یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیات، حجت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهرهمند سازی.
انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه.
بازگشت به بحث نیاز و پرسشهای بنیادین آن
بحثی که در جلسهٔ گذشته در خدمت آن بودیم، بحث نیاز بود؛ بحثی که نشان داد آغاز سیر انسان با ادراک نیاز و احساس نیاز همراه میشود. اکنون چند پرسش را مطرح میکنم که پاسخ آنها را باید در همان جلسهٔ قبل به دست آورده باشیم و این پاسخها میتواند برای فهم عمیقتر بحث نیاز راهگشا باشد. حقیقت نیاز چیست؟ چرا انسان محتاجترینِ موجودات است؟ رابطهٔ ابتلا و احتیاج چگونه ترسیم میشود؟ رابطهٔ ادراک نیاز با حرکت و ایجاد انگیزه چیست؟ رابطهٔ نیاز و اجابت چگونه است؟ اگر به خاطر داشته باشید، گفته شد که هر قدر نیاز واقعیتر باشد و به اضطرار نزدیکتر شود، اجابت نیز قطعیتر میگردد. این همان رابطهای است که در آیهٔ شریفه به آن اشاره شده است:
«أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ» (نمل/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا [معبودان شما بهترند] یا آن کس که درمانده را چون او را بخواند پاسخ میدهد؟
شخصی که در نیاز خود به مرحلهٔ اضطرار رسیده باشد، اجابت را به همراه خواهد داشت. پرسش دیگر این است که ادراک نیاز، خودْ کمال است یا مقدمهای برای کمال؟ اگر نیاز و احتیاج در کار نبود، چه رخ میداد؟ شدت نیاز چه نسبتی با مأموریت محوری انسان، یعنی خلافت الهی او دارد؟ اینها پرسشهایی است که باید در ذهن ما پاسخ روشنی یافته باشد. پس از این مباحث، به رابطهٔ نیاز و مکتب دعا میرسیم که در جلسهٔ گذشته مطرح نشد، اما از جمله مباحث بسیار مهم و جذاب است. دعاها، مکتب دعا، اجابت و رابطهٔ آن با نیاز و شناخت نیاز، خود بحثی مفصل و مستقل را میطلبد. همچنین رابطهٔ نیاز و بیداری و یقظه که امروز در محضر آن هستیم، ادامهٔ همین مسیر است. این پرسشها مسائلی بوده که در رابطه با نیاز باید پاسخشان را تا حدودی که ممکن بوده در جلسهٔ گذشته به دست آورده باشیم.
دامنهٔ گستردهٔ بحث نیاز و ضرورت تکمیل آن
بحث نیاز، بحثی دامنهدار است و به همان مقدار که در جلسهٔ قبل بیان شد، پایان نمیپذیرد. از جمله مباحثی است که باید بعدها کاربردی شود. اگر نیاز دارای این حقیقت است، چگونه باید آن را ایجاد کرد؟ چگونه باید به نیاز رسید؟ نیاز واقعی را از نیاز موهوم چگونه باید بازشناخت و معیارهای این تمییز چیست؟ اینها همه بحثهایی است که باقی مانده و باید در فرصتهای دیگر به آن پرداخت. یکی از پرسشهای مهمی که در اینجا مکتوب نکردهایم، کار شیطان در رابطه با نیاز و انحراف آن است. شیطان در مواجهه با نیاز انسان چه میکند؟ به آن سه مرحلهای که پیشتر گفته شد بازگردید: نظام وهمی، نظام زینت و نظام توقف بر اسباب. اگر به خاطر داشته باشید، این مراحل نشان میداد که شیطان چگونه نیاز انسان را از مسیر حقیقیاش منحرف میسازد.
خلاصه آنکه بحث نیاز از بحثهای کلیدی است که انسان در روابط فردی و اجتماعی خود به آن بسیار احتیاج دارد و انسان را در نهایت به حقیقت عبودیت میکشاند. آن فقر ذاتی که در فلسفه به آن اشاره میشود، نهایت بحث نیاز است. نه فقط انسان، بلکه همهٔ عالم وجود، عین فقر و نیاز است. نه فقط انسان فقیر است، نه فقط انسان نیاز دارد، بلکه انسان عین نیاز است. این «عین نیاز بودن» اوج مسئله در بحث نیاز است؛ یعنی نه ذاتی که نیاز دارد، بلکه ذاتی که محتاج است، ذاتی که عین احتیاج است، ذاتی که عین فقر است. آنگاه است که معنای این بیان عمیق روشنتر میشود: «أنا الفقیر فی غنای»؛ من در بینیازیام نیز فقیرم. این سخن، حقیقت نیاز را در اوج خود آشکار میسازد. اما به دلیل ضیق وقت، ناگزیریم از بحث نیاز عبور کنیم و وارد بحث بعدی شویم. انشاءالله خدای تبارک و تعالی ما را به حقیقت نیازمان آشنا کند و توفیق دهد تا از راه نیاز، نیاز حقیقی را از نیاز موهوم جدا کنیم.
نیازهای موهوم و ابتلای جامعهٔ امروز
جامعهٔ امروز ما به نیاز موهوم بسیار مبتلاست. نیازهای کاذب و موهوم جای نیازهای حقیقی را گرفتهاند و اثر این نیازهای موهوم آن است که هرچه بیشتر به دنبالشان بروی، شدت بیشتری در وهم ایجاد میکنند و انسان را از حقیقت دورتر میسازند. تجملگراییها، مصرفگراییها، بیتوجهی به آن نگاه قدسی به عالم، و ارتباط تکبّرآمیز انسان با عالم، همه در ناحیهٔ همان عدم نگاه احتیاجی و فقدان حالت نیاز به عالم ریشه دارد. انسان، عالم را یکپارچه مرتبط با خدا و محتاج به خدا نمیبیند و خود را نیز چنین نمینگرد. این بحث انشاءالله تکمیل و تفصیلش باید در وقتهای دیگری صورت گیرد، ولی همین مقدار میتواند جرقهای و نقطهٔ شروعی برای بحث ما باشد.
ورود به بحث بیداری و یقظه
بحث بعدی که در خدمت آن هستیم، پس از نیاز، بیداری و یقظه است. بحث بیداری و یقظه پس از آن مطرح میشود که انسان به ادراک نیاز نائل آید. من بر ادراک نیاز اصرار دارم، نه فقط خود نیاز. زیرا خود نیاز در عالم وجود دارد؛ آنچه مهم است، ادراک نیاز است. پس از ادراک نیاز، یعنی هنگامی که انسان نیاز را ادراک کرد و محتاج بودن خود را در هواجس، در افعال، در صفات و در ذات خویش احساس نمود، اندکاندک از این ادراک نیاز به سوی بیداری سوق پیدا میکند. یقظه و بیداری آغاز میشود. نخستین گامی که حرکت با آن شروع میشود، پس از نیاز، همین بحث یقظه و بیداری است.
مثالی برای روشن شدن حقیقت بیداری
برای آنکه بحث روشنتر شود، مثالی میآورم. انسانی را در نظر بگیرید که در خواب فرو رفته است. پیرامون او وقایع بسیاری اتفاق میافتد؛ خبرهایی، حوادثی، وقایعی. اما این شخص که در خواب است، هیچ ارتباطی با این حوادث و وقایع برقرار نمیکند. عدم ارتباط او دلیل بر این نیست که حوادثی در کار نیست. دقت کنید: هنگامی که کسی در خواب است، وقایعی که در اطرافش رخ میدهد، از آنها خبر پیدا نمیکند و هیچ احساسی نسبت به آنها ندارد. اما این بیاحساسی او دلیل بر آن نیست که این حوادث وجود ندارند. آیا او میتواند بگوید که پیرامون من هیچ خبری نبود؟ اگر کسی که خوابیده بود بگوید دور و بر من خبری نبود، آیا این سخن از او پذیرفته است؟ آیا این ادعا مقبول است که خبری نبوده است؟ یا آنکه به او میگویند این همه خبر بود و تو در خواب بودی؟ حقیقت بیداری، مثال واضحش همین است. تا زمانی که انسان در غفلت به سر میبرد، پیرامون او خبرها و حوادث بسیاری جاری است. حوادث و وقایع فراوانی که با او مرتبطاند در حال انجام است. پیامهای بیشماری برای او ارسال میشود، اما گیرندهٔ او خاموش است، گوش او بسته است و او در خواب غفلت فرو رفته. حقیقت بیداری یعنی انسان در غفلت نسبت به حقایق پیرامون خود به سر میبرد. هنگامی که در غفلت است، حقایق بسیاری رخ میدهد که مخصوص او نیز هست، اما او از آنها بیخبر است و هیچ اطلاعی ندارد. با این حال نمیتواند ادعا کند که خبری نبوده است. پس بیداری، ارتباط گرفتن با حقایق بیرونی و بیرون آمدن از غفلت است.
