ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 003

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

یادآوری مسالک و ورود به مسلک نبی ختمی

بسم الله الرحمن الرحیم.

«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیّت، حجّت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده‌بان باش، تا آن‌که او را در زمینت با رغبت و خشنودی ساکن گردانی و زمانی دراز از آن بهره‌مندش سازی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از درگاه خداوند مسئلت داریم که ما را از یاران و یاوران و سربازان و بلکه سرداران حضرت ولی عصر (عج) قرار دهد.

بحثی که در جلسهٔ گذشته آغاز شد، پیرامون «مسالک سلوک الی الله» بود؛ یعنی روش‌ها و طرق گوناگونی که برای حرکت به سوی خداوند متعال مطرح شده است. در آن جلسه، چهار مسلک در این زمینه بیان گردید که از آن میان، دو مسلک به‌صورت تفصیلی‌تر — با توجه به آگاهی و شناخت بیشتری که در عصر حاضر نسبت به آن‌ها وجود دارد — مورد بررسی قرار گرفتند و دو مسلک دیگر به‌اجمال و اختصار از نظر گذرانده شدند.

دو مسلکی که به‌تفصیل بیان شدند، ذیل عنوان «مسلک پسند عامه» قرار می‌گیرند؛ یعنی آنچه تودهٔ مردم در عرف و طبع خود می‌پسندند و بدان گرایش دارند. این مسلک خود به دو شاخه تقسیم می‌شود: یکی بر پایهٔ نیازهای فطری و معرفت‌های فطری استوار است و دیگری بر اساس فطرت محجوبه و رنگ‌گرفته و آلوده به تعلقات شکل گرفته است. نقطهٔ آغاز حرکت ما در مسلک پسند عامه می‌تواند از همین نقاط فطری باشد، و ما این نقاط را در نظام تربیتی و سلوکی خود می‌پذیریم. دین نیز این نقاط را رد نکرده، بلکه از آن‌ها بهره برده است؛ هرچند هیچ‌گاه در آن‌ها متوقف نشده، بلکه تنها به‌عنوان نقطهٔ آغاز حرکت به آن‌ها نگریسته است، نه به‌مثابهٔ خودِ مسیر حرکت.

مسیر اصلی حرکت، در مسلک‌های بعدی قرار داده شده است. اما نقطهٔ آغاز، برای جذب قلوبی که هنوز ایمان نیاورده‌اند، یا قلوبی که در مراتب ابتدایی ایمان قرار دارند، یا کسانی که تازه به مرتبهٔ تمییز و تشخیص می‌رسند، از همین جا آغاز شده و به‌عنوان ملاک و معیار قرار گرفته است. بنابراین، در نگاه برون‌دینی، هنگامی که می‌خواهیم حرکت اخلاقی دین را برای دیگران مطرح کنیم، از این مسلک استفاده می‌کنیم و آن را به‌عنوان وجه جذب برای دیگران قرار می‌دهیم؛ چیزی که می‌تواند برای آنان جذابیت داشته باشد و دل‌هایشان را به سوی حقیقت متمایل کند.

هرچند مسلک سوم و چهارم، هرگاه در قالب صحیح و شایستهٔ خود عرضه شوند، در حقیقت همان مسلک فطری هستند که به‌صورت فعلیت‌یافته و رشد‌یافته، به نتیجه و نهایت خود رسیده‌اند. از این رو، مسلک سوم و چهارم قطعاً مورد تأیید فطرت هستند؛ یعنی فطرت‌های سلیم، خود را به سوی آن‌ها جذب خواهند کرد، زیرا با گرایش‌های فطری و سرشت اصیل انسانی سازگاری کامل دارند.

دو مسلک اول که در جلسهٔ پیش بیان شدند — یعنی مسلکی که بر اساس فطرت سلیم است — معمولاً توسط دیگران به‌عنوان نقطهٔ آغازی به‌کار گرفته می‌شود تا انسان را به سوی فطرت محجوبه و آلوده بکشانند و او را در دام تعلقات دنیوی گرفتار سازند. اما دین از همین نقطه آغاز می‌کند تا انسان را به کجا بکشاند؟ به مرتبهٔ سوم و چهارم؛ به اوج کمال و قرب الهی. بنابراین، آغاز حرکت‌ها عموماً از همان مسلک پسند عامه است؛ چه کسانی که شیطنت و فریبکاری می‌خواهند بکنند و چه کسانی که سعادت و رستگاری را می‌خواهند مطرح کنند. نقطهٔ آغاز مشترک است، زیرا همه می‌خواهند از جایی آغاز کنند که بدیهیات و ارتكازات ذهنی فرد بر آن استوار باشد و او به آن اقرار و اعتراف داشته باشد. از همان‌جا می‌خواهند او را به حرکت وادارند. این نقطهٔ آغاز، نقطه‌ای خوب و مغتنم است که نباید از دست داده شود.

مسلک سوم: سلوک بر پایهٔ محبت ذاتی و سعادت آخرت

در مسلک سوم، بیان شد که این مسلک، راهی است که خداوند تبارک و تعالی برای جذب انسان به سعادت واقعی و حقیقی او مطرح کرده است. این راه بر اساس نظام محبت ذاتی است که انسان به خود دارد؛ یعنی انسان ذاتاً خود را دوست دارد، و چون خود را دوست دارد، هر آنچه به کمال خودش مربوط باشد را نیز دوست دارد و هر آنچه به بقای خودش مربوط باشد را نیز دوست دارد. از این رو، به دنبال این است که در کجا باقی‌تر می‌ماند و در کجا کامل‌تر می‌شود. این یک گرایش اصیل و ریشه‌دار در نهاد آدمی است.

دین الهی بر این مبنا استوار است که:

«بَلِ الدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ» (اعلى/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه سرای آخرت بهتر و پایدارتر است.

اگر تو به دنبال بهترین و باقی‌ترین هستی، و اگر فطرتت تو را به سوی خیر و بقا می‌خواند، پس بدان که آخرت بهترین و باقی‌ترین است. و چون آخرت بهترین و باقی‌ترین است، و چون انسان خدا را صادق می‌داند و به خبر او ایمان می‌آورد، از خیر عاجل — یعنی آنچه در این دنیا فوراً در دسترس است و زودگذر می‌باشد — دست برمی‌دارد، به‌خاطر خیری که در آینده محقق خواهد شد. از خیر عاجلی که «عَجَلَه» دارد — یعنی زودرس و فوری است — به خیری که «أَجَلَه» دارد — یعنی زمان‌دار و در آینده خواهد رسید — چشم می‌پوشد و دل می‌بُرد.

وقتی از این خیر عاجل دست برداشت، در واقع رسیدن به آن خیر آتی، مطلوب ذاتی او می‌شود؛ چرا که او خود را دوست داشته و به دنبال کمال و بقای خود است. به‌همین دلیل است که امروز از لذت خوردن و آشامیدن چشم می‌پوشد و روزه می‌گیرد تا در آخرت بهره‌مندی کامل‌تر و پایدارتری یابد. البته، چون خدا را مستحق عبادت و اطاعت می‌داند، این کار را انجام می‌دهد و خدا را به عنوان مولای خود می‌پذیرد. اما در عین حال، در این مرتبه از سلوک، خدا را واسطه‌ای برای رسیدن به کمالات خود قرار می‌دهد؛ یعنی خدا حدّ وسطی می‌شود تا او به کمالات و سعادت مطلوبش برسد. او کمال و بقا را می‌خواهد، و می‌داند که این جز از راه دین و اطاعت از فرامین الهی محقق نمی‌شود. خداوند متعال نیز این راه را تأیید کرده و بدان رضایت داده است، زیرا اکثریت انسان‌ها از همین راه به کمال می‌رسند و این مسلک با سطح فهم و ایمان آنان سازگار است.

آیات قرآن کریم و دعوت تمام انبیای عظام بر همین اساس بوده است: مردم را به سوی سعادت حقیقی و حقّ حقیقی سوق دهند. آن «حقّ حقیقی» چیست؟ سعادتی است که برای انسان در انتظار است، و هم صحیح و درست است و هم راستین و پایدار. این، مسلک سوم است. بنابراین، بنای این مسلک بر بی‌امیدی و ترک لذات از سرِ ناچاری نیست، بلکه بر ثواب و عقاب و بر نتایج اخروی اعمال استوار است. در این مسلک، اگر نتیجه و پاداش مطرح نباشد، عبادت ممکن است محقق نشود. حتی اعمال مستحب و مکروه نیز نتیجه دارند، نه فقط واجب و حرام. عبادت واجب و عمل حرام نتیجه دارند، و مستحب و مکروه نیز نتیجه دارند و در سعادت یا شقاوت انسان مؤثرند.

مسلک چهارم: سلوک نبوی و افق معرفتی اسلام

مسلک چهارم، مسلک نبیّ خاتم (صلی الله علیه و آله) است و اختصاص به نبیّ گرامی اسلام دارد؛ قرآن کریم منادی این مسلک و طلایه‌دار این افق بلند معرفتی است. دلیل آن هم این است که هر مسلک و هر روشی که نبیّ گرامی اسلام آورده، تابع آن افق معرفتی است که دین اسلام دعوت به آن کرده است. این مسلک، اوج قلهٔ سلوک و نهایت مقصد عارفان است.

تعبیری که مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) در این باره دارند — هرچند جای بازکردن و تأمل بیشتری دارد، اما برای سادگی بحث در اینجا به اجمال از آن می‌گذریم — این است که مرتبهٔ همهٔ انبیای پیشین، مرتبهٔ وحدیت بوده است، با این تفاوت که مرتبهٔ وحدیت خود مراتب قوی و عرصه‌های گوناگونی دارد. دعوت مردم به کمال و لقای الهی، در آن مرتبه به مرتبهٔ وحدیت بوده است. در مرتبهٔ وحدیت، کثرات مطرح‌اند؛ اسماء متعدد الهی در آن جای دارند و انسان در این مرتبه، تخلّق به اسماء الهی را تجربه می‌کند و هر اسمی را به فراخور حال خود متجلی می‌سازد.

