یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیات، حجت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیدهبان باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهرهمند سازی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
مروری بر جلسات پیشین: حقیقت توبه و مراتب آن
در جلسات پیشین، بحث توبه محور سخن بود و دو جلسه بدان اختصاص یافت. نخست از حقیقت توبه سخن رفت که چیزی جز بازگشت به سوی خدا نیست، و آنگاه مراتب این بازگشت به تفصیل بیان شد. برای آن مراتب، شش درجه برشمرده شد که اگر بخواهیم با نگاهی کلی و اجمالی آنها را یکبار دیگر از نظر بگذرانیم، چنیناند: از مخالفت و معصیت به موافقت و اطاعت؛ از غفلت و نسیان به ذکر و طلب؛ از اغیار به مقصود؛ از شرک خفی به توحید؛ از خود به محبوب؛ و سرانجام مراتب فنا.
در مرتبهٔ پنجم، حرکت از خود به سوی محبوب آغاز میشود. تا پیش از این مرتبه، هنوز خودیت مطرح است و شرک خفی در کار. اما در مرتبهٔ پنجم، سالک از خود به سوی محبوب روی میآورد و این آغاز حرکتی است که در مرتبهٔ ششم به کمال میرسد. در مرتبهٔ ششم دیگر عنوانی برای بازگشت یافت نمیشود، چرا که مراتب فناست. در آن مقام، قدم از آنِ عبد نیست و لذا نام بازگشت بر آن نمینشیند. از این مرحله دیگر سخنی به میان نمیآید.
پس از بیان درجات توبه، نوبت به مراحل و ارکان توبه رسید. در بحث ارکان، به کلام امیرالمؤمنین علیه السلام استناد شد که استغفار را بر شش رکن استوار میداند. بنا بر آن است که کلام حضرت در پایان این بحث آورده شود، چرا که غرض آن است تا بحث هرچه زودتر به سرانجامی شایسته برسد. هرچند همین مقدار هم از آنچه در آغاز وعده داده شده بود فراتر رفته و بحث بیش از آنچه تصور میشد به درازا کشیده است. اما این تأخیر نه از سر بیتوجهی، بلکه از سر ضرورت است؛ چرا که بحث خود کشش دارد و لازمهای که آن را پیش میبرد. نمیتوان با بودجهبندی اولیه و تصور ابتدایی، خود را مقید کرد که در فلان مدت به فلان نقطه برسیم، زیرا بسیاری از نکات ارزشمند از دست میرود. باید دید بحث چه مقدار کشش دارد و چه اندازه نیاز دارد، و بر همان اساس پیش رفت.
افزون بر این، ایام نیز با این مباحث تناسب دارد. ماه مبارک رمضان، ماه بیداری و توبه است و شبهای قدر نیز در این میان گذشته و میگذرد. این شبها اثری ویژه در توبه و حرکت انسان دارند. پس شایسته است که این طلب و شوق و مراقبت در این ماه به دنبال بحث بیاید و بحث آنچنان که لازمتر است پیش رود.
ندامت: رکن اول توبه
در میان مراحل توبه، اولین امری که بیان میشود، ندامت است. این تعبیر، تعبیری بسیار جالب و دقیق است و با آنچه در وجود انسان میگذرد نیز سازگار است؛ چرا که ندامت در واقع اولین قدم در مسیر توبه است. ندامت پایه و اساس توبه را تشکیل میدهد.
ندامت، خود نوعی بیداری است، نوعی یقظه. نادم شدن یعنی بیدار شدن. اگر این بیداری محقق نشود، مراحل بعدی توبه نیز محقق نخواهد شد. از همین روست که گفته میشود اولین مرحله و رکن توبه، ندامت است. آن توبهای که میخواهد انسان را از مخالفت و معصیت به موافقت و طاعت بازگرداند، اولین رکنش ندامت است. پس انسان باید نسبت به گذشته و بدیهایی که از او سر زده یا ممکن است سر بزند، تنفر و انزجار داشته باشد. هر چقدر این تنفر و انزجار بیشتر و عمیقتر باشد، ندامت بیشتر محقق شده است.
مراتب ندامت
ندامت خود مراتبی دارد و نمیتوان به صِرف تصور پشیمانی بسنده کرد. پشیمانی از گناه گاهی در حدّ تصور است؛ یعنی انسان مینشیند و میاندیشد که با این گناه چه چیزی از دست داده است. همین تصور، نوعی پشیمانی ایجاد میکند. این سادهترین و ابتداییترین مرتبهٔ ندامت است و به تنهایی کارساز نیست. البته این مرتبه هم آغاز حرکت است و مطلوب است و باید بدان پرداخته شود و از همین جا شروع کرد. اما تا ندامت به دل نزند، تا آتشی در دل برنیفروزد، ندامت به معنای واقعی محقق نشده است.
حتی اگر انسان اهل محاسبه و معامله باشد — همانطور که پیشتر در مبادی بحث گفته شد — همین مقدار هم کافی است که نگاه کند این لذت گذرا چه چیزی را از او ساقط کرده، این غفلت چه اندازه از دستش گرفته. وقتی این حساب روشن شود، معلوم میگردد که حتی از منظر معامله و سود و زیان هم، این از دست دادنهای بزرگ به هیچ وجه مقرون به صرفه نیست. پس انسان نادم میشود و در پی آن است که این زیان تکرار نشود.
اما اگر ندامت از این مرحله فراتر رفت و به دل زد، آنگاه بحث جدیتری آغاز میشود. اصل ندامت، انزجار است؛ یعنی نفرت و بیزاری از آن چیزی که انسان نسبت به آن پشیمان شده. هر چقدر این انزجار و نفرت شدیدتر و درونیتر باشد، قدرت ترک و جبران بیشتر میشود. و هر چقدر سطحیتر باشد و تنها در حدّ علم حسّی بماند، به همان اندازه تأثیر دارد و نه بیشتر.
آتش ندامت و نسبت آن با آتش قیامت
این انزجار و نفرت که اصل ندامت است، نسبت به کیست؟ نسبت به خود انسان است. انسانی که مبتلا شده بود، انسانی که به گناه آلوده شده بود، این انزجار را نسبت به خود احساس میکند. این انزجار نسبت به خود، آتشی است که باید بر دل انسان بزند. تعبیری که در این باره به کار رفته، تعبیری بسیار زیباست: آتشی که بر دل میزند، بر خود نازل میشود. این آتش از کجا برمیخیزد؟ از خود عالی انسان. یعنی تنبّه و بیداری از درون انسان آغاز میشود و آتشی که زده میشود نیز بر دل خود انسان فرود میآید.
اگر این آتش بر دل زد و دل را سوزاند و نفرت و انزجار پدید آورد، به مقداری که این آتش قویتر باشد، میتواند جلوی آتش قیامت را بگیرد. چرا؟ چون آنچه در دنیا محقق میشود، نازلهٔ عالم باطن است. همین مقدار آتشی که از دل میزند و بر دل مینشیند، نازلهٔ آتش قیامت است. این آتش دنیایی اگرچه از جهت کوچکی و حقارت نسبتی با آتش قیامت ندارد، اما چون در دنیا به همین اندازه قابل تحقق است، همین مقدار جلوی آن آتش بزرگ را میگیرد. پس اگر توبه انسان را برمیگرداند و موجب نجات میشود، از آن روست که این ندامت، نازلهٔ آتش قیامت است که به اندازهٔ دنیا در دنیا محقق میشود؛ گویی انسان در دنیا با همین آتش میسوزد و از این سوختن، راه نجات میگشاید.
آتش ندامت و سیر تطهیر درونی
خداوند تبارک و تعالی کریمتر از آن است که گناهی را دو بار عقاب کند. در روایات نیز بر این معنا تصریح شده که اگر عقوبتِ گناهی در دنیا محقق شد، در آخرت دیگر باقی نمیماند. از این روست که ندامت، آتشی است که باید انسان را بسوزاند؛ باید انزجار و نفرت پدید آورد. هر اندازه که مرز انزجار و تنفر انسان نسبت به گناه عمیقتر و پررنگتر شود، دوری او از آن گناه قطعیتر و استوارتر خواهد بود، و این نشانهٔ آن است که ندامت به حقیقت خود نزدیکتر شده است.
تعبیر زیبایی در این باب هست که ندامت، آتشِ قهرِ انسان است بر خودش. انسان چگونه از چیزی قهر میکند؟ از آن منزجر میشود، از آن روی برمیگرداند، با آن قطع رابطه میکند. ندامت نیز چنین است: آتشِ قهری که انسان بر خویشتن میافروزد. هر قدر این قهر شدیدتر باشد، برگشتپذیری کمتر میشود؛ هر قدر این آتش در درون قویتر بسوزد، بازگشت به گناه ناممکنتر مینماید.
پس نگاه ما به ندامت باید این باشد که این آتش میخواهد تأدیب کند، میخواهد تطهیر کند. و اگر تأدیب و تطهیر در کار است، آتش باید قوی باشد. نکتهٔ ظریفی اینجاست که باید بدان توجه داشت: تصورِ ندامت تطهیرکننده نیست؛ حقیقتِ ندامت تطهیرکننده است. تصور آتش، آتش نیست. حقیقت ندامت آن است که انسان را واقعاً بسوزاند، حسرتی در دل پدید آورد نسبت به آنچه در گذشته از دست رفته و آنچه در گذشته مرتکب شده. هر قدر این حسرت و این آتش شدیدتر باشد، نگاه انسان را به سمت توحیدیشدن سوق میدهد.
در نگاه اول، انسان گناه را از منظر ثواب و عقاب مینگریست. اما در این نگاه دوم، آتشی است که از خودِ انسان بر خودش میزند؛ انسان دارد سیر میکند، حرکت میکند، پیش میرود و خویشتن را تطهیر میکند و به توحید میرسد. این نگاه بعدی است که باید در وجود ما جای بگیرد و این آتش در درون ما شعلهور شود.