مثالی دیگر برای ضرورت بیداری
مثال دیگری بیاورم تا ضرورت بیداری بیشتر آشکار شود. تعبیری هست که: «الناس نیام، إذا ماتوا انتبهوا»؛ مردم در خواباند و چون بمیرند، بیدار میشوند. این خواب کدام خواب است؟ همین خوابِ عدم بیداری است، همین خواب غفلت. نه آنکه بهراستی بر زمین افتاده و در خواب باشند. این خواب، خواب غفلت است؛ یعنی انسان با پیرامون خود ارتباطی ندارد، با حقایق نسبتی برقرار نمیکند و آنچه میبیند تنها ظاهر حیات دنیاست.
مثالی دیگر برای ضرورت بیداری
مانند کسی که در خواب به سر میبرد. او نیز با عالم در ارتباط است؛ آب مینوشد، غذا میخورد، گرما و سرما را احساس میکند، گردش روزگار و گذر زمان را لمس میکند. در این امور با دیگران مشترک است، اما در خواب است. چرا؟ زیرا گردش روزگار، زمانها، وقایع و حوادثی که با او مرتبط میشوند، هر یک برای او پیغامی دارند. انسانی که پیغام اینها را دریافت نمیکند و با آن پیغام ارتباط برقرار نمیسازد، همانند کسی است که خوابیده و در پیرامونش حوادثی رخ میدهد، اما او چون در خواب است، از این حوادث آگاه نمیشود. اینان ظاهر حیات دنیا را میدانند و از آخرت غافلاند. در آیهٔ شریفه میفرماید:
«وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (یوسف/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار نشانهای در آسمانها و زمین است که بر آن میگذرند، در حالی که از آن رویگردانند.
بر آیات عبور میکنند، اما از آنها اعراض دارند. «معرضون» یعنی حقیقتاً این آیه به او رسیده است؛ غیر از کسی است که آیه به او نرسیده باشد. آیه به او رسید، در معرض دید او قرار گرفت. «یمُرّون علیها»؛ مرور کردن بر آنها. «مرّ» یعنی رسیدن به یکدیگر، ملاقات کردن هم. اما این شخص آیه را ندید: «و هم عنها معرضون». اعراض، پشت کردن به آیه است. یعنی میرسد به آیه، اما پشت میکند؛ به آن توجه ندارد، آن را درست نمیبیند. رو در رو نیست، چشم در چشم آیه نیست، در حالی که رو به روی آیه است. «معرض» یعنی اینکه «لهم قلوب لا یفقهون بها، لهم آذان لا یسمعون بها». با اینکه در حقیقت این گوشها را دارد، قلب را دارد، اما معرض است. نمیخواهد ببیند. در یک مرتبه، نه، غفلت است. غفلت غیر از عناد است. عناد آن است که نمیخواهد ببیند، اما غفلت آن است که مقدمات دیدن را فراهم نکرده؛ مانند کسی که مقابل چیزی قرار گرفته، اما چشمش بسته بوده و هنوز باز نکرده، خواب بوده و هنوز بیدار نشده است. یک وقت هست کسی خود را به خواب زده است، او نمیخواهد ببیند. یک وقت هست نه، خواب است. اما خوابش هم به مقدمات خودش برمیگردد. ماها عمدتاً خوابیم — خودم را گفته میشود — خوابیم، نه اینکه خود را به خواب زده باشیم. آن که خود را به خواب بزند، کارش بسیار سخت است. ببینید، کسی که خواب است، صدایش میکنند برای بیدار شدن. صدا کردن برای بیدار شدن امکانپذیر است؛ ممکن است با یک صدا، دو صدا، چند صدا، یا صدایی بلند، یا تکان دادن بیدار شود. اما کسی که خود را به خواب زده است، هیچگاه بیدار نمیشود. هیچگاه بیدار نمیشود، چون نمیخواهد بیدار شود. چون بیدار است، ولی خود را به خواب زده. این هیچگاه بیدار نمیشود. این در حقیقت «ختم الله علی قلبه» است؛ این قلبش دیگر مهر خورده است.
پس اگر این نگاه را به عالم داشته باشیم که «الناس نیام، إذا ماتوا انتبهوا»، معلوم میشود که همچنان که کسی که در خواب است، چیزهایی میبیند که تعبیر دارد و معبّر باید از آن صورتها عبور کند تا به حقیقت برسد — که این میشود تعبیر خواب — آنچه در عالم با چشم ظاهری میبینیم نیز تعبیر دارد. این نکتهٔ دقیقی است. آنچه در عالم میبینیم تعبیر دارد. اگر کسی فقط این صورتها را ببیند و به تعبیر آنها راه پیدا نکند، عالم را ندیده است. «یعلمون ظاهراً من الحیاة الدنیا». این «ظاهراً من الحیاة الدنیا» همان صورتهایی است که یک شخص در خواب، از حقیقتی میبیند. انسان در خواب به حقایق متصل میشود، آن حقایق را میبیند. سپس با توجه به اینکه صورتهای مختلفِ مشوّشی در ذهنش بوده و شلوغ بوده، آن حقیقت را به صورتهای گوناگون — ناخواسته و بیآنکه خود توجه داشته باشد — درمیآورد، دورش میکند از آن حقیقت. این صورت پی در پی، حجاب بعد از حجابی میشود، تا میرسد به آنجا که وقتی صبح از خواب برمیخیزد، میگوید دیشب خواب دیدم این و این و این را، یکی یکی میشمارد. بعد معبّری که دقیق باشد، میداند که اینها صورتهای مأنوس او بوده که به آن حقیقت داده شده است. از اینها عبور میکند، از این صورتهای مأنوسی که با آنها انس داشته، تا برسد به آن حقیقت. این میشود تعبیر خواب؛ عبور کردن.
در نظام عالم نیز، این نگاه غافلانه — غافلی که با ظاهر حیات دنیا مرتبط است — در حال خواب دیدن است. یعنی باید از این ظاهر عبور کند تا به آن حقیقت برسد. همهٔ اشیاء عالم پیوسته است با خزائن الهی که اسماء الهیاند. اما ما چگونه عالم را میبینیم؟ عالم را گسسته میبینیم. همهٔ صورتها و اشیاء عالم در ارتباطشان با ما زندهاند و دارند ما را میبرند، اما ما ایستادهایم و نمیرویم. اگر کسی با این نگاه به عالم بنگرد که عالم و هستی و حقایق وجود، تماماً جذبههای ربوبیاند که برای انسان آمدهاند و میخواهند او را ببرند — چنانکه یک آیهٔ قرآن یک جذبهٔ ربوبی است که انسان را میبرد — آیهٔ تکوینی نیز عیناً یک جذبهٔ الهی است که میخواهد انسان را ببرد. اگر این باور در وجود انسان شکل بگیرد، رابطهاش با عالم رابطهٔ دیگری میشود. چطور ما پایمان را رو به قرآن دراز نمیکنیم؟ چطور در بهترین وقت سعی میکنیم قرآن را بخوانیم؟ چطور بدون طهارت دست به قرآن نمیزنیم، احترام قائلیم، برای او حیات قائلیم، او را برای خود کمالی میبینیم؟ — به مقداری که توجه میکنیم. سعی میکنیم در این ماه مبارک رمضان که بهترین زمانهاست، بهترین جذبههای ربوبی در قرائت قرآن شامل حال ما باشد. همهٔ عالم وجود، آیهاند. عالم از «علم» میآید؛ یعنی همهٔ اینها علم و نشانه و پرچماند. ما را دارند میبرند، ما را دارند میرسانند به جای دیگری. خود خدای تعالی دائماً در قرآن میفرماید که همهٔ آسمان و زمین، روز و شب، و حوادثی که واقع میشود، همه آیه است. خدا با قولش و با فعلش با ما سخن میگوید. فعل خدا همین عالم است. اگر با فعلش با ما سخن میگوید، پس اینها همه آیه است؛ میخواهد ما را جذب کند؛ جذبههای ربوبیاند. حتی تعبیر این است که اگر یک واقعهای صد نفر با آن مرتبط شوند، برای هر کدام از این صد نفر پیغام ویژه دارد. اینطور نیست که یک پیغام مشترک باشد. هر ارتباطی بین انسان و هر واقعهای، پیغام ویژهای برای اوست. اگر انسان در نگاهش به عالم به این برسد که «ما من شیء إلاّ و لک فیه موعظة» — از امام صادق علیه السلام: هیچ چیزی نیست مگر اینکه برای تو در آن موعظهای است، یک وعظ ویژه، یک رابطهٔ ویژه — این نگاه، انسان را به بیداری میرساند. از آثار این نگاه، یقظه و بیداری است. اگر انسان در این نگاه به بیداری رسید — و بیداری مراتبی دارد — گاهی انسان همانطور که قرآن میخواند، یک آیهٔ قرآن ناگهان او را جذب میکند.