اما در مرتبهٔ احدیت، همهٔ کثرات منحل می‌شوند؛ همهٔ کثرات در آن جا مندک و مستهلک‌اند و تنها حقیقت واحده‌ای باقی می‌ماند که حتی کثرت اسماء الهی را نیز در خود باقی نمی‌گذارد. این بحث، بحثی سنگین و عمیق است و هدف ما در اینجا نیست که به عمق آن بپردازیم و در دریای آن غوطه خوریم. اما آنچه می‌خواهیم بگوییم این است که تعبیری که مرحوم علامه در تفسیر شریف المیزان، جلد اول، به‌کار می‌برد، این است که هر دینی — معارفش، اخلاقش و حتی احکامش — از همان مرتبهٔ عمیق و ذاتی خود نازل شده است. و دین خاتم، از آن مرتبهٔ احدیت تنزل یافته و لذا افق معرفتی آن بسی فراخ‌تر و بلندتر از سایر ادیان است.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

دین مبین اسلام، در تمامی شئون خود ـ اعم از احکام، اخلاق و عقاید ـ از مرتبهٔ بلند و بی‌همتای احدیت نزول یافته است. این در حالی است که دیگر ادیان الهی، تعالیم و شرایعشان از مرتبهٔ وحدیت سرچشمه گرفته‌اند. هر یک از این ادیان آسمانی، سیر و کمالی خاص را برای انسان تعریف می‌کنند، هدفی متعالی را فراروی او می‌نهند و مسیری روشن را پیش پایش می‌گشایند که با دیگری متفاوت است. اما نکتۀ اساسی و شگرفی که در اینجا رخ می‌نماید، آن است که سلوک انسان در مسیر اسلام ـ این دین خاتم و جاودانه ـ غایتش، نه آغاز راه و نه میانهٔ آن، بلکه به سوی مرتبهٔ احدیت است. امت اسلامی به همین مرتبهٔ والا دعوت شده‌اند و از همین رو، تمامی تعالیم، احکام و اخلاق این دین، متناسب با همین غایت قصوا تبیین و تعریف گشته‌اند. از همان گام نخست، انسان در این مسیر، هرچند از آگاهی تفصیلی بی‌بهره باشد، ناخودآگاه به سوی احدیت هدف‌گیری می‌کند و روحش در طلب آن مقام اعلی به پرواز درمی‌آید.

در مقابل، ادیان پیشین، انسان را به سوی مرتبهٔ وحدیت فرا می‌خواندند. این نکتۀ دقیق و لطیف در «رسالهٔ توحیدیه» علامهٔ طباطبایی، در مبحث ژرف «رسالت و ذات»، به ظرافت تمام طرح شده است، اما به‌طور خاص، این مقام مختص به پیامبر گرامی اسلام، حضرت ختمی‌مرتبت است. حتی پیامبران اولوالعزمی چون ابراهیم خلیل‌الله ـ که سلام و درود بی‌پایان خداوند بر او باد ـ امت خویش را به این مرتبه دعوت نکرده‌اند، بلکه خود، تقاضای دستیابی به آن را از درگاه خداوند تبارک و تعالی داشته‌اند. چنانکه در قرآن کریم می‌فرماید:

«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» <span class="ayah-ref">(بقره/۱۲۴)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [یاد کن] هنگامی را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی [چند] آزمود، پس وی آنها را به تمامی به انجام رسانید. [خداوند] فرمود: «من تو را پیشوای مردم قرار می‌دهم.» [ابراهیم] گفت: «و از فرزندانم [نیز]؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی‌رسد.»

این مرتبهٔ بلند سلوک، یعنی امامت و دستیابی به عهد الهی، در آخرت به ایشان عطا خواهد شد، چرا که خود با تضرع و ابتهال، آن را از خداوند طلب کرده بودند. اما در دین خاتم، دعوت امت به همین رتبهٔ رفیع، صریحاً و بی‌پرده صورت گرفته است. اینکه چه کسی توفیق وصول به آن را می‌یابد، چند تن از این امت به این قلهٔ کمال دست می‌یابند و هر یک تا چه حد در این مسیر پیش می‌روند، مسئله‌ای دیگر است؛ اما آنچه مسلم و قطعی است، این است که دعوت، به همین رتبه است و این خود، نشان از عظمت و جامعیت این شریعت مقدس دارد.

این تفاوت بنیادین، اثری ژرف و دگرگون‌کننده در سیر و سلوک انسان بر جای می‌گذارد. در مسلک چهارم از مسالک سلوکی ـ که مسلک محبت و عشق است، مسلک شوق و وَلَه و شیفتگی ـ تمام حقیقت انسان با یک حقیقت واحد گره می‌خورد. در این مسلک، خداوند متعال، حد و واسطه‌ای برای دستیابی به کمالات نیست؛ بلکه خودِ حقیقت محبت است. اینگونه نیست که انسان از خدا اطاعت کند تا چیزی به دست آورد، یا از عذابش بگریزد. در این مسیر، محبت، نفسِ انسان می‌شود ـ اما محبت نفسی ممدوح، نه آن محبت نفسی که مذموم و نکوهیده است.

محبت نفس مذموم، همان خودخواهی و خودپرستی است: آنجا که انسان خود را دوست می‌دارد، اما در این عشقِ بیمارگونه، همواره به سوی سقوط و انحطاط حرکت می‌کند، همواره پست‌تر می‌شود، خود را در حصار تنگ محدودیت‌ها محبوس می‌سازد، خود را در تقابل با دیگران می‌بیند و در حقیقت، تمامی رفتارها و نیاتش را به خودخواهیِ صِرف تبدیل می‌کند. اما محبت نفس ممدوح ـ که خود بحثی جذاب و سرشار از دقایق عمیق است ـ حرکتی است از قید و تعیّن به سوی اطلاق و ارسال؛ سفری است از محدودیت و تنگنا به سوی مطلق‌شدن و رهایی از همهٔ بندها. در این حرکت شکوهمند، انسان هرچند به «من» خویش می‌رود، اما آن «من»، دیگر آن «من» حقیر و محدود نیست؛ بلکه «منِ مطلق» است که در وجودش تحقق می‌یابد، در حالی که از همهٔ قیود و حدود مادی و نفسانی جدا گشته و به وسعتی بی‌انتها دست یافته است.

در مقابل، آنچه در قرآن کریم آمده، گویای این حقیقت است که گناه و جرم، انسان را کوچک و حقیر می‌سازد. چنانکه در خطاب به شیطان رانده‌شده می‌فرماید:

«قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ» <span class="ayah-ref">(حجر/۳۴)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [خداوند] فرمود: «پس از آن [بهشت] بیرون شو، که تو رانده‌شده‌ای.»

و نیز در وصف حال مجرمان می‌فرماید:

«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَشَيْبَةً ۚ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ ۖ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ» <span class="ayah-ref">(روم/۵۴)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند همان کسی است که شما را از ناتوانی آفرید، سپس پس از ناتوانی، نیرومندی قرار داد، آنگاه پس از نیرومندی، ناتوانی و پیری را پدید آورد. هر چه بخواهد می‌آفریند و اوست دانای توانا.

این آیات و مفاهیم بلند، نشان می‌دهد که جرم و گناه، انسان را کوچک می‌کند و به او حد می‌زند. خودخواهیِ مذموم، انسان را در پایین‌ترین مقام وجودی قرار می‌دهد و او را از اوج عزت به حضیض ذلت می‌کشاند. اما آن کسی که طاعت را از سرِ امید به ثواب و ترس از عقاب انجام می‌دهد، هرچند در ظاهر خود را می‌خواهد، اما در حقیقت خودِ مطلقش را جستجو می‌کند. بنابراین، وقتی گفته می‌شود مسلک انبیا بر اساس محبت نفس است، منظور همین محبت نفس ممدوح است که انسان را به سوی اطلاق و رهایی‌اش رهنمون می‌شود، به سوی آن «غیرِ حد» و بی‌نهایتی که هر انسانی در ژرفای ذات خود، بالقوه واجد آن است.

در اینجا ـ و البته با این هشدار که این بحث به معارف سنگین و عمیقی می‌انجامد و شاید اندکی از حاشیهٔ بحث اصلی فراتر رود ـ باید به نکت‌ای بس شگرف اشاره کرد: اطلاق و ارسال هر انسانی، همان مرتبهٔ مطلق اوست که در وجود مقدس انسان کامل تحقق تام و تمام یافته است. ما به سوی چه چیزی در حرکتیم؟ به سوی خودِ مطلقِ خویش. و خودِ مطلقِ ما کیست؟ امام معصوم (علیه السلام). این نکته‌ای است بس زیبا، عمیق و تأمل‌برانگیز. از آن مقام است که حرکت حقیقی به سوی خداوند متعال آغاز می‌شود و سالک، گام در وادی بی‌انتهای قرب الهی می‌نهد.

در این مسیر، تا زمانی که انسان به خودِ مطلقش نرسیده است، محبت نفس هنوز مرکّب و آمیخته با شوائب است. هرچند همین محبت، او را به سوی خدا می‌برد و چراغ راهش در تاریکی‌هاست، اما هنوز خالص و ناب نشده است. اما آنگاه که به خودِ مطلقش رسید و در سایهٔ انسان کامل به فنای از خود و بقای به حق دست یافت، محبت، محبت الهی می‌شود؛ محبتی که دیگر هیچ چشمداشتی در آن نیست. کسی که به این مرتبهٔ علیا رسیده باشد، هیچ کاری را به خاطر نفع شخصی، بهشت یا نجات از جهنم انجام نمی‌دهد. وقتی خداوند متعال به او بفرماید «این کار را بکن»، او بی‌درنگ می‌گوید: «چشم، اطاعت می‌کنم» ـ نه به خاطر وعده یا تهدید، بلکه چون می‌گوید: «تو فرمودی، و من تو را دوست دارم. عشق تو در تمام وجود من حاکم است. محبت تو در تار و پود جانم شکل گرفته و جاری است.»

