ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 009

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً. ان شاء الله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بحثی که در محضر دوستان گرامی جریان داشت، به‌طور کلی، همان مبحث ژرف سیر و سلوک بود؛ حرکتی قدسی که در نگاه الهی، به‌عنوان سفری پرمخاطره اما شکوهمند برای رسیدن به لقای ربّ العالمین مطرح می‌شود. چنان‌که در کلام وحی، خداوند متعال با خطابی بیدارگر می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ» (انشقاق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، همانا تو با رنج و تلاشی پیگیر به سوی پروردگارت در حرکتی، و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد.

این، حرکتی است که انسان با تمام وجود و با هر نفسی که برمی‌آورد، آن را محقق می‌کند و این حرکت، بی‌وقفه و گریزناپذیر، به سمت لقاء است. منتها مسیر این سفر، دوگانه است؛ گاهی این طریق، طریق سعادت است و رهرو را به لقای اسماء جمالی حق می‌رساند، آنجا که رحمت و لطف و زیبایی بی‌کران الهی متجلی است. و گاهی نیز این طریق، طریق شقاوت است و به ملاقات اسماء جلالی حق منتهی می‌شود، آنجا که هیبت و قهر و عدالت خداوندی آشکار می‌گردد. اما نگاه لطیف‌تر آن است که اگر اسماء جلالی در این دنیا، انسان را از خواب غفلت بازدارد و در جان او خوفی مقدس ایجاد کند و او را به سوی پناه اسماء جمالی براند، در این صورت، حتی جهنم نیز تازیانه‌ای می‌شود از سر مهر، برای راندن بندگان به سوی بهشت. همان‌گونه که امام سجاد علیه السلام در دعای خویش می‌فرمایند، اسماء جلالی و خوف از عقاب خداوند، سبب می‌شود که انسان به سمت لقای حق سوق پیدا کند و از ایستایی و رکود برهد. البته در این میان، اولیای کامل الهی، در عین اینکه به اسماء جمالی بار می‌یابند، مظهریت جامع دارند و اسماء جلالی را نیز در خود متجلی می‌سازند، اما نه به نحو عقاب و انتقام، بلکه مظهریت آن‌ها در تمامیت و کمال است؛ مانند نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله که حتی دشمنان نیز با دشمنی او به ضلالت می‌رسند و ظالمین هم با ظلم به او به شقاوت دچار می‌شوند. یعنی مظهریت آن حضرت چنان جامع و فراگیر می‌شود که دشمن نیز فعلیت نهایی خود را در شقاوت، به واسطهٔ ابتلا و رویارویی با آن وجود مبارک پیدا می‌کند. پس، چه در مسیر سعادت و چه در مسیر شقاوت، آنچه اصل است، حرکت است.

بحث ما از همان آغاز بر این مدار استوار بود که آنچه در کار است، حرکت است، نه اقامه و مقیم بودن و ماندن در منزلی از منازل. پس از آنکه این حقیقت محقق شد، مباحث بعدی بر این قرار گرفت که حقیقت انسان، یک حقیقت سیال و توسعه‌یابنده است و منحصر در این جسم خاکی و محدود نیست، بلکه نظام روحی اوست که اصالت دارد. و نظام روحی نیز هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد و اتحادش با ارواح دیگر امکان‌پذیر است. روح، لطیف‌تر از آن است که با بدن‌ها درآمیزد، اما ابدان دیگر می‌توانند شأن آن روح گردند و سلطهٔ آن روح بر ابدان دیگر محقق می‌شود. سپس بحث نیاز مطرح شد و اینکه آغاز حرکت انسان از ادراک و احساس یک نیاز عمیق و اصیل است؛ نیازی که او را از سکون و سکوت به در می‌آورد. پس از آن، بحث یقظه و بیداری بود؛ آن لحظهٔ شکوهمند که انسان متنبه می‌شود و درمی‌یابد که برای چه هدفی آفریده شده، از کدامین منزل آمده، اکنون در کجا ایستاده و به سوی چه مقصدی در حرکت است. بعد از یقظه، پس از آن خلاصی از غفلت، این بیدار شدن است که انسان را برای گام نهادن در مسیر آماده می‌کند. شاید دو جلسه نیز دربارهٔ یقظه گفتگو شد و روشن گشت که این خود، مرتبه‌ای از حرکت است؛ یقظه‌ای که پیش از آن در جان نبود و سوز و گدازی عمیق در انسان نسبت به آن شش جهت ایجاد می‌کند.

این موارد را از آن رو یادآوری می‌کنیم تا با فاصله‌ای که میان جلسات می‌افتد، رشتهٔ کلام از ذهن شریف دوستان خارج نشود و پیوستگی بحث حفظ گردد. برای یقظه، شش اثر برشمرده شد که هر یک، نوری است در تاریکی‌های راه. نخستین اثر، توجه به نعمت‌ها و نگریستن به عالم با دیدی نو بود؛ دیدی که در آن، هر ذره‌ای از هستی، جلوه‌ای از لطف و نعمت حق دیده می‌شود، نه نگاه غافلانهٔ پیشین که همه چیز را عادی و بی‌ارزش می‌پنداشت. دومین اثر، تغییر نگاه انسان به گناه بود؛ به این معنا که قبح و زشتی گناه در نظر او، به لحاظ شناخت درست نعمت‌ها و بیداری دل و طلب سفر الی الله، عظیم‌تر و هراس‌انگیزتر می‌نمود. گناه دیگر نه یک لغزش ساده، که خیانتی بزرگ در حق منعمی کریم بود. سومین اثر، یافت عظمت حق بود؛ اینکه انسان، عظمت و کبریایی خداوند را بیش از پیش در دل خویش احساس می‌کرد و در برابر آن، خود را ذره‌ای ناچیز می‌دید. این موارد را به تفصیل گفتگو کردیم. چهارمین اثر، شناخت نفس اماره بود؛ اینکه آن نفسی که در درون انسان کمین کرده و او را به بدی فرمان می‌دهد، چگونه رهزنی درونی و دشمنی خانگی است و چگونه باید با این دشمن پنهان برخورد کرد و مکر او را شناخت. این مباحث نیز به اختصار گذشت. پنجمین اثر، یاد وعید، تصدیق وعید و یاد معاد بود. پنجمین اثر بیداری این است که حشر انسان با ذکر موت و یاد معاد و مواقف هولناکی که در پیش دارد، قوی‌تر می‌شود و این مسئله در درونش زنده‌تر و بیدارتر می‌گردد. اگر یاد معاد و لقاء حق از ذهن و دل برود، رضایت به حیات دنیا و دلبستگی به آن بیشتر می‌شود. چنان‌که فرمود: «لا يرجون لقاءنا». آنان که لقای ما را امید ندارند، به حیات دنیا راضی می‌شوند و به آن اطمینان می‌یابند و آرامش خود را در همین سرای فانی جستجو می‌کنند:

«إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا» (یونس/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که به لقای ما امید ندارند و به زندگی دنیا خشنود شده‌اند و به آن دل بسته و آرام گرفته‌اند.

اطمینان و دل‌بستگی به حیات دنیا، به همان اندازه‌ای است که انسان از یاد معاد دور می‌شود. و هر قدر به یاد معاد وابسته‌تر گردد و در آن زنده‌تر و بیدارتر شود، نسبت به حیات دنیا هوشیارتر و زاهدتر خواهد بود؛ آنان که «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»، توجهشان به آخرت بیشتر و دل‌بستگی‌شان به دنیا کمتر می‌شود. این پنجمین اثر بود.

ششمین اثری که برای یقظه شمرده‌اند، اغتنام فرصت‌هاست. انسان بیدار، لحظه‌ها را چونان گوهرهایی گران‌بها می‌بیند که هر یک می‌تواند توشه‌ای برای آخرت باشد. البته این‌گونه نیست که اگر بیان شد این شش اثر، منحصراً همین شش اثر باشد. ممکن است برخی آثار دیگری نیز شمرده باشند یا بعضی کمتر از این شمرده باشند. دعوا بر سر اثبات اینکه این شش اثر، عقلی و منحصر در همین‌هاست، نیست. بنا بر این نیست که اقوال را نقل کنیم و بگوییم این‌هاست. بنا بر این است که حرکتی در جان‌ها صورت بگیرد و گامی در مسیر سلوک برداشته شود. روشی که متعارف‌تر و گویاتر است انتخاب شده است. ممکن است روش دیگری دقیق‌تر از این هم باشد. گویندهٔ این کلام، سخن خود را از منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری اخذ کرده، اما در عین حال با آن متفاوت است. با اینکه شاهد هم آورده، اما خواجه این شش اثر را در عرض هم نگرفته، بلکه برخی را مترتب بر برخی دیگر دانسته و یکی را زیرمجموعهٔ دیگری قرار داده است. اما ایشان این شش اثر را این‌گونه بیان کرده است. عیبی هم ندارد. ما نیز چندان بر این مسئله توقف نمی‌کنیم. حواسمان هست که کسی رجوع نکند و بگوید این شش اثر در عرض هم نیستند. نمی‌خواهیم به آن مسائل نظری صرف بپردازیم. می‌خواهیم بگوییم شش اثر وجود دارد. این شش اثر، خواه پی‌درپی باشند، خواه یکی مترتب بر دیگری، همه نتیجهٔ بیدار شدن دل هستند. اگر انسانی بیدار شد، این شش اثر در وجودش زنده‌تر و شدیدتر می‌شود. هر کدام از این‌ها ممکن است تدریجی باشد؛ یکی زودتر محقق شود و دیگری دیرتر. اما به‌طور متعارف، آن دو اثر نخست زودتر در جان ریشه می‌دوانند. گاهی نیز دیده می‌شود که کسی از ابتدا با عظمت حق بیدار می‌شود. این هم ممکن است و پیش آمده که یاد عظمت حق در وجود شخصی، یک‌باره با او رابطه برقرار کند و او را از خود بیخود سازد. باید از ابتدا حواسمان باشد که نگاهمان توحیدی باشد؛ یعنی هر کدام از این امور که پیش می‌آید، نگاهمان این باشد که او پیش آورده است. این خداست که دستگیر شده و ما را به این بیداری خوانده است. پس، بازگشت همهٔ این الطاف، به سوی اوست و ما تنها نظاره‌گران فیض اوییم.

