب سابقاً اینطور نبود خبر به این زودی‌ها برسه.

می‌گوید که ازش خبر گرفتم فقولت له یا عبدالله من خبر، گفتم خبر تازه در شام چی بود؟

قال اون قاصد گفت که الناس على احسن حال.

حالا قاصد هم معاویه‌ای بوده دیگه.

گفت الحمد لله مردم حالشون بد نیست.

تلفى امیر المؤمنین وبايع الناس یزید.

منظورش از امیر المؤمنین کی بود؟

معاویه بود.

حالا امیر المؤمنین به اصطلاح یعنی معاویه.

معاویه لعنت الله عليه مرد و مردم با یزید چی کردن؟

بیعت کردن.

بعد می‌گوید که قال قلت و من گفتم به اون قاصد گفتم که أی يوم تلفى؟

چه روزی مرد؟

قال يوم الجمعة.

جمعه گذشته مرد.

حالا ببینید همونی که جمعه گذشته که با هم با میثم در اون کشتی بودند.

فرض کنم که فرزند میثم می‌گوید که گفته‌ها و دانسته‌های میثم اسرارآمیز بود.

خیلی از اسرار باخبر بود میثم تمار.

این البته ربطی به حرفمون ندارد ولی اینو توجه داشته باشید که این مسائل گاهی از اهلش در اون وقت هم از کسانی که بزرگ بودند حتی مورد شک قرار می‌گرفت.

اینو در حاشیه می‌دم که شما توجه داشته باشید شک کردن در چیزی که انسان اهلش نیست، چیزی نیست که مخصوص به این زمان باشد.

در زمان قبل هم بوده شک کردن و بعد انکار کردن، عناد ورزیدن، اینجور چیزها را مسئله کردن که الان هم هست بعضی از جوها این کارها را می‌کنند، از اهلش نفی می‌کنند.

خب دیگه چه می‌شود کرد؟

در خصوص البته این که می‌گویم این مرد بزرگی بوده من دیدم بعضی جوها می‌گن در این زمان و تعبیراً بعضی جوها در این زمانه.

فرزند میثم می‌گوید که میثم نه پدرم میثم نه می‌گفت وقتی من در سحر فلانم که مکه می‌رفتم، ظاهراً مکه است این سحر اگر فراموش نکنم چون روایت رو من قسمتی رو نوشتم و روایت طولانی بود.

می‌گوید که میثم گفت من در اون سحرم ابن عباس را ملاقات کردم.

ابن عباس که به اصطلاح کاغذ و دفتر و قلمش همیشه نزدش بود و خب مفسر بود، عالم بود، خیلی مرد بزرگ بود.

میثم می‌گوید آخه پسرش از میثم نقل می‌کنه.

ابن عباس گفتم که سل ما شئت من تفسیر القرآن.

بهش گفتم که دیدم اونجا من می‌گذشتم از اونجا.

گفتم که ابن عباس از من هرچه از تفسیر قرآن می‌خوای سؤال بکن.

فإنی قرأت تنزيله على امیر المؤمنین علیه السلام وعلمني تأويله.

من تنزيلش را، تنزيل معنوی به اصطلاح تفسیر ظاهر به معنای ظاهر و تفسیر ظاهرش را نزد علی علیه السلام خواندم اما علید من تأویلش را هم چی کرده؟

علیه السلام را به من تأویلش را تأویل اون چیزی‌ست که غیر از بالاتر از تنزیل است که به اسرار مربوط است.

تأویلش را هم به من یاد داده.

فقال ابن عباس صدا زد آیه اون خدمتگزارش یا جار یا الدواب بعد گفت آس فورا این قلم کاغذ منو بیار.

خواست بنویسه.

بعد فقول گفتم که يا ابن عباس گفتم که میثم میگه که حالا اولین حرفش این بوده.

ابن عباس گفته که ابن عباس بگو ببینم چه خواهد بود وضعیت تو اون وقتی که ببینی منو به دار زدن.

خودمم نفر سوم هستم و خودمم در یه مقدار از خصوصیاتش شمرد.

