یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ارتباط با دیگران؛ مظهر وحدت یا کثرت
ارتباط با دیگران، این عرصهٔ پهناور حیات انسانی، اگر با نگاه الهی و از دریچهٔ توحید نگریسته شود، خود مظهر وحدت است و اگر با نگاه استقلالی و غفلت از خداوند متعال همراه گردد، مظهر کثرت و پراکندگی خواهد بود. انسان میتواند همسر و فرزند و دوستان و همهٔ پیوندهای خویش را چنان بنگرد که خداوند دوست دارد با آنان ارتباط داشته باشد، و آنگاه این ارتباط، خودْ طریق وصال و نردبان تعالی گردد، نه حجاب راه. بنابراین، تفاوت ژرف کسی که سیر به سوی وحدت دارد با کسی که سیر به سوی کثرت دارد، در رفتار ظاهری و اعمال قالبی نیست؛ تفاوت در عمق نگاه و شهود باطنی است. هر دو بر سر یک سفره مینشینند و لقمه برمیدارند. یکی نماز میخواند، اما در حقیقت در گرداب کثرت غوطهور است، چرا که توجهش به اغیار است و دغدغهاش آن است که نمازش را چگونه میخواند تا در چشم دیگران جلوهگر شود؛ این خودْ عین کثرت و شرک خفی است. دیگری اما غذا میخورد و با جمعی همنشین است و در ظاهر با خلق میآمیزد، اما دلش در وحدت سیر میکند، چون به دیدهٔ بصیرت میبیند که هیچ فعلی از او بدون امر الهی و بدون ارتباط با حق تعالی صادر نمیشود و هر حرکتی به اذن اوست.
اگر کسی بدین مقام دست یابد، زلف آشفتهٔ یار موجب جمعیت خاطر اوست، نه پریشانی. هرچه کثرت در نظرش بیشتر جلوه کند، وحدتش قویتر و استوارتر میگردد. زیرا در آن کثرت چه میبیند؟ زلف آشفتهٔ یار را. زلف در شعر لطیف حافظ، رمز کثرت و تجلیات گوناگون است و آشفتگیاش نشانهٔ پیچش و درهمتنیدگی تجلیات اسماء الهی. زلف آشفتهٔ یار موجب جمعیت ماست، یعنی همین آشفتگی ظاهری، مایهٔ وحدت و تمرکز دل است. پس آشفتگی بیشتر باید، تا تجلیات فزونتر شود و کثرات افزون گردد و در نتیجه، وحدت مؤکدتر و نابتر شود. بنابراین، مرز میان وحدت و کثرت در عمق نگاه و طهارت دل است وگرنه از رفتار ظاهری و اعمال جوارحی نمیتوان دریافت که کسی اهل وحدت است یا گرفتار کثرت. این خود حجابی است که خداوند حکیم قرار داده تا اهل کثرت بهراحتی رسوا و آشکار نشوند و اهل وحدت نیز بهراحتی نمایان نگردند و در پنهان و گمنامی بمانند و گوهرشان در صدف خمول محفوظ باشد.
غلبهٔ جذبهٔ باطن بر ظاهر
برخی از اولیاء الهی چنان در دریای وحدت مستغرقاند که آمدن به ساحل ظاهر و پرداختن به امور اینجهانی برایشان بس دشوار است. خداوند رحمت کند مرحوم آقای حسنآقا پهلوانی را که چند روز پیش از ماه مبارک رمضان از این جهان رخت بربستند. ایشان چنان در وحدت غرق بودند که وقتی سؤالی از ایشان میپرسیدی، گویی همان لحظه از آن سوی عالم و از آن خلوت باطنی میآمدند، جوابی کوتاه و روشن میدادند و دوباره به عالم خویش بازمیگشتند؛ دیگر حاضر نبودند و تاب ماندن در این سوی را نداشتند. مرحوم آقای کشمیری نیز همین گونه بودند؛ جهت وحدت در وجود شریفشان بسیار قوی و غالب بود. با ایشان مینشستی و به گفتگو میپرداختی، اما از سیمایشان هویدا بود که حال «من در میان جمع و دلم جای دیگر است» بر وجودشان غلبه دارد. مرحوم پهلوانی بسیار مجذوب باطن عالم بودند، بهحدی که در رفتار ظاهری نیز احساس میکردی بهسختی و با تحمل مشقت به این سوی میآیند، جواب میدهند و باز میروند. اما نه آنگونه که از پرسش خود پشیمان شوی؛ بلکه وقتی حالشان را میدیدی، درمییافتی که آنان خود را از آن سوی میکَنَند تا در ظاهر چیزی بگویند و بازگردند. ما باید خود را از این سو بکنیم تا شاید چیزی از آن سو دریابیم؛ او اما خود را از آن سو میکَنَد تا به ظاهر آید و سخنی گوید و باز به مقرّ خویش بازگردد. جذبهٔ باطنی در وجودشان اینگونه ملکه شده بود.
تفاوت وحدت و کثرت همین است که انسان در همه چیز ارتباط با خدا را ببیند و به غیر حق مشغول نباشد. اما اگر این حال، ملکهٔ راسخه شود و به کمال خود رسد، انسان به مقام پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میرسد که رفتوآمد میان ظاهر و باطن برایشان دشوار نیست و هر دو عرصه را به کمال در اختیار دارند. ولی اگر توحید غلبه داشته باشد اما انسان هنوز کامل مکمّل نباشد، آمدن به ظاهر برایش سخت میشود و رفتوبرگشت دارد. اما آن که کامل و مکمّل است، مانند پیغمبر خاتم، ظاهر و باطن هر دو در قبضهٔ تصرف اوست، هرچند شب پیغمبر غیر از روزش بود. شبش غیر از روزش بود و با آن عظمت مقام، هر روز هفتاد مرتبه استغفار میکرد. این استغفار در حقیقت نه از گناه مصطلح، که از جذبهٔ صفاتی و اسمائی و فعلی به مرتبهٔ ذاتی بود. چون وقتی انسان به اسماء نیز مشغول میشود، این خود نوعی کثرت در برابر آن احدیت محض است و استغفار، بازگشت از این کثرت به سوی وحدت صرف است.
