یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بخش ۱ از ۸
آغاز ورود به منازل اخلاقی و بحث نیاز
آنچه در این مجلس در پی تبیین آنیم، سرآغاز گام نهادن در وادی ژرف و پرمسئولیت اخلاق است؛ تأملی در چگونگی منازلی که سالک الی الله در مسیر تربیت نفس و سلوک اخلاقی ناگزیر از طی آنهاست و اینکه این سفر پرمخاطره از کدام نقطه آغاز میشود. نخستین منزلی که بزرگان اخلاق و عرفان برای این حرکت عظیم روحانی ترسیم کردهاند و بر آن به مثابهٔ سنگ بنای سلوک تأکید ورزیدهاند، بحث «نیاز» است. اما نه نیاز به خودی خود، بلکه آنچه در این میان اصالت دارد و همچون موتور محرکهٔ وجود آدمی عمل میکند، «ادراک نیاز» و «احساس نیاز» است.
اگر درنگ کنیم و در حرکات و سکنات عالم به دیدهٔ تأمل بنگریم، این بحث خود را به مثابهٔ کلیدی برای فهم اسرار هستی و نظام تربیتی آشکار میسازد. انسانی که در این حقیقت ژرف بیندیشد، خواهد توانست نظام اخلاقی و تربیتیای را که برای خویشتن، برای خانواده، برای پرورش کودکان، در بستر اجتماع، در سیر و سلوک الی الله و در تمامی شئون حیات مادی و معنوی خویش جاری میسازد، بر این بنیاد استوار کند. این بحث در تمامی این عرصهها مصداق دارد و میتواند چراغ راه فهم باشد. سخن از نیاز و ادراک آن است.
در این نگاه ژرف، حقیقت نیاز و به ویژه ادراک آن، یگانه علت و سرچشمهٔ تمامی حرکتهای ارادی در انسان و حتی حیوان به شمار میرود. آنجا که نیاز احساس نشود و فقدان ادراک نیاز حاکم گردد، این فقدان، علت تامهٔ سکون و سکوت و خاموشی حرکت است. به بیان دیگر، هر آنجا که از انسان حرکتی سر نمیزند، همان جایی است که ادراک نیاز در او خفته یا غایب بوده است. اگر انسان صبحگاهان از خانه خویش پای به بیرون مینهد و به سوی مقصدی روان میشود، پیش از آن، احساس نیازی در اعماق وجودش جوانه زده و آن احساس، او را به حرکت واداشته است. هر گامی که برمیدارد، هر تصمیمی که میگیرد، متفرع بر همان ادراک اولیهٔ نیاز است. این قاعده، منحصر به انسان نیست. حیوان نیز که در مرتبهٔ خود فاعلی مختار است، در تمامی حرکتهای اختیاریاش، مدار و محور اصلیاش همان نیاز و ادراک نیاز است. اگر ما نیاز را ادراک نکنیم، هیچ حرکتی از ما سر نخواهد زد؛ گویی وجودمان در سکونی محض فرو میرود.
از همین روست که میبینیم علائم و نشانههای نیاز از بسیطترین و سادهترین مراتب حیات آغاز میشود. کودکی که پا به عرصهٔ وجود مینهد، نخستین ادراکش از این جهان مادی، ادراک نیاز است. مرحوم علامه طباطبایی، آن حکیم الهی و مفسر بزرگ، رحمتالله علیه، تعبیری بس لطیف و دقیق دارند که اولین علم فطری بشر، ادراک نیاز است. کودک، به محض آنکه از عالم رحم به دنیای فراخ گام مینهد، احساس میکند که میخواهد نفس بکشد؛ احتیاجی سوزان به تنفس دارد. زیرا تا پیش از آن، اکسیژن حیاتبخش از طریق ناف به او میرسید و در آن عالم محصور، نیازی به نفس کشیدن نبود. اما همین که پردهٔ رحم کنار میرود و نوزاد با هوای این جهان روبهرو میشود، نفس کشیدن نخستین ضرورت حیاتی او میگردد؛ ضرورتی که از آب و غذا برای بقای لحظهایاش حیاتیتر است. تا نفس نباشد و اکسیژن به خون نرسد، غذا نیز به کار نخواهد آمد. این حیات است که ابتدا خود را با نفس کشیدن تثبیت میکند و سپس برای بقای خود، غذا را طلب میکند. نخستین ادراک فطری بشر، که همزمان با تولد رخ مینماید، همین احساس نیاز است. این احساس نیاز، نوزاد را به گریه وامیدارد. گریهٔ کودک، چیزی جز اظهار نیاز نیست. پس ادراک نیاز، به دنبال خود، اظهار نیاز را میآورد. و به دنبال اظهار نیاز، رفع نیاز قرار دارد؛ یعنی تلاش برای یافتن رافع نیاز و برقراری ارتباط با آن. هر نیازی، انسان را به اظهار نیاز وامیدارد و او را با رافع نیاز مرتبط میسازد. پس نیاز، عین رابطه است. اصل نیاز، اصل ارتباط است. و از آنجا که انسان در نهایت ضعف خود، توان رفع نیاز را بهطور مستقل ندارد، این ارتباط حتماً با «غیر» محقق میشود. پس ارتباط شکل میگیرد. اما این «غیر» در نگاه اولیه و سطحی است. آنگاه که بحث لطیفتر و عمیقتر میشود، این «غیر» از میان برمیخیزد و دیگر غیریتی در کار نیست؛ بلکه این وجود مقید و محدود است که در ارتباط خود با وجود مطلق، رابطه برقرار میکند. آن مطلق، همان حقیقت هستی است، همان حقیقت وجود که مقام فعل الهی و مقام مشیت بالغهٔ اوست؛ مقامی که همهٔ ظهورات و تعینات از آن نشأت گرفتهاند.
اگر بخواهیم مطلب را تا اینجا جمعبندی کنیم، بهطور مقدماتی تبیین شد که هیچ حرکتی در نظام ارادی انسان و حیوان قابل تصور نیست، مگر اینکه پیشاپیش آن، ادراک نیاز و احساس نیاز صورت گرفته باشد. ممکن است نیازها به ضروری و غیرضروری تقسیم شوند. ممکن است نیازها به کاذب و واقعی منقسم گردند. ممکن است نیازها برای انسان تضاد ایجاد کنند و او ناگزیر از انتخاب یکی و ترک دیگری شود. همهٔ اینها ممکن و متصور است. اما اصل اولی و قانون تخلفناپذیر این است که هیچ حرکت ارادیای بدون ادراک نیاز امکانپذیر نیست. حتماً و قطعاً هر حرکتی متفرع بر ادراک و احساس نیاز است و پس از آن رخ میدهد.
اگر احساس نیاز نبود، چه روی میداد؟ اگر در انسان و حیوان این شعلهٔ درونیِ ادراک نیاز خاموش میماند، چه پیش میآمد؟ هیچ حرکتی محقق نمیشد؛ حتی بسیطترین و سادهترین حرکتهای ارادی که برای رفع گرسنگی و تشنگی است. اگر علم به گرسنگی و تشنگی در وجود انسان احساس نمیشد، کدام قدم برای رفع آن برداشته میشد؟ بله، ممکن است انسانهای عاقل و بالغ، پس از رسیدن به مراتبی از تعقل و تفکر، به این نتیجه برسند که غذا برای بقای بدن ضروری است و آب مایهٔ حیات، و به حکم عقل قدم بردارند تا بخورند و از مرگ برهند. اما در دوران کودکی، در این همه نظامی که هنوز آن تعقل و تفکر پیچیده در کار نیست، راه ارتباط با رافع نیاز و برداشتن نیاز، فقط و فقط همین علم ادراکی و احساس فطری است.