تعبیر زیبایی در این باره هست که آتشِ ندامت، آتشی است بس مبارک. هر قدر این آتش در وجود انسان شدیدتر باشد، مبارکتر است؛ چرا که دوری از اغیار، از غفلتها و از معصیتها شدیدتر میشود. این آتش تا جایی پیش میرود که اگر یادِ گناه سابق در ذهن انسان بیفتد، منزجر میشود. اگر نام گناه سابق را پیش رویش ببرند، منزجر میشود و امتناع پیدا میکند. حتی اگر نام کسانی که روزگاری در مجلس گناه با آنها بوده به ذهنش برسد، یا ذکر آن مجالس شود، همین هم برایش منزجرکننده میشود. یعنی شدت انزجار تا اینجاها پیش میرود و هر بار دایرهای وسیعتر را در بر میگیرد.
این حالتها گاهی اختیاری پیش میآید و گاهی خودبهخود در انسان پدید میآید. اختیاریِ آن این است که انسان از مجلس گناهی که در آن بوده، از ذکر گناهی که مرتکب شده، از یاد گناه و لذت گناه دوری کند و پرهیز کند. اما آنجا که خودبهخود میشود، این است که دیگر اگر کسی هم بخواهد یاد بیاورد یا ذکر کند، انسان میبیند که منزجر میشود؛ بیآنکه خودش آن را تصور کرده باشد.
شیطان و شکستن تدریجی مرزها
از همین جاست که کار شیطان روشن میشود. اگر شیطان بخواهد انسان را به گناهی وادار کند، هرگز از ابتدا او را به اصل گناه دعوت نمیکند. شیطان ابتدا ذکرِ گناه را در وجود دیگران ایجاد میکند؛ گناهی که انسان هنوز مرتکب آن نشده، اما نامش در میان دیگران بر زبان میافتد. انسان میگوید: «به من چه ربطی دارد؟» و این درست است که در آن لحظه ربطی ندارد. اما کمکم شیطان همین ذکر گناه را در وجود دیگران تبدیل به شوخی میکند، تبدیل به جوک میکند، تا آنجا که انسان وقتی یادش میافتد، خندهاش بگیرد؛ یادِ گناه دیگران برایش خندهآور و طربآور شود.
امروز این پدیده بسیار رایج است. قباحتها و زشتیها به صورت کلمات طنز و جوک جابهجا و رد و بدل میشوند. شیطان از این راه میخواهد قبح مسئله را بریزد. در نگاه اول، آن گناه فقط یک تصور است و یک خنده؛ کاری به گناه ندارد. اما اگر مرز انسان نسبت به بدی شکسته شد، اگر قبح بدی در نظرش کم شد، کمکم همین تصور باب اقدام را باز میکند.
خاطرهای از یک دانشگاه در ذهن مانده است. شبی برق رفت. آن دانشگاه مجتمعی بود که خوابگاههای دختران و پسران و دانشکدهها همه در یک محوطه قرار داشتند. وقتی برق رفت، بچهها میخندیدند. پرسیدم چرا میخندید؟ گفتند: «حاج آقا، وقتی برق میرود، فنسهای خوابگاه دختران کنده میشود؛ آن حفاظی که مانع رفتوآمد بود از کار میافتد.» گفتم: «خب، چرا میخندید؟ یک حدی از حدود الهی شکسته میشود یا نه؟ و دفعهٔ اول هم که شنیدید خندیدید.»
انسان در ابتدا یا غصه میخورد یا با احتیاط برخورد میکند. کمکم میبیند که تبدیل به طنز شده. گفتم: «طولی نمیکشد که دفعات بعد کنار پنجره میایستید و میگویید ببینیم در تاریکی چیزی میبینیم یا نه. دفعهٔ بعد میگویید توی پنجره که آدم دیده نمیشود. دفعهٔ بعد میگویید برویم ببینیم اینها چه میکنند. دفعهٔ بعد میگویید خب اینها دارند میروند جلو، ما از عقب میرویم ببینیم چه خبر است. دفعهٔ بعد میبینید که وسط جمعیتی هستید. دفعهٔ بعد میبینید که جلوی جمعیت هستید. دفعهٔ بعد میبینید که خودتان دارید میکنید.»
این قدمبهقدم شکسته شدنِ قبح گناه توسط شیطان، همینگونه صورت میگیرد. هیچگاه شیطان انسان را از ابتدا به اصل گناه وادار نمیکند؛ بلکه مرحله به مرحله، لایه به لایه، قبح را میریزد تا راه هموار شود.
درجات اثر ندامت: تکفیر، محو و تبدیل
اگر این نگاه را داشته باشیم که مرز ما با بدی باید پررنگ شود، ندامت باید این کار را انجام دهد؛ بلکه باید از این هم فراتر رود. به مقداری که ندامت شدیدتر میشود، آثار آن نیز متفاوت میشود. گاهی ندامت در مقام تکفیرِ سیئه است، گاهی در مقام محوِ سیئه است، و گاهی در مقام تبدیلِ سیئه است. هر یک از اینها برای خود سنتی الهی است و هر کدام مرتبهای از مراتب تأثیر ندامت را نشان میدهد.
گاهی ندامت در حد تکفیر است؛ یعنی جلوی اثر سیئه گرفته میشود. سیئه هست، اما آثارش محقق نمیشود، چون ندامت به اندازهای بوده که نمیگذارد اثر سیئه ظاهر شود. گاهی نه؛ سیئه محو میشود. یعنی نه تنها اثرش گرفته میشود، بلکه خود حقیقت سیئه هم پاک میشود. «مَن زَنَ کَمَن لَم یَزنِ» — کسی که توبه کرده مانند کسی است که اصلاً گناه نکرده. و گاهی نه تکفیر است و نه محو، بلکه تبدیل است؛ یعنی سیئه به شدت ندامتی که پدید آمده، خودش تبدیل به حسنه میشود. این هم در نظام الهی جزو آن دستگاه عظیمی است که خداوند به انسان قدرت داده؛ قدرتی که نفرت و انزجار انسان میتواند چنان ندامتی بیافریند که همان سیئهای را که پیشتر مرتکب شده بود، نه تنها جبران کند، بلکه همان انزجار باعث حرکت شود و آن سیئه را به حسنه بدل کند. این است که ندامت، آتشی است بس مبارک.
تبدیلِ سیئه به حسنه و نقشِ ندامت در نظامِ ربوبی
از اینروست که گاه میتوان دید کسی که مرتکبِ عملی شده و اکنون در آتشِ ندامت میسوزد، شدتِ پشیمانیاش از برخی کسانی که آن عمل را اصلاً انجام ندادهاند بیشتر است — و این سخن را باید با دقت شنید، چرا که مقصود این نیست که هر کس آن عمل را نکرده ندامتش کمتر است؛ بلکه مقصود آن است که در پارهای موارد، همین شدتِ ندامت در کسی که لغزیده، او را با سرعتی بیشتر از بدی دور میکند. و چون سرعتِ دور شدن از بدی افزون میشود، این حرکت یکسره در جهتِ نزدیک شدن به حضرتِ حق است. از همینروست که تبدیل رخ میدهد؛ وجودِ انسان چنان دگرگون میشود که آنچه پیشتر سیئه بود، به فضیلت بدل میگردد. کسی که اهلِ معصیت بوده، با همان شدتِ انقلابِ درونی، میتواند به آن مرتبه برسد که توبهاش — که بارها توصیه شده خوانده شود — در او محقق گردد؛ و همان سیئاتِ گذشته، در پرتوِ این تحولِ عمیق، به حسنه تبدیل شوند.
این، در نظامِ الهی، کیمیاگری است. خداوند کیمیاگر است؛ مسِ وجودِ ناخالص را یکباره به طلا بدل میکند. او این را میداند و میتواند. و بعید نیست — اما همهچیز به همان شدتِ ندامت و انقلابِ درونی بازمیگردد.
دعای سیویکمِ صحیفهٔ سجادیه و مراتبِ توبه
در این زمینه، ادعیهای که در این بحث آمده بسیار زیباست؛ بهویژه دعای سیویکمِ صحیفهٔ سجادیه که بارها بر مداومت در آن تأکید شده است. اهلِ مراقبت بر این دعا مداومت داشتند؛ چهبسا هر شب با آن محشور بودند. علتش روشن است: توبه مراتب دارد و مراحل. آنان که اهلِ این راه بودند، هر شب توبهای داشتند و هر شب با این دعا انس میگرفتند، چرا که امام سجاد علیهالسلام این دعا را در اوجِ عظمتِ توبه بیان فرموده است. از اینرو هر کس در هر مرتبهای از توبه باشد، میتواند با نازلهای از این دعا محشور گردد و از آن بهره برد. این دعا را نباید از دست داد.
در این دعا چنین آمده است:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَتُوبُ إِلَيْكَ فِي مَقَامِي هَذَا مِنْ كَبَائِرِ ذُنُوبِي وَصَغَائِرِهَا، وَبَوَاطِنِ سَيِّئَاتِي وَظَوَاهِرِهَا، وَسَوَالِفِ زَلَّاتِي وَحَوَادِثِهَا، تَوْبَةَ مَنْ لَا يُحَدِّثُ نَفْسَهُ بِمَعْصِيَةٍ، وَلَا يُضْمِرُ أَنْ يَعُودَ فِي خَطِيئَةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، در این مقام از گناهانِ کبیره و صغیرهٔ خود، از باطنِ بدیهایم و ظاهرِ آنها، از لغزشهای گذشتهام و آنچه اکنون در آنام، بهسوی تو توبه میکنم؛ توبهٔ کسی که نه با خود از معصیت سخن میگوید و نه در دل عزمِ بازگشت به خطا دارد.
در اینجا باید توجه داشت که «کبائر و صغائر» در هر مرتبهای از سلوک، معنایی متناسب با همان مرتبه دارد. آنچه در آغازِ راه کبیره است، با آنچه در مراحلِ بالاتر کبیره شمرده میشود، یکی نیست. ذهن نباید به همان گناهانِ متعارفِ شناختهشده محدود بماند. حضرت امام سجاد علیهالسلام در اوجِ مقامِ خویش این دعا را میخواند؛ کبائر و صغائری که ایشان از آنها توبه میکند، متناسب با همان مقام است، نه آنچه ما میشناسیم.
