یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بسم الله الرحمن الرحيم.
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه في هذه الساعة و في كل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً. انشاءالله از ياران و ياوران و بلكه سرداران حضرت باشيم.
بحث در منزل توبه بود؛ منزلی كه شايد در ميان منازل حركتی، هيچ منزلی به گستردگی و شدت و وسعت آن نباشد. توبه هم از نخستين منازل آغاز میشود و هم تا واپسين مراتب ادامه میيابد. هم با عزم و بازگشت و تغيير همراه است و هم با انقلابی در وجود. مقصود آن است كه در وجود انسان يك بازگشت انقلابگونه صورت بگيرد؛ بازگشتی كه او را از حدود تنگ خويش، از نقائص، از معاصی و از غفلتهايش برهاند. رسيدن به اين منزل و پيمودن آن، نقطهٔ آغاز دارد اما نقطهٔ پايان ندارد. بلكه خود معاد نيز يك بازگشت است و از مصاديق همين بازگشت به شمار میآيد. اگر انسان در اينجا درست بازگشته باشد، بازگشت معادی برای او مطابق با واقع محقق میشود. اين بازگشتِ اينجايی است كه آن بازگشتِ آنجايی را نشان میدهد؛ زيرا آنجا لقاء الهی است. اينجا بايد اين بازگشت به لقاء صورت گرفته باشد تا آن بازگشت درست محقق شود. وگرنه اگر حركت در اينجا درست شكل نگرفته باشد، عود انسان در آنجا نيز مطابق با بدايت نخواهد بود و اگر عود مطابق آغاز نباشد، انسان به هلاكت و ويل میرسد. بنابراين توبه نه فقط حال انسان را در اين عالم روشن میكند، بلكه تمام معاد نيز بر همين مبتنی است.
در جلسهٔ گذشته قدری از حقيقت توبه و ذرائف و دقايق و لطائف بازگشت به سوی خدا بيان شد؛ اينكه حالت حضور چيست، بازگشت به او چگونه است و شرم حضور چه معنايی دارد. اين نكات را تا اندازهای در ذيل آيات و روايات و اشعاری كه مطرح شد، توضيح داديم. امروز بحث را با اين نكته آغاز میكنيم كه توبه مراتب و درجاتی دارد. ناگزيريم بحث را اندكی تندتر پيش ببريم تا در عين توجه به نكات، حركت بحث نيز حفظ شود. قصد ما نگاه علمی صرف نيست و در پی بيان تمام دقايق و ذرائف علمی مسئله هم نيستيم؛ نه چنين توانی داريم و نه چنين هدفی را دنبال میكنيم. هدف ما حركتی در درون خويش است تا انشاءالله اين حركت محقق شود. با اين حال میكوشيم نكاتی را كه میتواند به بيداری انسان بينجامد، از دست ندهيم.
بحث درجات و مراتب توبه را بر اساس كتاب «مقالات» پيش میبريم. در اين كتاب مراتب گوناگون ذكر شده است، اما برای جلوگيری از پراكندگی، گفتگو را در همين محدوده نگاه میداريم. اين محدوده نه كم است و نه تنگ؛ وسعت خوبی دارد و در عين حال ما را از پراكندگی و نگاههای مختلف باز میدارد تا حركت بيشتر صورت بگيرد.
در اينجا پنج مرحله برای بازگشت به صورت كلی بيان میشود. دانستن اين مراحل به ما مینماياند كه راه چقدر طولانی است و تا كجاها ادامه دارد. نگاه ما بايد چنين باشد كه تا مرحلهٔ اول با تمام دقت و عظمتش طی نشود، هيچيك از مراحل چهارگانهٔ بعدی امكانپذير نيست و هوسی بيش نخواهد بود. نكتهٔ ديگر آنكه اگر بحث توبه را در رابطه با انبيا، اوليا، اوصيا و اصفيا میشنويم، نبايد شتابزده آن را بر همان چيزی حمل كنيم كه ما میشناسيم و موطن خود ماست. بايد بدانيم مراحلی برای توبه و بازگشت وجود دارد كه آن بزرگان را نيز شامل میشود، اما مرحلهٔ آنان با همان نگاهی است كه نسبت به ايشان مطرح است، نه با نگاهی كه نسبت به ما مطرح است. اين نگاه سبب میشود وقتی به ادعيه و روايات رجوع میكنيم، دچار گشايشی شويم و در دلمان سخت نگذرد كه اگر انبيا را «تواب» و «اواب» میدانند، يا اگر حضرات معصومين در ادعيه حال دعا و توبه و خضوع دارند، اين حال توبه مربوط به همان مراحل عظيم است. آن نگاه عظيم در توبه است كه ايشان را شامل میشود، نه توبهای از مرتبهٔ معصيتی كه ما در آن قرار داريم.
اين نكته از دو جهت اهميت دارد: نخست آنكه افق بازگشت به سوی خدا را میگشايد و نشان میدهد كه همه در بازگشت به سوی حق مشتركاند. عنوان كلی همهٔ اين مراحل، توبه و بازگشت به سوی حق است، اما مراتب بسيار وسيعی را در بر میگيرد. اين هم شوق انسان را به بازگشت قوی میكند، وقتی بداند تا چه مراتبی از بازگشت جزو منازل وجود انسان و برای او امكانپذير است و تا كجاها روزی انسان میشود. از يك سو مشتاق میشود و از سوی ديگر وقتی كسانی را میبيند كه در اين راه پيش رفتهاند، حسرت و غبطه میخورد كه آنان تا آن مراحل را پيمودهاند و نگاهش به ايشان نگاه كوچك و حقيری نيست كه بگويد اگر آنان هم توبه میكنند، پس مانند ما هستند. میبيند كه آنان در منظر عظيمی از بازگشت به سوی خدا قرار دارند و ما در همين نقطهٔ اول ايستادهايم.
مراتبی كه بر میشمرند، نخستين مرتبهاش اين است: از مخالفت و معصيت به موافقت و اطاعت بازگشتن. اين اولين مرتبهٔ توبه است. ما در اينجا بر همان نگاهی تأكيد میكنيم كه پيشتر بيان شد. قصدمان آن نيست كه دائماً مسالك اربعه را تذكار دهيم، اما در نگاهمان میكوشيم بیآنكه مرزبندی كنيم، از مسلك انبيا آغاز كنيم و متوقف نشويم تا به مسلك نبی ختمی برسيم. از ثواب و عقاب آغاز كنيم اما به محبت برسيم. اين نگاه ماست. در جایجای بحث، بیآنكه تصريح شود، اين معنا حضور دارد. يك بار در يك جلسه اين نكته كاملاً تبيين شد و پس از آن، منازل سلوک و حركت را بر همان اساس میچينيم. ديگر لزومی ندارد و شايد خوب هم نباشد كه دائماً به آن تصريح كنيم. در قرآن كريم نيز كه كتاب هدايت است، هيچگاه ميان اين مراتب مرزبندی دائمی نشده است، بلكه همواره مرتبهای را به مرتبهٔ ديگر متصل میكند. اين اتصال از آن روست كه حركت بايد از آن نقطه آغاز شود اما در آن متوقف نماند و به مرتبهٔ بعد نيز برسد. در همين بازگشت نيز اين سير كاملاً اشباع شده است. در مراحلی از آن بحث عقاب مطرح است و در برنگشتن و توبه نكردن، جهنم و عقاب مطرح میشود. در مراحلی ديگر از همين بازگشت، محبت حق و حضور مطرح میشود. ما با همين نگاه در طول همهٔ اين مراتب پيش میرويم.
پس نخستین بازگشت و نخستین مرتبه، که شرح آن بیشتر خواهد آمد، بازگشت از مخالفت و معصیت به موافقت و اطاعت است. مقصود از این نگاه آن است که انسان از چه چیزی به سوی خدا بازمیگردد؟ از مخالفت و معصیت، به سوی موافقت و اطاعت. این نخستین گام در وادی توبه است؛ گامی که ظاهر آن ساده مینماید، اما در باطن، انقلابی عظیم را در وجود انسان طلب میکند. انسانی که سالها بر مدار هوای نفس خویش چرخیده و فرمان تن را بر فرمان جان ترجیح داده، اکنون باید رشتههای تعلّق را یکبهیک بگسلد و روی به سوی آستان حق آورد. این بازگشت، تنها یک تصمیم زبانی یا یک لحظه ندامت زودگذر نیست؛ بلکه چرخشی بنیادین در جهتگیری کلّی وجود است. در این مرتبه، انسان از سرکشی در برابر فرمانهای الهی دست میشوید و تن به طاعت میسپارد. او که پیشتر در وادی نافرمانی گام میزد، اکنون میکوشد تا هر آنچه را که خداوند بدان امر فرموده، به جای آورد و از هر آنچه نهی کرده، خویشتن را دور دارد. این همان معنای دقیق «توبه» در قاموس شریعت است که عموم مؤمنان بدان فرا خوانده شدهاند و خداوند در قرآن کریم میفرماید: «وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (و همگی به سوی خدا بازگردید ای مؤمنان، باشد که رستگار شوید). این آیه، دعوتی همگانی است به همین بازگشت از مخالفت به موافقت.
