ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 001

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز بحث و غرض از جلسات

بسم الله الرحمن الرحیم.

«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات، حجت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهره‌مند سازی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و سربازان و بلکه سرداران حضرت باشیم.

در این چند جلسه طرحی از اخلاق اسلامی و سیر و سلوک الهی ارائه می‌شود؛ طرحی که برای جوانان قابل فهم و ساده باشد. مقصود آن است که جرقه‌ای زده شود و آمادگی‌ای پدید آید تا راه آغاز گردد. معمولاً برای روشن شدن موضوع و نکات کلی، چند نکتهٔ مقدماتی بیان می‌کنند تا محدوده، غایت، غرض و آغاز بحث نسبت به یکدیگر روشن شود. اخلاق و سیر و سلوک مسالک و مبادی و مقاصد و روش‌های گوناگون دارد؛ پس در ابتدای کلام باید مشخص شود کدام یک بیشتر مقصود است. قصد آن نیست که یکی را در برابر بقیه برگزینیم؛ کوشش آن است که در طریق عمومی و با حفظ گرایش‌های مختلف بحث دنبال شود، و در عین حال حدود بحث تا حدی روشن بماند.

برخلاف مباحثی که مفصلاً در مقدمات وارد می‌شوند، فلسفهٔ اخلاق را می‌گشایند، مقدمات هشت‌گانه را به تفصیل می‌آورند و بخش بزرگی از وقت را می‌گیرند، اینجا به هیچ‌یک از آن‌ها پرداخته نمی‌شود. آغاز از اینجاست: نگاه الهی به حرکت انسان به سوی خدا نگاه کسی است که باید حرکت کند، نه آنکه ساکن بایستد.

حرکت به سوی لقای رب

تعبیری که در قرآن کریم آمده چنین است:

«یا أیها الإنسان إنک کادح إلی ربک کدحاً فملاقیه» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو با رنج و کوشش به سوی پروردگارت می‌روی و او را ملاقات خواهی کرد.

انسان کسی است که باید با زحمت و مشقت حرکت کند تا برسد؛ «فملاقیه» یعنی او را ملاقات کند. پس غایت در اینجا لقای رب است؛ موضوع حرکت و مسافر، انسان است؛ و مسیری به عنوان سفر در کار است. این‌ها را با نگاهی ساده از قرآن می‌توان برگرفت و عبور کرد، بی‌آنکه مقدمات بسیاری چیده شود.

در تعبیری دیگر، انسان از نقطه‌ای دور حرکت را آغاز کرده و به سوی ساحلی بی‌کران روان است:

«لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم × ثم رددناه أسفل سافلین» (تین/۴–۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در نیکوترین ساختار آفریدیم؛ سپس او را به پست‌ترین مراتب بازگرداندیم.

در احسن تقویم و بهترین بنیه خلق شده و در اسفل سافلین — که نقطهٔ صفر وجود است — قرار گرفته؛ یعنی در این مرحله هیچ فعالیتی برای او نیست. نقطهٔ صفر وجود «فی أسفل سافلین» است. سپس می‌فرماید:

«إن إلی ربک الرجعى» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی بازگشت به سوی پروردگار توست.

و نیز:

«إن إلی ربک المنتهى» (نجم/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی نهایت و پایان به سوی پروردگار توست.

رجوع و منتهای انسان به سوی خداست؛ آن هم به سوی رب نبی ختمی: «إن إلی ربک» — رب تو ای پیامبر ختمی — «الرجعی»؛ همهٔ رجوع‌ها، همهٔ موجودات، رجوعشان به رب توست و همهٔ عالم رجوعشان به رب تو منتهی می‌شود.

نقطهٔ کلیدی — سیر و سفر و حرکت و سلوک — از آیات قرآن به صورتی بسیار ساده و اولی برگرفته می‌شود تا روشن گردد حقیقت اخلاق چیست، این عمل و این حرکت در نگاه قرآنی چگونه است، و باید چه کرد: آیا باید نشست و خود را ساخت، یا رفت و حرکت کرد تا شد؟ با روشن شدن این، خودبه‌خود در روش‌ها و پیشنهادهای اخلاقی آشکارتر می‌شود که کدام‌یک با منطق قرآن و روایات سازگارتر است.

از نقطهٔ دور، انسان می‌خواهد به سوی آن ساحل بی‌کران حرکت کند:

«إنا لله و إنا إلیه راجعون» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

همچنان که «إن إلی ربک المنتهى» و «إن إلی ربک الرجعى» بود، اینجا نیز رجوع است. نقطهٔ آغاز و نقطهٔ پایان هر دو به یک‌جا بازمی‌گردد. «إنا لله و إنا إلیه راجعون»؛ ضمیر «إلیه» به همان الله برمی‌گردد. از آنجا نشأت گرفته‌ایم و آمده‌ایم؛ آغاز حرکت ما بوده و پایان حرکت ما نیز به سوی اوست. این نیز نقطه‌ای در حرکت و سیر است.

هجرت انبیا: رفتن و بردن

اگر به نگاه انبیا نظر کنیم، حرکتی که برای ایشان ترسیم شده چنین است. دربارهٔ ابراهیم خلیل می‌فرماید:

«إنی مهاجر إلی ربی» (عنکبوت/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به سوی پروردگارم هجرت‌کننده‌ام.

نه «مهاجر إلی بیت المقدس»؛ حرکت به سمت بیت‌المقدس که حرکتی افقی و زمینی باشد نیست. «إنی مهاجر إلی ربی» هستم؛ هجرت و حرکت من به سوی خداست. و نیز:

«إنی ذاهب إلی ربی» (صافات/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به سوی پروردگارم رونده‌ام.

در این مسیر که حرکت به سوی او صورت می‌گیرد، گاهی انسان می‌رود و گاهی او را می‌برند:

«سبحان الذی أسرى بعبده» (إسراء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است آن که بنده‌اش را شبانه سیر داد.

پیامبر اکرم را می‌برند. یک «بردن» هست که حرکت محبوبی است؛ یک «رفتن» هست که حرکت محبی است. آنکه محب است می‌رود؛ آنکه محبوب است او را می‌برند. این‌ها در ضمن بحث بیشتر آشکار می‌شود. این در طلیعهٔ بحث است تا چارچوب نگاه به اخلاق و سیر و سلوک از آغاز معلوم باشد.

صراط مستقیم: علی صراط و إلی صراط

در سرتاسر قرآن، از ابتدای سورهٔ حمد تا انتهای قرآن، دائماً تکرار می‌شود که این سیر و سفر است و حرکت در صراط مستقیم:

«اهدنا الصراط المستقیم» (فاتحه/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را به راه راست هدایت کن.

صراط راه است، مسیر است. همچنان که ابتدا و پایان از خدا آغاز می‌شود و به خدا پایان می‌یابد و ملاقات رب است و حرکت و سیر است، مسیر نیز صراط مستقیم است.

تعبیر لطیفی در قرآن دربارهٔ نبی ختمی صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه هست. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. تعبیری که دربارهٔ رسول گرامی اسلام دربارهٔ صراط آمده با تعبیر دربارهٔ انبیای دیگر متفاوت است. دربارهٔ رسول گرامی آمده:

«إنک لمن المرسلین × علی صراط مستقیم» (یس/۳–۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی تو از فرستادگانی؛ بر راهی راست.

«علی» در آن هیمنه است، احاطه است، سلطه است. به نبی ختمی خطاب می‌شود که تو از مرسلین هستی و «علی صراط مستقیم» هستی؛ یعنی صراط مستقیم تحت هیمنهٔ توست؛ تو بر آن محیط و مسلطی. لذا اگر در روایات آمده «أنا الصراط المستقیم» یا «نحن الصراط المستقیم»، همین معناست. این را باز خواهیم گشود.

اما دربارهٔ انبیای بزرگوار دیگر آمده:

«و اجتبیناهم و هدیناهم إلی صراط مستقیم» (أنعام/۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را برگزیدیم و به راهی راست هدایت کردیم.

