[سرفه] [همهمه] دست شما درد نکنه.
سلام علیکم.
سلام.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عینا حتی تسکنه أرضک طوعا و تمته فیها طویلا.
ان شاء الله از یاران، یاوران، سربازان و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
ان شاء الله در این چند جلسهای که در خدمت دوستان هستیم طرح بحثی از اخلاق اسلامی یا سیر و سلوک الهی رو به صورتی که برای جوانان عزیز ما قابل فهم باشد و ساده شده باشد خدمت دوستان عرض خواهیم کرد.
و ان شاء الله این جلسات مقصود ازش این است که جرقهای زده بشود و آمادگی ایجاد بشود برای اینکه دوستان به حرکت بیفتند و ان شاء الله راه رو شروع بکنند.
مقدمتاً معمولاً بر اساس اینکه میخوان موضوع بحث روشن باشد و نکات کلی بحث معلوم باشد، چند نکته رو بیان میکنند تا اینکه اون محدوده بحث و غایت و غرض بحث و آغاز بحث نسبتش با همدیگه روشن بشود.
لذا چون بحث اخلاق و سیر و سلوک هم مسالک و مبادی و مقاصد و روشهای مختلفی دارد، تو ابتدای کلام ما گفتگو رو بر این شکل میدیم که کدام یک از اینها بیشتر مقصود ماست.
هر چند قصدمون این نیست که یکی رو در قبال بقیه انتخاب بکنیم و سعیمون این است که تو اون طریق عمومی و با حفظ گرایشهای مختلف بحث رو دنبال بکنیم.
اما در عین حال سعیم بر این است که حدود بحث تا حدی روشن باشد.
پس اگر میخوایم این بحث رو روشن بکنیم، بر خلاف بحثهایی که مفصلاً در مقدمات وارد میشوند، فلسفه اخلاق رو مطرح میکنند، مقدمات هشتگانه رو به تفصیل مطرح میکنند و قسمت زیادی از وقت رو میبره، ما به هیچ کدوم از اینها نمیپردازیم.
فقط از اینجا آغاز میکنیم که نگاه الهی در رابطه با حرکت انسان به سوی خدا، یک نگاه کسیست که باید حرکت کند، نه ساکن بایستد.
تعبیری که در قرآن کریم آمده است با این تعابیر آمده است که انسان "یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقيه".
تو یک کسی هستی که باید با زحمت، مشقت حرکت کنی تا برسی "فملاقيه" ملاقات کنی او را.
پس غایت در اینجا لقای رب است و موضوع حرکت و مسافر انسان است و مسیری به عنوان سفر در کار است.
ببینید اینها رو با همین نگاه ساده میخوایم از قرآن استفاده بکنیم و عبور کنیم بدون اینکه مقدمات زیادی رو بخواهیم بچینیم.
در تعبیری که برای انسان شده این است که انسان از یک نقطه دوری حرکت رو آغاز کرده و به یک ساحل بیکرانی به سمت ساحل بیکرانی در حرکت است.
" و لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين".
در احسن تقويم و بهترین بنیه خلق شده و در اسفل سافلین که نقطه صفر وجوده قرار گرفته.
یعنی هیچ فعالیتی برای او نیست در این مرحله.
نقطه صفر وجود "في اسفل سافلين".
بعد میفرماید در تعبیری که آمده "ان الی ربک الرجعى ان الی ربک المنتهى" رجوع تو و منتهی تو به سوی خداست.
اونم به سوی رب نبی ختمی که "ان الی ربک" رب تو ای پیامبر ختمی "الرجعا" همه رجوعها، همه موجودات رجوعشون به رب توست و همه عالم رجوعشون به رب تو منتهی میشود.
دقت بکنید میخوام اون نقطه کلیدی رو که سیر است و سفر است و حرکت است و سلوک است رو از آیات قرآن به صورت بسیار ساده و اولی استفاده بکنیم تا نشون بده که حقیقت اخلاق چیه این عمل و این حرکت چگونه است در نگاه قرآنی؟
و ما باید چکار بکنیم؟
آیا باید بنشینیم و خود را بسازیم یا برویم و حرکت کنیم تا بشویم؟
مقصود اینه که این رو بیان بکنیم و خودبهخود تو روشها و پیشنهادات اخلاقی اینکه کدامیک از اینها با منطق قرآن و روایات سازگارتره بیشتر آشکار میشه.
در تعبیر دیگری که دنباله تا اسفل سافلین آمد از نقطه نقطه دور میخواد حالا حرکت بکند به سمت اون ساحل بیکران.
انا لله و انا الیه راجعون.
همچنان که ان الى ربک المنتهى ان الى ربک الرجعون بود.
انا لله و انا الیه راجعون رجوع هست.
یعنی نقطه آغاز و نقطه پایان هر دو به یک جاست.
انا لله و انا الیه که الیه هم به همان الی الله هست دیگه.
برمیگرده ضمیر به همون الله.
انا لله و انا الیه راجعون.
ما از اونجا نشأت گرفتیم و آمدیم و آغاز حرکتمون بوده و پایان حرکتمون هم به سوی اوست.
اینم یه نقطه در حرکت و سیر.
اگر در نگاه انبیا نگاه بکنیم حرکتی رو که برای انبیاست تعبیری که مثل ابراهیم خلیل دارد میفرماید که انی مهاجر الی ربی.
من دارم حرکت میکنم به سوی پروردگارم.
نه مهاجر الی بیت المقدس.
حرکت به سمت بیت المقدس میکنم که یه حرکت افقی باشد، در زمین باشد نیست.
انی مهاجر الی ربی هستم.
هجرت من و حرکت من به سوی خداست.
انی ذاهب الی ربی.
من حرکت میکنم به سوی خدا.
بله، در این مسیری که حرکت صورت میگیرد به سوی او گاهی میرود انسان، گاهی میبرند.
سبحان الذي اسری بعبده.
او رو میبرند.
پیغمبر اکرم رو میبرند.
یه بردن داریم که حرکت محبوبی.
یه رفتن داریم که حرکت محبی.
یعنی اونی که محب است میرود.
اونی که محبوب است میبرندش.
که حالا اینا ایشالا تو ضمن بحث بیشتر آشکار میشه.
این تو تلیعه بحثه که ما اصلاً نگاهمون رو به اخلاق و سیر و سلوک از اول معلوم باشه چارچوب بحث.
لذا با این نگاهه.
در تعبیری که در سرتاسر قرآن از ابتدای سوره حمد تا انتهای قرآن دائماً تکرار میشه که این سیر و سفر است، حرکت در صراط مستقیم هم هست.
اهدنا الصراط المستقيم.
دقت بکنید صراط راه است، مسیر است.
همونجوری که ابتدا و پایان رو عرض کردیم که از خدا آغاز میشود، به خدا پایان مییابد و ملاقات رب است و حرکت و سیر است.
مسیر هم صراط مستقیم است.
اهدنا الصراط المستقيم.
تعبیر لطیفی که در قرآن قابل دقت است این است که در مورد نبی ختمی صلوات الله و سلامه علیه.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
حالا که صلوات میفرستی، یه صلوات زیبا بفرستین.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرج.
تعبیری که در مورد رسول گرامی اسلام آمده در مورد صراط یه تعبیر است.
در مورد انبیای دیگه تعبیر دیگریست.
تعبیری که در مورد رسول گرامی آمده دقت بکنید اینا چقدر لطافت قرآن هست.
تعبیر این است که انک لمن المرسلين علی صراط مستقیم.
علی صراط مستقیم.
علی توش حیمنه است، احاطه است، سلطه است.
به نبی ختمی خطاب میشود که تو از مرسلین هستی و علی صراط مستقیم هستی.
علی صراط مستقیم یعنی صراط مستقیم تحت حیمنه توست.
تو بر او محیمنی.
لذا اگر در روایات هم وارد شده انا الصراط المستقيم یا نحن الصراط المستقيم همین است.
حالا اینو باز باز خواهیم کرد.
اما در مورد انبیای بزرگوار دیگر آمده و هدی-- واجتبیناهم وهدیناهم الی صراط مستقیم.
تعبیرو دقت بکنید.
الی صراط مستقیم.
یعنی همه به سوی صراط مستقیم در حرکتاند.
ولی نبی ختمی علی صراط مستقیم مستقر است.