همچنین توبه گاه «رفعی» است و گاه «دفعی». توبهٔ رفعی آن است که انسان پس از ارتکابِ گناه توبه میکند تا آن را از خود بزداید. توبهٔ دفعی آن است که انسان از پیش مرزها را پررنگ میکند تا گناه اصلاً به او نزدیک نشود. بسیاری از ادعیهٔ ما از همین نوعِ دوم است؛ اهلِ این راه چون به خود قائم نبودند، پیوسته از خدا میخواستند که آنها را از گناه دور نگه دارد.
دعا ادامه مییابد:
«وَقَدْ قُلْتَ يَا إِلَهِي فِي مُحْكَمِ كِتَابِكَ إِنَّكَ تَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِكَ وَتَعْفُو عَنِ السَّيِّئَاتِ وَتُحِبُّ التَّوَّابِينَ، فَاقْبَلْ تَوْبَتِي كَمَا وَعَدْتَ، وَاعْفُ عَنْ سَيِّئَاتِي كَمَا ضَمِنْتَ، وَأَوْجِبْ لِي مَحَبَّتَكَ كَمَا شَرَطْتَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو در کتابِ محکمت فرمودهای که توبهٔ بندگانت را میپذیری، از بدیها درمیگذری و توبهکاران را دوست میداری؛ پس توبهام را بپذیر چنانکه وعده دادهای، از بدیهایم درگذر چنانکه ضمانت کردهای، و محبتت را بر من واجب گردان چنانکه شرط نهادهای.
این «شرط» همان است که خداوند فرموده: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ» — اگر قدم بگذاریم، محبتِ او ما را نگه میدارد. و در برابرِ این وعدهٔ الهی، بنده نیز عهدی به گردن میگیرد:
«وَلَكَ يَا رَبِّ شَرْطِي أَنْ لَا أَعُودَ فِي مَكْرُوهِكَ، وَضَمَانِي أَنْ لَا أَرْجِعَ فِي مَذْمُومِكَ، وَعَهْدِي أَنْ أَهْجُرَ جَمِيعَ مَعَاصِيكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای توست ای پروردگار، شرطِ من که به آنچه ناخوشایندِ توست بازنگردم، و ضمانتِ من که به آنچه مذمومِ توست رجوع نکنم، و عهدِ من که همهٔ معاصیات را ترک گویم.
سوز و گداز بهمثابهٔ جذبهٔ الهی
اگر دریافتیم که این سوز و گداز چه نیرویی به انسان میبخشد و چه حرکتی در او پدید میآورد، آنگاه روشن میشود که این سوز و گداز خود نعمتی است از جانبِ خداوند؛ جذبهای است که از آن سوی میآید. و چون خود نعمت و جذبه است، به دستِ من نیست که آن را بیافرینم. آنچه از دستِ من برمیآید، تضرع و لابه برای بهدست آوردنِ آن است. باید احساس کنم که این ندامت کمالی است که فاقدِ آنم. هر چه این احساسِ فقدان عمیقتر باشد، حالِ تضرع در من بیشتر میشود؛ و همین حالِ تضرع میتواند آن ندامت را در من پدید آورد.
پس اگر آن سوز و گداز خود جذبهای از آن سوی است، این حالِ تضرع از این سوی، ریسمانِ پیوند است. و اگر دیدم که حالِ تضرع در من پدید آمد، اگر دیدم که ندامتی در دلم جوانه زد، معلوم میشود که از آن سوی چه شده است: محبتِ حق شعلهور گشته است. مولانا همین معنا را در بیتی گفته است:
چون در این دل برقِ مهرِ دوست هست / اندر آن دل دوستی میدان که هست
«برق» همان جذبه است. تا دیدی که از این سوی راهی در دلت گشوده شده، بدان که از آن سوی محبت جوشیده است — البته با همان نسبتی که به خداوند نسبت داده میشود، که انفعال در آن راه ندارد و این ادراک از این سوی است.
در دلِ تو مهرِ حق شد جا گرفت / هست حق را بیگمانی مهرِ تو
تا ذرهای از محبتِ خدا در دلت جای گرفت و پشیمانی نسبت به گذشته در تو پدید آمد، بدان که از آن سوی برقِ مهر زده است. و انسانی که این را فهمید، رها نمیکند. میداند که این ریسمان است. میداند که این پیوند گسسته نیست.
جذبهٔ حق و قانون تشنه و آب
هر حال معنوی که در دل آدمی پدید میآید، لحظهای گذرا و بیریشه نیست؛ بلکه متصل است به جایی عظیم، به منبعی که از آن سوی عالم ظاهر، این جذبه را در دل انسان افکنده است. هرگاه کسی بفهمد که این حال از کجا آمده و به کجا متصل است، قدر آن در چشمش بهکلی دگرگون میشود و اعتنایش به آن بسیار شدیدتر میگردد.
مولانا در بیتی که از نظر معنا بسیار زیباست میگوید:
تشنه مینالد که کو آب گوار آب هم نالد که کو آن آبخوار
تشنه به دنبال آب است و آب به دنبال تشنه. این یک قاعدهٔ جاری در عالم است: هر جا تقاضایی باشد، اجابت از آن سوی، شدیدتر و مشتاقتر در پی این تقاضاست. از همین روست که گفتهاند: «مَن أُعطیَ الدعاءَ أُعطیَ الإجابة» — هر کس را که دعا داده شده، اجابت نیز داده شده است. یعنی خداوند خود این انسان را به این راه کشانده است. اگر آب هست، معلوم است که تشنهای هست؛ و اگر تشنهای هست، یقین بدان که آب هست.
امام خمینی در نامهای که به گرماشوخ نوشته بودند، همین معنا را به گونهای دیگر بیان کردهاند: انسان چون عاشق است و عاشق نامتناهی است، معلوم میشود که معشوق نامتناهی نیز حتماً وجود دارد. هر جا که طلبی باشد، اجابت قطعی است؛ بلکه اجابت پیش از طلب است.
این حقیقت اگر در دل آدمی جای بگیرد، حال دعا و توبه و ندامت را در او شدیدتر میکند؛ چرا که میفهمد این حال از آن سوی عالم حرکت کرده، جذبه از آنجا ایجاد شده، و یقین به اجابت نیز هست. از همین روست که در روایت آمده: «ادعوا اللهَ و أنتم موقنون بالإجابة» — خدا را بخوانید در حالی که یقین به اجابت دارید. زیرا از آن سوی هیچ مانعی برای اجابت و اعطا و کمال نیست. هر محرومیتی از این سوی است، از سوی ما. خداوند جواد علیالاطلاق است، رحیم علیالاطلاق است، کریم علیالاطلاق است، قادر علیالاطلاق است. هیچ منعی در اعطای او نیست، مگر نگرفتن ما، و این نگرفتن نیز از درون ماست.
حد نزدن بر اجابت
نکتهٔ مهمی که از این قاعده برمیآید آن است که وقتی راه باز شد و حال اجابت پدید آمد، نباید آن را محدود کرد. نباید گفت «فقط این» یا «فقط آن». باید گذاشت اجابت مطلق محقق شود.
در این باره داستان هاجر، سلامالله علیها، بسیار آموزنده است. آنگاه که چشمهٔ زمزم از زیر پای اسماعیل جوشید، هاجر دور آن سنگ چید تا آب پراکنده نشود. روایت میگوید که اگر هاجر آن سنگها را نچیده بود، این جریان آب تا روز قیامت ادامه مییافت. این تصویر درسی است برای همهٔ ما: وقتی حاجتی اجابت میشود، نباید با قید و شرط و حد، دست خود را ببندیم. باید گذاشت که اجابت از جانب خدا، به کرم او، بیحد و مرز جاری شود.
البته خواستن بهانهای برای ارتباط است؛ اما وقتی حال اجابت هست، آنجا نباید آن را به قید کشید. باید گذاشت که کرم الهی خود تعیین کند.
گدایی پیش کریم
در این میان نکتهٔ ظریفی هست دربارهٔ نحوهٔ رفتن به درگاه خدا. اگر کسی با دست پر برود و بگوید «خدایا من این اعمال را دارم، این عبادات را آوردهام»، جزای همان اعمال را میگیرد. اما اگر کسی با دست خالی برود و بگوید «خدایا چیزی ندارم، با گدایی آمدهام»، آنجا سود کرده است. چرا که پیش کریم رفته و کریم را به کرمش خوانده است. میگوید: «خدایا، من وارد شدم بر کریم؛ دیگر اگر چیزی با خود ببرم، زشت است.»
این سخن به معنای ترک عمل نیست. کار باید کرد، و هرچه بیشتر بکنیم کم است. اما وقتی میرویم این کارها را بکنیم، باید با این نگاه باشد که «چون گفتهای میکنم، چشم.» نه از باب آنکه این اعمال ارزشی دارند که بتوان با آنها معامله کرد.
در این باره داستانی نقل میکنند از مرحوم آخوند کاشی. شخصی نزد ایشان آمده بود و وضو گرفته و نماز خوانده بود، اما نه چندان درست. آخوند کاشی به او گفت که نمیشد کمی بهتر وضو بگیری و نماز بخوانی؟ آن شخص گفت: «آخوند، من که این کارها را بلد نیستم؛ من فقط آمدهام به خدا بگویم که با تو سر جنگ ندارم.» همین. این هم خود نوعی از بندگی است، و تنوع دارد.
عبادت بدون طلبکاری
گاهی عبادت ما از این هم پایینتر است؛ یعنی نهتنها با دست خالی نمیرویم، بلکه طلبکار هم هستیم. این حال درستی نیست. انسان باید بداند که عبادات ما سزاوار شکر خدا نیست، درخور درگاه او نیست. اگر هم این اعمال را انجام میدهیم، باید خجالت بکشیم که آنها را به درگاه خدا ببریم.