هنگامی که محبت الهی در وجود انسان به تمامی شکل گرفت و جانش را مسخّر خود ساخت، عصیان و نافرمانی دیگر معنا نمی‌یابد؛ چرا که عصیان، در کنار اظهار محبت، تناقضی آشکار و محال است. هرگاه عصیان در وجود انسان محقق شود و او به گناه آلوده گردد، نشان می‌دهد که هنوز محبت نفس ـ هرچند محبت نفس ممدوح ـ مرکّب و ناخالص است؛ همان محبت نفسی که هنوز، با وجود فرمان الهی، بر وجود انسان غلبه دارد و او را به سوی سرپیچی می‌کشاند. پس تا زمانی که فکر گناه در وجود ما لذّتی دارد و ما بدان مبتلا می‌شویم، حتی به مرتبهٔ اصحاب یمین هم نرسیده‌ایم، چه رسد به مقامات بالاتر.

اصحاب یمین خود دو مرتبه دارند. مرتبهٔ عالی و رفیع آنان، کسانی‌اند که امر الهی را می‌شنوند و بی‌هیچ درنگی از آن اطاعت می‌کنند، نه به خاطر وعدهٔ ثواب و بهشت، بلکه چون با تمام وجود دریافته‌اند که خداوند صادق است و خیر و صلاح آنان را می‌خواهد؛ و چون خیرِ خودشان برایشان مهم است و در پی همان محبتِ ذاتی و کمال حقیقی خویش‌اند. اما کسانی که امر الهی را می‌بینند و می‌شناسند، اما با این حال، عصیان نیز در وجودشان تحقق می‌یابد و گاه دامانشان را می‌گیرد، اصحاب یمینِ مرتبهٔ نازله‌اند. مرتبهٔ نازله یعنی آنکه انسان چیزهایی از درون خود دارد ـ تصدیقاتی، علومی، لذّت‌های دنیوی ـ که همراه او آمده و او را به خود مشغول داشته است. در عین حال، اطلاعات و فرمان‌هایی از جانب خداوند نیز به او رسیده است: «این را رها کن، این کار را نکن، آن کار را بکن.» هرگاه از این فرمان‌ها تخلف کند، معلوم می‌شود که «خودِ نازل» و حقیر را بر «خودِ عالی» و متعالی ترجیح داده است. هر دو، محبت نفس‌اند، اما این محبت نفسِ دنیوی و زودگذر، بر آن محبت نفسِ اخروی و جاودانه ترجیح یافته و چیره شده است.

پس ما ـ و این را باید با صراحت و صداقت تمام بپذیریم ـ اصحاب یمینِ مرتبهٔ نازل هستیم. این، مقام ماست و باید آن را بشناسیم. اما مرز ما با کیست؟ اگر بخواهیم مرزی روشن و دقیق تعیین کنیم، مرز ما با اهل عناد است. این مرز، مرز باریکی است که باید سخت مراقب آن بود.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

مرز با اهل عناد و آغاز لجاجت

ما، بحمدالله، اهل عناد نیستیم؛ این مرتبه و این نعمت را داریم. می‌توانیم با صراحت و از صمیم قلب بگوییم: «خدایا، واقعاً ما اهل عناد و دشمنی با تو نیستیم.» چرا؟ زیرا هرگاه از ما تخلفی سر می‌زند و به گناهی می‌افتیم، ریشهٔ آن جهل و بیچارگی است، ناتوانی و غلبۀ هوای نفس است، نه قصد جنگ و ستیز با تو. ما نمی‌خواهیم در برابر امرِ تو سرکشی کنیم و علم مخالفت را برافرازیم. این مرز ـ مرز میان «صاحب یمینِ نازل» و «اهل عناد» ـ خودِ به‌خود بسیار مهم و حیاتی است و باید پیوسته مراقب باشیم که از آن عبور نکنیم و به وادی هلاکت قدم ننهیم.

گاهی انسان به‌تدریج و در گذر زمان، بدون آنکه خود بداند، در حالتی فرو می‌رود که ابتدا می‌داند خدا چه فرموده و حکمش چیست، اما با خود می‌گوید: «عیبی ندارد؛ حتی اگر خدا هم گفته باشد، من این کار را می‌کنم.» در چنین لحظهٔ هولناکی، آدم در لجاجت فرو می‌رود. نه آن‌قدر که بگوید «خدا این را نگفته» و به انکار اصل حکم برخیزد، بلکه آن‌قدر که بگوید: «حتی اگر خدا هم گفته باشد، من قبول ندارم و زیر بار نمی‌روم.» این، آغاز مرتبهٔ عناد است ـ یک لحظهٔ گذرا، اما به غایت خطرناک و مهلک. خطر آن در این است که این کلام، این عبارت سرکشانه، بر زبان جاری شود و به مرور زمان به عادتی برای قلب و روح تبدیل گردد و انسان را به قعر تاریکی‌ها بکشاند.

تدریج در سلوک و وحدتِ مقاصد قرآن

پس باید دانست که سلوک الی الله، امری تدریجی و گام‌به‌گام است. انسان یک‌شبه از مرتبهٔ نازله به اوج کمال نمی‌رسد. مهم، حفظ همان مرز باریک و حرکت پیوسته در مسیر است. قرآن کریم با تمام آیاتش، با همهٔ وعده‌ها و وعیدهایش، با تمام قصص و احکامش، یک مقصد بیشتر ندارد و آن، کشاندن انسان از این مرتبهٔ نازله به سوی اطلاق و رهایی، و از خودِ محدود به سوی خودِ مطلق و در نهایت، فنا در ذات احدیت الهی است. تمام این معارف، همچون نردبانی است که پله‌پله، سالک را بالا می‌برد تا آنجا که جز محبت حق، چیزی در وجودش حاکم نباشد و به مقام «عبدِ محض» دست یابد.

اگر بخواهیم بار دیگر به مسلک چهارم ــ یعنی مرتبهٔ محبت ذاتی و شهود حقیقت ــ اشاره‌ای داشته باشیم، باید به‌روشنی گفت که این مراتب را نمی‌توان یکباره درنوردید؛ بلکه باید گام‌به‌گام و با پای دل پیمود. در آغاز راه، الزاماً دو مسلک نخست را باید از سر گذراند: نخست، جذبهٔ فطری که از همان آغاز، نگاهش به انتهای راه دوخته شده است و گویی از ازل با حقیقت اُنس داشته؛ و دوم، مرحله‌ای که در آن وعدهٔ ثواب و بیمِ عقاب داده می‌شود. اما درست در همان مرحله، قرائنی نهفته است که دریچه‌ای به سوی مرحلهٔ بالاتر می‌گشاید. شاید کسی که هنوز در این مسیر گام برمی‌دارد، آن قرائن را نبیند و از کنارشان ساده بگذرد؛ اما هنگامی که به مرتبهٔ بالاتر بار یابد، درمی‌یابد که تمام آن وعده‌ها و تهدیدها، در واقع دعوتی پوشیده به همان مقصد نهایی بوده‌اند؛ دعوتی که در لفافهٔ بیم و امید، انسان را به سوی حقیقتِ محض می‌کشاند.

بنابراین، آیاتی که به‌ظاهر متعلق به مسلک سوم به‌نظر می‌رسند، در حقیقت دعوتی به مسلک چهارم هستند. کسی که به آن مرتبه می‌رسد، همان آیات را می‌نگرد و درمی‌یابد که این‌ها همگی همان معانی بلند مسلک چهارم را در خود داشته‌اند. این آیات دیوار نیستند، بسته نیستند، و محدود به یک مرحلهٔ خاص نمی‌مانند. تمام قرآن، در حقیقت، متعلق به مسلک چهارم است؛ اما برای اینکه انسان بتواند از مرحله‌ای پایین‌تر به آن راه یابد، کلام الهی بر حسب ظرفیت فهمش تنزیل می‌شود ــ نه اینکه مطلب کاسته شود یا حقیقت تحریف گردد، بلکه چنان بیان می‌شود که بدون کاهش در اصل معنا، برای آن مرتبه قابل درک باشد.

این همان معنای حدیث معروف است که می‌فرماید:

«أُمِرنا أن نُکلِّمَ الناسَ علی قَدرِ عُقولِهِم.»

(ما دستور یافتیم که با مردم بر حسب عقلشان سخن بگوییم.)

کلامی که در دست کسی باشد که هم نظام فکری‌اش گسترده باشد و هم بر زبان و لغت مسلط باشد، می‌تواند معنا را بدون هیچ کاستی، در قالبی بیان کند که هر مرتبه‌ای از آن بهره‌مند شود. حتی خواب نیز از همین جنس است: کسانی که ذهنشان در اختیارشان است و دلشان از شوائب پاک، در خواب نیز معانی را به‌صورتی معصومانه و آشکار می‌بینند ــ نه به‌شکل تعبیر و رمز، بلکه به‌شکل واقعه. همان‌گونه که ابراهیم خلیل الله علیه‌السلام فرمود:

«إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» </p>

ترجمه: من در خواب دیدم که تو را ذبح می‌کنم.

او نگفت «شاید این تعبیر داشته باشد» یا «شاید این نشانه‌ای باشد»، بلکه آن خواب را چنان واقعی دید که بی‌درنگ دست بر گردن پسرش گذاشت و آمادهٔ اجرای فرمان شد. این، نشانِ آن است که در مراتب بالای قرب، حتی خواب نیز از حجابِ رمز و تعبیر بیرون می‌آید و به متنِ حقیقت بدل می‌شود.