حرکت تکوینی و نقش ادراک نیاز
همین احساس علم است؛ همین ادراک نیاز است که انسان را، حتی پیش از آنکه مرتبهای عالی از تفکر در او شکل گرفته باشد، با همان اندیشهٔ ابتدایی و اولیهاش به سوی رفع نیاز به حرکت درمیآورد. اگر این ادراک نبود، اگر این علم نبود و نیاز احساس نمیشد، آنگاه بنگرید که این همه تلاش و کوشش، این همه نزاع و همکاری، این همه جمعشدنها و پراکندهگشتنها، همه و همه برای چیست؟ برای رفع نیاز است. همکاریها برای رفع نیاز است، چراکه این خود حرکتی است به سوی مقصود؛ انسانی که این همه اجتماع تشکیل میدهد و این همه همکاری میکند، برای رفع نیاز خویش دست به چنین حرکتی میزند. و از آن سو، این همه نزاع و جدال که صورت میگیرد نیز برای رفع نیاز است. نزاعها و همکاریها، جمعشدنها و جداگشتنها، همه و همه برای چیست؟ برای رفع نیاز. اگر این احساس نیاز نبود، حتی اگر خودِ نیاز در باطن وجود میداشت اما ادراکش در کار نبود، این حرکتها بدینگونه صورت نمیبست و نسلِ اکثر انسانها به سوی فنا و نابودی و هلاکت پیش میرفت.
از این روست که خدای تبارک و تعالی نظامی را در تکوین چیده است که پیش از آنکه در نظام تشریع، دینی برای انسان بیان کند، همان نظام تکوین پاسخگوی بقای حیات او باشد. خودِ این احساس علم، خودِ این نظام تکوینِ وجودِ انسان است که او را به حرکت وامیدارد و به سوی رفع نیازش میراند. این، سیر و سلوک تکوینی است: نیاز، احساس نیاز، و به دنبال آن حرکت برای رفع نیاز، سپس ارتباط با رافع نیاز و در نهایت رفع نیاز. دقت کنید که این سیر و سلوک تکوینی است.
در این نظام تکوینی، پیش از آنکه اندیشههای پیچیده و مرکّب در انسان شکل بگیرد، تعبیری که در روایات آمده چنین است: هنگامی که انسان به دنیا میآید، گریههای کودک در نخستین ماههای زندگیاش، رابطه با رافع نیاز است. گریه و خندهٔ کودک در آن چهار ماه نخست — که هنوز وسایط را نمیشناسد و اجابتها برایش آشکار نیست — فقط و فقط اظهار نیاز است به رافع نیاز. از این رو تعبیر روایت این است که گریه و خندهٔ او شهادت بر توحید است؛ چراکه این سیر و سلوک تکوینی است و او بیهیچ واسطهای با خدا رابطه برقرار میکند.
در چهار ماه دوم، وسایط را میبیند، اما این وسایط را در حدّ واسطه میبیند. با آنکه کثرات را مشاهده میکند، همه را به عنوان یک واسطه مینگرد. لذا تعبیر روایت این است که این، شهادت بر رسالت است. این شهادت بر توحید و شهادت بر رسالت، همان نظام تشریع را که بعدها بیان خواهد شد، در نظام تکوین زمینهسازی میکند و تحقق سیر تکوینیاش را برای انسانها فراهم میآورد. این نگاه را مرحوم امام خمینی و نیز مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان چنین تفسیر و بیان کردهاند.
پس تا این جای بحث، روشن شد که نیاز، حقیقتی است که آغاز حرکت با آن رقم میخورد. نخستین مرتبهٔ حیات، همان جایی است که احساس نیاز در انسان واقع میشود؛ نخستین علم فطری و نخستین مرتبهٔ ارتباط. این بود آنچه تا اینجا بیان شد.
اگر کسی بگوید که در رحِم نیز ادراک نیاز هست، مانعی ندارد و نقض کلام ما نیست. ما از جایی آغاز کردیم که مسلّم و مورد قبول همه است. اگر نظام علمی این را تثبیت کند که در دوران جنینی هم ادراک نیاز و احساس نیاز وجود دارد، توسعهٔ بحث به آنجا نیز ممکن است. اما تعبیری که در قرآن نسبت به آدم علیهالسلام آمده، چنین است:
«إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ * وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ» <span class="ayah-ref">(طه/۱۱۸-۱۱۹)</span>
</p>
این آیات شریفه اشاره به آن دارد که در بهشت، نیازهای اولیهای چون گرسنگی، تشنگی، برهنگی و گرمازدگی برای آدم وجود ندارد. این بدان معناست که احساس نیاز، خود محصول هبوط به این جهان مادی و محدودیتهای آن است. در آن عالم، غنا و بینیازی حاکم بود و رنج نیاز نبود. اما در این جهان، نیاز است که موتور حرکت و سلوک انسان به سوی کمال میشود.
در بهشت، نه گرسنگی به تو روی میآورد و نه برهنگی؛ نه تشنگی بر تو چیره میشود و نه سوزش آفتاب. این وعدهای است که در آن، خوردن و آشامیدن هست، اما نه از سرِ نیاز، که از سرِ لذت و کمال. این حقیقت، ریشه در پیوند عالم دنیا با مراتب وجودی انسان دارد؛ پیوندی که تا زمانی که آدمی در این خاکدان به سر میبرد، چنین است که هر لذتی با ادراک فقدانی همراه است و هر سیرابیای، از پیِ تشنگی میآید. اما چون از این عالم بیرون رود و به بهشت درآید، خوردن نه برای رفع گرسنگی، که برای تجربهای دیگر است؛ سیراب شدن نه بر پایهٔ ادراک تشنگی، که بر اساس فیضی بیپایان. در بهشت، ادراک فقدان نیست، که اگر بود، بهشت نیز چون دنیا میشد؛ جایی که لذت در آن با رنج آمیخته است و کمال با نقصان. در آنجا فقط لذت است، اما نه لذتی که از سرِ رفع نیاز برخیزد، که این خودْ نیازمندِ فقدان است. این بحث را ژرفایی است شگرف که چرا در بهشت، حتی ادراک مرتبهٔ خویش نیز از بهشتیان گرفته میشود. پیش از ورود، در مراحل محاسبه، این ادراک هست؛ اما چون پرده برافتد و بهشت آشکار شود، دیگر نه از فقدان خبری است و نه از ادراک آن. ارتباط با حق تعالی برقرار است، اما آغاز این ارتباط با ادراک نیاز بود و انجامش بینیاز از آن.
این معنا را میتوان به دوران جنینی تشبیه کرد، هرچند از تشبیه ابا دارم و این سخن را با تردید بر زبان میرانم. در روایتی نیامده که انسان با یقین چنین بگوید، اما اگر مدرکی متقن یافت شود، شاید بتوان گفت که کودک در نظام جنینی نیز احساس گرسنگی ندارد. این، البته باید با نظام علمی هماهنگ شود تا ببینیم تحلیلها در این مسئله به کجا میرسد.
اما آنچه در بهشت برای آدم علیهالسلام رخ داد، سیر شدن بود؛ سیر شدنی که میتواند تنظیری باشد برای آن نظامی که در بهشت بر او وارد شد. اگر این تحلیل درست باشد، ورود به عالم دنیا آغاز احساس نیاز است. درست است که جنین نیز نیاز دارد و تغذیه میشود و اکسیژن از مادر میگیرد، اما بودنِ نیاز غیر از احساس نیاز است. نیاز در حقیقت، هیچگاه از انسان و از موجودات جدا نمیشود:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» <span class="ayah-ref">(فاطر/۱۵)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شما همه نیازمند به خدایید و تنها خداوند است که بینیاز و ستوده است.
