بسم الله الرحمن الرحيم.
هفتمين جلسه جواد اکبر، حضرت استاد عابدینی، هجده خرداد نود و شش.
سلام علیکم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عينا حتى تسکنه ارضک طوعا و تمته فيها طویلا.
ان شاء الله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرج.
در بحث بیداری و یقظه و انتباه بودیم که [مکث] قسمت اول بحث رو در جلسه گذشته خدمت دوستان بیان کردیم که جزو اولین منازل مهم سیر و سلوک الی الله هست که تا این منزل محقق نشود مسائل بعدی پیش نمیاد.
این حرکت منزل به منزل است لذا باید از نقطه شروع و از اون منزل اول آغاز کرد و به منزلهای بعدی رسید.
بله بعضی از منزلها به گونهای است که وقتی آغاز میشه تا پایان ادامه دارد، همراه است.
اینگونه نیست که بشه ازش عبور کرد.
یعنی تا پایان راه این منزل همراه است از جمله همین بحث نیازی بود که گذشت و این بحث بیداری و یقظه ایست که در اون قرار داریم.
هرچه انسان جلوتر میرود نیاز بیشتری رو احساس میکند لذا کسی که احساس نیاز بیشتر میکند بندگیش پیش خدا بالاتر قرار میگیرد چون احساس فقر بالاتری دارد، احساس نیاز و ارتباط بیشتری با خدا دارد.
چون عرض کردیم ارتباط و ربط با خدا موکول به نیاز است و نیاز بالاتر، ادراک نیاز بالاتر، رابطه بیشتر، تقاضای بیشتر.
درسته؟
تو ناحیه یقظه هم همین گونهست.
هر قدر بیداری بیشتر بشود حتماً حرکت سریعتر میشود.
بیداری هم لحظه به لحظه، ذره به ذره ایجاد میشود.
یعنی یک جرقه و جذبه ای ایجاد میشه.
یه بیداری محقق میشه.
اگر انسان مطابق اون حرکتی رو صورت داد بعد بعدیش و بعدیش و بعدیش.
لذا بیداری تا آخر ادامه دارد.
چون انسان از پیش خدا آمده انا لله و انا الیه راجعون.
هر مرتبهای که از اون لله برای انسان که از اونجا آمده بیدار بشه نسبت به او، به الیه راجعون میرسد.
پس دقت بکنید که همچنان که رسیدن به سمت نامتناهی است، بیداری هم نامتناهی است.
لذا بیدار شدن هم هیچ حد و مرزی ندارد.
لذا اینجور نیست که انسان یه دفعه بیدار شه دیگه تا آخر بیدار بماند.
بلکه بیداری بعد بیداری لازم دارد.
یه موقع از انسان از غفلتها و معاصی بیدار میشه.
یه موقع هستش که از حدودش بیدار میشه که باید جدا بشه و هر کدام از اینها، سلام علیکم، هر کدام از اینها برای خودش لوازمい دارد.
این بیداری عظمتی دارد که تا آخر همراه انسان حتی تا اونجایی که دیگه از مرتبه توجهات میرسه به مرتبه فنا.
البته دیگه اونجا چون به قدم خود او نیست بیداری برای او معنا ندارد دیگه.
نه بیداری نیست، بیداری رو ادراک نمیکند دیگه.
بیداری رو ادراک نمیکند چون منی دیگه در کار نیست.
تا من در کاره بیداری هم هست و رشد هم هست.
پس این نکته.
یک نکته دیگر هم این است که اگر کسی بیدار شد اینگونه نیست که دوباره خواب نره.
یعنی هر کسی ممکنه تو هر مرحلهای که بیدار شده دوباره چی بشه؟
دوباره خواب بره.
هیچ در حقیقت تضمینی ندادن که اگر کسی بیدار شد تا آخر بیدار بره.
نه، اینم یکی از خطرات کار است که انسان بیدار میشود و خواب بعد از بیداری خواب عمیقتریه.
اینم یک نکته که اگر انسان بعد از بیداری خواب رفت، خسرانهش و ضررش خیلی بیشتر از وقتیست که بیدار نشده بود.
لذا گوهری رو که انسان به دست میآورد هر قدر این گوهر ارزشمندتر باشد از دست دادنش خسارت بیشتریه.
اگر انسان خواب رفت اینجور، اینجور نیست که مثل اول تازه شده باشه.
نه.
خسارت و خسرانی که این کرده در اینکه این مقدار راه رو آمده بوده و خواب رفته، این دوباره بیدار بشه باید از اول طی کنه.
غیر از اینکه سرمایه عمر رو از دست داده در این مدتی که بیدار شده بود و خواب رفته.
غیر از این تازه نسبت به خیلی از حقایقی که تو وجود این ابتداً تاثیرگذار بودند الان چون دست خوردهست دیگه اونا تاثیرگذار نیستن.
حالا برای بیدار شدن خیلی صدای بلندتری میخواد تا بیدارش کنه.
دیگه با اون صدای قبلی بیدار نمیشه.
وقتی صدای بلندتر میخواد ضربه بیشتری بر او وارد میشود باید یه موقع هستش که [نفس عمیق] به جایی میرسد خواب که لازم میشود انسان مثل امام حسین علیه السلام و یارانش شهید بشن تا این بیدار بشه.
یعنی سلام علیک فدات الله.
یعنی بیداری گاهی تا این مقدار هزینهبردار است که اگر تو نگاه اول این بیداری محقق شد سادهتر بود با یک تکان و یک جرقه این بیداری محقق میشد.
اما گاهی لازم است که خدای تبارک و تعالی یک کسی مثل امام حسین علیه السلام و یارانش رو در فجیعترین و سختترین شرایط قربانی کند به دست ظالمترین افراد تا این بیداری محقق بشود.
خب این بیداری رو چی باعث شد که این هزینه باید پرداخت بشه؟
خواب مردم.
خواب مردم باعث شد که این مقدار هزینه پرداخت بشه.
اگر مردم خوابشون اینقدر سنگین نبود، لزوم نداشت با این مقدار هزینه بیداری محقق بشود.
بیداری با یک صدا محقق میشد اما خون نمیخواست.
اما جایی که سلام علیک فدات الله.
اما جایی که وقتی انسان بعد از بیداری خواب رفته [صدای محیط] و این خواب عمیق شده، این خواب عمیق با ریخته شدن خون طاهری مثل امام حسین علیه السلام این بیداری امکانپذیر میشه.
پس این دو نکته که هر بیداری اینگونه نیست که حتماً ادامهدار باشد و اگر بیداری دوباره به خواب رفت، این بیدار شدنش هزینه بالاتری از قبل رو میطلبد تا بیدار بشه.
غیر از اینکه سرمایه عمر رو هم تو این مدت از دست داده که تکرار شدنی نیست، که هر دوی اینها خسارته.
هم بیدار شدن سختتر میشه هم سرمایه عمر رو از دست داده.
لذا انسانی که به بیداری میرسد مراحل اولی بیداری باید با تمام حواسش و دقتش و مراقبش قدر این بیداری رو بداند تا دوباره خوابش نبره.
که یه لحظه خوابیدن و غفلت، یه لحظه غفلت برگشتنه به چیه؟
به قبله.
ولی خدای تبارک و تعالی گاهی انسان رو به قبض و بست مبتلا میکند.
قبض و بست غیر از خواب است.
قبض و بست این است که انسان گاهی نسبت به اون بیداری که داشت حرکت میکرد و ادراک میکرد، گاهی توی حالت قبضی قرار میگیره.
احساس میکنه که درها به روش بسته شده.
احساس میکنه نسبت به قبل در حالت چی هستش؟
در حالت قبض بیشتری و گرفتگی بیشتریست.
این خواب نیست.
دقت میکنید؟
این ابتلاء قبض و بست از جانب خدا خودش یه نوع بیداریه.
تو- چون میخواد انسان از حالت عادت به بست هم خارج بشه تا قدر نعمت رو بداند.
این خودش یه نعمته.
علامتش هم این است که در این مدت سوزش بیشتر میشه.
وقتی تو این قبض گرفتار میشه سوزش بیشتر میشه.
این علامتشه.
اما ای- اگر دید نه تو این مدت آرامتره، خیالش راحتتره، دغدغهای ندارد، این علامت بده.
یعنی خوابه.
چون آدم خواب دغدغه ندارد.
اما اگر uh قبض ایجاد شد، قبض خواب نیست به شرطی که علامت قبض این است که سوز انسان و گداز انسان از که اون حالت قبل نیست بیشتر میشه.
این حالت نشان دهنده خوبیه.
لذا حواس اون باشه که همیشه این سوز رو برای خودمون حفظ بکنیم که عرض کردم از کسی پرسیدند که از سابقین تو چی داری که اون همه اونها دارایی داشتند و کمالات؟
گفت من سوز نداریه اونچه که اونها دارند و دارم.
این سوز نداری رو احساس کردن همون نیازیست که انسان رو داره به بیداری میکشاند.
این هم پس یه نکته.
ما بعد از اینکه بحث بیداری رو مطرح کردیم مرحله اولش عرض کردیم که مرحله اولش این است که توجه به نعمتها و تذکر به نعمتها اصلاً غیر از اون میشه.
لذا با عالم به گونهای دیگری حالا این رابطه برقرار میکند.
آدم خواب با اطرافش ارتباط نداشت چون خواب بود.
انسان غافل هم با اطرافش ارتباط نداره.
میخوره، میآشامد، با دیگران هم ارتباط داره.
اما اینها رو عالم کسی که بیدار شد از غفلت تمام روابطش غیر از اینها میشه.
این هم میخورد، این هم میآشامد.
اما این خوردن متوقفش در این مرتبه نکرده.
«یأکُلُونَ کَمَا تَأکُلُ الأَنْعامُ» دیگه نیست.
اونی که خوابه، خواب یعنی خواب از بیداری دیگه.