خدا رحمت کند امام خمینی (ره) را که فرمود: اولین کثرتی که خداوند برای آدم (علیه السلام) ایجاد کرد، «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» بود که منشأ تمام کثرات شد. این اولین منشأ کثرت در وجود انسان بود. امام فرمود منشأ توجه به آن شجرهٔ منهیّه نیز همین علم آدم به اسماء بود. این بحث عرفانی دقیقی است: علم آدم به اسماء خود منشأ کثرت است. تا پیش از این، انسان در مرتبهٔ وحدت قبل از کثرت اسمائی مستغرق بود، چون از آن سو آمده بود. سپس به کثرت اسماء رسید و این خود، سرآغاز سفر کثرت بود.
تفاوت ذکر صلوات و لا اله الا الله
پرسیده شد: تفاوت ذکر شریف صلوات با ذکر جلیل «لا اله الا الله» چیست؟ صلوات به تعبیر برخی بزرگان، ایجاد مقتضی میکند و از مصادیق «وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ» است و جنبهٔ جمالی دارد. «لا اله الا الله» اما جلالی است و مرتبهٔ سنگینی از توحید را در بر دارد. از این رو ذکر خاص میشود و اگر بخواهند به مقدار خاص و با عدد معینش بگویند، با شرایط خاص و مراقبهٔ ویژه همراه است. اما صلوات به تمام مراتب وجودی سرایت دارد و در همهٔ احوال میتوان بر آن مداومت کرد. انسان در هر حالی میتواند از توسل به صلوات استفاده کند و ایجاد مقتضی برای فیض نماید. رسانندگی و سرعت تأثیر صلوات در ابتدای راه قویتر است. از این رو انسان باید با صلوات آغاز کند و کمکم به ذکر «لا اله الا الله» منجر شود. البته معنایش این نیست که انسان ابتدا «لا اله الا الله» نگوید؛ اما نه به عنوان ذکر خاص با تعداد خاص و وقت خاص. ذکر خاص با تعداد و وقت ویژه مربوط به مراقبهٔ مرتبهای از مراقبهٔ محاسبه است که برای کسانی است که در دستورات سلوکی پیش میروند. اما صلوات برای همهٔ مواقع و همهٔ احوال و همهٔ طبقات مردم است.
در روایت شریف دارد که هرگاه سختی و بلایی بر شما پیش آمد، با ذکر صلوات میتوانید آن سختی را به راحتی و گشایش تبدیل کنید. قوم موسی (علیه السلام) که نمیدانستند صلوات چیست، وقتی کار بر آنان سخت میشد، انبیاء به آنان میگفتند هرگاه دیدید بلا بسیار سخت میشود و طاقت شما را میبُرَد، ذکر صلوات بفرستید. با آنکه نمیدانستند حقیقت آن چیست، اما میدانستند ذکری است مبارک و در روایت دارد که برایشان تسهیل میشد و تحملپذیر میگشت؛ کار سخت راحت میشد. بنابراین ذکر صلوات برای عموم میدانهای وجودی انسان و ابتلائات گوناگون، اثری شگرف و فوری دارد. اما «لا اله الا الله» به صورت عمومی نیز ذکر توحید است و «قُلْ لا إِلهَ» از اولین مرتبهٔ سلوک آغاز میشود تا آخرین نهایت مرتبهٔ فنا راه دارد. اما به عنوان ذکر ویژه و با شرایط خاص، مربوط به موقف ویژهای است که تنها برای سالکان طریق مقرر میشود.
ترتیب آثار بیداری و تفاوت احوال
پرسش آن بود که آیا آثاری که در روایات برای بیداری شمرده شد، ترتیبی دارند یا نه. پاسخ آن است که غالباً چنین ترتیبی مشاهده میشود: دو اثر نخست، یعنی یاد مرگ و تعظیم حق، با یکدیگر همراه میشوند و پس از آن، سایر آثار پدیدار میگردند. اما این قاعدهای عمومی است و احوال افراد با یکدیگر متفاوت است. در شخصی میبینیم که بیداری ابتدا با یاد مرگ همراه میشود؛ این صورت غالب است. اما ممکن است در برخی نفوس، شدت بیداری با یکی دیگر از این آثار آغاز گردد. ترکیب مذکور در عموم جاری است، لیکن هر کس را گرایشی ویژه است. ممکن است ذکر یاد مرگ با جان کسی سازگارتر باشد و اثرگذارتر، و در دیگری تعظیم حق تجلی کند. اینها همه از سنخ جذبهاند و هر یک به نحوی دل را میربایند و آدمی را به سوی حق میکشانند.
ابن الوقت و ابو الوقت
در ادامهٔ بحث اغتنام فرصت، که پیشتر بدان اشاره نشد، باید گفت که انسان در مسیر حرکت و سلوک الی الله، گاهی «ابن الوقت» میشود و گاهی «ابو الوقت». ابن الوقت شدن یعنی فرزند وقت بودن؛ یعنی هر لحظهای که پیش میآید، کمال بهره را از آن ببرد و هیچ آنی را به غفلت نگذراند. اما اگر به مقام ابو الوقت برسد، وقت در اختیار او قرار میگیرد و او خود وقتساز میشود و زمانه را به تسخیر خویش درمیآورد. این ابو الوقت شدن، مرتبهای است که در ادامهٔ اغتنام فرصت و پس از کمال ابن الوقتی حاصل میآید. نخست انسان ابن الوقت است و سپس ابو الوقت میگردد. پس آن چهار یا پنج یا شش اثری که برشمردیم، غالباً ترتیبی بر یکدیگر دارند؛ اما اگر جذبههای خاصی برای فردی پیش آید، ممکن است یکی از آنها او را فراگیرد و بر سایر آثار سبقت جوید. حتی در یک شخص، گاه یک اثر جلوه میکند و بار دیگر اثری دیگر. حالات انسان نیز مانند غذاهای گوناگون است؛ هر یک در وقتی مناسب اثر میبخشد و ذائقهٔ روح را به نوعی میپروراند.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
بخش ۲/۴: ابن الوقت، صفات جلالی و جمالی، و مراتب حیات
ابن الوقت مذموم و ممدوح
در ادامهٔ مباحث پیشین، این پرسش به میان آمد که آیا «ابن الوقت» بودن، بهخودیخود، صفتی مذموم است یا میتوان آن را ستود؟ باید دانست که این مفهوم، همچون بسیاری از مفاهیم اخلاقی و عرفانی، دارای دو رویهٔ کاملاً متمایز است و نمیتوان حکمی یکسان بر تمام مصادیق آن راند.