پس هر یک از این حقایق شش‌گانه را ــ چه شدتِ خشیت از گناه باشد، چه درکِ نعمت، چه شهودِ عظمت حق، چه شناختِ نفسِ امّاره، چه اغتنام فرصت و چه یادِ معاد ــ باید جذبه‌ای از جانب او دانست. با این نگاه، انسان هرگز دچار غرور و خودبینی نمی‌شود و به خود نمی‌بالد که «الحمدلله، من این احوال را دارم»؛ زیرا به روشنی احساس می‌کند که او داده است و هرگاه نخواهد، نخواهد بود. در تمام این داده‌ها و اعطاها، نگاه ما باید الهی باشد؛ یعنی همواره ببینیم که از آن سوست. اگر با این چشم بنگریم، دوامِ این حالات نیز بدون تقاضا و تضرّع امکان‌پذیر نیست. آدمی اگر از خود ببیند، می‌گوید: «خب، دارم دیگر.» اما اگر از او ببیند، می‌داند که هر لحظه ممکن است نباشد. پس بقای آن نیز تضرّع می‌خواهد، توسّل می‌خواهد، توجّه می‌خواهد تا مورد توجّه باقی بماند؛ چرا که از آنِ خودش نیست. اما اگر کسی آن را از آنِ خود بداند، «مَن مَلَکَ استأثَر»؛ گمان می‌کند که دارد و چون دارد، در پیِ چیز دیگری می‌رود. این را دارد، حال می‌خواهد چیز دیگری به دست آورد. نه؛ آنچه را هم که دارد، باید حواسش باشد که از خودش نیست و هر لحظه باید تضرّع بیشتری داشته باشد تا بماند و چیز دیگر را نیز بخواهد. دقّت می‌کنید؟ «به دست آوردن» نیز به خواستن برمی‌گردد. یعنی همه چیز توحیدی می‌شود. حتّی «به دست آوردن» را هم نمی‌بیند؛ می‌گوید با قدم خودم امکان‌پذیر نیست. من باید قدم بردارم، امّا دادن، اعطاست.

اگر خود را به این نگاه عادت دهیم، این نگاهِ توحیدی با سیر و سلوک الهی سازگار است. البتّه باب فضائل و رذائل و داشته‌ها و به‌دست‌آوردن‌ها نیز عیبی ندارد، امّا این نگاه، نگاهی است که بسیاری از مفاسد را زودتر از وجود انسان ریشه‌کن می‌کند و بسیاری از حقایق را زودتر ایجاد می‌کند. یعنی از همان آغازِ راه، نگاهِ انسان به حالتِ توحیدی است و چون چنین است، دائماً توحید در وجودش تأکید می‌شود. این تأکیدِ توحید و نگاهِ الهی، انسان را در مقاماتِ قبلی طولانی نگه نمی‌دارد و زودتر عبور می‌دهد.

تا اینجا بحث به یقظه رسید و با همین مقدار از آن عبور کردیم. ان‌شاءالله دوستان، مفصل‌ترِ آن را در منابعی که این بحث در آن‌ها آمده است ــ از جمله همین کتاب *مقالات* ــ ملاحظه خواهند کرد و استفاده خواهند برد.

توبه؛ نخستین گام پس از بیداری

بحث بعدی که امروز در خدمت آن هستیم، بحث توبه یا بازگشت به خداست. این بحث از جمله مباحثی است که در جاهای مختلف به تفصیل درباره‌اش گفت‌وگو شده است. امّا دو منبع اصلی که به آن‌ها ارجاع می‌دهیم، یکی همین کتاب *مقالات* است که مقصود ماست و دیگری *لقاء الله* مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی. در آن کتاب، هم بحث «تازیانهٔ سلوک» و هم بحث «بازگشت» (که همان توبه است) آمده است. دوستان حتماً هر دو بحث را در کتاب *لقاء الله* ببینند. بیان آن کتاب از اینجا تندتر است؛ تندتر است از این باب که بیدارکننده‌تر و شدیدتر است. اگر انسان ببیند که اندکی تنبل است، گاه لازم است شوکِ بالاتری به او وارد شود. کتاب *لقاء الله* می‌تواند این شوکِ بالاتر را ایجاد کند. *لقاء الله* معروف است و چاپ‌های متعدّدی شده است. از کتاب‌هایی است که بر همین مسلکِ سیر و سلوک نوشته شده و از این رو، داشتنی و خواندنی و مکرّر خواندنی است.

بحث توبه یا بازگشت به حضرت حق، به تعبیر ایشان، پس از یقظه مطرح می‌شود. هنگامی که انسان بیدار شد بر این حقیقت که معصیت‌ها چگونه او را احاطه کرده بودند و غفلت‌ها و عادت‌ها او را در حجاب‌هایی قرار داده بودند ــ به‌طوری که عادت، او را از هر حرکتی بازداشته بود، بلکه اگر حرکتی هم داشت، حرکتی قهقرایی به سوی سقوط بود و بر این سقوط عادت کرده بود ــ این بیداری وقتی محقّق شد، به دنبال آن، حرکت به سوی توبه صورت می‌گیرد. هر قدر این بیداری شدّت داشته باشد و شدّت پیدا کند، اوّلین قدم پس از بیداری، حالِ توبه است. چرا؟ توبه یعنی چه؟ توبه یعنی رجوع از آن چیزهایی که تا به حال باعث سقوط یا غفلت او شده بودند. توبه یعنی بازگشت.

گفته شد که انسان در سیر و سلوکش به سوی خدا، به سوی خدا بازمی‌گردد. حرکت او ابتدایی نیست، حرکتی بازگشتی و عودی است. اگر انسان حرکت را به عنوان «عود» ببیند، سرمایهٔ حرکت از ابتدای وجود انسان بوده و هست. چرا؟ چون از آنجا آغاز شده است. این حرکت ابتر نیست که نقطهٔ ابتدایی‌اش جایی حیرت‌زده در عالم وجود باشد. نه، این‌گونه نیست. بله، ممکن است توجّه به حرکت از نقطه‌ای برای او حادث شده باشد؛ توجّه به حرکت و علم به حرکت ممکن است از نقطه‌ای برای او پیدا شده باشد که بداند مثلاً امروز و از این نقطه ــ که نقطهٔ صفرِ وجودِ اوست ــ حرکت را آغاز کرده است. امّا حرکتِ خودِ او از ابتدای عالم، از حق شروع شده و به حق پایان می‌یابد:

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» <span class="ayah-ref">(بقره/۱۵۶)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خدا هستیم و به سوی او بازمی‌گردیم.

هم خالق است و هم در حقیقت، آخر است. یعنی اوّل است، آخر هم است؛ ظاهر است، باطن هم است.

تعبیری که امام دارد ــ و تعبیر بسیار زیبایی است ــ این است که خداوند در قرآن فرمود:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» <span class="ayah-ref">(حدید/۳)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن.

در این آیه، «هو» تکرار نشد که بفرماید «هو الأوّل و هو الآخر و هو الظاهر و هو الباطن». چرا؟ چون از همان حیثی که اوّل است، آخر است و از همان حیثی که ظاهر است، باطن است. یک «هو» است: «هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». این نکته‌ای بسیار دقیق است. از همان حیثی که اوّل است، آخر است و از همان حیثی که ظاهر است، باطن است. پس اوّل و آخر بودن به لحاظ ادراک ماست و الّا برای خدای تبارک و تعالی، از چشم خود او، اوّل و آخر معنا ندارد؛ همچنان که ظاهر و باطن از آن سو معنا ندارد. «عالم الغیب و الشّهادة» از آن طرف معنا ندارد؛ به این طرف است که غیب و شهادت معنا می‌یابد.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

بازگشت به اسماء الهی و نسبت آن با سلوک

در نظام اسماء الهی نیز باید دقت داشت که مبادا خود را مقیاس آنچه به خداوند نسبت می‌دهیم قرار دهیم. این اسماء برای شناخت ما وضع شده‌اند. در روایات آمده است که خداوند اسماء را قرار داد، چرا که مردم بدان نیاز داشتند؛ پس این اسماء، قراردادی برای رفع احتیاج بشرند. از همین رو، به میزان نیاز مردم، اسماء الهی در کار است. یکی از مهم‌ترین نیازهای آدمی، همین حرکت سلوکی و بازگشت به سوی حق است. از این رو، اسمائی که در حرکت سلوکی در وجود انسان به فعلیت می‌رسند و انسان بدان‌ها نیازمند می‌شود، به مراتب بیش از اسمائی هستند که در نظام وجود بدنی یا حیات ظاهری ما لازم می‌آیند. گمان نکنیم که هر اسمی تنها از آنِ این حیات ظاهری است. نسبت حیات ظاهری به حیات باطنی، چنان است که گویی حلقه‌ای است در بیابانی پهناور. به همین نسبت، اسمائی که در این حیات ظاهری دخیل‌اند با اسمائی که در آن حیات باطنی نقش دارند، تفاوت می‌یابند. دولت بسیاری از اسماء الهی در حرکت سلوکی محقق می‌شود. این نکته‌ای دقیق است: حقیقت «هو الآخر» برای انسان در همین نظام سلوکی و در سیر صعودی و بازگشت به سوی خداوند تحقق پیدا می‌کند.