اما این مرتبه، خود دارای درجاتی است. آغاز آن، افتان و خیزان است. انسان در این مرحله، قصد بازگشت دارد، اما هنوز پایهای ارادهاش سست است و چه بسا بارها بلغزد و دوباره برخیزد. او در کشاکشی دائم میان عزم و نسیان، و میان طاعت و معصیت به سر میبرد. گاه به فرمان عقل و ایمان، گامی به پیش مینهد و گاه فریب نفس و شیطان، او را به قهقرا میبرد. اما آنچه در این میان ارزشمند است، همان عزم اولیّه و تلاش برای جبران است. خداوند رحمان، این لغزشها را تا زمانی که با ندامت و تلاش برای اصلاح همراه باشد، میبخشد و دستگیر بندهٔ خویش است. چنانکه در قرآن کریم میفرماید: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُولَٰئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ۗ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (توبه بر عهدهٔ خداست تنها برای کسانی که از روی نادانی کار بدی میکنند، سپس به زودی توبه میکنند؛ پس اینانند که خدا توبهشان را میپذیرد و خداوند دانای حکیم است). این آیه، نویدبخش رحمتی است برای آنان که در آغاز راهند و هنوز در چنگال ضعفهای خویش گرفتار میآیند.
اما نهایت این منزل نخست، مقامی بس رفیع است. در نهایت این مرتبه، کار به جایی میرسد که تخلف از امر الهی، در وجود چنین انسانی دیگر معنایی ندارد. او به مرحلهای از طوع و انقیاد میرسد که به محض آنکه دریابد امر خدا چیست، بیدرنگ و بدون هیچ تأملی، آن را به جای میآورد. در این مقام، دیگر بحث «حال داشتن» یا «نداشتن» مطرح نیست؛ چرا که اطاعت، نه تابع احساسات زودگذر، که برآمده از عزمی راسخ و باوری استوار به فرمان الهی است. در اینجا به یاد جملهای از آیتالله بهجت میافتم. کسی از ایشان دربارهٔ نماز شب پرسیده بود و از تنبلی خویش گله کرده بود. ایشان در پاسخ فرموده بودند: «این روایاتی که در رابطه با نماز شب آمده، راست است یا دروغ؟ اگر راست است، تنبلی یعنی چه؟» و پیش از آن نیز فرموده بودند: «اگر من جای علمای قدیم بودم، الان شما را به چوب میبستم.» ببینید، چنان باوری نسبت به امر الهی در ایشان بود که تخلف از امر، در وجودشان معنا نداشت. «از مخالفت و معصیت به موافقت و اطاعت کشیدن» یعنی همین. یعنی تا میفهمد که امر خدا این است، انجام میدهد. اصلاً اینکه حال دارد یا ندارد، مسئله مطرح نیست. اینها مالِ اولِ مرتبه است، اوایل کار است. ما اگر تا اینجاها لنگ میزنیم، هنوز بسیار مانده تا منزل اول را تازه آغاز کنیم. انسان باید از مخالفت و معصیت به موافقت و اطاعت برسد؛ به گونهای که تا میفهمد امر این است، اطاعت میکند و تا میفهمد نهی این است، از آن انتها میپذیرد و نسبت به آن نهیپذیری دارد. از این رو میبینید که در وجود چنین کسی، تخلف نسبت به امری که میداند، دیگر جایی ندارد و این نهایتِ این مرتبه است.
مرتبهٔ دوم آن است که از غفلت و نسیان به توجه و تذکر و طلب بازگردد. این مرتبه، یک گام فراتر از ترک معصیت و انجام طاعت ظاهری است. در اینجا سخن از کیفیت حضور قلب و توجه باطنی به هنگام طاعت است. انسان در این مرحله، پس از آنکه توانست در برابر اوامر حق مطیع باشد و در این طاعت تثبیت شود، میکوشد تا نسیان و غفلت در وجودش راه نیابد. او دیگر تنها به انجام عمل نمیاندیشد، بلکه به این میاندیشد که چگونه آن عمل را با حضور قلب و توجه کامل به فرمانده و معبود خویش به جای آورد. غفلت، حجابی است که میان انسان و حقیقت عبادت فاصله میاندازد. چه بسیارند کسانی که اعمال صالح انجام میدهند، اما دلهایشان در وادی دیگری سیر میکند. نماز میگزارند اما دل به یاد حق نمیدهند؛ روزه میدارند اما جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند. اینان هنوز در مرتبهٔ نخست توقف کردهاند و به مرتبهٔ دوم، که بازگشت از غفلت به ذکر است، راه نیافتهاند. خداوند در قرآن کریم، مؤمنان را از این غفلت بر حذر میدارد و میفرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را بسیار یاد کنید). و نیز در مذمت غافلان میفرماید: «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا» (و از آن کس که قلبش را از یاد خود غافل ساختهایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش تباه است، اطاعت مکن). این آیات، نشاندهندهٔ اهمیت عبور از مرتبهٔ ظاهر طاعت به باطن آن، یعنی ذکر و حضور است.
این بازگشت از غفلت به ذکر، خود مراتبی دارد. گاه ذکر، تنها زبانی است و دل از آن بیخبر. گاه ذکر، قلبی است اما هنوز با پراکندگی و تشتت همراه است. و گاه ذکر، چنان بر وجود انسان سیطره مییابد که در هیچ حالی از او جدا نمیشود. در این مقام، انسان به مرتبهای میرسد که مصداق کلام الهی میگردد: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ» (همانان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان [در همه حال] یاد میکنند). اینجاست که توبه، از یک عمل مقطعی به یک حالت دائمی تبدیل میشود و انسان همواره در حال بازگشت و توجه به سوی حق است. این مراتب پنجگانه که بدان اشاره شد، هر یک دریایی است از معارف و حقایق که پیمودن آنها، عمری مجاهده و ریاضت میطلبد. و آنچه در این میان مایهٔ امیدواری است، آن است که خداوند، خود دعوتکننده به این بازگشت است و دستگیر و راهنمای سالکان. اوست که میفرماید: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ» (و کسانی که در راه ما مجاهده کنند، به یقین آنان را به راههای خویش هدایت میکنیم و بیگمان خداوند با نیکوکاران است). پس باید همت بست و از این منزل عظیم، با تمام دشواریهایش، به سلامت عبور کرد و رو به سوی معبود، بیهیچ قید و شرطی، بازگشت.
اما دومین مرتبه چه بود؟ دومین مرتبه، گذر از غفلت و نسیان به سوی توجه و ذکر است. بدان که غفلت و نسیان، دامنهای فراخ دارد و حتی در امور مباح نیز رخنه میکند؛ چه بسیارند انسانهایی که در ورطهٔ مباحات غوطهورند، اما از حضور در امر الهی غافلاند. بنگر که پروردگار متعال در ماه مبارک رمضان، پارهای از امور مباح را حرام گردانیده است. خوردن و آشامیدن که در دیگر اوقات حلال بود، و نیز برخی کردارهای دیگر که مباح شمرده میشد، در این ماه حرام میشود. واجبات فزونی میگیرد، محرمات گسترش مییابد و دایرهٔ حکم وسعت پیدا میکند. این همه برای چیست؟ برای آنکه نشان دهد اگر کسی آهنگ سلوک و حرکت به سوی حق دارد، دایرهٔ حرام و واجب اولیه، تنها برای عموم مردمان است، نه برای آن که قصد سیر الی الله کرده است. آن که قدم در راه سلوک مینهد، نخست باید در همان مرتبهٔ نخست تثبیت شود و پای بر جایگاهی استوار نهد. اما در مرتبهٔ بعد، بسیاری از آنچه برای دیگران مباح بود، اگر به همان شیوه انجام شود، برای او در دایرهٔ غفلت قرار میگیرد. از این روست که برای او حدودی دیگر نهاده میشود. چنانکه در ماه رمضان چنین است و نیز در ایام حج. در ایام حج، آنگاه که انسان مُحرِم میشود و در حالت احرام قرار میگیرد، حقایقی که پیش از این مباح بود، بر او حرام میگردد ــ بیست و یک، بیست و دو مورد، هرچند که باشد. چرا چنین است؟ از آن رو که او در ماه ذیالحجه سالک است. یعنی اگر کسی در احرام باشد، این حرامها برایش محقق میشود و غفلت از او کمتر میگردد. همان چیزی که مباح بود. حرکت در مباحات برای انسان، در برخی مواقع، خداوند واجب و حرام کرده است تا نشان دهد که آن مباح، مالِ مرتبهٔ اول و آغاز حرکت است؛ کودکیِ سالک است. اگر سالک سنی از او گذشت و وارد دوران نوجوانیِ سلوکش شد، قطعاً نمیتواند مانند دوران کودکی به لهو و لعب و مباح مشغول باشد. پس بنگر که خود این دستورات سیر دارد، خود این احکام سیر دارد. وقتی وارد مکان خاصی میشوی، احکام خاصی دارد. مسجد احکام خاصی دارد، مسجدالحرام احکام خاصی دارد. برخی مکانهای مقدس احکام خاصی دارند؛ نمیشود آنجا بیمبالات رفتار کرد، آب دهان نمیشود انداخت. کسی که جنب است نمیتواند آنجا برود. در حالتی که پیش از آن، جنب بودن مانعی نداشت، اما آنجا نمیتواند برود. دست بیوضو به قرآن نمیشود زد. ببین، با اینکه دست بیوضو داشتن واجب نیست، اما وقتی میخواهی قرآن بخوانی، سلوک است، سیر است؛ حتماً باید مراقبهٔ ویژه داشته باشی.