مولانا میگوید:
زشت باشد پیش آن زیبای ما
اعمال ما در برابر جمال و کمال الهی زشت است. اما با این نگاه باید همهٔ عمل را انجام داد:
هر قدر ای دل که توانی بکش
بهشت قرب او با پوشش و معامله به دست نمیآید، با اعطاست. اگر بخواهیم حساب کنیم که صد سال عبادت کردهایم، روزی دو ساعت، ببینیم اجرتش چقدر میشود؛ آنگاه حساب کنیم که یک تار مو چقدر قیمت دارد، یک ابرو چقدر ارزش دارد. میبینیم که گاهی به یک تار مو بدهکار میشویم، به یک ابرو بدهکار میشویم، چرا که خدا داده است. پس بهتر است اصلاً این معامله را نکنیم. از این راه وارد نشویم. راه را بگذاریم بر این که: «خدایا، تو گفتی بکن، میکنم. اگر هم نفرموده بودی، خجالت میکشیدیم به درگاه تو کاری بکنیم. چون تو فرمودی، اطاعت میکنیم؛ اما میدانیم که این کارها در برابر عظمت تو زشت است.»
شمردن عمل، نشانهٔ دلبستگی به آن
نکتهٔ دیگری که مرحوم آقای خوشبخت فرموده بودند این است که اگر کسی کاری برای خدا کرده، چرا میشمارد؟ گاهی کاری میکنیم و در دل میماند. این ماندن در دل، همان شمردن است. یعنی ناخودآگاه احساس میکنیم کاری کردهایم که ارزشی دارد. اگر تصویر آن کار در ذهن بماند، یعنی آن را شمردهایم. و شمردن یعنی برایش ارزشی قائل شدهایم. این با خلوص منافات دارد.
فرح و یأس، هر دو غفلت
در قرآن کریم آمده است:
«لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ» (حدید/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بر آنچه از دستتان رفته اندوه نخورید و به آنچه به شما داده شده شادمانی نکنید.
وقتی اجابتی میشود و انسان شادمان میشود، این فرح اگر از روی غفلت باشد، مذموم است. همانطور که یأس نیز غفلت است. فرح و یأس در برابر هماند، و هر دو میتوانند انسان را از خدا غافل کنند.
اما خوشحال شدن به خودی خود عیبی ندارد، به شرط آنکه آدم خوشحال شود که «خدایا، تو اجازه دادی من بیایم»، نه اینکه بگوید «معلوم میشود کاری بوده، چیزی بوده.» اگر با این دید نگاه کند که «خدایا، با رحمتت منعم نکردی و اجازه دادی بازم بیایم»، این تواضع میآورد پیش خدا، خضوع و خشوع میآورد، و انسان را در مسیر درست نگه میدارد.
شهود اذن الهی و نگاه عاشقانه به حوائج
آنچه در این مقام اهمیت دارد آن است که انسان اجابت را بهمثابهٔ اذن الهی بنگرد، نه بهمثابهٔ دلیلی بر شایستگی خویش. چون خداوند اذن داد که بیایم، این اذن اوست، نه حاصل استحقاق من. نگاه درست آن است که انسان از اجابت، اذن را ببیند، نه خود را. و این شهود اذن الهی، اگر در دل جا بگیرد، تواضع میآورد و خضوع و خشوع را در برابر درگاه حق استوار میکند.
در همین راستا، امام سجاد علیهالسلام در مناجات خود از خداوند میخواهد که نتیجهٔ برخی اعمالش را به او بنماید، نه از آن روی که بگوید «بهبه، اعمالم قبول شد»، بلکه از آن روی که این دیدن، شوق به اعمال دیگر را در او شدیدتر و آسانتر کند. این درخواست عیبی ندارد، به شرط آنکه مقصد همچنان خضوع و خشوع در درگاه الهی باشد، نه خودشیفتگی و غرور. انسان میتواند از نشانههای راه بهره ببرد تا شوقش افزون شود، اما باید بداند که این نشانهها نیز از اوست و به سوی او باز میگردند.
تشنه و آب؛ جذبهای دوسویه
مولانا در بیتی که دنبالهاش در همین مقام میآید، میگوید:
تشنه مینالد که کو آب گوار / آب هم نالد که کو آن آبخوار
این بیت تصویری ژرف از رابطهٔ میان حاجت و اجابت است. تشنه مینالد که آب کجاست، و آب نیز مینالد که آنکه باید بنوشد کجاست. این نالیدن دوسویه، نشانهٔ جذبهای است که از هر دو سو جاری است. آتشِ تشنگی در جان ما، همان جذبهای است که ما را به سوی آب میکشاند. و آب نیز با روانی و سیرابکنندگیاش، جذبهای دارد که به سوی تشنه میرود.
«ما از آنِ او، و او هم از آنِ ما.» تشنگی ما نشان میدهد که ما از آنِ آبیم، و آب با روانی و سیرابکنندگیاش نشان میدهد که از آنِ ماست. این رابطه دوسویه است و هیچیک از دو سو غریبه نیست.
با این نگاه، آب دیگر چیزی بیرون از رابطه نیست؛ آب خود یک جذبه و یک اجابت است، همانطور که حاجت نیز یک جذبه است. ندامت و آتش درون، جذبهای است از سوی انسان به سوی خدا؛ و اجابت و رفع تشنگی، جذبهای است از سوی خدا به سوی انسان. هر دو در یک رابطهٔ واحد قرار دارند و هر دو نشانهٔ همان پیوند ازلیاند.
همهٔ حوائج، آیینهٔ اجابت الهی
اگر انسان با این نگاه به همهٔ حوائج بیرونی بنگرد، عالَم برایش دگرگون میشود. وقتی غذا میخورد و سیر میشود، اگر ببیند که این گرسنگی یک رابطه بود و این سیر شدن یک اجابت الهی بود، چه زیبا میشود! گرسنگی میشود یک جذبه، و سیر شدن میشود یک اجابت. هر دو در دایرهٔ رابطه با حق جای میگیرند و هیچکدام بیرون از این دایره نیستند.
هوای ملایمی که انسان تنفس میکند، اجابت تقاضای تنفسی است که خداوند در وجود انسان نهاده است. این هوای لطیف، اجابت آن نیاز است. و این اجابت لحظه به لحظه است، نه گاهگاه. اگر یک لحظه این تنفس قطع شود، کار انسان تمام است. پس خداوند لحظه به لحظه این اجابت را تجدید میکند و انسان لحظه به لحظه در دریای رحمت الهی غوطهور است، بیآنکه بسیاری اوقات بداند.
اگر انسان با این نگاه در عالم زندگی کند، هیچ جایی نیست که رابطه نباشد و هیچ لحظهای نیست که اجابت نباشد. گرما و سرما، لباس و سرپناه، کولر و بخاری، همه و همه اجابتهای الهیاند نسبت به حوائجی که خداوند خود در وجود انسان نهاده است. حتی اگر روزی انسان در تنگنا قرار گیرد و در قبر بیفتد، با این نگاه میتواند همان حال را نیز بهمثابهٔ اجابتی ببیند که برای قدردانی از نعمتهای پیشین فرصتی فراهم میآورد.
این نگاه، انسان را در هر لحظه در رابطهای زنده با خداوند نگه میدارد. محبت لحظه به لحظه افزون میشود. رابطه محبتآمیز میشود. و هیچ جایی نیست که انسان اجابت نبیند و هیچ لحظهای نیست که از این رابطه بیرون باشد.
آغاز از ندامت ظاهری
پس از این مقدمات، باید به اصل بحث بازگشت. گفته شد که حرکت سلوک باید از ندامت آغاز شود. اما این ندامت در ابتدا ظاهری است، نه باطنی. و این نکتهای اساسی است که نباید از آن غافل ماند.
قدم انسان از ندامت ظاهری است. ندامت ظاهری یعنی تصور بدی گناه، تصور نفرت نسبت به آن، و همین تصورات است که کمکم زمینه را برای ندامت باطنی فراهم میکند. اما نباید به ندامت ظاهری بیاعتنا بود، چرا که قدم از همینجاست. همچنانکه نباید در آن متوقف ماند.
همهٔ اعمال ما، جسد بیجاناند. نماز میخوانیم، جسد بیجان است. دعا میخوانیم در شب قدر، جسد بیجان است. روح به این اعمال از جانب خداوند افاضه میشود. تعلقات دنیوی چنان انسان را به خود میکشند که روحی در اعمال نمیماند. لذا باید از خداوند خواست که روح به این ندامت ظاهری بدمد و آن را به ندامت واقعی تبدیل کند؛ آن سوز و گداز حقیقی که نشانهٔ حیات قلب است.
پس باید از ندامت ظاهری آغاز کرد، اما در آن متوقف نشد. باید گفت: «خدایا، تو فرمودی این عمل ظاهری را انجام دهم؛ اما تو میتوانی روح به این بدهی و این را به ندامت واقعی تبدیل کنی.» این تضرع و تقاضا برای تحقق ندامت باطنی است، حتی در حالی که قدم از ندامت ظاهری برداشته میشود.
مرحلهٔ دوم توبه: عزم بر عدم بازگشت
بحث ندامت، اولین مرحله از مراحل توبه بود. مرحلهٔ دوم، عزم بر عدم عود به معصیت برای همیشه است.
وقتی ندامت ایجاد شد، این ندامت مانند آتشی است که در دل افروخته میشود. این آتش در مرحلهٔ دوم باید به عزمی راسخ تبدیل شود: عزم بر اینکه هیچگاه دیگر به آن گناه باز نخواهم گشت. نه اینکه فقط در این لحظه از گناه بیزار باشد، بلکه باید عزمی همیشگی و پایدار داشته باشد.
بسیاری از اوقات برای انسان حالی از دوری از گناه ایجاد میشود؛ در آن لحظه از گناه بیزار است. اما این کافی نیست. اگر این بیزاری فقط حالِ آن لحظه باشد و عزم همیشگی در کار نباشد، این توبه ناقص است. کسی که چنین است، در واقع از مخالفت برنگشته؛ فقط حالی دارد که زود میگذرد.
ضمانت عزم و خطر شکستن آن
آیا کسی میتواند ضمانت دهد که اگر عزم کردی دیگر باز نمیگردی؟ پاسخ روشن است: نه. انسان معصوم نیست و هیچکس نمیتواند چنین ضمانتی بدهد. اما این واقعیت نباید بهانهای برای سستی در عزم شود. قدم باید با صلابت و استواری برداشته شود. عزم باید چنان محکم باشد که جایی برای اختلال باز نگذارد.