این «انسان» هر جا که باشد، این خصوصیتِ اوست، نه خصوصیت بشر که تنها در دنیا باشد. اگر انسان «فُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ» است، در بهشت نیز «فَقیراً إِلَى اللَّهِ» است؛ بلکه آنجا حقیقت فقر آشکار میشود. اما چگونه میشود که در بهشت ادراک این نیاز نباشد، اما خود نیاز ممکن باشد؟ این بحث جای تأمل بیشتری دارد و به مباحث اعتقادیتر میانجامد. ما اینجا در مقام بیان حرکت سلوکی هستیم و میگوییم سیر تکوینیِ سلوک، با همین معنایی است که در همهٔ حیوانات و انسان، بدون اینکه توجه دینی هم داشته باشد، در نظام تکوینیاش در حال تحقق است. اگر این ادراک تکوینی نبود، حقیقت وجودی این انسان و حیوان به خطر میافتاد. از این رو میبینی حیوان تا مرز کشته شدن برای غذای خود کوشش میکند؛ تا مرز کشته شدن برای دفاع از فرزندانش تلاش میکند. این نیاز اوست. این نیاز را ادراک کرده و تا پای جان میرود. انسان نیز تا مرز کشته شدن در راه رفع نیازهایش پیش میرود؛ این همه جنگها و لشکرکشیها عمدتاً برای توسعهٔ رفاه و اشباع نیازها صورت میگیرد.
اما تا پای سلوک و حرکت و نیاز و اشباع نیاز و ادراک نیاز پیش میآید، جای پای شیطان هم دیده میشود. تا بحث سلوکی میشود، تا حقیقت بحث به سمت کمال راه پیدا میکند، شیطان نیز همانجا حاضر است. در مقام حیوان، ادراک وهمی به معنای مقابل واقعی — نه ادراک وهمی مقابل عقلی — راه ندارد. ادراک کذب و دروغ در حیوان راه ندارد و اگر هم در جایی قابل تحلیل باشد، بحث زیبایی دارد که جای خودش است. اما در انسان، ادراک وهمی و دروغ امکانپذیر است. نیاز کاذب در انسان امکانپذیر است. کسی نگوید که گرگ درندگیاش چنان است که میتواند یک گوسفند را بخورد اما دهها گوسفند را لتوپار میکند تا یکی را بخورد. این نیاز دیگری است در حیثیت صبایی او که آن نیاز باعث درندگی میشود و آن خصوصیت درندگی را باید اشباع کند. برای او، آن نیاز واقعی است، نه نیاز کاذب. اما در انسان وقتی میخواهد حرکتی را انجام دهد، هم نیاز واقعی دارد و هم نیاز کاذب. شیطان به دنبال جایگزین کردن نیاز کاذب است. منتها از ابتدا نیاز کاذب را نمیآورد. ابتدا کاری که انجام میدهد این است که — گفته شد — هر نیازی حرکت دادن انسان به سمت رافع نیاز است.
انسان، فرزندِ انسان، نیازمندترین موجودات در میان فرزندان موجودات است. چون هر نیازی ارتباط با رافع نیاز است، با خداست. هر نیازی رابطه با خداست. هر قدر موجودی کمال بیشتری برایش متوقع و منتظر باشد، باید نیازش بیشتر باشد تا ارتباط با رافع نیاز و خدا برای او بیشتر امکانپذیر باشد. موجودی که نیاز کمتری دارد، یعنی حرکتش به سوی خدا محدودتر است. دقت کنید اینها همه کلیدهایی است که جای باز شدن دارد و روایات و آیات بر آن دلالت دارد، اما ما با اختصار و به صورت عنوان از آنها عبور میکنیم.
فرزند انسان نیازمندترین است. در نظام تکوین — بدون نظام تشریع، اکنون در نظام تکوین سخن میگوییم — نیازمندترین است، چون باید از نقطهای آغاز کند که نیاز همهٔ عالم را با خودش داشته باشد. چون این انسان میخواهد خلیفهٔ خدا باشد، بعداً در نظام تشریع. لذا نیاز وجودیاش باید از همه شدیدتر باشد و ادراک نیازش نیز باید از همه شدیدتر باشد. ببینید که یک موجود حیوانِ زنده، حداکثر نیازش تفکر روزانهاش به نیازی است که دارد. اگر به فردا و پسفردا توجه دارد، غریزی است؛ مثل مورچه، مثل بعضی از حیوانات که جمع و ذخیره میکنند برای فصل دیگر. این یک غریزه است، ادراک نیاز نیست. این کار به صورت غریزی انجام میشود. اما انسان اینگونه نیست. غریزهاش نیست. فکر میکند، تصور میکند، تصدیق میکند. وقتی تصدیق کرد، برای او شوق ایجاد میشود. وقتی شوق ایجاد شد، اراده میکند و انجام میدهد که ذخیرهسازی کند، پسانداز کند برای آیندهٔ خودش. این یک نگاه برآمده از ادراک است.
اگر انسان در نیاز، شدیدترین نیاز را دارد و در ادراک نیاز، شدیدترین ادراک را، حرکتش به سمت رافع نیاز نیز شدیدترین حرکت است. هر قدر شدت نیاز بیشتر احساس شود — فردی شدت نیاز را بیشتر احساس کند، یا در نیازی شدت نیاز را بیشتر ادراک کند — سرعت حرکت او در رفع نیاز بیشتر میشود و موانع کوچکتر میشوند. یعنی هر قدر نیازی برای انسان ضروریتر و لازمتر و شدیدتر باشد — ضروریتر به معنای مستحبات و فضائل نیست، بلکه به عنوان ضرورت ذاتش به آن نگاه میکند — سرعت حرکت انسان بیشتر میشود و موانع سر راهش نیز کوچکتر میشود. آن مانعی که برای یک کار ساده و نیاز ساده ممکن بود مانع بزرگی باشد و انسان را منصرف کند، اگر نیاز ضروری شود، انسان حاضر است تا پای جان بایستد و جانش را بدهد تا آن نیاز برآورده شود. چون احساس ضرورت میکند تا جایی که میارزد کشته شود تا آن نیاز برطرف گردد.
این نوع نگاه را باید بعداً با نگاه سلوکی تطبیق کنیم. بحث نیاز با این نگاه، موتور حرکت انسان است. ادراک نیاز، اصلاً موتور حرکت انسان است. البته خود این احساس نیاز گاهی سلبی است و گاهی اثباتی. اینها بحث دارد. گاهی انسان میفهمد نیازش جدا شدن از چیزی است و گاهی نیازش پیوستن به چیزی. این هم دو نوع نگاه در نیاز است. گاهی نیاز انسان سلبی است؛ مثلاً از گرگ فرار میکند، چون گرگ را قاتل خود میبیند. این نیاز به گریز، او را به حرکت وامیدارد، همانگونه که نیاز به وصال، او را به سوی مطلوب میکشاند. هر دو، روی یک حقیقتِ واحد ایستادهاند: فقر ذاتی انسان به سوی غنیِ حمید.
گاه نیاز آدمی نه از جنس طلب و پیوستن، که از جنس گریز و رهیدن است؛ گریز از نقص، از آسیب، از هر آنچه بقا یا کمال او را تهدید میکند. این همان نیاز سلبی است که فطرت را به فرار از نقص و خطر وا میدارد. انسان ناگهان خود را در معرض تهدیدی میبیند و تمام وجودش، بیهیچ درنگی، برای دور شدن از آن خطر به تلاطم درمیآید. این نیز یک نیاز است، درست همانگونه که شوق به کمال، نیازی ایجابی است. در شوق به کمال، انسان فقدان چیزی را در عمق جان خویش احساس میکند؛ گویی خلأیی او را میآزارد و برای پیوستن به آن گمشده، برای به چنگ آوردنش، به حرکت درمیآید. هر دو نیازند؛ یکی برای گسستن و جدا شدن، و دیگری برای پیوستن و متصل گشتن. هر دو نیز موتور محرک وجود آدمیاند. تفاوت تنها در جهت حرکت است، وگرنه حقیقت نیاز در هر دو یکسان است و از یک سرچشمه میجوشد.
پرسش و پاسخ: آغاز ادراک نیاز در کودک
و اینک، اگر پرسشی در میان باشد، فرصتی است برای تأمل و تنفسی دوباره در هوای معنا.