حال اگر این را به عنوان یک الگو، به عنوان یک مدل حرکتی در سلوک بنگریم، حرکت از مباحات و غفلت نسبت به مباحات و جدا شدن از مباحات، جزء دومین مرحلهٔ بازگشت میشود؛ به گونهای که انسان دیگر حرکت مباح ندارد. حرکت مباح نداشتن، مانند کسی است که احرام بسته و بسیاری از مباحات را ندارد. آیا اگر مباحات را نداشته باشد، نمیتواند زندگی کند؟ زندگیاش را میکند؛ امکانپذیر است. کسی که در ماه رمضان است، نمیتواند زندگی کند؟ میتواند. اما چه اتفاقی افتاده است؟ حدود بیشتری را به خاطر اینکه در حالت توجه است و از غفلت دور میشود، پذیرفته است. با این نگاه، اگر کسی میخواهد از غفلت خارج شود، حتماً باید زندگیاش با زندگی عادی که در حیطهٔ مباح و مستحب و مکروه و واجب و حرام بود، تفاوت کند و احکامش بیشتر شود. هرچه قدر به سمت بالاتر میآید، احکامش بیشتر میشود؛ یعنی مباحات کمتر میشود، تا به جایی میرسد که مستحبات و مکروهات نیز برای او کمتر میشود. سیر وجودیِ او یا به واجب میرسد یا به حرام. دقت کن که تمام اعمالش تحت امر کامل الهی قرار میگیرد و لذا در مراتب بعدی به فنا میرسد. ولی در مرتبهٔ دوم که از غفلت و نسیان به ذکر و تذکر میرسد، راه و بیانش این است که از مباحات فاصله میگیرد. او اشتغال به مباح را برای خود واقعاً مایهٔ شرم و ذلّت میبیند. توبهٔ او از غفلت و نسیان است؛ توبهٔ او از اشتغال به مباح است. با اینکه اشتغال به مباح برای ما گاهی امری لازم است ــ چون باعث میشود خدایی نکرده به حرام نیفتیم ــ اما برای آن سالک، اگر ناله و زاری در توبه دارد، ناله و زاریاش از غفلتی است که به مباح مشغول بوده است. او آن را برای خود گناه میبیند، تعدی از حد الهی میبیند. این هم مرتبهای از توبه است. این مرتبه نیز جزو وجود ماست و برای ما امکانپذیر است، اما تا بخواهیم به آن برسیم، باید بدانیم که جزو افق دید ماست.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
مراتب بازگشت: از اغیار تا رهایی از خودیت
سومین مرتبه، بازگشت از اغیار است. در این مرحله، دایرهٔ محرمات گستردهتر میشود و انسان به حق نزدیکتر میگردد. ماه رمضان را از آن رو ضیافت الهی خواندهاند که محرمات در آن فزونی مییابد و توجه به حق سبحانه بیشتر میشود. همچنین است حج که ضیافتی از جانب رحمان است، زیرا محرمات در آن به اوج میرسد و التفات به خداوند غالب میگردد. هر جا که خطاب تکلیف متوجه انسان میشود، او به شرف خطاب الهی نائل آمده و لایق این خطاب گشته است. اگر خداوند در موضعی احکام بیشتری برای بنده مقرر میدارد، بدین معناست که او را شایستهٔ آن مرتبه دیده و برای آن آماده ساخته است. این خود نشانهٔ عظمت است.
در این مرتبهٔ سوم، دیگر سخن از مباحات نیست؛ بلکه اغیار در میان است. آنجا که اغیار حضور دارند، تعلق به غیر حق معنا مییابد. در این مرحله، تمام تعلقات به غیر از وجود سالک کنده میشود و سمت و سوی او یکسره به جانب خداوند میرود. دیگر بحث مباحات مطرح نیست. در مرتبهٔ مباحات، انسان میتوانست مباح را ترک کند اما همچنان اغیار در کار بودند. در اینجا اما چنین نیست؛ سالک از اغیار بازمیگردد و روی به مقصود حقیقی میآورد. این است مرتبهٔ سوم.
مرتبهٔ چهارم، بازگشت از شرک خفی است. قرآن کریم میفرماید:
«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» <span class="ayah-ref">(یوسف/۱۰۶)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند مگر آنکه [در ایمان خود] مشرکاند.
مراتب ایمان با مراتب شرک همراه است و این شرک حتی در وجود بسیاری از مخلصین نیز امکان ظهور دارد. انسان مخلص است اما با مراتبی از شرک. از همین روست که توبهٔ خود را میبیند و از دیدن توبهاش، توبه میکند. این دیدن توبه، امری ناپسند نیست؛ شوق میآفریند و توجه به توبه را در دل زنده میکند. اما همین توجه به توبه، خود مرتبهای از شرک خفی میشود. در این مرحله، دیگر اغیار مطرح نیستند؛ سخن از شرک خفی است. توجه به توبه نیز در این وادی، شرک به شمار میآید. سالک عمل صالح انجام میدهد، تعلقی به غیر هم ندارد، اما اکنون باید از خودیت خویش بکاهد و مراتب خود را پشت سر بگذارد.
آخرین مرتبه، اوج این سلوک است؛ جایی که دیگر چیزی از خودی باقی نمیماند. سالک از خود به سوی محبوب بازمیگردد. پیش از این، بازگشت از اغیار بود، سپس از شرک خفی، و اکنون از خود. این همان مراتب فناست؛ فنای فعلی، صفتی و ذاتی. همهٔ اینها بازگشت است. از همین روست که اولیای الهی میگریند، داغدارند و سوزناکاند؛ زیرا آن مرتبهٔ آخر را طی میکنند و چیزی از خودیت در وجودشان باقی نمیماند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله هفتاد بار در روز استغفار میکرد. این استغفار را ما درنمییابیم و حتی تصور آن را هم نداریم. ما از این پنج مرتبه تنها تصوری اجمالی داریم، اما آنان در مراتبی هستند که جزء وجودشان شده است. حیف است که بازگشت به سوی خدا و توبه را تنها در همان مرحلهٔ اول ببینیم؛ هرچند همان مرحلهٔ اول نیز بسیار عظیم است و نخستین مرتبهٔ نجات از آتش. اما مراحل سعادت، کمال و رشد همچنان ادامه دارد.
این پنج مرحله، جدا از مقام عصمت، شامل مراتب رشد انبیا نیز میشود. ابراهیم خلیل سلاماللهعلیه به آتش مبتلا شد، به دوری از زن و فرزند و به ذبح فرزند. ایوب نبی به انواع بلا گرفتار آمد. این ابتلائات برای آن است که ایشان از تمام مراتب خودیت عبور کنند. خودیتی که در این مقام مطرح است، خودِ تن نیست؛ بلکه مراتبی فوق شرک خفی است. شرک خفی خود بسیار پنهان است، اما اینان در مقامی بالاتر از آن سیر میکنند؛ جایی که هیچ گردی از «اَنَیّت» در وجودشان باقی نمیماند، با آنکه در مقام مخلصین جای دارند. انبیا عباد مخلصاند و از دسترس شیطان دور. اما مراتب عالیتری نیز هست. قرآن میفرماید:
در تدبیر حکیمانهٔ پروردگار، سلسلهٔ انبیا خود گواه روشنی است بر این حقیقت که راه کمال بر روی همگان، حتی برگزیدگان درگاه الهی، گشوده است. قرآن کریم میفرماید:
«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ» (بقره/۲۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این پیامبران را برخی بر برخی دیگر برتری بخشیدیم.
این آیهٔ شریفه خود دلیلی آشکار است بر آنکه درجات قرب و کمال در میان ایشان نیز یکسان نیست و هر یک را مقامی است و مرتبتی. پس راه برای رشد و تعالی در میان ایشان نیز گشوده است، هرچند مسائل دیگری نیز هست که ما از آن بیخبریم. از همین روست که مفهوم «ترک اولی» نسبت به ایشان معنا مییابد؛ آنان در اوج عبودیت خویش نیز مدارجی را پشت سر مینهند که برای ما قابل تصور نیست.