جذبههای ربوبی و نقطهٔ صیقل وجود
اگر فعل الهی با انسان سخن میگوید، پس تمامی این وقایع، آیههایی هستند که پروردگار میخواهد از آن طریق ما را به سوی خود جذب کند؛ اینها جذبههای ربوبیاند. حتی چنین تعبیر شده است که اگر یک واقعه، صد نفر را در بر بگیرد، برای هر یک از آن صد نفر پیغامی ویژه دارد و چنین نیست که پیامی مشترک برای همگان در کار باشد. هر ارتباطی که میان انسان و هر رخدادی برقرار میشود، حامل پیغامی ویژه برای همان فرد است. اگر انسان در نگاه خویش به عالم به این مرتبه برسد که «ما من شیء إلاّ و لک فیه موعظة» ــ چنانکه از امام صادق علیه السلام روایت شده: هیچ چیزی نیست مگر آنکه برای تو در آن موعظهای است، یک پند ویژه، یک رابطهٔ خاص ــ این نگاه، انسان را به بیداری میرساند. از آثار چنین نگاهی، یقظه و بیداری است. بیداری نیز مراتبی دارد. گاهی انسان در حال تلاوت قرآن است و ناگهان آیهای او را جذب میکند.
در این لحظه نباید شتاب کرد و در پی آن بود که حتماً جزء قرآن را به پایان برسانیم. وقتی آیهای ما را جذب میکند، معلوم میشود که میان این آیه و نقطهٔ وجودی ما تشابهی بیشتر پدید آمده است؛ یا به تعبیر دیگر، ما با آن آیه سنخیت بیشتری یافتهایم. این آیه میتواند نقطهٔ فتح و گشایش آیات دیگر برای ما باشد. پس نباید این نقطه را از دست داد. باید کوشید بر آن تمرکز کرد، با آن انس گرفت و آن را در وجود خویش جای داد.
هر انسانی نقطهٔ صیقلی دارد. امام معصوم علیه السلام غالباً با همین نقطهٔ صیقل وجود انسان ارتباط برقرار میکند و آن نقطه، محل جذب و تغییر و انقلاب درونی شخص میشود. همانگونه که دربارهٔ بِشر حافی یا فُضَیل عَیّاض یا تَوّابین شنیدهایم؛ کسانی که در لحظهای حساس، انقلابی در وجودشان رخ داد. خداوند متعال به واسطهٔ برخی اعمال یا احوال، در نقطهای ویژه از وجود آنان، ناگهان انقلابی پدید آورد.
نقطهٔ صیقل چیست؟ در گذشته، موتورهای بزرگ را میدیدیم که فردی با جثهای نهچندان قوی میآمد و جَک را در جای مخصوصی قرار میداد و با کشیدن دسته، موتور سنگین را از زمین بلند میکرد. انسان متحیّر میماند که این نیرو از کجا میآید. بعدها که تأمل میکردی، میفهمیدی که جای دسته و تکیهگاه جک، نقطهٔ صیقل موتور است؛ یعنی اهرم در نقطهای محاسبهشده قرار گرفته که با کمترین نیرو، بیشترین حرکت حاصل میشود. در نظام معنوی و روحی نیز چنین است. برخی لحظهها، زمانها، حالات یا مکانها نقطههای ویژهای هستند که ارتباط انسان با آنها میتواند انقلابی در وجودش ایجاد کند. آن نقطه، جذبهای ویژه است که سایر صفات و رفتار انسان تحت تأثیر آن دگرگون میشوند.
البته همواره چنین نیست که تحول، ناگهانی و آنی باشد. امروز نیز برای بسیاری، انقلابهای درونی از همین سنخ رخ میدهد، اما غالباً تغییر و یقظه، تدریجی است. گاهی این تدریج چنان آرام پیش میرود که انسان آن را احساس نمیکند و خسته میشود. این خستگی از آفتهای مسیر است، زیرا شیب حرکت در نظام وجود، کاملاً مهندسیشده و محاسبهشده است.
کودکی را بنگرید که از کودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی و سپس به میانسالی گام مینهد. او هرگز احساس نمیکند که در لحظهای مشخص، کودکی را رها کرده و وارد نوجوانی شده است. بیآنکه این احساس را داشته باشد، از مرحلهای به مرحلهٔ دیگر منتقل میشود. اگر از شما بپرسند چه زمانی از نوجوانی خارج شدید، هیچ تصویر روشنی از آن خروج در ذهن ندارید، زیرا شیب این گذار بسیار ملایم بوده است؛ اما اکنون میدانید که از نوجوانی خارج شدهاید. هر یک از این مراحل، لوازم خاص خود را دارد.
قرآن کریم زندگی دنیا را در پنج مرحله ترسیم میکند: «اعلموا انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر و تکاثر فی الاموال و الاولاد». مرحلهٔ نخست «لعب» است که دوران کودکی را شامل میشود. مرحلهٔ دوم «لهو» است که به دوران نوجوانی تعلق دارد. لهو به معنای سرگرمی است؛ یعنی چیزی شبیه بازی، اما بدون برد و باخت. برای نوجوان غایتی خیالی تصویر میشود و او بر اساس آن غایت حرکت میکند؛ از این رو لهو دنبالهدار است. مرحلهٔ سوم «زینت» است که دوران جوانی را در بر میگیرد؛ دورانی که انسان به جمال خویش توجه میکند و میخواهد خود را زیبا بنمایاند. چهرهٔ زیبا برای او جذاب میشود و این خود بخشی از رشد است. اما چه زمانی از لعب به لهو و از لهو به زینت رسیدهایم؟ این انتقالها ذرهذره محقق میشوند.
شیب این حرکت، مانند شیب مهندسیشدهٔ جادههایی است که راننده و بهویژه سرنشین، سربالایی آن را احساس نمیکند. راننده از روی آمپر میفهمد که گاز میدهد اما سرعت بالا نمیرود؛ ولی سرنشین میپرسد چرا آهسته میروی؟ شیب وجود دارد، اما چنان ملایم است که دیده نمیشود. تنها وقتی به گردنه میرسند و به پشت سر مینگرند، درمییابند که چه مسافتی را پیمودهاند. گردنهها همان نقاط عطف زندگیاند: نوجوانی که به عقب مینگرد، کودکی را پشت سر گذاشته است؛ جوانی که تأمل میکند، نوجوانی را. این بیداری در همان نقاطی رخ میدهد که شیب چنان ملایم است که انسان توان درک آن را ندارد، زیرا حرکتهای بسیار ملایم برای انسان قابل ادراک نیست.
شیطان نیز تغییرات خود را از همین راه پیش میبرد. برخلاف آنچه مشهور است، عجله از شیطان نیست. درست است که شیطان با عجله میخواهد ما را به لغزش اندازد، اما خود او عجول نیست. او از عجلهٔ ما استفاده میکند تا کاری که با شتاب انجام میدهیم به لغزش بینجامد. اما شیطان بسیار صبور است. او حاضر است نتیجهای را به نسلی بعد منتقل کند؛ یک نسل صبر کند تا اثرش در نسل بعد ظاهر شود، یا دو نسل صبر کند تا در نسل سوم. ما خود چنین برنامهریزیهایی نداریم. برنامهریزیهای فرهنگی ما تا پنج ساله میشود، حوصلهمان سر میرود و آن را رها میکنیم و تنها طرحی بر روی کاغذ باقی میماند. اما او صبور است و طرحهای کلان و درازمدت دارد. او با شیب خلقت آشناست و میداند که شیب خلقت، شیب تدریج است. مطابق همین شیب، غفلت ایجاد میکند. دقت کنید: مطابق شیب خلقت. از این روست که قرآن هشدار میدهد: «لا تتبعوا خطوات الشیطان».
بیداری و خمار آغازین
اگر انسان بیدار نباشد، همچون کسی است که در خواب به سر میبرد؛ هر حادثه و واقعهای که برایش رخ دهد و هر جذبهای که از عالم غیب به سویش آید، او در خواب است و ارتباطی با آن برقرار نمیکند. سپس چون از خواب برخیزد، میگوید: «خبری نبود.» این، همان انسان غافل است؛ انسانی که در خواب فرو رفته و بیدار نشده است. اما اگر انسان بیدار گردد، هر واقعهای را ــ و البته مراتب بیداری گوناگون است ــ به همان نسبتی که بیدار شده است میتواند دریابد و از آن بهره ببرد.
بیداران نیز یکسان نیستند. کسی بیدار و هشیار است و کسی دیگر بیدار است اما بیداریاش همچون خماری میماند که تازه از خواب برخاسته است. اگر در پیرامونش حادثهای روی دهد، درمییابد؛ اما اگر حادثه بیرون از این محدوده باشد، نه حال آن را دارد که سرک بکشد و ببیند چه خبر است و نه گاه صدایش را میشنود، چرا که هنوز در خماری به سر میبرد. بیداریهای ما در آغاز با خماری همراه است. غفلتها اینگونه از وجود انسان رخت برمیبندند؛ یعنی انسان حالتی شبیه به بیداری را احساس میکند، اما در عین حال رخوتی را نیز در این بیداری لمس میکند. اگر انسان این رخوت را قدر نداند و آن را کمارزش بشمارد، هرگز به بیداری کامل نخواهد رسید. آغاز بیداری با رخوتی و حقیقتی ساده و بیدار شدنی بسیار بسیط همراه است.