تعبیر را دقت کنید: «إلی صراط مستقیم». یعنی همه به سوی صراط مستقیم در حرکت‌اند؛ ولی نبی ختمی «علی صراط مستقیم» مستقر است. این دو تعبیر است. لذا همهٔ عالم وجود، با این نگاه، در مسیرشان، در این صراط، بر دامنهٔ وجودی نبی ختمی حرکت می‌کنند. این نتیجه است؛ نتایج دقیقی که در بحث‌های بعد از آن‌ها استفاده خواهد شد.

اگر او «علی صراط مستقیم» است و بقیه «إلی صراط مستقیم» هستند، یعنی بقیه به سوی او حرکت می‌کنند. «إن إلی ربک الرجعى»، «إن إلی ربک المنتهى»؛ همه به سوی رب تو منتهاشان است. چرا؟ چون تو متن صراط مستقیمی؛ تو هیمنه بر صراط مستقیم داری. هر کس به سمت صراط مستقیم حرکت کند به تو می‌رسد؛ در دامنهٔ وجود تو حرکت می‌کند. لذا تمام حرکت‌های کمالی در دامنهٔ وجود نبی گرامی اسلام است.

در قرآن کریم نیز آمده که انبیا شاهدان بر امت‌شان هستند؛ یعنی انبیا صراط امت‌شان‌اند. اما خود نبی ختمی شاهد بر کیست؟ بر انبیای دیگر. پس صراط بر آنان، آنان نسبت به این صراط مطلق «سبل» می‌شوند. انبیای دیگر برای امت‌شان صراط‌اند؛ اما به نسبت آن راه مطلق و صراط مطلق، سبل می‌گردند. پس حرکت در نظام وجود بر اساس صراط مستقیم است: «اهدنا الصراط المستقیم»؛ خدایا ما را به سوی صراط مستقیم هدایت کن. البته صراط مستقیم را نیز معنا کرده: صراط کسانی که بر آنان نعمت دادی؛ نه صراط کسانی که بر آنان غضب کردی و نه گمراهان — که هر روز این را تکرار می‌کنیم.

اخلاق: زینت یا حرکت؟

تمام این ادبیات دلالت بر چیست؟ بر حرکت، بر سیر؛ نه بر ماندن و زیبا شدن. یک‌وقت می‌گوییم انسان مانند خانه‌ای است که باید تزئین شود؛ اخلاق یعنی زینت دادن. این دو فرهنگ است. یک‌وقت اخلاق یعنی زینت دادن: این خانه را تزئین می‌کنیم؛ صفات مختلف را در وجودش فعلیت دادن یعنی تزئین کردن. اگر تزئین کردن باشد، حرکت در آن نیست؛ با سکون نیز سازگار است. اما یک‌وقت می‌گوییم حرکت است، راه‌افتادن است، رفتن است، شدن است، رسیدن است، ملاقات است، صراط است. تمام رجوع است. تمام الفاظی که در نظام نقد قرآن و روایات ما وارد شده — که اکنون فرصت تفصیل آن نیست — بر همین دلالت دارد.

پس اگر چنین باشد، راه‌افتادن می‌خواهد. مسافر لوازمی دارد غیر از کسی که مقیم است. کسی که مقیم است نگاهش به گونه‌ای است؛ کسی که مسافر است نگاهش به گونهٔ دیگر. اگر انسان آمده در اینجا و مسافر این راه است و مقصد او نیز روشن است، این بسیار متفاوت است با آنکه آمده باشد تا خود را در اینجا به کمال برساند و بماند و بهره‌مند شود. لذا حتی اگر در این مسیر جنت و مسائل مرتبط با جنات مطرح شود، معلوم می‌شود غایت نهایی و هدف نهایی انسان نیست. آن‌ها نیز همچنان که دنیا مسیر و منزل بودند و باید از اینجا عبور می‌کرد، بهشت نیز منزلی برای انسان است. چرا؟ تعبیر قرآنی این بود: «إنک کادح إلی ربک کدحاً فملاقیه»؛ او را ملاقات می‌کنی. پس لقای رب غایت نهایی است. اگر لقای رب غایت نهایی است، قطعاً آن حقیقت نامتناهی پایان ندارد. چون پایان ندارد، این سفر پایان ندارد. بله، می‌شود در مسیری که انسان حرکت می‌کند، این مسیر به جایی برسد که حرکت محبی — که با قدم سلوک او بود — به حرکت محبوبی که با جذبهٔ ربوبی است تبدیل شود.

تا اینجا منظر بحث روشن می‌شد: نگاهی که در قرآن و روایات به عنوان اخلاق و حرکت صورت می‌گیرد چه نگاهی است. آنچه فرهنگ قرآنی و روایی ما از نظام اخلاق می‌خواهد تبیین کند، بلند شدن و حرکت کردن و رسیدن و شدن است؛ نه نشستن و فکر کردن. لذا فکر نیز در این مسیر وسیله است؛ عمل نیز وسیله است؛ راه نیز وسیله است. غایت نهایی خود خداست. هیچ چیز دیگری غیر از او غایت نیست؛ هیچ چیز دیگری پایان راه نیست. چیزی که انسان به آن قانع شود و به آن راضی گردد در کار نیست.

توان نامتناهی و سورهٔ عصر

اگر پایان راه «فملاقیه» است — ملاقات رب — پس معلوم می‌شود انسان توان نامتناهی برای حرکت دارد؛ وگرنه دعوت به موطنی شده و به او زاد و توشه و توان حرکت نداده باشند. این قبیح است از کریم. چون دعوت کرده به سوی خودش که آن حقیقت نامتناهی است، حتماً توان نامتناهی را برای او بالقوه قرار داده تا این توان نامتناهی بالقوه در حرکت به سوی او بالفعل شود. این نکتهٔ دیگری است: اگر انسان دعوت شد به سوی او و باید حرکت کند، این حرکت و دعوت و رسیدن توان نامتناهی می‌طلبد. اگر توان نامتناهی می‌طلبد، پس انسان توان نامتناهی بالقوه در وجودش هست. و اگر توان نامتناهی بالقوه در وجودش هست و حرکت نکند، چنین نیست که فقط خودش نخواسته باشد حرکت کند و بگوید من حرکت نکردم؛ بلکه یک توان نامتناهی بالقوه را ضایع کرده است. لذا:

«إن الإنسان لفی خسر × إلا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» (عصر/۲–۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان در زیان است؛ مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق و به صبر سفارش کردند.

اگر این توان نامتناهی را به کار نگرفت، اختیار آن نیست که بگوید دلم می‌خواهد به کار بگیرم یا نگیرم؛ اگر گرفتم سود کردم و اگر نگرفتم سود نکردم. نه؛ اگر به کار نگرفتی خسران کردی. چون این توان نامتناهی را در سرمایهٔ عمری قرار داده که هر انسانی به مقدار عمری که خدا به او داده، این مقدار عمر کفایت می‌کند برای رسیدن به آن و فعلیت دادن به آن سرمایهٔ نامتناهی. اگر کسی یک روز عمرش بعد از بلوغ باشد یا صد سال یا دو هزار سال، خدای تبارک و تعالی برای او مقدر کرده که به فعلیت رسیدن در همین مدت باشد. لذا اگر ذره‌ای از آن و زمانی از آن را از دست بدهد، به همان مقدار از ابدیت او کاسته شده است.

«و العصر × إن الإنسان لفی خسر» (عصر/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به عصر؛ به‌راستی انسان در زیان است.

قسم به زمان؛ قسم به عصر. این عصر چگونه است و چیست؛ تأویلش مختلف است. این خسران انسان است که لحظه‌ای آرام باشد و حرکت نکند؛ لحظه‌ای درنگ کند و غافل باشد. با این نگاه، انسان لحظه‌به‌لحظه باید در حرکت باشد. حتی خواب انسان برای سالک نیز حرکت و سلوک است. چنین نیست که انسان در بیداری‌اش حرکت کند و خواب او درنگ و سکون باشد؛ بلکه خواب انسان نیز حرکت انسان است. لذا اگر کسی مقدمات خوابش را درست محقق نکرد و بیداری‌اش درست نبود، دوران خواب و وقت خواب را نیز از دست داده است. خسران او منحصر به دورهٔ بیداری‌اش نمی‌شود؛ چون خواب متناسب با بیداری است. اگر سرمایهٔ بیداری را از دست داد، سرمایهٔ خواب را نیز از دست داده.