ابن الوقت آنگاه مذموم و نکوهیده است که به معنای انفعال محض و واکنشپذیری مطلق فهمیده شود؛ بدین معنا که شخص همواره گوش به زنگ حوادث بنشیند، دست روی دست نهد و منفعلانه انتظار کشد تا رویدادی از بیرون بر او عارض گردد و آنگاه، بیآنکه از پیش طرحی و برنامهای داشته باشد، صرفاً واکنشی از خود نشان دهد. چنین انسانی همچون پَرِ کاهی است که در برابر تندبادِ زمانه به هر سو میرود و هیچ ارادهای در تعیین مسیر خویش ندارد. این انفعال، این دستبسته بودن در چنگال تقدیرِ ناآگاهانه، بیگمان مذموم است و با شأن انسانِ صاحباراده و خلیفةالله ناسازگار.
اما ابن الوقت معنایی دیگر نیز دارد که در آن، همین واژه به مدح و ستایش بدل میشود. در این معنا، ابن الوقت کسی است که قدر وقت را میداند، لحظهها را درمییابد و زمان را چنان که شایسته است پاس میدارد. در مسیر کمالات معنوی و سلوک الی الله، «فرزند وقت بودن» را بسی ستودهاند. مقصود از این تعبیر آن است که انسان سالک، هنگامی که وقتِ تجلّی فرا میرسد و نفحات الهی وزیدن میگیرد، دریابد که اکنون چه باید بکند و تکلیف او در این لحظهٔ ناب چیست. چنین کسی غنیمتشمارِ فرصتهاست و نمیگذارد لحظات نابِ حضور و انس، از کف بروند. او در هر «آن»، وظیفهٔ خاص همان «آن» را میشناسد و بدان عمل میکند. این همان ابن الوقت ممدوح است که عارفان بدان نازیدهاند و آن را از لوازم سلوک شمردهاند.
اما فراتر از این، مرتبهای دیگر نیز هست که «ابو الوقت» نامیده میشود. ابو الوقت کسی است که خود، تجلّی را ایجاد میکند و جذبهها در اختیار ارادهٔ اوست. او نه تنها منفعلِ زمان نیست و نه تنها غنیمتشمارِ وقت، بلکه خود، پدیدآورندهٔ وقت و حال است. او میداند که اکنون باید چه حالی را پدید آورد و چگونه دل را به جذبهٔ حق مهمان کند. این البته کمالی است بس بالاتر و مقامی است دیریابتر که تنها خاصّانِ خاصّان بدان راه مییابند.
صفات جلالی و جمالی در تربیت جوان و میانسال
پرسش دیگری که در این جلسه مطرح شد، به نسبت میان صفات جلالی و جمالی خداوند با تربیت جوانان و میانسالان مربوط میشد. این بحث از آن رو اهمیت دارد که مربّیِ آگاه باید بداند در هر دوره از عمر انسان، کدام دسته از صفات الهی تأثیرگذارتر است و دلِ مخاطب با کدام نغمه بهتر به اهتزاز درمیآید.
در روایتی آمده است که خدای تعالی به موسی علیه السلام خطاب فرمود که مردم را عموماً با ذکر نعمتها جذب کن. عموم مردم با یادآوری نعمتها و برشمردن الطاف الهی جذب میشوند و دلهایشان به سوی حق متمایل میگردد. این یک اصل کلی در دعوت و تبلیغ است. اما از سوی دیگر، در قرآن کریم ملاحظه میکنیم که آیات انذار و بیمدهی، بیش از آیات تبشیر و مژدهدهی است و تأثیر آن بر نفوس، افزونتر. این تناقضنما را چگونه باید حل کرد؟
حقیقت آن است که اگر به ما بگویند جهنّم نیست اما بهشت هست، بسیاری از کارها را اندکاندک ترک خواهیم کرد و از بسیاری گناهان پروا نخواهیم داشت؛ اما اگر بگویند جهنّم هست ولی بهشت نیست، آن کارها را به آسانی ترک نخواهیم کرد و همواره بیمِ عذاب، چونان شمشیری بر فرقِ سر، ما را از گناه بازمیدارد. عموم مردم از خوف جهنّم است که از گناه بازمیایستند، نه از شوق بهشت. شوق بهشت البته مرتبهای عالیتر برای حرکت است و عبادتی تجاری محسوب میشود ـ چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «گروهی خدا را به طمع بهشت میپرستند که این عبادت تاجران است» ـ اما کسانی که خوفیاند بیشترند و تأثیر خوف در عموم مردم فزونتر از شوق است.
اما در مورد جوان، باید نسبت شوق و خوف را به گونهای دیگر سنجید و میزان را به شکلی دیگر نهاد. جوان تازه به طبیعت روی آورده و مانند نهالی است که با جذبهای کمالی و جمالی راحتتر جذب میشود؛ زیرا او در عنفوان عمر، طالب کمال و شیفتهٔ جمال است. روح لطیف و پرشور جوان، با نوای محبت و جمال بهتر به وجد میآید تا با بانگ بیم و جلال. او هنوز ریشه در خاک طبیعت ندوانیده و میتوان با نوازش نسیم رحمت، او را به سمت آسمان هدایت کرد. اما انسان سالخورده یا میانسال، مانند درختی است که ریشه دوانده و در زمین سختِ عادات و تعلّقات، محکم شده است. برای حرکت دادن چنین درختی، ضربه و تازیانه لازم است؛ باید با خوف او را تکان داد و از جای کند. پس در تربیت جوان، صفات جمالی مؤثرتر است و در میانسالان، صفات جلالی. این تمایز را مربّیان و هدایتگران باید همواره در نظر داشته باشند.
کمخوابی و دغدغهٔ تعهد
پرسش دیگری دربارهٔ برنامهٔ روزانه و کمخوابی مطرح شد، بهویژه در ماه مبارک رمضان که فرصتی مغتنم برای سلوک و عبادت است. کمخوابی، این گوهر گرانبهایی که بسیاری از سالکان در پی آنند، چگونه حاصل میشود؟ پاسخ آن است که کمخوابی هنگامی حاصل میشود که انسان دغدغهای داشته باشد و برای خود برنامهای و تعهدی قرار دهد، بهخصوص اگر این تعهد جمعی باشد و با دیگران نیز مرتبط گردد. این تعهد، انسان را ناگزیر میکند که کمتر بخوابد و بیشتر بیدار بماند.