از همین روست که در دوره‌هایی، شدت ظهور برخی اسماء یا حتی اصل ظهورشان محقق می‌شود، حال آنکه در دوره‌های دیگر چنین نبوده است. در دورهٔ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مرتبه‌ای از اسم «آخر» ظهور می‌کند که سابقه نداشته است. در روایت آمده که بعضی از اسماء فقط در آن دوره دولتشان ظاهر می‌شود و پیش از آن سابقه‌ای نداشته‌اند. حقیقت «دولت اسماء» را شاید به سادگی درنیابیم که یعنی چه؟ یعنی خداوند با آن اسم ظهور می‌کند. ظهور حق است با آن اسم، و ظهور یعنی جذبه. اگر آن اسم ظاهر شود، چه رخ می‌دهد؟ با آن اسم، جذبه‌ای ایجاد می‌شود؛ رحمتی که مردم آن را می‌فهمند و می‌یابند، محقق می‌گردد و این همان جذبهٔ الهی است.

شدت توبه و نسبت آن با یقظه

هر قدر یقظه و بیداری سالک شدیدتر باشد، توبه‌ای که در پی آن می‌آید نیز شدیدتر و عمیق‌تر خواهد بود. توبه، صرفاً یک استغفار زبانی یا پشیمانی گذرا نیست؛ بلکه انقلابی است درونی که تمام وجود انسان را در بر می‌گیرد. کسی که به خواب گران غفلت فرو رفته بود و ناگهان با جذبه‌ای الهی بیدار می‌شود، نخستین کاری که می‌کند، روی گرداندن از هر آن چیزی است که او را به آن خواب و آن سقوط کشانده بود. این روی گرداندن، همان توبه است. توبه، دروازهٔ ورود به وادی سلوک است و بدون آن، هیچ حرکتی به سوی حق آغاز نمی‌شود. اگر بیداری، چشم گشودن از خواب غفلت باشد، توبه برخاستن از بستر آن خواب است. سالک باید از تمامی آنچه او را از حق دور می‌کرده، بازگردد؛ از گناهان، از عادات ناپسند، از تعلّقات دنیوی، و حتی از نیّات ناخالصی که در اعمال نیکش رخنه کرده بود. این بازگشت، باید حقیقی و از عمق جان باشد، نه صرفاً لقلقه‌ای بر زبان. توبهٔ حقیقی، آتشی است که آثار معصیت را از دل می‌زداید و زمین وجود را برای رویش بذر فضائل آماده می‌سازد. و این آتش، از همان جذبهٔ نخستینِ یقظه زبانه می‌کشد.

در ادامهٔ مسیر بازگشت، باید به این حقیقت ژرف توجه کرد که هر اندازه انسان در وادی یقظه راسخ‌تر و استوارتر گردد، هر قدر شعله‌های بیداری در جانش زبانه کشد و علمش به عمق وجود رسوخ کند، و هر قدر کراهت و انزجارش از آنچه بر او گذشته فزونی یابد، بی‌گمان شتاب او در راه بازگشت افزون خواهد شد. پس می‌توان گفت که توبه، مولود یقظه است و شدت و ضعف آن، کاملاً تابع شدت و ضعف این بیداری است. اگر یقظه تنها در حد یک علم حصولی سطحی باقی بماند، بدین معنا که انسان صرفاً با محاسبه‌ای عقلی دریابد که گذشته‌اش نیکو نبوده و میلی گذرا به ترک آن در دلش پدید آید، این حالت از حد یک هوس زودگذر فراتر نخواهد رفت. چه بسیارند کسانی که در مجلسی روحانی می‌نشینند و بر اثر شنیدن سخنی حق، حالشان دگرگون می‌شود و شوقی برای خوب شدن در دلشان جوانه می‌زند؛ اما همین که از آن مجلس بیرون می‌روند، آن حالِ خوش چون گردی در باد فراموشی پراکنده می‌شود و بار دیگر در گیرودار زندگی روزمره و عادات کهنه غرق می‌گردند. این بیداری، در اعماق جانشان تنوره نکشیده و با تار و پود وجودشان عجین نشده است. به تناسب همین بیداری ناپایدار، ممکن است در همان لحظات، توبه‌ای سطحی نیز بر زبان رانده باشند و بازگشت را آرزو کرده باشند، اما این توبه، نقشی ماندگار بر لوح جان نمی‌نگارد. هرچند نباید آن را به کلی بی‌اثر دانست و نباید این جرقه‌های ناچیز را از کف داد، اما حقیقت آن است که چنین توبه‌ای را پایایی و دوام نیست.

پس آشکار شد که شدت توبه، سرعت در بازگشت و مقبولیت آن در پیشگاه حق، تماماً به شدت یقظه و عمق بیداری و سوزش نفرت از وضع پیشین بازمی‌گردد. و شدت یقظه نیز خود با آن شش عامل پیش‌گفته پیوندی ناگسستنی دارد؛ عواملی که هم میوه و اثر یقظه‌اند و هم بذر و علت آن. پیش‌تر گفتیم که آن شش عامل، در یک نگاه، معلول یقظه‌اند و در نگاهی دیگر، علت تحقق آن. یعنی اگر یقظه‌ای راستین در دل پدید آید، این شش نشانه در وجود انسان آشکار می‌شود، و از دیگر سو، اگر هر یک از این عوامل در جان کسی آغاز به جوانه زدن کند، یقظه نیز به تدریج در او محقق خواهد گشت. این نکتۀ ظریف را باید همواره به خاطر سپرد: اگر در جست‌وجوی راه بیداری هستیم، خودِ همین شش اثر، بهترین راهنما و مسیر بیدار شدن هستند. حساسیت ورزیدن نسبت به آن‌ها، تفکر و تأمل در آن‌ها، و پررنگ‌تر کردن خطوط قرمزی که این عوامل ترسیم می‌کنند، خودْ اثری شگرف در جان می‌گذارد. این مسیر، حتی اگر از علم حصولی و دانستنی‌های ذهنی آغاز شود، باز هم مغتنم است و نباید آن را به بهانۀ ناقص بودن، یکسره تخته کرد و وانهاد.

خداوند تبارک و تعالی همواره و پیوسته در دل همین شش عامل، جذبه‌هایی از رحمت خویش را به ودیعت می‌نهد. گاه انسان در خود می‌نگرد و درمی‌یابد که مثلاً احساس تنفر و بدآمدنش از گناهی خاص، بی‌مقدمه فزونی گرفته است. آن لحظه، لحظۀ وزیدن نسیم جذبهٔ ربوبی است. اگر انسان این نگاه ژرف‌بین را داشته باشد که این حالات، جذبه‌های الهی‌اند و از جانب خداوند به سوی او روانه شده‌اند، آن‌گاه آن‌ها را همچون پیک حقیقت و فرستادگانی از عالم غیب خواهد دید. و اگر کسی حالی را پیک حق ببیند، آن را دعوتنامه‌ای از سوی معشوق ازل خواهد یافت و در این صورت، حال و هوای وجودش به کلی دگرگون خواهد شد. چه تفاوتی است از زمین تا آسمان، میان این نگاه و نگاه کسی که می‌پندارد این تنها خطوری زودگذر در ذهن خود او بوده، که لحظه‌ای از گناه بدش آمده و لحظه‌ای بعد، همه چیز را از یاد برده است.

در حقیقت، توبه چیزی جز همین نیست که هر یک از آن شش عامل، تأثیر ویژه‌ای در جان بگذارند و گونۀ خاصی از توبه را پدید آورند. اگر انسان از گناه خویش به شدت متنفر شود، نوعی از توبه در وجودش شکل می‌گیرد. اگر عظمت و جلال حق در دلش متجلی گردد، نوعی دیگر از توبه در جانش خانه می‌کند، و همچنین است تأثیر سایر عوامل. و اگر این عوامل به مدد عنایت الهی با یکدیگر درآمیزند و ترکیب شوند، توبه نیز توبه‌ای ترکیبی و جامع خواهد شد که از هر جهت کامل‌تر است. این سخنان، در عین حال که بحثی نظری و عمیق است، راهکاری عملی و چراغی فرا راه سالک نیز هست. اگر می‌خواهیم توبه‌ای راستین در ما محقق شود، راهکارش تعمق و ژرف‌نگری در همان شش عامل است که هر یک توبه‌ای را به دنبال خود می‌آورند و از ترکیب آن‌ها، توبه‌ای ترکیبی و استوار پدید می‌آید.