تأملی در ماجرای موسی کلیم (ع) این معنا را روشن میسازد. آنگاه که شوق دیدار حق بر جانش چیره گشت، عرضه داشت: «أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ». در این درخواست، واژهٔ «اَنظر» نشان از منیتی دارد؛ اما نه منیتِ ما در مقابل خدا، بلکه منِ مطلقی که با منیت ما تفاوتی جوهری دارد. با این همه، خداوند او را از همین مرتبه نیز جدا ساخت و او را در بوتهٔ آزمونی سخت افکند. آنگاه که خداوند بر کوه تجلی کرد، موسی مدهوش بر زمین افتاد و چون به هوش آمد، زمزمهای بر لبانش جاری شد که نشان از عمق معرفت و توبهای عظیم داشت:
«سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» (اعراف/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزهی تو، به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم.
همچنین است ماجرای ابراهیم خلیل (ع) و همسر و فرزندش. عشق او به ایشان عشق مادی صرف نبود، بلکه عشقی الهی بود که در وجود آنان تجسم یافته بود. گریههای یعقوب (ع) در فراق یوسف (ع) نیز گریهٔ پدری برای فرزند نبود، بلکه گریهٔ محبی بود در فراق محبوب الهیاش. در برخی روایات آمده است که یوسف به لحاظ ولایت بر یعقوب برتری داشت و یعقوب شوق دیدار او را داشت. این فراق، هم برای یعقوب و هم برای یوسف، مایهٔ رشد و تعالی بود. یوسف نیز در فراق یعقوب در بکا و سوز بود. شعیب نبی (ع) نیز آنسان گریست که بیناییاش را از دست داد، تا آنکه خداوند آن را به او بازگرداند. اینها همه نشان از مراتبی دارد که در آن، سالک از خودیت میرَهد و به سوی حق بازمیگردد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
مراتب توبه و عشق الهی
در مناجات آن بندهٔ خاص الهی آمده است: «خدایا تو میدانی که تمام گریههایم برای اینان نبوده است؛ من مشتاق توأم.» و سپس میگوید: «اما خودم را برای تو قرار میدهم تا همنشین تو باشد.» این همان نگاهی است که نشان میدهد این بزرگواران نیز مراتبی از کمال را طی میکنند. آری، چنین است و با نام و مقامشان نیز سازگار.
در ادامهٔ همان بحثی که پنج محور آن بیان شد، به مراتب فنا میرسیم؛ آنجا که عشق، آن شعلهای است که چون برافروخت، هرچه جز معشوق باقی است جمله میسوزاند. آتش عشق چنین است. عشق از آغاز سرکش و خونبار بود تا آنکه از آن گریزان باشد، بیرون ماند. مراتب بازگشتن ساده نیست؛ با سرسیری و هوس محقق نمیشود. حتی آرزوهای دنیایی نیز به سادگی و با هوس به دست نمیآید؛ چه رسد به این مسیر که پر پیچ و خم است و رصدکنندگانی دقیق و آشنا همچون شیطان در کمین انحراف نشستهاند. آنان با شدت تمام بر سر این راه نشستهاند و رصد میکنند تا نگذارند سالک به مقصد برسد.
عشق آن شعلهست کو چون برفروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
تیغ «لا» در قتل غیر حق براند در نگر آخر که بعد از «لا» چه ماند
اگر این «لا» ــ مراتب «لا اله» ــ از میان برود، چه میماند؟ «الا الله». نخست تخلیه، سپس تجلیه. «لا اله» یعنی الههها در مقابل الله از میان برداشته شوند. ماند «الا الله» و باقی جمله رفت.
شاد باش ای عشق شرکسوزِ زلف خود همان بود اولین و آخرین
چه جز از دیدهٔ اول مبین از اول و آخر نیز بوده است. اگر ما چیز دیگری دیدهایم، این دیدِ غلط ما بوده است، نه آنکه دو چیز بوده و یکی شده باشد. این نگاهِ نادرستِ ماست که باید اصلاح شود.
توبه و مراتب عبودیت
پس نخستین مرتبهٔ توبه، توبه از حرامها و ترک واجبات است که باید محقق شود. مراتب عبودیت از همینجا آغاز میشود و مراتب اطاعت را در پی دارد و مراتب اطاعت نیز مراتب توبه را. در هر مرتبهای وظایفی هست که عبودیتِ همان مرتبه است و تخطی از آن، به معنای خروج از آن مرتبه است. چنین نیست که کسی در مرتبهٔ چهارم مبتلا به حرام باشد و توبهاش از حرام؛ اگر کسی هنوز مبتلا به حرام است، از مرتبهٔ اول عبور نکرده است. از اینرو میبینید که مراتب بعدی عبودیت و اطاعتشان در چیزهای دیگری است که اجمالاً بیان شد.
پس باید توجه داشت که اگر زاری امام سجاد (ع)، امیرالمؤمنین (ع) و دیگر ائمه را در دوری از گناه میبینیم و ذکر میکنند که ما گناهان... اینها همه مربوط به مرتبهٔ خودشان است. نباید این احساس به ما دست دهد که آنان نیز خطایی را ممکن دیدهاند و از آن توبه میکنند. این نشان میدهد که انسان اگر میخواهد رشد کند، هرچه به مرتبهٔ بالاتر میرود تکالیفش بیشتر میشود. «حسنات الأبرار سیئات المقربین»؛ آنچه برای من حسنه است، برای آنکه در مرتبهٔ بالاتر است سیئه محسوب میشود. این خود بحثی است که در جای خود باز میشود.
از اینرو ما نباید تکلیفی را که در مرتبهٔ مقربین است در مرتبهٔ اول قرار دهیم؛ این کار خراب کردن مسیر است. کسی که تکالیف مباح را از همان ابتدا از خود سلب کند، قدرت حرکت را از دست میدهد. مانند ماشینی میماند که از ابتدا میخواهد با سرعت صد کیلومتر حرکت کند؛ نمیتواند. اگر چنین کند، ماشین میسوزد. اگر در دندهٔ چهار باشد، اصلاً حرکتی صورت نمیگیرد. باید با دندهٔ سنگین حرکت کرد تا بعد به دندههای سبک و سرعت بیشتر رسید. در ابتدا سرعت کم است و انرژی بسیار مصرف میشود، اما لازمهٔ کار همین است. ما باید اینگونه حرکت کنیم.
توبهٔ انبیا و مراتب آن
توبههای انبیا و حالات هر یک از ایشان را نیز ذکر میکند که هرچند شنیدنش برای ما خوب است، اما چون مستقیماً به بحث ما مربوط نیست، به همین اشارهٔ اجمالی بسنده میشود.
پرسش: این حرکت با مراتب دفعی نیز امکانپذیر است؟
پاسخ: بله، دفعی نیز امکانپذیر است. گاهی خدای تبارک و تعالی برای بعضی از مجذوبین ــ چنانکه پیشتر نیز عرض شد ــ نخست جذب میکند و سپس سلوک صورت میگیرد. عمدهٔ افراد، و بلکه سنت الهی، این است که سلوک صورت بگیرد و سپس جذبه بیاید؛ جذبههای نتیجه. وگرنه خودِ این سلوک نیز جذبهای است. اما بعضی نخست به شدت جذب میشوند و با این جذبه چندین مرحله را یکجا طی میکنند. این امکانپذیر است. اما اگر کسی به دنبال این باشد، خامی است. این گاهی اتفاق میافتد و جزو خفایای مراتب وجود و از اسرار وجود است که برای افرادی چنین مسائلی رخ میدهد. قابل تحلیل و علتیابی است و برای خود نظام دارد، اما اینگونه نیست که نظامش قابل بازسازی با قدم عملی ما باشد. اگر قدم عملی در برداشتن آغاز شود، همان سالکِ مجذوب است، نه مجذوبِ سالک. چون تا قدم عملی را آغاز کردی، تو شروع کردهای. هرچند عرض شد که شروع حتماً به جذبهٔ الهی است، اما آن جذبهٔ عامه است. جذبهای که مجذوبِ سالک دارد جذبهٔ خاصه است، نه عامه، که بعضی را در بر میگیرد و یکباره از برخی مواطن عبور میکنند و به مراتب بعدی میرسند، بدون آنکه زمانی بر ایشان بگذرد. این نیز برای خود نظام دارد، اما از حیطهٔ بحث ما خارج است.