از خصوصیات اون وقتی که بهشون-- اونو دار خواهند زد خودش را آره میثم خودشو بعداً به دار زدن.

اینی که گفتم حالا اولین حرفشون بود.

فقال علی میثم میگوید يا ابن عباس به من گفت که فت بتفتن و اعزن شهادت هم میده که بسینکه با مبارکی حالا من با مبارکی را من میدم‌ها.

بسینکه بتفتن و اعزن شهادت هم داری میده.

و خرج الکتاب اون کاغذ که بنا شد بنویسه رو چیکرد؟

خارج کرد.

خارج کرد فقول تو میثم میگوید که گفتم که نه حالا عجله نکن احتفظ بما سمعت مني گوش بکن من چی میگویم و در هوشت باشد حفظ کن.

فإن یقم ما أبو لک حقا اگر دیدی آنچه را گفتم شد امسکه خب این نوشته‌هاتو محفوظ بدار.

و ان یک باطلا خرجته حالا اگه دیدی اونچه من گفتم باطل از آب درآمد، اون وقت کاغذ را چه بکن؟

اون وقت کاغذ را خارج بکن.

این شد.

ببین معلوم است که اصحاب اسرار در هر زمان دیده بودند و لو ابن عباس مرد بزرگ بود.

ولی آلن میثم برای ابن عباس قابل هضم چیه؟

نبود.

الان خب برای متکشف وقتی یه چیزی می‌گوید برای من و امثال من قابل هضم نیست.

اما من اگر عادل باشم باید بگم برای من قابل هضم نیست.

شیخ الرئیس گفت خب هرچی را شنیدی، هرچی دیدی، هرچی شنیدی حالا در موقع امکان بگذار جاهلانه فورا رد نکن.

ولی الان متأسفانه اینجور می‌کنند دیگه.

مخصوصاً خیلی نفخته‌ها خیلی چیزها را از خیلی پخته‌ها حتی که نباید درباره آنها حرف بزنند رد می‌کنند.

این در وسط حاشیه بود گذشتیم.

کشف صاری کشفی است که حامل اسرار است.

حالا من در اینجا گفتم به مثالی که مولوی نقل کرده به شما می‌گویم به این مثال هم توجه می‌کنید که من میگم و مطلب را ادامه میدیم توضیح مطلب.

قبل از گفتن مثالی که مولوی آورده با توضیح دادن به خوبی اگر دقت فرمودید روشن شد که کشف صاری متکشف می‌بیند اما می‌خواند، می‌بیند اما اسرار می‌یابد.

اون هم یافتنی که خیلی در اسلام وسعت زیادی دارد.

به یک جمله من مطلب را به شما خاتمه بدم.

آن اینکه در کشف صاری اسراری یافته می‌شود.

مولوی هم به این نکته اشاره کرده و رفاقای دیگر هم اشاره کردن چون اهل کشف می‌دانند چیه.

اسراری در کشف صاری پیش می‌آید که نه با زبان می‌شود آن را گفت و تمام کرد.

نه با گوش می‌شود لذا اون‌ها را شنید پس راه متکشفه، نه با کشف‌های دیگر می‌شود یافت.

فقط راهش دیدن است و خوندن، دیدن است و یافتن.

بنابراین ببینید من اینجا به یک نکته ذوقی هم به شما، به یک نکته ذوقی هم اشاره بکنم فراموش نکنید.

می‌بینید خدا وقتی از اون منت و عنایتی که بر حضرت ابراهیم سلام الله علیه داشت، اینجور خبر می‌دهد.

می‌فرماید که و نوری ابراهیم على الکوف السماوات والارض.

نوری یعنی چی؟

یعنی؟

یعنی گفتید معنیش یعنی چی؟

نشان میدهم.

خب درباره رسول اکرم صلوات الله علیه در اون اول سوره اسراء لنریه من آیاتنا.

بسم الله الرحمن الرحیم.

سبحان الذي أسرى بعبده لیلاً من المسجد الحرام إلى المسجد الأقصى الذي بارکنا حوله لنریه کی؟

من آیاتنا.