این دو تا تعبیر است.
لذا همه عالم وجود با این نگاه در مسیرشون، در این صراط بر دامنه وجودی نبی ختمی حرکت میکنند.
این نتیجهشه.
اینا نتایج دقیقی هست تو بحثها بعداً میخوایم از اینا استفاده بکنیم.
که اگر او علی صراط مستقیم است و بقیه الی صراط مستقیم هستند، یعنی اینکه بقیه به سوی او حرکت میکنند.
ان الى ربک الرجعى.
ان الى ربک المنتهى.
همه به سوی رب تو منتهاشون هست.
چرا؟
تو متن صراط مستقیمی.
تو حیمنه بر صراط مستقیم داری.
هر کسی به سمت صراط مستقیم حرکت میکند، به تو میرسد.
در دامنه وجود تو حرکت میکند.
لذا تمام حرکتهای کمالی در دامنه وجود نبی گرامی اسلام است.
لذا در قرآن کریم هم وارد شده است که انبیا شاهدان بر امتشون هستن.
یعنی انبیا صراط امتشون هستن.
اما خود نبی ختمی صراط برای کی هستش؟
شاهد بر کی هستش؟
بر انبیا دیگه.
پس صراط بر اونها، اونها میشن سبُل نسبت به این صراط.
انبیا دیگه برای امتشون صراطاند.
اما به نسبت اون راه مطلق و صراط مطلق میشن سبُل.
پس حرکت در نظام وجود بر اساس صراط مستقیم است.
اهدنا الصراط المستقيم.
خدایا ما رو به سوی صراط مستقیم.
اهدنا الصراط المستقيم.
یعنی ما رو به سوی صراط مستقیم هدایت کن.
البته صراط مستقیم رو هم معنا کرده.
صراط کسانی که بر اونها نعمت دادی، نه اونهایی که بر اون، نه اون صراطی که عذاب کردی بر اونها و به اصطلاح از ظالیم باشن که هر روز داریم این رو تکرار میکنیم.
تمام این ادبیات توش دلالت بر چیه؟
بر حرکته، بر سیر است، نه در ماندن و زیبا شدن.
چون ما یک موقع میگیم که انسان مثل خانهایست که باید تزئین بشود.
که میگیم اخلاق یعنی زینت دادن.
دقت بکنید دو تا فرهنگه.
یه موقع میگیم که اخلاق یعنی زینت دادن.
یعنی این خانه را تزئینش میکنیم.
صفات مختلف رو در وجودش فعلیت دادن یعنی تزئین کردن.
اگر تزئین کردن باشد حرکت توش نیست.
با سکون هم سازگار است.
اما تزئین کردن است.
اما یه موقع میگیم حرکت است، راه افتادن است، رفتن است، شدن است، رسیدن است، ملاقات است، صراط است.
ببینید تمام رجوع است.
تمام الفاظی که در نظام نقد قرآن و روایات ما وارد شده که الان فرصت برای این نیست.
پس اگر اینجوری باشد راه افتادن میخواد.
مسافر لوازمی دارد غیر از کسی است که مقیم است.
کسی که مقیم است نگاهش به گونهای است.
کسی که مسافر است نگاهش به گونه دیگر است.
اگر انسان آمده در اینجا و مسافر این راه است و مقصد او هم روشن است، این خیلی متفاوت است با اینکه آمده اینجا تا خودشو در اینجا به کمال برسانه و بمانه و بهرهمند بشه.
لذا حتی اگر در این مسیر جنت و مسائلی که مرتبط با جنات است مطرح میشود، معلوم میشود غایت نهایی انسان و هدف نهایی انسان نیست.
اونها هم همچنان که دنیا مسیر و منزل بودند و باید از اینجا عبور میکرد، بهشت هم منزلی برای انسان است.
چرا؟
تعبیر قرآنی این بود که إنک کادح إلى ربک کتحن فملاقه.
او رو ملاقات میکنی.
پس لقای رب اون غایت نهاییست.
اگر لقای رب غایت نهاییست، قطعاً اون حقیقت نامتناهی پایان ندارد.
چون پایان ندارد، این سفر پایان ندارد.
بله میشود در مسیری که انسان حرکت میکند، این مسیر به جایی برسد که حرکت مهبی که با قدم سلوک او بود به حرکت محبوبی که با جذبه ربوبی تبدیل به او بشه.
این تا اینجای بحث منظر بحث رو میخواستیم روشن بکنیم که نگاهی که در قرآن و روایات ما به عنوان اخلاق و حرکت داره صورت میگیره چه نگاهیست.
اون چیزی که فرهنگ قرآنی، فرهنگ روایی ما از نظام اخلاق میخواد تبیین بکند، یک بلند شدن، حرکت کردن و رسیدن است و شدن است.
نه نشستن و فکر کردن.
لذا فکر هم تو این مسیر یک وسیلهست.
عمل هم در این مسیر یک وسیلهست.
راه هم در اینجا یک وسیلهست.
غایت نهایی در اینجا خود خداست.
هیچ چیز دیگری به غیر از او غایت نیست.
هیچ چیز دیگری در اینجا پایان راه نیست.
چیزی که انسان قانع بشه به او و انسان به او راضی بشود در کار نیست.
خب اگر اینگونه است، اگر پایان راه فملاقی هست، ملاقات رب است، اگر اینگونه است پس معلوم میشه که انسان توان نامتناهی برای حرکت دارد.
و الا دعوت به موطنی بشود و به او زاد و توشه و توان حرکت نداده باشند.
این قوی هست از کریم.
چون دعوت کرده به سوی خودش که اون حقیقت نامتناهیست.
حتما توان نامتناهی رو برای او بالقوه قرار داده تا این توان نامتناهی بالقوه در حرکت به سوی او بالفعل بشود.
اینم نکته دیگریست که اگر انسان دعوت شد به سوی او و حرکت باید بکند، این حرکت و دعوت و رسیدن توان نامتناهی رو میطلبد.
اگر توان نامتناهی رو میطلبد پس انسان توان نامتناهی بالقوه در وجودش هست.
و اگر توان نامتناهی بالقوه در وجودش هست و حرکت نکند، اینگونه نیست که خودش نخواسته باشه حرکت کند بگه من حرکت نکردم.
بلکه یک توان نامتناهی بالقوه رو ضایع کرده.
لذا ان الانسان.
لفی خس إلا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر.
یعنی اگر این توان نامتناهی رو به کار نگرفت، اختیار اون نیست که بگه من دلم میخواد به کار بگیرم، دلم میخواد به کار نگیرم.
اگر به کار گرفتم خلاصه این سود کردم.
به کار نگرفتم سود نکردم.
نه، اگر به کار نگرفتی خسران کردی.
چون این توان نامتناهی رو تو یه سرمایه عمری قرار داده که هر انسانی به مقدار عمری که خدا به او داده، این مقدار عمر کفایت میکند برای رسیدن به اون، فعالیت دادن به اون سرمایه نامتناهی.
اگر کسی یک روز عمرش بعد از بلوغ باشد یا صد سال باشد یا دو هزار سال باشد، خدای تبارک و تعالی برای این مقدر کرده اون به فعالیت رسیدن رو در همین مدت.
لذا اگر ذرهای از او رو و زمانی از او رو از دست بدهد، به همون مقدار از ابدیت او کاسته شده است.
لذا ان الانسان لفی خس والاسر ان الانسان قسم به زمان.
قسم به عصر.
قسم به زمان.
حالا این عصر چگونه است؟
چیست؟
تاویلش مختلف است.
والاسر ان الانسان لفی خس.
این خسران انسان است که لحظهای آرام باشد و حرکت نکند.
لحظهای درنگ بکند و غافل باشد.
این خسران است برای انسان.
با این نگاه انسان لحظه به لحظه باید در حرکت باشد.
حتی خواب انسان برای انسان در حرکت برای انسان سالک خواب انسان هم حرکت و سلوک است.
اینم یه نکته دیگری.
اینگونه نیست که انسان در بیداریش حرکت میکند و خواب او چی باشد؟
درنگ و سکون باشد.
بلکه خواب انسان هم حرکت انسان است.
لذا اگر کسی مقدمات خوابش رو درست محقق نکرد و بیداریش درست نبود، خواب رو هم دوران خواب و وقت خواب رو هم از دست داده است.