این پرسش مطرح میشود که ادراک نیاز در کودک چگونه جوانه میزند؟ آیا میتوان آن را از سنخ تفکر دانست؟ پاسخ آن است که در سنین بسیار پایین، یعنی تا دو یا سه سالگی، به نظر نمیرسد تفکر به معنای مصطلح و منطقی آن در کودک وجود داشته باشد. آنچه در این مرحله رخ مینماید، صورتهایی از ادراک است که به غریزه نزدیکاند، اما عین غریزه نیستند. این صورتهای اولیه، طلایهداران حرکت ادراکی کودکاند؛ تفکراتی بسیط و ابتدایی که از همان لحظات نخستین حیات شکل میگیرند و راه خود را به سوی پیچیدگی میگشایند. به همین دلیل است که عکسالعملها یکسان و قالبی نیستند. درست است که اغلب کودکان با گریه جهان را درمییابند و پاسخ میدهند، اما این گریه دائمی و یکنواخت نمیماند. رفتهرفته این پاسخها شکل میگیرند، بسط مییابند و از دامن تنگ غریزه فاصله میگیرند. در اوایل، ادراک کودک بسیار به غریزه نزدیک است، اما نمیتوان گفت که تماماً غریزی است؛ گویی نوری کمسو در پسِ پردهٔ غریزه در حال تابیدن است.
تعبیر فلسفی این حقیقت آن است که نخستین صورتی که انسان ادراک میکند، حتی صورت گرسنگی، تشنگی یا احتیاج به تنفس ــ همان نیازی که او را به گریه وا میدارد ــ او را به عالم تجرد مثالی وارد میکند. انسان با همان ادراک اولیهٔ نیاز، حتی پیش از آنکه نیازش برطرف شود، به مرتبهای از تجرد دست مییابد. چرا که ادراک، علم است و علم، آدمی را از بند ماده رها ساخته و به عالم تجرد راه میدهد. حیوان نیز مرتبهای از این ادراکات اختیاری را دارد، هرچند غریزه در حیوان از ابتدا قویتر و رفتارها شبیهتر به یکدیگر است. اما در کودک انسان، آغاز با غریزه است، ولی او در غریزه نمیماند. حرکتها کمکم اختیاری و ارادی و فکری میشوند و مسیر کمال را میپیمایند.
پرسش و پاسخ: فکر، مزاحم توحید یا تسهیلکنندهٔ آن؟
پرسش دیگری سر بر میآورد: اگر در ابتدای راه، پیش از آنکه فکر پیچیده و درهم تنیده شود، ادراک توحیدی وجود دارد و فکر همچون حجابی مزاحم توحید است، پس چگونه است که اکنون در دوران کمال، باید با فکر به توحید رسید؟ آیا این فکر همچنان مزاحم نیست و حجاب نمیشود؟
باید این اصل را مسلّم گرفت که هر نظام، هر قوه و هر توانی که خدای تبارک و تعالی در وجود عالم قرار داده است ــ نه فقط در وجود انسان ــ در ذات خود تسهیلکنندهٔ حرکت انسان به سمت توحید است. هر آنچه در وجود انسان نهاده شده، از بدن مادی گرفته تا فکر و عقل مجرد، همه و همه قوای وجودیای هستند که برای حرکت به سوی توحید آفریده شدهاند. حتی شیطان را نیز اگر در این نظام کلان بنگریم، در نهایت وسیلهای است برای همین مقصود. این را باید به عنوان یک اصل مسلم و خدشهناپذیر پذیرفت: تمام این نظام برای حرکت انسان به سمت توحید طراحی شده است و اگر هر یک از این اجزا نبود، حرکت به سمت توحید دچار اختلال و کاستی میشد.
اما شیطان در هر یک از این قوا تصرف میکند و آن را در مقابل توحید به کار میگیرد. هر یک از این قوا شمشیری است دو لبه. میتواند انسان را به سوی رفع موانع حرکت به سمت توحید سوق دهد و حجابها را بدرد، و میتواند او را به سوی کثرت و ظلمت و سرگردانی بکشاند. فکر نیز یکی از همین قواست. هرگز چنین نیست که ذات فکر، حرکت به سمت کثرت و دوری از حق باشد. آیات فراوانی در قرآن کریم هست که انسان را به تفکر فرا میخواند تا او را به سمت توحید سوق دهد. این تفکر حتی علم حصولی را نیز شامل میشود. فکر، که همان علم حصولی است، میتواند حرکت انسان به سمت توحید را رقم بزند. اساساً حرکتهای انسان با همین مقدمات و مؤدّات حصولی آغاز میشود. درست است که مبدأ این حرکت، علم حضوری و شهود باطنی است، اما رشد و کمال آن با همین علوم حصولی محقق میشود. علم به علم است که کمال نیاز را محقق میکند. نیاز انسان با علم حضوری آغاز میشود، اما با علم حصولی تطمیم و تکمیل میگردد. علم به علم است که انسان را در این مسیر به پیش میبرد و او را از منزل نقص به مقام کمال رهنمون میشود.
نیاز و حب ذات
اگر این نیاز و ادراک نیاز را به حب ذات بازگردانیم، باید گفت حب ذات نیز خود بیانی از یک نیاز بنیادین است. انسان هنگامی که ذات خود را دوست دارد، در حقیقت نیازی را در عمق وجود خویش احساس میکند. حب ذات مبتنی بر نیاز است. درست است که حب ذات یک علم اولی و حضوری است، اما پس از آن است که انسان ذات خود را مییابد و بقای آن را نیازمند میشود. حب ذات را حتی به جمادات نیز میتوان نسبت داد. اگر حب ذات را عام بدانیم، این بحث گستردهتر و عمیقتر میشود. اما آنچه بهراستی سبب حرکت میشود، نیاز است. حب ذات اگر به ادراک نیاز منجر شود، حرکت در آن ایجاد میشود. بحث ما از آنجا آغاز شد که حرکت چگونه از دل سکون پدید میآید.
حب ذات خود بیانی از نیاز است؛ اشباع نیازی است نسبت به آن ادراک نیاز. هنگامی که ادراک نیاز حاصل میشود، انسان نخست باید ذات خود را در مقابل ذات دیگری تمیز دهد تا حب ذات او را به خواستن بقا وادارد. این ادراک خواستن بقای ذات، متفرع بر ادراک حقیقت ذات و نیاز ذات به بقاست. انسان در حقیقت به دنبال بقای ذات خویش است. هرچند حب ذات سرایت دارد و تنها در حیوان و انسان و گیاه نیست، بلکه در جمادات نیز به تناسب مرتبهٔ وجودیشان جاری است. یک جماد نیز در برابر واپاشی و فروپاشی مقاومت میکند. جاذبهای که میان مولکولهای یک شیء وجود دارد و آن را به صورت مادهای واحد نگاه میدارد و از فروپاشی آن جلوگیری میکند، همان حب ذات در مرتبهٔ جماد است. اگر کسی آن مبنای عمیق را بپذیرد که عشق و حب در سراسر عالم ساری و جاری است، بحث بسیار ساده میشود؛ عالم حیات دارد و شعور دارد، اما در مرتبهٔ خودش و به زبان خاموش خویش.
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» <span class="ayah-ref">(اسراء/۴۴)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیز نیست مگر آنکه او را همراه با ستایش تسبیح میگوید، ولی شما تسبیح آنها را درنمییابید.
تسبیح را شما نمیفهمید، اما او دارد. این تسبیح، همان بیان نیاز و شوق ذاتی موجودات به سوی کمال مطلق است. پس اگر تمام روابط و حرکتهای انسان بر اساس نیاز باشد، چه حرکتهای فردی و چه حرکتهای اجتماعی، همه بر اساس نیاز محقق میشوند. حرکتهای اجتماعی نیز بر اساس نیاز شکل میگیرند. انسان چون نیازمند است و برخی از نیازهایش جز با اجتماع برطرف نمیشود، با اجتماع ارتباط برقرار میکند. این ارتباط با اجتماعات مختلف و افراد مختلف، خواه حیوان باشد، خواه انسان، خواه گیاه، همه بر مبنای نیاز است.