یعنی اون خواب از توجه، خواب از تذکر یعنی بیدار متذکر نیست.
او میخورد اما «یأکُلُونَ کَمَا تَأکُلُ الأَنْعامُ».
اما اون که بیدار است وقتی که میخورد با هر نعمت الهی که برخورد میکند نعمت میبیند، رابطه برقرار- آیه میبیند، مرتبط میشود.
برای او حال جذبه میبیند، حال ایجاد میکند، شرمنده میشود از این همه نعمت که در محضر این نعمتها قرار گرفته و خدا برای او ایجاد کرده و این نمیتونه حق نعمت را ادا کند.
لذا دائماً بعد از هر نعمتی که به او برخورد میکنه و جذبهای حال او در شرمندگی از uh ارتباط با این نعمت بیشتر از پیش میشه.
لذا دائماً میبینی بیدارتر میشه، عمیقتر میشه رابطهش.
کمکم میبینه که تمام اینها با او پیغام— پیغام دارن، رسولن، رابطه دارن، تو د- ج- دنبال جذب او هستن به باطن عالم.
همین در حقیقت روابط بیرونی.
لذا سیر آفاقی او با نعمتها سیر انفسي میشه.
تو این نگاه سیر افقی او که با نعمتهای بیرونی رابطه برقرار کرد، اما چون میآید این نعمتها برای شخص او پیغام ویژه دارند، سیر افقی این نکته دقیقیه که سیر افقی برای او تبدیل میشه به سیر، همین سیر افقی میشه سیر انفسی براش.
لذا تو درونش با اینا رابطه برقرار میکند، تو درونش رشد ایجاد میشود و اینها همراه او میشوند.
همون بحثی که داشتیم من توسعه یافته که اینها میشن جزو من او، دیگه خارج از او نیستند و از درون او با او رابطه برقرار میکنند.
این رابطه بیداری از درون محقق میشود نه از بیرون.
چون رابطه بیداری از درون با همه اشیا برقرار میشود، همه اشیا رابطهشون با او از درون میشود، رابطه میشه سیر انفسی و دیگه سیر افقی نیست که در بیرون از وجود او باشد.
تو نگاه اول از بیرون وجود اوست.
چقدر این عظیم میشود انسانی که اینگونه با نعمت برخورد میکنه.
من میبینم نعمت برای او مثل نزل علی قلبک است.
مثل نزل علی قلبک است.
آیات الهی بر او نازل میشود.
نعمتها نزول آیات الهی بر اوست.
نزول آیه بر پیغمبر آیا در درون بود یا بیرون؟
نزل علی قلبک بود.
سیر افقی نبود.
این نگاه برای او سیر انفسی میکند عالم بیرونی را.
این هم یکی از برکاتی است که ایجاد میشود که جلسه گذشته بحث نعمتها را عرض کردیم.
اما علامت دومی که برای بیداری ایجاد میشود این است که مرز این با گناه متفاوت میشود.
حالا یه جور دیگری به گناه نگاه میکند، به غفلت و گناه نوع نگاهش متفاوت میشه.
اگر تا به حال این بود که فقط [پچپچ] غفلت و گناه او را از یک نعمتی محروم میکرد، حالا میبینه نه این خیلی مثل کسی میمونه یه موقع پاش میخوره به سنگ.
یه موقع یه بیماری کشنده میگیرد.
اون کسی که یه بیماری غیر قابل علاج میگیرد، یک در حقیقت بیماری سخت براش پیش میاد تا یه بیماری سرماخوردگی.
تو بیماری سرماخوردگی میگه حالا دکتر هم نرفتم، نرفتم بالاخره عادت دارم خوب میشم.
یه خرده طول میکشه.
کارهای عادیام رو دارم میکنم اما در عین حال مریض هم هستم.
این یه نگاه اولیست که کسی که هنوز بیدار نشده به گناه دارد.
مؤمن است از گناه هم بدش میاد.
اما وقتی هم مبتلا میشه همین جوری از کنارش، میدونه مریضی هم هست، میدونه براش ضرر هم دارد.
اما چی هستش؟
رفتار خودم رو میگم.
اما از کنار غفلت و گناه در عین اینکه میدونه بده همین جوری عبور میکنم و بعد هم یادش میره.
کمکم یه سال میگذرد یادش میره.
دو سال میگذرد یادش میره.
اما کسی که بیدار شده نه فقط نسبت به گناهی که امروز غفلتی که در برابرش قرار میگیره حالت دفعیاش قویتر میشه.
او رو آتشی میبیند که میخواد سر تا پای او رو بسوزاند.
میخواد تمام وجود او را بسوزاند.
کسی از آتش چگونه آتشی که میخواد همه آدم رو بسوزونه آدم فرار میکنه ازش و به سمتش نمیره.
نفرتش نسبت به گناهی که جلوی رویش قرار میگیره شدید میشود و همچنین نسبت به اون گناهی که قبلاً محقق شده و غفلتی که قبلاً محقق شده حسرت و سوز و گدازش خیلی قویتره.
هم نسبت به اون چیزی که الان درشه هم نسبت به اون چیزی که ممکن است براش پیش بیاد.
چون انسان افعالی که دارد زمینه ساز اعمال بعدیش هم هست.
لذا دنبال این است فعلی رو انجام بده- بدهد که اعمالی که در سر راه او قرار میگیرد غفلتزا نباشد.
از حالا چون میترسه میدانه غفلت چیه نسبت به آینده.
نسبت به حال همونجور که عرض کردم آتش رو میبیند با این بیداری.
منتها مراتب دیگه.
یه موقع هست میبینه، یه موقع هستش که علم به آتش پیدا کرده فرار میکند.
یه موقع میبیند آتش رو از او فرار میکند.
یه موقع احساس آتش رو هم میکند.
بوی گناه به سوی او میآید.
احساس میکنه تو آتش سوزندگی آتش رو تو وجودش احساس میکند.
مثل همون حارث که میگه که چی؟
[سخنی به زبان عربی].
میگه همین الان احساس جهنمیها رو عوی جهنمی تو آتش همین الان من ادراک میکنم همین الان.
این نگاه در حقیقت باعث میشه که مراتب بیداریه دیگه.
مراتب بیداری انسان رو چیکار میکنه؟
مراتب حفظ میاره.
پس این بیداری نسبت به گناه حال انسان رو منقلب، گناه رو فقط یک به اصطلاح محرومیت نمیبینه، بلکه علاوه بر محرومیت [ضربه روی دهان] یه دور شدن از راه، افتادن به چاه، سقوط از در حقیقت به دره میبیند.
کسی که داره تو کوه بالا میره اگه بدانه سقوط گناه و غفلت گناهه و لگ خواهد شد و مدتها طول خواهد کشید تا دست و پای این برگردد امکان حرکت داشته باشد.
اینجور نیستش که دوباره قصد کنه راه بیفته به راحتی راه بیفته.
با این نگاه به گناه انسان حالش چی میشه؟
بیداری یکی از علامتش این است که انسان وقتی که نگاه میکند مییابد که بدی در وجود او، گناه در وجود او، غفلت در وجود او مرزش پررنگتر شده.
اینها پیش میاد تو زندگی آدم پیش آمدهها.
گاهی انسان احساس میکنه که اون چیزی رو که عادت براش کرده بود یک دفعه میبینه بدش میاد ازش.
اما گاهی طولی نمیکشه تو مجلس امام حسین علیه السلام حاضر شده، حال طهارت براش ایجاد شده، با اون طاهر محض مرتبط شده.
احساس میکنه نسبت به گذشتهش نادمه، پشیمانه.
تصمیم می خواد بگیره به بعضی چیزا دیگه نزدیک نشه.
خیلی ها توبه براشون در همین مجالس دیگه مظهر یا مبدل السيئات بالحسنات امام حسین علیه السلام دیگه.
خیلی ها براشون تبدل سیئه به حسنه یعنی نفرتش نسبت به سیئه انقدر زیاد میشه، انقدر این نفرت زیاد میشه که تبدیل به حسنه میشه براش.
انقدر این نفرت زیاد میشه به سیئه.
هر چقدر این نفرت به سیئه بیشتر بشه قدرت انسان در انجام ندادن او و پرهیز از او براش بیشتر و شدیدتر میشود.
[مکث] پس اینم دومین اثری است که حالا از کتاب خود همین مقالات اگر بخواهیم نکته هاشو خدمت دوستان عرض بکنیم.
دومین اثر این است که انسان نسبت به گناه چی میشه؟
حالتش متفاوت میشود که از آثار یقظه توجه به حقیقت گناه و خطر آن است.
مراتب عظمت گناه، عظمت گناه با مراتب بیداری همراهه.
این یه نکته که اینجور هم نیست که یه دفعه نسبت به گناه بیزار مطلق بشه.
مراتب بیزاری با مراتب بیداری.
یعنی هر قدر بیدارتر بشه این علامته، آمپره.
یعنی کأنَّهُ این چند تا آمپر رو باید جلومون قرار بدیم.
اولین آمپرش چی بود؟
اطراف انسان نعمتها زنده پی– زندگی پیدا میکنن، حیات پی– با انسان گفتگو میکنن.
انسان احساس میکنه در یک محضر حیاتی تو اطراف خودش قرار گرفته.
همه چی با او در حال گفتوگوست و همه دارن او رو ثُغ میکنن این نعمتها.
با گناه ها در حقیقت رابطهش متفاوت میشه.
بیزاری در وجود او، نفرت در وجود او نسبت به بیداری او متفاوت میشه.
هر قدر بیدارتر، بیزارتر.
اونجا هر قدر بیدارتر، مشتاقتر.
او مظهر اسم هادی حق است.
مظهر اسم اون قبلی، هدایت، وصال، نعمتها، مظهر اسم هادی حق است.
این مظهر اسم منتقم حق است.
اینجا مظهر اسم منتقم میشه.
لذا به شدتی که بیدار میشه مظهر اسم منتقم میشه با او جدا میشه.