خواستیم نشان بدیم آیات وجود را به او به رسول الله با این اسراء.

اونجا هم نریه میگیم و لقد رأى من آيات ربه الكبرى در سوره نجم در جریان معراج رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید ما زاغ البصر وما طغى لقد رأى من آيات ربه الكبرى دید.

اما این-- اینجا دید تعبیر میاره.

اونجا میگه نشان می‌دهیم یعنی خواهد دید.

یه مسئله دیدنه.

اما این دید‌ها دیدی‌ست که همه چیز را با خودش چیه؟

دارد.

اسرار.

خلاصه دیدن در مراتب مختلف اسمش دیدن است.

می‌شود شما به جای این دیدن کلمه خوندن و یافتن و نائل شدن را بیارید.

کشف صاری هرچه کشف بالاتر باشد یافتن است، میل است، رسیدن است.

물론 از طریق چشم است.

منتها چشمی در اون مرتبه بالاتر اسمشو میگیم چشم چی؟

چشم دل.

توجه کردی؟

چشم دل.

خب من اینجا یه سوال از شما بکنم.

بگم که این همه که ما صحبت کردیم شما چیزی یاد گرفتید یا یاد نگرفتید؟

شما اصلاً ذوقتون به کار افتاده؟

گوشه‌ای از اسرار را خوندید یا نخوندید؟

شما با این پنج حس تون که دارید خوب گوش بکنید جوابو باید خوب بدید‌ها این امتحانه حالا چشم رو گذاشتیم کنار آ.

اون صحبتی بود که با چشم وقتی انسان می‌بیند، می‌بیند نیست، می‌خواند است.

هم می‌بیند است و هم چیه؟

می‌خواند است.

حالا اون رو گذاشتیم کنار.

این چشم عادی من و شما که داریم با گوش عادی‌مون، با لمس عادی‌مون با ذوق یعنی کشیدن عادی‌مون با چشامه عادی‌مون یعنی پنج تا حس ظاهری که در ما هست.

شما بفرمایید ببین همین پنج حس عادی موجود در خود ما خب داریم دیگه و با این‌ها کار می‌کنیم، می‌یابیم با هر کدوم حقایقی را می‌یابیم، چیزهایی را می‌یابیم.

شما بفرمایید یافتتون چیه؟

آیا شما وقتی یک چیزی را با چشمتون می‌بینید غیر از دیدن خشک یک صورت چیزهایی می‌خوانید یا نمی‌خوانید؟

وقتی صدایی را می‌شنوید، صداهایی را مخصوصا صدا انسان‌ها را، در صدا فقط خشک اصوات صوت و امواج را می‌شنوید یا اونجا هم باز احیانا چیزهایی می‌خوانید؟

مثلا این آدم که صداش اینجوریه، این تن صداش این زیرش این بمش اینجوری.

که بافت این صدا این دارای مثلا چه خصصیته، چه روحیه ایست.

از این رو چیزها هم غیر از اون خشک شنیدن از اصوات می‌خوانید یا نه؟

آها می‌خوانید.

احسنت.

در اون یکی هم همین طور.

غیر از خود آنچه که به خود حواس مربوط است یک معانی هم با این‌ها می‌تونید؟

می‌خوانید.

حالا بفرمایید سؤال اصلی اینجاست.

آنچه که در دیدن است غیر از دیدن و منظر می‌خوانید بیشتر است یا اونی که در شنیدن می‌خوانید بیشتر است یا اون یکی؟

کدامش بیشتر است؟

اما منصفانه بگیدها.

جدی هم بگید.

اونی که یافتید بگید.

[همهمه].

اون وقت بیشتر بودن‌ش کم بیشتر است یا زیاد بیشتر است؟

[همهمه].

خیلی زیاد بیشتر است.

انسان با همین من و شما اونقدر با چشممون اونقدر چیزها می‌خوانیم که اون اندازه در شنیدن‌مون چیه؟

نمی‌خوانیم.

از اینجا پی ببرید که این خود یک سرّی‌ست به جای خود.

این چشم وقتی اینطوری‌ست، آن چشم‌های بالاتر هم همین طور است.

