ددرس‌گفتارها

سلام علیکم.

وعلیکم السلام.

بسم الله الرحمن الرحیم.

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیّاً و حافظاً وقائداً و ناصراً و دلیلاً و عینا حتی تسکنه أرضک طوعا و تمتعہ فیها طویلا.

ان‌شاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خب بحثی که دیروز آغاز کردیم به عنوان مسالک سلوک الی الله که چه روش‌هایی برای حرکت به سوی خداست.

سلام علیکم.

چهار روش رو تبیین کردند که دو روش رو تفصیلی‌تر به لحاظ اطلاع بیشتر امروزمون مطرح کردیم و دو روش رو مختصرتر گذشتیم.

اون دو روشی که تفصیلی بیان شد این بود که مسلک پسند عامه که مردم می‌پسندند، عرف مردم، پسند عرفی که خودش دو مسلک بود.

مسلکی که بر اساس اون نیازهای فطری و معرفت‌های فطری محقق میشه و مسلکی که بر اساس فطرت محجوبه رنگ گرفته محقق می‌شود.

عرض کردیم نقطه شروع ما در مسلک پسند عامه می‌تواند از اون نقاط فطری آغاز بشه و اون‌ها رو ما تو تربیتمون و نظام سلوکیمون می‌پذیریم.

رد نمی‌کنیم و دین هم رد نکرده و به کار گرفته هرچند هیچگاه در او متوقف نشده و بلکه فقط به عنوان نقطه آغاز دیده، نه مسیر حرکت بلکه نقطه آغاز حرکت.

مسیر حرکت رو در مسلک بعدی قرار داده‌اند.

اما نقطه‌های آغاز رو برای جذب قلوبی که هنوز ایمان نیاوردند یا جذب قلوبی که در مراتب ابتدایی ایمان هستند یا جذب قلوب برای کسی که تازه داره به مرتبه تمییز می‌رسه، تو این سه دسته از اینجا آغاز کردند و این رو ملاک قرار دادند.

پس تو نگاه برون دینی ما وقتی می‌خوایم اون حرکت اخلاقی دین رو مطرح بکنیم از این مسلک استفاده می‌کنیم و این رو به عنوان وجهه جذب برای اون‌ها قرار میدیم و این می‌تونه جذابیت داشته باشد.

هرچند که مسلک سوم و چهارم هرگاه درست تو قالب صحیح عرضه بشه، همون مسلک فطرتی‌ست که فعلیت پیدا کرده و رشد پیدا کرده و به نتیجه و نهایت رسیده.

لذا قطعاً مسلک سوم و چهارم مورد تأیید فطرت است.

یعنی فطرت‌ها رو به خودش جذب خواهد کرد که مطابق با همون گرایش‌های فطری‌ست.

پس دو مسلک اول رو که دیروز عرض کردیم که مسلکی که بر اساس فطرت است رو دیگران شروع می‌کنند تا ما رو بکشونند به فطرت محجوبه.

از این آغاز می‌کنند به او بکشند.

اما دین از این آغاز می‌کند تا به چی بکشد؟

پس تا بکشد به مرتبه سوم و چهارم.

پس آغاز حرکت‌ها عمدتاً از همون مسلک پسند عامه هست.

چه کسانی که شیطنت میخوان بکنند، چه کسانی که سعادت رو میخوان مطرح بکنند.

پس نقطه آغاز مشترک هست چون همه میخوان از یه جایی آغاز بکنند که اون بدیهیات و ارتكازات شخص بر او قرار گرفته و اقرار داره.

از اونجا میخوان این رو سوق بدن به حرکت.

پس این نقطه آغاز خوبی‌ست که نباید از دست داد.

تو مرتبه سوم، مسلک سوم بیان این بود که مسلک سوم مسلکی‌ست که خدای تبارک و تعالی برای آنچه که انسان رو می‌خواد جذب کنه به اون سعادتش راهی رو مطرح می‌کند که مردم او رو می‌پسندند.

بر اساس اون نظام محبت ذاتی که مردم به خودشون داشتند، خودشون رو دوست داشتند چون خودشون رو دوست داشتند آنچه که مربوط به کمال خودشون باشد هم دوست دارند.

آنچه که مربوط به بقای خودشون هم باشد دوست دارند.

لذا به دنبال این هستند که کجا باقی‌ترند، کجا کامل‌تر می‌مانند.

و چون دین الهی بیانش بر این است که "بل الآخرة خیرٌ وأبقى".

اگر تو دنبال اخیری، اگر دنبال بهترینی و اگر دنبال باقی‌ترینی "بل الآخرة خیرٌ وأبقى" که آخرت بهترین سلام علیکم و رحمة و باقی‌ترین است.

و چون آخرت بهترین و باقی‌ترین است با بیان اینکه خدا رو صادق می‌داند، اخبار می‌کند از یه حقیقتی می‌پذیرد.

چون می‌پذیرد دست برمی‌دارد از خیر عاجل به لحاظ خیر عاجل.

خیر عاجلی که الان است به لحاظ خیری که بعدها به لحاظ او محقق می‌شود.

عاجل اول با عين عاجل دوم با عله.

از خیر عاجله که عجله و الان هست و زود است به خیر عاجلی که مدتی بعد و اجل دارد و در اون موقع خواهد رسید از این به او دست برمی‌دارد.

وقتی از این به او دست برداشت در حقیقت رسیدن به او مطلوب ذاتشه.

به لحاظ محبت ذاتی‌شه.

چون خودش رو دوست داشته دنبال این بود که این رو ترک بکند.

الان نمی‌خورد، الان روزه می‌گیرد تا بهره‌مندی کامل‌تری رو در آخرت پیدا بکند.

البته چون خدا رو مستحق عبادت می‌داند و اطاعت می‌داند این کارو می‌کند، خدا رو قبول داره.

اما با اینکه خدا رو قبول دارد، خدا رو واسطه قرار می‌دهد تا به کمالاتش برسد.

یعنی خدا حد وسطی میشه برای رسیدن به کمالاتش.

کمالاتش رو می‌خواد، بقاش رو می‌خواد.

منتها می‌دونه این از راه دین محق-- خدا هم اینو تأیید کرده که انسان، اکثری انسان‌ها از این راه محقق می‌شوند.

یعنی آیات قرآن و دعوت تمام انبیا، دعوت تمام انبیا بر این اساس بوده که مردم رو سوق بدن به یه سعادت حقیقی، به یه حق حقیقی.

حق حقیقی چی هستش؟

سعادتی‌ست که برای اینها در انتظار است و صحیح هم هست و درست هم هست.

این مسلک سوم است.

لذا بنای مسلک سوم بر بی‌امیده، بر ثواب و عقاب است، بر نتایج است.

اینجا نتیجه اگه مطرح نباشد، این عبادت ممکن است محقق نباشد.

لذا حتی مستحب و ااا مکروهش هم نتیجه دارد.

فقط واجب و حرامش نیست که عبادت واجبه و عبادت حرامه نتیجه دارد؛ بلکه مستحب و مکروه هم چی داره؟

نتیجه داره.

این خب تا اینجا بحث رو دیروز عرض شد.

مسلک چهارمی که مسلک نبی خطمی و اختصاص به نبی گرامی اسلام دارد و قرآن کریم منادی اون است، علتش هم این است که اول علتشو عرض بکنیم.

مسلک که-- نبی گرامی اسلام هر مسلکی و هر روشی تابع اون افق معرفتی‌ست، سلام علیکم.

که اون دین دعوت کرده بهش.

اون افق معرفتی که دین اسلام و نبی گرامی اسلام دعوت کرده بهش، تعبیری که مرحوم علامه طباطبایی دارن البته جای باز شدن دارد ولیکن به سادگی الان می‌گذریم تا انشاالله اونجا مفصلا.

مرتبه همه انبیا، مرتبه وحدیت بوده با عرض عریضی که مرتبه واحدیت خودش داره و مراتب قوی که دارد.

لذا دعوت مردم برای کمال و لقای الهی به مرتبه وحدیت بوده.

تو مرتبه وحدیت کثرات مطرح است.

تو مرتبe وحدیت اسماء متعدد الهی مطرح‌اند.

یعنی انسان تخلق پیدا می‌کند به اسماء الهی در مرتبه وحدیت.

اما مرتبه احدیت، در اونجا همه کثرات مندک‌اند، همه کثرات منحل‌اند و حقیقت واحده‌ای‌ست که در اونجا حتی کثرت اسماء الهی رو باقی نمی‌گذارد.

این حالا مت-- بحث سنگینیه.

خیلی هم ما نمی‌خوایم دوش-- اما می‌خوایم بگیم تعبیری که مرحوم علامه در المیزان در جلد یک می‌کند این است که هر دینی معارفش، اخلاقش، حتی احکامش از اون مرتبه عمیقش نازل شده.

لذا دین اسلام احکامش، اخلاقش و عقایدش از مرتبه احدیت نازل شده و ادیان دیگه اخلاقشون، احکامشون و عقایدشون از مرتبه وحدیت نازل شده.

هر کدام از این‌ها سیر و کمالی رو که، هدفی رو که تعریف می‌کنند، مسیری که روشن می‌کنند متفاوت میشه.