او جلب منفعت بود قبلی، این دفع مضره است، گناه.
لذا این دو موتور وجودی انسان با بیداری اینها چی به یکدیگر...
هر چقدر بیدارتر بشن سرعت حرکتشون، او در جلب منفعت، این در دفع مضره شدیدتر میشه.
فطرت شوق به کمال در او زنده میشود.
فطرت فرار از نقص در این احیا میشود.
لذا هر قدر از نقص انسان بیزارتر بشه، از بدی بیزارتر بشه، سرعت حرکت به او میده.
جدا شدن از بدی سرعت حرکته.
همچنان که شوق به خوبی سرعت حرکته.
بیداری دو کار میکنه: شوق به خوبی رو زیاد میکند، نفرت از بدی رو هم مضاعف میکند.
مراتب این مراتب این دو تا در بیداری است.
پس اینم یکی از نکات است که.
حالا البته به فرمایش ایشون گاهی کفر و شرک است، گاهی گناه است، گاهی غفلت است، گاهی در حقیقت بالاتر از اینهاست و مراتب بالاتر که اونا مربوط اولیا الهیست.
گاهی انسان از کفر و شرک بدیست جدا میشه، گاهی انسان از چی؟
از گناه جدا میشه، گاهی از غفلت جدا میشه.
غفلت گناه نیست.
غفلت تو مباحات هم تو جایی که گناه هم نیست، تو جایی که انسان حتی داره امر الهی را انجام میده اما توجهی نداره به امر.
نماز میخونه عادت کرده نمازشو.
اینم غفلته وقتی داره نماز میخونه ولی رابطه ای برقرار نمیشود.
اینم غفلته.
پس غفلت غیر از گناه.
گناه اونجاییست که داره عصیان خدا رو میکند.
چه عادتاً، چه با توجه که با توجهش سختتره.
حالا عادتاً عادت کرده به گناه.
اونم غف– اونم گناه است.
اما غفلت اونجاییست که انسان گناه نمیکند بلکه داره چیکار میکند؟
داره در حقیقت گاهی، گاهی داره طاعت هم انجام میده، گاهی به مباحات مشغوله.
اما تو اونجا هم از ح anschließendه توجه به خدا غافل است.
خب اینم یه نکته پس که گذشت.
[مکث] جایی میرسد بیزاری از گناه برای او که تصور گناه هم براش نفرتانگیز میشه.
یعنی نه به گناه مشغول نمیشه بلکه این یه آمپر قویتری میشه.
دیدید که از یه جایی که میگذره تا یه جایی سرعت عادیه از یه جایی میبینید این دیگه خیلی مراقب.
سرعت که بیشتر میشه مراقبت انسان باید بیشتر باشه، حواسش انسان باید جمعتر باشه چون احتمال خطر.
تصور گناه هم اینجا برای او تا ذهنش خطوری از تصورات غفلت یا گناه براش پیش میاد اصلاً منقلب میشه، متأثر میشه.
خدایا من چه کردم که همین خطور هم تو ذهنم آمد.
همینم سبب توجهش میشه.
همینم سبب انقلاب روحیش میشه.
و خب البته امروز خیلی این کثرتها، کثرتها خیلی غفلت آوره.
کثرتها.
ما قدرت نداشتیم توهم خودمون رو حفظ بکنیم.
تازه اسباب کثرت هم الا ماشاءالله برای خودمون ساختیم و اضافه کردیم.
اسباب کثرت امروز خیلی زیاد.
اسباب کثرت اسباب غفلت.
هر چیزی که سبب کثرت میشه سبب غفلت.
چون اون توحد توش نیست.
معلوم نیست ما بعداً عذری برای جواب اینها داشته باشیم.
خب اینم یکی که تصور گناه هم.
نکته دیگر این است که دوری از گناه فقط توی نگاه علمی نیست.
گاهی انسان در گناه هست عملاً.
یعنی همان غفلت عملی رو دارد، فکر هم میکند در حالت ذکر است.
این هم یه نکتهست که عملاً تو غفلته اما فکر میکند که چی هستش؟
"يحسبون انه يحسنون".
این هم یک خطره.
خودش متوجه نیست.
خودش متوجه نیست "يحسبون انه يحسنون" است ولی علتش خودشه.
یه جایی ورودش به این حیطه اختیاری بود.
فهمید این خطاست اما جلوشو نگرفت.
پس از این توجیهش میکند.
دیگه "يحسبون انه يحسنون" بعد از این دیگه احساس خطا نمیکند.
این خطرش خیلی زیادتر از قبله.
چون اونجا احساس خطا میکرد.
اما حالا به اصطلاح ازش عبور کرده بود.
هر لحظه ممکن بود دوباره برگرده.
اما کسی که "يحسبون انه يحسنون صنعا" هیچگاه برنمیگرده.
مگر اینکه یه شوک عظیمی به او وارد بشه دوباره برگرده به اون نقطهای که نقطه جدایی بود، اون احساس بهش دست بده.
لذا شوک بالاتری میخواد.
این هم [سلام upon Allah] یک خطر جدیتریست که "يحسبون" که تو گناه هست عملاً.
اما ادراک گناه نمیکند به لحاظ اینکه فکر میکند لذا داره ثواب انجام میده.
تازه منت هم بر خدا میگذارد.
این هم یه نکته.
حالا من خلاصه بکنم که دوباره آخر بحث کم نیاریم.
یه نکته دیگر این است که [اه] وقتی که ما نگاه میکنیم با حالاتِ حالا به ائمه و انبیا الان کار نداریم.
شاید بگیم که نه کار نداریم چون آنها الگو ما هستند ها.
اما شاید بگیم که آنها بابا وضعشون با ما فرق میکند.
آنها اربابند ما رعیت.
اما با حالت آدمهایی که تو طیف ما بودند خوب شدند.
آنها هم حق داریم نگاه بکنیم و ببینیم آنها چه سوز و گدازی داشتند در غفلت اگر پیش میآمد و نسبت به گناه که تصوری براشون پیش میآمد برای تحذیر از گناه.
حال آنها را نظر کردن و دیدن که چه سوز و گدازی دارند و ما چقدر راحتی.
نشون میده نگاه آنها به گناه با نگاه ما اصلاً متفاوت بوده.
بیداری آنها با بیداری ما بود.
دیگه آنها هم که تو-- جزو طایفه ما بودند از اینجاها شروع کردند که ما بودیم.
اما میبینیم سوز و گدازشان نسبت به گناه با ما اصلاً غیر قابل.
لذا سرگذشت اینها رو خوندن جزو مراتب بیدار شدن.
انس با سرگذشت کسانی که بیدار شدند.
حالا یا توابین هستند که یه جوری یا در راه رفتگان و صائران و سالکاناند به گونهای که اینها برای بیدار شدن انسان می-- منتها نشروع کنیم به خوندن بریم تا تهش و بریم قساوت قلب هم ایجاد بشه.
دیگه اونم با ذره ذره قطره چکانی.
یه سرگذشت رو میخونیم ارتباطش با خودمون و اثرش رو تو خودمون بتونیم بچشیم.
اگر بنا شد بشینیم یک کتاب رو بخونیم همش از سر تا زیرش بعد هم خلاصه بگویم الحمد لله چه حال خوشی داشت.
خوش به حالش.
خوش به حالش.
چه حال خوشی داشت.
دل اون هم خوش میشه که چه اون چه حال خوشی داشت.
از فضل پدر تو را چه حاصل اگر اینجوری باشه.
ببینیم که سرگذشت ماست و این هم توان ماست و این هم حال ماست.
از یک طرف سرگذشت کسانی که ساقط شدهاند از طرف دیگری که چگونه ساقط شدند با یه چیزهای کوچیکی.
دو طرف مسئله.
این عملیست یعنی راه عملی برای بیدار شدن.
پس یکی خواندن سرگذشت کسانیست که بیدار شدند.
چه توابی، چه در حقیقت چی؟
لذا یکی از کارهایی که اولیاء الهی میکردند در سلوک یکیش همین بود.
گاهگاهی قصههای، گاهگاهی قصههای اهل سلوک رو و اهل سقوط رو برای شاگردانشون بیان میکردند تا نفرت اینها به بدی و شوق اینها به خوبی که شدنیه.
اون سلوک، اهل سلوک رو نشون میدن که شدنیه.
ببینید اینا رفتند و رسیدند.
پس شدنیه.
امکانش محقق است.
اون هم که از باب اینکه غفلت اینجور نیستش که به این مرتبه انسان قانع باشد که انسان یک قد غف-- نه آنچنان به زمین میزند، نقطههای جدایی انسان برای به زمین خوردن بسیار کوچک و سادهست.
سقوط خیلی سنگینه اما ما فکر کنیم حتماً سقوطها حتماً یک گناه خیلی عظیمی کردن تا ساقط شدند.
نه.
سقوط گاهی نقطه جدا شدن اما ساقط شدن رو انسان دیر میبیند.
نقطه جدایی بیست سال پیش آغاز شده.
نقطه جدایی یک امر سادهای بوده، یک امر کوچکی بوده.
اما سقوط و اثر سقوط رو کی انسان میبیند؟
بیست سال بعد میبیند.
این هم خلاصه یه نکتهست.
پس سرگذشت این دو تایفه رو خوندن به مقدار، به اندازه قطره چکانی تا تو روح انسان تأثیر بذاره برای شدت بیداری و بغض نسبت به بدی.
این هم خوب است که آدم ببینه آنها چه نالههایی دارند، چه وضعیتی دارند و ما چه آرامشی داریم.
اگر این آرامش معلوم بشه این آرامش، آرامش حیوانیست.
حیوا-- آرامش بیخبریست.
آرامش غفلت هست.
و الا آنها وضعشون از ما بهتر بوده، اعمالشون بیشتر بوده ولی اینجوری میسوزند و میگدازند.