خواب انسان حقیقتش بار یافتن به نظام ملکوت است. انسانی که در بیداری سرمایه‌اش را به فعلیت رساند، خوابش می‌شود خواب حضرت ابراهیم؛ خوابش می‌شود خواب حضرت یوسف در قرآن کریم، که وحی الهی برای آنان در خواب صورت می‌گرفت:

«إنی أرى فی المنام أنی أذبحک» (صافات/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من در خواب می‌بینم که تو را ذبح می‌کنم.

امر الهی و وحی الهی را در خواب می‌بیند. در موقع خواب انسان به ملکوت عالم متصل می‌شود. اما اگر بیداری‌اش غافلانه باشد، حالت تشویش و خسران داشته باشد، آن ملکوت صورت‌هایی به او می‌دهد و او را دور می‌کند؛ به‌طوری که آنچه می‌یابد و می‌بیند با آن حقیقتی که ارتباط برقرار کرده بوده کم‌رابطه می‌شود و دور می‌گردد. لذا مفسر باید تعبیر کند و از این خواب به آن بیداری عبور دهد. پس اگر حرکت و سلوک در نظام اخلاق الهی و سیر و سلوک الهی خوابیده باشد، بیداری انسان و خواب انسان یک حقیقت واحده می‌شود.

وحدت حقیقت انسان

نکتهٔ دیگر این است که در نظام اخلاقی گاهی بعضی احکام را نسبت به بدن و بعضی را نسبت به نفس و بعضی را نسبت به عقل انسان می‌دانند. اما در نظام الهی و سلوک الهی و نگاه سیر و سلوکی، انسان یک حقیقت واحد است. و چون یک حقیقت واحد است، تمام این نظام بدن و نفس و عقل و بالاتر از عقل — که در اینجا راه دارد — همه مراتب یک حقیقت واحدند؛ ظهورات یک حقیقت‌اند. لذا انسان در مرتبهٔ بدنی و در مرتبهٔ نفس و در مرتبهٔ جان و عقل و در مرتبهٔ فوق آن — که گسستن از آن انیت و انانیت است — در تمام این مراتب حقیقت انسان یک حقیقت واحده است.

از این نتیجه گرفته می‌شود که اگر احکامی برای بدن است، این احکام منحصر به بدن نیست؛ سرایت در تمام مراتب جان انسان دارد. لذا اگر به عنوان دستورات فقهی احکامی برای بدن صادر شده، این احکام حد وجودی‌شان مربوط به بدن نیست؛ از بدن آغاز می‌شود تا بالاترین مرتبهٔ جان کشیده می‌شود. این‌ها همه مقدماتی است که هر کدام برگی از صفحهٔ بحث اخلاق است؛ هر کدام جای بحث مفصل خود را دارد. اما چون بنا شد این بحث به اختصار عبور کند، تمام این مقدمات با اختصار مطرح می‌شود تا به مسائل و موضوعات بعد بیشتر برسیم.

اگر حقیقت انسان یک حقیقت واحده شد که تمام مراتبش ظهور یک باطن‌اند، هر حرکتی از ساده‌ترین حرکت ارادی که انسان در نظام بدنی‌اش صورت می‌دهد تا پیچیده‌ترین حرکات روحی‌اش، همه وجود انسان را می‌سازند؛ همه حقیقت انسان را می‌سازند؛ چون یک حقیقت واحد است. لذا ریا و نفاق در اینجا بالاترین خسرانی است که انسان می‌کند؛ چون با عملش تکذیب خودش را می‌کند. این عمل او را می‌سازد؛ در نظام روحی و باطنی‌اش حقیقتی را در نظر گرفته که در ظاهر شرک و نفاق میان خودش و حقیقت خودش ایجاد می‌کند؛ و این بالاترین خسران است.

شریعت، طریقت، حقیقت

اگر چنین شد، می‌رسیم به اینکه در نظام فقهی ما — که آغاز حرکت هر انسانی از نظام فقهی و احکام و تکلیف او آغاز می‌شود و مکلف می‌گردد — ساختن وجود انسان از مرتبهٔ همین نظام ظاهر آغاز می‌شود و تا پایان ادامه دارد و هیچ‌گاه این نظام ظاهری متوقف نمی‌شود. آن‌گاه اگر این نگاه را کردیم: کسی این اوامر و نواهی را فرموده؛ کسی این هوا را در وجود انسان قرار داده؛ او این را خلق کرده و ضرورت‌های وجود او را می‌شناسد. اگر آن کسی که این را خلق کرده و ضرورت‌های وجودش را می‌شناسد این حقیقت را برای او واجب کرده، معلوم می‌شود این وجود به چه معنایی ضرورت ذاتش قائم به این حقیقت است.

با این نگاه: گاهی نگاه این است که ما مکلف به احکام ظاهری هستیم و باید انجام دهیم. این درست است. در سیر و سلوک تکلیف را می‌پذیریم. اما تنها به این نگاه قانع نمی‌شویم؛ از این عبور می‌کنیم. می‌گوییم این حقیقتی که تکلیف وجودی ماست، در ورا و در باطن آن حقیقتی است که آن راه را نشان می‌دهد؛ آن را طریقت می‌نامند. در نظام وجودی، نام این احکام و تکالیف را شریعت می‌گذارند؛ یعنی آنچه باید و نباید، باید انجام دهم و نباید انجام دهم؛ محرمات و واجبات. این می‌شود شریعت — به عنوان خاص. شریعت به معنای دین عام است؛ اما شریعت به معنای احکام خاص همین بایدها و نبایدهای فقهی است که باید انجام دهیم.

با این نگاه که حقیقت واحد دیدیم، می‌یابیم که این شریعت از یک باطنی نشأت گرفته که آن باطن همان حرکت دادن است؛ همان سیر است که خود آن سیر و حرکت را در این نگاه و این سلوک طریقت می‌نامند. طریقت در حقیقت باطن شریعت است؛ به این معنا که آن علت‌های حاکم بر این، آن مصالح حاکم بر این، روح حاکم بر فقه — که در روایات و آیات بسیار به آن اشاره شده و همان رجوع إلی الله است — می‌شود طریقت؛ می‌شود صراط مستقیم. صراط مستقیم جایی نیست که غالب او و ظهور او فقط به احکام و تکالیف باشد که این کار را بکن و آن کار را نکن. لذا می‌بینیم بر این صراط مستقیم شیطان کمین کرده. تعبیر روایت این است که بر دو جانب صراط، بر دو کنار صراط، شیطان در کمین است؛ دائماً دنبال آن است که انسان را از این صراط به خارج بکشد. علائمی که گذاشته‌اند تا انسان از صراط خارج نشود، علائم هدایتی است که انسان در صراط بماند. آنجا که انسان به علامت توجه نکند و غفلت کند، از صراط خارج می‌شود. شیطان دائماً دنبال آن است که انسان را از علائم غافل کند، یا سرعت او را کم کند تا سرمایه را از دست بدهد، یا از علائم غافل کند تا از مسیر خارج شود، یا گاهی سرعت را زیادتر کند تا قدرت کنترل از دست برود — تندروی و افراط.

پس در مسیر گاهی افراط است: تندروی که قدرت کنترل از دست برود؛ گاهی تفریط است: کند رفتن که سرمایه و فرصت از دست برود؛ گاهی غفلت است تا به علائم توجه نکند و از مسیر خارج شود. شیطان آسوده نیست. دربارهٔ شیطان به عنوان مانع راه باید مفصل گفتگو کرد؛ یکی از بحث‌های اساسی است.