توجه می‌کنید.

شما الان مثلا قیافه منو می‌بینید.

خب پس حالا هر کسی برابرش فطرتأ یک قیافه شناسی دارد بگید.

منتها در این قیافه شناسی من بعضی بچه‌ها میگن که بریم کتاب قیافه شناسی بخوانیم.

بعضیا می‌خوانن یک درسی دارد.

بد نیست کتاب‌ها نوشتن و اونجا به اصطلاح قواعدی، ضوابطی، خطوط صورت چه جوری باشد؟

نمیدونم چه باشد، چه باشد.

این‌ها خب کی تائیدها دارد.

تا حدودی نوشته‌ها هم بعضی تائیدهاش درست است.

اما خب من به بعضی بچه‌ها میگم، میگم آخه این چیزی نیست که بخواهید کتاب‌ها را بخوانید.

چیزی است که خود شما هم می‌خوانید دیگه.

همین کسی مانند شما می‌خونده منتها از اون زرنگ‌هاش بوده و من و شما متفاوت هستیم.

بعضیا خوب می‌خوانند از قیافه بعضی از اون‌ها کمتر می‌خوانند.

مراتب دارد.

فطرتأ.

میگم اون کتاب رو بر Don't know مانند من برداشته نوشته خب شما.

منتها زحمت کشیده، تنظیم کرده البته خب زحمتش هم جای خودش.

شما از قیافه ها اجمالاً چیزا می‌خوانید.

دو نفر را می‌بینید اجمالاً از روحيات چیزی می‌خوانید اجمالاً.

اما نه دیگه نه اونچه را که علی سلام الله علیه از اون دیدن اون زن خوند یا نه اونچه را که رشید از دیدن قیافه ها چنین می‌میره، چنین کشته می‌شود، چنین می‌شود.

البته اون چشم بالاتر بود، اون چشم بود.

توجه کنید.

شما در قیافه ها خیلی چیزها می‌خوانید، خیلی اسرار می‌خوانید در منازل دیگر می‌خوانید.

به هر صورت منظورم که این شاهد بر این است که به طوریکه دیده عادی از حس‌های عادی حکایتش از معانی دیگر بیشتر است، دیده بالاتر که در چشم افصار پیش میاد هم همچنین است.

خب من که گفتیم برم سراغ عرض کنم که گاهی با بعضی از بچه‌ها، از بعضی از بچه‌ها من سؤال می‌کنم که از بعضیا چیزا می‌بینند.

از بعضیاشون من سؤال می‌کنم.

متعدد از افراد سؤال کردم.

حالا دیگه در رابطه با همین مسئله است که امروز میگم.

گاهی بعضیشون که چون مبتلا هستند می‌بینند ولی می‌خوانند.

وقتی من بر می‌گردم ازشون سؤال می‌کنم که آقا چطور می‌گی اینجور؟

آخه اینو می‌بینی؟

میگه نه نمی‌بینم.

با خودش دیگه گیر می‌کنه.

نمی‌تونه بگه چیه.

حالا من می‌فهمم چیه.

مثلا اجمالاً می‌فهمم.

نه معنی این حرفام این نیست من چیزی خودم می‌بینم ها دوستان بدانند فقط این‌ها رو ما مطالعه کردیم از نظر علمی چیزایی می‌دانیم.

من خودم اهل نه عمل هستم.

من دوست دارم اهل عمل با-- و نه چیزی می‌یابم از باب تکش و بود.

بچه‌هایی هستند ولی خب ضابطه‌شون من از این نظر که مطالعاتشون زیاد است و اینا بهتر از بعضیا مثلاً، بهتر از بعضیا می‌دانند.

می‌بینند مثلاً می‌بینی که میگم چی می‌بینید؟

می‌بینی مثلا میگی چنین می‌بینم.

میگم تا این که می‌گی مثلا من مطلبی را می‌بینم.

میگی مطلبی را می‌بینم مثلا چنین.

فلانی مثلا اینطور است یا فلان مثلا اشکال در فلان روح است.