پس بدی اینجور هراسانند با اینکه مبتلا نیستند و در رصدشان هم گاهی نیست.
اما اینجور میسوزند.
این نشون میده که اون چی هستش؟
بدی اینقدر خطرناکه.
ولی ما نسبت به او این گاردو نداریم.
ما نسبت به او اینقدر دفاع نداریم چون نشناختیم انقدر چه کار با ما خواهد کرد.
خب [مکث] نکته دیگر این است که اگر ما حالا بخواهیم خلاصهاش هم بکنیم، حالا این شعر هم برای اینکه این خ-خ-قصدگیمون در بره.
[شعر] جان همه روز از لگدکوب خیال.
و زیان و سود و از خوف زوال.
نی صفا میماندش نی لطف و فر.
اینقدر عادتها لگدکوب میکنند کثرتها و عادتها ما رو.
اصلاً لطافت وجود انسان باقی نمیماند.
زیر این لگدکوب کثرتها و غفلتها درک میشه.
خیلی زیباست که کثرتها لگد زدن به لطافت وجود انسانه.
غفلتها پایمال کردن و له کردن اون لطافت انسانه.
وقتی اون لطافت از دست میره، تعبیر خیلی زیباییست.
جان، جان اون حقیقت ما همه روز از لگدکوب خیال.
خیال یعنی کثرتهای صورتهایی که تو ذهن انسان نه گناه لگدکوب خیال.
خیال یعنی صورتهایی که وارد ذهن میشن، کثرتها.
جان همه روز از لگدکوب خیال و زیان تصور اینکه این زیان دارد، او سود دارد، او کجا معامله چه جور بکنم، اینجا چه جوری.
و زیان و سود و از خوف زوال.
اینو از دست ندم.
اون کارو چه جوری بشه که من ضرر نکنم از دست ن-- همه این تصوراتی که انسان دارد میکند لگدکوب خیال انسانه.
لگدکوب جان انسانه.
داره جانش رو لگدکوب-- خیلی اگر اینجوری باشه بیچارهایه.
[مکث] میبینید از حالا به فکر مثلاً اِاِاِ فلان مسئله و فلان مسئله انسان به جای ترس از اون جان خودش که چه جوری ل-لگدکوب داره میکنه حقیقتش رو به خاطر اینکه بتونه بقا پیدا کنه.
خب نی صفا میماندش نی لطف و فر.
نی به سوی آسمان راه سفر [مکث].
این داره راه سفرشو میبنده.
سفر س-مسافر که جانشه.
وقتی مسافر س-مسافر ضعیف شد دیگه نمیتونه راه بره، حرکتی نداره.
کثرتها رو راه رو بستن به سو.
خفته آن باشد که او از هر خیال.
دارد امید و کند با او مقال.
دائم گفتگوی ما با چیه؟
[مکث] خیالاتمونه، تصوراتمونه.
یه چیزی رو تصور میکنیم دور این آنچنان میبافیم و میگوییم و میشنویم و تصورات دیگری رو بر اون ملحق میکنیم.
این خونه رو بسازم اینجوری میشود و اونجوری میشود و گاهی هم تو تصوراتمون فکر هم میکنیم همه اینا تو طریقه.
اگر فلان شغل بشود فلان میکنم و فلان میکنم.
اگر ماشینو بخرم اینجور میکنم و اونجور میکنم و این.
یعنی یه تصوری اول میکنیم بعد حول اون تصور الا ماشاءالله تصورات دیگر رو نقش میب-- اگر مدرکمو بگیرم بعد اینجور میشود و اون.
بله انسان باید افقهای دوردست در راه خدمت به خدا رو داشته باشد اما افقهای سفر داشته باشد.
اونم سفر به سمت حقیقت وجود.
نه سفرهای خیالی، نه سفرهای جدا و کل-- لگدکوب کننده.
خب بعد اینجا این است که انسان با این غفلتها هی روز به روز مثل این میمونه که تار عنکبوتی به دور خودش میتنند.
مثل این میمونه که برای این زندانی یک به اصطلاح اِاِاِ دریچه آهنی دیگری جلو راهو قرار میده.
اونوقت اگر بخواد از اینها دربیاد چند تا در رو باید باز کنه؟
چند تا مانع رو باید برداره؟
هی سختتر میشه.
بیداری سختتر میشه.
لذا کثرتهای خیالی زدن پنجرههای بعد پنجره و درهای بعد درهای آهنین به روی حرکت انسان است.
حالا ببینیم که چقدر در جلو راهمون قرار دادیم.
اینم یه نکته به اصطلاح.
یه نکته دیگر این است که [مکث] به مقداری که انسان غفلت یا گناه براش صورت میگیرد، نه فقط از جانب خدا دور شده بلکه تحت ولایت شیطان قرار گرفته [مکث].
این خیلی توجه بهش [مکث] برای انسان.
ما الان شاید ندونیم واقعاً ولایت شیطان چیه.
یعنی برامون این است که گناهی که کردیم توبه میکنیم.
گناه کردن ولایت شیطان است.
یعنی همچنان که طاعت ولایت الهی است، گناه ولایت شیطان است.
انسان خارج نیست از اینکه تحت ولایت است.
یا تو هر عملش باید تحت ولایت الهی باشد یا باید تحت ولایت شیطان باشد.
لحظهای که غیر از این دو باشد نداریم.
اگر دیدیم تو لحظهای تحت ولایت الهی نیستیم حتماً تو اون لحظه تحت ولایت شیطانیم [مکث].
تعبیر دقیقیهها.
اگر دیدیم لحظهای، لحظهای از عمر ما تحت ولایت الهی نیستیم حتماً اون لحظه تحت ولایت شیطانیم [مکث].
وسط نداره بگیم نه تحت ولایت شیطانی، نه تحت ولایت.
چون غفلت یعنی دور شدن از خود.
غفلت است.
غفلت یعنی دور شدن از حقیقت خود یعنی از ولایت خدا خارج شدن.
یعنی شیطان تمام هستیش رو سرمایهگذاری میکند تا انسان رو غافل کند.
اونوقت بعد اینکه غافل شد البته کارهای دیگه هم میکند.
ولی اولین مرحله ولایت شیطان غفلت است.
غفلت با مباحات هم میسازه، با عدم توجه هم میسازه.
نمیگم کسی به مباح مشغول نباشه.
میگیم تو حالت مشغول بودن به مباح هم انسان باید توجه داشته باشد.
پس اگر انسان توجه نداشت [سخنی غیر قابل تشخیص] غیر از لحظه ایمان و عمل صالح، غیر از لحظه توجه، همش خسرو.
خسرو یعنی تحت ولایت شیطان تحت ولایت شیطان بودن.
اینم یه نکته دیگری است که تحت ولایت شیطان قرار میگیره و گاهی خدای تبارک و تعالی انسان رو وقتی که گناهی رو مرتکب میشه یا غفلتی رو صورت میده، رها میکند.
وقتی رها میکند یعنی نعمتها برای او بقا پیدا میکند.
خدا انسانی رو که دوست داشته باشه تا مبتلا میشه تا به معصیت یا غفلتی گرفتار بشه یه مدتی فرصت میده که خودش برگرده.
اگر خودش برنگشت مبتلاش میکنه برگرده.
چون خدا میخواد اون مریض رو میخواد درمان کنه.
میخواد درمانش کنه.
دلسوزه.
رحیم است و بالمؤمنین رؤوف رحیم.
چون دلسوزه است میخواد درمانش کنه.
لذا مبتلا.
هرچی گناه بالاتر باشه ابتلا رو شدیدتر میکنه.
گاهی خیلی رو دو-- کسی رو دوست داشته باشه یه لغزش کوچیک یه عقاب تندو داره.
به پیغمبر میگه اگر رو تو برمیگردوندی رجعتی رو تو میزدم.
رو تو برمیگردوندی اگر از روی اون رو ترش بکنی نسبت به سائل بیچارهات میکنم.
حالا ما که از سائل که هیچی، ما از حق هم که حق کسی رو هم نمیدیم.
دقت میکنید؟
او هرچی انسان جلوتر میاد عقاب الهی در برگرداندن برای برگرداندن شدیدتر.
هرچی دیدیم عقاب شدیدتره باید احساس بکنیم یا غفلت خیلی شدید بوده یا نشونه محبته که وقتی محبت زیاد میشه توقع از این نیست که دیگه این کارو بکند.
رتبه این رضا داره خدا با شدت برخورد میکنه.
لذا اگر دیدیم خدای تبارک و تعالی با ما شدید شده، این شدت رو چی بگیریم؟
این شدت باید ما رو خیلی شکسته بکند که خدایا چه کردم.
اون پیرمرد عابد هفتاد سال بنیاسرائیل هفتاد سال عبادت کرده بود.
بعد خلاصه از خدا یه حاجتی خواست.
اجابت نشد.
بعد هفتاد سال هیچی نخواسته بود.
بعد هفتاد سال یه حاجت اجابت نشد.
ما باشیم چه میکنیم؟
ما باشیم یه نماز خوب بخونیم.
یه حال خوشیم میگیم خدا دیگه الان میریم کفشامون که باید جفت شده باشه.
ملائکه بالهاشون رو پهن کنن زیر پای ما.
پامون به زمین نخوره.
در همین قدم احساس ملائکه باید اینجور ما رو طی الارض هم بالاخره کمکم باید پیدا بکنیم که مشقت نداشته باشیم.
گرما و سرما هم.
میگیم بعد از این هفتاد سال عبادت کرد حاجتش محقق نشد، برگشت رو کرد به خودش.
ای نفس با خودت چه کردی تو این هفتاد سال که لایق نبودی یه حاجتت اجابت بشه؟
چه کردی با خودت؟
خیلی کتاب آمد که به اون بگید که این لحظه تو از اون هفتاد سال عبادتت بهتر بود.
یعنی مثل امتحان بود که قبول شد.
معلوم شد هفتاد سال عبادتش درست بوده که این نتیجه از توش درآمد.
