ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

مرور جلسهٔ پیش و طرح مسالک

بسم الله الرحمن الرحیم.

«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات حجت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهره‌مند سازی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

لب کلام جلسهٔ پیش این بود که انسان مسافری است که از مسافت‌های دور آمده و عوالمی را پیش از دنیا طی کرده تا به دنیا — که أسفل سافلین است — رسیده؛ منازل پیش از دنیا داشته و در دنیا نیز منازلی را طی می‌کند و باز مسافر است. انسانِ در دنیا، سازندهٔ انسانِ پس از دنیاست؛ و تمام حقایق وجودی که پس از عالم دنیا محقق می‌شود با سفری که در دنیا طی می‌گردد به دست می‌آید. پس انسان از پیش از دنیا تا در دنیا و پس از دنیا در سفر است؛ و سفر پس از دنیا مطابق سفری است که در دنیا طی کرده است. این هم می‌تواند مقدمهٔ انسان‌شناسی باشد و هم مقدمهٔ اخلاق: نگاه به انسان به عنوان مسافر، نه ثابت و مقیم.

اگر انسان در سلوک و سیر است، مسالکی که او را سیر می‌دهند از جهت نقاط معرفتی دقیق به چند قسمت تقسیم می‌شوند. شناخت این تقسیم بسیاری از خلط‌های اخلاقی را — در وجود خود یا در انگیزه‌سازی — قابل تشخیص می‌کند. چهار مسلک عمده در حرکت به سوی کمال و رشد گفته شده است. این مسالک امروز به‌صورت کاربردی، حتی بی‌آنکه نامشان برده شود، به کار گرفته می‌شوند؛ و بسیاری از سقوط‌ها و بیان‌های زیبا و لفافه‌ها از نشناختن درست مسالک و تفکیک‌نکردنشان از یکدیگر پدید می‌آید.

این بحث هم معرفتی است و هم اخلاقی؛ هم مبنای مباحث بعدی است و هم خود نتیجه است؛ هم کاربردی است و هم نظری. عنوانش این است که مسالک سیر انسان از جهت نقاط معرفتی دقیق چگونه تقسیم می‌شوند. بسیاری از خلط‌ها در رابطه‌های اخلاقی — در وجود خود یا در استفاده و انگیزه‌سازی — با نشناختن این مسالک و درآمیختن آن‌ها پیش می‌آید. امروز این مسالک بی‌آنکه نامشان برده شود به کار گرفته می‌شوند؛ و بسیاری از سقوط‌ها و بیان‌های زیبا و کادوپیش‌کش‌شده از همین آمیختگی است. سندها و گفتمان‌های رایج اگر با این عینک دیده شوند، مبنا و تشخیصشان روشن‌تر می‌گردد.

مسلک نخست: پسند عامه و پسند عرف

یکی از مسالک، مسلک پسند عرف است؛ سابقه‌اش بسیار است. آنچه مردم می‌پسندند ملاک می‌شود برای آنکه خلقی پسندیده یا مذموم باشد. مردم حیا را می‌پسندند؛ پس حیا ممدوح است چون مردم می‌پسندند. عدالت ممدوح است چون مردم می‌پسندند و ظلم مذموم است چون نمی‌پسندند. شجاعت ممدوح است؛ تهور و جبن — بی‌باکی بیش از حد عقلانی و ترس — دو طرف شجاعت‌اند و مردم نمی‌پسندند؛ پس مذموم‌اند. اخلاقی که بر این اساس شکل می‌گیرد ملاکش پسند مردم است؛ خوب و بد بر همان پایه ساخته می‌شود.

حیا، عدالت، ظلم، شجاعت، تهور و جبن نمونه‌های روشن‌اند. مردم حیا را می‌پسندند؛ پس حیا ممدوح می‌شود. عدالت را می‌پسندند و ظلم را نه. شجاعت را می‌پسندند؛ تهور — بی‌باکی فراتر از عقل — و جبن — ترس — را نمی‌پسندند و مذموم می‌شمارند. خوب و بد در این مدار از پسند مردم زاده می‌شود. این نگاه در شرق و غرب و دیروز و امروز مرید داشته است؛ شاید اکثر مردم اخلاق را همین‌گونه طی می‌کنند. جوامع غربی به یک نظر سخت به این مسلک متکی‌اند.

حد وسط این مسلک دو چهره دارد. چهرهٔ حسن آن است که پسند از درون فطرت برخیزد و میان مردم مشترک بماند، به شرط آنکه فطرت دگرگون نشده باشد. چهرهٔ ذم آن است که پسندِ شکل‌گرفته و عادت‌زده معیار شود و نسبیت بیافریند. امام خمینی رحمه‌الله‌علیه با دو تعبیر فطرت مخموره و فطرت محجوبه همین دو چهره را نشان می‌دهد: خمیرهٔ خلقِ اولی در برابر فطرتِ حجاب‌یافته.

کودک هنوز رنگ‌نگرفته بهترین آینهٔ فطرت مخموره است. مردمِ تعلق‌یافته را سخت بتوان محک زد؛ اما کودک از تولد با همان نگاه آغاز می‌کند تا رنگ اجتماع بگیرد و مخموره به محجوبه بدل شود. جهت حسنِ پسند عامه همین اتکا به فطرت است؛ جهت ذم اتکا به عرف اکنون و عادت است که نسبیت می‌آورد و پایهٔ ثابت را می‌شکند.

این نگاه در جوامع امروز و پیش از این سرایت و آثار و مریدان بسیار داشته است. شاید اکثر مردم بر همین اساس اخلاق را طی می‌کنند؛ و حتی جوامع غربی به یک نظر به این مسلک بسیار توجه دارند. این مسلک حد وسطی دارد: می‌تواند نگاه حسنی داشته باشد و می‌تواند مذموم باشد.

جهت حسن: فطرت مخموره

نگاه حسن آن است که آنچه فطرت مردم طلب دارد و از درون می‌پسندند مورد اعتنا باشد؛ چون پسند همه می‌تواند با نگاه فطری همراه باشد، به شرط آنکه فطرت تغییر نکرده باشد. امام خمینی رحمه‌الله‌علیه تعبیر «فطرت مخموره» و «فطرت محجوبه» دارد. فطرت مخمور همان فطرتی است که خدا خلق کرده؛ خمیرهٔ اولی و خلق اولی. اگر بخواهیم این نگاه فطری را بشناسیم در کودک قابل شناخت است؛ کودکی که هنوز رنگ نگرفته. لذا مسلک پسند مردم را در دوران کودکی — که هنوز رنگ نگرفته — می‌توان شناخت. مردمِ شکل‌گرفته و تعلق‌یافته سخت‌ترند؛ اما کودک در دسترس است: از تولد با نگاه فطری رشد را آغاز می‌کند تا رنگ اجتماع و اطراف را بگیرد و فطرت مخموره‌اش به فطرت محجوبه — که حجاب یافته — تبدیل شود.

پس اولین مسلک، مسلک پسند مردم است؛ و جهت حسنش مبتنی بر فطرت است.

جهت ذم: عرف رنگ‌گرفته و نسبیت اخلاق

جهت مذموم — که امروز بسیار رواج دارد — آن است که پسند مردم را نه بر پسند فطری، بلکه بر پسندی که شکل گرفته و عرفِ اکنون محقق است بنا کنند. اثرش این است که پسند نسبی می‌شود: در جامعه‌ای حیا ممدوح است و بی‌حیایی زشت؛ در جامعهٔ دیگر از بس که تهوّک و بی‌حیایی رواج یافته، عرف حیا را مذموم می‌داند و اهل حیا را مرتجع می‌خواند. اگر عرف از آن عرف اولی که در کودک خود را نشان می‌داد به این سمت بگراید، مسلکی ساخته می‌شود که تمام اخلاق نسبیت می‌یابد؛ هیچ پایهٔ ثابتی ندارد؛ تمام مبانی اخلاقی نسبی می‌شود.

اگر اخلاق نسبی شد، در تعامل افراد و جوامعی که به سوی جهانی‌سازی می‌روند، غلبه با معیار عرف غالب است. نخست می‌گفتند هر عرف مطابق عرف خودش؛ کم‌کم می‌گویند عرف غالب معیار جهانی است و بقیه باید خود را با او تطبیق دهند. فرهنگی، فرهنگ جهانی است؛ اخلاق آن عرف، اخلاق جهانی است. حتی اگر در آن عرف همجنس‌بازی ممدوح باشد و باید از آن دفاع شود، بر جاهای دیگر تحمیل می‌کند که اگر جایی این را نمی‌پسندد خلاف حقوق بشر و اخلاق جهانی است — چون اخلاق خود را اخلاق جهانی گرفته؛ آن هم اخلاقی عرفی.

پس دو مبنا ذیل پسند عرف هست: یکی پسند عرف بر مبنای فطرت؛ یکی پسند عرف بر مبنای عادت‌ها و عرفیات رنگ‌گرفته. دومی مبانی اعتقادی نیز دارد: انطباق بر محیط، تنازع بقا و مانند آن. بحث ما اکنون مبنایی نیست؛ فقط می‌خواهیم معیار هر مسلک را روشن کنیم.