اگر به زندگیهای خود بازگردیم، نمونههای آن را میبینیم. ما عادت نداریم و در جلسات خود نیاموختهایم که دربارهٔ این لحظات گفتوگو کنیم. گاه در برخی جلسات دانشجویی این پرسش را مطرح میکردم و نتیجه بسیار جالب بود. میگفتم: «آیا تا به حال آیهای از قرآن برایتان جذابیتی ویژه پیدا کرده است؟ در وقتی، در جایی، شما را جذب کرده است؟» سپس هرکس خاطرهٔ خود را بازمیگفت. چند دقیقه تأمل میکردیم و شروع میکردیم به گفتن. آنگاه میدیدیم که چه وقایع زیبایی برای افراد اتفاق افتاده است، اما چون دربارهٔ آن گفتوگو نشده بود، هم از یاد خودشان رفته بود و هم به دیگران منتقل نشده بود. یا حادثهای انسان را از کار خطایی بازداشته است؛ بیان آن حادثه که چگونه انسان را ناگهان تکانی داده است، هرچند شاید آن تکان ادامه نیافته باشد. صحبت کردن دربارهٔ اینها، گفتوگو دربارهٔ اینها، به جای آنکه در جلسات بنشینیم و آیات یأس بخوانیم، ضروری است. این آیهٔ یأس خواندن، انسان را مأیوس و افسرده میکند. باید گفتوگو از امید باشد؛ نه امید به معنای تدبیر امید، بلکه گفتوگو از امید. انسان باید نگاه مثبت را در خود پرورش دهد که این خود، نشاط فراوانی به او میبخشد.
پس یقظه و بیداری را باید جدی گرفت. بنشینیم و از این بگوییم که مثلاً شده است لحظهای، به واسطهٔ بیماریای، بیداری خاصی برایمان ایجاد شود و مدتی با ما بماند. چون قدرش را ندانستهایم، از ما زائل شده است؛ اما بوده است. این بیداریها که فراوان برای هر کسی اتفاق افتاده است. ما میگوییم: «کجاست بیداری؟ کجاست حقیقت؟» اما چنین نیست. انواع بیداریها که جذبههای ربوبی هستند برای انسان رخ دادهاند؛ قدر ندانستهایم و رفتهاند.
نشانههایی که از دست میروند
وقتی مرگ کسی فرا میرسد و عزرائیل به سراغش میآید، عرض میکند: «خدایا، نمیشد پیش از این مرا متنبّه و بیدار میکردی؟ با علامتی، با چیزی تا حواسم جمع میشد؟» پاسخ میشنود: «یادت هست که همسایهات مریض شد؟ آن علامت برای تو بود. یادت هست که خودت بیمار شدی؟ یادت هست فلانی مرد؟ همهٔ اینها زنگ خطر برای تو بود.» یعنی حوادثی که در پیرامون انسان اتفاق میافتاد، پیامی برای او داشت؛ اما او آنها را برای دیگران میدید، نه برای خود. ارتباط برقرار نمیکرد. در بسیاری از اوقات، در یک حادثه تنبّهی ایجاد میشود اما دوام نمییابد. تا چند روز حال انسان خوش است. محرم فرا میرسد و تا چند روز پس از مجالس، حال انسان خوب است. حج میرود و بازمیگردد. تعبیر روایت این است که از علائم بیداری، حج است، عاشورا و محرم است، ماه رمضان است. اینها مواسم بیداریاند. از این روست که میگوید حجگزار بازگشته، «کیوم ولدته امه»، مانند روزی که از مادر زاده شده است و تا چهل روز حتی گناه برای او نوشته نمیشود. تا چهل روز گناه نوشته نمیشود یعنی چه؟ یعنی میل به گناه در وجود او خشکیده است. میل ندارد. نوشته نمیشود نه به این معنا که گناه میکند و برایش نمینویسند؛ بلکه میل به گناه در وجودش ریشهکن شده است و آرامآرام باید از این حالت بازگردد. این آرامآرام، در طی چهل روز، دوباره به خواب میرود.
پس بنگرید که خداوند دائماً انسان را در جذبهها و حوادث بیدار میکند.
«وَأَخَذْنَاهُم بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ» (انعام/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را به سختی و زیان گرفتار کردیم، باشد که زاری کنند.
بیدارشان میکنیم، اما دوباره به خواب میروند. این انسان، خوابآلود است؛ یعنی به محض آنکه رهایش کنی، خوابش برده است. اینجاست که حجت بر انسان تمام میشود.
اشارهای به منابع بحث یقظه
این بحثها بسیار جالب است. دوستان حتماً در بحث یقظه به کتاب *مقالات* مرحوم آیتالله شجاعی رجوع کنند. جلد اول *طریق عملی تزکیه* طریق نظری است، جلد دوم طریق عملی تزکیه است و جلد سوم نیز که در ادامهٔ همان مسیر است، طریق عملی تزکیهٔ دو نام دارد. ایشان در جلد دوم، نخستین بحث را با همین مبحث یقظه یا جذب ربوبی آغاز میکند. مرحوم آیتالله شجاعی از شاگردان علامه طباطبایی بودند و این بحث را بسیار عالی و خوب در اینجا بیان کردهاند. شاید زیباترین، شیواترین و جامعترین بیان در این موضوع همین باشد، چرا که درسهای مرحوم علامه نیز بوده است. ایشان این درسها را تقریر کرده و به این صورت درآورده و جوانپسندش کرده است تا جوان بفهمد و ما نیز، همچون جوانها، بتوانیم بفهمیم. ما هم خود را به جوانها میچسبانیم تا بالاخره جوان حساب شویم. ایشان در آغاز، بحث یقظه و انتباه را مطرح میکند، همان بحثی که ما داشتیم، اما به نحوی دیگر. در پایان این بحث، به این نکته از مثنوی استناد میکند که: «هشیاری این جهان را ای جان غفلت است». این جهان، یعنی دنیا. ستون خیمهٔ این عالم دنیا غفلت است. از این روست که شیطان برای نفوذ در خیمهٔ وجود انسان، باید نسبت به او غفلت ایجاد کند.
غفلت، ستون خیمهٔ دنیا و راه نفوذ شیطان
در پایان بحث یقظه و انتباه، مرحوم آیتالله مصباح یزدی به نکتهای لطیف از مثنوی مولانا استناد میکنند: «هشیاری این جهان را ای جان غفلت است». این جهان، یعنی دنیا. ستون خیمهٔ این عالمِ دنیا، غفلت است. از همین روست که شیطان برای نفوذ در خیمهٔ وجود انسان، باید نسبت به او غفلت ایجاد کند. داستان نفوذ شیطان از طریق غفلت، داستانی شگفت و تأملبرانگیز است. هنگامی که آن آیهٔ شریفه نازل شد و وعدهٔ توبه را برای انسانها آورد، شیطان دریافت که زحماتش در خطر هدر رفتن است؛ چرا که توبه، بازگشت و بیداری دوباره است. پس سران شیاطین را فراخواند و هر یک طرحی ارائه دادند، اما هیچیک را نپسندید. گفت این نمیشود، آن نمیشود، تا آنکه «وسواس خناس» طرحی نو درانداخت. او گفت: مگر خداوند توبه را قرار نداده است؟ پس حال اگر کسی گناه هم کرد، راه توبه که باز است. به جای آنکه توبه را مایهٔ امیدواری گنهکار برای بازگشت بدانیم، آن را دستاویزی برای توجیه گناه میکنیم. وسوسه این است: مگر توبه را خدا قرار نداده؟ خب، پس میشود گناه کرد. و چون به گناه مبتلا شد و خواست به سراغ توبه برود، وسوسه میگوید: مگر فرصت نیست؟ مگر وقت نداری؟ حالا فردا. و این «فردا» همان دامی است که اکثر اهل نار را به «تسویف» و تأخیر انداخته است. شیطان این طرح را پسندید و گفت این طرحی تخصصی برای مبارزه با همان آیه است. آری، برای هر آیهای شیاطین کمیسیونی تشکیل میدهند، آن هم کمیسیون تخصصی. اینها را در روایات برای ما بیان فرمودهاند.
اگر این نگاه را داشته باشیم و عمق مطلب را دریابیم، میفهمیم که او چقدر تخصصی و بدون هیچ لحظه غفلتی، برای غافل کردن ما برنامهریزی میکند. شیطان هیچ خواب و چرتی ندارد، یک لحظه هم از ما غافل نیست. برای هر یک از ما مأموری ویژه گماشته است؛ در روایت دارد که به ازای هر فرزند آدمی که به دنیا میآید، دو فرزند برای شیطان متولد میشود و خداوند این درخواست او را اجابت کرده است. اما در عین حال، همین واقعیت نشاندهندهٔ قوت انسان است. با تمام این قوایی که شیطان در اختیار دارد، انسان میتواند با همان قوای خود بر او غلبه کند. اگر غلبه نکند، از آن روست که تمام قوایش را به کار نگرفته است. حتی تمام طاقت انسان هم لازم نیست؛ بخشی از طاقت انسان برای غلبه بر شیطان کفایت میکند. این سنت الهی است.