روایت توبه از امام صادق (ع)
سپس روایتی را از مصباح الشریعه نقل میکند که روایت بسیار خوبی است و مراتب توبه را در کلام امام صادق (ع) بیان میکند. فقط عبارت آن را گفته میشود، چون فرصت شرحش نیست: «التوبة حبل الله و مدد و عنایته»؛ توبه ریسمان الهی است، ریسمان. ریسمان یعنی چیزی که باید به آن چنگ زد و بالا رفت. در آن حرکت هست. ریسمان چیزی نیست که بنشینیم و نگاهش کنیم؛ ریسمان یعنی بگیرید و بالا بروید. این حرکت است. از آغاز گفتیم که سیر است، حرکت. منتها حرکت گاهی سیر افقی است که انسان راه میرود، و گاهی سیر عمودی است که میخواهد بالا برود. بالا رفتن از ریسمان بسیار سختتر از راه رفتن روی پاست. این حرکت چون عمودی است، بسیار دشوار است.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
لحظهای حواست از ریسمان پرت شود و دستت اندکی سست گردد، چه رخ میدهد؟ سقوط میکند انسان. درست است که انسان بر روی زمین راه میرود و اگر حواسش نیز پرت شود، تعادلش محفوظ میمانَد؛ زیرا ملکهٔ تعادل در وجود او هست. کسی هم که از ریسمان بالا میرود، اگر این کار برایش ملکه شود، میتواند –نه از سرِ غفلت، بلکه– به چیزهای دیگر مشغول باشد و از این حرکت غافل بمانَد، اما حرکت همچنان صورت پذیرد. ولی این، پس از ملکهشدن است. وگرنه، آنگاه که در حال بالا رفتن است، یک ذرّه غفلت، یک ذرّه بیتوجهی، سقوط است و لهشدن. زیرا ریسمان را گرفته و بالا میرود. پس توبه «حبل الله» است و «مدد»؛ میکِشد و بالا میبَرد انسان را. اما انسان باید به آن چسبیده باشد. انسان باید به آن چنگ زده باشد و قدرتِ نگهدارندگیِ خود را به آن حفظ کرده باشد: «التوبة حبل الله و مدد و عنايته». تعبیر «مدد و عنایت»، پس از «حبل الله»، خود بسیار شیرین است. ریسمان الهی است؛ یعنی جذبه است، جذبهٔ حق است. اما باز تفسیرش میکند: «مدد و عنايته». این «بالعنایة» است، توجه ویژه است، مددِ عنایت، کمککردنِ عنایتِ حق است. یعنی محبتی از جانب حق است. از این رو کسی که حال توبه برایش ایجاد شده به مقام محبوبیت رسیده است، زیرا «إن الله یحب التوابین».
سپس میفرماید: «لا بد للعقل من مداومة التوبة». باید دوامِ توبه داشت. توبه تمامپذیر نیست. بگوییم توبه کردیم، الحمدلله، یکشنبهای در ماه ذیقعده بود و توبهمان تمام شد. الحمدلله، مجلس توبهٔ ما به سر رسید. میگویند مجلس توبهٔ بعضی ساعتها طول میکشد. در برخی نقلها آمده است که بعضی از کسانی که مجلس توبه داشتهاند، شش ساعت، هفت ساعت مجلسشان طول کشیده. بعضی میگفتند در سه روزی که حال توبه به آنان دست داده بود، دستوری را انجام میدادند و یکدفعه فردِ سمینِ فربه، به فردی لاغر و نحیف در عرض سه روز بدل میشد. یعنی ذوب میشد. منتها اینها هم باز دستور عمومی نیست؛ زیرا بعضی با حالت توبه مُردند و گفته شد قاتلشان استادی بوده که توجه نداشته نباید چنین دستوری میداده. اگر شدت داشته باشد، دیوانگیای به دنبال میآورد. من کسی را دیدم که واقعاً مجنون شد در اثر اینکه عملی را با شدت انجام داد. هنوز هم زنده است، ولی مجنون است. دیوانه شد در اثر یک عمل. لذا باید با ملایمت رفتار کرد. ما حق نداریم ظرف را بشکنیم. حق نداریم. هرچند اگر در حقیقت جلو رفت، ظرف کمکم ضعیف میشود و آن روح قوی میشود و این ظرف به دنبالش میافتد، به دنبال آن میافتد. عملش چه بوده که مجنون شده؟ عملی توبهای و ذکری به او داده بودند که ظرف وجودیاش گنجایش آن را نداشت. لذا مقصر، آن استادی است که این را به او داده بود. یعنی اگر استاد در جایگاه استادیِ خود واقعاً قرار نداشته باشد، بد است که عملی، استعدادی را در وجود کسی از بین ببرد. استعدادی را از بین ببرد. حالا غیر از آنکه گاهی به قتل میرساند و قاتل است، اگر آن استعداد را هم ببرد، به همان مقدار باید جوابگو باشد. این شخص مجنون شد، از حالت تعادل خارج شد و دیگر طلبه هم بود، از طلبگی هم خارج شد. دیگر نمیتوانست ادامه دهد. دیگر از سلوکش طی نمیشود. این مثل کسی میمانَد که یکدفعه در اثر غذایی که دکتر میدهد، دارویی که دکتر میدهد، معدهاش متلاشی شود. از حالت اختیار خارج شده، دیگر ارادی نیست. اختیار هم به لحاظ آن دستوری که استاد داده، از حالت اختیار خارج شده است.
بعد میفرماید که هر دستهای توبهای دارند. توبهٔ اصفیا از چیست؟ از خطوری که در ذهنشان میآید. خطورِ گناهان نه، خطورِ غفلت یا خطورِ عدم توجه به آن موطنِ حضور. خطوری که از آن موطنِ حضوری که داشتند، پیش میآید. میگوید توبهٔ اصفیا از توجه به خود است. همینقدر که توجه به خود پیدا شود. این که گناه هم نیست، توجه به خود است. غذایی میخورد، خوشش میآید. میگویند نشسته بود پای آب، داشت وضو میگرفت لب حوض. باران میآمد. گفت: عجب باران بهموقعی! عتاب شد به او. این حرفی که میزند یعنی چه؟ یعنی کارهای دیگر ما بیموقع بود که این یکی بهموقع بود؟ آنجا بیچاره میکنند. یعنی بقیهٔ کارهای ما بیموقع بود، این یکیاش بهموقع بود؟ ببین، آنجا دیگر حرفزدن، خودْهمه چیز تحت مراقبهای است که دیگر به این راحتی نیست. لذا زود هم نخواهید در آنجا بروید. آنجا رفتن بیچاره میکند. یعنی دائماً مورد تشر است. آنجا تشرها خیلی است. اگر فلان کنی، رگِ وَتینت را میزنیم. اگر فلان کنی، از دایرهٔ نبوت خارجت میکنیم. این دیگر معلوم میکند که چه مرتبهٔ حضوریای است و دورشدن از این مرتبه چقدر سخت است. لذا میدانید بیچاره میشوند آنها. بکای آنها، تضرع آنها، نالهٔ آنها خیلی شدیدتر است، خیلی برای آنها سختتر است.
اما توبهٔ عوام از گناهان است. ما خودمان را باید خیلی هم مفتخر بدانیم که جزو عوام باشیم که تازه میخواهیم آغاز حرکت داشته باشیم. یک وقت شرممان نشود. میگفت میرفته بود درس، صرفِ میر را نمیفهمد. گفت خوب است که بروم درس خارج بنشینم، اگر نمیفهمی بگویند درس خارج نمیفهمد اقلاً. اگر صرف میر نمیفهمد... حالا ما میگوییم اگر میخواهیم توبه کنیم، بگوییم توبه هنوز نکردیم، در مرتبهٔ توبه هستیم، به جای اینکه بگویند توبهٔ اعوام، بگویند توبهٔ انبیا را داریم، از اضطرابِ صدر هنوز. این نتوانسته هنوز در راه است، تمام نشده. اگر میگویند در راه است، میگویند در آن راه است، نه در اینجا. ولی نه، همین افتخار است که ما بگوییم این توبه از گناه را داریم در خودمان محقق میکنیم. نه، گول نخورید. این خبرها هست، اما خیلی هم عزم مردانه میخواهد. مرکب مردانِ مرد را در شکار کردن، پی بریدن در سنگلاخ بادیه. آن چیست که: «قُر مشو که مرکب مردان مرد را / در سنگلاخ بادیهها پی برید». نومید هم مباش که: «پیران میفروش» یا «رندان میفروش / ناگه به یک کرشمه به مقصد رسید». خوف و رجا. به یک کرشمهٔ جذب، به مقصد رسیدهاند.
اینها را باید قدری توضیح داد، اما دیگر همینقدر که اجمالش را گفته شد، وقت به سرعت میگذرد. حالِ انبیا را ولش کن. من اصلاً عرضم این است: نبی در موطن توبه از سرِ آن اختفای سرّ، اضطراب صدر پیدا میکند. بعد این ناز... حالِ این پایینی را میبیند که برای اینها توبه از گناه است و بد میکند.