ما حاجتمون نشه غر میکنیم به خدا.
چون خودمون رو خدا میدونیم.
ما خودمون رو خدا.
خدا گاهی کسی رو که بخواد رها بکنه مثل بیماری میمونه که دیگه مریضیش رسوخ کرده، رهاش میکنن، میگن این پرهیز نداره.
گاهی بعضیها رو رها میکنه.
اگه دیدیم رها شدیم، استدراج.
استدراج.
بترسیم از اینکه اگه دیدیم پیش نمیاد چیزی برامون، حادثهای پیش نمیاد، این خطره.
علامت خ-- تضرع و ناله به خدا.
نگیم خدایا چیزی پیش بیار.
اما میگیم خدایا من چه کردم که رهام کردی اینجوری؟
دقت کردید؟
گردنکشی نکنیم بگیم خدایا ابتلا پیش بیار برام.
نه این خوب نیست.
این دخالته باز هم.
اینم باز خود شیکر کردنه بگه من میگم این کارو بکن من امر...
نه خدایا میترسم از اینکه رها شده باشم.
تضرع به سوی شما دارم.
منو رها نکنید.
من به مریضی نرسیده باشم که دیگه پرهیز نداشته باشه و رها شده باشه.
اینم یه نکته که استدراج در با گناه انسان مبتلا به استدراج.
نعمتها میاد و چون نعمتها میاد آدم فکر میکنه که معلومه لطف خدا باقیه، کاری نکردم، کاری که موجب سخط باشه نکردهم.
نه اینجوری نیست.
اگر دیدید نعمت بقا داره دلیل بر تأیید خودتون نگیرید.
دلیل بر اینکه من پس کارهای قبلیم درست بوده که نعمتها برقرار است نگیریم.
بلکه خطر رها شدن رو ببینیم.
اینم ببینید انسان رو چقدر بیدارتر میکنه.
خواب نمیبره.
یه نکته دیگر این است که [مکث] توی این مسئله که انسان غفلت و گناه رو بیدار میشه نسبت به طاعاتهاش تو همین فرضها نسبت به طاعتهاش بدگمانتر میشه.
این خیلی برای ماها سخته.
ما کارهایی که میکنیم خیلی بهشون امید پیدا میکنیم.
خیلی برا- برامون ارزش پیدا میکند.
فکر میکنیم کارایی کردیم.
شببیداری داشتیم، روزهها گرفتیم، مستحبی.
این طاعتها رو انسان...
اما مؤمن کسی که بیدار شده میگه خدایا عظمت تو، رابطه با تو و این طاعت اگر نفرموده بودی و اجازه نداده بودی من دست به هیچکدوم از اینا نمیزدم چون در قبال عظمت شما همه اینا رو جسارت میدیدم.
تعبیر ببینید خیلی این شعر زیباست از مثنوی.
رو مکن زشتی که نیکیهای ما زشت آید پیش آن زیبای ما.
میگه نرو دنبال اونجا که تازه بگی معصیت و اینا آدمی که بیدار میشه میره سراغ طاعتش که این نیکیهای ما رو نکن زشتی.
اونجا که جا نداره اصلاً.
که نیکیهای ما طاعت ما زشت آید پیش آن زیبای ما.
خدمت خود را سزا پنداشتی.
تو لوای جرم از آن افراشتی.
چون فکر کردی کاری کردی این بالاترین جرم شده.
چون تو را ذکر و دعا دستور شد، زان دعا کردن دلت مغرور شد.
همسخن دیدی تو خود را با خدا.
همسخن دیدی تو خود را با خدا.
ای بس، ای بسا کس ز این گمان افتاد، افتد جدا.
این شعر آخرش دیگه.
گرچه با تو شه نشیند بر زمین.
خدا با تو انا جلیس ومن جالس نی.
خدا میفرماید انا جلیس ومن جالس نی.
گرچه با تو شه نشیند بر زمین.
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین.
اگر خدا به تو اجازه داده با او راز و نیاز کنی، حرف بزنی، تو قدر اینو بدون حواستو جمع کن با کی نشستی.
اگر خدا به ما اجازه ارتباط نمیداد ما چگونه خلاصه میتونستیم جرأت کنیم.
خدا گفته بیا لنگ و لوخ و خفته شکل و بیادب سوی او میگریزد او را میطلب.
با همین بدبختی و بیچارهگی و با همه فلاکت و اما بدونیم مفلوکیم.
بدونیم بیچارهایم.
اما اگر این برامون فلاکتمون رو فکر کردیم دیگه خدا گفته بیا ما هم رفتیم میریم نماز میخونیم.
گفته نماز بخون ما هم نماز میخونیم دیگه.
اما با کی نشست و برخاست داریم میکنیم.
دیگه او رو مثل خودمون دیدیم که وقتی نشست و برخاست میکنیم این نشست و برخاستمون دیگه برامون عادی شده.
گرچه با تو شه نشیند بر زمین.
تو رتبه تو به تو گفته انا جلیس ومن جالس نی.
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین.
مراقبه کن اقلاً تو این رابطه بدون با کی نشستی.
بیداری.
خویشتن بشناس یعنی بیداری و نیکوتر نشین.
این هم یه نکتهست که اگر عباداتمون رو طاعتمون رو هم اینجوری دیدیم با این نگاه یه بیداری ایجاد میشه برای انسان به طاعتش مغرور نمیشه.
انانیت نمیاره.
عجب و غرور نمیاره.
خب این خیلی طولانی شد این هم با اینکه حالا نکات [مکث] زیادی داره دیگه بازم اینا رو خود دوستان مطالعه میکنند.
سومین اثر از آثار یغزه تعظیم حق است.
پس اولین اثر توجه به نعمتها بود.
دومین اثر عظمت گناه در وجودش زیاد میشد و توجه به گناه و عظمت گناه و دوری از اینکه چه چیزی داره ایجاد میشه.
سومیش تعظیم حق است.
حالا اینا یه ترتب هم دارد، ترتب هم دارد.
اون دو تای اول تو یه رتبهست.
یعنی توجه به نعمتها و بعدش دوری از گناه تو یه رتبهست.
اما این رتبه بعد است.
یعنی انسان وقتی به نعمت توجه کرد و نسبت به گناه بیزاریش بیشتر شد، حالا تازه احساس محضریت حق براش مرتبهاش ایجاد میشه.
عظمت حق رو مییابد با این نگاه.
ما محس-- از محسوس باید شروع کنیم به معقول برسیم.
ما جسمات الحدوسیم روحت البقاء.
لذا تو حرکت و بیداریمون هم از اطرافمون که نعمتهاست و گناهانی که ما مبتلا ممکنه بشیم آغاز میکنیم.
اما یواش یواش همین داره هی سوقمون میده میبره بالاتر.
تعظیم حق یه مرتبه عظیمتر میشه تو وجود انسان.
بعد میبینید این-- اینجا انسان در هر قدمی احساس میکند که خدا در وجودش عظمت بیشتری از قبل پیدا کرده.
وقتی عظمت الهی مرتبهاش در وجود ایجاد میشود، حالت برای انسان ذلت عبودیت بیشتر میشود.
عظمت و عزت ربوبیت ملازم است با ذلت عبودیت.
اینو امام در آداب الصلاة بسیار عالی بیان کرده.
دوستان اونجا رو رجوع کنند.
دیگه اگر میخواستم میخواستم بیارم میدم که بیانشو وقت.
اما حتماً به اونجا رجوع کنند که عزت ربوبیت رو هر چقدر انسان بخواهد بیابد با ذلت عبودیت تلازم داره.
یعنی اگه میخواید ببینید که خدا در وجودتون عزتاش تجلی کرده و بیدار شده در وجودتون این مسئله یا نه، ببینید که عبودیتتون با قبل تفاوت کرده یا نه.
ذلت عبودیت شکستگی در مقابل خدا هر چقدر بیشتر باشد عزت ربوبیت معلومه.
این دو تا تلازم دارند.
نمیشه یکیش بدون دیگری.
اگر دیدید ذلت عبودیت رو معلوم میشه عظمت ربوبیت.
اگر دیدیم تو عبودیت بیباکی معلومه خدا را عظیم نمیدونیم.
[مکث] یه بنده خدایی میگفت من تو یه حالتی دیدم حالتی بود برام پیش آمد دیدم که در یه جایی قرار گرفتم مثل مسجدی.
اینقدر این ستونهای مسجد بلنده است.
اینقدر بلنده است و عظیمه است که وقتی من در کنار این ستونها قرار گرفتم به ذلت خودم و تحقیر، تحقیر بودن خودم هی بیشتر پی بردم.
بعد یک دفعه احساس کردم که این ستونها یه مظهر نازلی از مظهر عظمت حقاند.
یه تجلی بوده برای من تو-- او میگفت تو تجلی بوده تو مخالفت برای...
منتها چون انسان جسمانیست اگر هم میخواد عظمت حق رو بیابد باید چی ببینه؟
ستون بلند عظیمی ببیند که این در قبالش کنارش ایستاده و این حقیر است و کوچک است در قبال این.
از اینجا شروع میشه ولی خوبه همینم خوبه که همین ادراک هم و ما در قبال حق وایمیستیم.
من اینجام اونم روبه رو مه.
احساس اینجوری میکنم.
من اینم خیلی که مراقبه بکنیم حضور داشته باشیم.
من اینم اونه.
خیلی مراقبهمون قوی شده باشه من اینجام اونم نشسته بالاتر.
از اینجا شروع میشه عیب نداره ها.
اما نباید تو این جاها متوقف بشه.
باید این عظمت در سر تا پای وجود انسان لانه بکند و جا بگیرد.
خب بعد میفرماید که عظمت حق است.
هرچی این عظمت بیشتر جلوه میکند و بیدارتر میشود، پردههای غفلت لذا انسان تو محظریت بیشتر قرار میگیره.