تفاوت علم حسّودی و علم شهودی

در مسلک‌های دوم و سوم، علم از نوع «حسّودی» است: علمی که بر آن صدق و کذب جاری می‌شود، می‌تواند درست یا نادرست باشد، محقق یا غیر محقق. این علم، حاصلِ صورت‌هایی است که ذهن از واقعیت برمی‌گیرد و همواره میان آن صورت و خودِ واقعیت فاصله‌ای هست. اما در مسلک چهارم، علم «شهودی» است: یعنی انسان حقیقت عالم را به‌صورت متنِ خودِ آن می‌بیند، نه به‌صورت مفهوم یا تصویر ذهنی‌اش. وقتی متنِ خارج دیده شود، دیگر سخن از صدق یا کذب معنا ندارد ــ چرا که صدق و کذب زمانی مطرح است که مفهومی در ذهن با واقعیت خارجی مقایسه شود. اما در شهود، ذهن و خارج یکی می‌شوند و فاصله از میان برمی‌خیزد.

در این عالم، همهٔ ادراکات ما ــ از دیدن تا شنیدن و لمس ــ صورت‌ها و مفاهیمی از واقعیت‌اند، نه خودِ واقعیت. تنها علمی که شهودی است، علم انسان به ذات خودش است. وقتی همهٔ مشغله‌ها را کنار بگذارم و به خودم توجه کنم، بدون آنکه چهره‌ام، رنگم یا قدّم مطرح باشد، می‌یابم که «من هستم». این، ساده‌ترین و اولین یافت شهودی است که هر انسانی بی‌هیچ واسطه‌ای آن را درک می‌کند.

کسی که به مرتبهٔ چهارم می‌رسد، تمام علمش از این جنس می‌شود: علمی بدون مفهوم، علمی که خودِ حقیقت را می‌بیند، نه تصویری از آن. ما چون از کودکی تنها با مفاهیم رشد کرده‌ایم، حتی تصورِ علمی بدون مفهوم برایمان دشوار است. آتشی که در بیرون می‌سوزد، در ذهن ما تنها تصویری بی‌حرارت است؛ آبی که در بیرون جاری است، در ذهن ما تنها شکلی بی‌جریان. اما در شهود، آتش می‌سوزد و آب جاری است ــ نه در بیرون، بلکه در ذاتِ دیده‌شدن. این است معنای علمی که در آن، دانستن و بودن یکی می‌شود.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

سیرابیِ شهود و خطرِ سقوط در مسلکِ محبت

سیرابیِ واقعی تنها زمانی حاصل می‌شود که وجودِ انسان خود در جایگاهِ اسماءِ الهی قرار گیرد؛ نه آنکه تنها تصویری از آب را در ذهن بپروراند. هرچند که در ذهنم دریایی از آبِ شیرین تصور کنم، هیچ‌گونه تشنگی‌ام برطرف نخواهد شد؛ حتی ذره‌ای از آن. زیرا آنچه در ذهن است، صورتِ آب است، نه ذاتِ آب. اما کسی که با عالم رابطه‌ای برقرار می‌کند ــ رابطه‌ای که در مسلکِ چهارم، یعنی مسلکِ محبت، شکل می‌گیرد ــ با اسماءِ الهی چنان ارتباطی پیدا می‌کند که خودِ متنِ اسماء می‌شود؛ با آن‌ها متحد می‌گردد و ظهورِ تامِ آن‌ها در وجودش جاری می‌شود. این، علمِ شهودی است؛ علمی که در آن حقیقت نه به‌صورتِ مفهوم یا تصویر، بلکه به‌صورتِ ذاتِ خودِ آن دیده می‌شود. هر حرکتی در این مسلک، علمِ آن حرکت، علمِ شهودی خواهد بود.

در ابتدای این مسلک، انسان به‌صورتِ «حال» وارد می‌شود، نه «ملکه». حال، عارضی است؛ گاهی می‌آید و گاهی می‌رود. شهود در این مرحله، دائمی نیست؛ در همه‌جا و همیشه حضور ندارد. بلکه در مرتبه‌ای خاص و به‌صورتِ گاه‌گاهی ظهور می‌یابد. اما با تمرین، تداوم و توجه، این حال به تدریج تثبیت می‌یابد و به ملکه‌ای پایدار تبدیل می‌شود. تا زمانی که هنوز در حدِ «حال» است، امکانِ بازگشت و سقوط وجود دارد، حتی اگر انسان ذائقه‌ای از آن شهود را چشیده باشد.

این حقیقت را در داستانِ سامری می‌بینیم. هنگامی که موسیٰ علیه‌السلام از او پرسید: «چرا در میان قومِ من، در همان زمانی که من در میقات بودم، گوساله‌پرستی را رایج کردی؟»، سامری پاسخ داد: «قبضتُ قبضةً من أثرِ الرسول». من از جایِ پایِ جبرئیل ــ که به موسی نازل می‌شد ــ قبضه‌ای برداشتم. دیدنِ جبرئیل، که ملکی مجرد است و با چشمِ ظاهر دیده نمی‌شود، نشان‌دهندهٔ مرتبه‌ای از حضور و علمِ حضوری بود. چنین دیدنی را «حالِ شهودی» می‌نامند، نه «علمِ حصولی». خداوند در قرآن دربارهٔ بلعم‌باوَع می‌فرماید:

«آتَیناهُ آیاتِنا فانسَلَخَ مِنها» </p>

ترجمه: آیاتِ ما را به او دادیم، ولی از آن‌ها جدا شد. (اعراف/۱۷۵)

این «آیات» همان علمِ حضوری و شهودی است که به او عطا شده بود. به همین دلیل، دعایش مستجاب بود؛ چرا که شهود، سببِ اجابتِ دعا می‌شود. با این حال، چون این مرتبه برای او «حال» بود، نه «ملکه»، ساقط شد. بلعم‌باوَع، که پیش از آن از اهلِ علم و کرامت بود، به شقیِ اول و آخر تبدیل گشت؛ و سامری، که از این شهودِ عارضی بهره برده بود، به «لامَسَّاس» ــ کسی که نمی‌توانست با کسی تماس بگیرد ــ تبدیل شد و در بیابان‌ها مطرود گردید. این، عذابِ دنیویِ او بود؛ عذابی که فراتر از آن، سببِ شرک در میان قومی شد که پیش از آن با همهٔ آن معجزات، به توحید رسیده بودند.

این پدیده تنها در مسلکِ شهود مختص نیست؛ در علمِ حصولی نیز همین گونه است. کسی که در علمِ حصولی رشد یابد و سپس ساقط شود، گناهش سنگین‌تر از کسی است که هرگز به آن علم نرسیده. در روایتی آمده: هفتاد گناه از عامی آمرزیده می‌شود، ولی یک گناه از عالم آمرزیده نمی‌شود. زیرا علم، حجتی از سوی خدا است؛ و هرگاه حجت بر انسان تمام شود، گناهش «أعظم» می‌گردد و حسرتش «أشد» خواهد بود. کسی که در قلهٔ کوه ایستاده و سقوط کند، صدمه‌اش بیش از کسی است که در دامنه بوده و افتاده. شیطان نیز در این جایگاه، سرمایه‌گذاری‌اش شدیدتر است؛ چرا که سقوطِ چنین کسی، نجات‌ناپذیرتر است.

در مسلکِ محبت، انسان از «حبِ جمیل» آغاز می‌کند؛ یعنی از دوست‌داشتنِ زیبایی‌ها. اما به‌تدریج، با تأمل در آثار، می‌یابد که همهٔ این زیبایی‌ها، ظهورِ جمالِ مطلق‌اند. آنگاه می‌فهمد که جمالِ حقیقی، جز او نیست؛ و همهٔ آثار، در برابر او هیچ‌اند. در این راه، آیهٔ شریفه راهنمای راستین است:

«وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» </p>

ترجمه: و کسانی که ایمان آورده‌اند، محبتشان به خدا شدیدتر است. (بقره/۱۶۵)

این «أشد» چنان است که جایی برای محبتِ دیگری باقی نمی‌گذارد. علامهٔ طباطبایی در تفسیرِ المیزان، ذیل همین آیه، این مسیر را چنین بیان می‌کند: محبت، از جمال آغاز می‌شود؛ سپس انسان می‌یابد که جهان، آثار و آیات اوست؛ و پیامبر نیز از آثار و آیات اوست، همان‌گونه که جهان نیز چنین است. این محبت، همواره شدت می‌یابد: «لا یزال یشتدّ هذا الحبّ» ــ پیوسته این محبت شدت می‌گیرد، تا آنجا که جز محبوب حقیقی در دل نمی‌ماند و همهٔ تعلقات در پرتو آن محو می‌شوند.

این شدتِ محبت، چنان است که سالک را به هیئت مجنون درمی‌آورد؛ همان مجنونی که چون به دیار لیلی پای نهاد، نه‌تنها خودِ لیلی، که دیوارهای شهرش را بوسه باران کرد و همهٔ ساکنان آن سامان را اکرام نمود. چرا که بوی محبوب را در همه چیز می‌یافت؛ در خاکِ رهگذرش، در هوای نفس‌کشیدهٔ مردمانش، در هر سنگ و هر نگاه. در این مرتبه، انسان همهٔ موجودات را از آن رو دوست می‌دارد که آیات حق‌اند؛ هر ذره‌ای از این جهان، دفتری است گشوده بر عظمت او، و هر موجودی، آینه‌ای است که جمال محبوب را به تماشا می‌گذارد. کینه‌اش اما، تنها و تنها نسبت به کسانی است که راه او را می‌بندند — کفار و مشرکان و آنان که حجابِ دیدارند — نه نسبت به هیچ موجودی از مخلوقات، که همگی مسطورِ یدِ حکمت اویند. و این محبت، چندان پیش می‌رود و چندان اوج می‌گیرد که: «یَنْقَطِعُ إلیهِ مِن کُلِّ شَیءٍ»؛ یعنی از همه چیز جدا می‌شود، از همه تعلقات می‌بُرد، و یکسره و بی‌پروا تنها به سوی او می‌رود.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

مسلک عشق محض و وحدت نگاه

دیگر چیزی نیست که بتواند روح این سالک را اشباع کند، جز خودِ حق. کسی که هرچند جرعه‌ای از شراب ناب الهی را چشیده باشد، دیگر شراب‌های مخلوط، مصنوعی و مشروب برایش هیچ شیرینی و طعمی ندارد. مَثَل او، مَثَل کسی است که شیرینی‌ای بسیار قوی و ناب خورده باشد؛ دیگر چیزهای کم‌شیرین در چشمش شیرین جلوه نمی‌کنند، که مزه‌شان در برابر آن حلاوتِ بی‌همتا، هیچ و پوچ است. این عاشق نیز چنین است: کم‌کم از همهٔ واسطه‌ها و وسایلِ راه‌رسانی گذشته، مستقیماً به سوی معشوق می‌رود. سپس آن‌چنان دلش را مزه مزه می‌کند، چنان از شهد وصالش سرمست می‌شود، که هیچ چیز دیگری برایش شیرین نمی‌مانَد. «یَنْقَطِعُ إلیهِ مِن کُلِّ شَیءٍ» — از همهٔ چیزها جدا می‌شود و تنها به سوی او می‌رود.