پس طریقت می‌شود باطن شریعت، روح شریعت. بالاتر از او که روحِ روح می‌شود، می‌شود آن حقیقت که همان مقصد است. حقیقت می‌شود مقصد؛ «فملاقیه»؛ آن مقصد است؛ می‌شود حقیقت. آنچه طریق است — راه و صراط مستقیم — می‌شود طریقت که جان این بایدها و نبایدهاست. در این مسیر طریقت نیز بایدها و نبایدهایی داریم تا در مسیر بمانیم. پس شریعت داریم که بایدها و نبایدهاست؛ طریقت داریم که اصل صراط مستقیم است؛ و حقیقت داریم که مقصد نهایی است: خدای تبارک و تعالی. انسان در مسیرش حتماً باید با شریعت حرکت کند. این شریعت انسان را در همین ظاهر متوقف نکند، بلکه عبور دهد و در راه قرار دهد؛ و وقتی در راه قرار گرفت، در راه نماند و به بیراهه نرود، بلکه به مقصد برسد که می‌شود حقیقت. این تعبیری است در سیر و سلوک: اگر به شریعت و طریقت و حقیقت تعبیر شده، مقصودشان این است.

لذا تا وقتی که:

«و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین» (حجر/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت را پرستش کن تا یقین نزد تو آید.

تا آنجا که به یقین — که مرگ است — درست است؛ به یقین که آن ملاقی است درست است؛ انسان باید در حال عبودیت باشد. انسان هر چه به آن حقیقت نزدیک‌تر می‌شود عبدتر می‌شود. بالاترین عبد خود رسول گرامی اسلام است که می‌فرماید افتخار من این است که مرا با «یا عبده» خطاب کنید. عبد و رسول؛ او عبد است. جنبهٔ رسالت او برمی‌گردد چون عبد بود؛ چون عبدالله بود رسول‌الله شد. اگر انسان می‌خواهد به مقامات ولایت برسد باید عبدالله باشد؛ باید عبودیتش قوی باشد.

این نگاهی که در منظر اخلاق بیان شد منظری است که روش‌های مختلف را جمع می‌کند: اگر در مرتبهٔ شریعت فقط بیان کرده‌اند، با این راه در مسیریم با شریعت؛ اگر در منزل طریقت علاوه بر شریعت سیر و سلوک را بیان می‌کنند، باز هم همراهیم و در این مرتبه متوقف نشده‌ایم؛ اگر صحبت از خدا فقط می‌کنند و از غیر صحبتی نیست، در حقیقت با آنان مشترکم. از شریعت آغاز کردیم، در طریقت همراه بودیم و به حقیقت ان‌شاءالله به سمتش حرکت می‌کنیم. این جمع می‌کند میان اقوالی که در اخلاق است. کسی که این نگاه را دارد تمام مباحث قبلی را دارد. اگر اخلاق را به عنوان رذائل و فضائل و ملکات اخلاقی می‌بینند، می‌گوید درست است؛ ملکات اخلاقی هم داریم و قائلیم. اگر سیر و سلوک می‌بینند، او را هم داریم. اگر خدا می‌بینند، در این مسیر همراهی داریم.

این تا اینجا یک نگاه کلان به بحث اخلاق بود: حقیقتی که اخلاق در نگاه الهی ترسیم می‌کند یک حرکت و سیر و سلوک است که از مسیری دور آغاز کرده‌ایم. دنیا نقطهٔ آغاز حرکت نبوده؛ دنیا یکی از منازل راه است. بلکه انسان قبل از دنیا منازلی داشته است. از خدای تبارک و تعالی که:

«و نفخت فیه من روحی» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در او از روح خویش دمیدم.

و از اسماء الهی. آغاز انسان از ظهورات اسماء حق آغاز شده و تا رسیدن به اسماء حق ادامه دارد. پس آغاز و انجام انسان:

«کما بدأکم تعودون» (أعراف/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان‌گونه که شما را آغاز کرد، بازمی‌گردید.

همچنان که آغاز شدید عود می‌کنید. عود انسان، برگشت انسان، معاد انسان مطابق بدء انسان و آغاز انسان است. لذا مسافری است که از مبدأ اسماء الهی آغاز حرکت کرده و به سوی اسماء الهی در حرکت است. به تعبیر امام رحمه‌الله‌علیه، خدا کند که انسان در این مسیر سالم بماند و از آفات در امان بماند.

ایصال إلی المطلوب: کار امام

گاهی برای بیان این اخلاق شروع می‌کنند به تألیف کتاب و بیان؛ این یک راه است. اما آن حرکتی که با این نگاه در اخلاق بیان شد — سیر و سلوک در نگاه الهی — حرکت دادن و بردن است؛ نه نشستن و گفتن. اکنون نشسته‌ایم و می‌گوییم؛ اما اخلاق در سیر و سلوکی که به عنوان سلوک و حرکت معنا شد، آن حرکت دادن و بردن است. لذا امام لازم دارد؛ رسول لازم دارد که باید حرکت بدهد و ببرد. کار امام ایصال إلی المطلوب است؛ بردن و رساندن است.

یک‌وقت می‌گوییم کار رسول انذار و تبشیر است. رسول از آن حیث که رسول است باید بگوید و مردم را انذار و تبشیر کند؛ بترساند و بشارت دهد. اما کار امام کار دیگری است. رسول از حیثی که امام است دست مردم را می‌گیرد و می‌برد؛ نه می‌نشیند و می‌گوید. از حیث رسالت باید بگوید تا اهداف روشن باشد؛ تا مسیر و مقصد و مبدأ روشن باشد. از حیث امامتش می‌گیرد و می‌برد. لذا اگر بردن و رفتن در کار است، برنده‌ای می‌خواهد؛ کسی باید باشد که او را ببرد و به مطلوب برساند. کار امام بردن و رساندن است. لذا باید امام در هر عصری حاضر باشد، زنده باشد. نمی‌شود امام حی نداشته باشیم. چون کار امام ایصال إلی المطلوب است، پس حتماً باید امام حی باشد. اگر هم غیبت در کار است، غیبت از جانب ماست، نه از جانب ایشان. غیبت از جانب امام معنا نمی‌دهد؛ وگرنه حجت تمام نمی‌شود — که این جای بحث خود را دارد.

پس اگر رساننده می‌خواهد، اگر ایصال إلی المطلوب می‌خواهد کسی دست بگیرد و ببرد، این کار امام است؛ کار مربی و معلم بشریت. پیامبران و اوصیای آنان این مربیان بودند. بله، عالمان در راهی که توانسته بودند اقتدا کنند به آنان و تشبه پیدا کنند — نه به صورت معصومانه و مطلق، بلکه به صورتی که انسان باید موازین دستش باشد و دائماً مراقبه نسبت به اصول اساسی داشته باشد — حرکت بر طبق حرکت آنان:

«أنا حجة الله علیهم … فإنهم حجتی علیکم»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من حجت خدا بر آنانم … پس آنان حجت من بر شمایند.

به این عنوان مراجع، بزرگان، عالمان، عارفان — کسانی که در این طریق به هر طریق قدم برداشته‌اند — به همین مقدار، نه مطلق، دست انسان را می‌گیرند و انسان می‌تواند با نگاه به آنان حرکت کند. لذا استاد به صورت خاص فقط امام است و رسولان که ایصال إلی المطلوب دارند؛ استاد به معنای عام با حفظ اصول — که عصمت در کار نیست و مراقبت لازم دارد. عالمان و بزرگوارانی که هر چه شبیه‌تر به آنان بودند در این مسیر دست انسان را می‌توانند بگیرند.

در روایات آمده که در هر زمانی عالمان آن زمان را که مردم به آنان اقتدا کردند، در روز قیامت مردم را صدا می‌زنند با آن عالمی که حرکتشان داده؛ چون با این حرکت‌دهندگی او شده‌اند. صدا می‌زنند: یاران سلمان، یاران ابوذر، یاران مقداد، یاران امام خمینی — این نگاه که حرکت داده، سیر ایجاد کرده، مردم را رسانده، تغییر قلب ایجاد کرده. هر چند انسان آنان را معصوم نمی‌داند و باید دائماً مراقب باشد که اصول را حفظ کند؛ اما حرکت‌دهندگی نسبت به آنان نیز محقق است.