دیگه خلاصهاش بکنم که ده تا نتیجه ایشون برای نتایج ده گانه غفلت از عظمت حق میشماره.
من تند تند میخونم فقط به عنوان فهرست دوستان به عنوان فهرست و جای بحث داره ولی به عنوان فهرست.
ایشون میفرماید که وقتی که این عظمت در حقیقت غفلت داشته باشد نسبت به عظمت حق، یکی از آثارش این است که کوچک دیدن جرم و جنایت، ناچیز شمردن گناه در مراتب مختلفان که اینا رو قبلاً توضیح داده، طاعت و عبادات ناقص خود را طاعت دیدن و عبادت پنداشتن، به عمل خود تکیه کردن و امیدوار بودن، ادب عبودیت را ندانستن و مراعات نکردن، خوف و خشیت نداشتن، نگران و مضطرب نبودن از روز لقاء چون عظمت نمیبیند نسبت به روز لقاء هراسان نیست.
خوفی ندارد.
شرم نداشتن از مقام ظهور سرائر و بواتن و شهادت شهود.
شرمی نداره.
وقتی شرم نداشت انسان یک— اینا دیگه باید توضیح— غافل بودن و فراموش کردن و ترس نداشتن.
انسان رو میبینی ترسی در وجودش نیست.
نه از غیر خدا نمیترسد، از خدا نمیترسد.
وقتی آدم از خدا نترسی این خیلی علامت خطرناکیه که عظمت ندارد خدا در وجود او.
محظور نبودن و خود را در امن دیدن.
اینها ده تا خصوصیتی است که ایشان اینجا میشماره.
بله بعد تعبیر این است که ذیل این آیه شریف که “يا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ” از پیغمبر اکرم این است که چی باعث شد که تو مغرور بشی و غفلت پیدا کنی از خدا.
يا أَيُّهَا مَا غَرَّكَ چی تو رو پنهان غفلت ایجاد کرد.
حضرت و جهله.
جهلش.
یعنی بیدار نبود.
جهل یعنی علم نداشت.
یعنی بیدار نبود.
این جهل در مقابل علم.
منتها علم یعنی بیداری.
از علم حصولی بیداری آغاز میشه تا در حقیقت مراتب علم.
جهله.
جهلش باعث این غفلتش از خدا شد.
این هم پس تأییدی از پیغمبر اکرم که خب [مکث] اگر انسان عظمت حق تو وجودش جا بگیرد، تعبیر امیر مؤمنین است.
عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دون ذلک فی اعینهم.
توجهش به غیر کم میشه.
تأثیر غیر در افعال او کمتر میشه مرتبه مرتبه.
از پسند عامه که قبل عرض کردیم تو مسلک پسند عبور میکند.
مسلک پسند عامه عبور میکند.
توجهش به اغیار از جمله اغیار چیه؟
نفس خودشه.
از جمله اغیار نفس خودشه.
نه فکر کنیم که اغیار یعنی اونچه که بیرون فقط گوناهم هست، اما نفس خودش هم میل نفسانی خودش دیگه تو وجودش مهم نیست براش بلکه مخالفت با نفس دارد که حالا تو فراز بعدی که این دیگه خلاصه از توجه به غیر تعبیر خیلی زیبایی است اونجا که عظم الخالق فی انفسهم عظمت در نفسشون جا میگیره در جانشون.
صغر ما دون ذلک فی اعینهم در چشمهاشون بقیه کوچک میشوند چون چشم فعله، نفس جانه.
عظمت خدا در جان جا میگیرد نه در چشم.
یعنی در مرکز وجود.
اما اثر این جا گرفتن عظمت در قلب انسان و جان انسان این است که روابطش، رفت و افعالش، نگاهش به عالم تغییر میکند.
نگاههاش تغییر— فصغر ما دون ذلک فی اعینهم در چشمش همه چی کوچک میشود.
یعنی دیگه ارزشی برای دیگران به عنوانی که عملش در نتیجه نگاه اونها باشد نه دیگران رو بیارزش میبیند از جهت وجودی.
اینا رو عرض کردیم خلق خدا میداند.
كيف لا استعز و فظ-- و الیک نسبتنی چگونه احساس عزت نکنم در حالی که به تو منسوبم.
بقیه خلق خدا رو هم نعمت خدا میبیند و با خدا مرتبط میبیند.
عظیم میبیند اما اثری در فعل او، در فعل او به عنوان اشخاص ندارند.
به عنوان اغیار ندارند که فعلش به خاطر اونها تغییر بدهد.
مورد پسند آنها بخواهد قرار بدهد.
دقت کردی؟
این در حقیقت تعبیر دیگری هم هستش که عظم الخالق، عظم الخالق فی— اونجا عظم الخالق فی انفسهم عظم ال— حالا روایت مضمونش این است که عظم الخالق عندک یصغر.
این مضمونشه.
عظم الخالق عندک یصغر، یصغر ما سواه یا مخ-مخلوق رو در حقیقت فی اعین، فی، فی عینه.
عنده همینم نزدیکه به اینه که این علتیتش دیگه این از اون قبلی از اون روایت قبلی عظیمتره.
این عظم این یصغر.
این عظمت او را تصغیر میکند.
و فصغر تفریح، تفریح اعم از در حقیقت تلازمه اعم از علته.
این علیت دومی که حالا روایتش رو حالا تو ذهن یک روایت این است که این علیت این یصغر او رو کوچک میکند که این علیت عظیمتر از اونم هست.
خب [مکث] اینم یه نکته دیگری که یه نکته جالبی اینجا ایشون تذکر داده که این نکته هم میگه ق-- توجه کنید به قسم شیطان.
شیطان قسم خورده "فبعزتك لأغوينهم أجمعين [مکث] إلا عبادك منهم المخلصين".
چرا شیطان به عزت خدا قسم خورد؟
و چرا مخلصین فقط استثناء شدند؟
تفطن خوبیست.
معلوم میشه وجه اغواء به وجه عزت خدا برمیگردد.
یعنی اغواء کی صورت میگیرد؟
از عزت غفلت صورت بگیرد.
دقت کردید؟
نکته دقیقیه ها.
چرا گفته "فبعزتك لأغوينهم أجمعين"؟
چرا علت اغواء رو قسم خورده به عزت برای اغواء؟
چون عزت دخیل در بیداری بوده و مقابل اغواءست.
میگه قسم به عزتت که سبب بیداریه من تمام اینها رو چیکار میکنم؟
از بیداری دور میکنم.
اغواء دور شدن از بیداریه دیگه.
این هم یه نکتهای.
اق-- شیطان قسم خورده به عزت حق که انسان را از عظمت حق دور-- لذا هر چقدر انسان توجه به عظمت بکند از اغواء شیطان دورتر است و بیدارتر است و جزء مخ-- به مخلصین نزدیکتر میشود.
دایره مخلصین کسانی هستند که برای خودشون دیگه اعتباری قائم نیستند.
درسته؟
یعنی عظمت حق در وجود آنها آنچنان صفات جلالی حق ت-ت-- مثلاً در وجود آنها جا گرفته که اینها دیگه از خودشون چیزی ندارند.
نکته دیگر این است که عظمت حق و عزت حق تجلی صفات جلالیست.
لذا فکر کردن به صفات جلالی که هیمنه ایجاد میکند مثل خود همین عزت، مثل عظمت، مثل کبریاعی، مثل جلال.
اینها صفات اینجوری انسان رو چیکار میکند؟
مرعوب خودش میکند.
حالت خوف برای انسان ایجاد میکند و نجات دهندگی خوف عظمتش بیشتر از عمدتاً [مکث] برای جوان و نوجوان [مکث] صفات جمالی رو گفتند بگید.
خدا رحمت کند از آیتالله خوشبخت رو.
ایشون میفرمود که جوان در حال ورود به طبیعت است.
ما در حال خروج از طبیعتیم.
اقتضائات هر کدام در سل و سلوک متفاوت میشه.
جوان رو باید به گونهای وارد شد که او در حال ورود به طبیعته.
هنوز تمام طبیعت تو وجودش لانه نکرده.
اما ما این درخت تو وجودمون ریشهدار شده.
ما در حال خروجیم.
مرتب، مرتب داریم میمیریم.
ذره به ذره داریم میمیریم.
موت بعد موت داریم هی "في حق من نعمر هو ننكسه في الخلق" داریم میمیریم.
ذره، ذره داریم میمیریم.
او داره هنوز رشد میکند، ما داریم میمیریم.
لذا برای او گاهی صفات جمالی نجات دهنده است برای جوان، نوجوان.
برای جوان به بالا یعنی دیگه جوانیشو کرده صفات جلالی ساز.
البته هیچ کدام از دیگری نباید محروم باشند.
برای هر کدام باید هر دو باشد تا یأس ایجاد نشود.
خوف باید به اندازهای تجویز بشود که چیه؟
سبب یأس نشود.
البته دیگه اینها معلومه.
خب این هم یه نکته که این قسم خلاصه قسم عجیبیست که شیطان خورده.
میاد تا اینکه [مکث] دیگه حالا باید از اینا عبور بکنیم که این شعر هم بخونیم به عنوان خ-ختام مسکه این اِاِاِ به اصطلاح قسمت سوم آثار.
کام تو موقوف زاری دل است.
بیتضرع کام یابی مشکل است.
گر هم خواهی که مشکل حل شود.
خار محرومی به گل مبدل شود.
گر هم خواهی که آن خلع برسد.
پس بگریان طفل دیده بر جسد.
پس بگریان طفل دیده بر جسد که انسان [مکث] بر اون وقایعی که داره براش اتفاق میافته که مربوط به بدنش و حاکمیت بد-- بگریان طفل دیده بر جسد که همون آقای بهجت فرموده بودند چاره کار به جز دیده بارانی نیست که این هم خیلی زیباست.
یه کسی رفته بود نزد چه که آقا چه کنم؟
ایشون فرمودند چاره کار به جز دیده بارانی نیست.