اگر مبنا، مبنای عرف ممدوح شد، رد و زجر و نهی از آن نداریم؛ بلکه این مرتبه را می‌پسندیم. اما در آن متوقف نمی‌شویم؛ چون اینجا خدا مطرح نیست؛ معیار نگاه عرفی و پسند مردم است. در نگاه الهی آغاز حرکت از اینجا هست اما توقف بر اینجا نیست؛ از اینجا عبور می‌کنیم به بالاتر. اما نگاه مادی از اینجا آغاز می‌کند و به عرفِ عادتِ محجوب و فطرت محجوبه می‌کشد تا نسبیت کامل؛ و در نهایت غلبه با فرهنگی است که خود را به عنوان قدرت غالب تحمیل می‌کند.

در تعامل جهانی، پس از آنکه هر عرف را مطابق خودش می‌دانستند، سخن به عرف غالب و مغلوب کشید: عرف غالب معیار جهانی است و بقیه باید تطبیق کنند. فرهنگی واحد، اخلاقی واحد، و تحمیل آن حتی در جایی که عرف محلی خلاف آن می‌پسندد. اگر امری ضد فطری در عرف غالب ممدوح شد، مخالفت با آن خلاف حقوق بشر خوانده می‌شود؛ چون اخلاقِ خود را اخلاق جهان گرفته‌اند — آن هم اخلاق عرفی نه فطری.

دو مبنا از آغاز بوده و مبانی اعتقادی نیز دارد: انطباق بر محیط، تنازع بقا و نظایر آن. بحث کنونی مبناکاوی فلسفی نیست؛ فقط روشن کردن معیار هر مسلک است. عرف ممدوحِ فطری را رد نمی‌کنیم و نقطهٔ آغاز می‌دانیم؛ اما در آن نمی‌مانیم چون خدا هنوز محور نیست. نگاه مادی از همان‌جا می‌آغازد و به عرف محجوب و نسبیت کامل می‌غلتد تا غلبه با قدرت فرهنگیِ مسلط بماند. دغدغه‌های سندهای فرهنگی امروز و تأکیدهای رهبری بدون این تمایز درست فهم نمی‌شود: فشار برای آنکه عرف مذمومِ غالب ملاکِ کشورها شود، نه عرف ممدوح.

سندها و دغدغه‌هایی که امروز مطرح است — و مقام معظم رهبری نیز بر آن‌ها تأکید دارند — همین است: عرف جهانی تقاضا می‌کند ملت‌ها آن عرف مذمومِ فرهنگ غالب را ملاک قرار دهند؛ نه حتی عرف ممدوح را.

کاربرد عرف ممدوح در تربیت و دعوت

ما با عرف ممدوحِ فطری درگیری نداریم؛ نقطهٔ آغاز ماست. از اینجا شروع می‌کنیم ولی متوقف نمی‌شویم. گاه آیات قرآن بر این اساس استدلال کرده است: قبله را برگردان تا زبان یهود بر تو سوار نباشد که بر قبلهٔ ما نماز می‌خوانی. این استناد به عرف پسندیده است؛ اما در آن متوقف نمی‌شود؛ الهیت و توحیدی بر آن مترتب می‌کند. مردم وقتی به سمت قبلهٔ یهود نماز می‌خواندند، یهود سرکوفت می‌زدند که وامدار مایید؛ و این برای مسلمانان آزاردهنده بود. خدا قبله را تغییر داد — و البته در قضای الهی بود — با مقدمه‌سازی تا مطلوبیت و نعمت آشکار شود. پس عرف ممدوح در نظام الهی قابل استناد است.

آیهٔ تغییر قبله نشان می‌دهد که رنج عرفی مسلمانان از سرکوفت یهود — که می‌گفتند بر قبلهٔ ما نماز می‌خوانید و وامدار مایید — در قضای الهی محل استناد قرار گرفت؛ قبله تغییر کرد و نعمت آشکار شد. از عرف ممدوح آغاز شد و به توحید انجامید؛ در عرف متوقف نشد. در تربیت کودک نیز می‌توان از آنچه کودک پیش از اعتقاد تفصیلی به دین می‌فهمد آغاز کرد؛ در دعوت برون‌دینی نیز از همان پسند فطری که مخاطب درمی‌یابد. مسلک سوم و چهارم عرف ممدوح را همراه دارند به اضافه؛ حذف نمی‌کنند. ناظر بیرونی می‌بیند موضوعات اخلاقی دین پسندیده است؛ چون فطرت ممدوح در آن‌ها اشباع شده و سپس دقیق‌تر و شدیدتر گشته است.

در نظام تربیتی می‌توان از کودک از عرف ممدوح استفاده کرد؛ آنچه کودک می‌فهمد بی‌آنکه هنوز به دین و خدا معتقد شده باشد. آغاز حرکت اینجا باشد. در نگاه برون‌دینی نیز برای دعوت دیگران از همین عرف ممدوح که آنان می‌فهمند آغاز می‌کنیم. در مسلک سوم و چهارم — که نگاه الهی است — عرف ممدوح همراه است به اضافه؛ نه اینکه آنجا عرف ممدوح نباشد. کسی که از بیرون به مکتب اخلاقی ما نگاه می‌کند می‌بیند تمام موضوعات اخلاقی‌مان مورد پسند است؛ چون آن فطرت ممدوح در آن‌ها نیز اشباع شده، اما از آن عبور کرده و بالاتر و دقیق‌تر و شدیدتر شده است.

امروز بی‌آنکه متوجه باشیم خزنده گاهی ما را نیز مبتلا کرده‌اند؛ بسیاری از نظام‌های تربیتی‌مان حداکثر عرف ممدوح است و توقف در آن. به کار گرفتن عرف ممدوح اشکال ندارد به شرط آنکه توقف در او نشود. اگر غایت دیده شود، در نگاه دین مذموم است؛ غایت و غرض ما نیست. این مرتبه متفرع بر قبول خدا نیست — هرچند فطرت به سمت خدا می‌خواند.

تمیز عرف فطری از عرف رنگ‌گرفته در اوایل کودکی است: قدرت تشخیص اجمالاً آمده اما رنگ هنوز نیامده. افزون بر این، انسان‌ها وقتی در ابتلاات سنگین می‌افتند رجوع به این عرف دارند؛ وقتی شرایط عادی پاسخگو نیست. این از نعمت‌های الهی و جذبه‌های ربوبی است: شدت‌ها انسان را به تضرع و برگشت به فطرت می‌کشانند و از رنگ‌ها جدا می‌کنند.

در روایت آمده که هر مولودی بر فطرت زاده می‌شود؛ و اگر تغییری ایجاد شود پس از آن است که پدر و مادر او را یهودی یا نصرانی می‌کنند؛ یعنی به انحراف و رنگ‌های دیگر می‌کشانند. این در نظام روایی ما بیان و مصادیق بسیار دارد در تربیت و استفاده.

پس تا اینجا: مسلک پسند عامه به نحو فطرت و ممدوح؛ و پسند عامهٔ عرفِ رنگ‌گرفته و محجوب که کاملاً مذموم است و در نگاه الهی به هیچ وجه قابل استناد نیست و اصل ثابتی ندارد.

پوست خربزهٔ نسبیت و نرمالیزه‌کردن

کسی‌نگر اقرار جالبی کرده بود: نسبیت پوست خربزه‌ای است که باید زیر پای همهٔ ملت‌ها انداخت تا همه چیز نسبی باشد و هیچ چیز ثابت نماند؛ اما خودمان حواسمان باشد زیر پای خودمان نیندازیم؛ خودمان باید جزمی باشیم. باید مبانی خود را با جزم حفظ کنیم و بقیه را با مسلک نسبیت از داشته‌ها و جذبه‌هایشان خالی کنیم؛ اما خود به نسبیت قائل نشویم. آنچه ترویج می‌کنند «امروز پسند عرف این است» است؛ و حقوق بشری که بر اساس عرف رنگ‌گرفته شکل گرفته — نه بر ارتکازات و عرف ممدوح — همان پوست خربزه است؛ از جمله ممدوح‌شمردن همجنس‌بازی.

اوج انحطاط تمدن غرب، اگر بخواهیم آن را به عنوان تمدن منحط بشناسیم، همجنس‌بازی است: کاملاً در مقابل فطرت. چیزهای دیگر هم هست؛ اما این نماد زبان‌گویاست. چون این را فهمیده‌اند، برای تغییر ایدئولوژی‌ها و جذبیت‌ها می‌خواهند این حکم در همهٔ زوایای فرهنگ‌های دیگر تصری یابد. نقطهٔ هدف دربارهٔ کشورهای خداپسند این است که نخست نسبت به همجنس‌بازی بی‌تفاوت باشند و برخورد نکنند؛ ثانیاً به رسمیت بشناسند تا اوج مقابله با فطرت محقق شود. تحریم‌ها را به رعایت «حقوق بشر» — که نمادش همجنس‌بازی است — بند می‌کنند: نخست حق برخورد نباشد؛ سپس در قانون به رسمیت شناخته شود. نمادهای مذهبی و جهاد و شهادت باید حذف شود؛ چون جهاد و شهادت و ایثار جان با محوریت خدا معنا می‌دهد. هر چه حرکتش بر اساس نگاه الهی باشد باید حذف شود؛ اما اخلاق باشد — کدام اخلاق؟ اخلاق عرفیِ پسند عامه که خدا محورش نیست؛ تا عبور به اخلاقِ مرتبهٔ بعد آسان شود.