اگر انسان از ابتدا در دل خود جایی برای بازگشت باز بگذارد، این توبه صادقانه نیست. کسی که در دل میگوید «الان توبه میکنم، اما اگر بعداً برگشتم، آن وقت دوباره توبه میکنم»، در واقع ادای توبه را در میآورد، نه توبهٔ حقیقی. یا حالی دارد که خودش هم میداند زودگذر است.
اما اگر با وجود عزم راسخ، خللی ایجاد شد و انسان دوباره مبتلا شد، این اختلال قابل برگشت است و باب توبه بسته نمیشود. اما شرمندگی در این حال بسیار سنگینتر از پیش است. چرا؟ چون پیش از این یک گناه بود، اما اکنون دو خطا محقق شده است: یکی شکستن عهد توبه و یکی ارتکاب دوبارهٔ گناه. پس ندامت و خضوع در توبهٔ بعدی باید شدیدتر باشد تا این دو خطا با هم جبران شود.
صدق در توبه و شرط جدی سلوک
این نکته را باید جدی گرفت: توبه یعنی بازگشت از گناه و عدم رجوع به آن. اگر عزم همیشگی در کار نباشد، انسان در مقام توبه صادق نیست. دارد ادای توبه را در میآورد. حالی دارد که میداند زودگذر است و خودش هم میداند که بعداً یادش میرود.
پس شرط جدی سلوک این است که انسان تصمیم بر عدم بازگشت داشته باشد و مخالفت را کلاً کنار بگذارد. باید باطن و قلبش چنان از گناه متنفر شود که این تنفر همیشگی شود و رنگ مخالفت از وجودش کاملاً پاک گردد. اگر این نباشد، توبه ناقص است و سلوک بر پایهای سست بنا شده است.
اما اگر این عزم راسخ باشد، همین مقدار نیز به قلب سرایت میکند و کمکم ندامت ظاهری به ندامت باطنی تبدیل میشود. این است که گفته شد: باید از ندامت ظاهری آغاز کرد، اما در آن متوقف نشد؛ و عزم بر عدم بازگشت، پلی است که این دو مرحله را به هم پیوند میدهد.
توبه و آثار آن؛ هشدارها و راههای استواری
تکفیر، محو و تبدیل گناه
توبه، آثار گوناگونی بر گناه میگذارد: یا آن را تکفیر میکند، یا محو میسازد، یا به حسنه تبدیل میگرداند. این سه اثر، آثار سیئه را برطرف میکنند؛ از جمله آثاری که سبب شدهاند انسان از دین دور بیفتد یا پیوندش با حق سست شود. اما این تکفیر و تبدیل و محو، مشروط به شرطی اساسی است که در بحث سوم — یعنی عزم بر عدم بازگشت به گناه — به آن پرداخته میشود: تا زمانی که حقوق فوتشدهای در میان باشد، هیچیک از این آثار سهگانه تحقق نمییابد مگر آنکه آن حقوق ادا شده باشند. این مراحل پنجگانه یا ششگانه همه با یکدیگر پیوند دارند و یکی یکی باید طی شوند. بههیچروی ممکن نیست که تبدیل یا محو یا تکفیر گناه تحقق یابد، در حالی که حق دیگری ادا نشده باشد. جزئیات این شرط و اینکه چه مقدار از حقوق قابل جبران است، در جای خود خواهد آمد.
عزم بر عدم بازگشت، شرط تأثیر اعمال
نکتهٔ مهمی که باید در اینجا تأکید شود این است: اگر عزم بر عدم بازگشت به گناه در وجود انسان محقق نشده باشد، هیچیک از مجاهدتها و اعمال دیگر تأثیری نخواهند گذاشت. بسیار میشود که انسان اعمال فراوانی دارد، اما میبیند که این اعمال در درونش اثری نمیگذارند و تحولی پدید نمیآورند. علت این است که عزم بر عدم بازگشت هنوز در وجودش محقق نشده است. وقتی این عزم محقق شد، آنگاه اعمال بعدی اثر خود را مینهند. از اینروست که نمیتوان از این قدم به قدم بعدی گذشت و نمیتوان به کار بعدی دست زد، مگر آنکه این مرحله را بهدرستی پشت سر گذاشته باشیم. این اولین منزل است که باید محقق شود؛ چرا که اعمال بعدی بدون دلکندن واقعی از گناه، اثر نمیگذارند.
البته استثنایی وجود دارد: اگر انسان اعمال بعدی را به قصد جبران و یا تحقق همین ندامت انجام دهد، راه درستی رفته است. یعنی اگر بگوید: «خدایا، من این اعمال را انجام میدهم تا ندامت واقعی در وجودم تحقق یابد»، این طریق عیبی ندارد. مثلاً روزه میگیرد تا مرارت و سختی روزه، دلش را از لقمهٔ حرام و غذای حرام منقطع کند و آن تعلق را در وجودش آب کند. این اعمال کمک میکنند، چرا که خود جزئی از توبه بهشمار میآیند. از این راه میتوان با حسنه، سیئه را از میدان به در کرد. اما اگر انسان بخواهد همان حسنات را برای مقامات بعدی و کمالات بالاتر بهکار گیرد، بدون آنکه این مرحله را طی کرده باشد، ممکن نیست. هر سرمایهگذاری که بکند، آن سرمایهگذاری منصرف میشود به سوی اصلاح همین مرحله. پس بهتر است عزم و همت را جمع کرد تا نخست این مرحله درست شود و سپس به مقام بعدی دست یافت.
نیاز به استعانت از خدا در نگهداری توبه
نکتهٔ دیگری که باید بدان توجه داشت این است که توبه در هر لحظه در معرض شکستن است. ندامت در هر لحظه ممکن است فرو بریزد. چرا؟ چون در برابر ما دشمنی قرار دارد که هرگز دست برنمیدارد؛ شیطانی که نه خوابی دارد و نه غفلتی، انسان را خوب میشناسد، قوای وجودی فراوانی دارد، و قسم جلاله خورده که نگذارد انسان به صلاح و سعادت برسد. افزون بر این، راه توبه را هم ابزار فریب قرار میدهد: به انسان میگوید راه توبه باز است، پس گناه کن و بعد برگرد. و وقتی انسان گناه کرد، یادش میبرد که توبه کند، یا توبه را به آینده میاندازد و همواره آن را به فردا موکول میکند.
پس باید به خدا پناه برد و از او استعانت جست. باید دانست که نگهداشتن توبه هم به استعانت از خدا نیاز دارد. آنچه در اینجا بیان میشود، قواعد کار است؛ مضمون روایاتی است که در این باب جمع شده و راهکار نشان میدهد. تضرع در حال توبه، بر اینکه «خدایا این ندامت باقی بماند و شیطان آن را از من نگیرد»، خود رابطه با خدا را محکمتر و عمیقتر میکند.
در صحیفهٔ سجادیه آمده است:
«اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَا وَفَاءَ لِي بِالتَّوْبَةِ إِلَّا بِعِصْمَتِكَ، وَلَسْتُ أَمْلِكُ كَفَّ نَفْسِي عَنِ الْخَطَايَا إِلَّا بِقُوَّتِكَ، فَقَوِّنِي بِقُوَّةٍ كَافِيَةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، من را توان وفا به توبه نیست مگر به نگهداری تو؛ و خود را از خطاها نمیتوانم بازداشت مگر به قوت تو؛ پس مرا به قوتی بسنده نیرو ده.
این دعا باید از اعماق وجود برخیزد. اگر انسان واقعاً احساس کند که در برابر شیطانی که اینقدر هوشیار و بیخواب است، و در برابر نفسی که اماره به سوء است، و با این همه غفلت و نسیانی که در درون دارد، کاری از او برنمیآید مگر با کمک خدا، آنگاه همین تواضع، آن امداد الهی را محقق میکند. این تواضع و این دعا و نیاز، اجابت را به دنبال میآورد.
توبه بهمثابهٔ راه ارتباط با خدا
اگر این تواضع در وجود انسان ایجاد شد، خود توبه تبدیل به راهی برای ارتباط با خدا میشود. غیر از اینکه توبه انسان را از معصیت جدا میکند، همین نیاز و تضرع — که «خدایا میخواهم این ندامت حفظ شود، میترسم بشکند، تو حفظش کن» — رابطهٔ انسان با خدا را عمیقتر میسازد. چون میداند که این نفس اماره به سوء است، هم از درون عامل انحراف دارد و هم از بیرون کمککار. پس رو به خدا میکند و میگوید: «شما کمک کنید.»
این کمک خواستن و این باور که «من به تنهایی نمیتوانم»، از دست دادن اعتماد به نفس نیست؛ بلکه تواضع و تضرع در برابر عظمت و قوت حق است. یعنی انسان میگوید: «خدایا، قوت نامتناهی تو اگر ضمیمهٔ عزم من شود، میتواند کارساز باشد.» اگر این تواضع ایجاد شد، آن نگاه توحیدی که همواره بر آن تأکید میشود — که انسان دائماً با خدا محشور باشد — تحقق مییابد.
حتی اگر در لحظهای حال توبهٔ خوبی به انسان دست داد، نباید فکر کند که کار بزرگی کرده است. اولاً، این حال توبه را خدا داده؛ ثانیاً، بقای آن هم به حفظ خداست. اگر اینگونه نگریست، نه اوجگیری کاذب پیش میآید، نه تکبر، و نه این تصور که «الحمدلله مجلس توبهٔ خوبی داشتیم و کار تمام شد.» شیطان یک لحظه نمیگذارد؛ اگر در مجلس هم حفظ شدی، از بیرون که رفتی داغونت میکند. اگر خودت را در این رابطه از خدا منقطع کردی، همه چیز تمام شده است.
سه خطر تأخیر در توبه
نکتهٔ دیگری که باید بدان توجه داشت این است که اگر انسان در ندامت و توبه تأخیر بیندازد، سه خطر جدی او را تهدید میکند.