این هم یه نکته.
چهارمین اثر این است که نفس اماره رو بهتر میشناسه.
یعنی حالا تازه میفهمه که در درونش یه حقیقتی لانه دارد که اون حقیقت چقدر جسور و بی باکه، چقدر قدرتمنده.
حتی اگر شیطان بیرونی نباشد، او دست در کاره و اگر این نباشد و رام باشد شیطان بیرونی هیچ کاری نمیتونه بکنه.
اثر این نفس اماره این است که اگر شیطان بیرونی تمام قواش رو بسیج بکند ولی نفس اماره در درون انسان رام باشد، رابطه با درون این نداشته باشد، هیچ کاری نمیتونه او بکنه.
و اگر این در حقیقت بیدار باشد نفس اماره، شیطانی هم در بیرون در کار نباشد، این در حقیقت "وما أبرئ نفسي إن النفس لأمارة بالسوء إلا ما رحم ربي".
لذا پیامبر اکرم صلوات الله و سلام و علیه فرمودند که شیطانی اسلم بیدی.
این شیطانی اسلم بیدی همین نفس اماره.
شیطانی اسلم بیدی یعنی چی؟
شیطان من این نفس اماره که در درون انسان اولیا الهی نفس امارهشون تحت تربیتشون قرار میگیره و ش-- میشه جزء قوای وجودیشون که به طریق جاهد الكفار والمنافقین در جانب غضبش تربیت میشن.
سگ تربیت شده میشن.
كلب معلم میشن.
این نفس اماره میشه چی؟
كلب معلم که هم منافع برای انسان [مکث] لذا در جانب شهوت انسان میشود سابق الی الخيرات.
سارع الی الخيرات.
سابق الی مغفرة من ربكم.
در جانب شهوت میشه سارع الی الخيرات و سابق الی مغفرة من ربكم در جانب غضب میشه چی؟
همین نفس اماره که دو راه ضربه زدن تو اونجا میشه که جاهد الكفار والمنافقین واغلظ عليهم.
همین نفس اماره تو این طریق به کار گرفته.
لذا نفس اماره مخلوق الهیست البته.
اما ذاتش اماره بالسوء میگه نه این کشش اولیش اینگونه هست اما به سرعت میتواند تحت تسخیر قوای بالاتر قرار بگیره و مثل سلیمان نبی که شیاطین مرد و در حقیقت جن و انس رو تحت سلطه خودش قرار گرفت و اونها مشغول عمل برای سلیمان میشدند.
انسان میتواند در حقیقت نفس اماره او رو که اماره بسو باشد رو تحت تسخیر عاقله خودش تحت تسخیر اون قوه نورانی خود قرار بده و او رو بکنه عمله و اکره خودش و او در غل و زنجیر تحت مراقبت دائما کاری رو بکند که او اراده کرده و برای خیر اوست.
این هم یه نکته دیگری که بحث به اصطلاح نفس امارهست اینجا خیلی هم.
لذا نفس اماره عمدتا برا مخالفت با نفس یکی از مهمترین راههای چیه؟
مهمترین راههای نجاته.
حتی در اولین مرحله در مباحاته.
تو معصیت که جدا.
اولین مرحله این است که انسان تو مباحات یه خرده درس بگیرد.
درس گرفتن یعنی خودش رو از اون رها بودن، یله گر- یله بودن، رها بودن دربیاره.
سعی کنه تو حالت مباح توجه برا...
مباح مباحه.
نمیشه مباح رو حرام کرد.
نمیشه مباح رو واجب کرد.
خود این میشه چی؟
تشریع و بدعت.
راه ندارد.
مباح مباح است.
اما میتوان.
به ما نگفتن اگر مباحه یعنی حتما باید انجام بدی که.
مباح مباح است.
نمیشه مباح رو حرام کرد.
اما میشه انسان از مباح عبور کنه بگه خدایا شما منو آزاد گذاشتی اینجا.
اما من خلاصه چی هستم؟
سعی میکنم تو زندگیم امر مباحی محقق نشود.
کمکم به این میل نفس تخطئه شود کمکم ذره به ذره چون مرکب چموشیست.
اگر بخوای سریع باشه انسان رو زمین میزند.
ذره به ذره میل پیدا کرده به فلان.
در حقیقت چیست؟
بگه خدایا نمیخورم الان.
نفسم رو میخوام سرکوب کنم.
یه ساعت دیگه میخورم.
حالا مثلا.
درسته؟
چنانچه خدا در این ماه به ما گفته نخورید.
گشنتونه نخورید.
تشنتونه نیاشامید.
میل نفستون رو کنترل.
کنترل کردن میل نفس، انداختن به تأخیر خود این اراده رو چیکار میکنه؟
قوت میده.
سلطه بر نفس اماره می آورد.
ترش و شیرین رو، هرزه خوری رو، آجیل خوری رو انسان ترک میکند.
نگاه آراحت رو که هر نه حرام را که رها باشد تو خیابان که میره در و دیوارو هی بخواد بنگرد رو رها میکند.
کم میکند از مباحات.
یعنی اینجوری.
یعنی چی میشه؟
سعی میکنه تو مباحات مخالفت نفسشو تا حدی.
اگر این مخالفت نفس صورت گرفت انسان کمکم میشه ارادی میشه افعالش و اگر ارادی شد بر نفسش غلبه میکند.
اینجا دیگه [اه] تعبیر به قلب سلیم یعنی همین.
تعبیر این است که سئلت عن قول الله عز وجل الا من أتى الله بقلب سلیم قال السلیم الذي یلقی ربه ولیس فیه احد سوا غیر خدا توش نیست.
یعنی هر جا که ورود کرده به امر الهی بوده.
با همسرشه، با فرزندشه، با خلاصه پدر و مادرشه، با دوستانشه.
تمام روابط دیگران داره میخوره به امر خدا میخوره.
میگه خدایا شما فرمودی بدن رو باید سالم نگه داریم.
ما خلاصه دنبال این هستیم که به امر شما همه رو چی میبینید واج-- همه توسلیاتش میشه چی؟
عبادی.
همه با اینها میشه در حقیقت به امر الهی.
برای او همه منتها با اختیار خودش رسیده به اینجا.
این میشه کمال براش.
همش میشه اطاعت.
لذا تعبیری که [اه] به اصطلاح [اه] محی الدین داره یک تعبیر زیبا.
می فرماید کسی که در حکومت عادله الهی قرار میگیرد سرعت سیرش به کمال و رسیدن به فنا شدیدتر میشه.
چون تمام افعال مباحش هم اونجا تحت حکم قرار میگیره.
چون تو حکومته رفت- رفتارش حاکمیتی میشه.
چراغ قرمزه در زمان به اصطلاح شاه جریمه داشت.
بله، اگر سبب زیان به دیگری میشد ضرر به دیگری عبور از او درسته؟
حرام میشد به لحاظ این حکم.
اما در حکومت اسلامی سبب ضرر به دیگران هم نشود عبور از چراغ قرمز حرام است.
فعل انسان مورد حکم قرار میگیره در اینجا تو حکومت اسلامی.
خلاف مقررات جمهوری اسلامی کردن خلاف مورد حکم قرار میگیرد.
حرمت پیدا میکند.
نه فقط جریمه داشته باشد.
در زمان غیر حاکمیت عادل جریمه دارد اگر خلاف کردی.
اما در حکومت اسلامی فقط جریمه نیست بلکه چیه؟
بلکه لذا بعضی از بزرگان میگفتن اگر خب اون موقع سخت میشه دیگه.
اگر یه موقع سرعتت بیش از حد رفتی خودت جریمه رو بعد برو پرداخت کن حتی اگه پلیس ندید.
اگر تخلف کردی میگن حکم اومده بعضی از آقای احمدی میانجی رحمة الله علیه ایشون اینجوری میفرمود.
میگفت حکمه این.
حالا ممکنه مراجع الان به این فتوا نداده باشن.
اما ایشون در حقیقت میگه حکم این است که تو جمهوری اسلامی تو حکومت اسلامی اگر کسی تخلف کرد کسی هم ندید جرم جریمه داشت غیر از حرامی که مرتکب شده جریمهش هم خودش باید بره پرداخت بکنه بدون اینکه قرضی براش صادر شده باشه.
تا این حد رفتار انسان مورد حکم قرار میگیره.
قلب سلیم اون قلبیست که یلقی ربه ولیس فیها.
همه لحظات وجودیش مربوط به اوست.
اهدی سوا در او نقش ندارد.
یعنی مباح هم در او نقش ندارد.
کل قلب فیه شرک کن در روایت دیگری کل قلب فیه شرک او شک کن فهو سابط.
شرک یعنی اغیار.
اغیار توش راه داشته باشن.
بعد بله.
دیگه روایت ادامه داره.
من اینا رو [اه] قلب سلیم در روایت دیگری میفرماید [اه] سلم من حب الدنيا از محبت دنیا سالم باشد.
بله.
اینم هست [اه] نفس الامارهست که دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست.
کوه به دریاها نگردد کم و کاست.
بعد تعبیر این است که هفت دری-- این نفس اماره ما.
هفت دریا را درآشامد هنوز کم نگردد سوزش آن خلب سوز.
هیچی سیرش نمیکنه.
هیچ جایی نیست که این نفس بگه بسمه.
عالمی را من شعر رو حذف کردم.
"عالمی را لقمه کرد و در کشید.
معده اش نه عر زنان حل من مزید." همان خصوصیتی که برای جهنم آمده برای نفس انسان هم آمده که هیچ چیز سیرش نمیکند.
لذا نفس انسان میشود جهنم.
حل من مزید دارد چون توان نامتناهی داشته، هیچ چیزی بر او اشباع کننده نیست.
"عالمی را لقمه کرد و در کشید معده اش نه عر زنان حل من مزید." بیشتر هم از؟
این نفس انسانه که رهاش کنیم هیچ جایی سیرش نمیکنه.