این نظام «نرمالیزه کردن کشورهای تندرو» است: باید بیایند بر نورم و شکل و قواعدی که ما قائلیم. خلاصه: شما خدایی را قائل بودید که مالکیت مطلق دارد و حق احکام؛ اکنون مالک شما ماییم و حق داریم بگوییم چه کنید و چه نکنید.

مسلک سوم: مسلک انبیا — ثواب و عقاب

مسلک سومی که مرحوم علامه طباطبایی به عنوان مسلک انبیا مطرح می‌کند این است: در مسلک اول محبت نفس بود؛ چون خود را دوست داشت می‌خواست در اجتماع بماند و بقا داشته باشد؛ بقای در اجتماع همراهی با اجتماع می‌خواست تا دیگران تأییدش کنند. در مسلک اول پسند اجتماع برای بقای خود بود. در مسلک انبیا پسند اجتماع نیست؛ پسند خداست — اما باز برای بقای این. می‌گوید خدا حاکم است و بقای من به اطاعت اوامر الهی است تا بمانم؛ او می‌داند برای من چه بهتر است. وقتی می‌فرماید این را بکن و آن را نکن برای رسیدن به بهتر، به امر الهی عمل می‌کنم. پس محور خدا شد؛ اما خدا برای چه؟ برای بقای من، برای بهتر ماندن من، برای دست یافتن به بهترین‌ها.

لذا ملاک در این مسلک ثواب و عقاب است: دنبال ثوابم و جدا شدن از عقاب؛ چون عقاب با نابودی و شکنجه همراه است و ثواب با سعادت و کمال و بقا. انبیا مردم را از مسلک عامه می‌کشاندند به مرتبه‌ای بالاتر: مردم محور نباشند؛ خدا محور باشد — اما برای التذاذ بیشتر. چشم می‌پوشانم تا از لذت‌های مبصر بالاتر بهره‌مند شوم؛ از لقمهٔ حرام دهان می‌بندم تا بعداً از لذت اکل بالاتر و «لحم طیر مما یأکلون» و «فاکهة مما یتخیرون» باشد. اینجا حق واقعی ملاک است؛ چون قبلی حق اعتباری و اجتماعی بود. بهشت و جهنم واقعیت و حقیقت دارند. اما باز محور محبت نفس است: این کار را می‌کنم تا نفسم بهره‌مندتر باشد؛ «تلذ الأعین» باشد.

این مسلک بسیار مهم است برای رساندن انسان از پسند عامه به پسند خدا. اگر در آن متوقف شود ناقص است، نه مذموم. نام کسانی که در این مسلک پیش می‌آیند اصحاب یمین است. در قرآن سه دسته داریم: اصحاب شمال که مغضوب و جهنمی‌اند؛ اصحاب یمین که مطیع حق‌اند؛ و سابقون که محبوبشان فقط خداست — که در مسلک چهارم خواهد آمد.

پس در مسلک سوم شجاعت ممدوح است چون خدا فرموده، نه چون مردم می‌پسندند. حیا ممدوح است چون خدا فرموده و گفته اگر کسی حیا داشته باشد لذت‌هایی که پس از این برای او محقق می‌شود به مراتبی غیرقابل تصور اعظم از اینجاست. آنکه پسند عامه می‌گفت: حیا به کار بگیر وگرنه مردم می‌گویند دریده‌ای و طرد می‌شوی و بهره‌مندی‌ات کم می‌شود. اینجا: اگر حیا را رعایت کردی در نگاه الهی عظیم می‌شوی و بهره‌مندتر؛ جنات و نتایج عظیم برای توست.

مسلک سوم بر اساس بیم و امید، انذار و تبشیر است. قسمت معظم قرآن بر این اساس نازل شده؛ همان مسلک انبیا که مردم را با بیم و امید به خدا می‌خواند. اکثر مردم با این مسلک نجات می‌یابند. نباید تمسخر کرد و گفت ما از این بالاتریم. اگر بگویند جهنمی در کار نیست، بسیاری از کارها — نخستینش نماز صبح — سست می‌شود: دیر، سپس قضا، سپس خجالت یا به بهشت دل خوش کردن. عمدهٔ کارهای ما حتی بر اساس ترس است نه امید؛ آنان که بر اساس بشارت‌های الهی عمل می‌کنند مرتبه‌ای بالاترند. از ترس جهنم واجبات را انجام می‌دهیم و از محرمات پرهیز؛ و این عظیم است و تدبیر الهی است. خدا می‌داند اکثر انسان‌ها با همین تدبیر رشد می‌کنند. در طول تاریخ مردم با همین مسلک رشد یافتند و اصحاب یمین شدند.

گاه عمل عادت می‌شود و باز به پسند عامه برمی‌گردد: نماز می‌خوانم تا از دست پدر و مادر راحت شوم. این هنوز مسلک پسند عامه است. عیب نیست و مذموم نیست؛ اما نباید در آن متوقف شد. اگر از اول غایت دیده شود بیان طوری است که انتهای کار همینجاست؛ اگر منزل دیده شود کودک وقتی بالاتر می‌آید شوق مرتبهٔ بعد پیدا می‌کند. گاهگاهی راه شوق و محبت و حرکت حبّی نیز باز گذاشته شود؛ کاری که دنبال جزا نیست:

«إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً» (إنسان/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام می‌کنیم؛ از شما پاداش و سپاسی نمی‌خواهیم.

و نیز آنکه رسول می‌فرماید از شما اجری نمی‌خواهم؛ و اگر «ما سألتکم من أجر فهو لکم» آن نیز برای شماست نه برای من — چون در مرتبهٔ مکتب چهارم قدم برمی‌دارد.

در مسلک اول بقای اجتماعی با همراهی اجتماع و تأیید دیگران گره خورده بود. در مسلک انبیا پسند اجتماع جای خود را به پسند خدا می‌دهد؛ اما همچنان برای آنکه من بمانم و بهتر برسم. خدا حاکم است و اوامر او راه بهتر ماندن است. ملاک ثواب و عقاب است: ثواب با سعادت و بقا، عقاب با نابودی و عذاب. انبیا می‌کوشیدند مردم را از محوریت مردم به محوریت خدا بکشانند؛ خدا برای التذاذ بیشتر. چشم می‌پوشد تا مبصرات برتر ببیند؛ از حرام می‌پرهیزد تا از «لحم طیر» و «فاکهة مما یتخیرون» بهره برد. حق واقعی است چون خدا فرموده؛ بهشت و جهنم حقیقت دارند. محور درونی اما هنوز محبت نفس است و «تلذ الأعین».

این پلِ ضروری از پسند عامه به پسند خداست. توقف در آن نقصان است نه مذمت. روندگانش اصحاب یمین‌اند در برابر اصحاب شمال و سابقون. قرآن عظیم‌ترین بخش خود را با بیم و امید برای همین اکثریت نازل کرده است. تمسخر این مرتبه روا نیست؛ آزمایشِ برداشتن وعید نشان می‌دهد بسیاری از طاعات ما بر ترس استوار است. عمل بر بشارت بالاتر است. عادتِ بی‌روح اگر به مذمت مردم برگردد، بازگشت به مسلک اول است.

مسلک چهارم: مسلک نبی ختمی — محبت

مسلک چهارم به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی مسلک نبی ختمی است و اختصاص به امت اسلام دارد. البته انبیای سابق نیز خود جزو امت ختمی‌اند. امت‌هایشان امت آن نبی‌اند؛ اما خود نبی امت پیامبر است؛ چون شاهد بر شهداست:

«فکیف إذا جئنا من کل أمة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً» (نساء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه است هنگامی که از هر امتی گواهی بیاوریم و تو را بر اینان گواه آوریم؟

هر نبی شاهد و میزان امت خویش است و پیامبر اکرم شاهد بر شهدا — یعنی بر میزان‌ها و انبیا — نیز هست. لذا آنان جزو امت ختمی می‌شوند. انبیا در این مرتبه بوده‌اند؛ اما افق عموم امتشان در حد مسلک انبیا بوده؛ هرچند خواصی از امت‌هایشان ممکن است به این مقطع رسیده باشند. در مکتب اسلام از اول هدف‌گیری برای این رتبه شده؛ و اگر در رتبهٔ پیش بمانند هنوز جزو ناقصین‌اند و باید بالاتر بیایند. از ابتدا دعوت عمومی به بلوغ و شرافت انسانیت در این رتبه است.

مسلک چهارم مسلک محبت است. اگر پیشتر عزت را در بهره‌مندی می‌دیدی، امروز:

«إن العزة لله جمیعاً» (نساء/۱۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عزت یکسره از آنِ خداست.

و «إن القوة لله جمیعاً» (بقره/۱۶۵) — قوت یکسره از آنِ خداست. اگر خدا گفت این کار را بکن، می‌کنم؛ نه چون بعداً به نفع من است. اگر فرمود حیا داشته باش، نه از آن جهت که ثمرهٔ جنت دارد. اگر فرمود جهاد کن، نه به عنوان بهره‌مندی بالاتر در بهشت؛ نه چون ممدوح عموم مردم است؛ بلکه چون خدا گفته. چون من ملک اویم؛ تعلق محض به اویم؛ او حقیقت وجود است و من ظهوری از ظهورات او. او باید بگوید چه کنم.