تمام اینها برای رفع نیاز است. زراعت میکنم؛ این خود نوعی ارتباط با نباتات است تا نیاز خویش را برطرف سازم. با حیوانات نیز چنین میکنم و با انسانها نیز، تا نیازم برآورده شود. پس ارتباطاتی که ایجاد میشود، چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، برای رفع نیاز است. حتی ازدواج و فرزندآوری نیز برای رفع نیازی عمیق در نهاد انسان است. هرچه این نیاز دقیقتر دیده شود و مراتب وجود انسان درستتر شناخته گردد، تضایفات و تعارضات میان نیازها نیز قابل حلتر و فهمیدنیتر خواهد بود.
گاه آدمی چنان در هیاهوی تن فرو میرود و چنان مجذوب کالبد خویش میگردد که گویی جز این جسم خاکی چیزی نیست. در این حالت، تمام همّ و غمّ او در удовлетворِ نیازهای بدن خلاصه میشود. در بدایت امر، انسان نخست همین نیازهای بدنی را درمییابد؛ گرسنگی و تشنگی را حس میکند و برای رفع آنها به تکاپو میافتد. اما باید نیک دانست که خداوند حکیم این نیازهای بدنی را حجاب و پردهای در مسیر شناخت قرار نداده است، بلکه آنها همچون دری هستند که روح باید از آن عبور کند و با حقیقتی فراتر از ماده ارتباط برقرار نماید.
در این میان، نکتهای لطیف نهفته است و آن اینکه ادراک نیاز، خود در ناحیهٔ تن نیست. آری، منشأ گرسنگی و تشنگی در جسم است، اما شعور به این گرسنگی، درک آن و علم به آن، پدیدهای مادی و جسمانی نیست. همینکه ادراک حاصل میشود، علم پدید میآید و این خود نحوهای از تجرد است؛ پرتوی از عالم معنا که حتی در حیوان نیز وجود دارد. هرچه انسان درستتر شناخته شود و مراتب وجودیاش دقیقتر دیده شود، احساس نیاز با این نگاه، عمیقتر و گستردهتر میگردد. اما اگر انسان را تنها در حد همین بدن بشناسیم، احساس نیاز نیز تنها به بدن محدود میشود. در این صورت، تعارضات و کشمکشها صرفاً بر اساس نیازِ تنها پدید میآید؛ میان این تن با تنهای دیگر، میان این بدن با بدنهای دیگر. از اینروست که نزاعها بر سر آب و نان و بر اساس نیاز ابدان شکل میگیرد. این بدن خوراکی را میخواهد، آن بدن نیز همان را میطلبد. نزاع بر سر رفع نیاز بدنی و بر سر یک شیء واحد صورت میگیرد. اگر آن شیء به اندازهٔ دو نفر نباشد، دعوا درمیگیرد. و حتی اگر به اندازهٔ دو نفر هم باشد، یکی میخواهد آن را برای خود نگه دارد، زیرا نمیداند فردا چه پیش خواهد آمد و تا چه اندازه سیر خواهد شد. برخی حیوانات شکار میکنند و میخورند، سپس آنچه باقی میماند طعمهٔ حیواناتی دیگر میشود که صبورانه منتظرند تا اینان سیر شوند و تهماندهٔ طعمه، روزیِ آنان گردد.
در این نگاه محدود، اگر شناخت انسان تنها به بدن خلاصه شود، تعارضات و ادراک نیازها همه در ناحیهٔ تن محقق میشود. اما اگر انسان دریابد که تنها بدن نیست و مراتبی از وجود دارد، ادراک نیازها و تنازعها و تعاملها فراتر از این مرتبه تحقق مییابد. یعنی هم تعاملها در نظام وجودی خود او، میان نظام بدنی و نظام مثالی و نظام عقلیاش، اولویتبندی میشود. اگر نزاعی درونی پیش آید، معلوم میگردد کدام یک مقدم است. اگر گرسنگی انسان به حد مرگ برسد، از باب ضرورت، محظورات برداشته میشود. در مقتضای ضرورت که نیاز ضروری بدن و بقای شخص در میان است، آنچه ممنوع بوده نیز حلال میشود. خوردن مردار برای انسانی که گرسنه است و راه دیگری برای نجات جان خویش ندارد، حلال میگردد. نیاز ضروری بدن، مباحکننده است. آنچه در نظام مثالی و عقلی حرام بوده، در این نزاع درونی، اولویتبندی میشود و این اولویتبندی حتماً نیازمند دین و دستور دین است. تشخیص اینکه کدام یک مقدم است، گاه حکم دین ارشاد به حکم عقل است و گاه حکمی فراتر از دسترس عقلِ محدود بشری.
انسان گرسنه میشود و حکم تن این است که سیر شود. اما ممکن است گرسنگی به حد اضطرار نرسد. هر گرسنگیای حکم میکند که بدن برود و خود را سیر کند، اما دین میگوید: آنجا که مال حرام است، گرسنه بمان و سیر مشو، مگر آنکه کار به جانت برسد و بیم مرگ باشد. آنگاه به مقدار ضرورت باید جبران کنی. یا اینکه دین به انسان میگوید: اختیاراً نخور، مانند روزه. دین میتواند چنین بگوید تا میان قوای انسان تعادل ایجاد کند. میگوید: چرا نخوری؟ زیرا اگر نیاز تو، تو را به هرزگی و اشباع دائمی وادار کند، قدرت ارادهٔ تو و جلوهگر شدن مراتب بالاتر نیازت از دست میرود. باید دقت کرد که نیاز بدنی بسیار آشکار است؛ گرسنگی و تشنگی کاملاً پیداست. اما نیاز به دین و نیاز به حوائج معنوی به این آشکاری نیست، هرچند آن نیز جزو ضروریات وجود انسان است. کودک با رافع نیاز ارتباط پیدا میکند، اما علم به این علم ندارد. در آن مرتبه نمیفهمد که این ارتباط با رافع نیاز، اختیاری است. از اینرو اگر نیازهای مادی را مهار نکنیم و خود را از رها بودن مقید نسازیم، ادراک نیاز معنوی بهراحتی منتقل نمیشود.
خدای تعالی میفرماید که شما را به گرسنگی مبتلا میکند؛ یعنی غذا به دستت نمیرسد که بخوری، نه اینکه اختیاراً روزه بگیری، بلکه غذا گیرت نمیآید. این خود مدلی است که انسان باید در نظام تربیتی کودک آن را به کار بندد، تا کودک تمام حاجتش را در پی اشباع و اجابت فوری نبیند و یاد بگیرد که حاجتها را درجهبندی کند. اگر کودکی در همان دوران کودکی یاد نگیرد که حاجات بدنیاش را درجهبندی کند، رشد درستی در نظام تربیتی محقق نشده است. باید یاد بگیرد که در وقت نزاع میان حاجاتش اولویتبندی کند و نسبت به حاجتی صبر پیشه سازد. انسان هلوع آفریده شده است:
«إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا، إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا، وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا» (معارج/۱۹-۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان، حریص و کمطاقت آفریده شده است؛ هنگامی که بدی [و سختی] به او رسد، بیتابی میکند، و هنگامی که خیر [و نعمت] به او رسد، بازدارنده [و بخیل] میگردد.
هنگامی که سختی به او رسد، بیتابی میکند و چون خیری به او رسد، بازدارنده است.
نیاز و بستر حرکت
اگر کودک در همان گام نخست بیاموزد که هیاهوی نیازهایش را اولویتبندی کند و در برابر برخی از آنها صبر پیشه سازد، این اولویتبندی در نظام وجودی او ملکه میشود و او را برای ورود به مرحلهٔ بلوغ آماده میکند. اما اگر در حاجت، یله و رها باشد و هیچ حدی را در خوردن یا سایر نیازها رعایت نکند، هرگز نمیآموزد که خوردن حد دارد و نباید چندان بخورد که به دلدرد گرفتار آید. حتی کودکان امروز را باید به خوردن تشویق کرد؛ این نیز نشانهٔ آن است که ادراک نیاز به درستی صورت نگرفته است، وگرنه ادراک نیاز حتماً به دنبال خود رفع نیاز را میآورد.