اگر یه موقع میبینیم مال ما انقدر شدت نداره ارادهمون ضعیفه و الا اراده ما قوی بشه این نفس سیر نشده.
میبینه این بیچاره خود ارادهاش هم ضعیفه و الا او سیر نشده نه اینکه بگیم سیر شده آرام شده.
امیرالمؤمنین [صدای سرفه] تو خطبه تقصیر میکنند خیلی زیبا میفرماید.
اونجا رجوع میکنند دوستان میبینند.
پس اینم ما ازش عبور میکنیم که [نفس عمیق] دیگه خیلی نکات داره تو این نفس خود دوستان.
لذا روزمرگی با اعدا عدوک، اعدا عدوک نفسک التي بین جنبیک.
اینم روایت عظیمی است که دیگه بعد میفرماید که پنجم از آثار یقظه تصدیق وعید الهی است.
نگاه انسان به آخرت و باور به معاد شدیدتر میشود.
اینا هم نتیجه بیداریست هم میتواند علت بیداری باشد هر کدام از اینها.
یعنی انسان وقتی رو اونا فکر بکنه میتواند سبب بیداری بشود.
یکی از پس نتایج بیداری چیه؟
این است که حواسش به معاد بیشتر میشود، به مرگ توجهش قویتر، باورش به مرگ و معاد شدیدتر میشود، توجهش، یاد مرگ در وجودش و یاد معاد در وجودش شدیدتر میشود.
لذا از جمله بیدا-- از اسباب بیدار شدن یکیش رفتنه به به اصطلاح مجالس ختمیست که کسانی که از دنیا رفتن.
شرکت در تشییع جنازه است.
رفتن به قبرستان است که انسان عادت برای خودش چی قرار بده؟
وقت قرار بده.
یه کسی بود میگفت من رفتم قبرستان و اونجا داشتم میگفتم اینا الان کجا هستن؟
همینجوری که قدم میزدم تو قبرستان تنهایی با خودم فکر میکردم اینا الان کجا هستن؟
همین تو این فکر بودم بارها به خودم گفتم اینا میخواستم توجه پیدا کنم مثلاً هی میگفتم اینا کجا هستن؟
اینا کجا.
گفت یک دفعه دیدم انگار همه اینا سر از قبر بلند کردن به من میگن تو کجایی؟
تو کجایی؟
تو کجایی؟
یعنی ما فکر میکنیم اونا جاشون معلوم نیست.
در حالی که اونها تو حقایقاند.
ما تو سراب و وهم میریم زندگیمون.
ما فکر میکنیم پامون الان رو زمین است.
تو شهر قمی، تو کشور ایرانی، الان مثلاً تو این نمازخونهای، تو کره زمینی، همینا اعتبار بعد اعتباریست.
وهمی بعد از وهمیست.
به نسبت اون حقیقتی که آنها درش قرار گرفتهاند.
ما فکر میکنیم اونا کجان.
اونا میگن شما کجایید؟
تو کجایی؟
یاد مرگ، توجه به مرگ انسان رو نسبت به اعتباریات متنبّه میکند که حواست باشه.
فکر نکن تو فرزند فلانی، شماره شناسنامهات فلان، شماره ملیت این، نمیدونم شماره حساب بانکت اون، نمیدونم شما.
اینا اعتباریاته.
"ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت" نه تو شهر قم بودنش، نه پدرش فلانی بودنش، نه شماره ملیش رند بودنش، نه شماره کارتش پرحساب بود، پربود.
هیچکدام به دردش دیگه نمیخورد.
همه اعتباراته.
با وجود این نبوده که "ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت." رفت.
این رفت رو باید خیلی بلند کشید.
"ناگهان بانگی برآمد خواجه رفت." یعنی رفت به یه جای دور.
رفت به یه جایی که مثل این میماند که بعد از هفتاد سال پیغمبر اون صدا رو که شنید فرمود این کسی بود که در حقیقت هفتاد سال تو نفاق داشت جلو میرفت امروز به قعر جهنم در حقیقت رسید به قعر اون چاه و مرد.
دیدن بعد مثلاً گفتن این رسید به تخته بعداً فلانی مرد.
هفتاد سالش بوده داشته در حقیقت فرو میرفته.
این هم بحث وعید است که استعداد موت را داشتن و توجه به یاد مرگ که اینا دیگه حالا باید "اینچه آوردید دستآویز را ارغوان روز رستاخیز را چه آوردید؟
یا امید بازگشتنتان نبود وعده امروز باطلتان نمود." چیزی در دست نداریم.
خب در آخرین-- اصلاً اینو دیگه ازش عبور بکنیم که عمل با وعید چجوری میشه.
خیلی هم حیف شد.
اینا همه جا داشت که بحث بشه.
[صدای ورق زدن] وعید، باور به معاد خیلی آثار تو وجود انسان میگذاره.
یاد مرگ تا میرسه به اینجا که از آثار یقظه اقتنام وقت است.
فرصتها یه جور دیگری میشود.
برای-- یکی از علائم کسی که بیدار نیست این است که وقت رو میخواد بگذراند.
میگه وقت بگذره امروز بگذرد شب بشود، شب بگذرد صبح بشود.
چرا نمیگذرد؟
چرا دیر میگذرد؟
بر خلاف کسی که بیدار است همش در ترس است که چرا وقت زود میگذره.
چرا وقت تمام شد.
این علامته.
کسی که وقت براش دیر میگذره نشون میده چی ازش؟
میخواد وقت بگذره.
علامت این است که میخواد راحت بشه.
چرا نمیگذره.
هی نگاه به ساعت میکنه چرا نمی-- یکی نگاه به ساعت میکنه چرا انقدر تند میگذره [خنده].
یکی نگاه به ساعت میکنه چرا دیر میگذره.
اونی که نگاه میکنه که چرا دیر میگذرد یعنی میخواد وقت بگذرد.
این اقتنام فرصت.
ما نمیدونیم وقت وقتی بیدار شد برای انسان وقت میفهمد که وقت با ابدیت او هر لحظهاش اگر ابدیت رو تقسیم کنن بر هشتاد سال عمر به هر لحظه چقدر میرسه؟
ابدیت رو تقسیم کنن به هشتاد سال عمر ما.
هشتاد سالو ضرب در به اصطلاح روز بکنی تو، ساعت بکنی تو، ثانیه.
بعد بگید به هر ثانیه چقدر از ابدیت میرسه که باید من برای ابدیتم تو این زحمت باشم تا ابدیت محقق بشود.
چقدر میشه؟
غیرمتناهیست.
هل از بینهایت تقسیم بر هر عددی بشود میشود بی-- به سمت نامتناهیه باز هم.
هیچ چیزی اون رو کم نمیکند.
پس تو هر لحظه ای باید من نامتناهی ایجاد کنم.
اگر لحظه رو از دست دادم چقدر از دست دادم.
وقت اینجور.
لذا تعبیر از ارکان یز-- یقظه توجه به وقت است و اوقات است و بخل ورزیدن به از دست دادن وقت.
لذا این وقتی که عنوان بحث رفت پیش به اصطلاح امام صادق علیه السلام بعد از اون همه رفت و برگشت تا بالاخره رسید بعد بهش گفت زود بگو حاجتت رو.
من نسبت به عمرم بخیلم، بخیلم.
وقتم برام مهمه.
اینجوری نیست که هر کسی بیاد هر وقتی بخواد هر جوری بخواد اینو از من بگیره.
نه.
این خودش یه درس بود.
نسبت به وقتم من بخیلم.
نسبت به وقت انسان بخیل باشد.
راحت اینجوری نباشد که از، بخواد از دست بده.
هی هین و هین ای راه رو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد.
اینقدر تخم من حذف میکنم اگر سکته داره.
اینقدر تخمی که ماند دستت بکار یعنی بذر و عملی که میتونی بکنی تا در آخر بینی آن را برگ و بار.
هین مکن فردا که فرداها گذشت تا به کلی نگذرد ایام کش.
حواست باشه که لحظه به لحظه تسبیح.
اکثر اهل نار اهل تسبیح هستند لذا میبینید که وقت رو مختلم میشمارند و این وقت براشون اسرارآمیز میشه در مقابل چیزی که میخواد براشون ایجاد بشود.
این اهل تسبیح خیلی از تو که میگویی که فردا این بدان که به هر روزی این شعر رو میخونم تمام میکنم.
تو که میگویی که فردا این بدان که به هر روزی که میآید زمان آن درخت بد جوانتر میشود.
یعنی بدیهای ما داره هی رشد میکند، نمو پیدا میکند.
وین کننده اینکه میخواد بدی رو قلب کنه بکنه خیر مستر میشود.
خار بن در قوت و برخاستن خارکن در سستی و در کاستن.
او جوانتر خار بن هر روز و هر دم سبزتر خارکن هر روز زار و خشکتر.
او جوانتر میشود تو پیرتر.
زود باش و روزگار خود مبر.
خار بندان هر یکی خوی خودت خوی بدت بارها در پای، در پای خار آخر زدت.
این خویهای تو خارند.
خویهای بدت.
اینا دارن رشد میکنند تو وجودت.
تو هم نفست خارکنه.
میخواد اینا رو بکنه.
داری تو هی پیر میشی.
داری، داری ضعیف میشی.
او داره رشد میکند.
اگر دیر بجنبی چیزی باقی نمانده.
لذا وقت برای بیداران یه ارزش دیگری دارد.
مثل تشبیهی که کرده مثل یوسفی که افتاده تو چاه.
یوسف انسان افتاده تو چاه از بالا یه ریسمانی یه مدتی آویزان کردهاند.
اگر دیر بجنبی این ریسمان برداشته میشه و انسان در چاه میماند و نجاتی براش دیگه.
اگر فکر کنیم همیشه این ریسمان هست و من همیشه هستم.
این در حقیقت همون از دست دادن وقت است.
والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.
الله اکبر