این اصل مسئله در همین مقداری که میشه اینجا مطرح کرد این است که پس، سلام علیکم، سلوک انسان‌ها در مسیر اسلام و دین خطمی غایتش، نه ابتداش و وسطش، غایتش به سمت احدیت است.

به اون مرتبه دعوت شده‌اند.

لذا تعالیمش و احکامش و اخلاقش متناسب با او تبیین شده و تعریف شده.

لذا از ان-- از ابتدا انسان به سمت احدیت داره هدف‌گیری می‌کند هرچند خودش ابتداً متوجه تفصیلاً نباشد اما داره به اون سو.

ولی ادیان دیگه به سمت مرتبه وحدیت که این رو در رساله رساله توحیدیه ایشون، رساله توحیدیه، تو رسالت و ذات اونجا ایشون مطرح می‌کنند ولیکن مختص به پیغمبر گرامی اسلام.

حتی نبی مثل ابراهیم خلیل سلام الله علیه به این مرتبه دعوت نکرده و تقاضای این مرتبه را داشته از خدای تبارک و تعالی که "إنه في الآخرة لمن الصالحین".

این مرتبه سلوک در آخرت به او اعطا می‌شود چون تقاضاش رو داشت.

اما در دین خطمی دعوت امت به این رتبه شده.

حالا کی می‌رسد؟

چند نفر می‌رسند؟

تا کجا می‌رسند؟

اون یه بحث بعدی مسئله است.

اما دعوت به این رتبه است.

خب این بحث که چه اثری می‌گذاره، چه تفاوتی می‌کند، این مهمه.

یعنی ما ببینیم تو این مسلکی که مسلک چهارمه است، که مسلک محبت و عشق است، محبت شوق و وله است، مسلکی‌ست که همه حقیقت انسان با یک حقیقت گره می‌خورد.

اینگونه نیست که خدا رو حد وسط کند برای رسیدن به کمالاتش.

اینگونه نیستش که اطاعت از خدا می‌کند تا یه چیزی رو به دست بیاورد.

چون انسان تا اون جا که میره محبت نفس انسان است حتی ابن-- این محبت نفس ممدوحه دیگه.

ما محبت نفس مذموم داریم و محبت نفس ممدوح داریم.

محبت نفس مذموم یعنی اونجایی که انسان وقتی خودشو دوست داشته باشه هی سو-سقوط می‌کند، هی پایین میاد، خودشو حد می‌زند، در مقابل دیگران می‌بیند، در مقابل ااا در حقیقت تمام حقایق خودش خودخواهی می‌شود.

این محبت نفس مذموم خودخواهی.

اما محبت نفس ممدوح که حالا خودش یه بحث جالبی دارد.

اگر انشاالله تو بحث‌ها بعداً پیش آمد محبت نفس ممدوح حرکت انسانه.

از قید و تعین به سمت اطلاق و ارسال.

از قید و تعین، از محدودیت به سمت مطلق شدن.

وقتی انسان به سمت مطلق شدن میره با اینکه من او، من مطلق او داره تو وجود او محقق می‌شود ولی داره از قیود جدا می‌شود، از حدود جدا می‌شود.

بعد خلاف گفت که إنك من الصاغرین به شیطان خطاب شد که تو کوچک شدی با این یا إن الذين أجرموا در حقیقت چی؟

صغار عندالله.

این‌ها کوچک می‌شوند.

جرم انسان را خودخواهی‌ست که کوچک می‌کند، حد می‌زند.

اما اونجایی که انسان طاعت انجام میده از راه همین ثواب و به اصطلاح عقابی که درش مطرحه این انسان رو خودش رو می‌خواد، دنبال خود، خودش هست اما خود مطلقش رو می‌خواد.

پس اگر میگیم مسلک انبیا بر اساس محبت نفسه، این محبت نفس ممدوحه که انسان رو به سمت اطلاقش می‌برد.

به سمت اون غیر حد که اطلاق هر انسانی اینم تو پرانتز بگیم اینا دیگه معارف سخت داره میشه.

یه خرده از حد جلسه خارج میشه.

ب- بناس بر اون نکته در حقیقت ما اصرار-- اطلاق ارسال هر انسانی اون مرتبه مطلقش انسان کامله.

انسان کامل.

لذا مطلق.

ما داریم به سمت چی حرکت می‌کنیم؟

به سم-- حرکت ما در مرتبه اطلاقمون به سمت خود به اصطلاح مطلقمونه.

خود مطلق ما کیه؟

امام معصومه.

که این یه بحث زیبایی‌ست.

اونوقت از اونجا حرکت می‌کنیم به سمت خدا.

یعنی تا اونجا که داریم میریم محبت نفس هنوز مرکبه.

با اینکه محبت نفس داره ما رو به سمت خدا می‌برد اما محبت نفس مرکبه.

تا برسه انسان به خود مطلقش.

اگر رسید به اونجا، اون‌وقت مرکب میشه محبت، محبت الهی.

اگر مرکب شد محبت الهی، اون موقع دیگه محبت الهی برای خودش چیزی نمیخواد اینجا این شخص.

یعنی هیچ کاریش به خاطر اینکه نفعی بهش برسه، بهشتی پیدا کند یا در-- اگر میگه این کارو می‌کنم خدا گفته بکن، میگه چشم می‌کنم.

چرا؟

نه چون از آتش جهنم نجات پیدا می‌کنی، نه چون بهشت در قبال این برای تو داده می‌شود، بلکه چی؟

چون تو فرمودی من تو رو دوست دارم.

عشق تو در وجود من حاکم است.

محبت شما در وجود من شکل گرفته.

وقتی محبت الهی در وجود انسان شکل گرفت، میگه بکن عاشق این می‌شود.

میگه تو اظهار محبت می‌کنی و در عین حال عصیان او، عصیان با اظهار محبت معنا ندارد.

پس هر وقت تو وجود ما عصیان محقق می‌شود نشون میده هنوز مرکب ما محبت نفس است.

منتها کدوم محبت نفس تازه؟

اون محبت nefsi که با اینکه خدا فرموده بیا و این عصیان رو نکن، هنوز اون محبت نفس نازله، اون مضموم من رو غلبه داره در وجودم.

پس ما هنوز توی این مرتبه‌ایم.

وقتی که هنوز فکر گناه تو وجود ما لذت دارد و مبتلا می‌شویم تو این مرتبه اصحاب یمین هم نیستیم.

چون اصحاب یمین به مرتبه‌ای رسیدن که امر الهی که میاد براشون تو وجود این‌ها محقق می‌شود.

چون فرموده اگر این کارو بکنیم این نتیجه در قبال این وعده محقق می‌شود.

چون نتیجه رو می‌خواد به وعده، به ام-- به اون امر نای عمل می‌کند.

بله.

اینکه مطمئن در واقع تمام دوستانی که وقت فحشه‌ای انجام میدن- بله.

استغفار می‌کنن، یاد خدا می‌کنن و اصرار برش می‌کنند.

بله.

یعنی این کردن هم اصحاب یمینند؟

نه اینا اصحاب یمین مرتبه نازله.

اصحاب یمین دو مرتبه است.

اصحاب یمینی که به صورت مطلق میاد، اونا مرتبه عالی‌شونه.

اونا امر الهی که میاد اطاعت می‌کنند به خاطر اینکه می‌دونن او صادق است و خیر اون‌ها رو می‌خواد و چون خیر اون‌ها براشون مهمه است و دنبال اون محبت، محبت ذاتشون هستن.

هر جا که امر الهی میاد محققند.

اما اونجایی که امر الهی رو می‌بینن اما عصیان هم محقق می‌شود.

اینا اصحاب یمین مرتبه نازله‌اند.

مرتبه نازل یعنی چی؟

یعنی یه چیزهایی از درون خودشون دارن تصدیقاتی، یه علومی از درون خودشونه که لذت‌های دنیایی بوده که بردن.

یه اطلا-- به اصطلاح عظامات و تصدیقاتی هم از جانب خدا براشون آمده که خدا گفته این رها کن بیا، این کارو نکن یا این کارو بکن.

اونجایی که تخلف می‌کنه معلوم میشه اینو ترجیح داده بر او.

یعنی خود نازلش تر-ترجیح پیدا کرده بر خود عالیش.

با اینکه دو تاش محبت نفسه.

این محبت نفس ترجیح پیدا کرده بر این.[سرفه].

اصحاب یمینه.

ما یعنی اصحاب یمین خودمون فکر نکنیم ما نزدیک سابقونیم.

ما خلاصه خودم رو عرض می‌کنم.

ما اصحاب یمین مرتبه نازلیم.

یعنی مرز ما با کیه؟

اگه بخوایم مرز تعیین بکنیم، مرز ما با اهل عناده.

یعنی ما اهل عناد نیستیم.

این مرتبه رو داریم.

می‌تونیم بگیم خدایا واقعاً ما اهل عناد نیستیم.

چون اگر کاری هم می‌کنیم از روی چیه؟

اگر تخلف هم می‌کنیم از روی جهلمونه، از روی بیچارگیمونه.

نمی‌خوایم با تو سر جنگ نداریم.

ببینید این مرز خودش مهمه ها که این مرزو نگذاریم.