پس اساس نفوذ شیطان، غفلت است. «هوشیاری این جهان را ای جان غفلت است». هوشیاری، از آنِ جهان دیگر است. اگر انسان در اینجا هوشیار باشد، گویی هماکنون در آخرت به سر میبرد. قرآن میفرماید:
«يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ» (روم/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت غافلاند.
اینان غافلاند. اما کسی که غافل نباشد، هماکنون در آخرت است. داستان حارثة بن زید نمونهٔ روشن این حقیقت است. هنگامی که پیامبر از او پرسید: «کیف أصبحت یا حارثة؟» گفت: «أصبحت مؤمناً حقّاً». پیامبر فرمود: نشانهٔ یقین تو چیست؟ گفت: هماکنون بهشتیان را در بهشت میبینم و نالهٔ جهنمیان را در جهنم میشنوم. پیامبر فرمود: این مقام خوبی است، آن را حفظ کن. هوشیاری، از آن جهان است و چون آن غالب آید، این جهان نیست میگردد. این عالم همچون خواب است؛ تا انسان بیدار شود، دیگر این عالم برای او دنیا نیست. کسانی که در اینجا بیدارند، عالمشان آخرت است. حقیقت آخرت، بیدار شدن است: «إذا ماتوا انتبهوا». نه آنکه به جای دیگری بروند؛ جای دیگر در کار نیست.
مولانا در ادامه میگوید: هوشیاری، آفتاب است و حرص، یخ. آفتاب چون بر یخ بتابد، یخ آب میشود. هوشیاری، آب است و این عالم، چرک. آن آب میآید و این چرک را میشوید و میبرد. اما از آن جهان، اندک ترشحی میرسد تا در این جهان، حرص و حسد برنخیزد. اگر قرار بود آخرت با تمام وضوحش در اینجا آشکار شود، دنیا معنای خود را از دست میداد. ترشحی از آن عالم میآید تا حرص و حسد در اینجا باقی بماند؛ وگرنه اگر آن آب به تمامی جاری میشد، از حرص و حسد چیزی باقی نمیماند. اما برای کسی که بیدار است، همان ترشح اندک کفایت میکند تا او را بیدار سازد. اگر ترشح بیشتر از این میگشت، در این عالم نه هنری میماند و نه کمالی. اگر همه آشکارا میدیدند که فلان گناه، ورود در آتش است، دیگر کسی خود را به آتش نمیافکند. اما ایمان به غیب، کمال است. انسان با تصدیق آنچه گفته شده و عمل بر اساس آن، به جایی میرسد که آن حقایق را به تدریج میبیند. اما این دیدن، نتیجهٔ عمل اختیاری اوست. اگر بنا بود که غیبت کردن را به صورت خوردن گوشت برادر مردهٔ خود ببیند، دیگر هیچکس غیبت نمیکرد. اما در این صورت، غیبت نکردن چه ارزشی داشت؟ مانند کسی که سم را نمیخورد؛ هیچکس او را تحسین نمیکند، چون اساساً کسی سم نمیخورد. اگر آخرت با این وضوح برای همه آشکار بود، دنیا دیگر دنیا نبود. دنیا دار ابتلا و امتحان است. از این رو، تنها ترشحی از آن عالم به اینجا میرسد.
قرآن کریم میخواهد انسان را از این غفلت اسرارآمیز خارج کند. غفلتی پیچیده، پنهان و تو در تو. هر آیهای از قرآن میخواهد پردهای از پردههای این غفلت را کنار بزند. همچنان که هر حادثهای در عالم نیز میخواهد پردهای را کنار بزند. اگر این باور را داشته باشیم، هر حادثهای را که از دست بدهیم و پیامش را درنیابیم، پردهای از حجاب بر ما باقی میماند. آن حادثه آمد تا پرده را کنار بزند، اما غفلت ما مانع شد. از این رو، عمر انسان به اندازهای است که تحصیل آخرت و ورود به آن با این عمر میسر باشد.
جذبهٔ حق و حقیقت عمر
هر ذرّه و هر جزئی از زمان، در حقیقت در برابر مرتبهای از آخرت قرار دارد. هر جزئی که از دست برود، آن مرتبه نیز از دست رفته است؛ مگر آنکه خدای تعالی راه جبرانی قرار داده باشد که تدارکی ویژه میطلبد، همچون توبههای بسیار سنگین که دربارهشان فرموده است:
«أُولَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ» (فرقان/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنانند که خداوند بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند.
در مثنوی نیز آمده است که آب و خاک و باد و آتش با شرر، از ما بیخبرند و از حق با خبر. این عناصر مرتبطاند. غیر از انسان و جن، همۀ موجودات مرتبطاند. انسان و جن نیز مرتبطاند، اما علم به این ارتباط ندارند. غفلتشان در «علم به علم» است و تمام کمال انسان و جن در همین «علم به علم» نهفته است. موجودات دیگر نیازی به علم به علم ندارند؛ همان رابطه را دارند. اگر انسان این را بداند، درمییابد که این موجود، که میتواند با علم به علم با آن عالَم رابطه داشته باشد، کمال وجودیاش در همین جاست. اما ما به عکس آن موجوداتیم: از غیر حق خبر داریم و از حق بیخبر. شاعر میگوید: «ما به عکس آن ز غیر حق خبیر / بیخبر از حق و با چندین نظیر». این همه رسول و نظیر فرستاده شده تا ما را با خبر کنند، اما ما از همه با خبریم جز از خدا.
نور یقظه و حقیقت عمر
تعبیر «نور یقظه» تعبیر زیبایی است. نور یقظه همان جذبهٔ حق است. یقظه یعنی بیداری. آیهٔ شریفه، اگر اشتباه نکنم، مضمونش این است:
«اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ» (انفال/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا و رسول را اجابت کنید هنگامی که شما را به چیزی میخوانند که زندهتان میکند.
خدا و رسول را اجابت کنید، زیرا میخواهند به شما حیات ببخشند. هر دعوتی از جانب حق، حیات است. از این رو تعبیر «نور یقظه» به کار میرود؛ یعنی انسان با یقظه نور پیدا میکند و زنده میشود. حقیقت عمر انسان، مقدار نور یقظهای است که نصیب او میشود. این نور یقظه، که همان جذبهٔ حق است، برای بیدار کردن انسان میآید.
در دعای صباح از امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است: «الهی إن لم تبتدئ الرحمة مني بحسن توفیق، فمن السالك بي إليك في واضح الطريق». اگر آغاز رحمت از جانب تو نباشد، چه کسی میتواند مرا در این راهِ روشن به سوی تو حرکت دهد؟ حتی آغاز بیدار کردن نیز باید از جانب خدا باشد. راه روشن است، اما چه کسی میتواند در آن گام بردارد؟ پس جذبهٔ ورود به راه نیز باید از جانب خدا باشد. خداوند این کار را با ما میکند؛ پیوسته این جذبه را میفرستد، اما ما پیوسته آن را فراموش میکنیم. جذبهای که ما را وارد راه کند، جرقه را بزند و استارت حرکت را بزند، همواره برای ما هست، ولی حواسمان دوباره پرت میشود.
نفحات حق و فرصتهای بیداری
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند که نفحات حق در این ایام سبقت میگیرند، به خصوص در ماه رمضان. در این ماه، نفحات و جذبههای حق شدت دارند و پیوسته میآیند. اگر گفته میشود که یک آیه از قرآن در این ماه مانند یک ختم قرآن است، از آن روست که این آیه به اندازهای کشش دارد که پرده را کنار بزند. این تعارف نیست، واقعیت است. افق بین زمین و آسمان به واسطهٔ رعایت اعتدال و کندن از تعلقات بدنی، و نیز به خاطر زمان ویژهای که ماه رمضان است، این مقدار جذبه را در خود دارد. اگر کسی ماه رمضان بر او بگذرد و شبهای قدر را درک کند و آمرزیده نشود، این خود نوعی شقاوت است. این نشان میدهد که این دوزِ بالا از بیداری اگر نتواند انسان را بیدار کند، دوزهای پایینتر به طریق اولی نمیتوانند. اگر این آنتیبیوتیک قوی مؤثر نیفتد، آنتیبیوتیکهای ضعیفتر دیگر اثر نخواهند کرد. ماه رمضان اگر کسی را بیدار نکند، در جاهای دیگر بسیار سخت خواهد شد. نمیگوییم محال است، اما بسیار دشوار میشود. این دوز بالای بیداری در این ماه نهفته است. پیغمبر فرمود: «نفحات حق اندر این ایام میآرد سبق؛ گوش خوش دارید این اوقات را، درو باشید این چنین نفحات را».