اما این انقطاع، به معنای بی‌اعتنایی به جهان یا بی‌تفاوتی با خلق نیست. این گسستن، گسستنِ دل از تعلقات است، نه گسستنِ تن از مسئولیت‌ها. رابطه‌اش با هر چیز دیگری، دیگر از راه واسطه و وسیله نیست؛ بلکه از راه فرمانِ اوست. پیش‌تر، ممکن بود همسر یا فرزند را به خاطر این دوست داشته باشد که از آن راه به خدا نزدیک‌تر شود، که آنان را نردبانِ عروج خویش ببیند. اما اکنون، دوست داشتن آن‌ها را مستقیماً از زبانِ حق شنیده است: «أَحْسِنُوا إلَی النَّاسِ»، «وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا»، «وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَیْئًا وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا». این‌بار دوست داشتن، نه از روی وسیله‌گری، نه از سرِ محاسبه‌گری، بلکه از روی اطاعت محض است. و این، محبتی عمیق‌تر و صادق‌تر است؛ چرا که از تمام وجود سرچشمه می‌گیرد، نه از محاسبهٔ راه‌رسانی و سود و زیان. این محبت، خالص است؛ خالص برای او.

بنابراین، نگاهش به جهان دگرگون می‌شود. مؤمن را دوست می‌دارد، نه به خاطر منفعتی که از او بگیرد، نه به امید پاداشی از جانب او، بلکه به خاطر اینکه خدا دوست داشتن او را فرمان داده است. ایثارش نیز چنین است: «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا». او نه به امید پاداش، نه به خاطر تشکر و سپاس، بلکه صرفاً به خاطر اینکه خدا گفته «اکرم»، اکرام می‌کند. حتی اگر گرسنگی را تحمل کند، دیگر آن گرسنگی، گرسنگیِ سخت و تلخ نیست؛ چرا که در راهِ رضای اوست و تحملش آسان می‌گردد، شیرین می‌شود، گوارا می‌شود.

همین نگاه، جهاد را نیز دگرگون می‌سازد. گاهی کسی به جهاد می‌رود تا شهید شود و به بهشت وارد گردد؛ چشمش به حور و قصور است، دلش به نعمت‌های موعود. اما این عاشق، جهاد می‌کند چون خدا فرمان داده است. نه به خاطر بهشت، نه به خاطر جزا، نه به خاطر دنیا — همهٔ این‌ها در دستانش است، اما بالاتر از همه، رضای خدا را می‌خواهد. این مسلک چهارم، هیچ اثری را ملاک قرار نمی‌دهد، مگر آنکه خداوند آن را فرمان داده باشد. حرکتش از «تو فرمودی» سرچشمه می‌گیرد، نه از «این چه سودی دارد؟». او بنده است، و بنده را با فرمان مولایش کار است، نه با عقلِ مصلحت‌اندیش خویش.

زندگی در این نگاه، رنگ و بویی دیگر می‌یابد. یک واحد در وجود انسان حاکم می‌شود: هر لحظه، هر حرکت، هر نگاه، به دنبال این است که «او چه می‌خواهد؟». این نگاه، شعری از مرحوم خمشی را به یاد می‌آورد — شعری که اگرچه اکنون به یاد نمی‌آید، اما مضمونش چنین است که انسان، همچون نیِ بی‌قرار، همیشه از جدایی شکایت می‌کند:

از نیستان تا مرا ببریده‌اند از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

نیستان، همان جایی است که از آنجا آمده؛ جایی که در آن، با معشوق یکی بود، در آن نیستانِ ازل، در آن عالمِ الفت و قرب. «کَمَا بَدَأْنَاکُمْ تَعُودُونَ» — همان‌گونه که شما را آفریدیم، باز خواهید گشت. این نی، از جدایی بی‌قرار است، نه از گریه، بلکه از اینکه می‌داند اینجا جای او نیست. «سینه خواهم شرح‌شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق». سینه‌ای که از فراقِ معشوق، تکه‌تکه شده است؛ سینه‌ای که هر پاره‌اش، زخمی است از دوری، و هر زخمش، زبانی است گویا از شوق.

مرحوم انصاری همدانی، در بیماری‌اش، چنان بود که پزشکان متوجه می‌شدند قلبش «چاک‌چاک» شده است؛ گویی همان سینهٔ ظاهری، تابعِ سینهٔ باطنی شده و از درد فراق می‌سوزد، می‌شکافد، پاره‌پاره می‌شود. هر کاری که این عاشق می‌کند، «شرح درد اشتیاق» است. نمازش شرح اشتیاق است، روزه‌اش شرح اشتیاق است، گریه‌اش، خنده‌اش، خاموشی‌اش، همه و همه شرحِ آن دردِ بی‌درمان است. و هر کس که از اصل خویش محجور مانده، روزگارش را به جست‌وجوی وصلِ خویش می‌گذراند — مشروط بر اینکه محجوری خود را درک کند، که این خود، نخستین گامِ بیداری است.

وجود انسان، آینه‌ای است که هر روز باید غبار آن را پاک کرد. این همان مراقبت است که در بحث‌های آینده خواهیم دید: هر روز، این آینه را جلا داد تا تصویرِ حق را روشن‌تر نشان دهد. آقای محمدحسن الهی طباطبایی از استادش پرسیده بود: «چه کردید که می‌بینید؟» و ایشان پاسخ داده بودند: «شما چه کردید که نمی‌بینید؟ اصل، دیدن است. آینه از اصل زلال است؛ شما چه غباری بر آن ریختید که دیگر چیزی نمی‌بینید؟» آینه، ذاتاً شفاف است؛ این ماییم که با گناهان، با تعلقات، با دلبستگی‌ها، غبار بر آن می‌نشانیم.

هرچه این آینه جلا یابد، تصویرِ حق را شفاف‌تر منعکس می‌کند، تا جایی که — به تعبیری که مضمونش در خاطر است — وقتی امام حسین علیه‌السلام از اسب به زمین افتاد، آن آینهٔ صاف و زلال، شکست. دیگر دلی نماند که دلبر را نشان دهد، دیگر آینه‌ای نماند که جلوه‌اش را بدرخشد. این، فنای طاعت است؛ جایی که انسان کاملاً در رضای خدا غرق می‌شود، جایی که دیگر «خود»ی نمی‌مانَد تا طاعتی به آن نسبت داده شود.

و این، همان مسلکی است که ما را به آن دعوت می‌کند. در حالی که انسان به این رتبه دعوت شده و چنین توانی به او عطا گشته، چه حسرت‌آور است که در این خاک‌بازی‌های دنیوی غرق باشد. چه دریغ است که روحی که می‌تواند عرشِ رحمان را طواف کند، به مشتی خاک و سنگ دل خوش دارد.

این بحث، در «المیزان» نیز مطرح شده و در رسالهٔ «ولایت» نیز به آن پرداخته شده است.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

مسلک سوم: محبت خالص و جذبهٔ الهی

در میان مسالک سلوک، مسلک سوم جایگاهی ویژه دارد؛ جایگاهی که در آن سالک، با گذشتن از هرگونه واسطه و علّتِ غیرالهی، تنها به محبت خداوند مشغول می‌شود. در این مرتبه، حبّش به شدت می‌یابد تا جایی که از همه چیز منقطع گردد و جز خدا دیگر چیزی دلش را نگیرد:

«یَشْتَدُّ حُبُّهُ حَتَّى یَنْقَطِعَ عَنْهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَ لَا یُحِبَّ إِلَّا رَبَّهُ، وَ لَا یَخْضَعَ قَلْبُهُ إِلَّا لِوَجْهِهِ.»

این سخن، گرچه ساده به نظر می‌رسد، در عمل، چالشی عمیق است. انسان معمولاً از صبح تا شب، دلش را با اسباب و وسایل دنیا پر می‌کند؛ خوابش خواب آن اسباب است، خوراکش برای آنهاست، نگاهش به آنهاست. همهٔ این‌ها، محبت به اسباب است، نه محبت به ذاتِ حق. امّا سالکِ این مسلک، از همهٔ این‌ها عبور کرده است؛ او تنها به ذاتِ محبوب نگاه می‌کند، و در هر جایی که چشمش می‌افتد، تنها آن رابطهٔ الهی را می‌بیند.