گاهی انسان کم‌کم، کم‌کم حال ایجاد میشه اول.

یعنی چی؟

یعنی یه جا می‌داند خدا گفته.

میگه عیب نداره حتی اگر او گفته باشد این کارو می‌کنم.

دیدید بعضی وقت‌ها آدم تو لجاجت میفته.

میگه من به این قائل نمیشم.

اینو قبول ندارم حتی اگر خدا گفته باشد.

یه جایی آدم ل-لجاجت می‌کنه دیگه.

نمیگه که حرفش نهایتش این است که خدا اینو نگفته یعنی منظورش اینه اما بلد نیست آدم گاهی.

میگه من یعنی به عقلم نمی‌رسه که خدا اینجوری بگه ها.

می‌خواد اینو بگه ها که عقل من میگه خدایی رو نمیگه.

اما منتها وقتی تو لجاجت آدم می‌افته میگه چی؟

میگه حتی اگر خدا گفته باشه من اینو قبول ندارم.

این آغاز مرتبه ل-- عناد است.

آغازشه.

یه حال یه لحظه‌ست میره.

اما این یه لحظه خیلی خطرناکه که همین زبا، بر زبان هم همین به اصطلاح کلام جاری بشود.

خب حالا اگر که ما به اون مرتبه م-- به اصطلاح، ااا، کلامی که مسلک چهارم است بخواهیم یه اشاره دیگری بکنیم این است که، بله.

این مطلبی که فرمودید آقا میشه گفت که اینا، اممم، باید گام به گام طی بشه؟

بله، اینا گام به گام طی میشه.

اول حتما- یعنی الزاما من باید این دو مسلک اول تا به مسلک- بله حتما باید- بعد جایی که فرمودید که بنای اسلام بر- بله دیگه.

منتها از ابتدا اون فطرتو که قرار داده، جذبه فطری رو که میخواد از اول اون آخر رو در نظر دارد.

دومی که میاد ثواب عقاب در اون حالتی که داره ثواب عقاب وعده میده، تو همونجا قرائنی رو قرار میده که دریچه به سمت اونور باز.

هر چند ممکنه تو این کسی که داره این مسیر الان، الان طی میکنه نبینه.

اما وقتی که میرسه به اون مرتبه بالاتر میبینه تمام این‌ها دعوت به اونجا بوده از اول.

لذا آیات اونجا، آیات اختصاصی داریم در مقابل دعوت مسلک چهارم.

اما تمام آیات مسلک سوم دعوت مسلک چهارمه.

یعنی اونوقت می‌بینید کسی که میرسه به اونجا همین آیاتی رو که اینجا مسلک سوم میگه، میبینه عه اینا همشون همون معانی مس-- چون بسته نبوده این‌ها.

دیوار نبودن.

مهمش اینه.

آخر نهایت کار نبوده.

فکر کنیم این آیات مربوط به این مسلکه و بقیه آیات مربوط به مسلک چهارمه.

نه.

همه قرآن مربوط به مسلک چهارمه.

اما برای اینکه این با حرکت به اونجا برسد، مرتبه، مرتبه این رو آورده در حد فهم این، این مرتبه رو این، این برداشت کرده.

اما همون لحظه دیگری که تو اون رتبه است همین آیه رو میبیند، اون مرتبه رو می‌یابد و از او بهره‌مند می‌شود.

لذا آیات قرآن این کشش، این مهمه که کی می‌تونه اینجوری صحبت بکند که "انا معاشر الانبیاء امرنا ان نكلم الناس على قدر عقولهم".

نه اینکه مطلب رو خراب می‌کنیم، نازل می‌کنیم، حد این می‌کنیم و دیگه.

نه.

یعنی این مطلب بدون اینکه چیزی ازش کاسته بشه، بدون اینکه چیزی ازش کاسته بشه در رتبه‌ای قرار می‌گیرد که دیگران هم می‌فهمند.

این مهمه.

کاسته نشده.

دقت می‌کنید؟

کاسته شد.

ما نمی‌تونیم مثلا من یه چیزی تو ذهنمه وقتی می‌خوام به زبان بیارم از ذهنم که اون مطلب مثلا هست تا به زبان بیاد کاسته می‌شه هی.

هی چون می‌خواد نازل بشه تن-- یه سری چیزاش از دست میره تا به مرتبه ظهور و بروز برسه.

اما اگر کسی این قدرت و سرعت درش باشد که می‌تواند کلام در دست او به تمام جوانبش احاطه دارد و معنا برای او به تمام جوانبش احاطه داشته باشد، می‌تواند به راحتی کلام رو به کار بگیرد برای مقصودش.

لذا هر ک-- هر قدر کسی عالم‌تر باشد به لحاظ اون نظام فکری و به لحاظ اون نظام لغتی که می‌خواد به کار بگیرد، چون اون لغت هم مهمه.

زبانی که می‌خواد به کار بگیرد که نزوله یا نوشتاری که می‌خواد بنویسد که این کتابت خودش یه علمه.

هر قدر کسی مسلط‌تر باشد معنا رو بهتر صورت می‌دهد.

معصومانه‌تر صورت می‌دهد.

حتی خواب هم از همین سنخه.

کسانی که ذهنشون در اختیارشونه، تو خواب وقتی خواب می‌بینن، اون معنا رو صورت معصومانه میدن.

لذا مفسر نمی‌خواد.

خوابشون عین وحیه.

خوابشون کاملا چیه؟

آشکاره.

"اني ارا في المنام اني ازبهک".

نمیگه این تعبیر می‌خواد.

میگه این چی هستش؟

میره سراغ دست بچه‌ش رو می‌گیره میره زنده‌ش بکنه.

با اینکه "اني ارا في المنام اني ازبهک".

ارا في المنام در خواب دیدم.

اما این خواب چون چیه؟

هیچ-- عین واقعه‌ی خواب دیدن او.

متن واقعه.

اونوقت نوع علمی که تو مسلک چهارم هست که محبت ذات الهی پیش میاد با نوع علمی که در مسلک سوم و دوم هست کاملا متفاوته.

تو مسلک دوم و سوم علم حسودیه.

علم حسودی که شد صدق و کذب بر داره.

می‌تونه صادق باشد، می‌تونه کاذب باشد.

می‌تونه به اصطلاح انجام بشه، می‌تونه انجام نشه.

اما مسلک چهارم کسی رسید علم شهودیه.

یعنی چی؟

یعنی حقیقت عالم رو متنشو می‌بیند.

وقتی متن شد این تخلف، این متن دیگه نمیشه بگیم صادقه یا کاذب.

چون وقتی که ما یه چیزی مفهومی از چیزی رو فهمیدیم میگیم این مفهوم با خارج تطابق داره یا ندارد.

درست فهمیدیم یا غلط فهمیدیم.

این میشه صدق و کذب.

اما اگر یه چیزی خود متن خارج رو انسان ببینه نه مفهومش رو، اینایی که ما می‌بینیم الان تو عالم همه چیه؟

با چشم و گوش و دست همه اینا صورت‌های این‌هاست.

مفاهیم این‌هاست.

ما شهودی شاید تنها چیزی که شهودی داریم و بهش اگر توجه بکنیم علممون به خودمونه.

علممون به خودمون، به ادراکات خودمون، به علم خودمون، علممون به علممون دیگه صورت نداره و الا اگه علم، علممون بخواد به صورت دیگری باشد، اونم باید به یه صورت یدک سرسر علم محقق نمی‌شد.

علممون به ذات خودمون صورت نداره.

یعنی من خودم چشمم رو هم بذارم تو یه حالتی که هیچ چیزی مرا مشغول نکند هم خودم رو می‌یابم که هستم.

این میشه علم بدون صورت.

نه قدم در اونجا مطرح است، نه رنگم مطرح است، نه چهره‌ام مطرحه.

اما می‌یابم که هستم.

این یافت شهودیه.

این اولین، اولین یافت شهودیه.

در حقیقت ساده‌ترین یافت شهودیه.

اونوقت علم کسی که تو رتبه‌ی چهارم قرار می‌گیره همش از سنخ شهودی می‌شود.

مفهوم‌ها نیست.

ما چون تصور نداریم اصلاً علم بدون مفهوم نمی‌تونیم برای خودمون در نظر بگیریم.

چون از اون ابتدای کودکی که رشد کردیم هرچی یاد گرفتیم مفاهیم اشیا بوده.

آتش در بیرون سوزنده است اما اون تصویری که من از آتش تو ذهنم دارم الان می‌سوزونه؟

نه.

اون آتش که نمی‌سوزونه که.

اون آتشی که تو ذهن منه صورت اون آتش بیرونی‌ست.

آب در بیرون در حقیقت چی هستش؟

سیراب کننده‌ست.

اما من تصور دریای آب شیرینم بکنم قطره‌ای از تشنگی من برطرف نمی‌شه، ذره‌ای‌ش برطرف نمی‌شه.

چون صورت آب است.

اما کسی که وجودش وقتی با عالم رابطه برقرار می‌کند، با اسماء الهی رابطه برقرار می‌کند، متن اسماء می‌شود.

متحد با اسماء می‌شود.

ظهور تام اسماء می‌شود.

این علم، علم شهودیه.