به تعبیر آیتالله حسنزاده، جذبههای حق بسیار خوشنشیناند. اگر به جایی بیایند و ببینند خانه آماده نیست، میروند و آن نفحه دیگر بازنمیگردد. نفحهای دیگر ممکن است برای انسان بیاید، اما همان نفحه وقتی رفت، دیگر برنمیگردد. «ألا إنّ فی أیّام دهرکم نفحات، ألا فتعرّضوا لها». نفحهای آمد، تو را دید و رفت. هر که را میخواست جان بخشید و رفت. نفحهای دیگر رسید؛ آگاه باش تا از این هم وانمانی. اگر این نگاه را داشته باشیم، انسان چه بسیار حسرت خواهد خورد.
طلب جذبه و استضائه از ولایت
در مناجات آمده است: «الهی أتلبّنی برحمتک حتی أصل إلیک». خدایا، با رحمتت مرا طلب کن تا به تو برسم و متصل شوم. «و جذبنی بمنّک حتی أقبل إلیک». با منت خودت مرا جذب کن تا به تو رو آورم. یا تعبیر امام سجاد علیه السلام: «خدایا أقبلت بکلّی إلیک». با همهٔ وجودم به سوی تو رو آوردم. این بیداری کامل است که «سجد لک سوادی و خیالی و بیاضی». جسمِ سوادم، مثالِ خیالم و عقلِ بیاضم، همهٔ وجودم ساجد بر توست. انسان نباید پشت در ماه رمضان، پشت در جذبهٔ حق جا بماند. گاهی انسان گمان میکند با جذبه همراه است، اما تمام وجودش جا مانده است.
برای ارتباط با جذبه، استضائه از مقام ولایت در حصول یقظه بسیار کارساز است. از نورانیت ولایت حضرات معصومین و انبیای گرامی که ولایتمداران خدا در عالم وجود هستند، به ویژه در این دوره از امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، باید جذب کرد و مدد گرفت. در زیارت آمده است: «بکم فتح الله و بکم یختم». به شما آغاز میشود و به شما پایان مییابد. این «بکم فتح الله» یعنی چه؟ یعنی عالم وجود به شما آغاز میشود و به شما پایان مییابد. هم عالم تکوین و هم عالم حرکت و سیر و سلوک هر انسانی، به ایشان آغاز میشود و به ایشان پایان مییابد. ما در حرکت خود، در دایرهٔ وجودی امام معصوم حرکت میکنیم. اگر این احساس را بکنیم که در دامنهٔ وجودی او هستیم، هر حکمی را که انجام میدهیم، هر عمل و طاعتی را که به جا میآوریم، احساس میکنیم در دامنهٔ وجود اوست. این احساس، به انسان قوت و قدرت بسیار میبخشد.
آثار یقظه و تدریج بیداری
به انسان امید میدهد که کسی هست مراقب او. کسی هست که دست او را گرفته است. کسی هست که مهر و محبت میورزد. انسان همین حالت را، توفیق همین نگاه را نیز از ایشان میبیند. «بکم فتح الله و بکم یختم» برای انسان تعبیر دیگری است از این حقیقت که «من أراد الله بدأ بکم». کسی که ارادهٔ خدا کرده است، میخواهد در سیر و سلوک حرکت کند، با شما آغاز میکند. «و من قصده توحه بکم»؛ کسی که قصد او کند، با توجه به شما آن قصد محقق میشود. از این رو، توحید ولایی باید پیش از توحید الوهی محقق گردد. اگر انسان میخواهد وارد معاد شود، حتماً باید ظهور محقق شود، قطعاً. اگر انسان میخواهد از دنیا برود، حتماً باید پیش از مرگ، حضرات معصومین در حال احتضار بر بالین او بیایند، قطعاً. تعبیر روایت امیرالمؤمنین علیه السلام به حارث همدانی چنین است: «یا هار همدان، من یمت یرنی». هر کس بمیرد، مرا خواهد دید؛ مؤمن باشد یا کافر، حتماً دیدار خواهد کرد. این نگاه یعنی پیش از ورود به قیامت، که توحید الوهی است، باید به توحید ولایی رسید؛ چه در ختم عالم که ظهور پیش از قیامت است، چه در ختم فرد که ابتدا «یرنی» است و سپس ورود به محضر الهی. اصل راه، دامنهٔ وجودی «من قصده توحه بکم» است. «بکم فتح الله و بکم یختم الله».
این نگاه سبب میشود انسان در حالت تضرعات و توسلاتش، ایشان را واسطهٔ رسیدن قرار دهد. استشفاع به شما، توسل به شما. این توسل و «رابطوا» در حقیقت همان «وابتغوا إلیه الوسیلة» است. همهٔ اینها به یک معنا بازمیگردد. «من قصده توحه بکم»؛ این ارتباط با نور ولایت، برای بیدار شدن انسان و تثبیت این نور در وجود او، بسیار اثرگذار است.
جانهای مرده اندر گور تن. این اشعار را میخوانم، چرا که شعر در بیدار کردن دل بسیار مؤثر است. جانهای مرده اندر گور تن؛ یعنی بدن، گور این جانها شده است. از بس که اسیر احکام بدن گشتهاند، این جانها در گور تن مردهاند. «برجهت زآوازشان اندر کفن»؛ تا آنان ندا میکنند، این جانها در کفن تن خویش از جای میجهند. «گوید این آواز آواها جدا / زنده کردن کار آواز خداست». زنده کردن، کار «إذا دعاکم لما یحییکم» است. این همان «إذا دعاکم» است که حیات میبخشد.
«اشرقت الأرض بنورکم». این «اشرقت الأرض بنورکم»، زمین دل انسان و جان اوست. ارض، ارض جان انسان است که اشراق پیدا میکند به نور شما. جانی که با شما مرتبط شد، به نور شما اشراق مییابد. در قرآن کریم آمده است: «أشرقت الأرض بنور ربها»، و در زیارت جامعه آمده است: «اشرقت الأرض بنورکم». و روایت است که «رب الأرض» امام زمین است. آن که تربیت میکند زمین را و رشد میدهد، امام زمین است. این معانی بسیار بلند است: «اشرقت الأرض»، ارض جان انسان با نور یقظهٔ ولایی زنده میشود. «أنتم نور الأخیار»؛ شما نور نیکان هستید. یعنی نیکان، نورانیتشان از شماست.
آب را خواهی از جو بجو، خواه از سبو. اما این سبو نیز راهش مدد باشد ز جو. سبو همان مقام ولایت است و جو، خود ذات الهی است. این سبو جدا از جو نیست. این بزرگواران چیزی فراتر از خود ندارند؛ آب، آبی جداگانه نیست. نورانیت ایشان همان نورانیت الهی است.
دلم نمیآید این شعر را نخوانم. وقت رو به پایان است و ما تازه میخواهیم آثار یقظه را بگوییم. شش اثر برای یقظه میخواهیم برشماریم تا وجدانمان را نسبت به این شش اثر بیازماییم. این شعر را بخوانم و سپس وارد آن شویم:
فعل باران بهاری با درخت / آید از أنفاسشان با نیکبخت. چنانکه باران بهار درخت را زنده میکند، نفس ولی الهی نیز جانهای مرده را همینگونه زنده میکند. گر درخت خشک باشد در مکان / عیب آن از باد جانافزا مدار. آن باد، جانافزاست و حیات میبخشد. اما اگر درختی قابلیت خود را از دست داده باشد، خشک شده باشد، دیگر زنده نمیشود. این عیب درخت است، نه باد. باد کار خویش کرد و بر وزید / آنکه جانی داشت بر جانش گزید. و آنکه جامد بود خود واقف نشد / وای آن جانی که او عارف نشد.
دائماً، لحظه به لحظه، جذبههای ربوبی از طریق اولیای الهی بر ما میوزد. این جذبهها، همهٔ احکام الهی، جذبههای ربوبیاند. هر اطاعتی یک جذبهٔ ربوبی است. این، بیدار کردن و زنده کردن است. «إذا دعاکم لما یحییکم»؛ این «دعاکم» یعنی امری که به شما کردند. اطاعت، حیات است، جان بخشیدن است. اگر انسان اطاعت کرد و جان نگرفت، باید بنگرد با خود چه کرده که اینگونه قابل نبوده است.
از اینجا وارد آثار یقظه در وجود صالح میشویم. شش اثر را برمیشماریم. میخواستیم تمام وقت را بر این بحث بگذاریم، زیرا بسیار کاربردی است. اما این مقدمه، مقدمهای تقریباً مستوفا شد که ما را از نتیجه دور کرد. تقصیر ما هم نیست؛ سخنان همه بلند است و انسان دلش نمیآید هیچیک را از دست بدهد.