در این مرتبه، هیچ چیزی نمی‌تواند قلبش را مشغول سازد، چرا که هیچ سببی در عالم برایش جاذبه ندارد. حتی هنگامی که به چیزی زیبا یا کامل نگاه می‌کند، نمی‌گوید: «این چیز خودِ زیباست»، بلکه می‌یابد که این نیز نمونه‌ای از آن ذاتِ حق است، ظهوری از جمالِ او. هر چیزی که می‌بیند، اشتیاقش را به محبوبِ حقیقی شدیدتر می‌کند، چرا که همهٔ جلوه‌ها، همهٔ جمال‌ها، همهٔ کمال‌ها، تنها بازتابی از آن یکی حقیقت‌اند. او در این جست‌وجو، گم‌شدگی‌اش را در همهٔ ظهورات می‌جوید، امّا می‌داند که هیچ‌یک از این ظهورات، سیرِ روحش را نخواهد کرد؛ چرا که استعدادِ انسان نامتناهی است و تنها ذاتِ حق می‌تواند آن را سیر کند. هرگونه سیر شدن به اشیا، ضایع کردن این سرمایهٔ عظیم است.

در این حالت، همهٔ موجودات برای او آیه‌اند؛ همهٔ آن‌ها حکایت می‌کنند، همهٔ آن‌ها صورت‌اند. امّا صورت، با حقیقت فاصله دارد؛ حتی صورتِ حقیقت نیز، حقیقت نیست. آتشِ حقیقی با صورتِ آتش، تفاوتی عمیق دارد. سالکِ این مرتبه، شاهدِ این صورت‌هاست، امّا مفهومِ آن‌ها را در ذاتِ حق می‌یابد. آیه، با ذوالآیه فاصله دارد؛ و ذوالآیه نیز، با حقیقتِ او فاصله‌ای بیشتر دارد. این، بحثی ظریف و عمیق است که تنها کسی که حالش را یافته، می‌تواند آن را درک کند.

در این مرتبه، محبت خداوند چنان بر قلب سالک مستولی می‌شود که هر لحظه شدت و عمق بیشتری می‌یابد. نگاه او به هستی دگرگون می‌شود؛ او دیگر به چیزی نمی‌نگرد تا از آن به خدا برسد. آن نگاه پیشین، حرکتی بود از معلول به علت، حرکتی از پایین به بالا، از کثرت به وحدت. اما سالکِ این مسلک، حرکتش از بالا به پایین است؛ چرا که او ابتدا خدا را می‌یابد، محبوب را در آغوش جان خویش حاضر می‌بیند، سپس هر چیزی را که در برابر چشمانش نقش می‌بندد، به عنوان آیه‌ای از او، جلوه‌ای از جمال او و نشانه‌ای از حضور او می‌شناسد. چشم حقیقت‌بینش به غیر نمی‌افتد تا از آن ره به سوی او بَرَد؛ بلکه چون او را دیده است، اینک به هر آیه‌ای به دیدهٔ تجلی او می‌نگرد.

در این وجودِ سرشار از نور، وهم و خیال باطل، معنایی ندارد، چرا که وهم، آیهٔ او نیست و در برابر حقیقت مطلق، سایه‌ای بیش نمی‌نماید. دروغ، در این ساحت قدسی، مجال ظهور ندارد، چرا که دروغ، ظهور حق نیست و با صرافت وجود نسبتی ندارد. عُجب و خودبینی نیز در این وادی، بی‌معناست، چرا که عُجب، آیهٔ او نیست و در محضر جلال و جمال او، جز فقر و نیستی، چه چیزی از بنده می‌تواند سر برآورد؟ تمام صفات رذیله، یک‌باره از صحنهٔ وجود چنین انسانی برچیده می‌شوند، چرا که او دیگر هیچ وجود مستقلی برای آن‌ها قائل نیست تا دل پاکش را به خود مشغول دارند. او همه چیز را در خدا محو می‌بیند و در این محو شدن، جز خوبی و زیبایی و پاکی، چیزی باقی نمی‌ماند.

در این نگاهِ ژرف و توحیدی، همهٔ قسم‌های قرآن کریم، زیبایی‌هایی بی‌نظیر و معانی‌ای شگرف می‌یابند. آن‌گاه که خداوند متعال به خورشید و روشنی‌اش، به ماه و فروغش، به نفس انسانی و اعتدالش، به روز و روشنایی‌اش، به شب و پوشیدگی‌اش، و به ستارگان و مسیرشان قسم می‌خورد، این سوگندها دیگر تنها تأکید بر یک خبر نیستند. از منظر این سالک، خداوند به غیر خود قسم نخورده است؛ بلکه به ظهورات خویش، به جلوات ذات بی‌همتای خود سوگند یاد کرده است. همان‌گونه که معشوقی زمینی، شیفته و شیدا، به گیسوان، چشمان و ابروان خویش قسم می‌خورد و در این سوگند، چیزی جز زیبایی خود را به شهادت نمی‌طلبد، خداوند نیز که جمیل مطلق و سرچشمهٔ همهٔ زیبایی‌هاست، به جلوه‌های ذات خویش قسم می‌خورد. این نگاه، قرآن را از کتابی صرفاً شامل احکام و اخبار، به دفتری از عشق حقیقی و راز و رمزهای دلدادگی میان عاشق و معشوق ازلی تبدیل می‌کند.

در این حال، ادراکِ سالک دیگر از سنخ ادراکِ علمِ اصولی و استدلال‌های ذهنی نیست؛ بلکه ادراکی دیگر است — ادراکی شهودی و حضوری که در آن، هیچ غیری دیده نمی‌شود. هرچه می‌بیند، در حقیقت ظهورِ اوست و بس. غیر، دیگر وجودی ندارد تا بخواهد دل را به خود مشغول کند یا ذره‌ای از توجه را به سوی خود بکشاند. اینجاست که سالک، طعم حقیقی توحید را می‌چشد.

در پایان این بحث، باید گفت که در اخلاق و سلوک، سه نگاه کلی مطرح است:

نخست، انجام خوبی‌ها و ترک بدی‌ها به خاطر پاداش یا ترس از عقاب الهی. در این مرتبه، نگاه انسان به اعمالش، نگاه یک تاجر است که سود و زیان را می‌سنجد.

دوم، انجام خوبی‌ها به خاطر تأسّی به صفات الهی و دوست داشتن خلق، به خاطر دوست داشتن خدا برای آنان. در این مرتبه، انگیزه، کسب فضایل و تقرب به اخلاق الله است.

و سوم، آن نگاه بلند و عاشقانه‌ای که در آن، همهٔ اعمال و نگاه‌ها، صرفاً برای خدا و از روی محبت خالص و بی‌شائبه به اوست. در این مرتبه، سالک خدا را نه برای بهشت و نه از ترس جهنم، بلکه تنها برای خود او می‌خواهد و عبادت می‌کند. از میان این سه، نگاه سوم، بالاترین و ناب‌ترین مرتبه است.

برخی از سالکان، ابتدا با مجاهدت و طی مراحل سلوک پیش می‌روند و سپس در جذبهٔ این مرتبهٔ والا قرار می‌گیرند؛ این گروه را «سالک مجذوب» می‌نامند. اما عده‌ای نیز هستند که ناگهان در جذبه‌ای سهمگین الهی قرار می‌گیرند و گویی در یک لحظه، تمام حجاب‌ها از برابر دیدگانشان کنار می‌رود و تمام مراحل را یک‌شبه طی کرده و به محبوب می‌رسند؛ اینان را «مجذوب سالک» می‌نامند. چگونگی این جذبه، از دسترس عقل و توصیف خارج است؛ ما تنها می‌دانیم که چنین انسان‌هایی وجود دارند، اما چرایی و چگونگی آن، در پردهٔ غیب و راز الهی پنهان مانده است.

ما عموماً از نوعِ «سالک مجذوب» هستیم؛ یعنی باید ابتدا با صبر و استقامت، سلوک کنیم، قدم در راه طاعت و مجاهدت بگذاریم، تا آن‌که نسیم جذبهٔ آن مرتبه در وجودمان وزیدن گیرد و ما را به سرمنزل مقصود برساند. اما این سلوک باید چنان باشد که همواره رو به سوی آن نگاهِ خالص و محبتِ بی‌واسطه حرکت کند و از هر شائبه‌ای پاک باشد.

و السلام و رحمة الله و برکاته.


جذبه و سلوک: دو سوی یک راه

گاهی در محافل اهل معرفت، از مرحوم انصاری همدانی یاد می‌شود؛ آن عارف بزرگواری که در گلزار شهدا به خاک سپرده شده و هنوز هم بسیاری از دلدادگان، از روح پاک و بلندش استمداد می‌جویند. بر سنگ مزارش چنین حک شده: «قَدَر تَهَلَّ مِن دارِ الغُرور» — عبارتی که در حقیقت متعلق به مرحوم آیت‌الله جواد ملکی تبریزی است، نه شخص انصاری همدانی. این جمله، همان کلام نغز و پرمعنایی است که امام خمینی (ره) در کتاب شریف «رعیان لیل» از آن به عنوان عبارتی زیبا و تکان‌دهنده یاد کرده‌اند؛ عبارتی که در شب‌های سکوت و خلوت، بارقه‌ای از جذبهٔ الهی را در دل جوانی برافروخت و او را از حیز وجود خود بیرون کشید. جمله‌ای که بر قبرش حک شده، سرگذشت همان جذبه را بازگو می‌کند: جذبه‌ای که او را تا آخرین مرتبهٔ توحید برد و هرگز رهایش نکرد، تا جایی که وجودش در آتش این محبت، تکه‌تکه شد و دیگر چیزی از خودی و انانیت در او باقی نماند.

آن جذبه، آن مجذوبیتِ صالح، باری بس سنگین و راهی بس دشوار است. شاید بحث ما نباید تا این اندازه به این وادی‌های عمیق کشیده می‌شد، اما گاهی لازم است تا غایت راه را پیش از هر چیز روشن ساخت — تا انسان بتواند سایر مراحل را با همان نور محک بزند و مسیر را گم نکند. البته باید مراقب بود که شنیدن این غایت، مایهٔ غرور و سستی نشود و انسان، با شنیدن وصف این مقامات، دیگر حاضر نباشد به سختی‌های راه تن در دهد و از سر تنبلی بگوید: «ما می‌خواهیم مجذوب سالک شویم، نه سالک مجذوب.» این راه، چنین میان‌بری ندارد و این مقامات، جز با ریاضت‌های شرعی و مجاهدت‌های خالصانه به دست نمی‌آید.