علم مسلک چهارم که مسلک محبت هست، اون نتیجه‌اش هم این است که هر حرکتی تو این مسلک، علمش علم شهودیه.

حالا اگر که شما بله.

[سخنگوی 1] استاد.

بله.

[سخنگوی 1] تو مسلک چهارم شده امکان بازگشت هم داره؟

اگر تو ابتدای مسلک چهارم حال ایجاد میشه.

در مسلک چهارم هم ابتداً چی ایجاد میشه؟

حال ایجاد می‌شود.

بله تا وقتی حاله امکان برگشت هست.

یعنی اون یک گاهی، گاهگاهی ایجاد می‌شود این شهود.

از ابتدا یکباره همیشه دائمی و تو همه جا نیست.

توی مرتبه‌ای و گاهی‌ست.

بعد کم‌کم این دائمی می‌شود.

اگر دائمی شد دیگه البته نه.

اما اونجایی که تا حاله چرا؟

تا حاله برگشت پذیره.

با اینکه چشیده.

لذا وقتی که سامری ازش موسی علیه‌السلام سؤال می‌کند که چرا این کارو کردی گوساله پرستی رو در بین قوم من در وقت میقات من رایج کردی؟

میگه [سخنگوی 1] [سخنگوی 2] بله.

[سخنگوی 2] بله.

قبضت.

قبضه من اثر الرسول.

من جبرئیل رو دیدم وقتی بر شما نازل می‌شد.

قبضت قبضه من اثر الرسول.

از این ارتباط من به اصطلاح تونستم چیزی رو بردارم که بتواند حیات بدهد به مثلاً مرتبه‌ای از حیات رو به اون طلای ذوب شده بدهد.

قبضت قبضه من اثر الرسول.

رسول یعنی جبرئیل.

از جای پای او تونستم دیدن جبرائیل یک حال شهودی‌ست.

حال حصولی نیست.

چون جبرائیل ملک مجرد است و ملک مجرد با چشم رؤیت نمی‌شود.

حتماً کسی که می‌بیند مرتبه‌ای از او به اصطلاح حضور و علم حضوری براش ایجاد شد.

یا خود به اصطلاح بلعمباء را در قرآن می‌فرماید آتینا و ما آیات من آیاتنا آتینا و آیات.

آیات‌مون رو به او دادیم.

وقتی خدا می‌فرماید که آتینا و یعنی این علم حضوریه.

لذا اگر میگن مستجاب الدعوه بوده و به اصطلاح دعاش مستجاب می‌شده به لحاظ این بوده که مرتبه‌ای از شهود رو داشته و این شهود سبب اون اجابت می‌شده.

لذا می‌بینید که با اینکه اونجوری بودش اما چی شد؟

ساقط شد.

چون این‌ها حال بود، این‌ها ملکه نبود.

پس میشه انسان تو مسلک چهارم ابتداش به صورت حال وارد بشه ولی از او دوباره خارج بشه.

لذا این تعبیر خلاصه امکان پذیره.

[سخنگوی 1] بله.

[سخنگوی 1] پس اینجوری کسی که به یه حالت شهودی موقتی دست پیدا کرده.

بله.

[سخنگوی 1] بیشتر از مرام عام ثبوت می‌کند.

اگر زمین بخوره البته.

ببینید دو نمونه‌ش رو اقلاً در قرآن با استناد بیان کرده.

چون کسی که تو قله‌ست اگر بیفته تا کسی که تو دامنه است، دامنه کوه بیفته، کدام بیشتر صدمه می‌بینه؟

کسی که تو قله‌ست.

لذا شیطان هم اونجا سرمایه‌گذاری‌ش قطعاً شدیدتره.

کسی که تو قله‌ست بیفته دیگه به این سادگی نجات پیدا نمی‌کنه.

لذا بلعمباءورا شد شقی اول و آخر.

و سامری شد لامصاس که در حقیقت به مریضی مبتلا شد.

نمی‌تونست با کسی ارتباط نه با کسی با او ارتباط بگیرد.

مطرود در بیابان‌ها شد که این عذاب دنیایی‌ش بود تازه.

این عذاب د-- سبب شرک شد در امتی که در حقیقت به توحید رسیده بود با اون همه معجزات این سبب شرک شد.

خب دیگه این لذا کسانی که تو هر جهت تو علم حصولی هم همین جوریه.

یعنی کسی که تو علم حصولی رشد کرده اگر ثبوتی براش محقق باشه غیر از کسی که همین علم رو نداشته.

چون علم حصولی هم یک حجت، حجت از پیش خدا، یک مرتبه کمال از پیش خدا، یک مرتبه یافت و شهود است عندالله.

لذا اگر کسی در روایت دارد هفتاد گناه از عامی آمرزیده می‌شه، یک گناه از عالم آمرزیده نمی‌شود.

چون این مربوط به چی هستش؟

این اتمام حجته.

او تو مرتبه شهود دیگه از این چی می‌شه؟

اعظم می‌شود.

حسرتش هم اشد می‌شود.

وقتی ساقط می‌شه حسرتش هم اشد می‌شود.

در به اصطلاح حسرت در مسلک چهارم یک به اصطلاح تعبیری مرحوم علامه دارد که انسان مفتور بر حب جمیل است.

لذا با حب جمیل که همون محبت نفسه آغاز می‌کند.

با حب جمیل، جمیل رو دوست دارد.

با حب جمیل آغاز می‌کند.

منتها وقتی که به جمیل کم‌کم عادت می‌کنه می‌یابد که اونوقت جمال علی الاطلاق از اینجا ظهور پیدا می‌کند که جمال علی الاطلاق دیگری‌ست که این‌ها همه ظهور اوست.

این‌ها همه در برابر او هیچ است.

در برابر او همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستی‌اش نام اصلی و اول فکر می‌کنه که این جمال است اون هم جمیل است.

یعنی اینو می‌بیند اونو بالاتر می‌بیند.

اما کم‌کم به جایی می‌رسد که می‌بیند فقط جمال و جمیل فقط اوست.

[سرفه] "والذین آمنوا أشد حباً لله، أشد حباً لله" حب‌های قبلی زمینه ایجاد می‌کنند که با مرکب محبت نفس برسند به اینجا که محبوب مطلقی که نه أشد است یعنی بیشتر از این‌ها.

نه، این أشدیت جا برای غیر دیگه نمی‌گذارد.

این حالا بیان دارد ذیل آیه حتماً رجوع بکنید.

همون بحث محبتی که عرض کردم تو المیزان هست ذیل همین آیه "والذین آمنوا أشد حباً لله" که در جلده همین یک است.

اینجا می‌فرماید که پس با جمال آغاز می‌شه.

بعد می‌یابد که عالم آثار اوست و آیات اوست.

همینجور "لا یزال یشتد هذا الحب" این حب شدت پیدا می‌کنه وقتی neben آثار اوست.

"والرسول" می‌یابد که رسول هم "من آثار اوست".

رسول یعنی پیغمبر هم که این‌ها رو بیان کرده "من آثاره وآیاتی كما ان العالم ایضا".

از اینجا پس این مسیر رو داره معروب می‌کند ها.

از اینجا آغاز می‌شه.

"آثاره وآیاته ولا یزال یشتد هذا الحب" این هی شدت پیدا می‌کند این حب از این که این اثر، اثر اوست.

اثر محبوب می‌بینه.

همینجور که این اثر رو می‌بینه دوست دارد که عقب-- دارد که مجنون وقتی که رفت بر-- به دیار لیلا، لیلی رفت چی کار کرد؟

"وقبل الجدار مثل جدارا" یعنی دیوار‌های خا-- به اصطلاح شهر محبوبش رو هم می‌بوسید.

اون موجوداتی هم که تو این شهر بودند همه رو اکرام می‌کرد چون محبوبش در اینجا بود.

این بوی محبوب رو ساریه در همه این‌ها حتی در دیوار اون شهر می‌دید.

ببینید این محبت آثارش این می‌شه.

آیات الهی رو چی می‌تازه اینجا اعتباریه، اونجا حقیقی می‌شه.

که حقیقت همه اشیا رو آیه می‌بیند.

وقتی اینجوری می‌بینه خیلی دوست دارد.

همه اشیا رو دوست دارد.

همه چیز رو محبت دارد.

کینه او در جایی‌ست که چیزی بخواهد مردم را از او دور کند.

از راه او مثل کفار.

نسبت به کفار و مشرکین کینه دارد.

اما نسبت به هیچ موجودی کینه ندارد.

این نگاه "یشتد هذا الحب ثم یشتد حتی ینقطع الیه من کل شی".

کم‌کم می‌بینه همه از آیات می‌رود به سمت او.

دیگه می‌بینه که چیزی اشباعش نمی‌کنه غیر از خود او.

یعنی کسی که اون جرعه شراب ناب رو بزنه دیگه شراب مشروب و مخلوط براش شیرینی ندارد.

کسی که یه شیرینی مثلاً خیلی قوی رو خورده باشد چیزهای کم شیرینی دیگه بهش شیرینی جلوه نمی‌کند.

اینم همینجور می‌شه.

کم‌کم از اینا می‌رفت سراغ او.