یا فلان موضوع را میگن.

فلان موضوع را اعلام می‌کنند.

فلان طور خواهد شد.

خب من میگم که آ اینو می‌بینی؟

آخه این که میگی بی دلیل نیست.

میگه بله می‌بینم.

میگم آخه چطور می‌بینی؟

میگه می‌بینم.

همینطور که jar می‌کنه.

میگم آخه می‌یابین؟

همونطور بله می‌بینم، میگن، می‌یابم.

دیگه نمی‌تونه لفظ پیدا بکنه.

توجه می‌کنید.

این معمولاً از بچه های مبتلا هستند دیگه وقتی سؤال پیش می‌کنیم گیر می‌کنند.

ولی سر قضیه همین است که می‌بینند و چه می‌خوانند؟

می‌خوانند.

این مسئله همینطوره.

خب مولوی چه میگه؟

بریم به مثالی که مولوی میگه و مثال را بگیم و مطلب اون را به اصطلاح یواش یواش خاطره بگیم حالا من اونچه را که از مولوی می‌خوانم می-می‌گویم به بعضی از اشعارش هم اشاره می‌کنم که مطلب تکمیل بشه.

در بعضی از اشعارش مکاتی هم هست.

البته قبل از اینکه من به این قضیه یک مولوی از یکی از مکاشفان نقل می‌کند اشاره بکنم، این نکته را تذکر می‌دهم که من هیچ قضاوتی نمی‌کنم در اینکه این قضیه که از شخص به خصوصی مولوی نقل شده است، این شده است، صحت دارد.

در این باب هیچ قضاوتی نمی‌کنم.

این صحت عینیّت داشته، نداشته در این باب هیچ قضاوتی نمی‌کنم.

اما صحبت در این است این اگر شده باشد و می‌شود باشد و از امثال این مسائل برای مکاشف زیاد می‌شود.

اگر یعنی عینیّت نداشته باشد خیلی از این‌ها می‌شود.

من نمیگم عینیّت ندارد.

منظورم این است حرف‌هامون رو خب همه جوانبش مو-مراعات بکنیم.

ممکنه وقتی کسی ما اشکال کنه شما از کجا دارستید اینو که مولوی گفته از یه شخصی نقل کردیم درست بودش اینچه شده.

حالا ما زیاد اصرار بر این نداریم که این شده اما از این‌ها زیاد می‌شود.

مثل روایاتی که از بزرگان نقل کردیم.

اون‌ها که جای خدشه نیست و اهلش هم می‌دانند از این‌ها زیاد می‌شود.

مولوی از شخصی یک قضیه‌ای را نقل می‌کند که این قضیه را من با اشاره به بعضی از اشعارش البته می‌خوانم که شما هم دقت بکنید.

میگه یکی از بزرگان اسمش را هم میگه که من اسم میگه که من اسم را نمیگم و همه اشعارش را هم نمی‌خوانم.

بعضی این کشف ابصاری است اما کشف ابصاری است که شاهد است برای همونی که عرض کردم.

یک حکایت‌ها دارد اون هم با تبدل کشف، تبدل کشف خودش هم حکایت‌ها دارد.

گفتم در کشف ابصاری می‌بیند اون منظره عوض میشه.

در عوض شدن حکایت هست.

دوباره منظره دیگه پیش میاد و حکایت‌ها زیاد.

این جامعیت کشف ابصاری است.

خب این شخص که مولوی می‌گوید، می‌گوید که این شخص خب چون کسی بوده که زیاد مشتاق بود از بندگان خوب خدا ببیند.

اینو می‌دانید قبلاً هم اشاره کردم چون خود شما هم شنیده‌اید اولیا صاحبان معنا این‌ها یکی از اشتیاق‌ها و شوق‌های حاکم در وجودشون که آرامش‌شون نمی‌گذارد این است که این‌ها به دنبال اولیا هستند.

عشق دارند به اولیا.

اون عشقی که به مقطع متعال حضرت حق دارند موجب می‌شود به اون اولیا که در اینجا و اونجا ممکن است باشند عشق داشته باشند.