طبع انسان بهطور عادی به بیحالی و خواب میگراید و اگر رهایش کنی، به آغوش راحت و فراموشی پناه میبرد. اما اگر دغدغهای، قولی، تعهدی و حیثیتی در میان باشد، انسان ناچار میشود کاری را انجام دهد و از خواب شیرین چشم بپوشد. ابتدا باید دغدغهای پدید آید تا کمخوابی صورت پذیرد. این روش سریعتر پاسخ میدهد و نتیجهبخشتر است. بهصرف تنهایی و بیتعهدی، این حالت پیش نمیآید و انسان در دامن راحت و عادت فرو میغلتد. پس اگر خواهان کمخوابی و شبزندهداری هستید، نخست دغدغهای بیافرینید و خود را در برابر آن متعهد سازید.
وعده و وعید الهی
پرسش دیگری چنین بود که خداوند طبق وعید، امکان مجازات بندگان را دارد؛ پس چرا انسان باید اینهمه خود را مراقبت کند، حال آنکه این کار خارج از ارادهٔ او دشوار است؟ وعید خدا چه میشود و رحمانیت او چه جایگاهی دارد؟ این پرسش از آن دست پرسشهایی است که از دل تأمل در نسبت عدل و رحمت الهی سر برمیآورد.
پاسخ آن است که خداوند هم وعده داده و هم وعید. وعدهٔ او لازم الاجراست؛ هرچه را که وعده دهد، چون کریم و رحیم است، حتماً به آن وفا میکند و تخلف از وعده با کرم و رحمت او سازگار نیست. اما وعید چنین نیست که حتماً اجرا شود. اگر کسی از وعید خود تخلف کند و مجازات نکند، عقلاً او را مذمت نمیکنند؛ بلکه آن را فضل و کرم میبینند. خداوند نیز چنین است: وعید میدهد، اما اگر آن را اجرا نکند و ببخشد، این از فضل اوست. اگر مرا به جهنّم ببرد، به عدل اوست، و اگر به بهشت ببرد، به فضل اوست. اگر اعمال من با معیار عدالت سنجیده شود، چیزی باقی نمیمانَد و هیچ عملی شایستهٔ پاداش بیکران الهی نیست. اما اگر فضل الهی نباشد، هیچکس نجات نمییابد؛ چنانکه فرمود:
«وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا» <span class="ayah-ref">(نور/۲۱)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هیچکس از شما [از آلودگی گناه] پاک نمیشد.
نجات، سراسر به فضل است و بس. مجازات و وعدهٔ جهنّم، تازیانهٔ خداست برای آنکه مردم را به بهشت ببرد. جهنّم خلقتش تبعی است و عذاب، تبع رحمت است. جهنّم نیز از رحمت نشأت گرفته است، همچنانکه تازیانهٔ پدر از سرِ شفقت و برای هدایت فرزند است. اسماء جلالی نیز به تبع اسماء جمالی هستند و غضب در ذیل رحمت قرار دارد. این نگاه، افق تازهای به روی انسان میگشاید و او را از ترسِ خشک و ناامیدکننده به سمت امیدِ آمیخته با خشیت رهنمون میشود.
مراحل حیات دنیا
در پایان، اشارهای به مراحل حیات دنیا شد که در جلسهٔ پیشین مطرح گردید و اینک نیازمند تکمیل و تفصیل است. قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ» <span class="ayah-ref">(حدید/۲۰)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که زندگی دنیا بازی و سرگرمی و زیور و فخرفروشی میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است.
این پنج مرحله، غفلتهایی است که در هر دوره از زندگی پدیدار میشود و هر یک به تنهایی اقتضای دورهای از حیات انسان است. اگر حیات انسان در این مراتب متوقف بماند، نقص است. لهو برای کودک نقص نیست، اما توقف در آن نقص است. زینت برای جوان نباید به توقف بینجامد. اینها مراحل زندگیاند، اما اگر حیات دنیا تمام همّ انسان شود و از آن فراتر نرود، در همان متوقف میماند و از کمال بازمیایستد.
حرکت در مراتب حیات دنیا و عبور از توقّفها
این پنج مرحلهای که در آیهٔ شریفه برشمرده شد ـ لعب، لهو، زینت، تفاخر و تکاثر ـ هر یک به تنهایی اقتضای دورهای از حیات انسان است، امّا توقّف در هر یک از این مراتب، بیتردید نقص به شمار میآید. اگر جوانی تمام همّت خود را مصروف زینت کند و دل در گرو زیورهای دنیوی نهد، این توقّف نقص است؛ هرچند زینت خود یکی از اقتضائات وجودی انسان است و فینفسه مذموم نیست. آیا زینت میتواند سبب حرکت شود؟ البتّه که میتواند. خداوند جمیل است و جمال را دوست دارد: «إنّ الله جمیل یحبّ الجمال». امّا اگر همین زینت سبب انتقال انسان به جمال حق شد و او را از زیبایی ظاهری به زیبایی باطنی رهنمون گشت، آنگاه از جمال مجازی عبور کرده و به جمال حقیقی راه یافته است. انسان جمالطلب است، منتها این جمالطلبی در جوانی شدّت میگیرد و اگر به درستی هدایت نشود، به دام توقّف میافتد. اگر انسان در دوران جوانی در لعب و لهو بماند، یعنی در مرتبهٔ کودکی متوقّف شده است و باید از این خصوصیت عبور کند و به مراتب بالاتر گام نهد.
تفاخر و تکاثر نیز همین حکم را دارند. اگر تفاخر در جهت دنیایی باشد و انسان به مال و مقام و نسب بر دیگران فخر فروشد، مذموم است، امّا اگر همین تفاخر در صدقه و تسابق در خیرات ظهور کند و انسان بر دیگران در کارهای نیک پیشی گیرد، تبدیل به امری ممدوح میشود. قرآن کریم میفرماید:
«سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ» <span class="ayah-ref">(حدید/۲۱)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی آمرزشی از پروردگارتان بر یکدیگر پیشی بگیرید.
این همان مسابقهای است که از دل تفاخرِ جهتیافتهٔ الهی بیرون میآید و انسان را به جای آنکه در میدان دنیا با دیگران به رقابت برخیزد، در میدان آخرت به مسابقه وا میدارد. همچنین تکاثر اگر در عمل صالح باشد و انسان در پی افزودن حسنات و کمالات معنوی برآید، تکاثر آخرتی میشود و از مذمّت دنیایی آن خارج میگردد.