خطر اول: از دست رفتن فرصت. فرصتها به سرعت میگذرند و عمر انسان جبرانپذیر نیست. این عمر ما در برابر یک ابدیت است؛ هر لحظهای که از دست برود، در آن ابدیت خطی ایجاد شده که دیگر پر نمیشود. اگر گناهی محقق شد و توبه بدان ملحق نشد، غیر از اینکه آن فرصت به گناه مشغول بوده، حالا باید جبرانش کرد و به نقطهٔ صفر برگشت تا از آنجا دوباره حرکت کرد. این تأخیر، هزینهای مضاعف دارد.
زیانهای تأخیر در توبه و ضرورت ادای حقوق دیگران
آنچه گناه در غیاب توبه میکند
گفتیم که تأخیر در توبه، فرصتهای سلوک را یکی پس از دیگری از میان میبرد. اما آسیب گناه به همین یک چیز ختم نمیشود. گناه در دوران بیتوبگی، تنها وقت را نمیخورد؛ بلکه آنچه را که پیش از خود بوده نیز تباه میکند و آنچه را که پس از خود میآید نیز ناممکن میسازد. پس باید با دقت بیشتری به این آسیبها نگریست.
نخستین زیان آن است که فرصتها از دست میروند. این را پیشتر گفتیم. اما زیان دوم آن است که هر قدر انسان در مسیر سلوک قدم برندارد، به همان اندازه از آنچه میتوانست به دست آورد، دور مانده است. توبه نکردن، در حقیقت ریشه دواندن گناه در خاک وجود آدمی است. هر روز که بر بیتوبگی میگذرد، گناه عمیقتر فرو میرود و جای خود را محکمتر میکند. از این روست که توبه، مقدمهای ضروری برای هر حرکت بعدی است. بدون توبه، حرکت بعدی نه آسان است و نه ممکن. هر کس که میخواهد گامی به پیش بردارد، ناگزیر است که نخست دست به توبه بزند تا آن حرکت بعدی برایش امکانپذیر شود.
مَثَل درخت کهن و نهال جوان
زیان سوم آن است که هر قدر زمان میگذرد، اثر گناه شدیدتر میشود و کندن آن سختتر. برای روشن شدن این حقیقت، تصویری را در نظر بگیرید که کسی نقل کرده بود.
گفت در جایی که درختان کهن و تنومند داشت، درختی کج شده بود؛ درختی قدیمی که سالها در کجی مانده بود و ریشههایش در همان حال کج، در زمین گسترده شده بود. صاحب آن مکان جرثقیل بزرگی آورده بود تا این درخت را صاف کند. طنابها را به تنه درخت بستند و جرثقیل شروع به کشیدن کرد. درخت با صدایی مهیب کشیده شد. آنگاه چهار پنج کارگر سنگهای سخت و بزرگ آوردند و در جایی که ریشهها از زمین کنده شده بود، ریختند تا درخت در همان حال صاف بماند. اما وقتی جرثقیل شل شد، درخت با صدایی مهیبتر از بار اول، آن سنگها را خرد کرد و به جای اول خود بازگشت. گویی آن سنگها برای نگه داشتن این درخت ساخته نشده بودند. ریشهها آنقدر در خاک رسوخ کرده بودند که هیچ نیرویی نمیتوانست آن را در جای تازه نگه دارد.
اما سه چهار متر آنطرفتر، نهال جوانی بود. کارگرها در حین کار، گاهی پایشان به کنار این نهال میرسید. هر بار که از یک سو پا میگذاشتند، نهال به آن سو خم میشد؛ هر بار که از سوی دیگر میآمدند، نهال به آن سو میرفت. یعنی همان مقدار پا گذاشتن کافی بود که نهال را صاف کند. نهال جوان را با کمترین فشاری میشد راست کرد، چون ریشههایش هنوز در کجی محکم نشده بود.
گناه نیز چنین است. در آغاز، همچون نهالی است که با اندک توجهی صاف میشود. اما اگر بماند، اگر روزها و ماهها و سالها بر آن بگذرد، همچون آن درخت کهن میشود که حتی جرثقیل هم از پسش برنمیآید. هر روزی که میگذرد، ریشهدارتر میشود، کندنش سختتر میشود، و قدرتمندتر شدن آن، توان بیشتر و عمر بیشتری را برای جبران میطلبد. این است خطر سوم تأخیر در توبه.
رکن سوم توبه: ادای حقوق دیگران
موقف خصما در قیامت
پس از ندامت و عزم بر ترک گناه، رکن سوم توبه آن است که انسان حقوق دیگران را ادا کند و آنچه را که ضایع کرده جبران نماید. این رکن را باید با دقت و جدیت تمام شناخت.
قیامت، به تعبیر روایات، پنجاه موقف دارد، یا به تعبیری دیگر پنجاه هزار موقف. آنجا که گفته میشود «خمسون الف سنة»، یعنی پنجاه هزار سال، برخی گفتهاند هر سال یک موقف است. برخی دیگر گفتهاند پنجاه موقف است و هر موقف هزار سال. این دو تعبیر با هم منافاتی ندارند؛ چه بسا پنجاه موقف اصلی باشد و ذیل هر موقف هزار موقف فرعی. یعنی هزار مرتبه دارد و این هیچ اشکالی ندارد؛ درست است و مشکلی هم در آن نیست.
اما آنچه در این میان اهمیت دارد این است که اولین موقف از همه مواقف — چه پنجاه هزار باشد چه پنجاه — «موقف خصما» است. موقف خصما یعنی موقف حقالناس. این تعبیر در روایات آمده است. و در روایات آمده که اگر انسان از این موقف عبور نکند، به مواقف دیگر وارد نمیشود. تا این موقف طی نشود، مواقف دیگر اصلاً امکانپذیر نیست.
حقالناس در دنیا نیز همین حکم را دارد
این قانون تنها مربوط به آخرت نیست. همین قانون در دنیا نیز جاری است. تا موقف حقالناس ادا نشود، اعمال دیگر اثرشان برای انسان ظاهر نمیشود. ممکن است انسان اعمال دیگری هم انجام داده باشد؛ ممکن است آن اعمال از جهت اخلاص نتایجی هم داشته باشند. اما آن نتایج به انسان نمیرسد، چون تا از این موقف خارج نشود، نتیجه بقیه مواقف برایش ایجاد نمیشود.
آنچه درباره مواقف قیامت گفته میشود، بیان و نمایش همان چیزی است که در دنیا وجود دارد. قیامت، پردهبرداری از حقیقت دنیاست، نه چیزی جدا از آن. پس بالاترین کاری که انسان باید بلافاصله پس از بیداری و سوختن آتش ندامت و عزم بر ترک گناه انجام دهد، ادای حقالناس است.
دامنه حقوق دیگران
حقالناس تنها به مال محدود نمیشود. اگر انسان بداند که تخاصم میان او و کسی که حقی از او ضایع شده — چه حق مالی بوده باشد، چه تهمت و افترا، چه بیاحترامی، چه ضایع کردن آبروی او در جایی — تا قیامت ادامه دارد، آنگاه میفهمد که این رکن چه اهمیتی دارد. حتی نسبت به حیوانات نیز این حساب وجود دارد. حتی نسبت به حیوانات.
نشستن با خود و مرور گذشته
از این روست که یکی از کارهای ضروری در مجلس توبه آن است که انسان وقت بگذارد و بنشیند و فکر کند. نوشتن را توصیه نمیکنم، چون ممکن است آن نوشته به دست کسی برسد و موجب انتشار گناه شود. اما در دفتر ذهن خود بنویسد؛ در خطورات و اندیشههایش مرور کند که از ابتدای عمر تا کنون چه کوتاهیهایی کرده است. نه از آغاز بلوغ، بلکه از پیش از بلوغ. درست است که پیش از بلوغ، مسئولیت اصلی بر عهده پدر و مادر بوده، اما اگر پدر و مادر متوجه نشدهاند یا دانستهاند و ادا نکردهاند، آن حق اکنون بر عهده خود اوست.
پس باید از اوایل طفولیت شروع کند. ببیند در کودکی چه بچهای را به ناروا زده، چه حقی را باطل کرده، چه خطاهایی مرتکب شده. تمام اینها را در ذهن مرور کند و برای جبران هر یک چارهای بیندیشد.
درسی از سیره آیتالله جعفری
خدا رحمت کند آیتالله سید عبدالله جعفری را که از اهل سلوک بود و حدود شصت سال با مرحوم آقا پهلوانی همبحث بودند. میگویند ایشان آنقدر اهل مراقبه در باب حقوق دیگران بود که شاید هر شب این مراقبه را برای خود تکرار میکرد.
در اواخر عمرش نقل کرده بود که از یک حق وحشت کرده بود. ببینید ما از چه چیزهایی وحشت میکنیم و او از چه چیزی. از حقی که تازه یادش آمده بود وحشت کرده بود که چرا تا به حال این را به یاد نیاورده بود.
گفته بود: وقتی پدرم از دنیا رفت، من جوان بودم و در یک حجره با آقای مهدوی کنی همحجره بودم. آن روزی که پدرم تشییع شد، آقای مهدوی کنی غذایی پختند و به کسانی که به حجره آمده بودند دادند.