این نکته نشان میدهد که امتداد همان اضطراب صدرِ نبی است؛ او از آن چشم مینگرد و گناه را در اصلِ بازگشتِ همه چیز به حق میبیند. این مراتب، نازلههای وجودی او به شمار میآیند؛ زیرا کسی که بالا میرود، وجودش در قبال افراد منفصل و محدود نیست، بلکه آنان جزو دامنهٔ وجودی او میشوند. از همین روست که به نبی اکرم وعده داده میشود:
«إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ» <span class="ayah-ref">(فتح/۱-۲)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای تو پیروزی آشکاری را گشودیم، تا خداوند آنچه را از گناه تو پیشین و پسین است بیامرزد.
این آیه هم مراتب عالی را در بر میگیرد و هم مراتب دانی را؛ منتها مراتب دانی به لحاظ امت اوست که شأن او به شمار میآیند. انسانی که رشد میکند و به مرتبهٔ بعدی میرسد، مرتبهٔ پیشین، شأن او میشود. از این رو میبینید که کمال دلسوزی و رفق و مدارا را با آن مرتبهٔ پایینی دارد تا آن را نیز طی کند. اینها را جزو شأن خود میبیند و آن را گسترده و جدا از خود نمینگرد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
پس مرتبهای از همان اضطراب صدر، با ترک همین حرام محقق میشود؛ چرا که غایت دیده میشود و حرکت به سوی آن سامان میگیرد. به همین دلیل است که ایمان در مکتب نبوی خاتم، حرکت به سمت احدیت است، حال آنکه ایمان در مکتب دیگر انبیا حرکت به سمت واحدیت بود. این نکته پیش از این نیز اشاره شده است و عمومیت آن تا پایان باقی است. هر حرکت کوچکی در این دین، با همان غایت پیوند دارد؛ چه انسان توجه بکند و چه نکند. اگر توجه کند، اثر و سرعت بیشتری مییابد، و اگر توجه نکند نیز چون از کسی اطاعت میکند که خود با آن توجه این فرمان را داده است، همان امرْ او را به آن سو میکشاند.
وحدت حقیقت در زبانهای گوناگون
نکتهٔ دیگر آن است که اگر گاه میبینیم کلمات علما و عرفا و فقها ظاهراً متفاوت است، همه یک حقیقت را بیان میکنند. این همان بحث شریعت و طریقت و حقیقت است که پیشتر مطرح شد. همه با زبانهای مختلف همان یک حسن واحد را میگویند. عباراتْ مختلف است، اما حقیقتْ واحد. از این رو اگر کسی توانست این مراتب را جمع کند، هرگز مرتبهٔ بالایی را در مقابل مراتب پایینی قرار نمیدهد؛ زیرا مراتب پایینی نیز همان حقیقت را با زبانی دیگر باز میگویند. این همان حکایت «عذوم» و «عنب» و «انگور» است که الفاظشان مختلف است، اما همه یک حقیقت را نشان میدهند. گاه زبانْ فقه است، گاه زبان اخلاق، گاه زبان عقاید و گاه زبان عرفان. همهٔ اینها یک حقیقت را بیان میکنند. باید با این نگاه هشیار بود و گمان نکرد که حرکت عرفانی در مقابل حرکت فقهی یا اخلاقی است. نه، یک حقیقت است و کمال در آن است که انسان اینها را یک حقیقت ببیند. اگر کسی اینها را مختلف دید، خود را محروم کرده و بر خویش حد زده است؛ و این حد زدن، خود را در مقابل وحی قرار دادن است.
مکر شیطان و توجیه معصیت
پس از آنکه توبه برای انسان یقینی شد و دریافت که راه طولانی و دارای مراتب بسیار است، هر قدر زشتی گناه بیشتر فهمیده شود، انزجار از آن و سرعت دور شدن از آن نیز شدیدتر میگردد. در این میان، یکی از مسائل مهم آن است که شیطان در همان موطن اول و در مراتب بعدی میکوشد غفلت یا گناه یا توجه به خود را توجیه کند. انسان گاه به معصیتی مبتلا میشود و شیطان در پی آن است که این معصیت را توجیه کند تا انسان اصلاً احساس معصیت نکند. حتی گاه در موطنی که انسان قرار دارد، شیطان اثر طاعت را بر این فعل معصیت مترتب میکند؛ یعنی انسان احساس حضور میکند و با همین احساس رشد مینماید. این از فریب و مکر شیطان است و بسیاری را زمین میزند.
مکر شیطان این نیست که بگوید این گناه را انجام بده؛ میگوید این طاعت است. میبینید که اثر طاعت را بر آن مترتب میکند تا کاملاً آشکار شود و دیگران نیز ببینند. انسان میبیند که قدرت مکاشفات دارد، قدرت پیشگویی و پیشبینی دارد. واقعاً میتواند از مغیبات خبر دهد، در حدودی از مغیبات. اینها خودْ مکر شیطان است؛ یعنی آزمایش. اگر قرار بود مسئله کاملاً واضح باشد، آزمایش سخت نبود و رشد بدینسان محقق نمیشد. هر قدر راه پیچیدهتر باشد و مکر و خدعه در آن شدیدتر، قطعاً رشد نیز بیشتر است.
این توجیه نخست در درون خود انسان محقق میشود و سپس دیگران نیز آن را میبینند. آنجا که لازم باشد دیگران ببینند، میبینند و به دنبالش میافتند. تخلفی را مشاهده میکنند، اما میبینند که این تخلفْ نتایجی در پی دارد. پس میگویند معلوم میشود این تخلف، تخلف نیست. نخست احساس میکنند که تخلف است، اما بعد میبینند که این شخص چه انسان خوبی است و چه آثار خوبی دارد. انسان نزد او مینشیند و حال پیدا میکند. نمازش را که میخواند منقلب میشود، با آنکه فلان کارها را نیز انجام میدهد. شیطان گاه این اثر را مترتب میکند تا او را مورد ابتلا قرار دهد. در اینجاست که ملاک باید در دست انسان باشد. اگر ملاک در دست نباشد، هر لحظه ممکن است زمین بخورد.
این بحث را گاه «مکاشفات ابلیسیه» مینامند؛ مکاشفهای که هست، اما ابلیسی است. در این راه تأییدات بسیاری نیز میآید. شیطان اینگونه نیست که از آغاز انسان را از راه بیرون کند؛ گاه با انسان همراه میشود و او را به راه میبرد. همراه میشود و میگوید با هم برویم. در روایت آمده است که شیطان بر عیسی علیهالسلام مجسم شد و گفت: «یا عیسی، میخواهم سخن خوبی به تو بگویم. بگو لا اله الا الله». گفتن لا اله الا الله که بد نیست؛ توحید است. شیطان امر به توحید کند. بگو لا اله الا الله.
تبعیت از شیطان در فعل خیر و خطر انس با او
شیطان به عیسی علیهالسلام گفت: «لا اله الا الله بگو.» عیسی علیهالسلام فرمود: میگویم لا اله الا الله، اما نه به خاطر آنکه تو فرمان دادی. یعنی حتی تبعیت از شیطان در فعل خیر نیز انسان را تحت ولایت شیطان قرار میدهد. اینجاست که ملاک باید در دست انسان باشد. شیطان گاه امر به خیر میکند تا انسان را با خود همراه سازد و با او انس بگیرد. بارها و بارها امر به خیر میکند، انسان با او همراه میشود، به او انس میگیرد، عادت میکند و دلتنگ میشود، بیآنکه بداند این شیطان است. دلتنگ نبودنش میشود. پس از مدتی که دلتنگی و عشق و عاشقی میان این دو پیش آمد ــ آری، دلتنگی در مکاشفات نیز هست؛ مکاشفات هم عشق و عاشقی دارد ــ آنگاه شیطان به موقع خود میآید و سخنی میگوید و کاری از انسان میخواهد. انسان چون عاشق شده است، کور و کر میشود و آن کار را انجام میدهد و سپس سقوط میکند.
علامه طباطبایی رحمت الله علیه میفرمود: وقتی استاد دستوری به من داد و گفت اگر چیزی پیش آمد توجه نکن، مشغول انجام آن دستور بودم که جذبههایی پدید آمد؛ حوریهایی بسیار زیبا از این سو و آن سو آمدند و خود را عرضه کردند. اما چون استاد گفته بود، هیچ توجه نکردم. میگفت هنوز هم که هنوز است، حسرت آن عدم توجه در دلم مانده است؛ چه نازها که برایم نکردند تا نگاهی به آنان بیندازم، ولی نگاه نکردم. اما از آن راهی که باید میرفت، رفت و به مقصد رسید. پس همواره باید انسان حواسش باشد که معیار در دستش باشد. این نیز نکتهای دیگر است که نشان میدهد توبه تا چه اندازه دشوار است؛ زیرا شیطان گاه با این مراحل همراه میشود.