لذا خسران او منحصر به دوره بیداریش نمیشه.
چون خواب متناسب با بیداری است.
اگر کسی سرمایه بیداریش رو از دست داد، سرمایه خواب رو هم از دست داده.
خواب انسان حقیقتش بار یافتن به نظام ملکوت است.
انسانی که در بیداری سرمایهاش رو به فعالیت رسوند، خوابش میشه خواب حضرت ابراهیم.
خوابش میشه خواب حضرت یوسف در قرآن کریم.
که وحی الهی برای آنها در خواب صورت میگرفت.
که انی ارا فی المنام انی از بهک که من در خواب امر الهی و وحی الهی رو در خواب میبیند.
در موقع خواب انسان به ملکوت عالم متصل میشود.
اما اگر بیداریش غافلانه باشد، بیداریش حالت تشویش داشته باشد، حالت خسران داشته باشد، اون ملکوت رو ازش صورتهایی به او میدهد و او رو دور میکند.
به طوری که چیزی که مییابد و میبیند با اون حقیقتی که ارتباط برقرار کرده بوده کم رابطه میشود، دور میشود.
لذا مفسر باید بیاد چیکار بکنه؟
تعبیر بکنه، این رو عبور بده از این خواب به اون بیداری.
پس اگر حرکت و سلوک در نظام اون اخلاق الهی و سیر و سلوک الهی خوابیده، بیداری انسان و خواب انسان یک حقیقت واحده میشود.
نکته دیگر این است که تو نظام اخلاقی گاهی بعضی از احکام رو نسبت به بدن و بعضی رو نسبت به نفس و بعضی رو نسبت به عقل انسان میدانند.
اما تو نظام الهی و سلوک الهی و نگاه سیر و سلوکی انسان یک حقیقت واحد است.
و چون یک حقیقت واحد است، تمام این نظام بدن و نفس و عقل و بالاتر از عقل انسان که در اینجا راه دارد، همه مراتب یک حقیقت واحد هستند.
لذا ظهورات یک حقیقتاند.
لذا انسان تو مرتبه بدنی و تو مرتبه نفس و تو مرتبه جان و عقل و تو مرتبه فوق او که گسستن از اون عنیت و انانیت است، تو تمام این مراتب حقیقت انسان یک حقیقت واحدهای است.
از این نتیجه گرفته میشود که اگر احکامی برای بدن است، این احکام منحصر به بدن نیست.
سرایت در تمام مراتب جان انسان دارد.
لذا اگر میبینید که به عنوان دستورات فقهی ما احکامی برای بدن ما صادر شده است، این احکام حد وجودیش مربوط به بدن نیست.
از بدن آغاز میشود تا بالاترین مرتبه جان کشیده میشود.
دونستم اینا، اینا همه مقدماتیست که هر کدام برگی از صفحه بحث اخلاق ماست.
که دارم به اختصار اینجا براتون چیکار میکنم؟
پشت سر هم دارم بیان-- هر کدام جای بحث مفصل خودشو داره.
اما تو این چون بنا شد که این بحث رو به اختصار ما عبور بکنیم، تمام این مقدمات رو داریم با اختصار مطرح میکنیم تا به مسائل و موضوعات انشاالله بعد از این بیشتر برسیم.
خب اگر حقیقت انسان یک حقیقت واحدهای شد که این حقیقت واحد تمام مراتبش ظهور یک باطناند.
هر حرکتی از سادهترین حرکت ارادی که انسان صورت میده در نظام بدنیش تا پیچیدهترین حرکات روحیش همه وجود انسان رو میسازند.
همه حقیقت انسان رو میسازند.
چون یک حقیقت واحد است.
لذا ریا و نفاق در اینجا بالاترین خسرانیست که انسان میکند.
چون داره با عملش تکذیب خودش رو میکند.
چون این عمل داره او رو میسازه.
داره تو نظام روحیش و نظام باطنیش حقیقتی رو در نظر گرفته که تو ظاهر داره چیکار میکنه؟
شرک ایجاد میکند بین این حقیقت خودش.
بین خودش و حقیقت خودش داره شرک ایجاد میکند، نفاق ایجاد میکند که این بالاترین خسران است.
خب اگر اینجوری شد حالا میرسیم به اینکه در نظام فقهی ما که آغاز حرکت هر انسانی از نظام فقهی او و حرکتهای احکامی او و تکلیف او آغاز میشود و مکلف میشود، ساختن وجود انسان از مرتبه همین نظام ظاهر آغاز میشود و تا پایان این ادامه دارد و هیچگاه این نظام ظاهری متوقف نمیشود.
اونوقت اگر این نگاه رو کردیم کسی این اوامر و نواهی رو فرموده، کسی این هوای رو در وجود انسان قرار داده که او این رو خلق کرده و ضرورتهای وجود او رو میشناسد.
اگر اون کسی که این رو خلق کرده و ضرورتهای وجودش رو میشناسه، این حقیقت رو برای او واجب کرده، معلوم میشود که این وجود به چه معنایی میشود که ضرورت ذات این قائم به این، به این حقیقت است.
خب اگر این شد که حالا انشاالله این رو توی بحث دیگری اگر فرصت شد تفصیل این مسئله را عرض خواهیم کرد.
اگر انشاالله تو-- تونستیم تو عناوینمون این بحث رو قرار بدیم انشاالله اونجا.
با این نگاه میخواستم این رو عرض بکنم که نگاه، گاهی یه نگاه این است که ما مکلف به احکام ظاهری هستیم، باید انجام بدیم.
این درست است.
تو سیر و سلوک ما تکلیف رو میپذیریم.
اما تنها به این نگاه قانع نمیشویم.
از این عبور میکنیم.
میگیم این حقیقتی که تکلیف وجودی ماست، این در ورا و در باطن اون حقیقتیست که اون راه رو داره نشون میده که طریقت اسمش میشه.
تو نظام وجودی اسم این احکام و تکالیف رو میذارن شریعت.
یعنی اونچه که من باید و نباید، باید انجام بدهم و نباید انجام بدهم.
محرمات و واجبات.
این میشه شریعت.
درسته؟
شریعت ما به عنوان خاص.
شریعت به معنای دین عام است.
اما شریعت به معنای احکام خاص است.
یعنی همین بایدها و نبایدها فقهی که ما باید انجام بدیم.
ما با این نگاه که این حقیقت واحد دیدیم، مییابیم که این شریعت از یک باطنی نشأت گرفته که اون باطن همون حرکت دادن است.
همون سیر است که خود اون سیر و حرکت رو اسمشو میذارن چی در این نگاه، در این سلوک، در این عنوان؛ میذارن طریقت.
یعنی طریقت در حقیقت چی هستش؟
طریقت باطن شریعت است.
به این معنا که اون علتهای حاکم بر این، اون مصالح حاکم بر این که انسان روح حاکم بر فقه، که ما روح حاکم بر فقه و روح حاکمی که در روایات و آیات ما بسیار به او اشاره شده که همون رجوع الی الله هست، میشه طریقت.
میشه صراط مستقیم.
که صراط مستقیم جا نیست که غالب او و ظهور او به احکام و تکالیف است که این کارو بکن و اون کارو نکن.
لذا میبینیم بر این صراط مستقیم شیطان کمین کرده.
بر-- تعبیر روایت این است که على هافته الصراط بر دو جنبه صراط، دو کنار صراط شیطان در کمین است.
دائماً دنبال این است که انسان رو از این صراط به خارج از این صراط بکشاند.
مثل مثلاً این ااا علائمی که گذاشتند که انسان از صراط خارج نشه، اون علائم هدایتی، علائمیست که انسان در صراط بماند.
اونچه که، اونجایی که علامت رو انسان توجه نکند، غفلت بکند، از صراط خارج میشه و شیطان دائماً دنبال این است که انسان را از علائم غافل کند یا سرعت او را کم کند در مسیر که حرکت کند بشه تا سرمایه رو از دست بده.
یا از علائم غافل بکند تا از مسیر خارج بشود.
گاهی سرعت رو میخواد زیادتر کند تا قدرت کنترل از دست برود.
تندروی، افراط.
پس تو مسیر گاهی افراط است، تندروی که قدرت کنترل از دست برود.
گاهی تفریط است که انسان با کند رفتن سرمایه رو از دست بده، فرصت رو از دست بده.