پس اگر درجهبندی میان حاجات و نیازها را فرا بگیریم، میتوانیم در سلوک و حرکت، نیاز را مبدأ حرکت درست قرار دهیم و نگذاریم تعارضها و تضادهای نیازها انسان را به سقوط و هبوط بکشاند. نیاز، مراتبی در وجود انسان دارد: بدنی، مثالی و عقلی. اگر انسان درجهبندی نیازها را نیاموزد، نیازهای بدنی که ظهور و بروزشان شدیدتر است همواره بر نیازهای مراتب دیگر غلبه میکنند و انسان در مرتبهٔ حیوانی یا حتی نباتی باقی میماند. در مرتبهٔ نباتی، هر چیزی را میخواهد جذب خود کند و برای خود قرار دهد؛ هرچه آب هست، به اندازهای که بتواند جذب میکند. حیوان نیز برای خود فرزند قائل است، اما فرزندِ منفصل از وجودش را هم خود میبیند. گیاه، دانهای را که از او جدا شده و بر زمین افتاده، دیگر جزو خود نمیبیند؛ اما حیوان همان دانهٔ منفصل و کودک جداشده از خود را نیز جزو وجود خویش میبیند، از او دفاع میکند و گاه خود گرسنه میماند و غذا را به او میدهد. خروس گرسنه را دیدهاید که چون دانه پیش رویش میریزند، نخست مرغها و جوجهها را صدا میزند تا بیایند و بخورند؛ آنها را وجود خود میبیند.
گاهی انسانها در درندگی و حاجات دنیاییشان چنان فرو میروند که حتی وجود منفصل را نیز نمیبینند و حیاتی گیاهی دارند، تا آنکه به حیات حیوانی برسند و سپس بیاموزند تا به حیات انسانی راه یابند.
الگوی قرآنیِ اوج نیاز و اجابت
در نظام قرآنی، اساس بر کمال و بر ادراک نیاز نهاده شده است. در روابط با انبیا بنگرید: ابراهیم علیهالسلام آنگاه به کمال رسید که مبتلا به کلمات شد:
«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [یاد کن] هنگامی که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی [و تکالیفی] آزمود و او آنها را به تمامی به انجام رساند.
کمال ابراهیم هنگامی تحقق یافت که به سختیها و نیازها مبتلا شد. موسی کلیم نیز چون بر سر چاه مدین رسید، در اوج غربت و نیاز، دست به دعا برداشت و گفت:
«رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، من به هر خیری که به سویم بفرستی، سخت نیازمندم.
این اوج احساس نیاز بود که دروازههای رحمت را به روی او گشود.
پروردگارا، من به هر خیری که به سویم بفرستی، سخت نیازمندم.
این سخن را موسی، آن هنگام که از چنگال فرعونیان گریخته و در بیابانهای بیآب و علف سرگردان بود، از سرِ نیازی ساده و بدنی بر زبان راند؛ نه آنکه ملکوت آسمانها و زمین را طلب کند. او فراریای بود که از ترس جان، به شهرها نزدیک نمیشد و روزگاری دراز را در دل صحراها گذرانده بود. مدتی چنان طولانی از گیاهان بیابان تغذیه کرده بود که رنگ پوستش دگرگون شده و سبزینهٔ گیاهان در آن نشسته بود. تن نحیف و خستهاش به قرص نانی محتاج بود تا سیر شود و رمقی بازیابد. این اوج نیاز بود، نیازی که از عمق جسم برمیخاست و بیپیرایه و عریان، رو به درگاه خداوند داشت. و همین اوج نیاز بود که به اوج اجابت انجامید: نخست، دست یاری به سوی دختران شعیب برد و گوسفندانشان را آب داد، سپس آن دختران نزد پدر بازگشتند و ماجرا را بازگفتند و شعیب، موسی را به خانهٔ خویش فراخواند. آنجا بود که موسی نه تنها نان یافت، که شغل یافت، امنیت یافت، همسری شایسته یافت و از همه والاتر، همنشینی و مصاحبت با پیامبری چون شعیب را به دست آورد. نیاز بدنی، او را به خوان گستردهٔ عنایت الهی کشاند.
ایوب نبی نیز چون به اوج نیاز رسید و تنش آماج درد و بیماری گشت و هستیاش از کف رفت، زمزمهای جز این نداشت:
«رَبِّ إِنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» (انبیاء/۸۳)
پروردگارا، به راستی که سختی به من رسیده است و تو مهربانترین مهربانانی.
این همان اوج نیاز است که بیهیچ واسطه و حجابی، به اوج اجابت قطعی میرسد. آنجا که بنده، دست از همه چیز میشوید و تنها دست نیاز به سوی رحمت بیانتهای حق دراز میکند، عنایت الهی نیز بیدرنگ به استقبالش میآید.
اینک بار دیگر موسی کلیم را بنگرید، در سفری دیگر. او این بار از مدائن، از نزد شعیب نبی، به سوی مصر باز میگشت. اما هنوز فراری بود و از بیم فرعون، از بیراهه و مسیرهای ناآشنا میرفت؛ زیرا با گذشت ده یا هجده سال، فرعون همچنان در پی او بود و به خوبی میدانست که این مرد، همان کسی است که تخت و تاجش را برانداز خواهد کرد. در آن شب سرد و ظلمانی، در دل بیابانی بینشان، راه را گم کرده بود. سرما تا استخوانش نفوذ کرده بود و به دنبال نشانهای برای یافتن مسیر و شرارهای برای گرم شدن میگشت. بهترین چیز برای رفع نیازش چه بود؟ آتش. آتشی که هم روشنایی بخشد و راه را بنمایاند، هم گرمایی باشد برای زن و فرزندش که در آن شب سرد از سرما میلرزیدند. آتش را از دور دید و به همسرش گفت: «درنگ کنید، که من آتشی از دور میبینم؛ شاید از آن خبری یا پارهای آتش برایتان بیاورم، باشد که گرم شوید.» او به سوی نیازی رفت که نیاز تنش بود، نیاز به گرما و روشنایی. اما از همان نقطه، از همان جستجوی ساده برای رفع یک نیاز بدنی، به عالیترین مرتبهٔ رفع نیاز کشیده شد: مبعوث شدن به رسالت. خداوند از میان همان شعلههای آتش با او سخن گفت و او را به پیامبری برگزید. مبعوث شدن به رسالت، از نعمتهای اختصاصی و ویژهٔ خداوند در نظام عالم انسانی است. یک نیاز بدنی، یک جستجوی ساده برای گرما، انسان را به عالیترین مرتبهٔ رفع نیاز کشاند و او را همسخن خداوند ساخت.
پس نیازهای بدنی، هرگز منحصر به رفع نیاز در محدودهٔ تن نیستند؛ این نیازها میتوانند همچون نردبانی باشند که روح را از حضیض ماده به اوج معنا برکشند و در مسیر رسیدن به عالیترین مراتب کمال به کار آیند. ابراهیم خلیل نیز چنین بود.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
نیاز، پیک خداوند و راه عبور از حجابها
ابراهیم خلیل، آن بتشکن تاریخ، در همان مقام خوردن و آشامیدن که برای همگان عادتی بیش نیست و جز لذت و سیری در آن نمیبینند، نگاهی دیگر داشت. او در برابر قوم خود میگفت: «یُطعِمُنی وَ یَسقِین»؛ اوست که مرا اطعام میکند، اوست که مرا سیراب میسازد. همین نیاز بدنی را، که برای دیگران در افق لقمه و جرعه متوقف میماند، با رافع حقیقی نیاز پیوند میزد و این آیه، خودْ حرکت او به سوی خداست. «وَ إِذا مَرِضتُ فَهُوَ یَشفِین»؛ و چون بیمار شوم، تنها اوست که شفایم میدهد. این نگاه، نیاز را از حصار تنگ ماده بیرون میکشد و آن را به پلی برای عبور به سوی حق تبدیل میکند.