بعد یه دفعه او آنچنان دل او مزه می‌ده دیگه اون چیزی براش شیرین نیست.

"حتی ینقطع الیه من کل شی".

اونوقت اگر با هر چیزی مرتبطه چجوری مرتبطه؟

نه از این که می‌خواد از این برسه به او.

حالا یه جور دیگری مرتبطه.

أشد ارتباطنه.

اما به چه نحوی؟

چون او گفته مرتبط باش، مرتبط.

میگه همسر و فرزندتو دوست داشته باش.

خیلی-- الان محبتش بیشتره یا اون وقتی که از راه اینا می‌خواست برسه به او؟

الان که از اون ور برگشته میگه چون او گفته، چون أشد حبش بر اونه، او بگه فرزندتو دوست داشته باش، پدر و مادرتو دوست داشته باش، همسرتو دوست داشته باش، اینو دوست داشته-- حالا چون او می‌گه دوست دارد.

از اون خیلی تفاوت می‌کند ها.

نمی‌دونم می‌تونم بیان مسئله رو بکنم که حال و روز اونا.

لذا او شدت علاقه‌اش به بچه‌اش بیش از ماست.

چرا؟

نگیم که اونا دیگه نسبت به بچه‌شون و فرزندشون، به همسرشون بی‌تفاوتن.

نه، خیر.

أشد حباًاند اونا به اینا.

چون این دایره از-- او گفته دوست داشته باش.

حالا که او گفته دوست داشته باش این أشد حباانه.

با تمام وجود دوست دارد.

لذا این نگاه یه جور دیگری می‌شه به عالم.

انسان‌ها رو، مؤمنی رو این دوست دارد.

ایثاری که این می‌کند می‌بینید براش-- لذا "إنما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء".

من به خاطر اینکه شما رو بخوام از شما جزا بگیرم نیست.

از قبل اینکه خدمتی به شما بکنم یه چیزی خدا بهم بده نیست.

او گفته اکرام کن، اکرام می‌کنم.

ببین چقدر زیبا می‌شه.

درسته؟

با اینکه در حقیقت به این تعامین‌ها احتیاج داشتند با اینکه-- اما وقتی که خدا می‌گه، می‌گه میدم گرسنگی برام چیزی نیست.

تحملش آسان و ساده می‌شود.

با اینکه گرسنگی بدنه.

اما می‌گه در حقیقت شک-- باید بری جهاد.

می‌گه چشم.

یه موقع هست میرم جهاد می‌کنم، دفاع می‌کنم تا اگر شهید شدم وارد بهشت بشوم و امر خدا رو اطاعت کرده باشم به عنوان اینکه وعده داده باید برید جهاد.

اما یه موقع می‌گه خدا گفته جهاد کن، می‌گم چشم.

اصلاً دنبال اینکه چی می-- اینم همه اون چیزایی رو که دیگران میدن بهشون این داره.

أشدشم پیدا می‌کند.

نه بهشت نداشته باشد، نه جنت نداشته باشد، نه دنیا نداشته باشد.

همه اینا رو دارد.

اما این بالاتر رو دارد چون او فرموده.

این مسلک چهارم ببینید اینجوریه.

برای هیچ چیزی اثر قائل نیست.

مگر اینکه او فرموده باشد برو سراغش.

می‌گه میرم نه به عنوان اینکه این اثری دارد، به عنوان اینکه تو فرمودی.

نمی‌دونم القای نکته رو تونستم-- چقدر شیرین می‌شه این زندگی.

یک واحد تو وجود انسان حاکم است و هیچ کس-- حرکت او از اون ور به این وره.

دائماً نگاه می‌کند ببینه او چی داره در-- تعبیری که حالا نمی‌دونم آوردم یا نه، یه شعری در حقیقت ااا به اصطلاح از [سرفه] مرحوم خمشی بود.

نوشتم که اگر یادم بمونه مثلاً براتون بخونم.

اما حالا نمی‌دونم آوردم یا نه.

خیلی زیباست که اگر آدم با این نگاه به اصطلاح به مسائل نگاه بکنه اصلاً دیگه حال و رابطه دیگری می‌شه.

زندگیش یه رنگ و بوی دیگری پیدا می‌کند.

در ح-- حالا این شعر رو الان می‌ترسم وقت بگیره اما در عین حال این حالش این است که این شعر مثنوی یه جهت دیگه اون خیلی لطیف بود از جهت خودش.

اما حالا این [نفس عمیق] حالش این است که دائما بشنو از نی چون حکایت می‌کند.

از جدایی‌ها شکایت می‌کند.

کز نیستان تا مرا ق-- نیستان یعنی همونجا.

كما بدعناکم تعودون.

یعنی همونجایی که بودیم، اون رابطه.

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند، از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند.

از نفیرم یعنی از بس که من نالانم، بی‌قرارم.

می‌بینن که من بی‌قرارم.

نه گریه می‌کنم.

می‌بینن که مال اینجا نیستم.

بی‌قرارم.

من از جای دیگری اومدم.

اگر اینجا آمده‌م، به امر اوست.

اما دنبال او هستم.

سینه خواهم شرح‌شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق.

سینه‌ای که تکه تکه باشد از فراق.

ما چون نمی‌دونیم حقیقت عشقی که اینا می‌چشن چیه، شرح شرح سی-- بودن سینه.

مرحوم [نفس عمیق] انصاری همدانی وقتی که [نفس عمیق] اون مریض می‌شه و دکتر میاد ملاقات می‌کنه و بازجویی می‌کنه و بالاخره [نفس عمیق] آخرش به اون اطاق این عاشق ظاهرند.

یعنی همون عشق خینا فکر می‌کنم چون قلبش هم خلاصه چاک چاک شده.

یعنی همین سینه ظاهری هم تابع اون می‌شه.

می‌سوزد.

سینه خواهم شرح شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق.

هر کاری شرح درد اشتیاقه.

هر که او محجور ماند از اصل خویش باز جوید روزگاره وصل خویش.

منتها این محجوریتو بفهمه.

اگر این محجوریتو فهمید که از اصل خویش محجور مانده باز جوید روزگاره وصل خویش.

انسان وجودش یه آینه‌ست که هر روز باید این آینه رو چیکار بکنه؟

غبارروبی کنه که حالا این شد تو بحث‌های بعدی که مراقبه‌ست عرض خواهیم کرد.

که این هر روز این آینه رو غبارروبی کردن، این جلا پیدا کردن این اون رو نشون میده.

وجود ما آینه‌ست.

انقدر غبار گرفته اگر نمی‌بینیم تعبیری که سؤال کرده بودن مرحوم آقا محمد حسن الهی تباطبایی برادر علامه طباطبایی از استادشون میگه سؤال شد که آقا مثلاً شما چیکار کردید که می‌بینید؟

ایشون فرموده بود شما چیکار کردید که نمی‌بینید؟

اصل بر دیدنه.

یعنی اصل این آینه زلال است.

باید جلوه بده اون رو، نشون بده.

شما با خودتون چه کردید؟

چقدر غبار رو این آمده که چیزی دیده نمی‌شه.

لذا دارد که آینه هرچه جلا پیدا می‌کند، اون رو صافی‌تر نشون میده تا جایی می‌رسد که مرحوم قمشی اینجا می‌خواستم یه شعر بخونم که حالا یادم نیومد ولی مضمونشو میگم.

میگه وقتی امام حسین علیه السلام از اسب به زمین افتاد، اون آینه‌ی صاف، صاف، صاف، آینه هم شکست.

[نفس عمیق] دیگه دل هم باقی نماند که دلی باشه که بخواد دلبر رو نشون بده.

آینه‌ای باشه که بخواد اون رو جلوه بده.

دیگه دل هم باقی نماند.

آینه هم باقی نماند.

از اسب افتادن همانا، شکستن آینه همانا.

خیلی لطیفه.

اون فناء طاع میشه دیگه اونجا.

یعنی این مرتبه انسان رو می‌بره به اونجا.

این مسلکه دعوت کردن ما رو.

اونوقت داریم چقدر اینجا خاک بازی می‌کنیم.

چقدر حیفه که انسان تو این رتبه دعوت شده و این توانو بهش دادن و اینجا داره این خاک بازی رو می‌کند.

خب این بحثی که داشتیم می‌خواستیم خدمتتون عرض بکنیم که در [نفس عمیق] المیزان هم بحث رو آورده و در خود رساله ولایت هم آورده.

می‌فرماید که سالک مسلک سوم با تفاوتش با بقیه داره اینجا بیان که اشد حب رو پیدا می‌کردن.

من این جلسه رو قرار بود راجع به یه موضوع دیگری صحبت بکنیم.

اما این دو جلسه رو با هم یه جلسه شما حساب کنید.

موضوع این جلسه رو انشالله اگر شد ده دقیقه آخر یه بیانی می‌کنیم کفایت بکنه همون رو.

چون حیفم میاد که این بیان خوب تنقیح نشه که ما هدفمون در اخلاق کجاست.

اون غایتی که مقصد ماست کجاست تا این انگیزه برامون انشالله بیشتر ایجاد بشود.

می‌فرماید که این شدت پیدا می‌کند حبش.