گاهی غفلت است تا به علائم توجه نکند تا چی بشه؟
از مسیر خارج بشود.
لذا شیاط-- شیطان اینگونه نیستش که آسوده باشد.
انشاالله یه جلسهای راجع به شیطان مفصل بحث خواهیم کرد چون لازم است به عنوان مانع راه، شیطان یکی از بحثهای اساسی ماست که تو یک جلسه انقدر حق پیدا میکند بر ما که بالاخره یه جلسه راجع بهش گفتگو، این همه با ما انس داره، ارتباط داره.
بالاخره انقدر حق پیدا میکند که یه جلسه راجع بهش بالاخره گفتگو بکنیم.
اینم پس یه نکته دیگری که تو این مسیر طریقت میشه باطن شریعت، روح شریعت، [صدای سرفه] اونوقت بالاتر از او که روح، روح میشود، میشه اون حقیقت که همون مقصد است.
حقیقت میشه چی؟
مقصد.
فملاقی.
اون مقصد است، میشه حقیقت.
اونچه که طریق است که راه است و صراط مستقیم است، میشه طریقت که جان این بایدها و نبایدهاست.
یکی هم در این مسیر طریقت ما چی داریم؟
بایدها و نبایدها داریم که تو مسیر بمانیم.
پس ببینید شریعت داریم که بایدها و نبایدهاست.
طریقت داریم که اون اصل صراط مستقیم است و حقیقت داریم که اون مقصد نهاییست که خدای تبارک و تعالی است که انسان در مسیرش حتماً باید با شریعت حرکت بکند.
این شریعت انسان رو متوقف نکند در همین ظاهر، بلکه عبور بدهد، تو راه قرار بدهد.
و وقتی در راه قرار گرفت، در راه نماند.
در راه به بیراهه نرود، بلکه در راه به مقصد برسد که میشود حقیقت.
اینم تعبیریست در سلوک، در سیر و سلوک که اگر تعبیر شده به شریعت و طریقت و حقیقت، مقصودشون این است.
و لذا تا وقتی که انسان وعبد ربک حتی یطیک یقین.
تا اونجایی که به یقین که مرگ است درست است.
به یقین که اون ملاقی هست درست است.
وقتی که انسان باید در حال عبودیت باشد.
انسان هر چقدر به اون حقیقت نزدیکتر میشود عبدتر میشود.
لذا بالاترین عبد کیه؟
خود رسول گرامی اسلام است [صدای سرفه] که میفرماید که افتخار من این است که من را با یا عبده خطاب کنید.
من رو به عنوان.
لذا عبد و رسول.
او عبد است.
لذا جنبه رسالت او برمیگردد چون عبد بود.
چون عبدالله بود رسول الله شد.
اگر انسان میخواد به مقامات ولایت برسه باید عبدالله باشد.
باید عبودیتش قوی باشد.
این نگاهی که برای شما در منظر اخلاق بیان کردم منظری است که هم شامل میشود، روشهای مختلف رو جمع میکند که اگر در مرتبه شریعت فقط بیان کردهاند با این راه تو م-مسیریم ما با شریعت.
اگر در منزل طریقت دارن علاوه بر شریعت بیان میکنند سیر و سلوک است.
باز هم ما در حقیقت چی هستش؟
همراهیم با اونها.
در این مرتبه متوقف نشدیم، با اونها هم همراهیم.
اگر صحبت از خدا فقط میکنند و از غیر صحبتی نیست، در حقیقت ما با اونها مشترکیم.
از شریعت آغاز کردیم، در طریقت همراه بودیم و به حقیقت انشاالله به سمتش حرکت میکنیم و به اون سو در حرکتیم.
این جمع میکند بین اقوالی که در اخلاق است.
لذا کسی که این نگاه رو دارد تمام مباحث قبلی رو دارد.
اگر اخلاق رو به عنوان رذائل و فضائل میبینند، ملکات اخلاقی میبینند.
تو این مسیر با این نگاه میگه درسته ملکات اخلاقی هم ما داریم.
ما اینها رو هم قائلیم.
اگر سیر و سلوک میبینند میگه ما او رو هم داریم.
اگر خدا میبینند و خدا او رو هم میگه ما در این مسیر ما همراهی داریم.
این تا اینجا یک نگاه کلان به بحث اخلاق بود که حقیقتی که اخلاق در نگاه الهی برای ما ترسیم میکند یک حرکت و سیر و سلوک است که از مسیری دور آغاز کردیم.
دنیا نقطه آغاز حرکت نبوده.
دنیا یکی از منازل راه است.
بلکه انسان قبل از دنیا منازلی داشته است.
از خدای تبارک و تعالی [صدای سرفه] که نفخت فيه من روحی و اسماء الهی.
از اون مرتبه ظهور انسان، آغاز انسان از ظهورات اسماء حق آغاز شده، از ظهورات اسماء حق آغاز شده و تا در حقیقت اسماء حق و رسیدن به اسماء حق ادامه دارد.
پس این هم آغاز و انجام انسان که كما خلقناکم.
چی؟
كما خلقناکم تعودون.
اگر اشتباه نمیکنم درست خوندم؟
بفرمایید.
كما خلقناکم عودون.
یک آیه اون است که ما كما بدئکم، كما بدئکم تعودون.
همچنان که آغاز شدید عود میکنید.
عود انسان، برگشت انسان، معاد انسان مطابق بدء انسان و آغاز انسانه.
لذا مسافریست که از به اصطلاح [صدای سرفه] مبدأ اسماء الهی آغاز حرکت کرده است به سوی اسماء الهی در حرکت است.
به تعبیر امام رحمت الله علیه، خدا کند که انسان در این مسیر سالم بماند و از آفات در امان بماند.
خب این نگاه در اخلاق گاهی برای بیان این اخلاق شروع میکنند به تألیف کتاب و بیان.
خب این یه راه است.
اما گا-- اون حرکتی که با این نگاه حرکتی که در اخلاق بیان شد، این بیان اخلاقی و سیر و سلوک تو نگاه الهی حر-حرکت دادن و بردن است.
نه نشستن و گفتن است.
یعنی الان ما نشستیم و میگیم.
اما اخلاق در سیر و سلوکی که به عنوان سلوک و حرکت معنا شد، اون حرکت دادن و بردن است.
لذا امام لازم دارد.
لذا رسول لازم دارد که باید حرکت بدهد و ببرد.
کار امام ایصال الی المطلوب است.
بردن و رساندن است.
یه موقع میگیم کار رسول انذار و تبشیر است.
کار امام یعنی رسول از اون حیثی که رسول است باید بگوید و مردم رو ابز-- انذار و تبشیر داشته باشد، بترساند و بشارت بدهد.
اما کار امام کار دیگری است.
کار امام چی هستش؟
رسول از حیثی که امام است دست مردم رو میگیرد و میبرد.
[صدای سرفه] نه میشیند و میگوید.
از حیث رسالت باید بگوید تا اهداف روشن باشد.
تا مسیر و مقصد و مبدا روشن باشد.
از حیث امامتش میگیرد و میبرد.
لذا اگر بردن، اگر رفتن در کار است، برنده میخواد.
کسی باید باشد که او را ببرد.
باید کسی باشد که او را به مطلوب برساند.
کار امام بردن و رساندن است.
لذا باید امام در هر عصری حاضر باشد، زنده باشد.
نمیشود امام چی باشه؟
حی نداشته باشیم.
امام حی.
چون کار امام ایصال الی المطلوب است پس حتما باید امام حی باشد.
اگر هم غیبت در کار است، غیبت از جانب ماست، نه غیبت از جانب ایشان.
غیبت از جانب امام معنا نمیدهد.
و الا حجت تمام نمیشود که این هم جای خودش بحث خودشو دارد.
پس اگر رساننده میخواد، اگر ایصال الی المطلوب میخواد کسی دست بگیرد و ببرد، این کار امام است.
این کار مربی و معلم بشریت است.
که پیامبران و اوسیای اونها این مربیان بودند.
بله، عالمان در راهی که اینها توانسته بودند اقتدا بکنند به اونها و بتوانند تش-تشبه پیدا بکنند به اونها نه به صورت معصومانه، نه به صورت مطلق، بلکه به صورتی که انسان باید موازین دستش باشد و دائماً مراقبه نسبت به اصول اساسی داشته باشد.