مرحوم علامه طباطبایی در کتاب «اللآلی المصنوعة» می‌فرماید: کسانی که با ریاضت‌های شاق و دشوار پیش می‌روند — چهل روز، یک سال، در مخالفت با هوای نفس — بالاخره به نتایجی می‌رسند و صفایی برای روحشان حاصل می‌شود؛ اما کسی که در طریق دین و شریعت حرکت می‌کند، لحظه‌ای نمی‌گذرد مگر اینکه بمیرد و زنده شود. می‌میرد از ارادهٔ خود، می‌میرد از خواسته‌های نفسانی، و ارادهٔ خدا را در جای جای وجودش تابع می‌شود. این مرگِ لحظه‌ای، این فنا شدنِ پیوسته در حق، کمالی است که هرگز آسان به دست نمی‌آید؛ کمالی که در آن انسان، در هر نفس، خود را فدای حق می‌کند و از خود چیزی باقی نمی‌گذارد.

در تفسیر گران‌سنگ «المیزان»، علامه طباطبایی مسلک چهارمی را بیان می‌کند که در دو جای کتاب به آن اشاره شده است. شماره‌گذاری‌ها در آن دو موضع متفاوت است، اما محتوا و روح مطلب یکی است. در یک جا سه مسلک را برمی‌شمارد و در جای دیگر چهار مسلک؛ نام‌هایی که در اینجا به آن‌ها داده‌ام، از خودم است و برای تقریب به ذهن. آنچه اهمیت دارد، نگاه به محتوا و عمق معناست، نه ظاهر شماره‌ها. در این مسلک چهارم، علم و عمل هر دو دیگرگونه می‌شوند: «وَ كَذلِكَ العَمَل». همان‌گونه که دانش و بینش او از جهتی دیگر و از منبعی آسمانی سرچشمه می‌گیرد، عملش نیز چنین می‌شود. وقتی کسی دیگر جز برای خدا دوست ندارد و جز او را نمی‌بیند، در عملش نیز چیزی جز برای خدا نمی‌خواهد. نه چیزی را برای خود طلب می‌کند، نه قصدی جز او می‌نماید، نه به غیر او امید می‌بَرد، نه از غیر او می‌ترسد، نه چیزی را مستقل از او انتخاب می‌کند، نه چیزی را از سر هوی رها می‌سازد، نه از غیر او ناامید می‌شود، نه از چیزی جز دوری او وحشت می‌گیرد، نه به چیزی جز لقای او راضی می‌شود — مگر آنچه در راستای دیدِ حق و خواست او باشد. رضایت، وحشت، ترس، امید، همه و همه تابعِ آن دیدِ الهی‌اند. دیگر چیزی را در مقابل حق نمی‌بیند؛ و چون چیزی را در مقابل حق نمی‌بیند، از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.

از این روست که امام خمینی (ره) — رحمه‌الله علیه — می‌فرمودند: «تا به حال از چیزی نترسیدم.» حتی در آن لحظات پرالتهاب که مأموران رژیم ستمشاهی برای دستگیری ایشان هجوم آورده بودند و او را می‌بردند، این امام بود که به آنان دلداری می‌داد و می‌گفت: «نترسید، خبری نیست.» ترسی در وجودش نبود، چرا که جز خدا را مؤثر در عالم نمی‌دید. این، خلاصه‌ای از آن مرتبه‌ای است که در آن جذبه، چنان در اعماق روح ریشه دوانده که حتی بدن مادی را نیز تسخیر می‌کند.

نقل است از آقای روح‌الله شابادی — حفظه‌الله — که در نجف اشرف با امام همراه بوده‌اند. ایشان می‌گوید: در آنجا ترانسفورماتورهای قوی برق وجود داشت که در اتاقک‌های بزرگی با دیوار و در قرار داشتند. روزی یکی از آن‌ها ناگهان منفجر شد و صدایی مهیب و هراس‌انگیز برخاست — صدایی که تا شعاع پانصد متری، شیشه‌ها را در هم شکست. همهٔ همراهان، حتی آنان که در فاصلهٔ بیست یا سی قدمی ایستاده بودند، ناخودآگاه بدن‌شان را برگرداندند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. اما امام، گویی هیچ صدایی در عالم طنین‌انداز نشده باشد؛ حتی یک تکان هم نخورد، حتی نگاهش را هم برنگرداند. این، همان جذبه‌ای است که در نظام روحی چنان رسوخ یافته که به بدن نیز سرایت می‌کند. بدن نیز تابع آن آرامش و سکینهٔ الهی می‌شود. و این، کمالی است که بسیاری از سالکان به آن نمی‌رسند؛ زیرا اگرچه روحشان ممکن است به آن مرتبه از توحید برسد، بدن هنوز در مسیر مادی خود باقی می‌ماند و واکنش‌های طبیعی نشان می‌دهد. اما کسی که بدنش نیز در آن جذبه فرو رود و مسخر آن آرامش گردد، به راستی عظیم و کمیاب است.

در ادامه، علامه طباطبایی شعری از عارفی دلسوخته می‌آورد که زمزمهٔ دل مجروح اوست:

«رَوَتْ بِى أَحَادِيثَ الغَرَامِ سَبَاوَةً»

شاعر می‌گوید: دلِ شکسته و پاره‌پاره‌ام روایت می‌کند از بادِ صبا، از باغ‌های سرسبز، از وادی غضا در نجف، از سرزمین‌های نجد، از اشک روان، از چشمِ زخمی و گریانم، از سوزِ عشق، از دلِ مجروح و خونین، از وجدِ عشق و هوایی که در تمام وجودم جاری است. سپس می‌گوید: این همه — عشق، سوز، دلدادگی، اندوه، وجد و بی‌قراری — با یکدیگر هم‌قسم شده‌اند تا مرا بکُشند؛ تا من را در راه فنا و نیستی پیش ببرند و از قید هستی موهوم برهانند. این سخنان، سنگین و راست‌اند. کافی است که آدمی مفهومشان را با جان خود بپذیرد و در آن تأمل کند. انشاءالله، با گذشت زمان و تأمل پیوسته در این معانی بلند، به تدریج به عمق و جدیت آن پی خواهد برد.

این حال، حال کسی است که مسلک چهارم را می‌پیماید؛ و آن کسی که به نهایت این مسلک می‌رسد، فراتر از این نیز هست و در وادی‌ای گام می‌زند که قلم از وصف آن قاصر است.

و السلام و رحمة الله و برکاته.


مناجات عارفان و حالِ کسی که در مسلک چهارم گام برمی‌دارد

گاهی در محافل ذکر و دعا، خواسته می‌شد که خلاصه‌ای از مناجات عارفین نیز در اینجا خوانده شود تا جان تشنه، جرعه‌ای از آن زلال بنوشد. خدا رحمت کند جعفر آقای مجتهدی را که در مشهد مقدس مدفون است. هر کسی — به‌ویژه طلبه‌ای که در پی سلوک بود — نزد ایشان می‌رفت، از او می‌خواست که مناجات عارفین را برایش بخواند. گفته‌اند که هنگامی که این مناجات را می‌خواند، اشک از دو گونه‌اش جاری می‌شد و حالی عجیب و سنگین بر او غلبه می‌کرد؛ گویی در همان لحظه، با خداوند در نجوایی عاشقانه و حضوری است و مناجات را نه به‌عنوان خواندنِ کلامی بر زبان، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای زنده و حضوری در عمق جان انجام می‌دهد. این حس، برای شنونده نیز چنان عمیق و فراگیر بود که گویی خودش نیز در آن نجوای عارفانه حضور دارد و با معشوق ازلی سخن می‌گوید.

در اینجا، خواندنِ مناجات محبین — که در همین باب از مناجات‌های پانزده‌گانه آمده — برای هر کسی که در این راه گام برمی‌دارد، ضروری و حیات‌بخش است. از آن جمله‌های آتشین و پرسوز و گداز می‌خوانیم:

«الهی، من ذی الذی ذاق حلاوة محبتک فراق منک بعدها»

خدای من، کیست آن کس که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و پس از آن، دل به دیگری بسپارد و به غیر تو عشق ورزد؟ آن که طعم وصال تو را، ولو لحظه‌ای، زیر زبان جانش حس کرده باشد، چگونه می‌تواند روی از تو برگرداند و دل به محبت دیگری خوش کند؟ این جمله، فریاد عاشقی است که جز محبوب خود، هیچ نمی‌بیند و هیچ نمی‌خواهد.

کسی که یک‌بار شراب ناب محبت تو را نوشیده باشد و شیرینی بی‌مانند آن را بر جان خویش چشیده، چگونه می‌تواند پس از آن، دل از تو برگیرد و به غیر تو روی آورد؟ مگر نه آنکه هر لذتی در برابر این لذت، خاکستری سرد و بی‌فروغ است؟ او که طعم وصال را دریافته، دیگر چگونه به فراق تن دهد و به سرابی جز تو دل خوش دارد؟

«و من ذی الذی أُنس بقربک فابتغی عنک هَباءً.»

و کیست آن که در قرب تو آرامش یافته و انس گرفته باشد، آن‌گاه به جست‌وجوی چیزی جز تو برآید که همچون غباری بی‌مقدار است؟ آن دلی که به خلوت انس تو راه یافته، دیگر به هیچ روی به سوی بیگانه میل نکند و نگاهش بر غیر تو قرار نگیرد. این است حال آنان که از خویش رسته‌اند و در دریای بی‌کران محبت تو غوطه‌ور گشته‌اند.

آنگاه که دل در قرب الهی آرام می‌گیرد، گویی تمام هستی در نظرش رنگ می‌بازد و جز جمال محبوب، هیچ نمی‌بیند. اینجاست که بنده از ژرفای جان، دست نیاز به درگاه بی‌نیاز برمی‌دارد و چنین زمزمه می‌کند:

«الهی، فاجعلنا من من استفیته لقربک و ولایتک، و أخلصته لودّک و محبتک.»