یشتد حتی ينقطع عنه من کل شيء ولا يحب إلا ربه.

دیگه چیزی تو دلش مزه نمیده الا محبت خدا.

ولا يخضع قلبه إلا لوجهه.

فقط تا خواجه وجه او می‌شه.

هیچ قدرتی، هیچ چیزى-- سببی در عالم دل او را مشغول نمیکند.

گفتنش خیلی ساده‌ست.

ما از صبح که بلند می‌شیم همه اسباب دل‌مون رو پر کرده.

شب که می‌خوابیم خوابمون خواب دیدن محبت اسباب است.

برای ما خورشید روز ایجاد می‌کند و آب سیراب می‌کند.

برای ما اینه، این محبت اسبابه.

دقت می‌کنید؟

او از همه این‌ها عبور کرده فقط او رو.

لذا در هر جایی که نگاه می‌کند فقط اون رابطه رو می‌بیند.

ولا يقف عليه فإن هذا العبد لا يعسر بشيء ولا يقف على شيء وعنده شيء من الجمال والحسن.

به هیچ چیزی نمی‌رسه که او یه جمالی داشته باشد، یه حُسنی داشته باشد، یه کمالی داشته باشد.

إلا وجد أن ما عنده أنموذج يحکی ما عنده.

می‌یابد که اینم یه ظهور اونه.

هر چیزی رو که نگاه می‌کنه، می‌فهم-- اشتیاقش به او شدیدتر می‌شه.

می‌بینه اینم یه ظهوره، اونم یه ظهوره، اونم یه ظهوره، اونم یه جلوه‌ست، اونم یه جماله.

گم‌شدش رو تو همه این‌ها می‌جوئه اما در حقیقت دنبال یک چیزی‌ست که می‌فهمه اینا سیرش نمی‌کنه.

چون انسان حد یقف نداره.

یه جایی نیست که منتهای حرکتش باشد.

استعدادش نامتناهیه.

لذا اگر سیر شدیم به اشیا، این خ-- ضایع کردیم استعداد.

سرمایه رو نشناختیم.

بعد می‌فرماید که بله [دیالوگ خارجی].

برای اوست همه.

[دیالوگ خارجی].

هرچی هم که غیر داره همه مال اوست اینو می‌یابد.

[دیالوگ خارجی].

همه آیه‌اند [دیالوگ خارجی].

همه اینا حکایته.

همه اینا صورته.

چطور صورت آتش با آتش خیلی متفاوته.

او شهوده این صورت مفهومه.

آیه با ذوالآیه از مفهوم هم در حقیقت دورتره.

از صورت هم دورتره نسبت به حقیقت.

یعنی حتی صورت حقیقت هم نیست.

خیلی بحث جالبیه اگر کسی حالش رو پیدا بکند.

بله [دیالوگ خارجی].

بر وجود این [دیالوگ خارجی].

دیگه تو وجود این محبت آنچنان بر قلبش حاکم می‌شود و مستولی [دیالوگ خارجی].

این استیلا دائماً شدت پیدا می‌کند [دیالوگ خارجی].

نگاه به چیزی نمی‌کند.

نه از این باب نگاه می‌کند که از این به او منتقل شود.

نگاه به چیزی نمی‌کند چون می‌داند که این آیه اوست.

یعنی چون اول او رو می‌داند و می‌دونه این آیهشه نگاه به این می‌کنه.

و الا چشمش رو از هرچی غیر بسته.

نمیاد به غیر نگاه کنه تا به او برسد.

این حرکته از معلول به علته.

از پایین به بالاست.

نه.

این حرکتش از بالا به پایینه.

چون او را می‌یابد و می‌بیند هر چیزی رو که می‌داند آیه اوست نگاه می‌کند.

یعنی چی؟

تو وجود این دیگه وهم معنا ندارد چون وهم آیه او نیست.

دروغ معنا ندارد چون دروغ آیه او نیست.

اجب معنا ندارد چون اجب آیه او نیست.

تمام صفات رذیله تو وجود او یکباره برچیده می‌شود چون اصلاً هیچ برای اونا هیچ وجودی قائل نیست که نگاهی بخواد به اون‌ها بکنه و دل او رو بخواد مشغول بکنه.

هیچ غیری مطرح نیست که بخواد به خاطر او کاری انجام بده.

به هر چیزی که نگاه می‌کنه از اون منظر نگاه می‌کنه که آیه اوست.

چون او رو می‌دا-- می‌بیند و می‌یابد به این می‌نگرد.

این می‌شه در حقیقت موی.

لذا تعبیر بعضی زیباست.

عین الغضات در تمهیدات میگه، میگه دیدی که خدا قسم می‌خوره به شمس و قمر و به نفس و به این‌ها.

میگه اینا مثل، خیلی تعبیر لطیفیه، مثل معشوقی‌ست که قسم می‌خوره به مو و چشم و ابروی خودش.

قسم به چشم، قسم به ابرو، قسم به مو.

میگه شمس و قمر و نجوم و نفس و همه اینا که قسم خورده، روز و شب و همه اینا چقدر زیباست بیان.

اینا ظهورات معشوق‌اند.

خدا اگه قسم می‌خوره به غیر قسم نخورده که.

به غیر قسم نخورده برای ما.

اگه با این نگاه به قسم‌ها نگاه بکنیم چقدر زیبا می‌شه.

قسم خورده معشوقه به چیش؟

به چشم و ابروش، به ظهوراتش، به جلوه‌هاش، به خودش قسم خورده.

منتها در قالب این جلوه‌ش.

قسم‌های خدا اینجا خیلی زیباست.

ما نمی‌دونیم اینا چه عالمی داشتن، چه چیزی داشتن اینجوری می‌دیدن.

ما هم خلاصه داریم زندگی می‌کنیم، اونام زندگی می‌کردن.

[دیالوگ خارجی].

حبش [دیالوگ خارجی] می‌شود حالا [دیالوگ خارجی].

بعد [دیالوگ خارجی].

در این حالت ادراکش کاملاً مبدل شده.

یه نحو ادراک دیگه‌ست.

این ادراک دیگه ادراک علم اصولی نیست.

[دیالوگ خارجی].

چیزی رو نمی‌بینه مگر اینکه قبل از او، قبل از او یعنی اول خدا رو باید ببینه تا بعد اینا.

[دیالوگ خارجی].

یعنی غیر نمی‌بینه.

[دیالوگ خارجی].

غیر دیگه نیست.

هرچی که می‌بینه در حقیقت داره ظهور اونه.

بله.

استاد یه نگاه اول این بود که ما خوبی‌ها رو انجام بدیم چون خدا به ما دست دوز- بله اون مسلک سوم.

بله.

و یه نگاه دیگه این بود که ما خوبی‌ها رو انجام بدیم چون خدا این ویژگی‌ها رو داره و چون ما خدا رو دوست داریم می‌خوایم این ویژگی‌ها رو انجام بدیم.

و خصوصاً اگه انسان‌ها رو دوست داریم به خاطر اینه که خدا اون‌ها رو دوست داره.

این دو تا نگاه کدومش به-- راحت‌تره؟

یعنی اول تقدم و تأخر- خب معلومه.

عملیت.

بله معلومه که خب اول اون بلا-- برای عده‌ای خاص.

به اینا میگن مجذوب سالک.

یعنی اول جذب میشن بعد سلوک می‌کنند.

اینا یه دفعه اون سومi ایجاد می‌شه.

آخر چهارمی یعنی آخرین مرتبه.

عده‌ای خاص‌اند که اینا میگن مجذوب سالک.

یه دفعه تو یه جذبه‌ای قرار می‌گیرن، کشیده می‌شن تو اون مرتبه.

بله اون‌ها که کأنه در یک آن همه رو طی کردن رسیدن به او هست.

حالا چرا اون‌ها اینجوری می‌شوند؟

چگونه است؟

اصلاً ما خبری نداریم.

نمی‌دونیم.

گفته شده حرف‌هایی ولی اینا حرفه برا ما.

خبری نداریم.

ولی داریم.

همین‌قدر هست که مجذوب، ما عمدتاً سالک مجذوبیم.

یعنی اول سلوک می‌کنیم بعد جذبه اون مرتبه ایجاد می‌شود.

اما این سلوک باید هم اینجور باشد.

اما گاهگاهی مثلاً نقل می‌کنند مرحوم انصاری همدانی جزء طایفه همین مرحوم انصاری همدانی که تو گلزار شهدا دفن خیلی شخصیت بلند مرتبه‌ای بوده هنوز هم استمداد از به اصطلاح روح ایشون خیلی‌ها رو در حقیقت کمک‌کننده‌ست که خیلی هم اون سنگ قبری که هم روش نوشته شده عباراتشون "قَدَر تَهَلَّ مِن دارِ الغُرور".

نه، اون مال مرحوم آمیز جواد ملکیه که "قَدَر تَهَلَّ" که امام هم گفته اون در رعیان شب خیلی عبارت زیباست که در رعیان شب و اون فوان جو-جوانی جذبه بارقه جذبه او را در ربود و ادامه جمله که رو قبرشون هست خیلی که جذبه او رو سرگذشتشو گفتن.

جذب کرد برد تا آخر تو مرتبه توحید ولش نکرد.