حرکت به طبق حرکت اونها که أنا حجت الله علیهم من حجت خدا هستم بر اونها و فإنهم حجتی عليكم و اونها هم حجت من هستند بر شما.
به این عنوان اه مراجع، بزرگان، عالمان، عارفان، کسانی که تو این طریق به هر طریق قدم برداشتند به همین مقدار، نه مطلق.
اینها به عنوان چی میشن؟
به همین مقدار انسان باید با اونها ایصال الی المطلوب پیدا بکند و حرکت دهندگی اونها رو در پیدا داشته باشد.
لذا اینم یه نکتهی دیگری که استاد به صورت خاص فقط امام است و رسولان که اینها ایصال الی المطلوب دارند.
استاد به معنای عام با حفظ اصول که عصمت در کار نیست و مراقبت لازم دارد.
البته عالمان و بزرگوارانی که هر چقدر شبیهتر بودند به اونها در این مسیر دست انسان رو میتوانند بگیرند و انسان میتواند با نگاه به اونها حرکت بکند.
لذا در روایات دارد که در هر زمانی عالمان اون زمان مردم که به اونها اقتدا کردند در روز قیامت مردم رو صدا میزنن با اون عالمی که حرکتشون داده چون با این حرکت دهندگی او شان او شدند.
لذا صدا میزنند یاران سلمان، یاران ابوذر، یاران مقداد، یاران امام خمینی که این نگاه که حرکت داده، سیر ایجاد کرده، مردم رو رسانده، تغییر قلب ایجاد کرده.
هر چند انسان اونها رو معصوم نمیداند و باید دائماً مراقب باشد که اصول رو در حقیقت چیکار بکند؟
حفظ بکند.
اما این یا حرکت دهندگی در این نظام نس-به نسبت اونها هم محقق است.
چون گاهی این شبهه پیش میاد که این مسیر رو بدون خضر راه نمیشه طی کرد.
و اگر کسی خضر راه رو کی میتونه بفهمه کیه؟
خضر راه یعنی اگر من خضر راه رو پیدا کردم باید بر او مسلط باشم.
من بشناسم او رو که این خضر راه است.
کی میتونه بفهمه که [صدای سرفه] اگر شناخت این خضر راه است یعنی تونسته به او احاطه پیدا بکند که تونسته بشناسه.
بله، یه موقع خدا به موسی میگه که این خضر است.
تو برو پیش این و از این یاد بگیر.
اگر خدا گفت اونم با اون دستور بله خب میشه خضر راه.
اما اگر خدا نگفت کی میتونه بشناسه که این خضر است؟
کی میتونه که در حقیقت ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس به هر دستی نباید داد دست.
اگر ابلیس آدم رو هست پس به هر دستی نباید داد دست.
اینگونه نیست.
بله، اگر تو این مسیر حرکت میکند انسان و چون نمیتونه بشناسه که این خضر راه است ولی میداند و میبیند علائم صلاح و هدایت را در او که از او برتر است با حفظ اصول که قدم به قدم باید اصول رو محک بزند که نکند اینجا خطا باشد.
با حفظ اصول میتواند به مثل مراجع، بزرگان، علما، اوسیا اینهایی که در حقیقت چی هستند؟
تو ردهی غیر معصوم هستند.
یا اگر معصوم فرمود که سلمان منّا أهل البیت بله ما دست میدیم در دست سلمان با او حرکت میکنیم.
چون فرموده سلمان منّا أهل البیت ما دست میدیم به دست او بعد از بیان معصوم.
یا فرموده این نائب من است در این امور از او تبعیت کنید.
البته ما دست میدیم و با او حرکت میکنیم.
اینم یه بحث دیگری است که همهی این بحثها باید به اصطلاح واضح باشد تو ضمن بحث دیگه بعداً مشکلی پیش نیاد.
من تا اینجا یه مکث میکنم اگر دوستان تا اینجا سوالی دارند و الا ادامه بحث داشته باشیم.
اگر سوال نداشته باشید معلوم میشه که این همه بحث ما القا کردیم همه روشن بوده و زیادی میخوریم تا تف-تفصیلش دادیم.
بله.
بلند فقط باید بگید که صدا برسه.
اصل منطقی سیر نباید از حقیقت باشه بعد شریعت و بعد طریقت.
یعنی اول آدم حقیقت رو بفهمه چی هست بعد شریعت راه رسیدن به اون رو بهش یاد بده.
سوال بسیار خوبیست که سوال چون ممکنه تو صدا خوب ضبط نشه من سوالو تکرار میکنم.
سوال این است که آیا اصل حقیقت است آغاز حرکت و بعد طریقت و شریعت که انسان باید بشناسد تا البته شناخته.
ببینید هر حرکتی که انسان صورت میده با یه شناخت اجمالی باید همراه باشه.
اما این شناخت اجمالی علت حرکت است که ندارد چیزی را و میخواهد.
اون حقیقت غایت است.
اون نداری انسان است.
اما انسان تو ابتدای حرکت مییابد که او را ندارد.
این میشه علم اجمالی اولی.
لذا حرکت میکنه به سمتش.
شما وقتی یه چیزی رو ندارید، احساس میکنید ندارید، شوق حرکت ایجاد میشود تا بدست بیاریدش.
پس وقتی بدست میاریدش که تکرار همون داشتن سابقهتون نیست.
وقتی بدست میارید او میشه حقیقت تفصیلی، او میشود همان حقیقت.
اما تو ابتدا میشد چی؟
علم به حقیقتی که ندارید.
یافتید که او رو ندارید و لازم هم هست.
البته این اینجوری هست.
لذا هر حرکتی تو انسان حتماً با معرفت و علم همراهه.
العلم عمام العمل.
علم عمام است.
جلودار عمل است.
منتها کدام علم است؟
علم به اون چیزی که نداریم.
میگیم اونو نداریم.
میفهمیم که او رو نداریم.
وقتی که فهمیدیم او رو نداریم، شوق حرکت ایجاد میکند تا به اون دارایی برسیم.
لذا رسیدن بعد از اون حقیقت میشه اون رسیدن.
دقت کردید؟
اما علم به اون که حقیقتی در کار هست و ما او را نداریم.
همین کفایت میکند.
این رو در فطرت انسان خدا قرار داده.
لذا انسان فطرتاً دنبال چیه؟
کمال جوئه و به هیچ کمالی قانع نمیشود.
معلوم میشود تعبیری که امام رحمت الله علیه در اون پیامی که به گورباچف دادن، گورباچف بود دیگه، دادن اونجا همین بود که انسان چون کمال نامتناهی رو می-میخواهد پس معلوم میشود که کمال نامتناهی بالفعل موجود است.
یعنی این طلب انسان باید چی؟
اجابت شده باشد.
این کمال نامتناهی خواستن، کنایه و حکایت از بودن کمال نامتناهیست که اجابت آن است.
لذا این کمال نامتناهی رو طلب میکند فطرتاً و به سمت-- این همین علم اجمالی اولیه.
لذا حرکت انسان هدی للناس است قرآن.
در کناری که هدی للمتقین است هدی للناس هم هست.
یعنی مردم با همان حالت اولی و فطریشون حرکت میتونه صورت بگیره و اونها رو به کمال برسونه و طلب آب-- و طلب شکل بگیره.
بله.
این نگاهی که به بردن و رفتن به سمت حقیقت.
بله.
[سخنگوی 1] بله.
در-- بحث سؤال ایشون این است که اگر بردن و در حقیقت رفت-- بردن در کار است، آن کسی که میخواهد ببره باید ما را پیدا بکند.
درست است.
همین جا هم که رفتن است، رفتن استشمامی از آن حقیقت بردن است.
فطرت همان نحوه ای از بردن است که انسان را راه انداخته.
با بردن این گو-- اینگونه که فطرت را در او قرار داده که این فطرت خودش بردن است.
چون انسان از خودش که چیزی نداشت که.
وقتی آغاز حرکت میخواهد بکند و بیابد که ندارد خود این بردن است.
دقت کردید که فطرت را قرار...
منتها بردنها مراتب دارد.
یک بردن این است که آغاز حرکت میشود.
راه میاندازه این رو.