خداوندا، ما را از آن بندگان برگزیده‌ات قرار ده که آنان را برای قرب و ولایتِ خویش انتخاب کرده‌ای؛ بندگانی که دل‌هایشان را از هر شائبه و آلایشی پیراسته‌ای و خالصانه برای دوستی و محبتِ خودت گرد آورده‌ای. آنان که در سینه‌هایشان جایی برای هیچ کس و هیچ چیز جز تو نمانده است و تمام تار و پود وجودشان با مهر تو عجین گشته.

«و شوقته إلى لقائک و رزیته بغضائک.»

و دل‌هایشان را به دیدار خویش مشتاق گردانده‌ای؛ شوقی که لحظه‌ای از آن غافل نیستند و در هر نفس، هوای لقای تو را در سر دارند. و آنان را چنان پرورده‌ای که در غضای تو نیز راضی و تسلیم‌اند؛ نه آنکه فقط در نعمت و رحمت، که در بلا و قهر نیز جز خشنودی تو را نمی‌طلبند.

و در مناجات عارفین، این نالهٔ عاشقانه و عارفانه را می‌شنویم که از عمق ناتوانی بشر در برابر عظمت حق پرده برمی‌دارد:

«الهی، قصرت الألسن عن بلوغ صنائک، و عجزت الأوهام عن إدراک کُنه ذاتک، و تاهت العقول دون معرفة حقیقتك، و کیف یُدرَک بالعقول ذاتٌ لا تُدرَک؟»

خداوندا، زبان‌ها از رسیدن به ثنای تو و برشمردن نعمت‌هایت قاصر و ناتوان‌اند. وهم‌ها و خیال‌ها از درک کنه ذات تو عاجزند، و عقل‌ها در بیابان حیرت، گم و سرگردان می‌شوند، بی‌آنکه به معرفت حقیقت تو راه یابند. و چگونه ممکن است ذاتی که خود در نهایت خفا و ظهور است و هرگز به چنگ ادراک درنمی‌آید، با عقل محدود و محصور بشری شناخته شود؟

و سپس، این زمزمهٔ خاضعانه را سر می‌دهد که:

«کما یلیق بجلالک.»

پروردگارا، چگونه می‌توانم تو را آن‌گونه که شایستهٔ جلال و شکوه بی‌انتهای توست، ستایش کنم؟ این زبان الکن و این الفاظ ناچیز من، چه لیاقتی دارد که نام مقدس تو را بر زبان جاری سازد؟ اگر تو خود اجازه نمی‌دادی و از سر کرم، این رخصت را عطا نمی‌فرمودی، سزاوار آن بودیم که زبان خویش را از گفتن نام تو بازداریم. این اجازه، نه از سر شایستگی ما، که از دریای بی‌کران کرم و لطف تو سرچشمه می‌گیرد.

و باز در ادامهٔ این مناجات عاشقانه، چنین می‌خوانیم:

«الهی، فاجعلنا من الذین ترسخت أشجار الشوق إلیک فی حدائق صدورهم.»

خداوندا، ما را از آن بندگان خاص خود قرار ده که درختان تناور شوق به تو، در باغ‌های سینه‌هایشان ریشه‌دار و استوار گشته است؛ نه نهالی لرزان و بی‌قرار که با هر بادی بلغزد، بلکه درختی که ریشه‌هایش در اعماق جان فرو رفته و شاخه‌هایش به آسمان عشق تو سر برافراشته است.

«و أخذت لوعة محبتک بمجامع قلوبهم.»

و سوز و گداز محبت تو، تمام زوایا و جمعیت قلبشان را در برگرفته است؛ نه تنها گوشه‌ای از دلشان و نه تنها لحظه‌ای از وجودشان، بلکه سراسر هستی‌شان در آتش محبت تو می‌سوزد و در دریای مهر تو غرق است.

«فهم إلی أوكار الأفکار یعوون.»

اینان در خلوت‌ها و تنهایی‌های خویش، به وُکُرها و لانه‌های افکار پناه می‌برند و در آن خلوتگاه روح، از همه گسسته و تنها به تو پیوسته، فریاد برمی‌آورند و دامان لطف تو را می‌گیرند. «یَعُوون» یعنی در هر لحظه، با ناله و زاری، به آستان تو پناه می‌آورند.

«و فی ریاض القرب و المکاشفة یرعون.»

و چراگاه جانشان، باغ‌های پرطراوت قرب و مکاشفه است؛ جایی که در آن، همواره در حضور تو به سر می‌برند و از تماشای جمال تو سرمست و حیران‌اند.

«و من حِیاض المحبّة إلی کأس الملاطفة یکرعون.»

و از حوض‌های لبریز محبت، جرعه‌جرعه از جام لطف و ملاطفت تو می‌نوشند و سیراب می‌شوند.

این سخنان بلند، هرچند شاید بیرون از چارچوب خلاصهٔ بحث اصلی ما به نظر آیند، اما گاهی چنین یادآوری‌ها و اشاراتی، نسیم رحمتی است که بر دل راه‌رو می‌وزد و او را در این مسیر پرپیچ‌و‌خم، روشنی و گرمی می‌بخشد. البته باید دانست که این جایگاه رفیع، در مسیر مسلک چهارم قرار دارد و نباید آن را با مراحل و منازل پیشین اشتباه گرفت.

تداخل مسالک و ظهور حالات پیشرفته در مراحل پیشین

اما ناگفته نماند که ممکن است سالکی هنوز در مسلک اول یا ترکیبی از مسلک اول و سوم به سر برد و به کمال هیچ‌یک نرسیده باشد. شاید گام‌های نخستین را در مسلک چهارم بردارد، اما هنوز تمام شرایط و لوازم آن را احراز نکرده باشد. این امری طبیعی و در سلوک، کاملاً ممکن است. حتی کسی که هنوز در میانه‌های مسلک سوم است و به انتهای آن راه نیافته، گاه حالی نیرومند از مسلک چهارم بر او عارض می‌شود و شعاعی از آن مقامات بلند، دلش را روشن می‌کند. این تداخل مراتب و ظهور حالات برتر در مراحل فروتر، نه تنها ممکن، که در تجربهٔ عارفان، امری واقع و مکرر است.

نکته‌ای که این تفاوت را آشکار می‌سازد و می‌تواند محکی برای تشخیص باشد، نگاه سالک به محبت فرزند است. کسی که به افق مسلک چهارم نزدیک شده باشد، محبت فرزندش را نیز به‌خاطر خداوند و در پرتو محبت او می‌پذیرد. محبت درونی‌اش — آن عشقی که در تمام تار و پود وجودش جاری است — دیگر به‌صورت خام و طبیعی و حیوانی نیست، بلکه ریشه در ذات اقدس الهی دوانده است. در این جایگاه، فرزند، همچون وکر و لانهٔ امن او می‌شود؛ کانونی که محبت از آن نقطه به همهٔ هستی پخش می‌شود.

این افراد نسبت به فرزندانشان بی‌تفاوت و سرد نیستند؛ بلکه برعکس، محبتی شدیدتر و عمیق‌تر دارند. چرا؟ زیرا گاهی فرزند را به چشم خودش می‌نگرند و عشق طبیعی و پدرانه را نثارش می‌کنند؛ و گاهی، فرزند را به چشم آیه‌ای از آیات الهی می‌بینند — آیه‌ای که خداوند اراده فرموده تا او را دوست بدارند و برایشان ویژه و عزیز باشد. در این لحظه، سالک درمی‌یابد که این محبت، این ویژگی و این اولویت، همه از سوی خداوند و پرتوی از محبت اوست. و این، خود، راز شدت محبت است.

بنابراین، انسان کامل، در همهٔ چیزها، محبتی شدیدتر و راستین‌تر دارد؛ نه کمتر. اوست که حقیقت حیات و لذت ناب دنیا را می‌چشد و به کار می‌گیرد، نه دیگران که در ظواهر و قشور مانده‌اند.

در حدیث شریف معراج آمده است:

«أولئک الذین ینظرون إلی المخلوق بنظری إلیه.»

اینان کسانی هستند که به مخلوقات، با چشم من می‌نگرند؛ نگاهی که از حجاب خودبینی و هوی عبور کرده و به حقیقت اشیا رسیده است.

در قرب فرائض، خداوند می‌فرماید: «فَبِی یَسْمَعُ وَ بِی یُبْصِرُ» — پس به واسطهٔ من می‌شنود و به واسطهٔ من می‌بیند. این مقام، آنگاه که بنده به وسیلهٔ انجام واجبات به خدا تقرب می‌جوید، حاصل می‌شود. و در قرب نوافل، می‌فرماید: «أَنا سَمْعُهُ الذی یَسْمَعُ بِهِ» — من گوش او هستم که با آن می‌شنود. این، حد و نهایت سلوک اوست و در این حد، بنده معصوم و محفوظ از لغزش‌هاست. اما گاهی، این حد نیز شکسته می‌شود و بنده از آن فراتر می‌رود؛ در آن حالت، او دیگر نه تنها با گوش خدا می‌شنود، بلکه خودِ شنیدن، خودِ دیدن، خودِ وجود، همه در ذات حقیقت مطلق فانی و مستهلک می‌شود. اینجاست که جز خدا نمانَد و هرچه هست، اوست.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

پایان سخن

بسیاری از این تعبیرات لطیف و اشارات دقیق، البته در جایگاه خود، نیازمند تأملی ژرف‌تر و فهمی عمیق‌تر است و نباید به سادگی از کنار آن گذشت.

و السلام و رحمة الله و برکاته. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

اگر ان‌شاءالله فردا فرصتی دست داد، همین‌جا در خدمت دوستان گرامی خواهم بود و اگر پرسشی در میان باشد، با کمال میل پاسخ خواهم گفت. از همهٔ عزیزان التماس دعا دارم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.