لذا تیکه تیکه‌ش هم کرد از جهت وجودی.

حالا دیگه اون آ-- خیلی سوزاندش.

اون جذ-- مجذوب صالح خیلی سنگین و سخته.

حالا بحث ما نمی‌دونم چرا انقدره به اینجا کشیدش نباید هم می‌کشید.

"وَ تَسْقُطُ الأشياءُ عِنْدَهُ مِنْ حَیْزِ الاستقلال".

ف آخر حرف رو اول گفتیم.

یعنی آخرین مرتبه‌ای است که بخواهیم تو اخلاق یا تو اول گفتیم.

که دیگه بقیه اگر دارید این آخر غایت رو باید اول گفت تا انسان بقیه رو با همین تطبیق بده.

منتها نجوری بشه که چیز دیگه‌ای مزه نده.

بگیم دیگه ما آخر اینو میخوایم دیگه حاضر نیستیم به سختی‌های راه تن بدیم.

ما میخوایم مجذوب سالک بشیم.

نه این راه نداره.

لذا مرحوم علامه در همین اللآلی می‌فرماید که اون کسانی که با ریاضت جلو میرن ریاضت‌های به اصطلاح شاق که میرن اونا گاهی چهل روز یک سال ریاضت می‌کشن به یه چیزی برسن.

این بالاخره چهل روز یک سال مخالفت هوای نفس کرده.

اما کسی که تو طریق دین حرکت می‌کند، لحظه به لحظه می‌میرد و زنده می‌شود.

می‌میرد از اراده خودش.

یعنی مخالفت می‌کند هوای نفس خودش رو اراده خدا رو تابع میشه.

لحظه به لحظه می‌میرد.

این خیلی سخته.

این خیلی کماله که انسان لحظه به لحظه تابع باشد.

بله.

اینجا تو المیزان مسلک سوم، ها مسلک چهارمه ایشون.

حالا من اینجا که چهار مسلک گذاشتم تو المیزان نگاه به محتوا بکنید چون دو جا ایشون آورده دو جا مسئله رو عرض کردم دو جا- مسلک چهارم هست.

عرض کردم دو جای مسئله رو آورده این چهار مسلک رو اون اسم‌هاشو من گذاشتم.

شما تو المیزان که رجوع می‌کنید یه جا سه مسلک رو بیان کرده.

مسلک سوم میشه در اینجا.

یه جایی در حقیقت اصلاً گفته مسلک اول اینه.

یعنی بیان‌ها رو اینجا نگاه به محتوا بکنید.

به ت-- به شماره‌ها.

بعد اینجا می‌فرماید که هذا-- علمش اصلاً یه جور دیگری می‌شود.

این نگاه "وَ كَذلِكَ العَمَل".

علمش از جهتی و عملش از جهت دیگری که اینجا ادامه میده که تو عملش "فَإِذَا كَانَ لا يُحِبُّ إلاَّ لِلهِ فَلاَ يُرِيدُ فِي عَمَلِهِ شَيْئاً إلاَّ لِلهِ".

عملش هم همینجوری می‌شود.

"لاَ يطلُبُ، وَ لاَ يَقصُدُ، وَ لاَ يرجو، وَ لاَ يَخافُ، وَ لاَ يَختارُ، وَ لاَ يَتْرُكُ، وَ لاَ يَيْأَسُ، وَ لاَ يَستَوْهِشُ، وَ لاَ يَرْضَى".

رضاش، وحشتش، خوفش، امیدش.

همه این‌ها چی میشه؟

تابع اون در حقیقت رؤیتشه دیگه.

تابع اون دیدشه.

اصلاً دیگه با، با بقیه متفاوته.

از هیچ چیزی نمی‌ترسه.

چون چیزی در مقابل حق نمی‌بینه.

او عزت مطلقه است.

خدا رحمت کند امام خمینی [خنده] گفت تا به حال از چیزی نترسیدم.

نتر-- خیلی حرف سنگینیه.

تا به حال از چیزی نترسیدم.

می-- حتی اون موقعی که اینا ما رو گرفتن و میبردن اونا می‌ترسیدن من بهشون دلداری می‌دادم که خبری نیست.

گرفتن دارن می‌برن امام رو.

امام به مأمورا دلداری نه چیزی نیست نترسید.

ترس نداره که.

یعنی این خلاصه یکی از-- اون آقای آقا روح‌الله شابادی حفظه الله زنده است.

ایشون، ایشون نقل می‌کرد من از خودشون شنیدم.

می‌گفت توی نجف که با امام بودیم این به اصطلاح چیزای برق هستش که زمینی می‌ذارن فشار قوی رو تبدیل کنن به فشار ضعیف یا متوسط.

می‌ذارن تو چیزای برق اتاقک‌ها هستن.

یه اتاقک‌های ترانس‌های قوی که توی اتاقک‌های بزرگه که دیوار داره و در داره و اینا.

می‌گفت یکی از این‌ها یهو ترکید.

ترکیدن این‌ها اتصالی که می‌کنه یه صدای مهیب-- من دیدم صداشو از دور شنیدم.

خیلی وحشتناک بوده.

این ترکید وقتی که ترکید این ما با امام یه خرده از این شاید مثلاً یه بیست سی قدم از این فاصله گرفته بودیم دور شده بودیم از این چیز پشتمون به این بود.

گفت همه ما ناخودآگاه بدن‌هامون برگشت که ببینیم.

یعنی یه حالت اصلاً عکس‌العمل غریزی بدنه.

دست آدمم نیست.

یه صدای اینجوری.

گفت اصلاً امام کأنه هیچ صدایی تو عالم با این شدت و که می‌گفت تا پونصد متر شیشه ها هم شکسته بود.

یعنی تا پونصد متر شیشه‌هایی که همه نزدیک بود شیشه ها موج انفجار شک-- اما اصلاً گفت امام تکون نخورد تو این مسئله.

خب این آنچنان در این نظام روحی رسوخ اون جذب هست که تو بدن هم سرایت می‌کند.

بدن هم تابع میشه.

بدن هم تو اون مرتبه اونجایی که بدن هم تابع بشه البته دیگه اون خیلی کماله.

چون خیلی‌ها نظام روحشون میره ولی بدن طول می‌کشه.

اما اون کسی که بدن بره دیگه او خیلی عظیمه.

ادامه داره دیگه حالا یه شعری هم ایشون میاره که "رَوَتْ بِى أَحَادِيثَ الغَرَامِ سَبَاوَةً".

میگه اون میگیم ما تو روایت مثلاً عن جابر عن خلاصه مثلاً چی عن چی راویان رو میگیم.

اینم روایت رو داره از چی میاره؟

این شاعر داره میگه دل شکسته من روایت می‌کند از مثلاً باد صبا شکا-- درا-- به اصطلاح روایت می‌کند از باغ‌ها، از وادی غزا در نجف، از اونجایی که محبوبش بوده.

عن ربوع نجد از خلاصه بلندی‌های نجد.

عن الدمع از اشک.

عن عینی الغری از چشم زخمی من.

یعنی یکی یکی راویا رو داره نقل می‌کنه.

اینا راویاشن.

عن عینی الغری، عن الجوى از سوز عشق، عن الهُزْع عن قلبی الجریه از چشم زخمی این‌ها رو صفت با قلب مجروح عن الوجد بأن غرامي و الهوى این عشق و سوز و این دلدادگی من غرامي و الهوى غرام و شدت عشق و هوی قد تهالفا این به اصطلاح روایتش اون‌ها راویاش بودن روایتش میگه چیه؟

میگه این‌ها با هم هم قسم شدن که علی تلفی حتی وسد فی لهدی تا منو بکشن.

یعنی فنا.

همه این‌ها با هم چی شدن؟

هم قسم شدن با هم.

این راوی‌ها رو نقد می‌کنه و میگه عشق و این سوز و این در هم همه هم قسم شدن با هم تا منو بکشن.

خیلی این حرفا سنگینه ها.

راسته‌ها.

اقلاً مفهومش رو آدم قبول کنه.

انشاالله بعد که همین مفهومش کم کم به جد میگه این حال اون کسی‌ست که مسلک چهارم رو داره طی می‌کنه.

اونم داره طی می‌کند.

اونی که حالا به نهایتش می‌رسه تازه غیر از این است.

این حال کسی‌ست که مسلک چهارم رو داره طی می‌کند.

خب دلم می‌خواست از الولایه هم یه چند تا نکته براتون بخونم.

حتی دلم می‌خواست که خلاصه از زیارت مناجات عارفین هم براتون بخونم.

خدا رحمت کند این جعفر آقاى مجتهدی رو که تو مشهد دفنه.

هر کسی می‌رفت دیدن ایشون مخصوصا اگه طلبه‌ای می‌رفت می‌گفت این مناجات العارفین رو بخون.

وقتی مناجات العارفین رو براش می‌خوندن به پهنای صورتش اشک می‌ریخت.

یه حال عجیبی.

خلاصه واقعاً آدم احساس می‌کرد که مناجات العارفین رو داره الان با همون نجوی با خدا مشاهدتا داره انجام میده.

ما مفهومش رو دادیم اما اینجا حتما دوستان مناجات محبین رو تو این باب ببینن.