گاهی این شبهه پیش می‌آید که این مسیر را بدون خضر راه نمی‌توان طی کرد؛ و اگر کسی خضر راه را کی می‌تواند بفهمد کیست؟ اگر من خضر راه را پیدا کردم باید بر او مسلط باشم؛ بشناسمش که این خضر راه است. کی می‌تواند بفهمد؟ اگر شناخت که این خضر راه است یعنی توانسته به او احاطه پیدا کند. بله، یک‌وقت خدا به موسی می‌گوید این خضر است؛ برو پیش او و از او یاد بگیر. اگر خدا گفت، با آن دستور بله می‌شود خضر راه. اما اگر خدا نگفت، کی می‌تواند بشناسد که این خضر است؟ ای بسا ابلیس آدم‌رو هست؛ پس به هر دستی نباید داد دست.

بله، اگر در این مسیر حرکت می‌کند و نمی‌تواند بشناسد که این خضر راه است، ولی علائم صلاح و هدایت را در او می‌بیند که از او برتر است — با حفظ اصول که قدم‌به‌قدم باید اصول را محک بزند که مبادا اینجا خطا باشد — با حفظ اصول می‌تواند به مثل مراجع، بزرگان، علما، اوصیا — که در ردهٔ غیرمعصوم هستند — روی آورد. یا اگر معصوم فرمود «سلمان منا أهل البیت»، بله دست می‌دهیم در دست سلمان و با او حرکت می‌کنیم؛ چون فرموده. یا فرموده این نایب من است در این امور؛ از او تبعیت کنید؛ البته دست می‌دهیم و با او حرکت می‌کنیم. این نیز بحثی است که باید در ضمن بحث واضح باشد.

علم اجمالی، فطرت و طلب کمال نامتناهی

هر حرکتی که انسان صورت می‌دهد با یک شناخت اجمالی باید همراه باشد. اما این شناخت اجمالی علت حرکت است: ندارد چیزی را و می‌خواهد. آن حقیقت غایت است؛ آن نداری انسان است. انسان در ابتدای حرکت می‌یابد که او را ندارد؛ این می‌شود علم اجمالی اولی؛ لذا حرکت می‌کند به سمتش. وقتی چیزی را ندارید و احساس می‌کنید ندارید، شوق حرکت ایجاد می‌شود تا به دست آوریدش. وقتی به دست می‌آوریدش، تکرار همان داشتن سابقه‌تان نیست؛ می‌شود حقیقت تفصیلی؛ می‌شود همان حقیقت. اما در ابتدا علم به حقیقتی بود که ندارید. یافتید که او را ندارید و لازم هم هست. لذا هر حرکتی در انسان حتماً با معرفت و علم همراه است: «العلم إمام العمل»؛ علم امام است، جلودار عمل است. منتها کدام علم؟ علم به آن چیزی که نداریم. می‌گوییم او را نداریم؛ می‌فهمیم که او را نداریم. وقتی فهمیدیم او را نداریم، شوق حرکت ایجاد می‌کند تا به آن دارایی برسیم. لذا رسیدن بعد از آن حقیقت می‌شود آن رسیدن. اما علم به آنکه حقیقتی در کار هست و ما او را نداریم همین کفایت می‌کند. این را در فطرت انسان خدا قرار داده. لذا انسان فطرتاً کمال‌جوست و به هیچ کمالی قانع نمی‌شود.

تعبیری که امام رحمه‌الله‌علیه در پیام به گورباچف دادند همین بود: انسان چون کمال نامتناهی را می‌خواهد، معلوم می‌شود کمال نامتناهی بالفعل موجود است؛ یعنی این طلب انسان باید اجابت شده باشد. این کمال نامتناهی خواستن، کنایه و حکایت از بودن کمال نامتناهی است که اجابت آن است. لذا این کمال نامتناهی را فطرتاً طلب می‌کند؛ همین علم اجمالی اولیه است. قرآن «هدى للناس» است و در کنار آن «هدى للمتقین»؛ یعنی مردم با همان حالت اولی و فطری‌شان حرکت می‌تواند صورت بگیرد و آنان را به کمال برساند و طلب شکل بگیرد.

فطرت همان نحوه‌ای از بردن است که انسان را راه انداخته. با بردن این‌گونه که فطرت را در او قرار داده؛ این فطرت خودش بردن است. چون انسان از خودش که چیزی نداشت. وقتی آغاز حرکت می‌خواهد بکند و بیابد که ندارد، خود این بردن است. منتها بردن‌ها مراتب دارد. یک بردن این است که آغاز حرکت می‌شود و راه می‌اندازد؛ اما باید قدم‌هایی را با قدمش طی کند تا برسد به بردن‌هایی که دیگر قدمی برای او در کار نیست؛ بلکه آنجا حقیقت الوهیت در جان او نشسته و چیزی دیگر از خودش ندارد.

آیا ما خضر را پیدا می‌کنیم یا خضر ما را پیدا می‌کند؟ درست است که به موسی باید علامت خضر را داده باشند. طالب هر پیشه و هر صناعت حق، چه شاند اول کارش لبی؛ باید لبی تر کرده باشد تا به دنبالش برود. آن همان بردن اولی است. لذا موسی رفت دنبال خضر یا نرفت؟ با آنکه علامتش را خدا داده بود. علامت اما موسی رفت دنبال خضر. و حتی اگر عبور کرد از خضر، آن علامت باعث شد که ماهی در دریا پرید — که علامت بود — و وقتی احساس خستگی کرد به خاطر این بود که اشتباه رفته بود؛ برگشت و خضر را یافت. پس موسی یافت خضر را. اما علامت خضر را خدا داده بود: از این منظر خدا برده؛ از این منظر که موسی حرکت کرده، رفتن است. هر دو صادق است؛ از دو منظر نگاه کردن به یک حقیقت است. منتها این دو منظر در مراتب عالی یک منظر می‌شود: فقط بردن.

صراط و سبل نسبت به نبی ختمی

انبیا نسبت به امت‌شان دعوتشان صراط است؛ یعنی برای آنان سبل نیست. اما راه انبیا نسبت به نبی گرامی اسلام سبل است؛ چون این صراط برای آنان صراط آن بوده؛ اما آنان از آن صراط حرکت می‌کنند و به سمت این صراط که می‌آیند می‌شوند سبیل آنان. پس برای امت‌های گذشته انبیایشان صراط بوده؛ راه فقط همان بوده؛ غیر از او راهی در کار نبود. اما وقتی به نبی گرامی اسلام می‌رسیم، صراط مطلق که هیمنه دارد — «علی صراط مستقیم» است و بقیه به او منتهی می‌شود: «إن إلی ربک المنتهى»، «إن إلی ربک الرجعى». رجوع همهٔ صراط‌ها و رجوع همهٔ انسان‌ها به رب اوست؛ یعنی به صراط اوست. این صراط او می‌شود صراط مهیمن. پس انبیا نسبت به امت‌هایشان صراط‌اند؛ اما به نسبت امت ختمی و نبی ختمی آنان می‌شوند سبل.

منازل راه و کاملِ مکمّل

این حرکتی که می‌کنیم حرکتی خداآگاهانه است و علائم دارد و مشاهداتی در مسیر دارد. هر منزلی برای خودش خصوصیاتی دارد. منتها گاهی انسان خصوصیات منازل را به تفصیل می‌یابد و گاهی به اجمال. اینکه چرا به تفصیل و چرا به اجمال بحثی دارد و مهم است. گاهی انسان را نمی‌گذارند خصوصیات را بیابد تا غافل نشود؛ وگرنه خصوصیات در کار هست. اگر انسانی قوی باشد خصوصیات را می‌یابد اما خصوصیات برای او شاغل نیست و منصرف‌کننده هم نیست.