مخاصمهٔ حقوق الناس و هول محشر
نگرانی از ادای حق
آنچه در این ماجرا شگفتانگیز است، نه خودِ کار، بلکه آن اضطراب درونی است که پس از سالها در دل آن بزرگوار مانده بود. او نمیدانست آیا حقی را که آن روز بر عهدهاش آمده بود به تمامی ادا کرده یا نه. آقای مهدوی کنی را نه از راه تلفن، که آن روزها دسترسی به تلفن آسان نبود، بلکه با تلاش و جستجوی بسیار پیدا کرده بودند. آنقدر اینسو و آنسو رفته بود تا سرانجام توانسته بود با آقای مهدوی کنی تماس بگیرد. وقتی تماس برقرار شد، آن بزرگوار با حالتی هراسان و نگران پرسیده بود که آیا ایشان هنوز زندهاند. آقای مهدوی کنی گفته بود که بله، هنوز زنده است. آن بزرگوار گفته بود: «من گمان میکردم بیست، سی سال پیش از دنیا رفتهاند؛ اصلاً خبری از ایشان نداشتم و این جریان هم از یادم رفته بود.» سپس گفته بود که تا از آقای مهدوی کنی حلالیت نگیرد، آرام نخواهد شد. این در حالی بود که آن کار اختیاری بوده، یعنی خودش هم در آن روز با اختیار خویش آن کار را کرده بود؛ اما میگفت: «نمیدانم حقی که او با این کارش بر گردنم آورد، آیا من آن را ادا کردهام یا نه؟»
این یک روی ماجراست. حدیث مفصل را از این مجمل باید خواند تا دانسته شود که در پسِ این نگرانی چه چیزهای دیگری نهفته است. یک کار اختیاری از کسی سر زده، حقی پدید آمده، و آن بزرگوار سالها بعد همچنان نگران است که آیا آن حق را ادا کرده یا نه. حال اگر این حال، حالِ کسی است که حق را ادا کرده اما نگران ادای آن است، پس ما که حقوقی را نهتنها ادا نکردهایم، بلکه ضایع کردهایم، در چه وضعیتی هستیم؟
دیوار آتش حقوق الناس
از همینروست که گفتهاند حقوق الناس یک مخاصمه است، یک جدال است، یک دشمنی است. این دشمنی همچون دیواری از آتش دور وجود انسان کشیده میشود. دیوار آتش را شاید شنیده باشید یا به یاد داشته باشید که در دوران جنگ، هنگامی که هواپیماهای عراقی به سمت شهرها میآمدند، در اطراف تهران یا اصفهان یا شهرهای دیگر، دیواری از آتش برپا میشد؛ آنچنان که هواپیما از هر سویی که میخواست نزدیک شود، با این دیوار آتش روبهرو میشد و توان نزدیک شدن نمییافت. این را دیوار آتش میگویند.
حقوق الناس چنین دیواری از آتش دور وجود انسان میکشد. این دیوار دو اثر دارد: نخست آنکه هر عمل دیگری که انسان انجام دهد، از این دیوار عبور نمیکند تا بالا رود و به مقصد برسد. دوم آنکه اگر پیش از پدید آمدن این حقوق، عملی بالا رفته بود و نتیجهای در انتظار بود، آن نتیجه نمیتواند به سوی انسان بازگردد، چون این دیوار آتش مانع میشود. این مخاصمه نمیگذارد نتیجهٔ عمل بر عمل مترتب شود.
از همینروست که گفتهاند برخی دیدهاند که پس از آنکه حقوق الناس را ادا کردند و آن مخاصمه برداشته شد، یکباره نتایج بسیاری از اعمالی که تا آن روز مانده بود و امکان ترتب نتایجشان نبود، یکباره بر وجود آنها مترتب شد و بابی از باطن عالم به رویشان گشوده شد. آن اعمال پشت ترافیک مانده بودند؛ قدرت ارتباط میان ظاهر و باطن نبود. ظاهر انجام شده بود، اما ارتباط میان ظاهر و باطن برقرار نمیشد.
پس حق الناس، چه از جانب آبرو باشد — تهمت، افترا، بهتان، دروغ — چه از جانب تحقیر باشد — کسی را با شوخی یا طنز خوار کردن، زخم زدن به کرامتش — چه از جانب غیبت باشد، و چه از جانب مال باشد، در هر یک از این صورتها همین دیوار آتش برپا میشود.
روایت محشر از کتاب علم الیقین
در اینجا روایتی است که باید خوانده شود. این روایت شریف در کتاب علم الیقین مرحوم فیض کاشانی آمده است. کتاب علم الیقین دو جلد است؛ جلد نخست و جلد دوم که به ترتیب بحث حجت و معاد را در بر میگیرد. این روایت در قسمت معاد کتاب است و ترجمهٔ فارسی آن نیز موجود است. مرحوم فیض در باب پنجم از بحث معاد، ذیل عنوان «الباب الخامس: باب الخصما والمظالم»، روایتی از کافی شریف نقل میکند.
روایت چنین است: روز قیامت که فرا میرسد، خدای تبارک و تعالی مردم را مبعوث میکند در حالی که هیچ چیزی همراه ندارند. تعبیر روایت بسیار سنگین است: «عُزلاً بُحمٍ جُرداً مُرداً فی صعیدٍ واحد» — همه در یک مکان واحد، در کنار یکدیگر برمیخیزند. «یُصعقهم النور» — نور آنها را به حرکت وامیدارد. «و تجمعهم الظلمة» — ظلمت آنها را نگه میدارد. ظلمت اینها را جمع کرده و نگه میدارد. نور، یعنی اعمال صالح، میخواهد آنها را ببرد، اما ظلمت نگهشان میدارد. «حتی یقفوا» — این حرکت با آن شدت و حدت ادامه مییابد تا به جایی در محشر میرسند که «یدک بعضهم بعضاً» — بر یکدیگر فشار میآورند. ازدحام چنان شدید میشود که «یزدحمون دونها فیمنعون من المزی فیشتد» — آنقدر این شدت بالا میگیرد که نفس کشیدن برایشان دشوار میشود.
این روایت را که میخواندم، یاد آن جریان منا افتادم. در آن ازدحام، اگر کسی جایی برای پا پیدا میکرد که پایش را بر زمین بگذارد، احساس میکرد از دیگران برتر است. آنچنان در هم کوبیده میشوند و فشار چنان شدید است. «فیشتد أنفاسهم» — نفس کشیدن سخت میشود. «یکسر عرقهم» — عرق میریزند. «و یضیق بهم أمورهم» — تنگی و فشار بر آنها چیره میشود. «و یشتد زجیجهم» — ناله و فریاد تا آنجا که توان دارند بلند میشود که: «خدایا ما را نجات ده، چه کنیم؟» «و ترتفع أصواتهم» — صداهایشان بالا میرود.
سپس روایت میافزاید: «و هو أوّل هولٍ من أهوال یوم القیامة» — این اولین هول و اولین ترس از هولهای روز قیامت است.
«فیُشرف الجبّار تعالی علیهم من فوق عرشه فی ظلالٍ من الملائکة» — خدای تعالی اشراف پیدا میکند. اشراف خدا به معنای نازل شدن نیست؛ اشراف یعنی آن حجاب میان بندگان و خدا برداشته میشود. از آنجا که در این حال، بندگان در وضعیت ضعفاند، این اشراف از آن سوی سنگینتر و شدیدتر جلوه میکند، چون باب جلالی است. «فیأمر ملکاً من الملائکة فینادی فیهم» — فرشتهای را فرمان میدهد که در میانشان ندا دهد: «یا معشر الخلائق أنصتوا و استمعوا منادی الجبّار» — ای همهٔ آفریدگان، خاموش شوید و به ندای جبار گوش فرا دهید.
«فتنکسر أصواتهم عند ذلک» — در آن شلوغی و فشار که بودند، یکباره صداها شکسته میشود و سکوت برقرار میگردد. «و تخشع أبصارهم» — چشمها خاشع میشود. «و تُدهش قلوبهم» — دلها مدهوش میشود. در آن هولی که داشتند، این ندای ربّی که فرشته سر میدهد، آنها را بیشتر مضطرب میکند. «و تفزع قلوبهم» — دلهایشان به فزع میافتد. «یرفعون رؤوسهم إلی ناحیة الصوت» — سرها را به سوی آن صدا بالا میبرند. «مُقتعین إلی الداع» — به سوی آن ندادهنده مینگرند. در این هنگام است که کافر میگوید: «هذا یوم الصَّعِد» — این روز سختی و دشواری است.
تجلّی خداوند با اسم «حکم عدل» در موقف قیامت
در همان لحظهای که کافر با هراس و درماندگی فریاد برمیآورد که این سختترین و دشوارترین روز است، روایت کافی شریف از رویدادی عظیمتر پرده برمیدارد: خداوند تبارک و تعالی در این موقف با اسم «حکم عدل» تجلّی میکند. این تعبیر را باید با تأمّل دریافت، چرا که در آموزههای اهل بیت علیهم السلام، خداوند در هر موقف و هر لحظه و هر رابطهای با اسمی از اسمای خویش تجلّی میکند. در هر جذبهای، در هر مقامی، در هر حقیقتی، اسمی از اسمای الهی است که آن لحظه را رنگ میزند و معنا میبخشد. و در این موقف، آن اسم، «حکم عدل» است.
حکم عدل یعنی آنکه جور در کار او راه ندارد. یعنی آنکه هیچ حقّی از هیچ کس ضایع نخواهد شد. یعنی آنکه امروز، روز حکم کردن به عدل و قسط است؛ روزی که حقّ ضعیف از قوی گرفته میشود، روزی که هر کس ظلم کرده باید پاسخگو باشد و هر کس بر او ظلم رفته باید حقّش را بستاند. این تجلّی، خود به خود، بار سنگینی است بر دوش آنان که در دنیا حقوق دیگران را پایمال کردهاند.
آن خدایی که در این موقف تجلّی میکند اعلام میدارد: من خدایی هستم که حکم عدلم، و جور در کار من راه ندارد. امروز روز حکم کردن به عدل و قسط من است. هیچ حقّی از کسی امروز ضایع نخواهد شد. امروز حقّ ضعیف از قوی گرفته میشود. هر کس که ظلم کرده باید اینجا پاسخگو باشد، و آن کس که بر او ظلم رفته باید حقّش را بگیرد. چون در آن عرصه چیزی جز اعمال نیست؛ هیچ ظالمی که مظلمهای بر گردن دارد از این موقف عبور نخواهد کرد، مگر آنکه صاحب حق، خود بخشیده باشد.
یقههای درهمتنیده در عرصهٔ محشر
روایت از صحنهای سخت و هولناک پرده برمیدارد. یقهٔ یک نفر در دست هزاران تن است. بلکه باید گفت میلیونها تن. اگر کسی در بیت المال کوتاهی کرده باشد، حقّ هشتاد میلیون نفر را ضایع کرده است؛ حقوق مربوط به همهٔ مسلمانانی که از آن بیت المال بهرهمند بودند یا میتوانستند بهرهمند باشند. و اینگونه نیست که اگر کسی در پنهان و ناشناخته حقّی را ضایع کرده باشد، در آن عرصه کسی نباشد که بداند؛ آن حقّ خود نشان میدهد که از کجا ضایع شده و چه کسی آن را ضایع کرده است.