بسم الله الرحمن الرحیم.

الهی من ذی الذی ذاق حلاوة محبتک فراق منک بعدها کسی چشیده باشه شما رو و بخواد به دیگری محبت بورزه و عشق ورزه.

و من ذی الذی أنس بقربک فابتغی عنک هباء.

اگر این‌ها رو چشیده باشه که قرب تو رو مأنوس شده باشه رو به چیز دیگری نمی‌کنه.

الهی فاجعلنا من من استفيته لقربک دعای خدایا مرا از اونا قرار بده و ولایتک و أخلصته لوددک و محبتک منو از اونا قرار بده که خالصشون کردی فقط برای محبت خودت و دوستی خودت.

مرتبه چهارم، مسلک چهارم.

محبت خاص تو هیچ چیز دیگه تو دلشون جا نداشته باشه.

و شوقته إلى لقائک و رزیتہ بغزائک.

دنباله داره این رو خلاصه حتما دوستان ببینن همش زیباست.

یه خط هم از مناجات العارفین می‌خونم.

دلم نمیاد که همین مقدار هم ما وارد نشیم.

الهی بسم الله الرحمن الرحیم.

الهی قصرت الألسن عن بلوغ صنائک.

اینجا در مقام خلاصه حالا گفت و گویی با او بر میان.

ببین گفت و گوی شخصی که اینجوری هست گفت و گوش هم متفاوته.

حالا همین که دارم می‌خونم یاد بیاره مثل مرحوم جعفر آقاى مجتهدی رو که اینا رو که می‌دیدند قصرت الألسن عن بلوغ صنائک تعارف نمی‌کرد.

كما يليق بجلالک.

زبان من و لیاقت تو؟

کجا این زبان و اگر به ما اجازه نداده بودی ما زبانمون رو می‌بریدیم که بخواد اسم تو رو ببره.

تو مناجات الزائرین.

این اصلا جای شما اجازه دادی اسمتو ما ببریم.

این اجازه دادن شما که ما اسمتو ببریم این اصلا به ما هیچ مح-- چون شما گفتی اسم می‌بریم.

زبان ما به لیاقت ذکر شما.

بعد همینجوری ادامه میده.

الهی فاجعلنا من الذین ترسخت خدایا ما رو قرار بده از کسانی که ترسخت رسوخ کرده.

رسوخ یعنی دیگه ریشه‌دار شده.

أشجار الشوق إليك فی حدائق صدورهم.

شوق به تو درختان ریشه‌داری شده در وجودشون.

نه نهال بی‌قرار باشد درخت ریشه‌دار است در فی حدائق صدورهم دل‌های این‌ها باغ‌های وجودی شماست.

ظهورات اسماعی.

حدائق صدورهم یعنی اینا اسما تو دل، تو دل‌های این‌ها درخت‌های ریشه‌داره.

چیزی غیر از شما نمی‌بینن و غیر از اسماعت نمی‌بینن.

فی حدائق صدورهم و أخذت لوعة محبتک بمجامع قلوبهم با تمام جمعیت قلبشون محبت تو رو چشیدند.

نه گوشه قلبشون، نه گاهی، نه لحظه‌ای، نه آنی.

با تمام مجمع قلبشون و مجامع قلبشون و جمعیت قلبشون محبت تو رو چشیدند.

فهم إلى أوكار الأفكار يعوون.

اینا تو تنهاییاشون به وکر، وکر لانه است.

تو اون وکر لانه افکار که میرن پناه به تو دارند.

تو دامن تواند.

يعوون یعنی تو دامن تواند.

يعوون.

فهم إلى أوكار الأفكار يعوون.

پناه به تو می‌برن تو هر لحظه‌ای.

پناه می‌برن یعنی تو دامن تواند.

اونجان.

فهم إلى أوكار الأفكار يعوون.

و فی رياض القرب والمكاشفة يرعون.

اینا چراگاهشون کجاست؟

رياض القرب والمكاشفة است.

يرعون چریدنه.

چریدن رها می‌کنند یه کسی رو توی چراگاه میگه چریدن این‌ها، این در غت بودن این‌ها، این لحظه لحظه زندگی این‌ها فی رياض القرب والمكاشفة است دیگه حالا انشاالله.

و من هیاض المحبه.

از حوضه‌های محبت به کأس الملاطفه یکرعون.

با جام لطف تو محبت رو می‌چشد.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

اللهم صل على محمد وآل محمد.

آقا اینا خارج از خلاصه بحث شما می‌شه ولی خب بالاخره همین هم گاهی برای یه بالاخره گاه‌گاه یادم خوبه که بالاخره به نواز دل آدم و این‌ها هم همین مقدار.

ولی خب تو اون راستا قرار نمی‌گیره.

انشاالله بعداً جبران می‌کنیم.

استاد.

بله.

ممکنه کسی مثلاً تو مسلک اول و یا مسلک اول و سوم بعضی از موارد رو داشته باشه.

یعنی اینکه کامل نشه یه نفر تو یه مسلک خاص قرار بگیره.

یا مثلاً همون ابتدای مسلک چهارم باشه، مسلک سوم شه.

شرط مسلک هم با هم فرق داره.

بله امکان داره که تو مسلک سوم باشد هنوز تمام هم براش نشده اما گاهی حالی براش تو مسلک چهارم پیش بیاد امکان-- اینجوری که تو مسلک سوم رو داره طی می‌کنه به نهایتش، تمامش هم نرسیده اما گاهی برای او حالی از مسلک چهارم ایجاد بشه.

امکان‌پذیره.

بله.

مثلاً نکته‌ای که فرق می‌کنه مثلاً نسبت به محبت فرزند.

بله.

اینا مثلاً به جایی می‌رسن که محبت فرزندشون هم به خاطر خداست.

یعنی اون محبت درونی که اصلاً بر همه وجود داره اونو از بین برده.

أشد می‌شه اون.

أشد می‌شه.

درونشون می‌شه وکر او، لانه او فقط.

از اونجا اونوقت همه چی پخش می‌شه.

درسته؟

أشد می‌شه محبت این.

یعنی این‌ها نسبت به فرزندشون بی‌تفاوت نیستن.

أشد تفاوت هم دارن.

لذا محبت این‌ها حقیقت محبت به فرزند رو این‌ها دارن.

شدید‌ترین محبت رو این‌ها دارن.

این‌ها چون یه موقع هست من فرزندو چی می‌بینم؟

فرزند خودم می‌بینم.

به مقداری که به فرزند خودم می‌بینم همون علاقه دارم.

یه موقع هست او رو چی می‌بینم؟

آیه ای از آیات الهی می‌بینم که خواسته من دوسش داشته باشم اصلاً.

ویژه دوسش داشته باشم نسبت به بقیه چیزا.

این محبتی که او این رو قرار داده اینجوری وقتی از این راه می‌بینه، ببینه خود این رو او قرار داده.

این محبت رو او قرار داده.

فرزند رو او قرار داده.

این محبت به فرزند رو هم او قرار داده.

می‌گه ویژه هم کرده تو بین بقیه که اینو اینجوری بیشتر از بقیه از اول.

می‌فهمه او قرار داده.

این شدت محبته.

أشد می‌شه.

لذا انسان کامل محبتش أشد از بقیه است تو همه چی.

بلکه باید بگیم حقیقت حیات رو در دنیا رو، حقیقت لذت در دنیا رو اونا استفه می‌کنن.

نظر الی المخلوق اینه به نظر.

بله او دیگه نگاه تو حدیث معراج أولئک الذین ينظرون نظک الی المخلوقی بنظری الیه.

نگاه به عالم می‌کنن از چشم من.

خدا می‌فرما در حدیث معراج.

از چشم من به عالم نگاه می‌کنند.

از چشم من همه چیزو می‌بینن دیگه.

دیگه چشم خودشون در اونجا چی شده؟

با قرب نافله و قرب فرائض و قرب نوافل هرکدام از این‌ها چشم او شده چی؟

اونجا در حقیقت فبی در قرب فرائض.

فبی یسمع.

و بی یبصر.

با من می‌بیند.

تعبیر در روایت در قرب فرائض.

یه موقع می‌کن تو سمع الذي يسمع به.

تو قرب نوافل.

من گوش او می‌شم که باهاش می‌شنود.

این حد او محفوظ، معصومه در حدش.

اما یه موقع فبی یسمع.

با من می‌شنود.

دیگه این حدش شکسته شده.

خیلی تعبیرات البته جای خودش دقیقه.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.

اللهم صل على محمد وآل محمد.

من با چون برسم دیر می‌شه.

فردا اگر انشاالله بود فردا رو بعدش جایی قول ندادم.

هستم اینجا اگر دوستان بعدش سوالی داشتن انشاالله در خدمتتون هستم.

ببخشید.

هستش که آنجا رو اعلام می‌کنیم.

بله هستش دیگه.

منو نباید بگه باشه.

منو نباید بگه باشه.

فردا اینجا نماز هم نیست.

دیگه نماز هم می‌خونیم و انشاالله.

انشاالله.

افتخار هست.

میفتخرم همه دعوت هستن منزل خودمون.

التماس دعا از دوستان.

ببخشید.

[صدای محیط]