مثل کسی که از اینجا می‌خواهد راه بیفتد برود خانه‌شان: تمام این مسیری که می‌رود مغازه‌ها و مسیر همه هستند. گاهی او نمی‌بیند چون سرعت سیر دارد؛ می‌خواهد هیچ چیز مشغولش نکند؛ با یک نگاه به آن غایت فقط حرکت می‌کند و از همه چیز غافل است. این یک نوع حرکت است. گاهی کسی وقتی حرکت می‌کند آن‌چنان شواغل او را مشغول می‌کنند که بعد از مدتی هنوز در همان ابتدای راه مانده؛ چون مشغول شده به همان خصوصیات منازل. گاهی کسی که جامع است، کاملِ مکمّل است — چون می‌خواهد بقیه را هم حرکت دهد — هم خصوصیات را می‌بیند هم خصوصیات شاغلش نیست. نه آن‌گونه که نبیند که این می‌شود موحدِ اسمی؛ نه آن‌گونه که مشغول شود که می‌شود غافل. بلکه کاملِ مکمّل است: خصوصیات را می‌بیند اما شاغل او نیستند؛ چون می‌خواهد بقیه را هم حرکت دهد. «زلف آشفتهٔ او موجب جمعیت ماست؛ چون چنین است پس آشفته‌ترش باید کرد»؛ یعنی زلف آشفته را موکل وحدت می‌بیند؛ خصوصیات مناظر را همه ظهور او می‌بیند. هیچ ظهوری او را غافل نمی‌کند بلکه هر ظهوری او را مشتاق‌تر می‌کند و حرکت‌دهندگی‌اش بیشتر می‌شود؛ لذا توقفی ندارد در عین اینکه همه را می‌یابد. او می‌شود امام؛ او می‌شود رسول؛ او می‌شود کسی که جامع است، کاملِ مکمّل. آنکه فقط راه را خودش می‌توانست برود و بقیه را نمی‌دید، می‌شود کامل؛ اما کاملِ مکمّل یعنی هم کامل است هم می‌تواند دیگران را تکمیل کند.

در نگاه حرکتی باید مثل رسول حرکت کنیم: در عین اینکه خصوصیات منازل را تا حدی ببینیم، این خصوصیات ما را به اشتغال نکشاند. نگاه کنیم به همان مقداری که او توقف کرده ما توقف کنیم؛ به همان مقداری که دستور داده؛ به همان مقداری که حرکت داده. لذا غافل سالار داریم؛ خودمان مستقل نیستیم. صراط مستقیم حرکت در مسیر وجود معصومین است. هر حکمی که انجام می‌دهیم یک مرتبه از مسیر صراط را در وجود معصوم طی کرده‌ایم؛ وجود معصوم این مرتبه را کشیده و یافتهٔ عظیم است که با هر حکم با او ارتباط پیدا کرده‌ایم و در رتبه‌ای از وجود او قرار گرفته‌ایم. اگر کسی تابع محض شد در رتبه‌ای قرار می‌گیرد؛ اگر «نؤمن ببعض و نکفر ببعض» بود در رتبهٔ دیگری. تا آنکه از مرتبهٔ شریعت به طریقت و به حقیقت برسد؛ می‌شود «سلمان منا أهل البیت». یا می‌فرمایند اگر کسی این کارها را کرد به مقام «منا» می‌رسد. تعبیر قرآنی:

«فمن تبعنی فإنه منی و من عصانی فإنک غفور رحیم» (إبراهیم/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که از من پیروی کند از من است؛ و هر که نافرمانی‌ام کند، تو آمرزندهٔ مهربانی.

نمی‌گوید تو هم مطرودی؛ می‌گوید با اسم غفور رحیم خدا محشور شو. از غفور رحیم غیر از غفران و رحمت چه آید؟ منتها جایی که شرمندگی حضور برای آن تائب و آن سالک در کار باشد.

ترتیب حقیقت و شریعت در آغاز حرکت

پرسشی که در ادامهٔ همین منظر طرح می‌شود این است که آیا اصل منطقی سیر آن است که نخست حقیقت فهمیده شود و سپس شریعت راه رسیدن به آن را بیاموزد؟ پاسخ آن است که هر حرکتی با شناختی اجمالی همراه است؛ اما آن شناخت اجمالی علت حرکت است: انسان چیزی را ندارد و می‌خواهد. آن حقیقت غایت است و آن «نداری» محرک انسان است. در ابتدای حرکت انسان می‌یابد که او را ندارد؛ این علم اجمالی اولی است و از همین‌جا حرکت به سمتش آغاز می‌شود. وقتی چیزی را ندارید و فقدان آن را احساس می‌کنید، شوق حرکت پدید می‌آید تا آن را به دست آورید. آنچه پس از وصول به دست می‌آید تکرارِ صرفِ همان داشتنِ سابقه نیست؛ حقیقت تفصیلی است؛ همان حقیقت است. اما در آغاز، علم به حقیقتی بود که ندارید و لازم هم هست.

بنابراین هر حرکتی در انسان با معرفت و علم همراه است. علم امامِ عمل است؛ جلودار عمل است. کدام علم؟ علم به آنچه نداریم. می‌فهمیم که او را نداریم؛ و همین فهم شوق حرکت می‌آفریند تا به دارایی برسیم. رسیدن پس از آن، خودِ وصول به حقیقت است. اما علم به اینکه حقیقتی در کار هست و ما او را نداریم، همین در آغاز کفایت می‌کند. خدا این را در فطرت انسان نهاده است. انسان فطرتاً کمال‌جوست و به هیچ کمالی قانع نمی‌شود.

پیام امام خمینی رحمه‌الله‌علیه به گورباچف بر همین بنیاد استوار بود: چون انسان کمال نامتناهی را می‌خواهد، معلوم می‌شود کمال نامتناهی بالفعل موجود است؛ طلب انسان باید اجابت شده باشد. خواستنِ کمال نامتناهی حکایت از بودن آن کمال است که اجابتِ همان طلب است. این طلب فطری همان علم اجمالی اولیه است. قرآن هم «هدى للناس» است و هم در کنار آن «هدى للمتقین»؛ مردم با همان حالت اولی و فطری می‌توانند حرکت کنند، طلب در آنان شکل بگیرد و به کمال نزدیک شوند.

فطرت به مثابهٔ بردنِ آغازین

نگاه به «بردن» و «رفتن» به سمت حقیقت، در لایهٔ اولی نیز قابل تطبیق است. آنجا که رفتن است، استشمامی از بردن نیز هست. فطرت همان نحوه‌ای از بردن است که انسان را راه انداخته است: خدا فطرت را در او نهاده و این نهادن خود بردن است؛ زیرا انسان از خود چیزی نداشت. وقتی می‌خواهد آغاز حرکت کند و می‌یابد که ندارد، خودِ این یافتْ بردن است.

بردن‌ها مراتب دارد. یک بردن آغاز حرکت است و راه می‌اندازد. سپس باید قدم‌هایی را با قدم خود طی کند تا برسد به بردن‌هایی که دیگر قدمی برای او در کار نیست؛ آنجا حقیقت الوهیت در جان او نشسته و چیزی از خود برای او نمانده است.

آیا سالک خضر را می‌یابد یا خضر او را می‌یابد؟ علامت خضر را باید داده باشند. طالب هر پیشه و هر صناعت حق، نخست لب را تر می‌کند تا طلب در او زنده شود؛ آن همان بردن اولی است. موسی علیه‌السلام به دنبال خضر رفت؛ حال آنکه علامت را خدا داده بود. علامت از خدا بود و رفتن از موسی. حتی وقتی از جایگاه خضر عبور کرد، همان علامت — پریدن ماهی در دریا — او را به بازگشت واداشت؛ احساس خستگی نشانهٔ انحراف از مسیر درست بود؛ برگشت و خضر را یافت. پس موسی خضر را یافت؛ اما علامت را خدا داده بود. از منظر علامت، خدا برده است؛ از منظر حرکت موسی، رفتن است. هر دو صادق است؛ دو منظر به یک حقیقت. در مراتب عالی این دو منظر یکی می‌شود و تنها بردن می‌ماند.