اما باید قدمهایی رو با قدمش طی بکند تا برسه به بردنهایی که دیگه قدمی در کار برای او نیست.
قدمی برای او در کار نیست.
بلکه اونجا [نفس کشیدن] حقیقت [نفس کشیدن] الهیت هست که در جان او نشسته و چیزی دیگه از خودش ندارد.
[سخنگوی 1] حالا این بیانها [مکث] تو نگاه اولی هم درسته قابل تطبیقه که آیا ما خضر رو پیدا میکنیم؟
یا خضر ما رو پیدا میکند.
درست است که موسی باید علامت خضر رو داده باشن.
و الا طالب هر پیشه و هر صناعت حق چه شاند اول کارش لبی.
باید لبی تر کرده باشد تا به دنبالش بره.
اون همان بردن اولیست که طالب هر پیشه و هر صناعت حق چه شاند اول کارش لبی.
باید یه لبیتر کرده باشه تا طالب شده باشه.
اون بردن اولیه است.
درسته؟
لذا موسی رفت دنبال خضر یا نرفت؟
با اینکه علامتش رو کی داده بود؟
خدا داده بود.
علامت اما موسی رفت دنبال خضر.
و حتی اگر عبور کرد از خضر، اون علامت باعث شد که ماهی که در دریا پرید که علامت بود آتنا غدا انا و اون سفر که احساس خستگی کرد به خاطر این بود که اش-اشتباه رفته بود برگشت.
برگشت و خضر رو یافت.
پس موسی یافت خضر را.
اما علامت خضر رو کی داده بود؟
به عنوان اینکه خدا علامت خضر رو داده بود، خدا برده.
به عنوانی که موسی حرکت کرده بود این حرکت کرده.
هر دو صادق است.
از دو منظر نگاه کردن به یک حقیقت است.
منتها این دو منظر تو مراتب عالی یه منظر میشه.
فقط بردنه.
بله.
خب دیگه دوستان سؤال ندارند.
بله.
یکی از خانمها بپرسند بعد شما.
بله بفرمایید.
در رابطه با صراط و سبل میشه یکم بیشتر بگید؟
چون اولین چیزی که ما متوجه شدیم گفتید انبیا دیگه به سبل خیلی هدایت میکنند.
حالا من اینطوری برداشتم.
پس صراط مخصوص پیامبر ماست.
عرض کردم که، عرض کردم که انبیا نسبت به امتشون دعوتشون صراط است.
یعنی برای آنها سبل نیست.
اما راه انبیا نسبت به نبی گرامی اسلام سبل است.
یعنی چون این صراطه برای آنها صراط اون بوده.
اما آنها در حقیقت از اون صراط حرکت میکنند.
به سمت این صراط که میان میشن سبیل اونها.
دقت کردید؟
پس برای امتهای گذشته انبیاشون صراط بوده.
لذا راه فقط همان بوده.
غیر از او راهی در کار نیست.
اما وقتی میرسیم به نبی گرامی اسلام، صراط مطلق که حیمنه دارد.
علی صراط مستقیم است و بقیه به او منتهی میشود.
ان الى ربک المنتهی.
ان الى ربک الرجع.
رجوع همه صراطها و رجوع همه انسانها.
به رب اوست یعنی به صراط اوست.
که این صراط او میشود چی؟
صراط محیمن.
پس صراط نسبت به انبیا برای امتهاشون صراطاند.
اما به نسبت امت ختمی و نبی ختمی آنها میشوند چی؟
سبل.
که اینم یه بحث جالبی داره که حالا ما مجبوریم به همین مقدار ازش عبور بکنیم.
خب بله.
[سخنگوی 1] بله.
احسنت.
[سخنگوی 1] احسنت.
سؤال ایشون این است که آیا این حرکتی که میکنیم یک حرکته مثل حرکتهای مادیست که من از اینجا راه میافتم میرم مثلاً منزلم، یک حرکت خداگاهانه است و علائمی دارد، مشاهداتی در مسیر دارد.
البته.
البته.
یک حرکت خداگاهانه است و هر منزلی برای خودش خصوصیاتی دارد.
برای هر منزلی خصوصیاتیست.
منتها گاهی انسان خصوصیات منازل رو به تفصیل مییابد، گاهی به اجمال مییابد.
اینکه حالا چرا به تفصیل مییابد، چرا به اجمال مییابد یه بحثی داره.
خودش هم بحث مهمی است.
گاهی انسان رو نمیگذارند خصوصیات رو بیابد تا غافل نشود.
و الا خصوصیات در کار هست.
اگر انسانی قوی باشد خصوصیات رو مییابد اما خصوصیات برای او شاغل نیست.
منصرف کننده هم نیست.
مثل کسی می مونه که از اینجا میخواد راه بیفته بره خونهشون.
تمام این مسیری که میره مغازهها و مسیر همه هستن در کار.
اما گاهی او نمیبیند [صدای بچه].
چون سرعت سیر دارد.
میخواهد هیچ چیزی مشغولش نکند.
با یه نگاه به اون غایت فقط حرکت میکند و از همه چی غافل است.
این یه نوع حرکت است.
گاهی یه کسی وقتی داره حرکت میکند آنچنان این شواغل او را مشغول میکنند، میبینی بعد از مدتی هنوز تو همون ابتدای راه مانده چون مشغول شده به همون خصوصیات منازل.
گاهی کسی که جامع است، کامل مکمل است چون میخواهد بقیه رو هم حرکت بده، هم خصوصیاتو میبیند هم خصوصیات شاغلش نیست.
نه این گونهست که نبیند که این میشه موحد اسمش.
نه اون گونهست که شاغ-- مش-مشغول شود که میشه غافل.
نه اون گو-- نه، نه مثل این دو تا.
بلکه کامل مکمل است.
خصوصیات رو میبیند اما خصوصیات شاغل او نیستند.
چون میخواهد بقیه رو هم.
میشه زلف آشفته او موجب جمعیت ماست.
چون چنین است پس آشفتهترش باید کرد.
یعنی زلف آشفته رو مؤکل وحدت میبیند.
خصوصیات مناظر رو همه رو ظهور او میبیند.
هیچ ظهوری او را غافل نمیکند بلکه هر ظهوری او را مشتاقتر میکند.
حرکت دهندگیش بیشتر میشود.
لذا توقفی ندارد.
در عین اینکه همه را مییابد.
او میشه امام.
او میشود رسول.
او میشود کسی که جامع است، کامل مکمل است.
او کسی که فقط راه رو خودش میتونست بره بقیه رو نمیدید.
او میشه کامل.
اما کامل مکمل یعنی هم کامل است هم میتواند دیگران را تکمیل بکند.
ما تو نگاه حرکتیمون باید مثل رسول حرکت بکنیم که در عین اینکه خصوصیات منازل رو تا حدی ببینیم، تا حدی ما ببینیم اما این خصوصیات ما رو اشتغال بر اون.
نگاه کنیم به همان quanty که او توقف کرده ما توقف.
به همان مقداری که دستور داده به همان مقدار.
به همان مقداری که حرکت داد همان جور.
لذا غافل سالار داریم.
ما خودمون مستقل نیستیم.
لذا عرض کردیم که صراط مستقیم حرکت در مسیر وجود معصومین است.
هر حکمی که ما انجام میدیم یک مرتبه از مسیر صراط رو تو وجود معصوم طی کردیم.
که وجود معصوم این مرتبه کشدار سه یافته عظیم است که با هر حکمی ما ارتباط پیدا کردیم با او.
در رتبهای از وجود او قرار گرفتیم.
اگر کسی شد تابع مسک تو یه رتبهای قرار میگیرد.
اگر کسی نه، نعمنو به بعض و نکفرو به بعض بود در رتبه دیگری قرار میگیرد.
تا اینکه از مرتبه شریعت به حق-- طریقت و به حقیقت میرسد.
میشه سلمان منّا اهل البيت.
سلمان از ما اهل بیت است.
یا میفرمایند اگر کسی این کارها را کرد به مقام منّا میرسد.
که تعبیر من تبعنی فإنه منّی که در قرآن آمده که اگر کسی تبعیت کرد از من فإنه منّی.
و من عصانی چی؟
فإنك غفور رحیم.
درست خوندم آیه رو؟
فإنك غفور رحیم.
که اون هم در حقیقت نمیگه تو هم مطرودی.