اما در این میان، شیطان آرام ننشسته است. کار او دقیقاً همین است که نگذارد نیازها از مرتبهٔ خود عبور کنند؛ یعنی نیاز مادی در همان مرتبهٔ ماده متوقف بماند و رفع آن تنها در همان افق دیده شود. نخستین و بنیادیترین کار شیطان همین است: او انسان را از کودکی تا بزرگسالی، آرامآرام و پیوسته، عادت میدهد که رافع نیاز را منحصراً در عالم ماده ببیند. غذا را سیرکننده ببیند، نه دست خداوند را که روزیرسان است. خورشید را نوردهنده ببیند، نه آیتی از نور الهی. آب را سیرابکننده ببیند، نه تجلیای از رحمت حق. او نمیگذارد آن علم فطری بشر، آن ندای درونی که در اعماق وجودش همه چیز را مرتبط با رافع حقیقی نیاز میبیند، تعقیب شود و به ثمر بنشیند. انسان را بر این عادت میدهد که چشمش به اسباب ظاهری دوخته شود و از مسببالاسباب غافل بماند.
دومین کار شیطان، که از اولی ظریفتر و خطرناکتر است، آن است که اگر انسان به همت و عنایت حق از مرتبهٔ ماده عبور کرد و دریافت که اسباب ظاهری، خود از خود چیزی ندارند، او را در وسائط متوقف سازد. شیطان در این مرحله نجوا میکند که: عیبی ندارد، نور را از خورشید ببین، اما در خورشید بمان و از آن فراتر مرو. خورشید را واسطهٔ فیض بدان، اما آن را منبع فیض بپندار. در نگاه نخست، توقف در خود عالم ماده بود؛ در این مرحله، توقف در وسائط است، هرچند آن وسائط از عالم ماده فراتر روند و جلواتی از عالم معنا باشند. وسائط ممکن است حتی عالیترین مراتب باشند؛ ملائکهٔ خدا را مؤثر مطلق ببیند، اولیای الهی را حاجب راه خویش سازد و در برابرشان توقف کند و از آنان به سوی خدا عبور نکند. اگر شیطان نتواند وسائط را بهکل حذف کند و انسان را در ماده محبوس نگه دارد، انسان را در همان وسائط متوقف میکند تا سلسلهٔ اسباب منقطع شود و دل، به مسببالاسباب نرسد. اگر در مراتب پایین موفق نشد، در مراتب بالاتر متوقفش میکند.
مرتبهٔ سوم، که شدیدترین و مهلکترین کار شیطان است، آن است که انسان را بهکل دچار غفلت کند. حُسن این عالم، هیجان غفلت است و هوشیاری در آن، آفت دنیا به شمار میرود. دنیا با تمام زرق و برقش، انسان را به خوابی سنگین فرو میبرد و شیطان، لالاییخوان این خواب است. اگر کسی در اینجا هوشیار شود و چشم دل بگشاید، دنیایش آخرت میشود؛ یعنی همین لحظات عمر، مزرعهای برای ابدیت میگردد. و اگر کسی غافل بماند و در این خواب فرو رود، آخرتش نیز دنیا میگردد؛ یعنی در آن جهان نیز جز حسرت و خسران نصیبی نخواهد داشت. قرآن کریم با لحنی توبیخآمیز و بیدارگر میفرماید:
«وَ لَقَد عَلِمتُمُ النَّشأَةَ الأولىٰ فَلَولا تَذَکَّرون» (واقعه/۶۲)
و هرآینه نشئهٔ نخستین را دانستید؛ پس چرا متذکر نمیشوید؟
شما دنیا را با تمام وجود شناختهاید، آفرینش نخستین را به چشم دیدهاید؛ چرا این شناخت، شما را به یاد حق نمیاندازد؟ چرا متذکر نمیشوید؟ راه ورود به آخرت، شناخت درست دنیاست. اگر کسی دنیا را درست بشناسد، اگر بفهمد که این جهان سراسر آیت و نشانه است، ورود به آخرت پیدا میکند. راه خروج از دنیا نیز همان شناخت درست دنیاست. مرحوم ملاصدرا در تفسیر گرانسنگ خود میگوید: «وَ لَقَد عَلِمتُمُ النَّشأَةَ الأولىٰ فَلَولا تَذَکَّرون»؛ تذکر در برابر غفلت است. اگر دنیا را شناختید، این شناخت حتماً تذکر و ورود به آخرت را به دنبال دارد و حتماً خروج از دنیا را. کار شیطان ایجاد غفلت است، پردهای ضخیم بر چشم دل کشیدن، تا نگذارد انسان از این نشئه عبور کند و به نشئهٔ باقی راه یابد.
بحث نیاز بسیار مانده است. از آیتالله بهجت، آن عارف روشنضمیر، پرسیدند: چارهٔ کار در این عالم چیست؟ فرمودند: «چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست.» دیدهٔ بارانی یعنی چشمی که از نیاز و احتیاج، پیوسته تر است و بیوقفه میبارد؛ یعنی سراسر نیاز، احتیاج، تضرع و زاری. این تعبیر، بسیار زیبا و عمیق است. گویی تنها راه نجات، غرق شدن در دریای نیاز به حق است.
در مثنوی معنوی نیز حکایتی آمده است که گویی شرحی بر همین معناست: کسی شبی پیوسته «الله الله» میگفت تا لبش از ذکر شیرین گردد و دلش از این تکرار، آرامشی عمیق بیابد. شیطان از کمینگاه خود سر برآورد و گفت: ای سخترو، خاموش باش؛ چند گویی و آخر بسیار گو؟ این همه الله گفتی از «ادعونی»، خود یکی «الله» را لبیک گو. پاسخی از پیش تخت نمیآید؛ چند الله میزنی با روی سخت؟ آن شخص از این سخن، دلشکسته شد و سر فرو نهاد. در دل شب، در خواب، خضر را دید. خضر گفت: چرا از ذکر واماندهای؟ چرا از آنچه میخواندی پشیمان شدهای؟ گفت: لبیک نمیآید جواب؛ از آن میترسم که از درگاه رانده باشم. خضر گفت: خداوند به من فرمود تا به تو بگویم: ای آزمودهشده، مگر نه آنکه «الله» تو، لبیک ماست؟ آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست. نیاز، پیک خداست. تو را در کار من آوردهام؛ مگر نه من تو را مشغول ذکر خود کردهام؟ حیلهها و چارهجوییهای تو، جذب ما بود و گشودن پای تو. این حکایت، پرده از رازی بزرگ برمیدارد: خودِ نیاز، خودِ آن دلشکستگی و زاری، نشانهٔ عنایت حق است و پاسخی پیش از دعا.
و نیز در جای دیگر مثنوی آمده است: حسرت و زاری، هنگام بیماری است. وقت بیماری، همه بیداری است. آن زمان که بیمار میشوی، از جرم استغفار میکنی؛ زشتی گناه بر تو نمایان میشود و نیت میکنی که بازآیم به راه. عهد و پیمان میبندی که پس از این، جز طاعت، گزینشی نداری. پس یقین شد که بیماری، به تو هوش و بیداری میبخشد. ای اصلجو، این اسرار را بدان: هر که را درد در دست اوست، بویی برده است. این بو، کشف شمّی و جذبه و نفحه است. اگر طبیبی از بیماری قطع امید کند، رهایش میکنند؛ میگویند دیگر پرهیز و دارو نمیخواهد، ولش کنید که فایدهای ندارد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
نیاز، دروازهٔ ارتباط با خدا
اگر خداوند بندهای را رها کند و از او روی بگرداند، نه او را مبتلا میسازد و نه در زندگیاش حادثهای پدید میآورد که او را به خود آورد. رها شدن، یعنی وانهاده شدن در همان غفلت، بیهیچ دستاندازی که او را تکان دهد. از همین رو اولیای الهی همواره بیمناک بودند که مبادا مدتی بر آنان بگذرد و به بلایی گرفتار نیایند؛ زیرا آن را نشانهٔ رها شدن از سوی پروردگار میدیدند. چنانکه گفتهاند: «هر که او بیدارتر، پر دردتر؛ هر که او آگاهتر، رخ زردتر.» درد و بلا، نشانهٔ بیداری دل است و غفلت و عافیتِ پیوسته، نشانهٔ خوابِ روح. با این نگاه، اگر انسان به ابتلای الهی دچار شود، صبری که در او پدید میآید و جذبهای که او را به سوی خدا میکشاند، هر دو از عنایات حق است. و اگر نعمتی بر او فرو فرستاده شود، آن نعمت را نیز پیغامی از جانب معبود میبیند و از آن غافل نمیگردد. در این منظر، هر سختی و هر راحتی در عالم، خودْ رابطهای است با خدا، نامهای است از سوی او. اما غالباً انسانها از کدام راه جذب میشوند؟ از راه سختی. سختی است که غرور را میشکند و دل را نرم میکند.