فراموشی خود و فراموشی حق

و اینک نکتۀ دیگری که شایستۀ تأمل است: هر قدر انسان خودِ حقیقی خویش، گذشتهٔ پرنقصانش و نسبت خود را با معاد و نفس امّاره بیشتر به دست فراموشی بسپارد، فراموشی خداوند نسبت به او نیز فزونی خواهد گرفت. هنگامی که انسان به حدود نقص و کاستی‌های وجودی‌اش کمتر توجه کند و از آن‌ها کمتر متنفر و ناراحت باشد، این همان فراموش کردن خود است؛ یعنی خو گرفتن به آن نقائص و احساس نکردن درد و رنجی از وجود آن‌ها. کسی که خود را فراموش کند، خدا نیز او را فراموش می‌کند. نتیجۀ قهری این فراموشی آن است که جذبه‌های حق برای او کمتر و کمتر می‌شود. این نکتۀ بسیار دقیقی است: کم شدن جذبه‌های الهی به هیچ‌روی به ذات خداوند استناد ندارد و از سوی او انفعالی در کار نیست، بلکه این محرومیت، تماماً به خود انسان و غفلت او بازمی‌گردد. تأکید مکرر بر این نکته برای آن است که نگاه توحیدی ناب در اعماق وجودمان ریشه بدواند و تثبیت شود. اگر می‌گوییم خدا ما را فراموش می‌کند، از آن روست که ما خود از این سو آغاز به فراموشی کرده‌ایم.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

فراموشی خدا و فراموشی خویشتن

باید به‌روشنی دانست که فراموشی از سوی حق تعالی، هرگز از سنخ فراموشی ابتدایی و از سر عجز نیست؛ بلکه نسیانی جزایی است، یعنی نتیجۀ مستقیم عمل خود انسان. در حقیقت این ماییم که خود را از یاد او محروم ساخته‌ایم، نه آنکه در ذات بی‌زوال الهی انفعالی راه یافته باشد. در این باب باید نهایت دقت را به خرج داد: کسی که خدا را فراموش کرد، در واقع خود را فراموش کرده است. زیرا ما چیزی جز ظهور او و تجلی او نیستیم. چنین نیست که انسان خود را به یاد داشته باشد و خدا را از یاد ببرد. این دو، عکس نقیض یکدیگرند و جمعشان در یک دل ممکن نیست. همان‌گونه که معرفت نفس، راهی به سوی معرفت رب است، نسیان رب نیز چیزی جز نسیان نفس نیست. در این معادله، موضوع و محمول جابه‌جا شده و معرفت به نسیان تبدیل گشته است. این نگاه، همان نگاه توبه پس از یقظه است؛ نگاهی که برآمده از معرفتی عمیق است.

معرفت نفس، چیزی جز شناخت حدود و مرزهای نفس و بیزاری جستن از آن حدود نیست و همین بیزاری، خود مرتبه‌ای بلند از معرفت نفس به شمار می‌آید. شناخت حدود نفس، غفلت‌ها، معصیت‌ها و سپس بیزاری از آن‌ها، مرتبه‌ای از معرفت نفس است و همین امر است که موتور محرکۀ وجود انسان می‌شود و او را به حرکت در مسیر کمال وا می‌دارد.

یقظه؛ بیداری از اسارت

پس از آنکه انسان در پرتو بیداری احساس کرد که اسیر بوده است، اسیر هواهای نفسانی، اسیر لذات زودگذر، اسیر امیال سرکش و اسیر وسوسه‌های شیطان، این همان یقظه است. یقظه یعنی بیدار شدن از خواب گران غفلت. و این بیدار شدن، خود نوعی حریت و آزادی است؛ آغاز رهایی از آن اسارت‌های جان‌فرسا. اما وضع چنین انسانی به کسی می‌ماند که در زندان به سر می‌برد و نمی‌داند که در زندان است. از بس که به دیوارها و میله‌ها عادت کرده است. در زندان به دنیا آمده، در زندان رشد کرده و اصلاً باور ندارد که بیرون از این فضای تنگ و تاریک، آزادی و فراخنایی در کار باشد. اگر روزی این حقیقت را دریابد که در زندان است، آن‌گاه زندان برایش جان‌گداز و طاقت‌فرسا می‌شود. اما تا زمانی که نمی‌دانست، چون از ابتدا غیر از این ندیده بود، زندان برایش سخت و رنج‌آور نبود. گمان می‌کرد بهترین لذت‌ها و خوشی‌ها در همین جاست.

اما همین که انسان از گوهر فطرت برخوردار است، فطرت بی‌آنکه کسی به او بگوید، این اخبار را به او می‌رساند. هرچند ممکن است فطرت در زیر حجاب‌های ضخیم گناه و غفلت محجوب شده باشد و این ادراک برای مدتی حاصل نشود. انسان از ابتدا تبعیدی نیست؛ از ابتدا محجور و رانده‌شده از درگاه حق نیست. او از مبدأ آمده و از آن موطن اصلی است. به خاطر همین پیشینۀ ازلی است که در برخی مکاتب غربی، انسان را موجودی تبعیدی در دنیا می‌پندارند؛ موجودی محجور و نجس که باید غسل کند تا از این نجاست ذاتی طهارت یابد. اما در نگاه ما چنین نیست. ما انسان را طاهر و پاک می‌دانیم. انسان را حقیقتی مرتبط با فطرت الهی می‌دانیم؛ حقیقتی مرتبط با پاک‌ترین حقایق عالم. این دو نگاه به انسان را نباید با یکدیگر خلط کرد.

اما در عین حال، عادتی که از وقتی شعور پیدا کرده و در زندان دنیا رشد کرده و بیرون را ندیده، اگر چنین باشد، هوای بیرون را در سر ندارد. این همان بیداری است. تا می‌فهمد، می‌فهمد که دیگر تحمل زندان برایش سخت می‌شود. احساس می‌کند دیوارها و میله‌ها بر روحش فشار می‌آورند. درست مانند حکایت آن طوطی که در اشعار آمده است. وقتی تاجر، پیغام طوطی دربند را برای طوطیان هند بازگفت، یکی از آن‌ها از درخت افتاد و مُرد. تاجر گفت عجب کاری کردم. وقتی بازگشت و ماجرا را برای طوطی خود گفت، طوطی فهمید راه نجات چیست: مردن از تعلقات است. تا وقتی این طوطی زبان‌بازی می‌کند و زیبایی ظاهری نشان می‌دهد، در قفس است. اما مردن از این تعلقات، راه نجات است. پس خود را زد و افتاد. تاجر او را از قفس بیرون انداخت و پس از مدتی، طوطی پر زد و رفت. راه نجات را فهمید. تا پیش از آن گمان می‌کرد قفس بودن هنر است و زیبایی و جلوه‌گری. به او نان و آب می‌دادند، تر و خشکش می‌کردند. اما نمی‌دانست پر زدن، رفتن و آزاد بودن ارزشش بیش از همۀ این تر و خشک شدن‌ها و نان و آب دادن‌هاست. وقتی این را فهمید، دلتنگ وادی آزادی شد و فرج برایش محقق گشت و نجات حاصل شد.

اسارت دل در دست اوهام و اغیار

این اسارت دل، اسارت در دست یک واقعیت نیست. انسان اسیر تحت یک واقعیت نیست؛ بلکه اسیر اوهام و اغیار است. اوهام که واقعیت ندارد. اغیار نیز در حقیقت واقعیت ندارد. وقتی کسی به عمق جان فهمید که «وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ» (و اوست که بر بندگان خود چیره و غالب است) و «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» (اینکه تمامی قدرت‌ها از آنِ خداست)، دیگر غیری در عالم برای او باقی نمی‌ماند. غیرت حق، غیر را در جهان هستی نگذارد. اگر چنین شد، هر غیری — می‌خواهد زن و فرزند انسان باشد، می‌خواهد عنوان و مقامی باشد که انسان زیر دست کسی است یا رئیس بر کسی است — در حقیقت اسارت‌آفرین است. گاهی انسان رئیس بر کسی است اما در باطن، اسیر دست آن‌هاست. یعنی به خاطر آن‌ها می‌خواهد ریاستش باقی بماند و بتواند امر و نهی کند. به خاطر این امر و نهی، اسیر آن‌هاست. این اسارت است. اگر این تعلق نبود، آزاد بود.

اسارت در دست اغیار و اوهام، بیداری انسان را از این اسارت مطلع می‌کند. یقظه یعنی فهمیدن این حقیقت تلخ که انسان اسیر اوهام و پوچ‌هاست. ما به کسانی که اسیرند با نگاه عاقل در سفیه می‌نگریم، اما نمی‌دانیم که این اسارت در دست اوهام و اغیار، وصف حال خود ماست. وقتی برمی‌گردیم و در خویشتن خویش تأمل می‌کنیم، درمی‌یابیم که این همان مسلک پسند عامه است؛ همان پسند مذموم که پیش‌تر بیان شد. اغیار انسان همان مردماند. خدا در زندگی ما چقدر حاکم است؟ در زندگی ما، در حرکت‌های ما، حداکثر سهم خدا نصف است؛ شریک است. حداکثرش در زندگی خودمان خدا شریک است. اول خدا، بعد مردم. همان‌گونه که منافقین صدر اسلام می‌گفتند: «به نام خدا و خلق قهرمان». این نگاه، اسارت در دست اوهام و اغیار است.

انسان اندک‌اندک می‌بیند که اگر بخواهد از این اسارت نجات پیدا کند، حقوقی را ضایع کرده، کارهایی کرده که باید جبران کند. یقظه برای این‌ها ایجاد می‌شود و آن‌گاه انسان آماده می‌شود برای جبران و حرکت و بازگشت.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

توبه؛ بازگشت از اسارت و آغاز حرکت

چون این آمادگی در جان پدید آمد، حرکت از همین نقطه نام «توبه» می‌گیرد. آمادگی برای جبران و حرکت و بازگشت ــ چه از نقطهٔ صفر وجود و چه از نقطهٔ سقوطی که از آن نقطهٔ صفر رخ داده است ــ توبه نام دارد. و هر که توبه نکند، از ظالمان است: «و من لم یتب فأولئک هم الظالمون». اگر کسی توبه نکند، ظلم کرده است؛ و نخستین ظلم را به چه کسی کرده؟ به خودش. ظلم به نفس خویش. بالاتر از این ظلم، ظلمی نیست. انسان قدرت ندارد به غیر خودش ظلم کند. هر ظلمی که می‌کند، به خودش می‌کند. حتی آنجا که دیگران را له می‌کند، نخستین ظلم را به خود کرده است؛ چرا که شخصیت خود را لگدمال کرده تا به چنان وضعی برسد که دیگران را لگدمال کند. این نیز، به حقیقت، آغاز حرکت می‌شود.