ظاهر عمل یکی است: هر سه — پسند عامه، انبیا، نبی ختمی — نماز می‌خوانند، حیا دارند، شجاع‌اند، در جبهه می‌جنگند. تفاوت در نگاه است. زبیر نمونه‌ای است: وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام واقعه‌ای را به یادش آورد، گفت اگر فهمیدم بر باطلم برمی‌گردم؛ اما آنجا که آبرو در میان آمد، بسیاری که حاضر بودند کشته شوند از آبرو می‌ترسند؛ با تهدیدی که اگر نکنی آبرویت را می‌بریم، مجبور به همکاری می‌شوند و کم‌کم پیشاپیش همان‌ها می‌روند. اگر مکتب پسند عامه در وجود حاکم شد نتایجش چنین است. امیرالمؤمنین فرموده اگر کسی در مکروه و مستحب با پسند عامه حرکت کرد، در واجب و حرام ناچار است — چون از جهنم می‌ترسد — و حقیقتش به خودش برمی‌گردد.

آنچه به آن مبتلائیم این است که حتی به مکتب انبیا نرسیده‌ایم؛ عمدهٔ سبک زندگی و روابطمان بر اساس پسند عامه و همرنگ جماعت است. از صبح تا شام بسیاری از اعتباریات — عرف جامعه — بر ما حاکم است. البته برای جذب اجتماع می‌توان از پسند ممدوح به عنوان نقطهٔ جذب برای بردن به مرتبهٔ انبیا استفاده کرد؛ نه به عنوان انفعال و تسلیم. اگر به تسلیم رسید مذموم است؛ اگر نقطهٔ جذب دیگران بود ممدوح. قطع رابطه از ترس تنها ماندن پسند مردم است؛ حفظ رابطه برای تأثیرگذاری چیز دیگر است. امر به معروف باید گونه‌ای باشد که نجات دهد نه آنکه همان مقدار حیا را نیز از دست بدهد.

ارجاع به المیزان و رسالهٔ الولایه

این بحث در المیزان، جلد یکم، ذیل آیات مربوط به صابران آمده است:

«و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشر الصابرین × الذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون × أولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و أولئک هم المهتدون» (بقره/۱۵۵–۱۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهش اموال و جان‌ها و محصولات می‌آزماییم؛ و صابران را بشارت ده: کسانی که چون مصیبتی به آنان رسد گویند ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم. بر ایشان درودها و رحمتی از پروردگارشان است و آنان‌اند راه‌یافتگان.

علامه ذیل این آیات بحث اخلاق را می‌گشاید و سه مسلک — پسند عامه، انبیا، نبی ختمی — را بیان می‌کند؛ و در مواضع دیگر مسلک مذموم مادیون و اشتراکی را نیز می‌آورد. آثار و نتایج و مثال‌ها در همان صفحات است. چون مسلک چهارم را بر اساس محبت و حرکت حبّی و شوقی می‌داند، بحث محبت را چند صفحه بعد می‌گشاید که باید رجوع شود.

رسالهٔ الولایهٔ علامه طباطبایی محورش همین است: مسلک چهارم را به نحو اتم بیان می‌کند و طبقات اصناف مردم را — اصحاب شمال، اصحاب یمین، سابقون — و انقطاع و توجه را. همهٔ این مسلک‌ها بر دو اصل مبتنی‌اند: انقطاع و توجه؛ بریدن و پیوستن. هر مسلک نقطهٔ انقطاع و نقطهٔ پیوستن خود را دارد؛ چهار مسلک، چهار نقطهٔ انقطاع و چهار نقطهٔ پیوستن. ترجمهٔ رسالهٔ الولایه به نام «طریق عرفان» آمده و برای جوانان قابل استفاده است؛ تحریر رسالهٔ الولایه از آیت‌الله جوادی نیز هست. الولایه عصارهٔ سفرنامهٔ معنوی علامه است؛ عالی‌ترین مدارج کمالی‌اش را در آن طی کرده است.

عرف فطری و عرف مذموم در سیرهٔ معصومین

پسند عرف فطری قابل شروع از آنجاست؛ پسند عرف مذمومِ رنگ‌گرفته در دین به او سفارش نشده. اگر معصومین در دوره‌ای قیام و جهاد به آن صورت نداشتند، نه از آن رو که عرف نمی‌پسندید؛ قیام لوازمی دارد از جمله یار. امام صادق علیه‌السلام فرمودند اگر به تعداد این گوسفندان نیرو داشتم قیام می‌کردم؛ و شمردند هفده گوسفند. قیام باید تأثیری بگذارد نه آنکه تسلیم عرف غلط شود؛ حتی اگر هفده نفر باشند علیه عرفی که جامعه را گرفته.

انبیا بر خلاف پسند عرف غلط قدم برداشتند. موسی مأمور فرعون شد که طغیان کرده بود. در شورای خلافت به امیرالمؤمنین گفتند بر اساس قرآن و سنت پیامبر و سیرهٔ دو خلیفهٔ قبل عمل کن؛ فرمود بر اساس قرآن و سنت پیامبر — اما نه سیرهٔ آنان. پسند عرف آن بود که بپذیرد؛ نپذیرفت. زیر بار پسند عرف غیرصحیح رفتن شرک است؛ معیار دیدنِ عرف به جای خدا. انبیا ابتدا همه مخالفشان بودند؛ سپس یکی‌یکی تغییر می‌دادند. ابراهیم خلیل در برهه‌ای تنها موحد بود اما از بت‌شکنی دست برنداشت؛ عرف غلط بود نه عرف فطری.

خلط میان عرف فطری و عرف غلط باعث می‌شود بگوییم «پسند عرف» و همان عرف غلط را در نظر بگیریم. در نظام الهی پسند عرف به این معنا عذر و وجه موجه نبوده است. خدا تخطئه کرده:

«أکثرهم لا یعقلون»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیشترشان خرد نمی‌ورزند.

و «أکثرهم لا یشعرون». اکثریت همیشه ملاک نیست. ممکن است در برهه‌ای اکثریت صحیح عمل کند؛ اما اینکه اکثریت همیشه ملاک باشد نگاه قرآن نیست. اکثریت اهل ایمان اگر میزان داشته باشند ممکن است کمتر به خطا بیفتند؛ نه آنکه خطا نباشد. و:

«و قلیل من عبادی الشکور» (سبأ/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اندکی از بندگان من سپاسگزارند.

نقطهٔ فطرت در انقلاب و جمع دو نگاه

نگاه حداکثری که همه فطرت دارند و نیروی الهی در همه هست، یک‌وقت مثبت دیده می‌شود: همه را می‌توان جذب کرد. یک‌وقت سلطهٔ فضای شیطانی و عرف مذموم دیده می‌شود حتی در میان دین‌داران. چگونه جمع شود؟ در جریان انقلاب عرف ظالمانه مسلط بود و مؤمنین محدودی مقابله داشتند. امام با تقلیب قلوب و حداقل مکتب الهی که حرکت حبّی ایجاد کرد، نقطهٔ فطرت را هدف گرفت و انقلاب با آن نقطه شکل گرفت. در سختی‌ها و حوادث فطرت‌ها دوباره قابل خطاب می‌شوند. امام خطابش را به نقطهٔ فطرت نهاد؛ و حوادث نیز آمادگی آورده بود. انقلابی حبّاً و شوقاً در وجود افراد پدید آمد. تثبیت کامل نشد و نقارها جدا کرد؛ اما نشان داد حتی تحت عرف مذموم می‌توان با شوق و اختیار آمد و پای کار ایستاد. نقطهٔ فطرت قابل تخاطب است و انبیا از همین‌جا مردم را نجات می‌دهند.

تفصیل بیشتر در تمایز دو عرف

آنچه تا اینجا دربارهٔ دو شاخهٔ مسلک پسند عامه گفته شد، باید در عمل نیز مرزبندی شود. عرف فطری آن پسندی است که هنوز به عادت‌های اجتماعی رنگ‌باخته آغشته نشده؛ همان خمیره‌ای که در کودک دیده می‌شود و در شدت‌ها و ابتلاها دوباره سر برمی‌آورد. عرف مذموم آن پسندی است که پس از رنگ‌گرفتن جامعه شکل گرفته، نسبی شده، و گاه به ضد فطرت رسیده است. در نگاه الهی، اولی نقطهٔ شروع و پلِ دعوت است؛ دومی نه عذر است و نه میزان.

این تمایز در تربیت کودک اهمیت دوچندان دارد. اگر والدین کودک را تنها با فشار پسند خودشان — که گاه خودشان نیز از ترس ترک عادت، کودک را وادار می‌کنند — پیش ببرند، کودک ممکن است نماز بخواند تا از دست پدر و مادر راحت شود. این عمل در ظاهر درست است و مذموم شمرده نمی‌شود؛ اما هنوز در مدار پسند عامه است. اگر همان عمل را منزل بدانند نه غایت، راه را برای شوق و محبت و مرتبهٔ بعد باز می‌گذارند؛ گاهگاهی کاری می‌کنند که دنبال جایزه و تنبیه نباشد تا کودک مزهٔ «لوجه الله» را نیز بچشد. اگر از آغاز دیوار بکشند که فقط بیم و امید است، شوق حبّی در او اشباع نمی‌شود و رشد متوقف می‌ماند.