این بحث، چنانکه در جلسات پیشین نیز اشاره شد، دو جهت دارد: یکی به لحاظ مسلک انبیا که مبتنی بر ثواب و عقاب است، و دیگری به لحاظ مسلک نبی ختمی که در آن فقط خدا حاکم است و عظمت حق مدار همه چیز است. در هر دو مسلک، ریشه و رگههای بحث به همین مراتب حیات دنیا بازمیگردد. عظمت حق به مسلک نبی ختمی مربوط میشود و وعده و وعید و ترس از آخرت به مسلک انبیا؛ و این دو با یکدیگر تصدیق میشوند و هر یک از منظری متفاوت، انسان را به سوی کمال میخوانند.
ادبیات پیغامگیری الهی و کشف رمز افعال
یکی از دوستان پرسیدند: از کجا باید بفهمیم هر اتفاقی که برایمان میافتد چه پیامی برای ما دارد؟ اگر برای هر مورد خودمان دست به تفسیر بزنیم و دورهای برای خود ترتیب دهیم، ممکن است به نتیجهٔ درست نرسیم. مثلاً اگر کسی ما را سوار ماشین خود کند، ممکن است آن را نشانهٔ قبولی یک کار خیر بدانیم، در حالی که شاید خداوند با این کار صرفاً خواسته ما را به یاد خود بیندازد و اصلاً ربطی به آن کار خیر نداشته باشد.
این پرسش، دریچهای است به سوی بحثی عمیق در باب فهم اشارات الهی و کشف رمز افعال. باید دانست که هر حادثهای در زندگی انسان، بیحکمت نیست و میتواند حامل پیامی از سوی حق باشد. اما تفسیر این پیامها، کاری است بس دقیق و ظریف که نیازمند طهارت باطن، صفای دل و آشنایی با ادبیات خطاب الهی است. انسان تا از هوای نفس و تمنیّات خود پاک نشود، نمیتواند پیامهای حق را از وسوسههای نفس تمییز دهد. چهبسا نفس، حادثهای را به نفع خود تفسیر کند و انسان را به عُجب و غرور دچار سازد. از این رو، سالک باید همواره در محضر استادی آگاه و دلی بیدار، این نشانهها را بخواند و از تأویلهای خودسرانه بپرهیزد. اصل آن است که انسان در هر حال، دل به حق سپارد و از او بخواهد که خود، راه را بنمایاند و پرده از رازها برگیرد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
ادبیات پیغام الهی برای خود رمز و رازی شگرف دارد. در کشف هر رمزی، آنگاه که بخواهند پیامهای رمزگذاریشده را بخوانند، راههای متعدّدی به کار میگیرند. مثلاً میدانند در ادبیات یک قوم، حرف «الف» چه بسامدی دارد، حرف «ب» چه حدودی. این نشانهها را در نظر میگیرند، احتمالات را میسنجند و یواشیواش به کشف رمز موفّق میشوند. در نگاه پیغامگیری الهی نیز ادبیاتی وجود دارد و اینگونه نیست که هر کس بتواند آن را به رأی و میل خویش تفسیر کند. بلکه بعضی از پیغامها آشکار است؛ یعنی خدای تبارک و تعالی عمداً پیغام برخی از افعالش را آشکار میکند. اگر کسی به این پیغام آشکار اعتنا کند و مطابق آن عمل نماید، آنگاه پیغامهای بعدی نیز از پنهانی به آشکاری میگرایند. این مانند جدولهایی است که با پیدا شدن یک کلمه، کلمهٔ بعدی نیز جای خود را پیدا میکند و به تدریج همهٔ جدول حل میشود. پیغامهای آشکار اگر مورد اعتنا قرار گیرند، پنهانها نیز آشکار میشوند و رمز گشوده میگردد.
پس اگر بخواهیم این مسیر را آغاز کنیم، نمیتوانیم هر طور که دلمان خواست تفسیر کنیم. برخی موارد کاملاً آشکار است که مقصود از آن فعل چه بوده است. باید به همان مورد آشکار اعتنا کرد و مطابق آن عمل نمود. پس از آن، افقهای تازهای گشوده میشود. این مسیر، ادبیات و راه خاص خود را دارد. مانند اتاقهای تو در تویی میماند که کلید اتاق بعدی در اتاق قبلی است. از ابتدا همه چیز کشف رمز نیست؛ وارد اتاق اوّل میشوی و حرکت میکنی. وقتی به آنجا رسیدی، کلید اتاق بعدی همان جاست. دوباره وارد میشوی و اتاقها گستردهتر میشوند. افعال الهی اینگونهاند: آنجاهایی که معلوم است، اگر انسان اعتنا کند، بقیه نیز روشن میشود.
خطر انحراف و وسوسهٔ شیطان در مسیر
امّا در این مسیر، امکان انحراف و پیدایش بیماریهایی مانند وسواس و اضطراب تشخیص وجود دارد. اینها کار شیطان است. شیطان که بیکار نمینشیند. اگر انسان به مرتبهٔ ولایت هم برسد، شیطان قویتر میآید. نباید پنداشت که با رسیدن به مرتبهٔ ولایت، کار تمام شده و راحتی حاصل گشته است؛ خیر، شیطان جا نمیماند. شیطان تا مرتبهٔ مخلصین همراه انسان است. هرچه انسان جلوتر میرود، شیطان نیز به همان نسبت قویتر میشود. در این مرحله، شیطان انسان را به وسواس میاندازد، یا در مسیر وحدت، او را به بیاعتنایی به حقوق دیگران و ضایع کردن حقوق ناس میکشاند.
اگر انسان نماز شب بخواند، روزه بگیرد، امّا به مؤمنی بیاعتنایی کند، تمام آن عبادات پاک و باطل میشود. روایت است که پیغمبر یا یکی از حضرات معصومین ـ علیهم السلام ـ در برابر کعبه ایستاده بودند و شروع کردند به برشمردن عظمت کعبه که چقدر عظیم است. سپس فرمودند: با این همه عظمتی که برای کعبه شمردهاند، مؤمن اعظم از کعبه است. خدای تعالی میفرماید:
«مَنْ أَهانَ لی وَلِیّاً فَقَدْ بارَزَنی بِالْمُحارَبَةِ»
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که دوستی از دوستان مرا خوار کند، همانا با من اعلام جنگ کرده است.
اگر ما مؤمنی را ببینیم و به ظاهرِ ایمانش شک کنیم و به او بیاعتنایی کنیم، این بیاعتنایی ممکن است توهین تلقی شود و ما را در معرض محاربه با خدا قرار دهد.