صراط امت‌ها و سبل نسبت به صراط مطلق

انبیا نسبت به امت خود دعوتشان صراط است؛ برای آنان سبل نیست. اما راه همان انبیا نسبت به نبی گرامی اسلام سبل است. صراط هر نبی برای امت او صراط بوده؛ وقتی به سمت صراط نبی ختمی می‌آیند، نسبت به آن صراط مطلق سبیل می‌شوند. برای امت‌های گذشته انبیایشان صراط بوده و غیر از آن راهی در کار نبوده است. وقتی به نبی گرامی اسلام می‌رسیم، صراط مطلقی هست که هیمنه دارد: او «علی صراط مستقیم» است و بقیه به او منتهی می‌شوند. «إن إلی ربک المنتهى» و «إن إلی ربک الرجعى»؛ رجوع همهٔ صراط‌ها و همهٔ انسان‌ها به رب اوست؛ یعنی به صراط او. این صراط، صراط مهیمن است. انبیا برای امت‌هایشان صراط‌اند؛ نسبت به امت ختمی و نبی ختمی آنان سبل‌اند. این بحث ظرفیت تفصیل بیشتری دارد و در این مقام به همین اندازه عبور می‌شود.

خصوصیات منازل و سه نحوهٔ سیر

حرکت سالک حرکتی خداآگاهانه است؛ علائم دارد و مشاهداتی در مسیر. هر منزل خصوصیاتی دارد. گاهی این خصوصیات به تفصیل یافته می‌شود و گاهی به اجمال. اینکه چرا به تفصیل یا به اجمال، خود بحثی مهم است. گاهی نمی‌گذارند خصوصیات را بیابد تا غافل نشود؛ وگرنه خصوصیات در کار هست. اگر انسان قوی باشد خصوصیات را می‌یابد اما آن‌ها برای او شاغل و منصرف‌کننده نیست.

سه نحوه رخ می‌نماید. نخست آنکه با سرعت سیر می‌رود و جز غایت چیزی نمی‌بیند؛ می‌خواهد هیچ چیز مشغولش نکند؛ با نگاه به غایت حرکت می‌کند. دوم آنکه شواغل مسیر او را چندان مشغول می‌کنند که پس از مدتی هنوز در ابتدای راه مانده است؛ گرفتار خصوصیات منازل شده است. سوم آنکه جامع است و کاملِ مکمّل: چون می‌خواهد دیگران را نیز حرکت دهد، هم خصوصیات را می‌بیند و هم آن‌ها شاغل او نیستند. نه آن‌گونه که اصلاً نبیند — که توحید اسمی است — و نه آن‌گونه که مشغول شود — که غفلت است. خصوصیات را ظهور او می‌بیند؛ هیچ ظهوری او را غافل نمی‌کند بلکه هر ظهوری اشتیاق و حرکت‌دهندگی‌اش را می‌افزاید؛ توقف ندارد در عین آنکه همه را می‌یابد. چنین کسی امام و رسول و کاملِ مکمّل است. آنکه تنها خود می‌تواند برود و دیگران را نمی‌بیند کامل است؛ کاملِ مکمّل هم کامل است و هم دیگران را تکمیل می‌کند.

در نگاه حرکتی باید چون رسول حرکت کرد: خصوصیات منازل را تا حدی دید، اما به اشتغال آن‌ها تن نداد؛ به همان اندازه که او توقف کرده توقف کرد؛ به همان اندازه که دستور داده و حرکت داده. سالک خود مستقل نیست؛ غافلِ سالار دارد. صراط مستقیم حرکت در مسیر وجود معصومین است. هر حکم که انجام می‌شود مرتبه‌ای از مسیر صراط در وجود معصوم طی می‌گردد؛ با هر حکم ارتباطی با او برقرار می‌شود و در رتبه‌ای از وجود او قرار می‌گیریم. تابع محض در رتبه‌ای است؛ آنکه به بعضی ایمان می‌آورد و به بعضی کفر می‌ورزد در رتبه‌ای دیگر. از شریعت به طریقت و به حقیقت می‌رسد تا آنجا که «سلمان منا أهل البیت» معنا پیدا می‌کند، یا آنکه فرموده‌اند با اعمالی به مقام «منا» می‌رسد. در قرآن آمده که هر که از من تبعیت کند از من است؛ و هر که نافرمانی کند، خطاب به پروردگار است که تو غفور و رحیمی. مطرود اعلام نمی‌شود؛ با اسم غفور رحیم محشور می‌گردد. از غفور رحیم جز غفران و رحمت چه برآید؟ منتها در جایی که شرمندگی حضور برای تائب و سالک باشد.

حرکت کاروانی و غایت توحید

یکی از نکات مغفول آن است که حرکت فقهی و اخلاقی و سیر و سلوک، نظامی صرفاً فردی نیست؛ حرکت کاروانی است. حرکت کاروانی علائم و نمادهای خود را دارد و باید جداگانه توضیح داده شود. امام خمینی رحمه‌الله‌علیه تأکید می‌کند که حتی حرکت‌های اجتماعی نیز نهایتشان به توحید و تجرد می‌رسد؛ نباید گفت آنجا کثرت و اجتماع است و از توحید بیگانه. بالاترین افراد کامل — انبیا و امامان — کارشان هدایت دیگران و اجتماع و حاکمیت بوده و توحید و تجرد را از همان مسیر پدید می‌آوردند.

علم فقه مقدمهٔ عمل است و اعمال عبادی مقدمهٔ حصول معارف و تحصیل توحید و تجرید. هیچ‌یک غایت بالذات نیست؛ همه در سلسلهٔ وسایل‌اند. اگر به آداب شرعی قلبی و قالبی و ظاهری و باطنی قیام شود، انسان به توحید می‌رسد. نباید گفت از عبادات درازمدت هیچ معرفتی برنیامده و از علوم نیز حالی حاصل نشده؛ پرسش آن است که آیا آن علم و عمل به حقیقت انجام شده است یا نه. اگر درست نباشد، نه علم نتیجه می‌دهد و نه عمل.

منابع تکمیلی و نگاه امام خمینی به اخلاق

دوستان که بخواهند تفصیل بیشتری داشته باشند می‌توانند رجوع کنند به کتاب «درآمدی بر سیر و سلوک» از درس‌های مرحوم آیت‌الله آقا مجتبی تهرانی؛ بحث خوبی است. همچنین «شروع بندگی» از حضرت آیت‌الله خوشوقت که بحث عبودیت و عبادات و حرکت در شریعت را دارد. کتاب مناسب دیگر «عمل عرفانی» از حضرت آیت‌الله جوادی آملی در پرتو علم وحیانی است؛ تفاوت مرزهای میان عرفان عملی و اخلاق عملی را بیان کرده. کتاب دیگری که شرح حدیث جنود عقل و جهل است؛ در خلاصهٔ بحث مقدمات این کتاب نیز بحث بسیار نافعی است که حتماً باید رجوع شود.

از باب تیمّن و تبرّک، نگاه امام خمینی رحمه‌الله‌علیه به اخلاق نیز بیان می‌شود. ایشان می‌فرماید مقصود مهم از صدور احادیث آن است که ما را حرکت دهند؛ بحث این نیست که فقط علم و اطلاع بدهند؛ بلکه حرکت دادن است و هر چیزی که آمده برای همین حرکت دادن است و غایت حرکت دادن هم توحید است.

علم فقه مقدمهٔ عمل است و اعمال عبادی خود مقدمهٔ حصول معارف و تحصیل توحید و تجرید است. پس هر کدام مقدمه است؛ غایت نیستند. اگر به آداب شرعیهٔ قلبیه و قالبیه و ظاهریه و باطنیه قیام شود، انسان را به توحید می‌رساند. کسی نگوید از عبادات چهل‌پنجاه‌سالهٔ ما هیچ معارف و حقایقی حاصل نیامده؛ چه از علوم ما نیز هیچ کیفیت و حالی حاصل نشده. چنین نیست که بگوییم عمل اثر ندارد. می‌گوید: کو؟ از علوممان که داشتیم مگر کدام حال حاصل شده؟ هر کدام از این‌ها اگر درست انجام نشود — چه علم چه عمل — نتیجه ندارد؛ حقیقت باید باشد.