میگوید شش اثر برای یقظه است. اولین اثر بیداری... اما توجه داشته باشیم که این بیدار شدن، تدریجی و ذرهبهذره است. این شش اثر، هر یک ذرهبهذره در وجود انسان ایجاد میشود. نباید پنداشت که آخرین مرتبه از همان ابتدا حاصل میشود. نه، آخرین مرتبه در آغاز ایجاد نمیشود؛ ذرهبهذره در وجود انسان پدید میآید. از این رو، انسان گاهی به سبب خُردی این تغییرات، آنها را احساس نمیکند. اما باید حواسش باشد که اگر دقت کند، در سر گردنهها احساس خواهد کرد چقدر تفاوت کرده است. هم غفلت اینگونه است، هم بیداری. انسان در غفلت نیز نمیفهمد که غافل شده است؛ غافل میشود و در سر یک گردنه ناگهان میبیند که چقدر با گذشته متفاوت شده است. گاهی به دوستان میگویم ما در ابتدای جوانی هم بسیار انقلابی بودیم، هم بسیار دلمان میخواست اهل زهد و تقوا باشیم و بسیار میکوشیدیم رعایت کنیم.
بیداری تدریجی و دشواری استقامت بر رشد
باری، اکنون به روزگاری رسیدهایم که چون در آن مینگریم، حسرت میخوریم که از آن مواضع و مواقف، چه بسیار کوتاه آمدیم و به کجا رسیدیم. وای به حال شما اگر بخواهید از نقطهای که ما اکنون ایستادهایم آغاز کنید. آنگاه که به سن ما برسید، خواهید دید چه پیش آمده است. ما از نقطهای شروع کردیم که اکنون حسرتش را میخوریم؛ شما به جایگاهی که امروز ما در آنیم ننگرید. غفلت و عقبنشینی از مواضع، چنان ذرهذره رخ میدهد که انسان آن را احساس نمیکند. اما چون به افق دور نظر میافکند، با خود میگوید: وه که چه بسیار کوتاه آمدم، چه بسیار از آن مواضع عقب نشستم. در غفلت چنین است و در رشد نیز چنین. پس باید دانست که سختترین مرحله، صبر بر این رشد و استقامت در آن است. تنها در گردنههاست که میتوان این حقیقت را دریافت. از این رو امام سجاد علیهالسلام در مناجات خویش عرضه میداشتند: خدایا، گاه ثمرهٔ برخی از اعمالم را به من بنمایان تا برای ادامهٔ راه، قوت قلب یابم. یعنی چنین نیست که انسان هر عملی انجام دهد، بیدرنگ نتیجهاش را ببیند. زود نشان دادن ثمرات، گاه زیانبار است.
نخستین اثر یقظه: توجه به نعمتها
نخستین اثر از آثار یقظه آن است که انسان کمکم درمییابد نگاهش به عالم دگرگون شده است. این دگرگونی گاه در چیزی نزدیک به خود او رخ مینماید و گاه میبیند که این نگاه تازه، اندکاندک به همه چیز سرایت میکند. اثر این حالت، به تعبیری، توجه خاص به نعمتها و منن الهی است. این نخستین اثر یقظه است: انسان احساس میکند که تاکنون از این نعمتها غافل بوده است. مثلاً واقعهای پیش میآید و ناگهان میبیند که قدر زندگی سادهاش، زندگی با زن و فرزندش را بسیار بیشتر میداند؛ آنان از آن پس برایش عزیزتر میشوند. این همان توجه به نعمت است، مرتبهای از مراتب آن. سپس اگر این قدرشناسی را درست به جای آورد، این توجه سرایت میکند و میبیند که قدر پدر و مادرش نیز فزونی یافته است. اندکاندک درمییابد که هر نعمتی که برایش پیش آمده — حتی یک نماز خوب که نصیبش شده — قدرش را بیشتر میداند؛ میبیند که این نماز چه مزهای به او داده است. گفتهاند اگر میخواهید نماز بخوانید، نمازتان چگونه باشد؟ «فَلْیُصَلِّ صَلاةَ الْمُفارِق»؛ چنان نماز بگزارد که گویی آخرین نماز اوست. اگر انسان احساس کند این آخرین نمازی است که در عالم میخواند و پس از آن میرود، قدر آن را بیشتر میداند تا آنکه بداند چه بسیار فرصت دارد و نماز برایش عادت شود و عادت بر او غلبه کند. پس نخستین اثر یقظه این است که قدر نعمتها بیشتر دانسته میشود.
انسانی که در خواب است، اگر بهترین و لذیذترین میوهها را کنارش بگذارند، آیا برای او اثری دارد؟ ندارد. فایدهای برایش ندارد. او گرسنه است، با شکمی گرسنه به خواب رفته و بیشترین احتیاج را دارد. بهترین میوهها و غذاها نیز کنارش نهاده شده، اما این انسانِ خواب، در خواب از درد به خود میپیچد و با آنکه غذا در کنارش است، دست دراز نمیکند تا بردارد و بخورد؛ زیرا در خواب است. اکنون بیشترین، بالاترین، لذیذترین و بهترین نعمتها در کنار ماست — باور کنیم که در کنار ماست. بالاترین جذبههای روحی در خدمت ماست؛ یعنی برای ما آمده است. خداوند آورده است و او جواد است. جود او علیالاطلاق است. با گناه من نیز جود او بسته نمیشود؛ این منم که ظرف خود را کوچک میکنم. جود او از فعل من منفعل نمیگردد. اینگونه نیست که اگر من ندیدم، او نعمت را برگرداند. این برگرداندن که در روایات و اشعار آمده، برگشتن من است، نه برگرداندن او. آن جذبه میآید و میرود؛ یعنی من بیتوجهی میکنم. همان تعبیر قرآن که «و هم عنها معرضون». او سر جای خود است؛ انفعال در او راه ندارد. این منم که معرض میشوم.
اگر این نگاه را داشته باشیم که آنچه برای ابدیت خود نیاز داریم، بالاترینش را خداوند اکنون در دست ما قرار داده — زیرا جواد مطلق است و جودش علیالاطلاق — آنگاه درمییابیم که «لا یزید کثرة العطاء إلا جودا و کرما»؛ او پیوسته گشایش پس از گشایش، جود پس از جود دارد و این غفلت من است که باعث شده به اینها توجه نکنم و از آنها بهره نبرم. اگر این توجه به نعمتها نباشد، انسان غافل در خواب است. اما اگر توجه پیدا کند، مصداق این آیه میشود:
«أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ» (انعام/۱۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که مرده بود و ما او را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود...
او مرده بود، اما ما زندهاش کردیم و برایش نوری قرار دادیم که با آن در میان مردم راه میرود. «یمشی به فی الناس» یعنی خود سبب هدایت دیگران نیز میشود. وقتی کسی نورانیت پیدا کرد، با این نور در میان مردم حرکت میکند؛ یعنی نورانیت او بر مردم نیز تأثیر میگذارد. آیا چنین کسی مانند آن است که در ظلمات است و از آن بیرونآمدنی نیست؟ «کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها». این نور است، این هدایتگر دیگران است. در پرتو نور او دیگران نیز هدایت میشوند.
اگر چنین باشد، مردمی که برای ما امکان هدایتشان فراهم آمده و ما آن را انجام ندادهایم، نرفتهایم و نور در میان مردم نشدهایم و آنان را جلوتر نیاوردهایم، بدانیم که برای ما امکاناتی پیش آمده که برای همهٔ مردم نیست. اکنون ما در حوزه قرار گرفتهایم؛ این همه امکان برای ما فراهم شده است. اگر بعدها این مردم گفتند: خدایا، اینان کوتاهی کردند و ما از ایشان نخواهیم گذشت، آیا این سؤال بهجاست یا بیجاست؟ آنجا که فرمود: «جعلنا له نورا یمشی فی الناس». چه بسیار وقتها که تنها خودمان بودهایم و بس، و دیگران — زمین و زمان — شاکی باشند که خدایا، این بر ما پا گذاشت در حالی که ما خود را آماده کرده بودیم تا انسانی حیاتدار و نورانی بر ما قدم بگذارد، و ما شاکیایم که او ما را ضایع کرد، با خود همراه نکرد، به سوی تو نبرد. ما میخواستیم با او همراه شویم و برویم، اما او ما را ضایع کرد و ساقط. آیا این شکایت، شکایتی مسموع است یا نه؟ همهٔ هستی میگوید: وقتی انسان فاسق بر زمین پا میگذارد، زمین میگوید کاش اجازه داشتم دهان باز میکردم و تو را میبلعیدم؛ و سرانجام کار تو به من خواهد رسید. میگوید تو مرا ضایع کردی. اما وقتی انسان مؤمنی بر زمین پا میگذارد، زمین به او مباهات میکند و بر زمینهای دیگر فخر میفروشد که این انسان مؤمن بر من پا گذاشت. یعنی حتی پا گذاشتن انسان مؤمن بر جایی، اتفاقی نیست؛ او رابطهای ایجاد میکند، ارتباطی برقرار میشود.
اگر این نگاه را دریابیم، میبینیم که انسان چه بسیار به خود و دیگران زیان میزند و باید پاسخگوی همهٔ اینها باشد. آنگاه نعمتها را میبیند. سپس کمکم درمییابد که نعمتها با او ارتباط پیدا میکنند. هرچه بیدارتر میشود، احساس ارتباط با نعمت را بیشتر میکند و هرچه این احساس بیشتر شود، آن نعمت در وجود او تأثیر بیشتری میگذارد. آنگاه اندکاندک میبیند که این نعمتها همه ظهور اوست، اسماء اوست؛ تا این مرتبه پیش میرود.