انشاءالله در دو جلسهٔ پایانی، اگر زنده باشیم، بحث روابط اجتماعی و حقوق دیگران را به تفصیل مطرح خواهیم کرد تا مشکلاتی که ممکن است در این نگاه حرکتی برای انسان پیش آید ـ از جمله وسواس و عدم رعایت حقوق دیگران ـ روشن شود. بسیاری میخواهند خود را موحّد کنند، امّا در این راه دیگران را بیچاره میسازند. این آفت را باید شناخت و از آن پرهیز کرد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
پیغامگیری و قواعد آن در مسیر سلوک
نکتۀ مهم دیگر آن است که انسان در این مسیر نباید انگشتنما شود. اگر کسی در جامعه چنان رفتار کند که دیگران با اشاره به او بگویند «فلانی عرفان دود میکند» یا «فلانی دیگر میخواهد اهل سلوک شود»، این نشان میدهد که کار در جای خود ننشسته است. رفتار انسان باید چنان باشد که رعایت او برای دیگران جذابیت داشته باشد؛ همراهانش احساس کنند که او با آنهاست، همنشین آنهاست و از جمع جدا نیست. این امر شدنی است. اگر انسان دینداری را چنان سخت و دشوار جلوه دهد که دیگران بگویند «اگر دینداری این است، ما که نمیتوانیم، پس ولش کن»، این نیز نشانۀ آن است که جایی از کار نقص دارد.
البته مقصود، رسیدن به مرتبۀ ملامتیه نیست که خودْ مقامی بس عجیب و دشوار است. سخن بر سر این است که در همین مراتب معمول، انسان نباید چنان ظاهر شود که گویی از دیگران متمایز است و نگاهها به سوی او خیره میشود. خداوند با بندگان خود بسیار پیوسته و مهربان است؛ حواس انسان باید باشد که در این حرکت، انگشتنما نشود.
در این میان، پرسشی مطرح میشود: افرادی مانند ما که در این مسائل تخصص ندارند، چگونه میتوانند پیامهای الهی را تشخیص دهند؟ آیا بهتر نیست تنها به ظواهر تقوا و شریعت بسنده کنند؛ یعنی همان اموری که قطعاً حرام یا قطعاً واجب است؟ پاسخ آن است که قواعدی کلی برای پیغامگیری وجود دارد. انسان باید در پیغامگیری نسبت به دیگران، جهت حُسن را ببیند. اگر حادثهای برای دیگران پیش آمد، بگوید خداوند میخواهد به آنها ترفیع درجه دهد و از این رو مبتلایشان کرده است. اما نسبت به خود، جهت سخت را بگیرد و بگوید من چه کردهام که خدا میخواهد مرا تعذیب یا تطهیر کند.
این یک قاعدۀ کلی است: آنجا که پیغام به خود انسان مربوط میشود، سختترین وجه را برای خود برگزیند، به شرط آنکه به یأس نکشد. و آنجا که به دیگران مربوط میشود، بهترین وجه را انتخاب کند. این همان حُسن ظن به دیگران است که خداوند آن را میپسندد. نسبت به خود نیز نباید دچار سوءظنِ یأسآور شد. انسان باید به خود بدگمان باشد، اما نه بدگمانیای که او را به یأس بکشاند. اگر این بدگمانی به یأس بینجامد، خودْ عملِ ناروایی است. پس قواعدی برای پیغامگیری وجود دارد که اگر رعایت شود، انسان محفوظ میماند و به خطا نمیافتد.
دفع سیئه با حسنه
در باب آثار اعمال و پادزهر گناهان نیز باید گفت: اگر انسان ـ نعوذ بالله ـ به سیئهای مبتلا شد، راه علاج آن، علاوه بر توبه و ادای حقوق، در این فرمایش الهی نهفته است:
«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ» <span class="ayah-ref">(مؤمنون/۹۶)</span>
</p>
ترجمۀ فارسی: بدی را با آنچه نیکوتر است دفع کن.
دفع سیئه با حسنه بدین معناست که هر حسنهای میتواند سیئه را دور کند، اما نزدیکترین حسنه به آن سیئه، قویترین دفعکننده و دورکننده است. برای مثال، اگر کسی ـ نعوذ بالله ـ مبتلا به خوردن حرام شده باشد، روزه گرفتن، گوشت روییده از حرام را آب میکند. این غیر از ادای حق الناس است؛ روزه مقابلۀ مستقیم با آن گناه است. اگر کسی مرتکب غیبت شده باشد، غیر از توبۀ لازم، بیان محاسن مؤمن ـ بهویژه همان شخصی که غیبتش را کرده ـ حسنهای است که سیئه را دفع میکند. هرچه حسنه به سیئه نزدیکتر باشد، دفع آن قویتر و اثرش بیشتر است.
تفاوت مراتب آغازین و حفظ مسیر
پرسشی دیگر دربارۀ مراتب سلوک مطرح است: گفته شد که حرکت، منزلبهمنزل و با کندن تعلقات پیش میرود. این امر معقول به نظر میرسد. اما افرادی نیز هستند که با یک ترک گناه عظیم، جذبهای برایشان ایجاد میشود و علاقه را به سرعت پیدا میکنند. برای نمونه، از آیتالله بهجت نقل شده که در سن دوازده یا سیزده سالگی در کربلا چیزهایی در نماز میدیدند که گمان میکردند برای همه عادی است و بعدها متوجه شدند که چنین نیست. این افراد گویی نگاه ویژهای از پیش به آنها شده است.
پاسخ آن است که از نطفهها تأثیر است. اصلاب و ارحام تأثیر دارد. محیط تأثیر دارد. اما همهٔ اینها به نحوۀ اختصاص است. از این روست که دربارۀ حضرات معصومین علیهمالسلام شهادت میدهیم:
«أَشْهَدُ أَنَّکُمْ طِبْتُمْ وَ طَابَتْ أَرْضُکُمْ وَ أَصْلَابُکُمْ وَ أَرْحَامُکُمْ»
</p>
ترجمۀ فارسی: گواهی میدهم که شما پاک بودید و پاک بود سرزمین شما و پشتها و رَحِمهای شما.