در دعوت برون‌دینی نیز همین منطق جاری است. از عرف ممدوحی که مخاطب می‌فهمد آغاز می‌شود؛ سپس توحید و الهیت بر آن مترتب می‌گردد. تغییر قبله نمونه‌ای قرآنی است: استناد به رنج عرفی مسلمانان از سرکوفت یهود، و عبور از آن به حکمی توحیدی. عرف ممدوح قابل استناد است؛ توقف در آن روا نیست.

نسبیت اخلاق و سلطهٔ عرف غالب

وقتی پسند مردم از فطرت جدا شد و به عادت‌های رنگ‌گرفته تکیه کرد، اخلاق پایهٔ ثابت خود را از دست می‌دهد. در یک جامعه حیا ممدوح است و در جامعهٔ دیگر همان حیا مرتجع خوانده می‌شود. در فضای جهانی‌سازی، سخن از «هر عرف مطابق خودش» جای خود را به عرف غالب می‌دهد: فرهنگ و اخلاقِ قدرتِ مسلط معیار جهانی اعلام می‌شود و دیگران باید تطبیق یابند. اگر در آن عرف امری ضد فطری ممدوح شمرده شود، مخالفت با آن «خلاف حقوق بشر» نام می‌گیرد.

اقرار کسانی‌نگر دربارهٔ نسبیت — پوست خربزه‌ای زیر پای ملت‌ها، با حفظ جزم برای خود — تصویر روشنی از این بازی است: دیگران را از جذبه‌ها و یقین‌ها خالی کردن، و خود بر مبانی خویش ایستادن. حقوقی که بر ارتکاز فطری بنا نشده باشد، همان پوست خربزه است. نماد اوج مقابله با فطرت در تمدن منحط، همجنس‌بازی دانسته شده است؛ نه چون تنها انحراف است، بلکه چون زبان گویای رویارویی کامل با فطرت است. اندیشکده‌ها تصریح کرده‌اند که کشورهای خداپرست باید نخست بی‌تفاوت شوند، سپس به رسمیت بشناسند؛ و تحریم‌ها به همین «حقوق بشر» بند شود. نمادهای جهاد و شهادت و هر آنچه محور خدایی دارد باید از کتاب‌ها و فرهنگ حذف شود؛ اخلاق بماند، اما اخلاقِ بی‌خدا و عرف‌زده، تا نرمالیزه کردن کشورهای «تندرو» ممکن گردد. خلاصهٔ ادعا این است: پیشتر خدا مالک مطلق بود و حق حکم داشت؛ اکنون ما مالکنیم و حق داریم بگوییم چه کنید و چه نکنید.

این بحث ممکن است در نگاه فردیِ اخلاق روزمره دور به نظر برسد؛ اما نظام کاملی است برای تغییر ایدئولوژی و جذبیت‌ها. سندها و دغدغه‌های فرهنگی امروز بدون فهم این مبنا درست تشخیص داده نمی‌شوند.

از پسند مردم تا پسند خدا با محبت نفس

مسلک انبیا مردم را از مدار «مردم چه می‌گویند» بیرون می‌کشد و در مدار «خدا چه فرموده» می‌نشاند. محور خداست؛ اما انگیزه هنوز بقای بهترِ خود است: اطاعت می‌کنم تا بمانم، تا به بهتر برسم، تا از عقاب برهم و به ثواب برسم. چشم از لذت پست می‌پوشد تا لذت برتر ببیند؛ دهان از حرام می‌بندد تا از پاکیزه‌های وعده‌داده‌شده بهره برد. حق در اینجا واقعی است — بهشت و جهنم حقیقت دارند — نه اعتباریِ صرفِ اجتماع. با این همه، محور درونی هنوز محبت نفس است: نفسم بهره‌مندتر شود؛ «تلذ الأعین» باشد.

این مرتبه اصحاب یمین است. اصحاب شمال مغضوب‌اند؛ سابقون آنان‌اند که محبوبشان فقط خداست. قسمت عظیم قرآن با انذار و تبشیر همین مسلک را می‌پروراند؛ چون اکثر مردم با بیم و امید نجات می‌یابند. این تدبیر الهی است و نباید تمسخر شود. بسیاری از طاعات روزانه — از جمله برخاستن برای نماز صبح — اگر وعید برداشته شود سست می‌شود. عمدهٔ عمل‌ها حتی بر مدار ترس است؛ عمل بر مدار امید و بشارت مرتبه‌ای بالاتر است. عادت شدنِ عمل اگر به ترس از مذمت مردم برگردد، دوباره به پسند عامه سقوط کرده است.

در تربیت، بیم و امید ابزار غالب است؛ اما نباید دیوار غایت شود. گاه راه شوق و کار بی‌جزا باز است: «إنما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءً و لا شکوراً». رسول نیز می‌گوید از شما اجری نمی‌خواهم؛ و اگر اجری باشد برای شماست — چون در افق مسلک چهارم حرکت می‌کند.

محبت محض در مسلک نبی ختمی

مسلک چهارم اختصاص به افق امت ختمی دارد؛ هرچند خود انبیای پیشین در این افق بوده‌اند و شاهد بر امت‌های خویش‌اند، و پیامبر اکرم شاهد بر شاهدان نیز هست. عموم امت‌های پیشین در افق مسلک انبیا بودند؛ در اسلام از آغاز به سوی بلوغ حبّی دعوت شده‌اند و ماندن در مرتبهٔ پیش نقصان است.

اینجا عزت و قوت یکسره از آنِ خداست. کار را می‌کنم چون او گفته؛ نه چون مردم می‌پسندند و نه چون جنت ثمره دارد. من ملک اویم و ظهور اویم. ظاهر عمل با دیگران یکی است؛ باطن نگاه جداست. جنگیدنِ هر سه مسلک در یک جبهه ممکن است؛ اما یکی از ترس طرد اجتماعی است، یکی از بیم عقاب و امید ثواب، و یکی از سرِ تعلق محض.

زبیر در جمل نشان می‌دهد لغزش از کجا آغاز می‌شود: یادآوری حقیقت ممکن است نیت را برگرداند، اما تهدید آبرو بسیاری را که از مرگ نمی‌ترسیدند به همکاری می‌کشاند. اگر مکروه و مستحب بر پسند عامه رود، واجب و حرام نیز ناچار می‌شود. سبک زندگی امروز بسیاری از ما هنوز به مسلک انبیا نرسیده و در اعتباریات عرف مانده است.

پسند ممدوح می‌تواند نقطهٔ جذب برای بردن دیگران باشد؛ تسلیم به عرف مذموم شرک‌آمیز است. حفظ رابطه برای تأثیر، غیر از حفظ رابطه از ترس تنهایی است. امر به معروف اگر تند و بی‌حکمت باشد همان مقدار حیا را هم می‌سوزاند؛ اگر حکمت‌آمیز باشد نجات می‌دهد.

المیزان، الولایه، و دو اصل انقطاع و توجه

علامه طباطبایی ذیل آیات صابران در بقره بحث اخلاق را می‌گشاید و مسالک را تبیین می‌کند؛ در مواضع دیگر مسلک مادیون را نیز می‌آورد و مثال‌ها و آثار را بیان می‌دارد. بحث محبت و حرکت حبّی را چند صفحه بعد می‌پرورد. رسالهٔ الولایه اتمّ بیان مسلک چهارم است و اصناف مردم را در انقطاع و توجه طبقه‌بندی می‌کند. هر مسلک از چیزی می‌بُرد و به چیزی می‌پیوندد؛ بدون تعیین این دو نقطه هدف روشن نمی‌شود. ترجمه‌های «طریق عرفان» و تحریر جوادی برای رجوع مفیدند؛ اصل عربی عصارهٔ سفر معنوی علامه است.

عالم میثاق و ذر نیز در فهم سفر پیش از دنیا نقش دارد؛ المیزان ذیل «ألست بربکم» اقوال را می‌آورد و نظر خود را بیان می‌کند؛ تفاسیر دیگر نیز تفصیل داده‌اند.

سیره: ایستادن در برابر عرف غلط

معصومین آنجا که قیام نکردند از ترس عرف نبود؛ قیام یار و اثر می‌خواهد. امام صادق علیه‌السلام با شمار اندک گوسفندان مثال زدند که اگر به همان عدد یار داشتم قیام می‌کردم. موسی به سوی فرعون رفت؛ ابراهیم بت شکست هرچند تنها بود؛ امیرالمؤمنین شرط سیرهٔ خلفا را نپذیرفت هرچند پسند عرف آن بود. معیار قرار دادن عرف غلط به جای خدا شرک است. قرآن اکثر را ستایش نمی‌کند؛ «أکثرهم لا یعقلون» و «قلیل من عبادی الشکور» جهت نگاه را روشن می‌کند.

انقلاب اسلامی نشان داد که حتی زیر سلطهٔ عرف ظالمانه می‌توان نقطهٔ فطرت را هدف گرفت و با حرکت حبّی دل‌ها را برگرداند. حوادث آماده‌ساز بودند؛ تثبیت کامل نشد و جدایی‌ها آمد؛ اما اصل تخاطب با فطرت ثابت ماند. انبیا از همین نقطه مردم را نجات می‌دهند.