ظلم به غیر، در این معنا، حقیقتاً معنا پیدا نمی‌کند. حقیقت ظلم به غیر ــ و دقت کنید ــ نفع به غیر نیز ظلم به غیر است. این بحث را بگذاریم بماند؛ می‌ترسم از این بحث به آن بحث وارد شویم. جای بحث دارد. انسان می‌گوید: «إن أحسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن أسأتم فلها». یعنی انسان در نگاه وجودی خود می‌پندارد که به غیر ظلم می‌کند، اما همان جا که به غیر ظلم می‌کند، نخست به خود ظلم کرده است. و ثانیاً آن ظلم به غیر، در نظام الهی و نظام تکوینی، بحثی پیدا می‌کند که اکنون به آن وارد نمی‌شویم.

توبه میان دو بازگشت حق

نکتهٔ بعدی آن است که توبهٔ صالح، اگر کسی بخواهد محقق شود ــ و اینجا دوباره بحث توحیدی می‌شود، با همان نگاه «صیر من الحق الی الحق» ــ توبه موکول به جذبه‌ای از خداست؛ به بازگشتی از جانب حق که نخست از آن سو آغاز می‌شود. آغاز از آن سو، انفعال نیست؛ یعنی چنین نیست که چیزی نبوده و سپس پدید آمده باشد. خدا وجود را به تو داد یا نداد؟ این آغازِ بازگشت است. نعمت وجود. دین را برایت پیش آورد یا نیاورد؟ قرآن را فرستاد، انبیا را فرستاد، کتاب‌ها را فرستاد. این همه افعال خود را در عالم به تو نشان داد. سرما و گرما را ایجاد کرد، بیماری و فقر و بیچارگی و راحت را پدید می‌آورد. اینها همه برای برگرداندن توست. دقت کردی؟ فعل خدا دائمی است، هیچ‌گاه تمامی ندارد. منتها ما در اثر غفلت، وقتی رویمان را برگرداندیم یا گوشیِ گیرنده‌مان را خاموش کردیم، پیغام‌ها می‌آیند. از آن سو قطع نمی‌شود؛ از این سو گیرنده‌ای نیست.

لذا توبهٔ حق، بازگشت حق، یعنی انسان وقتی که یقظه برایش پدید آمد و قدمش را از جانب الهی برداشت، به سوی خدا توبه کرد. قدم دوم، وقتی به دنبالش می‌آید، توبه است؛ بازگشت حق. از جانب حق آماده می‌شود و او را جذبه‌ای از جذبات الهی می‌گیرد تا حرکتش دهد به سمت توبه. این جذبه که آغاز شد، وقتِ جذبهٔ بعدی، قدم انسان است که شروع کند به تدارک؛ و وقتی شروع کرد به تدارک، قدم بعدی دوباره قبول خداست. یعنی خدا خودش آغاز می‌کند، ادامه می‌دهد، می‌پذیرد. منتها نه به نحو جبر. آغاز می‌کند؛ برای مؤمن و کافر آغاز کرده است. اما کافر در مرتبهٔ رجوع از کفرش آغاز می‌کند که او را از کفر برگرداند. برای مؤمن، رجوع از معاصی و غفلت‌هایش. یعنی آن حقایق در معدهٔ این یکی تبدیل می‌شود به رجوع از کفر، و در معدهٔ آن دیگری تبدیل می‌شود به رجوع از عصیان؛ جذبهٔ الهی. لذا آن جذبهٔ رحمت می‌آید و در هر معده‌ای تبدیل می‌شود به آنچه لازم است برای آن. هر معده‌ای را مطابق خود می‌گیرد. ولی آن جذبه، جذبهٔ واحدی است. این نکته‌اش بسیار دقیق است: از آن سو «و ما أمرنا إلا واحدة». امر ما یک حقیقت بیشتر نیست. اما این همه کثرات، این همه رنگ‌ها و الوان مختلف، همه از آنِ گیرنده‌هاست. همه از آنِ گیرنده‌هاست. «با صد هزار جلوه برون آمدی که من / با صد هزار دیده تماشا کنم تو را». آن واحد با صد هزار جلوه آمده است که من با صد هزار دیده تماشا کنم. چون این دیده‌ها مختلف است، آن جلوه‌ها مختلف می‌شود. انسانی که بالاتر می‌آید، می‌بیند که جلوه‌ها کثیر است و وحدت در کثرت است؛ یک حقیقت واحده است.

پس این جذبهٔ حق می‌شود سبب توبه، و از آن سو نیز آغاز می‌کند. عنایت حق از آن سوست و آغازش از خداست؛ شمول رحمت از آن سوست. هر توبهٔ عبد میان دو توبهٔ رب است. هر بازگشت عبد میان دو بازگشت خداست. نخستین آیه‌ای که در باب توبه آمده، چنین است:

«فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ» <span class="ayah-ref">(بقره/۳۷)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه آدم از پروردگارش کلماتی فراگرفت، پس [خدا] توبهٔ او را پذیرفت؛ همانا اوست توبه‌پذیر مهربان.

«فتلقی آدم من ربه کلمات». نخست چه چیزی را فراگرفت؟ کلماتی را. حال این کلمات آیا همان «علم آدم الأسماء» بوده یا کلمات جدیدی است؟ حقایق نوریهٔ اصطلاح محمدی (صلی الله علیه و آله) ــ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ــ هر کدام از اینها که باشد مانعی ندارد، تنافی با همدیگر ندارد. نخست تلقی کلمات شد؛ یعنی جذبهٔ الهی اول آمد، تلقی کلمات. بعد آدم چه کرد؟ «فتاب علیه». توبه کرد به سوی خدا. سپس «إنه هو التواب الرحیم». خدا هم توبه‌اش را پذیرفت. حال این «هو التواب» آیا به معنای پذیرفتن است یا به معنای رجوع‌کننده؟ هم اولی و هم دومی. هم تواب است در رجوع خدا در ابتدا، هم تواب است در پذیرفتن. هر دو را شامل می‌شود و مانعی ندارد.

پس اگر باب توبه برای ما باز نبود، نخستین گناه انسان او را ساقط می‌کرد. مثل بدن ما که اگر سیستم دفاعی نداشت، نخستین بیماری که می‌آمد انسان هلاک می‌شد. می‌گویند کسی که به ایدز مبتلا می‌شود، سیستم دفاعی ندارد. سیستم دفاعی ندارد، هر بیماری‌ای او را از پا می‌اندازد. لذا باید در جایی ایزوله باشد که بیماری به او نرسد. اگر در نظام وجودی ما برگشت نبود، یعنی سیستم دفاعی و ایمنی نداشتیم ــ و بعداً هم خواهد آمد که ندامت یک سیستم دفاعی در نظام وجودی است ــ آن‌گاه با هر بیماری، با هر گناهی، انسان از پا درمی‌آمد.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

بازگشتِ بی‌پایان و جذبه‌های پی‌درپی

اگر باب توبه و بازگشت در نظام وجودی انسان گشوده نبود، نخستین گناه، همچون ویروسی مهلک، تمام هستی او را از پای درمی‌آورد و راهی برای التیام باقی نمی‌گذاشت. این بازگشت، سیستم دفاعی روح است؛ چنان‌که بدن بی‌سیستم ایمنی با نخستین هجوم بیماری فرو می‌پاشد و نابود می‌شود. گناه در جان آدمی می‌ماند و این برگشت وجود ندارد تا آن را بزداید، و در نتیجه آن گناه، بیماری‌ای می‌شد که کل وجود را از بین می‌برد.

در قرآن کریم، نمونه‌های دیگری از این وعدهٔ رجوع الهی دیده می‌شود. در سورهٔ بقره، پس از آنکه سخن از کسانی می‌رود که حقایق را کتمان کردند، استثنایی پدید می‌آید:

«إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَيَّنُوا فَأُولَٰئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ ۚ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ» <span class="ayah-ref">(بقره/۱۶۰)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که توبه کردند و [عمل خود را] اصلاح نمودند و [حقیقت را] آشکار ساختند؛ پس آنانند که من توبه‌شان را می‌پذیرم، و منم توبه‌پذیر مهربان.

در این آیه نیز همان منطق پیشین جاری است. نخست، توبه از سوی بنده است: «تابوا». سپس، بازگشت از سوی خداست: «أتوب علیهم». و آن‌گاه خداوند خود را با دو نام «التواب» و «الرحیم» توصیف می‌کند. این دو نام، گویی دو بالِ پرواز روح به سوی اویند؛ یکی بازگشت می‌کند و دیگری رحمت می‌آورد. «تواب» یعنی بسیار بازگردنده؛ آن که بارها و بارها به بندهٔ خویش رجوع می‌کند، او را از سقوط می‌رهاند و به آغوش رحمت خویش بازمی‌خواند. «رحیم» یعنی آن که رحمتش دائم و پیوسته است، نه مقطوع و نه مشروط. این دو صفت، تضمینی ابدی برای آنان است که راه بازگشت را در پیش می‌گیرند.