این طهارت در نسل و تبار، زمینهساز آن صفا و جذبههای آغازین است. اما برای کسانی که چنین زمینهای ندارند، مسیر همان حرکت منزلبهمنزل است. نکتهٔ مهم آن است که حتی اگر کسی با جذبه آغاز کند، حفظ آن جذبه و استمرار در مسیر، نیازمند همان کندن تعلقات و رعایت قواعد سلوک است. جذبهٔ آغازین، تنها یک دعوت است؛ یک «ارنی» از جانب حق. اما اگر کسی به مقتضای این دعوت عمل نکند و تعلقات را رها نسازد، آن جذبه نیز به تدریج فروکش میکند و چه بسا به کلی از دست برود. پس نباید فریب احوال خوش آغازین را خورد. آنچه ماندگار است، عمل به مقتضای بندگی و حرکت در صراط مستقیم است. هر که در این راه صادقتر قدم بردارد، تأییدات الهی نیز همواره همراهش خواهد بود و او را از خطرات و وسوسههای راه محافظت خواهد کرد.
گواهی میدهم که شما نوری بودید در صلبهای بلندمرتبه و رَحِمهای پاکیزه که جاهلیت شما را نیالود.
این فراز نورانی، پرده از حقیقتی ژرف برمیدارد: آنگاه که نطفهای بسته میشود و انسانی پای به عرصۀ وجود مینهد، تمامیِ نیاکان و گذشتگان او در سرشت و سرنوشتش نقشی بیبدیل ایفا میکنند. زنجیرۀ نسب، تنها یک توالیِ زیستی نیست، بلکه حامل انوار و ظلمتها، طهارتها و آلودگیهاست. در این میان، شاید پرسشی در دل برخی جوانه زند که: «اگر چنین است، پس اختیار و تلاش ما چه جایگاهی دارد؟» پاسخ آن است که این تأثیرگذاریِ متقابل، قاعدهای فراگیر است؛ همانگونه که اعمال ما نیز در نسلهای پس از ما اثر خواهد نهاد. راز ماجرا در گونۀ اختصاص و نحوۀ توزیع توفیق است. چهبسا کسی از نقطهای بس بلند و عظیم آغاز کند، اما حفظ آن جایگاه، خود حماسهای دشوارتر است و سقوط از آن قله، هولناکتر و خسارتبارتر.
برای روشنتر شدن این حقیقت، مثالی زمینی اما گویا میآورم: در شهری چون قم، اگر بانویی بخواهد چادر خویش را به روسری بدل سازد، چه طوفانی به پا میشود! او میباید با نگاههای تند پدر و مادر، فشار محیط و سنتهای ریشهدار کلنجار رود و زخم زبانهای بسیاری را به جان بخرد. در مقابل، در جامعهای که هیچ نشانی از حجاب در آن نیست، اگر زنی اراده کند تا روسری بر سر بندد، او نیز باید کوهی از نگاههای سنگین و طعنههای زهرآگین را تاب آورد. اینک بنگرید: هر دو به ظاهر به یک نقطه رسیدهاند؛ هر دو روسری بر سر دارند. اما یکی نگاههای مؤمنان را تاب آورده و دیگری نگاههای اشقیا را. یکی از حصار سنت به سوی کاستن از پوشش گریخته و دیگری از دل بیحجابی مطلق به سوی عفاف خزیده است. آیا میتوان این دو را همسنگ و هممرتبه دانست؟ هرگز. ظاهر یکی است، اما مسیر، جوهر و هزینۀ معنوی این دو انتخاب، زمین تا آسمان تفاوت دارد.
نکتۀ دقیق و ظریف در همین جاست: به همان اندازه که حرکت در مسیر حق برای کسی سادهتر و هموارتر میشود، گناه و غفلت در برابرش عظیمتر و کمرشکنتر میگردد. این دو کفۀ ترازو، یکدیگر را جبران میکنند. یک غفلت کوچک برای آن که در مسیری هموار و در دامان طهارت گام برمیدارد، هرگز با غفلت آن دیگری که در میان خارستان ضلالت بالیده، برابر نیست. گاه یک چشمبرهمزدن غفلت برای آن شخص، چنان او را از اوج به حضیض میکشاند که چندین گناه کبیره برای دیگری چنین نمیکند. حسابِ حسنه و سیئه را که با یکدیگر جمع میبندی، میبینی که این دو حالت با هم جور میشوند. برای آن که در محیط فاسد، روسری بر سر کرده، این حسنه در کنار این واقعیت قرار میگیرد که سیئه و بیحجابی برایش آسان و در دسترس بوده است. اما برای دیگری، همین روسری سر کردن، هزینهای گزاف داشته است؛ او میبایست از تمامی روابط پیشین خود میگسست، از عادتها میبرید و در آن محیط آلوده، پرچم عفاف برمیافراشت. یک روسری سر کردن برای او هزار واحد انرژی مثبت و نورانی برده است، در حالی که آن دیگری هزار واحد انرژی منفی و ظلمانی هزینه کرده تا به همان ظاهر رسیده است. پس اجر، مطابق ظاهر عمل نیست؛ اجر، مطابق آن توان و جوهرۀ وجودیای است که در راه به کار رفته است.
در این میان، پرسشی از اعماق جان برمیخیزد: «چه کنیم تا دلمان حرم الله شود؟ آنگاه که خود را در غفلت غوطهور میبینیم، چه چارهای بیندیشیم؟ و چگونه اولویتهای راستین زندگی را بازشناسیم؟» پاسخ آن است که دل، حرم الله شدنش امری تدریجی است؛ ذرهذره و یواشیواش. انسان باید در هر کار، حتی کوچکترین آن، چنان کند که آن کار به خدا گره بخورد. و این گره خوردن، از راههایی بس ساده آغاز میشود. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر روایت شریف «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه بسم الله فهو ابتر» تعبیری نغز دارند: هر کاری که انسان میخواهد انجام دهد، اگر با نام خدا آغاز نشود، ابتر است؛ یعنی گره نخورده به مبدأ هستی، و آنچه گره نخورده باشد، بقا و ثمری ندارد. قرآن کریم میفرماید: «مَا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ»؛ آنچه نزد شماست، پایان میپذیرد و فانی میشود، یعنی ابتر است، اما آنچه نزد خداست، جاودانه و باقی است. پس یک کار ساده، حتی نوشیدن جرعهای آب، میتواند با «بسم الله» گفتن از سر توجه، به عملی ماندگار بدل شود. اگر عادت هم نداشته باشد، باز هم نیکوست، اما هرچه این توجه عمیقتر شود، دل به تدریج «حرم الله» میگردد؛ حرمی که غیر خدا را در آن راهی نیست. قلبی که به غیر مشغول نشده و امور او ابتر نیست. هر کاری با همین سادهها آغاز شود و با «الحمد لله» در پایان، به خدا گره میخورد.