آسیب‌شناسی خزنده در نظام تربیتی خودی

بدون آنکه توجه شود، گاه همان منطق پسند عامه به‌صورت خزنده در نظام تربیتی خودی نیز رخنه می‌کند. بسیاری از روش‌هایی که به کار گرفته می‌شود حداکثر عرف ممدوح است و در همان متوقف می‌ماند. به کار گرفتن عرف ممدوح فی‌نفسه ناپسند نیست؛ توقف در آن و غایت‌پنداشتن آن ناپسند است. این مرتبه متفرع بر قبول خدا نیست؛ هرچند فطرت به سوی خدا می‌خواند. اگر کسی در همین حد بماند، باید پرسید در نقشهٔ نجات و سعادت کجای کار است.

تمیز دو عرف — فطری و رنگ‌گرفته — در اوایل کودکی ممکن است: تشخیص اجمالی آمده و رنگ هنوز ننشسته. افزون بر این، در شدت‌ها و ابتلاهای سنگین انسان به همان اولیات بازمی‌گردد؛ شرایط عادی پاسخگو نیست و تضرع و برگشت به فطرت رخ می‌دهد. این از جذبه‌های ربوبی است. روایت مولود بر فطرت نیز همین را می‌گوید: انحراف پس از آن است که پدر و مادر رنگ یهودیت یا نصرانیت — به معنای انحراف از فطرت — بر او بکشند.

پس دو مسلکِ ذیلِ عنوان پسند عامه از هم جدا می‌شوند: یکی فطریِ ممدوح که نقطهٔ آغاز الهی است؛ یکی محجوبِ مذموم که در دین به هیچ رو قابل استناد نیست و اصل ثابت ندارد.

جزئیات نرمالیزه‌سازی و حذف نمادهای الهی

آنچه در اندیشکده‌های قدرت‌های مسلط گفته می‌شود این است که برای تغییر ایدئولوژی و شکستن جذبه‌های خداپرستانه باید نماد اوجِ ضد فطرت در همهٔ زوایا تصری یابد. کشورهای معتقد به خدا باید نخست نسبت به آن نماد بی‌تفاوت شوند و برخورد نکنند؛ سپس آن را به رسمیت بشناسند. تحریم‌های هسته‌ای و موشکی و مانند آن به رعایت همان «حقوق بشر» بند می‌شود تا فشار ابزار اجرای این تغییر فرهنگی گردد.

در لایهٔ فرهنگی، نمادهای مذهبی، جهاد و شهادت باید از کتاب‌ها حذف شود؛ چون ایثار جان در راه خدا فقط با محوریت خدا معنا دارد. هر حرکتی که محور الهی داشته باشد باید حذف شود؛ «اخلاق» بماند، اما اخلاقِ پسند عامهٔ بی‌خدا، تا عبور بعدی آسان شود. تعبیر خودشان نرمالیزه کردن کشورهای تندرو است: آوردن بر نورم و قواعدی که آنان خداوار حق وضع آن را برای دیگران ادعا می‌کنند. اگر بخواهیم خلاصه کنیم: مالکیتِ حکم از خدا به قدرت عرفیِ غالب منتقل شده است.

این دو مسلکِ پسند عامه — فطری و مذموم — و نتایج ملموسشان تا آنجا که فرصت بود روشن شد؛ تفاوتشان از زمین تا آسمان است.

تفصیل مسلک انبیا با مثال حیا و شجاعت

در مسلک انبیا شجاعت ممدوح است چون خدا فرموده، نه چون مردم می‌پسندند. حیا ممدوح است چون خدا فرموده و وعده داده که لذت‌های پس از آن به مراتب اعظم از لذت‌های اینجاست. در پسند عامه حیا برای آن است که متهم به دریدگی نشوی و از اجتماع طرد نگردی و بهره‌ات کم نشود. در مسلک انبیا اگر حیا کنی در نگاه الهی عظیم می‌شوی و جنات و نتایج عظیم می‌یابی.

انبیا مردم را از محوریت مردم به محوریت خدا می‌کشاندند؛ اما خدا برای التذاذ بیشتر و بقای بهتر. این حق واقعی است نه حق اعتباری اجتماع. با این حال محور درونی محبت نفس است. توقف در این مرتبه نقصان است نه مذمت؛ نام روندگانش اصحاب یمین است.

اگر کسی بپندارد از این مسلک بالاتر است، آزمایش ساده است: اگر وعید جهنم برداشته شود، چه بر سر طاعات سخت — چون نماز صبح — می‌آید؟ چند روز اول شاید بماند؛ سپس تأخیر، قضا، خجالت یا دلخوشی به بهشت. عمدهٔ عمل‌ها بر ترس است؛ عمل بر بشارت مرتبهٔ بالاتر است. عادتِ بی‌روح اگر به ترس مذمت مردم برگردد، سقوط به پسند عامه است. بیم و امید در تربیت اکثر مواقع به کار می‌رود؛ اما گاه باید راه کارِ بی‌جزا و شوق حبّی نیز باز باشد تا دیوار غایتِ بیم‌وامید ساخته نشود.

سه نفر در یک جبهه

سه نفر می‌توانند در یک جبهه بایستند و هر سه شجاع خوانده شوند. یکی می‌جنگد چون اگر نجنگد مردم چه می‌گویند. یکی می‌جنگد چون ثواب و عقاب الهی در میان است. یکی می‌جنگد چون خدا گفته و او خود را ملک خدا می‌داند. ظاهر یکی است؛ باطن سه جهان است. همین تمایز در نماز و حیا و همهٔ اعمال جاری است.

زبیر در جمل نمونهٔ تاریخی لغزش است: امیرالمؤمنین علیه‌السلام با یادآوری حقیقت راه بازگشت را گشودند؛ اما آنجا که آبرو ابزار تهدید شود، بسیاری که از قتل نمی‌هراسند از آبرو می‌هراسند؛ سند و نقطه ضعف می‌گیرند و همکاریِ پلکانی آغاز می‌شود تا جایی که انسان پیشاپیش همان جریان می‌رود. اگر مکروه و مستحب بر مدار پسند مردم باشد، واجب و حرام نیز ناچار می‌شود و حقیقتش به خودِ ترسان برمی‌گردد.

کاربرد اجتماعی: جذب نه انفعال

در ارتباط با جامعه‌ای که پوشیه یا نماد دینی را تروریستی می‌خواند، نقطهٔ شروع می‌تواند چنان باشد که وحشت را کم کند و جذب بیافریند؛ اما این غیر از تسلیم به عرف مذموم است. پسند ممدوح نقطهٔ جذب برای حرکت به مسلک انبیاست. قطع رابطه از ترس تنهایی پسند مردم است؛ حفظ رابطه برای تأثیرگذاری چیز دیگر است. حتی اگر اموال اطرافیان شبهه‌ناک باشد، قطع از سر ترس غیر از قطع یا وصل از سر حکمتِ تأثیر است.

امر به معروفِ تند که همان مقدار حیایِ نیم‌بند را بسوزاند، حق اعتراض به آمر می‌دهد. امر باید نجات‌بخش باشد نه بستهندهٔ همان دریچهٔ کوچکِ حیا.

منابع مکتوب برای ادامه

در المیزان جلد یکم ذیل آیات صبر و مصیبت، بحث اخلاق و سه مسلک آمده؛ در صفحات بعدتر مسلک مادیون و بازخوانی اجمالی مسالک با نکات تازه و مثال‌ها هست. بحث محبت و حرکت حبّی را باید جداگانه خواند. رسالهٔ الولایه محور اتمّ مسلک چهارم است؛ ترجمهٔ طریق عرفان و حواشی و تحریر جوادی کمک‌کارند؛ اصل کتاب سنگین و عصارهٔ سیر معنوی علامه است.

دو اصل در همهٔ مسالک تکرار می‌شود: انقطاع و توجه. از چه ببُریم و به چه بپیوندیم؟ چهار مسلک چهار پاسخ دارند؛ بدون آن هدف و مسیر مبهم می‌ماند.

عالم ذر و میثاق نیز لایهٔ پیشادنیای سفر را می‌گشاید؛ اقوال شش‌گانه در المیزان و بحث‌های تفسیری دیگر برای طالبان آن لایه است.

پاسخ به شبههٔ «پسند عرف برای بقا»

گاهی گفته می‌شود خدا را باید داشت، اما پسند عرف را نیز برای بقا در جامعه باید پذیرفت؛ و به ترک خلافت یا مدارای سیاسی معصومین استناد می‌شود. پاسخ اجمالی آن است که عرف فطری نقطهٔ شروع است؛ عرف مذموم سفارش دین نیست. ترک قیام در برخی ادوار از ترس عرف نبود؛ از نبود یار و شرطِ اثر بود. هفده یارِ فرضی امام صادق علیه‌السلام برای قیام، میزانِ اثر است نه میزانِ پسند مردم. موسی به فرعون مأمور شد؛ ابراهیم بت شکست؛ امیرالمؤمنین شرط سیرهٔ غیرسنت را نپذیرفت. زیر بار عرف غلط رفتن شرک است. انبیا غالباً ابتدا مخالفِ اکثر بودند؛ معیار اکثریتِ بی‌میزان در قرآن نیست.

نقطهٔ فطرت حتی زیر عرف ظالمانه قابل خطاب است؛ انقلاب نشان داد تقلیب قلوب و حرکت حبّی ممکن است. تثبیت ناقص ماند؛ اما اصلِ تخاطب باقی است.