خداوند میفرماید:
«وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ» (بقره/۱۵۵)
و هرآینه شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهشی در مالها و جانها و میوهها میآزماییم؛ و صابران را بشارت ده.
این آیه، چکیدهٔ راه است. خداوند ما را به چیزهایی از ترس، گرسنگی، کاهش مال، از دست رفتن عزیزان و نقصان در ثمرات میآزماید. اینها همه نیازهایی هستند که از دلِ فقدان و کمبود سر برمیآورند. اما درست در همین لحظههاست که بشارت برای صابران طنینانداز میشود. صبر، میوهٔ نیاز است و نیاز، دروازهٔ ارتباط. آنان که در این ابتلائات، صبر پیشه میکنند و رشتهٔ نیازشان را به دست رافع حقیقی میسپارند، از این آزمونها سربلند بیرون میآیند و به مقام قرب الهی نائل میگردند.
باری، اگر نگاه آدمی به زندگی چنین باشد، خود را در قبضهٔ تدبیر مدبّری حکیم مییابد که گاه مصلحت او را در فقر میبیند و با تهیدستی هدایتش میکند. در عین حال، بنده از تلاش برای رفع فقر باز نمیایستد، چرا که خود مأمور به آن است. به درمان بیماری میشتابد، زیرا فرمان یافته است که درد را دوا کند. اما در همان حال، گوش جان میسپارد به پیغام نهفته در بستر بیماری، و درمییابد که خداوند با افعال خویش با او سخن میگوید. آری، قول حق تعالی، فعل اوست و هر رخدادی کلمهای از کتاب تکوین.
خداوند جهان را بر اساس تضادها و اختلافها آفرید تا آدمی به ادراک رسد. فصل بهار و پاییز، زمستان و تابستان را در پی هم آورد تا گرما و سرما، انسان را از خواب عادت بیرون کشد. در تشریع نیز چنین کرد: ماه رمضان را در میان یازده ماه دیگر نهاد و در آن فرمود: مطابق همیشه مخور و میاشام. شب و روز را پدید آورد تا انسان در این تغییر دائم، از یکنواختی رها شود. سرما و گرما، صحت و سقم، همه و همه برای آن است که آدمی از عادت خارج گردد. تعبیر لطیف این است که ادراک در عالم دنیا جز با ضد حاصل نمیشود. اختلافها سبب ادراک نیاز میگردد؛ اگر اختلافها نبود، نیازی احساس نمیشد و اگر نیازی نبود، حرکتی به سوی کمال در کار نبود.
در روایتی آمده است که چون فرزندان آدم (علیه السلام) را به او نشان دادند، دید برخی عمری دراز دارند و برخی کوتاه؛ بعضی برخوردارند و بعضی تهیدست؛ گروهی سالماند و گروهی در طول عمر خویش بیمار. آدم پرسید: خدایا، چرا چنین نشد که همه عمری طولانی میداشتند و این یک تن بیمار نباشد؟ خطاب آمد: ای آدم، این پرسش از جهت دنیایی تو بود. این اختلافها برای ادراک است. هر کس با آنچه دارد و آنچه ندارد، مبتلا و آزموده میشود. داراییِ یکی و نداریِ دیگری، تکلیف میآفریند، حقوق پدید میآورد و رابطهای بس زیبا میان انسانها برقرار میکند. غنی، نیازمند به فقیر میشود تا دست به انفاق گشاید، و فقیر محتاج غنی میگردد تا صبر پیشه کند و دعا گوید. این گونه است که چرخ نیاز، جامعهٔ انسانی را به هم میپیوندد.
همین نگاه را باید در سلوک شخصی نیز جاری ساخت. تمام قبض و بسطها، تمام اوجها و حضیضها، و حتی نتایجی که گاه از اعمال خود نمیبینیم، همه ابتلاهایی در مسیر سلوکاند. همه برای آناند که انسان ساخته شود و از خامی به پختگی رسد. اما ما چه بسیار که زبان به اعتراض میگشاییم و از حکمت نهفته در این فراز و فرودها غافل میمانیم. در حرکت سلوکی، هر قدر نیاز انسان بیشتر شود، سرعتش فزونی میگیرد. به یکی گفتند: تو از سابقین چه داری که آنان این همه داشتند؟ پاسخ داد: من سوزِ نداریشان را دارم. انسان باید سوزِ نداری در وجودش تنوره بکشد؛ شعلهور باشد تا حرکتش شتاب گیرد. هر قدر درد کمتر باشد، حرکت کندتر میشود. از این رو، نخستین گام در سلوک، ادراک نیاز است. اینکه انسان دریابد چه حقایقی فراروی او قرار دارد و چه چیزهایی برای او به عنوان خلیفهٔ الهی در این راه نهادهاند تا خلیفةالله شدن، که همهٔ هستی شأن او گردد، تحقق یابد. هر قدر این حقیقت را بیشتر ادراک کند، سرعت حرکتش افزونتر میشود.
بسیاری از مباحث ناگفته ماند؛ از جمله اینکه عبودیت در این میان چگونه محقق میشود. این همه مقدمه برای آن بود که دریابیم عبودیت، یعنی عبد بودن، یعنی همان اوج نیاز، چگونه در انسان پدید میآید. حتی ظهور و معاد نیز هر دو جزو نیاز حقیقی بشر هستند. در روایت آمده است: «لولا ثلاث فی ابن آدم ما طأطأ رأسه شیء»؛ اگر سه چیز در فرزند آدم نبود، هیچ چیز سر او را فرود نمیآورد. آن سه چیز عبارتاند از: فقر، مرض و موت. این سه نیازِ جدیِ انساناند: فقیر بودن و احتیاج، نبودِ سلامتی، و مرگی که بدن را دربرمیگیرد. با این همه، باز آدمی سر فرود نمیآورد. این سه نیاز، انسان را خاضع میکند؛ خاضع در برابر رافع نیاز حقیقی. اما شیطان در پی آن است که انسان را در برابر رافع نیازِ وهمی و سراب، خاضع سازد. شیطان میخواهد انسان در مقابل سراب به کرنش بنشیند. این سراب ممکن است وسایطی باشند که در عالم وجود دارند؛ اما در قیامت آشکار میشود که سرابی بیش نبودهاند. چنانکه فرمود: «وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا» (نبأ/۲۰). آن استکامی که در کوهها میدید، درمییابد که سراب بوده است.
حتی خداوند اسماء خویش را برای رفع فاقه و نیاز خلق قرار داد. در روایت شریف آمده است: «إن لله أسماء غیر متثوّتة لفاقة الخلق إلیها»؛ خداوند را اسمائی است که برای نیاز خلق نهاده شدهاند. این همه اسماء الهی برای چه قرار داده شد؟ برای آنکه انسان نیاز داشت. نیازهای انسان، اسماء را مقرر داشت تا آدمی با ارتباط با این اسماء، نیاز خویش را برطرف سازد. هر نیازی، ارتباط با اسمی از اسماء الهی است. اگر این حقیقت را دریابیم، وادی نیاز، وادی ارتباط با اسماء خدا میشود و هر فقری، دریچهای به سوی غنای مطلق میگشاید.
وقت مجال نداد تا مباحث دقیقتر و لایههای عمیقتر سلوکی را بگشاییم، اما کلیت بحث روشن شد و دوستان انشاءالله آن را در عمل تطبیق خواهند کرد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.