هنگام معصیت، انسان از چشم خدا میافتد
نکتهٔ دیگر آن است که انسان هنگام معصیت از چشم خدا میافتد. باید توجه کند که در حال معصیت از ولایت الهی خارج میشود و تحت ولایت شیطان قرار میگیرد. شیطان دشمنی آشکار و خوارکنندهای آشکار است؛ کمال عداوت و دشمنی را نسبت به انسان دارد و هیچ رحمی در دلش نیست. به هیچ چیز رحم نمیکند. انسان در هر معصیت سادهای خود را تحت ولایت چنین کسی قرار میدهد. آیا انسان دلش میخواهد ببیند حاکمی قسیّ و مطلق در بیرون هست و او برود در دستگاهش مأمور شود؟ مأمور چنین کسی شدن، با آنکه میداند هر لحظه ممکن است سر خود او را نیز ببرد. این موجود چنان قسیّ است که به هیچکس رحم نمیکند. آنگاه انسان خود را از تحت ولایت کسی که رحمت مطلق و محبت مطلق است خارج میکند و تحت ولایت قسیّ مطلق و عداوت مطلق قرار میدهد.
اگر انسان هنگام گناه تصور کند که از چشم خدا میافتد و در چشم شیطان جلوه میکند ــ یعنی تحت ولایت شیطان قرار میگیرد و از او اطاعت میکند ــ این مصیبت بسیار بزرگی است. مصیبتی فوق تصور. خدایی که وقتی کسی را خلق میکند، یعنی او را یاد میکند و به او توجه میکند. خلق، یعنی توجه. ما خلق را ساده گرفتهایم؛ میگوییم خدا ما را خلق کرده است. اما خلق یعنی توجه حق به مخلوق. خداوند میفرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس: ۸۲)؛ «جز این نیست که امر او چون چیزی را اراده کند، این است که به آن میگوید: باش، پس میشود.» این «باش» گفتن، عین توجه و عنایت است. حال انسانی که مورد چنین توجهی بوده است، با معصیت خود را از این دایره بیرون میکشد و به ولایت دشمنی میسپارد که خداوند دربارهاش فرموده: «إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا» (فاطر: ۶)؛ «همانا شیطان برای شما دشمن است، پس او را دشمن بگیرید.» و نیز فرموده: «إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًا» (اسراء: ۵۳)؛ «به درستی که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.» این دشمنی آشکار، ذرهای خیرخواهی در وجودش نیست و تمام همّتش بر هلاکت انسان گمارده شده است. پس چگونه انسان عاقل، خود را از چشم خدای رحمان میاندازد تا در چشم چنین دشمنی جلوه کند؟ این تأمل، خود بابی است به سوی توبهای حقیقی و بازگشتی از سر درد و حسرت.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
بخش ششم: در باب لطافت ربوبی و زوال عقل در معصیت
دختر خانمی در ملاقات با آقا سخن خود را چنین آغاز کرده بود: «خوش به حال دل من که مثل تو دارد.» سلامش را با این جمله آغاز کرده بود؛ جملهای بسیار زیبا و لطیف که از عمق جان برمیخیزد و رایحهٔ عشق از آن به مشام میرسد. حال بیایید این نگاه را با خداوند متعال بسنجیم. او خالق ماست، پروردگار ماست، آن که ما را از نیستی به هستی آورده و در هر لحظه عنایتش را بر ما جاری ساخته است. خوش به حال ما که چنین خالقی داریم. اگر انسان این خوشبهحالی را بهراستی در دل خود تصور کند که خالقش ــ که به او توجه کرده و او را در دایرهٔ مهر خویش نشانده است ــ چنین حقیقت عظیم و رحیم و لطیفی است، آنگاه حالش دگرگون خواهد شد.
زلیخا در فیلم یوسف، آنگاه که از چنگال اسارت رهید و عزیز مصر شد، جملهای گفت که تأمل در آن بسیار راهگشاست. او گفت: «خوش به حال یوسف که چنین خدایی دارد.» آری، او را از اسارت عزیز کرد، از قعر چاه به اوج عزت رساند و داستانش را عبرت جهانیان ساخت. دربارهٔ ابراهیم خلیل نیز، آنگاه که در آتش افکنده شد و آتش بر او گلستان گشت، نمرود با حیرت گفت: «چه خدای خوبی دارد این ابراهیم. اگر کسی میخواهد خدا انتخاب کند، خدای ابراهیم خیلی خدای رفیقی است.» این سخن از زبان دشمن او بیرون آمد، اما حقیقت را بازمیگفت.
حال بیندیشیم که خدا با همهٔ ما نیز همینگونه است. اما آنجا را بزرگ کرده و نشان داده است تا ما به عظمت لطفش پی ببریم. بارها و بارها با ما نیز چنین کرده، ولی بسیاری از آن را ندیدهایم. اصلاً متوجه نشدهایم چه خطراتی از بیخ گوش ما گذشته است. بنا بوده بیاید و ما را منصرف کرده است. چه بسیار بلاها که تقدیر شده بود و عنایت او آن را برگرداند، و ما غافلانه از کنارش گذشتیم. اما مصیبتی که میآید، برای زنده کردن ماست، برای بیدار کردن ماست. چه جزعی، چه فضایی.
قرآن کریم حال انسان را چنین وصف میکند:
«إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعًا» <span class="ayah-ref">(معارج/۲۰-۲۱)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون بدی و گزندی به او رسد، بسیار بیتاب و جزعکننده است؛ و چون خیر و نعمتی به او رسد، بسیار بازدارنده و منعکننده است.
اگر نگاه انسان با خدا اینگونه باشد، اگر رابطهٔ خود را با آن حقیقت رحیم و لطیف چنین دریابد، آنگاه میفهمد که هنگام گناه از تحت ولایت چنین خدایی خارج میشود و تحت ولایت آن قسیّ و لعین و رجیم قرار میگیرد. چه خسران عظیمی! شیطان به اسم جلالهٔ خدا قسم خورده است؛ به عزت خدا قسم خورده که اینان را ذلیل کند و از صراط مستقیم منحرف سازد:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» <span class="ayah-ref">(ص/۸۲)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به عزت تو سوگند که همگی آنان را گمراه خواهم کرد.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
نکتهٔ دوم: معصیت و زوال عقل
نکتهٔ دوم آن است که انسان، بههنگام معصیت، باید بداند که از منظر عقل، ارتکاب گناه بههیچروی ممکن نیست؛ منطق عقل آن را نمیپذیرد. پس اگر کسی مرتکب معصیت میشود، بیتردید در مرتبهٔ بیشعوری و جهل محض قرار دارد. عقل در آن موطن میگوید: این معصیت در برابر چیست؟ لذت این معصیت، جدا شدن از کیست و از چیست؟ هنگامی که انسان مقایسه میکند، عقل حکم میکند که این معامله اصلاً شدنی نیست. منطق عقل با این سنجش همراه نمیشود و میگوید محال است. حتی اگر دو طرف معامله مساوی باشند، عقل رضا نمیدهد؛ چه رسد به آنکه یک سو لذتی زودگذر و فانی باشد و سوی دیگر عذابی ابدی و خسرانی جاودان.
مرحوم آقا (رضوان الله علیه) تعبیری دارند و میفرمایند: «فِطریّه» است که انسان چیزی را بدهد تا در برابرش چیزی برتر دریافت کند. این مقتضای فطرت انسان است. اما اگر انسان چیزی را بدهد که در برابرش نهتنها چیزی بهدست نیاورد، بلکه اصلِ داشتهٔ خود را نیز از کف بدهد، این از نظر عقل پذیرفتنی نیست. اگر چنین معاملهای در حال وقوع است، پس حتماً آن کس که در موطن معصیت دست به چنین کاری میزند، فاقد شعور و عقل است. انسان باید در هنگام گناه یقین کند که در آن حال، بیشعور است.
برخی در تفسیر این آیهٔ شریفه:
«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ» <span class="ayah-ref">(نساء/۱۷)</span>
</p>
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توبه بر عهدهٔ خداوند تنها برای کسانی است که از روی نادانی کار بد میکنند.
گفتهاند که مراد، گناهی است که با جهالت انجام شود، نه گناهی که از روی عناد و لجاج باشد. اما برخی دیگر گفتهاند که اساساً هیچ گناهی بدون جهالت ممکن نیست؛ یعنی هر گناهی حتماً با جهالت همراه است. معنای آیه نیز همین است: گناهِ هرکس با جهالت است. این همان بیانی است که گذشت: انسان نمیتواند با همان میزان عقل، این معامله را بپذیرد. معاوضه در اینجا معنا ندارد و معقول نیست. عقل آن را نمیپسندد. پس انسان در حین معصیت بداند که فاقد شعور و جاهل است. و کسی که خود را بهدست خویش در معرض جهالت و بیشعوری قرار دهد، دچار چه رذالت و پستیای شده است. این سخن، بهنوعی فحش دادن به خود است؛ فحشی که شاید آدمی را به خود آورد و خجالت زده کند. گاهی فحش دادن به خود نیکوست، تا شاید کَکِ آدم بگزد و دردی احساس کند. در مثنوی نیز از همین فحشها آمده است که میتوانید خودتان بخوانید.