پس یقهٔ یکی در دست هزاران نفر است. امّا خود آن هزاران نفر نیز یقهشان در دست هزاران تن دیگر است. یقهها درهمتنیدهاند و همه محتاج و همه بیچاره. در آن عرصه، کوچکترین چیزی ارزش دارد و هیچ کس حاضر نیست دست بردارد. آن که یقهٔ دیگری را گرفته، خود نیز یقهاش در دست دیگری است. همه میکشند و همه کشیده میشوند. کاری از کسی برنمیآید. این یقهٔ آن را میکشد، آن یقهٔ این را. و همینگونه همه درمانده و گرفتار.
در این میان، برخی به این فکر میافتند که شاید اگر دست بردارند، بتوانند از این مظالم خلاص شوند و عبور کنند. چنان سنگین است این ماندن که حتّی با وجود احتیاج شدید به حقّشان، میبینند که ماندن در این موقف از آن هم سختتر است. پس برخی آرزو میکنند که کاش میتوانستند ببخشند. امّا برخی دیگر را دیدهاید که در دنیا، وقتی کسی به آنها بدی کرده، آنقدر کینه در درونشان ریشه دوانده که به هیچ وجه حاضر به گذشت نیستند. در آن عرصه نیز همین طبیعت و همین خوی ادامه دارد.
تجلّی با اسم «وهّاب» و ندای بخشش
خداوند که میبیند این گرهها چه سنگین است و این ثقل چه طاقتفرساست، فرشتهای ندا میدهد که سخن خدا را بشنوید: اگر ببخشید، من در قبال بخشش شما جبران میکنم آنچه را که بخشیدید. و در اینجاست که خداوند با اسم «وهّاب» تجلّی میکند. پیش از این، اسم «حکم عدل» بود؛ اکنون اسم «وهّاب» است. وهّاب یعنی بخشندهٔ بیمنّت، یعنی آنکه عطا میکند بیآنکه چشمداشتی داشته باشد.
ندا میرسد: اگر خسته شدید و دوست دارید ببخشید، ببخشید. اگر نبخشید هم میمانید تا مظالمتان گرفته شود. امّا اگر دوست دارید — چون من اکنون با صفت وهّاب تجلّی کردهام — ببخشید. بخشش اینجا معنا دارد؛ یعنی من جبرانکنندهام.
بسیاری خوشحال میشوند. میبینند که ماندن چه سخت است و این راه گشوده شده چه نعمتی است. برخی از سرِ رجا به اینکه از این موقف خلاص شوند، میبخشند. امّا برخی دیگر حاضر نیستند. باورشان نمیشود، درست مثل همین دنیا. خدا میگوید ببخشید، من ضامنم. میگویند خدایا، آنچه ما طلبکاریم خیلی زیاد است، نمیشود بخشید. خدا نکند که در آن روز از آن جماعت باشیم که طلبمان آنقدر زیاد است که حتّی در برابر وعدهٔ الهی هم حاضر به گذشت نیستیم.
نمایش بهشت و قصرها
روایت ادامه میدهد که خداوند به رضوان — نگهبان بهشت — میگوید که مقامات بهشت و قصرها را به این گروه نشان بده. بگو اگر بخشیدید، اینها را به شما میدهم. شما به اینها محتاجید؛ اگر بخشیدید، اینها را خواهید داشت.
برخی این قصرها و مقامات را میبینند و میبخشند. امّا برخی دیگر حتّی این را هم میبینند و باز میگویند: خدایا، آنچه ما داریم از این هم سنگینتر است، پس نمیبخشیم. عدّهای نمیبخشند. و از این موقف عبوری نیست؛ نه به سوی بهشت و نه به سوی دوزخ. باید بمانند تا حقّ گرفته شود.
مفلس واقعی
پس از این بیان، روایت به پرسشی میرسد که راوی از امام علیه السلام میپرسد: اگر مؤمنی از کافری طلبکار باشد، چه؟ کافر که عمل صالح ندارد تا از حسناتش به مؤمن داده شود. حضرت میفرماید: سیّئات مؤمن را بر دوش کافر میگذارند. چون حسنه ندارد که بدهد، بار گناهان مؤمن را بر دوش او مینهند.
و در روایت دیگری آمده — که نظیر همین روایت است — که ابتدا حسنات را برمیدارند و به صاحبان حق میدهند. اگر حسنات کفایت کرد، که کرد. اگر کفایت نکرد و حسنات تمام شد، از سیّئات آنها برمیدارند و بر دوش این شخص میگذارند.
از همین روست که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:
«هَلْ تَدْرُونَ مَنِ الْمُفْلِسُ؟» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا میدانید مفلس کیست؟
اصحاب گفتند: مفلس در میان ما کسی است که درهم و دینار ندارد. حضرت فرمود:
«الْمُفْلِسُ مِنْ أُمَّتِي مَنْ يَأْتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِصَلَاةٍ وَزَكَاةٍ وَصِيَامٍ، وَيَأْتِي قَدْ شَتَمَ هَذَا، وَقَذَفَ هَذَا، وَأَكَلَ مَالَ هَذَا، وَسَفَكَ دَمَ هَذَا، وَضَرَبَ هَذَا، فَيُأْخَذُ لِهَذَا مِنْ حَسَنَاتِهِ وَلِهَذَا مِنْ حَسَنَاتِهِ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مفلس از امّت من کسی است که روز قیامت با نماز و زکات و روزه میآید، امّا این یکی را دشنام داده، آن یکی را تهمت زده، مال این را خورده، خون آن را ریخته، و این دیگری را زده است؛ پس از حسناتش به این داده میشود و از حسناتش به آن.
آن کس که نماز و روزه و اعمال بسیار داشته، امّا گاهی به این بد گفته، به آن بیاعتنایی کرده، مال این را خورده، سبب خونریزی آن شده — نه لزوماً با دست خود، بلکه گاه با بیاعتنایی و کوتاهی — و به این ضربه زده؛ همینگونه از حسناتش برمیدارند و به آنها میدهند.
تهیدستی در عرصهٔ محشر
کار به جایی میرسد که این شخص در اعمالش میگردد، مثل کسی که در بیابانی خشک و بیگیاه دنبال خار و خاشاکی میگردد که شاید چیزی یافت شود. آنچه مانده دیگر ارزشی ندارد و دیگران هم به آن اعتنا نمیکنند. میگردد دنبال آن ذرّههای باقیمانده از آن کوه حسناتی که روزی آورده بود، شاید اینها را جمع کند و شاید اینها باعث نجاتش شوند. امّا دیگر چیزی نمانده است.
این بحث در باب حقّ الناس است و روایات بسیاری در این مسئله وارد شده. حقّ الناس البتّه جواب میدهد؛ یعنی راه جبران دارد، امّا با این شدّت و سنگینی که در آخرت چنین میشود.
از همین روست که گفتهاند: اگر کسی در همین دنیا درهمی از حقوق را ادا کند، این از آن است که بخواهد در آن عرصه چه چیزهایی از دستش برود. ادای حقوق در دنیا، با آن همه سنگینی که در آخرت دارد، بسیار بالاتر و ارزشمندتر است. خدای تبارک و تعالی ما را از آن موقف در همین دنیا نجات دهد و توفیق ادای حقوق را به ما عطا فرماید.
عزم جدی بر ادای حقالناس
در پایان این بحث، نکتهای بنیادین و سرنوشتساز باقی مانده که باید با تأمل کافی در آن درنگ کرد؛ نکتهای که میتواند گرهگشای بسیاری از دشواریهای معنوی انسان در مسیر ادای حقالناس باشد.
آنچه در این مقام اهمیتی بسیار دارد، عزم جدی بر ادای حقالناس است. این عزم، نه یک تصمیم سطحی و گذرا، بلکه ارادهای راسخ و ریشهدار در اعماق جان است؛ ارادهای که انسان با تمام وجود پشت آن ایستاده باشد و از آن دست برندارد. چنین عزمی، حتی پیش از آنکه انسان موفق به ادای عملی حق شده باشد، اثری شگرف و بنیانکن دارد: موانع را از سر راه برمیدارد.
این نکتهای است که باید با دقت فهمیده شود. گاه انسان در موقعیتی قرار دارد که هنوز نتوانسته حقی را که بر عهده دارد ادا کند؛ شاید صاحب حق در دسترس نیست، شاید توان مالی یا جسمی فراهم نشده، شاید راههای عملی هنوز گشوده نگشته. اما اگر در همین حال، ارادهای صادقانه و جدی در دل او برقرار باشد که به محض فراهم شدن امکان، حق را ادا خواهد کرد، این عزم به خودی خود دیواری از آتش را که میان او و رحمت الهی کشیده شده، از میان برمیدارد.
آن دیوار آتشی که در روایات از آن سخن رفته و حقالناس را همچون سدّی سخت در برابر قبولی اعمال و صعود معنوی انسان قرار میدهد، با این عزم راستین فرو میریزد. و چون این دیوار فرو ریخت، سایر اعمال نیک انسان نیز به یاری میرسند؛ دیگر اعمال صالح که پیش از این گویی در پشت آن سدّ محبوس مانده بودند، اکنون آزادانه به امداد این تصمیم میشتابند و انسان را در رسیدن به ادای کامل حق یاری میکنند. گویی با گشوده شدن این دریچه، همه نیروهای معنوی انسان همراستا میشوند و او را به سوی جبران و ادا رهنمون میگردند.
پس آغاز جدی برای ادای حقالناس، خود نوعی ادا است؛ نه ادای صوری و ظاهری، بلکه ادای قلبی و ارادهای که در عمق جان ریشه دوانده. این آغاز جدی، تمام آن دیوار آتش را برمیدارد و راه را برای سایر اعمال هموار میسازد تا آنها نیز به یاری بیایند و انسان را در رسیدن به مقصود کمک کنند.
خدای تبارک و تعالی توفیق این عزم راستین را به همگان عطا فرماید؛ عزمی که نه از سر ترس صرف، بلکه از سر شناخت حقیقت و محبت به آنچه حق است برخیزد. و خداوند ما را از آن موقف سهمگین در عرصه قیامت، با همین عزمهای دنیوی و ادای حقوق در این سرای، نجات دهد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.