در این زمینه، حکایتی شگرف از ابراهیم خلیل (ع) نقل است: دو تن از ملائکه که به صورت میهمان بر سر سفرۀ او نشسته بودند، از او پرسیدند: «اجرت این غذایی که به ما میدهی چیست؟» ابراهیم با بینیازیِ عارفانه گفت: «اجری ندارد.» گفتند: «نه، باید اجرت را بدانی.» ابراهیم که حتی در بخشش نیز به خدا میاندیشید، فرمود: «اگر میخواهید اجری داشته باشد، آن اجر این است که اول غذا بسم الله بگویید و پایانش الحمد لله.» یعنی اگر هم میخواهد اجر و پاداشی قرار دهد، اجرش نیز ارتباط با خداست، نه چیزی برای خود. او همه چیز را به او گره میزند. حتی وقتی میگویند اجر ما را باید بدهی وگرنه نمیخوریم، میگوید باشد، اجرتان همین ذکر خداست. پس بیجهت نیست که خداوند او را خلیل خود، یعنی دوست ناب و خالص، قرار داده است.
در روایتی دیگر آمده که ملائکه به صورت اشخاصی نزد ابراهیم آمدند و این ذکر را سرودند: «سبوح قدوس رب الملائکة الطهر». ابراهیم چنان از شنیدن این ذکر به وجد آمد و مشعوف گشت که التماس کرد: «میشود آن را تکرار کنید؟» گفتند: «نه، مگر آنکه یکسوم داراییات را به ما بدهی تا تکرار کنیم.» ابراهیم که ثروتمند بود، بیدرنگ پذیرفت و یکسوم مالش را تقدیم کرد تا بار دیگر آن ذکر جانافزا را بشنود. دوباره گفتند و باز یکسوم دیگر طلب کردند. او باز پذیرفت. سرانجام گفتند: «ما ملائکة الطهر هستیم.» اینگونه امتحانات برای انبیا پیش میآمد و گاه برای افراد عادی نیز ملک متمثّل میشود و با ایشان سخن میگوید، اما ما تشخیص نمیدهیم و میپنداریم فلان شخص را دیدهایم.
اما نکتۀ مهم دیگری نیز هست: اینگونه نیست که هر عمل نیکی انجام دادیم، خداوند فوراً نتیجۀ آن را به ما نشان دهد. خداوند با ما اینگونه معامله نمیکند، چرا که ما خرابکاریم و ظرفیت نداریم. خدا میداند که اگر اجر ندهد، سوز و شوق درونی انسان شعلهورتر میماند؛ اما اگر انسان بفهمد چه گنجی اندوخته، حواسش پرت میشود و به خود میبالد که «من دارم». از این رو، خداوند اعمال ما را تا روز مبادا ذخیره میکند و به ما نمیگوید. اگر بدهد، دو اثر سوء دارد: یکی آنکه ما را مغرور و خراب میکند، و دیگری آنکه شیطان اگر اثر عمل را ببیند، دست به کار شدیدتری برای تخریب ما میزند. پس به خاطر آنکه عمل ما از دستبرد شیطان و آفت خودبینی محفوظ بماند، گاهی آن را در جای امنی نزد خود نگه میدارد و به دست ما نمیدهد. درست مثل بچهای که چیزی گرانبها به دستش میدهی و او ممکن است آن را بشکند یا گم کند، پس تو آن را برایش نگه میداری تا سالم بماند. اجر دادن و ندادن، ملاک عبودیت نیست. عبودیت ملاک است. ما که برای اجر بندگی نمیکنیم؛ ما انجام میدهیم و میگوییم: خداوندا، ما عبید و بندگان توایم. اصلاً توقعی هم نداریم.
حکایت کردهاند که شخصی گفت: «من این زیارت را میخوانم و ثوابش را هدیه میکنم؛ این قسمتش را به امام رضا (ع) و آن قسمتش را به دیگر ائمه.» سپس نزد بزرگی این سخن را بازگفت. آن بزرگ فرمود: «تو چه اجری برای عملت قائل شدی که فکر کردی چیزی است که میتوانی این قسمتش را به این و آن هدیه کنی؟» یعنی تو برای خودت اجری دیدی، عملت را چیزی شمردی، خودت را کسی پنداشتی، آنگاه میگویی حالا این را هدیه میکنم. از علامه طباطبایی پرسیدند: «تفسیر المیزان را به ما هدیه میکنید؟» ایشان با آن همه عظمت علمی فرمودند: «مگر من برای المیزان اجر و ثوابی قائلم؟» او نه خودش را میدید و نه عملش را، تا آنکه بخواهد آن را به کسی هدیه کند. «نه، اگر اجری دارد، مال شما.» این نهایت خیرخواهی است که اگر اجر و ثوابی باشد، از آنِ شما باد. اما اگر انسان با هدیه کردن عمل، راحتتر و بیریاتر عمل میکند، این خود نشانۀ آن است که برای عملش اجری نمیبیند و در پی نتیجه نیست. او میگوید: من عبدم، بیچارهام، گدایی بیش نیستم. گدایی بر درگاه خدا افتخار نیست؟ گدا را گدایی سزاست. ما چیزی با خود نداریم؛ فقر محضیم به سوی کریم بینیاز. ما پیش خدا بار مییابیم، اما هیچ چیز نداریم، هیچ چیز نمیبینیم. واقعاً چیزی نمیبینیم و از همه بیشتر، کوچکترینیم.
اما آنگاه که به پیشگاه کریم میرسی، هیچ همراه خود نداری. کریم، کریم است دیگر؛ او را با دستِ تهی چه کار؟ نه آنکه دستِ تهی داشتن به معنای ترکِ عمل باشد؛ خیر، آنان همهی کار را نیز به جای میآورند، اما چون به درگاه کریم بار مییابند، هیچ با خویشتن نمیبرند. انشاءالله خدای تعالی کمالات خویش را به ما بچشاند تا به کار امیدوار شویم. چشاندنِ کمالات از آن روست که ما بیچارهایم؛ اگر کمالی نچشیم، نومید میشویم. خداوند نتایجِ پارهای از اعمال را به ما میچشاند تا شوقمان فزونی گیرد. اما عبودیت را نیز انشاءالله به ما عطا کند تا بنده باشیم و در پیِ نتیجه ندویم. انشاءالله نزد خداوند بنده باشیم.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.