پس توبه، سفری است میان دو جذبهٔ الهی. جذبه‌ای که پیش از توبه می‌آید و انسان را از خواب غفلت بیدار می‌کند، و جذبه‌ای که پس از توبه می‌آید و آن را می‌پذیرد و به بار می‌نشاند. انسان در این میان، تنها یک قدم برمی‌دارد؛ اما همین یک قدم، شرط رسیدن به آن دو جذبه است. این است معنای آنکه هر توبهٔ عبد، میان دو توبهٔ رب قرار دارد. و این است راز آنکه درِ توبه هرگز بسته نمی‌شود، چرا که رحمت حق هرگز پایان نمی‌پذیرد.

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که توبه کردند و [اعمال خود را] اصلاح نمودند و [حقیقت را] آشکار ساختند؛ پس آنان‌اند که من توبه‌شان را می‌پذیرم، و من بسیار توبه‌پذیر و مهربانم.

در این آیهٔ شریفه، خداوند متعال شرط پذیرش توبه را تنها پشیمانی قلبی و ندامتی گذرا نمی‌داند؛ بلکه «أصلحوا» بدین معناست که عمل خویش را به راستی اصلاح کردند و گامی استوار در میدان عمل برداشتند، و «بَیَّنوا» یعنی آنچه را که پیش از این پنهان ساخته و کتمان کرده بودند، آشکار نمودند و زشتی پنهان‌کاری پیشین را با روشنای صدق و صفا جبران کردند. آن‌گاه است که خداوند با آن لحن سرشار از مهر و مغفرت می‌فرماید: «فَأُولٰئِکَ أَتُوبُ عَلَیْهِم»؛ من به ایشان رجوع می‌کنم، من با رحمت بی‌کرانه‌ام بر آنان بازمی‌گردم. «وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیم»؛ و منم که بسیار توبه‌پذیر و مهربانم. این رجوع، همان پذیرش توبه است و همان بارش رحمت بی‌پایانی که جان تشنه را سیراب می‌سازد.

پس اگر حال توبه به انسان دست دهد، اگر جذبه‌ای از سوی حق در دل پدید آید و نسیم روح‌پرور بازگشت وزیدن گیرد، معنایش چیست؟ معنایش آن است که خداوند با بندهٔ خود حشر بیشتری یافته است. انسان ناگهان احساس می‌کند که رشتهٔ ارتباطش با پروردگار خویش عمیق‌تر و استوارتر شده است و جانش آمادهٔ دریافت فیضی تازه می‌شود. در این صورت، می‌توان گفت که لقای الهی در همین مقطع، به اندازهٔ ظرفیت و گنجایش بنده، محقق شده است. همین که حالِ برگشتن و هوسِ شیرین بازگشت در دل می‌نشیند، به همان اندازه حشر و لقا برای انسان ایجاد می‌شود. اگر انسان این حالت را درک کند و قدر این لحظهٔ ناب را بداند، آن‌گاه بازگشت از این لقا برایش بسیار دشوار و جان‌کاه خواهد بود. انسانی که با خداوند لقا پیدا کرده، گویی مسّ طهارت کرده است؛ نه مسّ ظاهری و جسمانی، بلکه مسّ باطنی و لقای روح. تصور این نگاه و شدت یافتن آن در دل، بازگشت به گناه را چنان سخت و جان‌فرسا می‌سازد که گویی می‌خواهد خود را از اوج افلاک به قعر زمین پرتاب کند.

نکتهٔ دیگری که در این میان اهمیتی شگرف دارد، تعدد و تکرر بازگشت‌های الهی است. خداوند اگر یک بار ما را به بازگشت خواند و ما روی برتافتیم، رهایمان نمی‌کند. ما انسان‌ها چنین نیستیم. اگر به کسی احسان کنیم و او بدی کند، شاید یک بار، دو بار یا سه بار اقدام به خیر کنیم، اما اگر او نپذیرفت و همچنان به دشمنی و ناسپاسی خود ادامه داد، حجت را تمام می‌بینیم و راه را می‌بندیم. با خود می‌گوییم: دیگر چه کنیم؟ راه بسته است و دل او از سنگ سخت‌تر. اما خداوند هرگز از این کار خسته نمی‌شود. تا آخرین لحظهٔ عمر، حتی برای نخستین گناهان ما نیز رجوع و بازگشت او مهیاست. رجوعات الهی به تعداد گناهان ما محقق می‌شود. گاهی یک رجوع برای برداشتن گناهی خاص است و گاهی برای بخشایش تمام گناهان، چنان که گویی هیچ گناهی در کار نبوده است. اگر انسان بتواند پیام این جذبه را به‌خوبی دریافت کند، تا حدی برایش آشکار می‌شود که این جذبه برای کدام عملش بوده است. اگر نسبت به گناهی خاص، ناگهان بیزاری شدیدی در دل احساس کرد، نباید آن را با همه چیز قاطی کند و در هم‌ریختگی روحی خود گم شود. باید همین جذبه را محکم بچسبد و آن را چون گوهری گران‌بها پاس دارد تا باب قبول جذبه‌های دیگر نیز گشوده شود.

این قاعده‌ای دقیق و تجربه‌شده است: همچنان‌که یک گناه، باب گناهان دیگر را می‌گشاید و خذلان و دوری از رحمت را در پی دارد، قبول یک جذبه برای بازگشت نیز باب قبول جذبه‌های دیگر را فراهم می‌کند. اگر انسان ببیند که تصمیم کلی برای ترک همهٔ گناهان اکنون برایش میسر نیست و توان رویارویی با تمام زشتی‌های وجودش را یکباره ندارد، نباید آن جذبه‌ای را که آمده و به او مزهٔ شیرین بازگشت را چشانده، از دست بدهد. باید باب همان گناه خاص را ببندد. این کار به معنای اختیار گناه دیگر نیست، بلکه یک تدبیر هوشمندانهٔ روحانی است. باید به این جذبه اعتنای ویژه کند، راهکارهای عملی آن را بچیند و آن را محکم سازد. آن‌گاه خواهد دید که همچنان که گناه، گناه می‌آورد و خذلان در پی دارد، توفیق نیز توفیق می‌آورد و جذبه، جذبه. راه حرکت عملی از همین نقطه آغاز می‌شود: از جایی که جذبه‌ای خاص فرود آمده است. این جذبه، انسان را برای جذبه‌های بعدی آماده می‌کند و او را پله‌پله تا قلهٔ قرب بالا می‌برد.

پس یک نکته این شد که جذبه‌های الهی و بازگشت خداوند با وجود گنه‌کار بودن ما، پایان‌پذیر نیست و هرگز قطع نمی‌شود. نکتهٔ دیگر آنکه هر بازگشتی از سوی خدا که به آن اعتنا کنیم و آن را قدر بدانیم، بازگشت‌ها و جذبه‌های دیگر را به دنبال خود می‌آورد. و نکتهٔ دیگر اینکه هر بازگشت و جذبه‌ای از جانب حق، نشانهٔ محبت اوست. این نکته‌ای بسیار لطیف و دل‌انگیز است که جان را به لرزه می‌آورد.

برای درک این معنا، تمثیلی از مولانا راه‌گشاست. او با آن زبان آتشین و پر از شور و حال خود می‌گوید: «می‌باید تاب و آبی تو را». تاب، یعنی سوز و گرما؛ آب، یعنی اشک و باران. «شرط شد برق و سهابی تو را»؛ برق و رعد و سحاب، یعنی باران. «آتش و آبی بباید میوه را»؛ اگر میوه‌ای بخواهد برسد و شیرین و آبدار شود، هم گرمای آفتاب لازم است و هم آب. «واجب آمد ابر و برق این شیوه را». پس تا برقِ دل نباشد و ابر دو چشم، یعنی باران اشک از دیده نبارد، آتش تهدید و خشم الهی چگونه فرو خواهد نشست؟ «تا نباشد گریهٔ ابر از مطر، تا نباشد خندهٔ برق ای پسر»؛ خندهٔ برق، همان جرقه و جذبهٔ وحشت‌انگیز و در عین حال زیباست. «کی بروید سبزهٔ ذوق وصال؟» اگر گریهٔ ابر نباشد، گیاه وصال از کجا خواهد رویید؟ این تمثیل چقدر زیباست. تا این گریه نباشد، نبات رشد نمی‌کند و وصال صورت نمی‌گیرد. چنان‌که همیشه از مرحوم آیت‌الله بهجت نقل می‌شد که چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست. این باران، رشد می‌آورد و وصال. «کی بجوشد چشم‌ها ز آب زلال؟» این جذبه و جوشش است که چشمه‌های وجود را می‌جوشاند و حیات دوباره می‌بخشد.

پس هر بازگشت حق، جذبه و محبتی از اوست. اگر انسان این خطور قلبی را از خدا ببیند، آن را نشانهٔ محبت او می‌یابد. و اگر نشانهٔ محبت او را دید، درمی‌یابد که با این همه دوری و پشت‌کردن، خدا رهایش نکرده و او محبوب حق است. این نگاه، انسان را چنان مجذوب می‌کند که گویی در همین حالت نیز حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد. در عالم انسانی، اگر کسی به ما پشت کند، محبوب ما باقی نمی‌ماند. پشت کردن به کسی که محبوب تو باشد، در روابط بشری معنا ندارد. اما در رابطه با خدا، پشت کردن ما نه از سر ناز، که از سر غفلت و گناه است، و او با این حال دست از محبت برنمی‌دارد.