مرزهای چهار مسلک باید چنان روشن باشد که در مسلک اولِ مذموم نمانیم؛ از مراتب میانی با شتاب عبور کنیم؛ و به مسلک نبی ختمی و حرکت حبّی برسیم.

خدای تبارک و تعالی مرزهای این مسالک اربعه را روشن کند تا به مسلک اولِ مذموم گرفتار نشویم؛ و اگر در مراتب میانی‌ایم با سرعت از آن عبور کنیم به سوی مسلک سوم و سپس مسلک چهارم که مسلک نبی ختمی و حرکت حبّی است؛ و به برکت اولیائش به آن مسلک برسیم.

مرور انسانِ مسافر به مثابهٔ پیش‌نیاز مسالک

بدون تصویر انسان به عنوان مسافر، بحث مسالک اخلاق در هوا می‌ماند. انسان از عوالم پیش از دنیا آمده، در أسفل سافلین دنیا فرود آمده، در دنیا منازلی را می‌سازد که حقیقت پس از دنیا را رقم می‌زند، و پس از دنیا سفری دارد مطابق آنچه اینجا طی کرده است. مقیم پنداشتن انسان اخلاق را به تزئین ساکن بدل می‌کند؛ مسافر پنداشتن او اخلاق را به انتخاب مسلکِ حرکت بدل می‌سازد. جلسهٔ پیش این تصویر را گشود؛ این جلسه می‌پرسد حرکت با کدام انگیزه و کدام میزان پیش می‌رود.

چهار پاسخ عمده گفته شده است. دو پاسخ زیر عنوان پسند عامه از هم جدا می‌شوند: فطری و محجوب. پاسخ سوم مسلک انبیا با محور خدا و انگیزهٔ ثواب و عقاب است. پاسخ چهارم مسلک نبی ختمی با محور خدا و انگیزهٔ محبت و تعلق محض است. شناخت این چهار، هم خودشناسی اخلاقی می‌آورد و هم تشخیص گفتمان‌های بیرونی.

فطرت مخموره در کودک و در شدت

کودک آینهٔ فطرت مخموره است چون هنوز رنگ اجتماع را کامل نگرفته است. با رشد، رنگ‌ها می‌نشیند و فطرت محجوب می‌شود. در شدت‌ها و بن‌بست‌های زندگی، دوباره همان اولیات سر برمی‌آورد؛ تضرع و بازگشت رخ می‌دهد. این نعمت الهی است برای آنکه رنگ‌ها کنار رود و جذبه‌های ربوبی کارگر شود. روایت مولود بر فطرت همین را می‌گوید: یهودی یا نصرانی کردنِ بعد از تولد، نماد اعوجاج پس از خلقتِ اولی است.

از این‌رو در تربیت می‌توان از پسندهای فطری کودک آغاز کرد؛ اما نباید آنجا دیوار کشید. در دعوت نیز از فهم فطری مخاطب آغاز می‌شود و به توحید عبور می‌کند. تغییر قبله نمونهٔ قرآنیِ استناد به رنج عرفی و عبور به حکم الهی است.

حقوق بشر عرف‌زده در برابر ارتکاز فطری

اگر حقوق بر ارتکازات و عرف ممدوح فطری بنا شود، با دین در موضوع اخلاق هم‌افق می‌شود؛ چون دین همان فطرت را شدیدتر می‌کند. اگر حقوق بر عرف رنگ‌گرفتهٔ قدرت غالب بنا شود، ابزار تحمیل نسبیت و شکستن جذبه‌های الهی است. پوست خربزهٔ نسبیت برای دیگران و جزم برای خود، همان بازی است. نماد ضد فطرت هرچه بیشتر تصری یابد، ایدئولوژی‌های خداپرستانه سست‌تر می‌شوند؛ از این‌رو فشار برای بی‌تفاوتی، سپس به رسمیت شناختن، و بستن تحریم به همان محور، و حذف نمادهای جهاد و شهادت از فرهنگ، یک بسته‌اند. اخلاق بی‌خدا می‌ماند تا نرمالیزه کامل شود.

اصحاب شمال، یمین، سابقون

قرآن مردم را در قیامت در این افق‌ها نشان می‌دهد. اصحاب شمال مغضوب‌اند. اصحاب یمین مطیع‌اند؛ اوامر و نواهی را با انگیزهٔ ثواب و عقاب پاس می‌دارند؛ مسلک انبیا. سابقون محبوبشان خداست؛ مسلک محبت. اکثر نجات‌یافتگان از مسیر یمین‌اند؛ قرآن با بیم و امید برای آنان سخن گفته است. ناقص ماندن در یمین مذمت نیست؛ غایت‌پنداشتن آن برای کسی که افق ختمی پیش روی اوست نقصان است.

منابع برای مطالعهٔ ادامه

جلد یکم المیزان ذیل آیات خوف و جوع و مصیبت و صبر، مدخل اخلاق و مسالک است. صفحات بعدتر بازخوانی و مسلک مادیون و مثال‌ها را دارد. بحث محبت را جدا باید خواند. رسالهٔ الولایه اتمّ نقشهٔ مسلک چهارم است؛ طریق عرفان ترجمهٔ آن است؛ تحریر جوادی درس‌گفتار آن. دو اصل انقطاع و توجه کلید فهم همهٔ مسالک است. عالم میثاق لایهٔ پیشادنیا را می‌گشاید.

بیم و امید در کنار شوق؛ نه به جای آن

در نظام تربیتیِ منطبق با مسلک انبیا، بیم و امید ابزار اصلی است و شاید در اکثر مواقع به کار رود. اما اگر هر عمل حتماً جایزه بگیرد و هر ترک حتماً تنبیه، کودک می‌آموزد که هیچ کاری بی‌جزا نیست و افق «لوجه الله» بر او بسته می‌ماند. گاه باید راه باز بماند تا شوق و محبت و حرکت حبّی نیز چشیده شود؛ همان افقی که آیهٔ اطعام برای خدا و نخواستنِ پاداش از مردم نشان می‌دهد. اگر از آغاز غایت را فقط بیم و امید بنمایانند، دیوار می‌کشند؛ اگر منزل بنمایانند، شوقِ مرتبهٔ بعد زنده می‌ماند.

همین منطق در نسبت فرد با جامعه جاری است. پسند ممدوح می‌تواند درِ ورود باشد؛ توقف در آن سقفِ کوتاه است. پسند مذموم اگر میزان شود، سقف فرو می‌ریزد و نسبیت جای یقین را می‌گیرد. سالک و مربی و آمر به معروف هر سه باید این سقف و این در را از هم بازشناسند.

در میدان عمل اجتماعی، سه انگیزه ممکن است زیر یک پرچم بایستند. آنکه از ترس طرد می‌جنگد، آنکه از بیم دوزخ و امید بهشت می‌جنگد، و آنکه از سرِ بندگی می‌جنگد، در ظاهر هم‌رزم‌اند و در باطن در سه مسلک. فشار بر آبرو و اعتبار اجتماعی بیش از همه بنیانِ مسلک اول را می‌لرزاند؛ از این‌رو مراقبت از نیت در مکروه و مستحب مقدمه‌ای است برای پایداری در واجب و حرام.

از مکتب اول تا چهارم در یک نگاه مقایسه‌ای

در مکتب پسند عامه، حیا برای آن است که متهم به دریدگی نشوی و از دایرهٔ تأیید اجتماعی بیرون نمانی. در مکتب انبیا، حیا برای آن است که خدا فرموده و ثمرهٔ آن لذت‌ها و کرامت‌های وعده‌داده‌شده است. در مکتب نبی ختمی، حیا برای آن است که او خواسته و تو ملک اوستی؛ بهره‌مندی نفس در رتبهٔ علتِ فاعلیِ انگیزه نیست. همین جدول را می‌توان برای شجاعت، انفاق، جهاد، نماز و همهٔ ابواب اخلاق کشید. صورت عمل واحد می‌ماند؛ روح عمل جابه‌جا می‌شود.

عبور از مکتب اول به دومِ فطری — اگر تعبیر دو شاخهٔ پسند عامه را چنین بگوییم — و سپس به مسلک انبیا، حرکت تدریجیِ دعوت انبیاست. توقف در هر منزل اگر به معنای دیوار باشد زیان است؛ اگر به معنای سکوی پرش باشد رواست. امت ختمی از آغاز به سوی سکوی چهارم فراخوانده شده‌اند؛ از این‌رو ماندنِ دائمی در یمین برای آنان نقصانِ نسبت است نه لزوماً سقوط.

آنچه در سبک زندگی روزمره باید مراقبت شود این است که اعتباریات عرف — از پوشش و گفتار تا روابط خانوادگی و شغلی — بی‌محاسبه بر ما حکومت نکنند. محاسبهٔ نیت صبح تا شام، بسیاری را به این نتیجه می‌رساند که هنوز در مدار پسند مردم‌اند؛ حتی آنجا که نام خدا بر زبان است. این تشخیص خود آغاز توبهٔ معرفتی و اصلاح مسیر است.

جمع‌بندی عملی مسالک برای سالک

سالک باید از خود بپرسد: این عمل را چرا می‌کنم؟ اگر چون مردم می‌پسندند یا می‌ترسم طرد شوم، در مسلک اول است — و اگر آن پسند فطری باشد نقطهٔ شروع است و اگر عادت‌زده باشد مذموم. اگر چون خدا فرموده و از ثواب و عقاب می‌اندیشم، در مسلک انبیایم؛ اصحاب یمین. اگر چون او گفته و من ملک اویم و بهره‌مندی نفس انگیزهٔ اصلی نیست، در افق مسلک نبی ختمی و محبت‌ام؛ افق سابقون.