عشق خیلی سوزناک و غیرتاور که در این راه طبعا زحمت‌های زیاد می‌کشند، مسافرت‌های طولانی می‌کنند، به رنج‌ها می‌افتند تا ولی‌ای را پیدا کنند و با او به اصطلاح ساعتی مصاحبت داشته باشند.

آها چه لذتی برن.

این چه عشقی‌ست به طوری که من و شما از عشق به خدا خودش بی‌خبریم از این لازمه عشق خدا که عشق به اولیا هم هست چیست؟

بی‌خبریم.

می‌گویید شما و من.

ما حق نداریم بگوییم چیست.

خب مگر عشق خدا چیست؟

مگر ما اون رو فهمیده‌ایم؟

حقیقت چیز را فهمیده‌ایم دیگه.

پریروز یکی از دوستان اهل ذکر نمی‌بینم اینجا الان البته بیرون آمده بود از بیرون یعنی از غیر ایران آمده بود.

این می‌گفت که من این جمله را وقتی جملاتی از دعاهایی که در ماه رجب که تمام شد رفت و ما بی‌خبر موندیم از برکاتش از اون دعاها چیزی می‌گفت و بعد هم در اون ضمن یه سؤال می‌کرد.

می‌گفت که من اصلاً نمی‌توانم.

از من سؤال می‌کرد این دعای خمسشر که پونزده مناجات که در هست اونجا دعا، مناجات محبین، مناجات عارفین، اون جملات که خاص است و معانی خاص دارد که رسلکم نایه لبائکم قرة عینی و رسلکم نایه.

خدایا لبایت و روشنی چشم من است.

بصارت Arzu من است.

اینچه من رفتم گفت من این‌ها را نمی‌توانم فلانی بخوانم.

آخه اینا رو نباید ما بخوانیم که جدا مسئله چیست؟

باید بخوانیم.

بعد من بهش گفتم که بله حاج میرزا جاودان مرحوم هم گفته که وقتی به کیف از پره الا خراقه در دعای کمیل می‌خوانی دیگه به آهنگساز کردن که نیست که توجه می‌کنی.

این حاج میرزا جاودان ملکی مرحوم هم گفته که به این جاها می‌رفته شما این جاهاشو نگی.

برای این که دروغ واضحه دیگه.

این حرفی که شما خودت را می‌داره دروغ و کیف از پره الا خراقه حرف من و شما که نیست که این باید دردی باشد از درون بیاد که به زبان جلوه بکنه در زبان.

خدایا به فراغت و کیف است اصل.

اون گفتم بله من حاج میرزا جاودان اینجوری گفته.

اون در رابطه با اون مناجات خمسشر سؤال می‌کرد.

من گفتم حاج میرزا جاودان ملکی مرحوم اینجوری گفته و من هم حرفی ندارم آیا این‌ها را باید خوند نخوند.

خلاصه چه باید کرد؟

گفتم من نظری ندارم.

هیچ نمی‌دانم چه باید کرد.

هرچه هست عشق چیزی‌ست ما بی‌خبریم.

این جمله‌ها هم معنی پیدا می‌کند برای عاشق.

اما ما باید به جيم نجیم.

اصلاً نکند گفتن ما اصلاً استهزاء باشد طوری این چیزی که خودت قلبت تیکه چه جور اجازه می‌دهد یا از غیر من سؤال بکن.

خب منظورم اینه که الان ما چه می‌دانیم این عشقاتی که اون اولیا داشتند چه بوده؟

خیلی سفرها و رنج‌ها می‌کشیدند، زحمت‌ها.

این شخص هم اینجور بوده حتی عرض کنم که در اول این قضیه این را مورد عنوان می‌کند.

می‌گوید که گفته شد که آخه این چیه؟

می‌گوید عشق خدا نداری؟

عشق خدا مگر نداری دیگه؟

آخه این عشقی که به این بنده خوب خدا به اون بنده خوب خدا که می‌گردی اینجا و اونجا زحمت می‌کشی این دیگه چیه؟

گفت در میان بحر این شعرش رو گوش کنید.