ایشان می‌فرماید ما را سر و کاری با توحید و تجرد — که قره‌العین اولیا علیهم‌السلام است — نبوده و نیست. سپس بحث سیاست مدرن و نظام اجتماعی را می‌گوید؛ می‌گوید آن‌ها هم باز غایتشان تجرد است؛ فقط حرکت فردی نیست. این نیز نکته‌ای است: حرکت فقهی و اخلاقی و سیر و سلوک ما نظام فردی نیست بلکه یک حرکت کاروانی است — که در جلسات بعد مفصل خواهد آمد. اگر حرکت کاروانی شد، برای خودش علائم و نمادهایی دارد. حرکت‌های اجتماعی نیز نهایتشان به توحید و تجرد می‌رسد؛ نگوید آنجا کثرت است و اجتماع. بالاترین افراد کامل — انبیا و امامان — کارشان هدایت دیگران و اجتماع و حاکمیت بوده؛ توحید و تجرد را از همان مسیر ایجاد می‌کردند.

حتی علمای اخلاق که این علم را تدوین کردند یا به طریق علمی فلسفی بحث را تفتیش کردند — مانند کتاب شریف طهارة الأعراق ابن مسکویه و کتاب شریف اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی و بسیاری از قسمت‌های کتاب احیاء العلوم غزالی — این نحو تألیف علمی را در تسویهٔ اخلاق و تهذیب باطن تأثیری به‌سزا نیست. نمی‌گوید تأثیر ندارد؛ تأثیری به‌سزا نیست. چون حرکت دادن و بردن است، نه گفتن و شنیدن. این‌ها گفتن و شنیدن است. اگر نگوییم اصلاً و ابداً تأثیر نیست — و گاهی حتی تأثیر غلط می‌گذارد؛ چون انسان قانع و راضی و خوشحال می‌شود به همان مقدار؛ نفس را قناعت می‌دهد و ضدضربه می‌شود. وقتی موعظه‌ای شنید و حرکت نکرد، دفعهٔ بعد باید دوزش بالاتر برود تا حرکت دهد؛ ضدضربه شده و دیگر در او اثر نمی‌گذارد.

یا از قبیل تاریخ اخلاق است که بعضی کتاب‌ها سرگذشت‌ها را فقط ذکر می‌کنند؛ مشتمل بر قصص و حکایات و امثال و وقایع؛ صرف وقت در آن انسان را از مقصد اصلی بازمی‌دارد. امام نسبت به احیاء العلوم حساسیت ویژه داشته و چند جا مذمت می‌کند — با آنکه جزو مهم‌ترین کتاب‌های اخلاقی حساب می‌شود. می‌فرماید به نظر قاصد، اخلاق علمی و تاریخی و همچنین تفسیر ادبی و علمی و شرعی احادیث بدین منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعیدِ غریب نمودن است؛ یعنی آنچه نزدیک‌کننده است را باعث دور شدن قرار دادی. مثل کسی که می‌خواهد برود آینه بخرد: جنسش را می‌بیند، صیقلش را، شکلش را؛ اما یک‌وقت از خودش می‌خواهد ببیند. آنجا که در علم اخلاق بحث‌های تفسیر ادبی و لغتی را در نظر می‌گیرد مثل وقتی است که می‌خواهد بخرد؛ آن آینه نیست که مرا بنمایاند. آنجا که تو را می‌نماید وقتی نیست که این دقت‌ها را در آن می‌کنی؛ وقتی است که خودت را مخاطب روایت و آیه می‌بینی و حرکت می‌کنی.

نویسنده را عقیده آن است که مهم در علم اخلاق و شرح احادیث مربوطه یا تفسیر آیات شریفهٔ راجع به آن، آن است که نویسنده با انذار و تبشیر و موعظه و نصیحت و تذکر دادن هر یک از مقاصد خود را در نفوس جایگزین کند. لذا در شرح حدیث جنود عقل و جهل به مناسبت هر موضوع بلافاصله با خطاب — ای نفس سرکش، ای انسان جاهل — انسان را تکان می‌دهد؛ تا احساس حضور و ارتباط کند؛ نه آنکه غائباً کتابی مطالعه کند. مثل آیات قرآن که تخاطب دارد با انسان؛ یک‌دفعه ضمیر را از غایب به مخاطب می‌آورد — التفات — تا انسان را دچار شوک کند و متنبه سازد. این رفت‌وبرگشت‌ها برای آن است که از حالت عادی که احساس غیبت می‌کند خارج شود.

شرط آن است که با تنذیر و موعظه و نصیحت و تذکر مقاصد را در نفوس جایگزین کند. به عبارت دیگر، کتاب اخلاق موعظهٔ کتبیه باید باشد؛ نه اخبار و وقایع و خبر دادن و نقل تاریخ. خود معالجه کند دردها و عیب‌ها را؛ نه آنکه فقط راه علاج نشان دهد. مثل امام که دست انسان را می‌گیرد و می‌برد، کتاب باید دست انسان را بگیرد و ببرد — در همین حد موعظهٔ کتبیه که امکان‌پذیر است؛ چنان‌که امام موعظهٔ شفاهیه است: انسان را مخاطب قرار می‌دهد و حرکت می‌دهد.

ریشه‌های اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن یک نفر را به مقصد نزدیک نکند و یک قلب ظلمانی را نور ندهد و یک خلق فاسد را اصلاح ننماید. کتاب اخلاق آن است که به مطالعهٔ آن نفس قاسی نرم شود و غیرمهذب مهذب و ظلمانی نورانی گردد؛ و آن به آن است که عالم در ضمن راهنمایی راهبر باشد و در ضمن ارائهٔ علاج معالج. یک‌وقت دکتر نسخه می‌دهد؛ یک‌وقت همان‌جا معالجه می‌کند. نباید نسخه بدهد که برو این کار را بکن تا بشود؛ باید دست را بگیرد و ببرد و معالجه کند. طبیب روحانی باید کلامش حکم دوا داشته باشد نه حکم نسخه. و این کتب مذکوره نسخه هستند نه دوا؛ بلکه اگر جرأت بود می‌گفتم نسخه بودن بعضی از آن‌ها نیز مشکوک است؛ ولی از این بابت صرف‌نظر کردن اولی است.

موعظهٔ کتبیه در برابر نسخهٔ علمی

آنچه امام تأکید می‌کند این است که کتاب اخلاق باید موعظهٔ کتبیه باشد: دردها را خود معالجه کند، نه آنکه فقط راه علاج نشان دهد. طبیب روحانی کلامش باید حکم دوا داشته باشد نه حکم نسخه. بسیاری از کتب اخلاقی مشهور — حتی آنجا که به صورت علمی و فلسفی تدوین شده‌اند، چون طهارة الأعراق و اخلاق ناصری و بخش‌هایی از احیاء العلوم — در تسویهٔ اخلاق و تهذیب باطن تأثیری به‌سزا ندارند؛ زیرا گفتن و شنیدن‌اند نه بردن و رساندن. گاه اثر معکوس نیز دارند: نفس به همان مقدار قانع می‌شود، ضدضربه می‌گردد و موعظهٔ بعد بی‌اثر می‌ماند مگر آنکه دوز آن بالاتر رود.

اگر در روایات و آیات سرگرم ادبیات و تفسیر الفاظ شویم، از مخاطبِ آن روایت خارج شده‌ایم. روایت نیامده تا آینه را از بیرون بسنجیم؛ آمده تا خود را در آن ببینیم و حرکت کنیم. نویسندهٔ اخلاق باید با انذار و تبشیر و موعظه و تذکر مقاصد را در نفوس بنشاند. شرح حدیث جنود عقل و جهل از همین رو پر از خطاب است: ای نفس سرکش، ای انسان جاهل؛ تا احساس حضور پدید آید. قرآن نیز با التفات از غایب به مخاطب شوک آگاهی می‌آفریند تا انسان از حالت غیبت خارج شود.

سعی آن باشد که نگاه به روایات و آیات وقتی مواجه می‌شویم حرکت‌دهندگی و همراهی با آن‌ها باشد و با آن‌ها حرکت کردن. همچنان که نسبت به بسیاری این حرکت ایجاد شد و نجات یافتند. خدای تبارک و تعالی ما را از این مبدأ که تا اینجا آورده به سمت آن غایت، در مسیر صراط مستقیم، به دور از گزند شیطان و با حفظ از وسوسه‌های شیطان، به آن غایت و آن حقیقت برساند.

و السلام و رحمة الله و برکاته. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.