میگه تو هم با به اصطلاح اسم غفور رحیم خدا محشور.
حالا ببینید خدا با ما به عنوان غفور رحیم چه خواهد کرد.
خب از غفور رحیم غیر از غفران و رحمت چه آید؟
بالاخره اون هم منتها با جایی که شرمندگی حضور برای اون تائب و اون سالک در کار باشد.
خب این تا اینجا بحثه.
هنوز این بحث اد-ادامه داره.
نکات دیگری هستش.
منتها نمیدونم دیگه این نکات رو حالا بیان بکنیم یا بذاریم انشالله اینو تو مکتوبش ضمنه مکتوبش بکنیم.
حالا بله؟
[همهمه].
آره چون نه دیگه جلسات بعد باید موضوعات دیگه رو بگیم.
چون اگه بخوایم هر جلسه اونوقت تتمه جلسات قبل رو بگیم از اون مقدار اضافه میشه.
حالا یه مقدار اینها رو میتونیم دوستانی که خواستن تو این مسئله ااا تفصیل بیشتری داشته بخوان رجوع بکنن.
یه کتابیست به اسم درآمدی بر سیر و سلوک از درسهای مرحوم آیت الله آقا مجتبی تهرانی بوده.
به عنوانی این کتاب خلاصه درآمدی بر سیر و سلوک که بحث خوبیست.
به عنوان دیگری هر کدوم نکات مهم.
شروع بندگی از حضرت آیت الله خوشوقت خلاصه بحث عبودیت و اون عبادات و حرکت در شریعت رو دارد.
اگر دوستان خواستند کتاب باز مناسبی در این مسئله عمل عرفانیست که حضرت آیت الله جوادی دارند در پرتو علم وحیانی از حضرت آیت الله جوادی.
عمل عرفانی کتاب خوبیست که تفاوت مرزهای بین عرفان عملی و اخلاق عملی رو بیان کرده که یکی از بحثهایی بود که ما در ضمن بحث آوردیم.
اما به اصطلاح به صورت خاصش میخواستیم ذکر بکنیم.
دیگه الان فرصت نیست.
یه کتاب دیگری هم که شرح حدیث جنود عقل و جهل در خلاصه بحث مقدمات این کتاب هم بحث بسیار نافعیست که حتما دوستان رجوع بکنند.
من حالا از باب اینکه در جلسه اول با اینکه ذکر حضرت امام متعدّد شد اما تيمّناً و تبرّکاً از کتاب ایشون هم که خطابات واقعاً ااا به اصطلاح حرکت دهندهای دارد، نگاه ایشان را هم به اخلاق خدمت دوستان بیان میکنیم که این هم به عنوان یک تتمه و تکمیلهای برای ما باشد.
ایشون میفرماید که علم-- من از قسمتی شروع میکنم.
دیگه قسمت قبلش رو دوستان ااا که ایشون بیان میکند که ااا مقصود مهم از صدور احادیثی که آمدن میخوان ما رو حرکت بدن.
بحث این نیستش که بخوان به ما فقط علم و اطلاع بدن.
بل-بلکه بحث حرکت دادن است و هر چیزی که آمده برای همین حرکت دادن است و غایت حرکت دادن هم توحید است.
و اینها همان بیانی که تا حدودی داشتیم.
بعد ایشون میفرماید که علم فقه مقدمه عمل است و اعمال عبادی خود مقدمه اصول معارف و تحصیل توحید و تجرید است.
پس علم فقه مقدمه عمل است و اعمال عبادی خود مقدمه.
ببینید هر کدوم مقدمیه.
یعنی هر کدوم از اینا چی هستن؟
مقدمه ان، غایت نیستند.
و اعمال عبادی خود مقدمه حصول معارف و تحصیل توحید و تجرد است.
اگر به آداب شرعیه قلبیه و قالبیه و ظاهریه و باطنیه آن قیام شود، اگر اینجور به فقه نگاه بشود، اعمال قالبیه و قلبیهاش رعایت بشود، انسان را میرساند به توحید.
و نغز نتوان نمود.
میگه کسی نگه که از عبادات چهل پنجاه ساله ما هیچ معارف و حقایقی حاصل نیامده است، چه از علوم ما نیز هیچ کیفیت و حالی حاصل نشده.
اینجور نیستش که بگیم عمل اثر ندارد، علم.
میگه کو؟
از علوممون که داشتیم مگه کدوم حال حاصل شده؟
هر کدام از اینها اگر درست انجام نشود چه علم، چه عمل نتیجه ندارد.
حقیقت باید باشه در اینجا.
بعد میفرماید که و ما را سر و کاری با توحید و تجرد که قرة العين اولیاء علیهم السلام است نبوده و نیست.
و آن شعبه از.
بعد ایشون بحث سیاست مدرن رو میگه، نظام اجتماعی رو میگه.
میگه اونها هم باز غایتش تجرده.
فقط حرکت فردی.
اینم یکی از نکات است که دیگه غفلت شد که تو بحث بگیم حرکت فقه، حر-حرکت اخلاقی ما و سیر و سلوک نظام فردی نیست بلکه یه حرکت کاروانی است.
که حالا باید اینو انشاالله تو جلسات بعد مفصل رو داریم که حرکت ما در سیر و سلوک یه حرکت فردیه نیست بلکه یک حرکت کاروانی است که یه بحث مهمی داره.
اگر حرکت کاروانی شد، حرکت کاروانی برای خودش چی داره؟
علائم و نمادهایی رو داره که اونوقت انشاالله باید توضیح مفصلی داشته باشیم که ایشون اینجا این رو بیان میکند که حرکتهای اجتماعی هم بحثش به نهایتش به توحید و تجرد میرسه.
نگید اونجا کثرته.
نگید اجتماع.
لذا میبینید که بالاترین اه به اصطلاح افراد کامل که انبیا بودند و امامان بودند، کارشون هدایت دیگران و اجتماع و حاکمیت بوده.
لذا اونها توحید و تجرد رو از همون مسیر ایجاد میکردند.
بعد میفرماید که اه بله من چون دارم خلاصهش میکنم.
حتی علما اخلاق هم که تدوین این علم کردند یا به طریق علمی فلسفی بحثو تفتیش کردند.
میگه اون-اون کتابهای اخلاقی حلال مشکل نیست.
چرا؟
چون علم اخلاق عمدتاً گفته شده.
حتی اونجاهایی که به عنوان چی داره؟
اخلاق عملیه، علم اخلاقه.
حتی علما اخلاق هم که تدوین این علم کردند یا به طریق علمی فلسفی بحثو تفتیش کردند مثل کتاب شریف طهارت الأعراق ابن مسکویه و محقق بزرگ و کتاب شریف اخلاق ناصری خواجه نصیر، تألیف حکیم متأله و فیلسوف متبحر افضل المتأخرین نصیر الملة والدین قدس الله نفسه الزکیه و بسیاری از قسمتهای کتاب احیا العلوم غزالی.
و این نحو تألیف علمی را در تسویه اخلاق و تهذیب باطن تأثیری به سزا نیست.
نمیگه تأثیر نداره، تأثیری به سزا نیست.
چون حرکت دادن و بردنه، نه گفتن و شنیدن.
اینا گفتن و شنیدنه.
اگر نگوییم میگه تأثیر به سزا نیست، اگر نگوییم اصلاً و ابداً تأثیر نیست.
این دیگه بله ازرا بشه دیگه.
میگه اون مرتبه اول اون است که تأثیر به سزا نیست، بلکه بالاتر میتونیم بگیم اصلاً تا.
حالا دیگه ایشون اینجا یه خرده شاید تقلیل کرده.
بعضاً گاهی چی هستش؟
تأثیر غلط هم میگذاره.
چون انسان قانع میشه، راضی میشه، خوشحال میشه به همون مقدار.
نفس را قناعت میدهد.
بله دیگه نفس ضد ضربه میشه.
ببینید وقتی یه چیزی برای انسان پیش آمد، یه موعظه رو شنید حرکت نکرد نسبت به اون موعظه چی شده؟
دیگه باید دوزش بره بالاتر دفعه بعد تا اونو حرکت بده.
ضد ضربه شده نسبت به او.
دیگه تو او اثر نمیگذارد.
اینم در نظر بگیرید.
بعد میفرماید که و یا از قبیل تاریخ اخلاق است که بعضی کتابا تاریخ.