پشت کردن یعنی زخم زدن، یعنی مقابله کردن، یعنی ادبار. اما خداوند می‌فرماید: تو ادبار کردی و من به تو اشتیاق دارم؛ تو محبوب منی. با همین جذبه نشان می‌دهم که محبوب منی. در حدیث قدسی آمده است: «لَوْ يَعْلَمُ الْمُدْبِرُونَ كَيْفَ اشْتِيَاقِي بِهِمْ لَمَاتُوا شَوْقاً إِلَيَّ». اگر پشت‌کنندگان می‌دانستند که چگونه مشتاقشان هستم، از شدت شوق به من می‌مردند. ما نمی‌فهمیم محبت خدا به ما یعنی چه. خدا به ما محبت دارد. ما محبوب اوییم. ما را خلق کرده است.

داستانی نقل می‌کنند که پیامبری می‌خواست مردم را نفرین کند. خداوند به او فرمود: کوزه بساز. او کوزه‌ها را ساخت. چون خشک شدند و آماده گشتند، فرمود: همه را بشکن. عرض کرد: این کوزه‌ها را با این همه زحمت ساخته‌ام، بشکنم؟ فرمود: تو برای یک کوزهٔ بی‌جان که خود ساخته‌ای دلت می‌سوزد؛ من این بندگان را خلق کرده‌ام. خلق من هستند. به پیامبری دیگر فرمود: آن سبزه را بچین. عرض کرد: هنوز وقتش نشده، باید برسد. فرمود: بی‌وقت بچین. این بی‌وقت چیدن است. ببینید چه نگاهی به ما دارد.

در ارتباطمان با دیگران، اگر از این منظر نگاه کنیم، آیا می‌شود با یک بدی که دیگری کرد، مبغوضمان شود؟ همین نگاه الهی که می‌فرماید: «جاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ»، از سر رحمت و محبت است. می‌خواهد هدایت بماند و دیگران را ضایع نکنند. اگر اینان «خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ» شده‌اند، اما راه دیگران را می‌بندند. پس هر جذبه‌ای از جذبات حق، محبت حق است.

تعبیر امام حسین علیه‌السلام این است: «مَا ذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ». آن کس که تو را ندارد، چه دارد؟ «وَ مَا ذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ». و آن کس که تو را دارد، چه ندارد؟ تو را داشتن، همه چیز داشتن است. اگر انسان محبوب خدا شد، همه چیز دارد. کجا برود بالاتر از اینجا؟ اگر خدا دوستش دارد و این را جذبه‌ای برای خود بشمارد، کجا برود؟

و السلام و رحمة الله و برکاته.

انسان اگر باور کند که هر قدم به سوی گناه، یک مرتبه دور شدن از این جذبات است، درمی‌یابد که وجود خود را از یافت این جذبه‌ها محروم می‌کند. این محروم شدن است. اگر این را بفهمد، قدرت گیرندگی آنتن وجودش ضعیف می‌شود. وقتی آنتن ضعیف شد، موج هست اما این وجود به جایی رفته که کور است و آنتن ندارد. وجودش ضعیف شده است. وقتی آنتن ضعیف شد، امید نجات برایش کم می‌شود. محرومیت اگر بیشتر شود، امید نجات کمتر می‌شود. این نکته‌ای است که باید حواسمان باشد.

حال چرا خدا ما را دوست دارد؟ ما اگر این‌قدر بدیم، این‌قدر حقیریم، این‌قدر ثقیلیم، چرا خدا ما را دوست دارد؟ بحث خوبی است که بازمی‌گردد به اینکه ما ظهور و تجلی اوییم. جدا از او که نیستیم. غیر که نیستیم. چیزی در عالم غیر معنا ندارد. به همین نسبت، هر قدر اوهام ما زیادتر شود، غیرت ما شدیدتر می‌شود، ولی غیر نیستیم. در نهایت، خدا نمی‌خواهد کسی از اینجا برنجد.

نکتهٔ دیگر این است که انسان می‌تواند آینهٔ تمام‌نمای خدا باشد. خلیفة الله است. لذا خدا با تمام حقیقتش در انسان می‌تواند تجلی کند و خود را در این مرآت به همهٔ عالم نشان دهد. این هم یکی از چیزهایی است که ما را دوست دارد؛ تا مرآت اتم بشویم، آینهٔ تام بشویم که «تَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ». به خودش تبارک گفته که این اسم خلیفة الله را قرار داده است.

ما گاهی با معصیت از خدا دور می‌شویم، گاهی با کفر و عناد. کفر و عناد هم یک‌باره تمامش ایجاد نمی‌شود، همچنان که معصیت نیز ذره‌ذره است. گاهی با یک مکروه از خدا دور می‌شویم، گاهی با یک حرام، و گاهی با اشتغال به یک مباح. اینها مراتب دوری است. اشتغال به مباح یعنی غفلت؛ آنجا حکمی نیست و رهایی است. مکروه یعنی گفته شده انجام نده اما حرام نیست؛ این سنگین‌تر از مباح است. حرام که اشد است. در مراتب معصیت این‌گونه است و در مراتب کفر نیز همین‌طور. گاهی کفر، کفر عملی است، گاهی کفر اخلاقی، و گاهی کفر اعتقادی. هر کدام از اینها مرتبه‌ای از دوری برای انسان ایجاد می‌کند. آغاز از همان مباح شروع می‌شود، به مکروه می‌کشد، به حرام منجر می‌شود و از حرام به عناد می‌رسد. «فَكَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ». از بدی، انسان به تکذیب خدا می‌رسد. این نکتهٔ دقیقی است. باید حواسمان باشد که سیر خود را جلویش را بگیریم. هرجا جلویش گرفته نشود و رها شود، مثل سرازیری می‌ماند؛ مثل پوست خرگوزه‌ای که انسان اگر زیر پایش بیفتد، ادامه پیدا می‌کند. فکر نکنیم یک گناه بود و تمام شد. ادامه پیدا می‌کند. «فَكَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ». به تکذیب هم منجر می‌شود. لذا وجود توبه فوری است.

نکتهٔ دیگر این است که خدا توّابین را دوست دارد. هم محبوبش هستند چون جذبه ایجاد می‌کنند، و هم کسی که شروع به توبه کند، چون آغاز به بازگشت کرده، محبت ویژهٔ خدا شامل حالش می‌شود. همان‌طور که فرمود: «وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ». و در جای دیگر می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ». «یحب» یعنی محبوب شدن. محبت خدا یعنی محبوب خدا شدن. یک قدم برای بازگشت، انسان را محبوب خدا می‌کند. خدا کیست که ما بخواهیم محبوبش شویم؟ او مطلق کمال است. اگر انسان محبوب مطلق کمال شد، چه لذتی دارد. اگر مقام معظم رهبری به شخصه ما را ببیند و از کارمان خوشش بیاید، چقدر برایمان لذت‌بخش است. مثلاً دانشجوها با ایشان صحبت می‌کنند و آقا می‌فرماید چه صحبت خوبی کرد فلانی. این محبوب شدن نزد یک انسان است؛ حال تصور کنید محبوب خدا شدن چه مقامی است.

چه نکتهٔ لطیفی است که وقتی جوانی در حضور رهبر معظم انقلاب سخنی نیکو می‌گوید و ایشان می‌فرمایند «چه خلاصهٔ قشنگی گفت»، همین مقدار برای آن شخص محبوب شدن نزد یک انسان والا محسوب می‌شود و چه لذتی در آن نهفته است. حال بنگرید که خداوند متعال می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ». خدا محبوب می‌شود و بنده با آغاز حرکت توبه، محبوب خدا می‌گردد. خدا کیست؟ او مطلق کمال است. اگر انسان محبوب مطلق کمال شد، چه لذتی در آن است؟ اگر محبوب شدن نزد یک بندهٔ صالح این‌قدر شیرین است، محبوب خدا شدن چه مقامی خواهد بود؟

حال اگر کسی محبوب خدا شد، چه بر سر او خواهد آمد؟ چه چیزی به دنبال محبوب شدن می‌آید؟ حشر با محبّ است. وقتی کسی محبوب شد، محبّ او — آن هم محبّی که قادر مطلق است — او را در نظام خود می‌برد. محبوبش شده است دیگر. مگر محبّ بهترین‌ها را برای محبوبش نمی‌خواهد؟ پس این نگاه که خدا دوست دارد، جذبه‌هایی پی‌درپی به دنبال می‌آورد. خدا محبّ است، یعنی جذبه‌ها چه می‌شود؟ با آغاز حرکت، جذبه‌ها پی‌درپی‌تر می‌شود و ادراک این جذبه‌ها برای سالک شدیدتر می‌گردد. چون خدا محبّ است، هر کاری که برای نجات بنده امکان‌پذیر باشد سر راهش قرار می‌دهد. جذبه‌های پی‌درپی برای او قرار می‌دهد. لذا می‌بینید که توفیق بعد از توفیق برایش ایجاد می‌شود.

بنابراین باید دنبال راهکارهایی باشیم که یک آغاز بازگشت باشد؛ حتی بهانه‌ای برای بازگشت ظاهری. حتی از بازگشت ظاهری هم که همین مقدار توبه محسوب شود، نباید دست برداشت. این نکته‌ای است که باعث جذب محبت حق می‌شود تا محبوبیت ایجاد شود.