در میان بحر اگر بنشسته ام تن در آب صبوح هم بسته ام.

دقت کنید در میان بحر اگر بنشسته ام تن، تن در آب صبوح هم چیه؟

بسته ام.

تن چو داوود ام نعجه مراست.

تن در نعجه هر این تن به جاست.

حالا اینو فکر می‌کنم شما زیاد خوب درک نداره چه بود.

عرس اندر عشق تو خقر است و جا عرس اندر غیر تو ننگ و تباه.

این که به، به تو که عشق دارم بالاخره به اونجا که نظر داری هم عشق دارم.

بس سلام.

توجه می‌کنید؟

این نمی‌شود به تو عشق داشته باشم به اونجا که نظر داری به اونجا که چیه؟

عشق نداشته باشم.

بس سلام.

این اینجوری این حکم عشق است.

این اثر عشق است و این خاصیت عشق است.

در عشق‌های مجازی هم از این خاصیت‌ها پیدا می‌شود.

خب این شخص میگه به دنبال اولیا بود.

ولی می‌جست این شخصی که عارف بود.

حالا از زبان او میگه که گفت روزی اشعار رو می‌خوانم تند تند این کشفی که در اینجا پیش آمده و اسرارآمیز در اینجا دقت کنید.

گفت روزی می‌شدم، اون شخص میگه ها، اون عارف میگه، روزی می‌شدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار.

استاد اولیا گفت که مجاری انوار حقند تا ببینم غرزمی در قطره‌ای تا ببینم غرزمی در قطره‌ای.

آفتابی درج اندر ذره‌ای.

چون رسیدم سو یک ساحل به کام بود دیگر گشته روز و وقت شام.

میگه که به کنار دریا که رسیدم اونجا به کامی که به کام دل دروازه چیه؟

رسیدم.

این به دنبال اولیا بود.

اون وقت چجور رسیدن؟

هفت شمع از دور دیدم ناگهان.

این رسیدنش به حضور اولیا، به حضور ولی که مشتاق بود به این شعر شروع شده.

اما در anyhow مسئله اصلی رو ما مطرح نمی‌کنیم که این در دنبال اولیا بوده.

مسئله اون اصله.

مطلب ما در کشفی است که اسرارآمیز بوده پیش آمده.

هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر اون ساحل شتابیدم روان.

دید که به ساحل دریایی رسیدم به این نیتم که می‌رفتم به دیدن اولیا.

هفت تا شمع دیدم که در اونجا در کنار دریا به سوی اون شمع‌ها با عجله حرکت کردم.

حالا کشف است.

حالا شروع شده کشف عرفانی.

نور شعله هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان.

خیره گشتم.

خیلی میگه شمع اما میگن چه شمعی؟

شمعی بود که از هر کدامش خیلی بدتر از این ماه همه جا را چه می‌کرد؟

همه جا را روشن می‌کرد.

شمع بود ولی همه جا را روشن می‌کرد.

خیره گشتم.

خیرگی هم خیره گشت.

موج حیرت عقل را از سر گذشت.

موج حیرت عقل را از سر گذشت که این چگونه شمع‌ها افروخته است.

این دو دیده خلق از اونها روخته است.

میگه اولین تجربه این بود تو این همه شمع، این هفت شمع که اینجا همه جا را روشن کرده.

پس چرا مردم این شمع‌ها را نمی‌بینند؟

حالا اولین سؤال این مطرح شده است که چرا این شمع‌ها را مردم نمی‌بینند؟

بله چرا روشن کردن چرا مردم کافرند؟

خلق جویای چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می‌افزود.

مردم همه جویای چراغ هستند.

می‌گوید این‌ها که همه جا را روشن کرده‌اند.

کشف است‌ها.

اون وقت همه جا را روشن کرده‌اند.

ولی از نظر این میگه که مردم جویای چراغ هستند.

این‌ها که همه جا را روشن کرده‌اند که چشم بندی بود.

خودش میگه ها.

می‌گفت چشم بندی بود عجب بر دیده‌ها.