میان سرگذشتها رو فقط ذکر میکنند.
به اصطلاح نویسنده که مشتمل بر قصص و احکایت و امثال و وقایع است که صرف وقت در آن انسان را از مقصد اصلی باز میدارد.
بعد ایشون نسبت به احیا العلوم چون نسبت به احیا العلوم امام یه حساسیت ویژه هم داشته چند جا خیلی مذمت میکند با اینکه جزو شاید مهمترین کتابهای اخلاقی حساب میشه.
بعد اینجا نکتهش رو باز دوباره در عبارتی میگه و بالجمله به نظر قاصد اخلاق علمی و تاریخی و همین طور تفسیر ادبی و علمی.
میگه اگر تو روایات ما س-سرگرم شدیم به چی؟
به ادبیاتشون رو، به تفسیر الفاظشون و به این چیزها.
میگه از مخاطب اون روایت خارج شدیم.
اون ر-روایت نیومده.
مثل کسی میمونه که یه موقع میخواد بره آینه بخره.
میره جنسشو میبینه.
نمیدونم صقاول ببینه چق-چقدر صیغله، چه به اصطلاح شکلش چجوریه.
ااه اینا رو میبینه.
اما یه موقع از خودشو میخواد ببینه.
میگه اونجایی که دارن تو علم اخلاق بحثهای تفسیر ادبیش، لغتیش نمیدونم اینا رو در نظر میگیره مثل وقتی که انسان میخواد بره بخره.
او ه-- اون آینه نیست که مرا بنمایاند.
اونجایی که تو رو مینماید، اون وقتی نیستش که این دقتها رو توش میکنی.
اون وقتی است که خودتو مخاطب روایت میبینی، به آیه میبینی و حرکت میکنی.
میفرماید و همین طور تفسیر ادبی و علمی و شرعی احادیث بدین منوال از مقصد و مقصود دور افتادن و تبعید غریب نمودن است.
یعنی اونی که نزدیک کننده است رو چیکار کردی؟
باعث دور شدن قرار دادی.
نویسنده را عقیده آن است که مهم در علم اخلاق و شرح احادیث مربوطه به آن یا تفسیر آیات شریفه راجع به آن، آن است که نویسنده آن با ابشار و تنزیر و موعظه و نصیحت و تذکر دادن و یادآوری کردن هر یک از مقاصد خود را در نفوس جایگزین کند.
لذا ببینید این شرح حدیث جنود عقل جد به مناسبت هر جا که یه موضوعی رو مطرح میکنه بلافاصله با خطاب، با خطاب که ای مثلا نفس سرکش، ای انسان جاهل.
با خطاب انسان رو یک دفعه چی میکنه؟
تکون میده با یه نوع خطاب، تخاطب.
یعنی انسان احساس حضور بکنه و ارتباط بکنه.
نه بشینه غائباً داره یه کتابی رو مطالعه میکنه.
احساس بکنه علیه یکی داره باهاش چیکار میکنه.
یا مثلا مثل آیات قرآن که تخاطب داره با انسان.
یه دفعه میبینی ضمیر رو از غائب میاره به ضمیر مخاطب.
التفات بهش میگن.
تا انسان رو یک دفعه دچار شوک بکنه.
اونی که الان غائب داشت گفتگو میکرد، یه دفعه در حالت مخاطب قرار گرفته که این انسان رو متوجه بکنه، متنبه بکند.
یا متکلم عن غیر میشه یا مخاطب میشه.
یا این رفت و برگشتها مال این است که از اون حالت عادی و انسانی که حالت غیبت احساس میکنه خارج بکند.
بعد ایشون میفرماید که بله و شرط آن است که با به اصطلاح [مکث] تنزیر و موعظه و نصیحت و تذکر دادن و یادآوری کردن هر یک از مقاصد خود را در نفوس جایگزین کند.
و به عبارت دیگر، کتاب اخلاق موعظه کتبیه باید باشد.
نه اخبار و وقایع و خبر دادن، نقل تاریخ و خود معالجه کند دردها و عیبها را.
نه آنکه راه علاج نشان دهد.
مثل امام که دست انسان را میگیره میبره، کتاب باید چی باشه؟
دست انسان رو بگیره ببره.
در همین حد موعظه کتبیه که امکانپذیره.
چنانچه امام موعظه شفاهیه است.
یعنی انسان را مخاطب قرار میدهد و حرکت میدهد.
ریشههای اخلاق را فهماندن و راه علاج نشان دادن یک نفر را به مقصد نزدیک نکند و یک قلب ظلمانی را نور ندهد و یک خلق فاسد را اصلاح ننماید.
کتاب اخلاق آن است که به مطالعه آن نفس قاسی، نفس قساوت پیدا کرده، نرم و غیر محذب، محذب و ظلمانی، نورانی شود.
و آن به آن است که عالم در ضمن راهنمایی، راهبر و در ضمن ارائه علاج، معالج باشد.
یه موقع هست میرید نسخه میده دکتر بهتون.
یه موقع هست نه.
دکتر همونجا داره شما رو چیکار میکنه؟
همونجا معالجه میکند.
نه نسخه بده بگه برید بخرید بخورید.
میگه نباید نسخه بدن که برو این کارو بکن تا بشود.
بگه دستو بگیر ببرد، معالجهات کنه.
این میشه کتاب اخلاق.
این میشه راهبر.
طبیب روحانی باید کلامش حکم دوا داشته باشد، نه نسخه.
دقت میکنید؟
کلامش باید حکم دوا داشته باشد، نه حکم نسخه.
و این کتب مذکوره نسخه هستند، نه دوا.
بلکه اگر جرأت بود میگفتم نسخه بودن بعضی از آنها نیز مشکوک است.
ولی از این بابت صرف نظر کردن اولی است.
که این هم انشاالله سعیمون بر این باشد که نگاهمون به روایات و آیات وقتی که مواجه میشیم حرکت دهندگی با، همراهی با اونها باشد و با اونها حرکت کردن باشد.
همچنان که نسبت به خیلیها این حرکت ایجاد شد و نجات پیدا کردند.
انشاالله خدای تبارک و تعالی ما رو از این مبدا که تا اینجا آورده به سمت اون غایت در مسیر صراط مستقیم، به دور از گزند شیطان و با حفظ از وسوسههای شیطان انشاالله به اون غایت و اون حقیقت برساند.
والسلام علیکم و رحمة الله وبركاته.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرج.
خسته شدید خیلی؟
نه.
اگر خیلی خسته شدید روشو اگر میگید دوستان یه موقعی در رابطه با روش بحث اگر نظری داشته باشن به جناب آقای نظیری یا آقای واعظی یا دوستان دیگه ب-بفرمایند دوستان.
من حتما سعی میکنم تو جلسات بعد بیشتر رعایت بکنم.
انشاالله به خیر و سلامتی.
[صحبت چند نفر] پنجشنبه نه.
[صحبت چند نفر] پنجشنبه.
[صحبت چند نفر] پنجشنبه ببینم.
[صحبت چند نفر] هر چند سخت میشه [صحبت چند نفر] حالا چهارشنبه خبرشون میدیم.
به دوستان بگید.
حالا انشاالله اگر این برنامه منتفی شد اون موقع میگیم.
بزرگواران به دو نکته توجه کنند.
یکی لطف بفرمایید اول جلسه تشریف بیارید ساعت یه ربع دوازده.
روی لیست اسامی هم حتما جلوی اسمتون علامت بزنید.
انشاالله این هفته تا پنجشنبه جلسه هست.
یعنی روز پنجشنبه هم جلسه هست.
جلسه هفته بعد سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه است.
یعنی شنبه، یکشنبه، دوشنبه تعطیله.
شنبه که کلاً چون جاها تهران تشریف دارند نیستند.
یکشنبه و دوشنبه هم که سیزدهم و چهاردهم، چهاردهم و پانزدهم خرداده.
و انشاالله این هفته تا پنجشنبه، هفته بعد از سه شنبه شروع میشه.
تشکر میکنم از صبوریتون.
[صحبت چند نفر] سیستم داشته باشید دست میشید.
فکر کنم برای شما هست برنامه نیست.
این واسه توست کریم.
سلیم.
سلیم.
سلیم.
آقا سلیم.
[خنده]