این پرسش را باید در واجب و مستحب و مکروه و در روابط خانوادگی و اجتماعی تکرار کرد. تربیت کودک، امر به معروف، ارتباط با مخالف، و ایستادن در برابر فشار عرف غالب همه با همین میزان سنجیده می‌شوند. عرف فطری ابزار جذب است؛ عرف مذموم هرگز میزان نیست. اکثریتِ بی‌میزان حجت نیست. نقطهٔ فطرت حتی زیر سلطهٔ عرف ظالمانه قابل خطاب است؛ انبیا و اولیا از همان‌جا دل‌ها را برمی‌گردانند.

المیزان و رسالهٔ الولایه نقشهٔ مکتوب این راه را نشان می‌دهند: انقطاع و توجه، طبقات مردم، و حرکت حبّی. رجوع به آن‌ها تتمهٔ این جلسهٔ شفاهی است.

از خدا خواسته می‌شود مرز این چهار مسلک چنان روشن شود که در مذمومِ اول نمانیم؛ از میانه با شتاب بگذریم؛ و به مسلک چهارم و حرکت حبّی با اولیای او برسیم.

و السلام و رحمة الله و برکاته. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

ظاهر عمل واحد و تفاوت نیت‌ها

ظاهر عمل در هر سه مسلک می‌تواند یکی باشد. هر سه حیا به خرج می‌دهند؛ هر سه شجاع‌اند؛ هر سه در یک جبهه می‌جنگند. آنکه بر پسند عامه می‌جنگد می‌گوید اگر نجنگم مردم چه می‌گویند و آبرویم چه می‌شود. آنکه بر مسلک انبیاست می‌جنگد تا از عقاب برهد و به ثواب برسد. آنکه بر مسلک نبی ختمی است می‌جنگد چون خدا فرموده و او ملک خداست. تفاوت در نگاه است نه در شکل ظاهری عمل.

داستان زبیر در جمل نشان می‌دهد چگونه حتی کسی که در میدان ایستاده، اگر بنیانش پسند عامه یا ترس از آبرو باشد، با تهدیدی که آبرویش را نشانه می‌گیرد می‌لغزد. بسیارند کسانی که حاضرند کشته شوند اما از آبرو می‌ترسند؛ نقطه‌ضعفی از آنان می‌گیرند و می‌گویند اگر نکنی این را رو می‌کنیم؛ مجبور می‌شوند در مرتبه‌ای همکاری کنند و کم‌کم پیشاپیش همان جریان می‌روند و دیگران را جذب می‌کنند. اگر مکتب پسند عامه در وجود حاکم شد نتایجش همین است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام تذکر داده‌اند که اگر کسی در مکروه و مستحب با پسند عامه حرکت کند، در واجب و حرام نیز ناچار خواهد بود؛ چون می‌ترسد از جهنم، و حقیقت آن ترس نیز به خودِ او برمی‌گردد. آنچه امروز در سبک زندگی و روابط بسیاری از ما حاکم است حتی به مکتب انبیا نرسیده؛ عمده بر اساس آنچه مردم می‌پسندند و همرنگ جماعت شدن شکل گرفته است. اگر مراقبه و محاسبه کنیم، از صبح تا شام بسیاری از اعتباریات — یعنی عرف جامعه و پسند مردم — بر وجود ما حاکم است.

در ارتباطات برون‌مرزی نیز همین دقت لازم است. اگر در کشوری پوشیه زدن در عرف مردم بسیار مذموم و هولناک تلقی شود، نقطهٔ شروع ارتباط می‌تواند با حفظ اصول چنان باشد که اسلام را رابطهٔ جذب نشان دهد نه ترساننده؛ اما این به معنای تسلیم شدن به عرف مذموم نیست. پسند ممدوح نقطهٔ جذب برای بردن به مرتبهٔ انبیاست؛ نه نقطهٔ انفعال. اگر کسی رابطه را قطع نمی‌کند چون می‌ترسد تنها بماند، پسند مردم است؛ اگر قطع نمی‌کند تا تأثیرگذار باشد، نگاه دیگری است.

در امر به معروف نیز دقت لازم است. کسی نقل می‌کرد که دخترخانم‌های اقوام وقتی نزد ما می‌رسیدند اندکی حجاب را جلوتر می‌آوردند؛ یک‌بار تند برخورد کردم؛ از آن پس هیچ تغییری نمی‌دادند. اگر برخورد چنان باشد که همان پنج سانتی‌متر نیز از دست برود، کار اشکال داشته است. امر به معروف باید گونه‌ای باشد که نجات دهد. اگر فردا بگوید اگر آن‌گونه برخورد نمی‌کردی همان مقدار حیا را نگه می‌داشتم، به همان نسبت حق دارد.

انقطاع و توجه در هر مسلک

همهٔ این مسلک‌ها بر دو اصل مبتنی‌اند: انقطاع و توجه؛ بریدن و پیوستن. از چه منقطع شویم و به چه بپیوندیم؟ نقطهٔ انقطاع و نقطهٔ پیوستن در هر مسلک باید معین شود. چهار مسلک، چهار نقطهٔ انقطاع و چهار نقطهٔ پیوستن دارند؛ و همین‌ها هدف را روشن می‌کنند. سپس راه و مسیر در هر کدام باید معلوم شود. رسالهٔ الولایه این ساختار را به تفصیل می‌گشاید و طبقات مردم را در حرکت بیان می‌کند: اصحاب شمال، اصحاب یمین — که خود مراتبی دارند — و سابقون.

سفر معنوی پیش از دنیا نیز در این بحث اثر دارد. مرحوم علامه ذیل آیهٔ میثاق — «ألست بربکم» — شش نظر دربارهٔ عالم ذر و میثاق را در المیزان مطرح می‌کند و نظر خود را بیان می‌دارد. آیت‌الله جوادی نیز ذیل آیه مفصل بحث کرده‌اند. کسانی که می‌خواهند آن سفر را بیشتر ببینند باید به آن دو موضع رجوع کنند.

سالک در پایان این بحث باید بتواند در هر موقعیت بپرسد: میزان من مردم است یا خدا؟ و اگر خداست، انگیزه‌ام رهایی از عقاب و رسیدن به ثواب است یا دوستی و بندگی؟ پاسخ صادقانه، جای او را در نقشهٔ چهار مسلک روشن می‌کند و راه عبور را نشان می‌دهد. بدون این صدق، الفاظ زیبا اخلاق جز لفافه نمی‌ماند.

این تمایز چهارگانه کلید آسیب‌شناسی اخلاق فردی و اجتماعی امروز است. بسیاری از نزاع‌های فرهنگی بدون آنکه نامی از مسالک ببرند، در حقیقت نزاع میان عرف مذمومِ غالب و دعوت فطری یا الهی‌اند. کسی که فقط با زبان حقوق و پسندِ زمانه سخن بگوید، ناخواسته در مدار مسلک اولِ مذموم ایستاده است؛ کسی که فقط بیم و امید را غایت بداند، در یمین مانده است؛ و کسی که دعوی محبت کند بی‌عبور از شریعت و بیم‌وامید صادق، شعار داده نه سلوک. راه درست، عبورِ مرتّب است: از فطرت آغاز کردن، با انبیا استوار شدن، و به افق ختمی و حبّی سر زدن؛ با امام و میزان الهی، نه با عرفِ بی‌میزان.

در پاسخ به این پرسش که چگونه نگاه مثبتِ «همه فطرت دارند» با واقعیتِ سلطهٔ عرف شیطانی جمع می‌شود، تجربهٔ انقلاب گواه است. در آن روزگار عرفی ظالمانه بر جامعه سایه افکنده بود و تنها جمعی محدود از مؤمنان مقابله می‌کردند و فضای عمومی اغلب منفی بود. امام خمینی رحمه‌الله‌علیه با تقلیب قلوب و با حداقلی از مکتب الهی که حرکت حبّی می‌آفرید، خطاب را به نقطهٔ فطرت نشاند. حوادث نیز به گونه‌ای رقم خورده بود که آمادگی پذیرش باشد. آن خطاب گرفت و انقلابی در درون افراد، از سرِ حب و شوق، پدید آورد. کسانی که خود زیر همان عرف مذموم زیسته بودند، عموماً با اختیار آمدند و تا برهه‌ای پای کار ایستادند. آنچه ناتمام ماند تثبیت و بهره‌برداری درست بود؛ نقارها و جدایی‌ها دوباره رخ نمود. با این همه، اصلِ امکانِ تخاطب با فطرت ثابت شد. انبیا از همین نقطه وارد می‌شوند و مردم را نجات می‌دهند؛ در سختی‌ها دوباره می‌توان همان نقطه را صدا زد.

از خدا خواسته می‌شود که مرزهای این مسالک چهارگانه چنان در جان روشن شود که هیچ‌گاه در مسلک اولِ مذموم گرفتار نمانیم؛ و اگر در مراتب میانی‌ایم، عبورمان به مسلک انبیا و آن‌گاه به مسلک نبی ختمی و حرکت حبّی، با همراهی اولیای الهی، شتاب بگیرد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.