نگاه بیدار به نعمتها و مراتب ارتباط
آنگاه که انسان از خواب غفلت بیدار میشود، به تدریج درمییابد که هیچ حادثهای در عالم، بیارتباط با او نیست. این نگاه از نقطهای بسیار ساده آغاز میشود؛ از همان لحظه که پای انسان به سنگی میخورد و دردی خفیف احساس میکند. در آن حال، اگر بیدار باشد، درمییابد که این واقعه، پیامی ویژه برای اوست. وسیلهای به کار گرفته شده تا او را به مقصدی برساند. این حادثه، بیمخاطب نیست؛ او را نشانه رفته است. هرچه انسان در این نگاه عمیقتر شود، میبیند که حادثه، خود را بیش از پیش به او مینمایاند، تا آنجا که درمییابد خدای تبارک و تعالی در همین صفت، در همین فعل، با او تجلی کرده و با او رابطه برقرار ساخته است. در این مرتبه، انسان اسم «الله» را در همان حادثهٔ به ظاهر ساده مشاهده میکند.
اگر انسان به این درک برسد، حشر و نشر او به دست خدا خواهد بود. تصور کنید اتومبیلی شما را به مقصدی میرساند و سپس درمییابید که پدرتان آن را فرستاده است. این دریافت، لذتی خاص دارد. اما اگر بفهمید که این وسیله را مقام معظم رهبری اختصاصاً برای شما گسیل داشته، لذت آن به مراتب افزونتر میشود. حال اگر دریابید که خدای تبارک و تعالی دعوتی ویژه برای شما فراهم آورده است، این ادراک چه لذتی برای انسان به همراه خواهد داشت؟ اینها مراتب ارتباط است و همهٔ این مراتب، هماکنون نیز حاضر و موجود است. اینگونه نیست که بخشی از آن بعدها پدید آید؛ آن حقایق از جانب او تماماً هست، اما این من هستم که ادراک نمیکنم. غفلت، یعنی همین عدم ادراک. آن حقیقت، تا آخرین مرتبهاش، در هر واقعه و حادثهای حضور دارد. حسرت انسان نیز در همین جاست:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ» (زمر/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنکه کسی بگوید: ای دریغ و حسرت بر من، از آنچه در جنب خدا کوتاهی ورزیدم.
چه بسیار حسرت دارد که انسان در جنب خداوند اینگونه کوتاهی کرده و حقایق را از دست داده باشد.
جذبههای الهی؛ وسیله یا مقصد؟
در مجالس الهی، گاه این پرسش پیش میآید که آیا انسان باید در طلب جذبه باشد و در حال جذبهٔ خود فرو رود، یا آنکه مسیر را طی کند تا جذبهها خود به سراغ او بیایند؟ حقیقت آن است که هر دو وجه صادق است. در آغاز راه، انسان از خدا میخواهد که جذبهای بفرستد تا او را دریابد و با خود ببرد. اما به مرتبهای میرسد که جذبه نیز همچون مرکبی میشود که میآید و انسان را به پیش میبرد. طلب انسان در این مرحله، طلب جذبه برای ماندن در آن نیست؛ طلب جذبه است برای آنکه او را برگیرد و به مقصد برساند. جذبه نیز مانند منزلی در مسیر است که باید از آن عبور کرد. اگر انسان بخواهد در جذبه متوقف شود و آن را مقصد بپندارد، راه را به خطا رفته است.
شنیدن قرآن با گوش جان
آیات قرآن نیز هر یک به همین شیوه میخواهند انسان را زنده کنند و نعمتها را به او بنمایانند. در این نگاه، انسان گاه میبیند که آیهای با او خطاب دارد، درست همانگونه که یک حادثه با او سخن میگوید. گاه میبیند که این آیه را از زبان پیغمبر اکرم میشنود. و گاه به مرتبهای میرسد که مییابد آیه را از زبان خداوند میشنود. اینجاست که کار بسیار دشوار میشود. نقل کردهاند که شخصی به استاد خود گفت: من هر سه روز یک ختم قرآن میکنم. استاد فرمود: اگر چنین است، بار دیگر چنان بخوان که گویی من برای تو میخوانم. آن شخص بازگشت و گفت: کار بر من بسیار سختتر شد و تلاوتم کاهش یافت. بار دیگر استاد فرمود: اکنون چنان بخوان که گویی از لبان مبارک پیغمبر میشنوی. گفت: این بار نیز بسیار دشوارتر شد. سپس فرمود: برو و ببین اگر چنان بخوانی که احساس کنی همین اکنون از جانب خدا بر تو نازل میشود و تو آن را میشنوی، چه خواهی کرد؟ گفته بود که از یک آیه نیز نمیتوانست عبور کند.
همهٔ این مراتب اکنون حاضر است. غفلت از ماست و ما باید اندکاندک پردهها را کنار بزنیم. اینگونه نیست که این حقایق ذرهذره به سوی ما بیاید؛ این غفلت ماست که ذرهذره برداشته میشود، وگرنه او کامل است و حقیقت تماماً حاضر. قرآن میفرماید: «إن الله تجلی فی کلامه لعباده»؛ خداوند در کلام خود برای بندگانش تجلی کرده است. تجلی، حقیقتاً همان است که اهلش درمییابند.
شرمندگی در برابر نعمت
اگر این حالت بیداری برای انسان پیش آید، چنان توجهی در او پدید میآید که اثرش این است: به هر نعمتی که میرسد، احساس میکند در شکر آن قصور ورزیده است. میبیند که این نعمت اینگونه به مبدأ متصل است و او نتوانسته حق آن را ادا کند. با عذرخواهی و عجز از کنار نعمت عبور میکند، نه با بیتفاوتی. حالتی از شرمندگی در پیشگاه ربوبی برای او ایجاد میشود. هر نعمتی که پیش میآید، شرمندگی او را مضاعف میکند. برخلاف ما که چون نعمتی به ما رو میآورد، حالت تکبر پیدا میکنیم و میپنداریم بر دیگران فضیلت یافتهایم. «من ملک استعسر»؛ هر که مالک شود، خودخواه میگردد. این وصیت لقمان به فرزند است. این حال، از آنِ کسی است که نورانیت بیداری در او نیست. اما کسی که بیداری او را دریافته، هر مالکیتی او را شرمندهتر میکند. از همین روست که پیغمبر اکرم پیش خدا از همه شرمندهتر است.
این، یکی از آثار بیداری است: انسان نسبت به نعمتها حالت شرمندگی پیدا میکند. هر نعمتی که میرسد، میگوید: خدایا، چگونه حق نعمت پیشین را هنوز ادا نکرده بودم و اکنون نعمتی دیگر میرسد؟ چگونه از پس این برآیم؟ تو مرا یاری کن. چنانکه در مناجات است: «اللهم إنه أذهلنی عن إقامة شکرک تتابع نعمک»؛ خدایا، پیدرپی آمدن نعمتهایت مرا از اقامهٔ شکر بازداشته است. «و أعجزنی عن إحصاء صنائعک فیض فضلک»؛ و فیض فضل تو مرا از شمارش صنایع و احسانهایت عاجز ساخته است. این، اولین مرتبهٔ سادهٔ عجز است، تا برسد به آن مرتبهای که امام سجاد علیه السلام بدان اشاره فرمودهاند.
آثار بیداری
پس نخستین اثر بیداری آن است که انسان عالم را به گونهای دیگر میبیند. رابطههایش زنده میشود، حیاتدار میگردد و ارتباطش با هستی به همان صورتی درمیآید که بیان شد. دومین اثر از آثار بیداری، توجه به حقیقت گناه و خطر آن است. اما شرح این اثر را باید به جلسهٔ دیگری وانهاد تا مبادا بحث ضایع شود و اثر آن از دست برود. چهبسا اگر بحث شتابزده دنبال شود، خود انسان نیز اثر آن را دیگر درنیابد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
آثار بیداری و هشدار از غفلت
پس نخستین اثر بیداری آن است که انسان عالم را به گونهای دیگر میبیند. رابطههایش زنده میشود، حیاتدار میگردد و ارتباطش با هستی به همان صورتی درمیآید که بیان شد. دومین اثر از آثار بیداری، توجه به حقیقت گناه و خطر آن است. اما شرح این اثر را باید به جلسهٔ دیگری وانهاد تا مبادا بحث ضایع شود و اثر آن از دست برود. چهبسا اگر بحث شتابزده دنبال شود، خود انسان نیز اثر آن را دیگر درنیابد.
این نیز از همان جذبههاست که اگر درست بدان نپردازیم، میآید و میرود و انسان دفعهٔ بعد که میشنود، گمان میکند آن را میداند و دیگر دلش دگرگون نمیشود. نباید در شنیدن، زیادهخواه و سیریناپذیر بود.
و ال و رحمة الله و برکاته.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.