معمولاً در جامعهٔ ما افراد از زیاد توبه کردن خسته می‌شوند، در حالی که خدا می‌فرماید ما زیاد توبه‌کننده‌ها را دوست داریم: «توابین». البته دو گونه زیاد توبه‌کننده داریم: یکی زیاد توبه‌کننده به این معنا که چون مراتب کمال نامتناهی است، مراتب توبه نیز نامتناهی است. «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ» یعنی کسانی که تمام مراتب نامتناهی را در نظر می‌گیرند و مرتب به سمت خدا جلو می‌آیند. اما در عین حال، این منافی با آن نیست که اگر کسی توبه کرد ولی دوباره مبتلا شد، مأیوس باشد. نه اینکه بگوییم «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ» یعنی خدا دوست دارد آدم توبه کند، بعد دوباره عمل بدی بکند، دوباره توبه کند، دوباره عمل بدی بکند، دوباره توبه کند. این خلاف غرض می‌شود. خدا انسان را از اول نمی‌اندازد به اینکه توبه‌ای بکن و توبه‌ات را نشکن. توبه‌ای کن که قصدت بازگشتِ بدون بازگشت باشد. این را قصد کن. اما اگر یک موقع برگشتی، دوباره هم که برگشتی، باز هم «خدا توبه‌کننده‌ها را دوست دارد» شامل حال تو می‌شود. نه اینکه بگوییم «یحب التوابین» یعنی توبه بعد توبه به معنای شکستن توبه. این نیست. «یحب التوابین» یعنی هرگاه — حتی اگر توبه بعد توبه هم باشد — خدا دوست دارد. وگرنه «یحب التوابین» به کجا شامل می‌شود؟ آنجایی که در مراتب نامتناهی کمال، این بازگشت بعد بازگشت وجود دارد؛ هر قدمی بازگشتی به سوی خداست.

نکتهٔ دیگر اینکه گاهی باید به درگاه خدا تضرع کنیم و از او حال توبه بخواهیم. بگوییم: خدایا، حال توبهٔ من قوی نیست، خوب نیست، جالب نیست. حال توبه به من بده. دعای سی و یکم صحیفهٔ سجادیه، یا مناجات التوابین، همهٔ اینها بسیار تأثیرگذار است. تعبیر این است: «اللهم تب علیّ». خدایا، تو به من رجوع کن. جذبه‌ات را اول تو شامل حال من کن. یعنی خدایا، لیاقت درک این جذبه را به من بده. «اللهم تب علیّ إنک أنت التواب الرحیم». تو توّاب رحیم هستی. تو بدون ابتدا جذبه را می‌فرستی، بدون لیاقت من. بدون لیاقت من هم تو جذبه را می‌فرستی.

همین طور ادامه دارد: «تب علینا». ابراهیم خلیل، بعد از اینکه در آن مرتبهٔ کمالی قرار گرفت، بعد از همهٔ آزمایش‌ها، می‌گوید:

«رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ» <span class="ayah-ref">(بقره/۱۲۸)</span>

</p>

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، ما را تسلیم [فرمان] خود قرار ده، و از فرزندان ما امتی تسلیم خود پدید آور، و راه و رسم عبادتمان را به ما بنما، و بر ما توبه آور که همانا تو توبه‌پذیر مهربانی.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

چقدر شگفت‌انگیز است که ابراهیم خلیل، با آن مقام بلند و مرتبت سترگ، در اوج بندگی خویش رو به درگاه حق می‌کند و می‌گوید: «تُبْ عَلَیْنَا». یعنی باز هم حرکت بعدی من، تابع جذبهٔ توست. این چنین نیست که اگر انسانی یک بار راه افتاد، گام‌های بعدی‌اش به دست خودش باشد و از خویشتن خویش مایه بگذارد. نه، جذبه‌های بعدی و کمالات بعدی نیز همه و همه با جذبهٔ الهی است. دقت کردید؟ یعنی انسان باید چنان در توحید مستغرق باشد که تمام کمالات بعدی‌اش را — حتی اگر به مقام امامت نیز رسیده باشد — باز هم از او ببیند و باز هم بگوید: «تُبْ عَلَیْنَا». تو نخست جذبه‌ات را شامل حال ما بگردان تا ما بتوانیم به سوی تو گامی برداریم. «إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»؛ همانا تویی که بسیار توبه‌پذیر و مهربانی.

این نکته‌ای است که در مناجات التائبین نیز با بیانی ژرف آمده است: «الهی بقدرتک علیّ تب علیّ». خداوندا، به قدرتی که بر من داری، توبه‌ام ده. تو بر من قادری و من سراپا در حیطهٔ قدرت توام. من از خویشتن هیچ ندارم، پس «تب علیّ»؛ تو این جذبه و توفیق را شامل حالم کن. اگر این باور در جان انسان ریشه بدواند — همین باور که «من کاره‌ای نیستم، او می‌تواند» — همین باور، روح را رقیق می‌کند و دل را آماده می‌سازد تا جذبه در آن کارگر افتد و ادراک حاصل شود. نه آنکه انسان خود را به ورطهٔ نومیدی افکند و بگوید راحت تلف می‌شوم، بلکه این باور به قدرت مطلق او، ذهن را لطیف و دل را مهیای جذبه می‌کند.

و اما گریه و زاری، سرمایه‌ای است بس گران‌بها در این راه. آری، گریه در این مقام بسیار به کار آید. رحمت کلی حق، قوی‌تر دایه‌ای است. دایه، یعنی آن که طفل را شیر می‌دهد. چه تعبیر بدیع و لطیفی است! رحمت حق، آن رحمت بی‌کران و ابتدایی، آن جذبهٔ اولی، همچون دایه‌ای است نیرومندتر و مهربان‌تر از هر مادری. دایه و مادر، بهانه‌جو بودند؛ پیوسته در پی آنند که طفل آمادهٔ شیر خوردن شود تا به او شیر دهند. همواره در جست‌وجوی بهانه‌ای هستند که از گریهٔ طفل درآیند و بی‌درنگ شیر را به کامش ریزند. دایه و مادر بهانه‌جو بود، تا که کی آن طفل گریان می‌شود.

طفل حاجات شما را آفرید، تا بنالد و شود شیرش مزید. آنگاه که طفل می‌گرید، شیر در سینهٔ مادر به جوشش درمی‌آید. این نسبت، در پیوند با خدای تعالی نیز چنین است: آن‌گاه که حاجات انسان سر برمی‌آورد و بنده به درگاهش زاری می‌کند، وجود حضرت حق به جوشش درمی‌آید. از این روست که او «ارحم الراحمین» است؛ مهربان‌ترین مهربانان. او خود بهانه می‌جوید. طفل حاجات شما را آفرید، تا بنالد و شود شیرش مزید. گفت: «ادع الله»؛ بی‌زاری مباش، تا بجوشد شیرهای مهرهاش. شیرهای مهرهاش، نه مهرش؛ یعنی مهرهای گوناگون و رنگارنگی که خدای تعالی دارد. «ادع الله» گفت؛ بخوان خدا را، زاری کن، تا آن شیرهای مهرش به جوش آید.

از همین روست که خدا رحمت کند آیت‌الله بهجت را. ایشان فرمودند که ادعیه را در کنار دستتان داشته باشید. قطب ادعیه را موکول به زمان معین و مکان معین نکنید. هرگاه دیدید حال دعای کمیل دارید — هرچند روز دوشنبه باشد — بخوانید. نگویید این دعا مخصوص شب جمعه است. دعای ابوحمزه را تنها به سحرها منحصر نکنید؛ نه، هر زمان که حالش را داشتید، بخوانید. ایشان می‌فرمود اگر این کار را نکنید، محرومیتی از سرِ اختیار است. این دعاها می‌خواهد انسان را به مبدأ هستی مرتبط سازد و پیوند جان را با محبوب ازلی استوار گرداند.

پس از این، بحثِ مراتب توبه آغاز می‌شود و ان‌شاءالله دقیق‌تر و جدی‌تر پیش خواهیم رفت؛ مراتب توبه و سپس روش توبه. ان‌شاءالله این مباحث را در ادامه خواهیم داشت. غرض ما تا اینجا آن بود که بحثِ حقیقت توبه را قدری بگشاییم و نشان دهیم که این نگاه به توبه، پس از یقظه و بیداری، چگونه می‌تواند در انسان حرکت‌آفرینی کند و او را به سوی تحول وجودی سوق دهد.

اگر خسته شده‌اید، ببخشید. من بی‌حال نبودم، اما نگاهم این بود که این بحث نیکو گشوده شود. توبه را بسیار شنیده‌ایم، اما لازم بود که با این تفصیل باز شود و تنها شتابان به سراغ «چگونه توبه کنیم» نرویم، بلکه نخست دریابیم که حقیقت توبه خود چیست. این حقیقت توبه لازم بود که در فرصتی مناسب به‌خوبی شکافته شود.

ان‌شاءالله خدای تعالی ما را از کسانی قرار دهد که حقیقت توبه در وجودشان محقق می‌شود، بیداری در جانشان طلوع می‌کند، و بازگشت به سوی او با تمام قوام وجودی‌شان صورت می‌گیرد. ان‌شاءالله جذبه‌های ربوبی را برای جذب ما به باطن عالم و به سوی خودش، بهتر و بهتر ادراک کنیم و خود او ما را در حقیقت، مورد قبول توبه قرار دهد.

ان‌شاءالله خدای تعالی هم توبهٔ فردی روزی ما کند، هم توبهٔ جمعی روزی ما کند، و هم به جامعه و ملت ما توفیق توبه عطا فرماید تا روزی‌های الهی و توحیدی خود را بر همگان ارزانی دارد؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

و السلام و رحمة الله و برکاته.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.