نکتهٔ سوم: بیشرمی در محضر خدا
از امام رضا علیه السلام روایت شده که از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل فرمودند:
«لا تَبْتَدِیَنَّ نَوَاجِذَکَ وَ قَدْ عَمِلْتَ أَعْمَالَ الْفَاضِحَةِ، وَ لَا تَأْمَنِ الْبَیَاتَ وَ قَدْ عَمِلْتَ السَّیِّئَاتِ.»
یعنی: مبادا دندانهایت در خنده آشکار شود، در حالی که مرتکب اعمال رسواکننده شدهای؛ و از عذاب شبگیر ایمن مباش، در حالی که گناهان را انجام دادهای. خنده بر لبانت نیاید، بهگونهای که دندانهایت پیدا شود، و شبها نیز با خیال راحت سر بر بالین نگذار و به خواب نرو. اگر اهل معصیت بودهای، اینگونه مباش. این بیشرمی در محضر خداست؛ چرا که او حاضر و ناظر است. و اگر کسی بر این مخالفت و بیشرمی اصرار ورزد، اصرار او چیزی جز بیشرمیِ بیشتر نیست. عمداً الفاظ را تند به کار میبرم، و در همه جا نیز چنین کردهام، تا شاید باری از خاطرهها بر دوش خودم نیز بیاید و دردی در من بیدار شود.
این، نکتهای بود که حضرت در اینجا بدان اشاره میفرمایند. سپس بحث به اینجا میرسد که اگر انسان مرتکب گناه شد، مبادا پس از توبه مأیوس گردد؛ چرا که راه باز است و پیش از این نیز بدان تذکر دادهایم. آنگاه وارد مراحل توبه میشویم. امیرالمؤمنین علیه السلام شش مرحله برای توبه برمیشمارند که ارکان آن است؛ شش رکن. نخستین رکن، ندامت است. اما این ندامت چیست؟ بحثی جالب در اینجا نهفته است. دلمان میخواست امروز تندتر پیش میآمدیم تا به این بحث میرسیدیم و از این مراحل سخن میگفتیم؛ اما هم تند آمدیم و هم به آن نرسیدیم.
ندامت و خطر یأس
بحث از توبه، از همین پشیمانی، به جای آنکه انسان را به حرکت درآورد، بسیاری را مأیوس میکند. چرا مأیوس میکند؟ زیرا همین پشیمانی که در آنان پیدا میشود، آنقدر برایشان تکرار شده که میگویند: «ما نمیتوانیم.» با آنکه پشیمانند، اما پیوسته میگویند: «ما نمیتوانیم.» این سخن از آنجا برمیخیزد که انسان تنها خود را میبیند. اما اگر سوی دیگر را نیز بنگرد، اگر توبه را نه در دست خود، که در دست دیگری ببیند، اگر جذب او را ببیند و رحمت او را، آنگاه گفتنِ «نمیتوانم» معنایی دیگر مییابد. «نمیتوانم» یعنی چه؟ یعنی او نمیخواهد. آیا میتوان گفت خدا راضی است که کسی در بدی بماند؟ راهی برای این سخن نیست. پس معلوم میشود که راه هنوز باز است.
در میان گنجینهی روایات اخلاقی، تعبیری هست بس تکاندهنده و بیدارگر: «بلا و لا تَبُون»؛ یعنی مباش چون بهلول. این حدیث شریف را آهنگ آن داشتم که در این مجلس بازگویم، و نیز کتابی را به شما دوستان معرفی کنم که گوهری است درخشان در مباحث سلوکی. کتاب «بادهٔ گلگون» است، به زبان شیرین فارسی، که در آن چهارصد و چهل کلمه از کلمات نورانی مرحوم آیتالله میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را از میان آثار گوناگون ایشان گرد آوردهاند. کتابی است بس مغتنم و شایستهٔ آنکه در کنار دست اهل دل باشد. نه از آن کتابها که تندتند بخوانی و بگذری، بلکه گاه باید ساعتی بر یک نکتهاش درنگ کنی و آن را چون آینهای در برابر جان خویش بگیری. در همین مبحث توبه نیز لطایفی از آن مرد الهی در این کتاب فراهم آمده است. این کتاب، نوشتهٔ مستقیم خود ایشان نیست، بلکه گزیدهای است ترجمهشده از آثار گرانسنگی چون «لقاء الله» و «اسرار الصلاة». در آن، هم از توبهٔ بهلول سخن رفته است و هم از توبهٔ نسو، و هم از توبهٔ حقیقی و معارفی دیگر. اگر بنا بود آن معارف بلند را یکسره بر زبان آورم، از خویشتن میترسیدم. پارهای از آن را همین جا خواندم، اما نیمهاش را فروگذاشتم؛ دیدم که برای دلهای ما بسی سنگین میآید. گاه شایسته است که اندکی از آن را بخوانید. مرحوم میرزا جواد آقا ملکی، وجودی سرشار از خوف الهی داشت و کلامش نهیبی است بیدارگر برای جان خفته. اما باید به هوش بود که این خوف، شما را در وادی ناامیدی نیفکند. ایشان توبه را در چند جای این کتاب ترسیم کرده است؛ در فهرستش بنگرید که چه نیکو از زوایای گوناگون بدان پرداخته است. حُسن این کتاب، در همین جامعیت و گزیدگی مباحث آن است.
و اما داستان توبهٔ نسو، که همان «بهلول مباش» است، در کتاب «لقاء الله» آمده و در این مجموعه نیز نقل شده است. مقدمهاش را بازگویم که با بحث ما پیوندی عمیق دارد. مردی آمد و پیوسته میگریست. پیغمبر اکرم (ص) فرمود: «چه تو را چنین گریان کرده است؟» گفت: «گناهی دارم که هرگز بخشوده نخواهد شد.» پیغمبر (ص) فرمود: «گناه تو بزرگتر است یا فلان؟» گفت: «گناه من.» این پرسش و پاسخ همچنان ادامه یافت، تا آنکه سرانجام پیغمبر (ص) فرمود: «گناه تو بزرگتر است یا رحمت حق؟» در این لحظه، آن مرد سر برآورد و گفت: «رحمت حق.» فرمود: «پس برخیز.» آنگاه پیغمبر (ص) فرمود: «اکنون میشود یکی از گناهانت را بازگویی؟» چون یکی از گناهان خویش را بر زبان آورد، پیغمبر (ص) فرمود: «پشو، پشو، از اینجا دور شو که میترسم آتش گناه تو مرا نیز فراگیرد.» این است خلاصهٔ داستانی که در شأن نزول برخی آیات نیز بدان اشاره شده است. و شگفتا که این همان پیغمبر رحمت است، همان که قاتل حمزه سیدالشهدا، وحشی را بخشید. با آنکه پیش از آن فرموده بود، اما او را در آغوش عفو خویش جای داد. همان پیغمبر، به این مرد میگوید: «دور شو که از آتش تو بیمناکم.» و آن مرد، راندهشده، رو به بیابان نهاد. آنگاه حال توبهاش را حکایت کردهاند که چگونه در آن بیابان، مجلسی از توبه برپا داشت؛ مدتی طولانی، دست و پایش بسته به گردن، خاک بر سر ریخته، و چنان در سوز و گداز بود که گفتنی نیست. این داستانها بسی انقلابدهنده است، اما من از بازگفتن تمام آن میترسم. یعنی پارهای از این معارف چنان تکاندهنده است که ممکن است دلهای لطیف را بشکند. از این رو میکوشم در حد وسط گام بردارم و از بیان مطالب سخت بپرهیزم. در مجلسی که هم برای آقایان و هم برای بانوان است، باید مقتضای حال را رعایت کرد. طبع غالب را باید در نظر گرفت و در حق بانوان، نهایت لطف و مدارا را به کار بست. ببینید که چون آیهای در وصف توبهٔ نسو نازل گشت، پیغمبر (ص) خود به سوی او رفت و آیه را در گوشش زمزمه کرد. دست و پای بستهاش را گشود و بشارت داد که توبهاش مقبول افتاده است. آری، توبهٔ نسو که در آن بیابان سوزان بود، نه حقالناسی در میان داشت و نه حق الهیِ صرف. اگر میگویند توبهاش قبول شد، یعنی آن جانب حقاللهش پذیرفته آمد. اما حقالناس را چه باید کرد؟ باید ادا کرد، باید رضایت خلق را جلب نمود. آن جانب الهیاش بود که به برکت آن نالههای جانسوز، در آغوش عفو حق جای گرفت.
این کتاب را حتماً شما دوستان بخوانید. اینها مکمل بحث است و چراغ راه. انشاءالله خدای تبارک و تعالی توفیق بازگشت به سوی خویش را در تمام مراتب و مراحل به همهٔ ما عنایت کند و ما را از معاصی خود، که تعدی به ساحت قدس الهی در وجود ماست، حفظ فرماید و ما را محبوب خود قرار دهد و در زمرهٔ توابین و عوابین محشور گرداند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.