همه مردم در اون ساحل اینا همه به دنبال اینکه شب است اول شب بوده دیگه شب چراغ اینا بودن ولی اینجا اینا همه جا را روشن کرده بودند.

چشم بندی بود عجب بر دیده‌ها بندشان می‌کرد يهدی من یشاء.

این همش نکته دارد‌ها.

چشم بندی بود من می‌دیدم ولی معلوم بود که دیگران چی؟

نمی‌بینند.

چشم بندی بود عجب بر دیده‌ها بندشان می‌کرد.

چی بندشان می‌کرد؟

يهدی من یشاء.

در قرآن می‌خواند که يهدی چی؟

من یشاء.

بعد این آدم را يهدی به اون شمع‌ها بقیه را چیه؟

لا يهدی.

يهدی من یشاء معنی وسیع دارد.

یک این است که منو هدایت می‌کند به این صراط، به این حق، به اون حق و شما رو به اون حق.

یکی را به این به اسلام اون دیگه رو هدایت نمی‌کند و خلاصه يهدی من یشاء به حقیقت‌ها کلاً يهدی من یشاء.

باز می‌دیدم که می‌شد خب میگه که این دقت بکنید اینجا این کشف که دارد هی به تبدل می‌افتد و حکایت‌ها پیدا می‌کند.

باز می‌دیدم که می‌شد هفت یک نور او بشکافتی جیب فلک.

میگه که اول هفت می‌دیدم بعد جلو رفتم دیدم این بعد هفت دیدم چی شد؟

هفت دیدم شد یک.

باز اون یک بار دیگر هفت شد.

دوباره دیدم اون یک چند بار شد؟

دوباره هفت شد.

مستی و حیرانه من زهد شد.

یعنی من اینجا دیگه حیرانه‌ام بیشتر شد.

خب این یک بودن هفت، هفت بودن یک همه این‌ها چی دارد؟

همه این‌ها برای خودش حکایت‌ها دارد.

وحدت اولیا در عین کثرت‌شون، کثرت اولیا در عین چی؟

در عین وحدت‌شون.

باز حکایت‌های دیگر البته دیگه اینجا در حدی که مولوی گفته اما دیگه زیاد پیش نرفتیم.

اتصالات میان شمع‌ها که نیاید بر زبان و گفت‌ما.

اتصالات میان شمع‌ها که نیاید بر زبان و گفت‌ما.

بعد اینجا مولوی این اشعار که می‌خوندم درست در رابطه با مطلبی است من در این جلسه عنوان کردم که کشف ابصار جامعیت دارد.

میگه که اون مطلب را اونچه که در چشم می‌آید از هیچ کشف ابصار پیش می‌آید.

آنچه که با دیدن انسان می‌خواند از هیچ طریقی نمی‌تواند آن را بخواند.

میگه که این حرفی که از مولوی است.

آن که یک دیدن کند ادراک آن سال‌ها نتوان نمودن از زبان.

آن که یک دم بیندشت ادراک هوش، سال‌ها نتوان شنیدن آن به گوش.

خب چونکه پایانی ندارد روح الک زانکه لا احصی ثناً ما علیه.

میگه دیگه این سخن رو ادامه ندی.

پیش رفتم.

اون شخص میگه که من پیش رفتم.

دوام تا آن شمع‌ها تا چه چیز است از نشانه که بیابد.

رفتم نزد همین شمع‌ها که گاهی یکدهایی هفت اونم در این اتصالات خیلی اسرار که می‌گفت به زبان من نمی‌آید.

می‌شدم مدهوش و بی خویش و خراب تا بیفتادم زیر تعجیل و شتاب.

میگه که یه حالت حیرانه منو گرفت.

حالاتی برام پیش آمد باز با هوش آمدم برخاستم.

یه حالتی در اینجا در این بین براش پیش آمده در وسط کشف.

البته در وسط کشف حالت هم پیش میاد اون رو به شما عرض کنم.

حالت بی‌هوشی میاد.

بی‌هوشی البته تعبیرش درست نیست‌ها.

حالت به اصطلاح بیخودی مانند.

حالت بی‌خبری از این طرفه