یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
ادای حقوق مردم و ارکان توبه
عزم جدی بر ادای حقوق مردم
یکی از دشوارترین مراحل در مسیر توبهٔ راستین، ادای حقوقی است که انسان بر گردن دارد؛ حقوقی که گاه چنان سنگین و درهمتنیدهاند که هیچ عمری برای جبران کامل آنها کفایت نمیکند. گاه ظلمی رفته که عمر کسی را تباه کرده، آبرویی که ریخته شده، مالی که از دست رفته، یا قتلی که به اشاره یا کنایه یا گفتاری محقق شده است. هر یک از اینها راههای جبران خاص خود را دارد، اما آنچه در آغاز این راه از همه ضروریتر است، عزم جدی و واقعی بر ادای حقوق مردم است؛ نه عزمی سست و لرزان، بلکه عزمی استوار که تمام توان آدمی را در خود بگیرد.
این عزم جدی، نخستین اثرش آن است که موانع و دیوارهای آتشینی را که بر سر راه انسان ایستادهاند، از پیش پا برمیدارد. وقتی این سد اول شکسته شد، توفیقاتی که از اعمال دیگر انسان فراهم آمده بود، یکی یکی به یاریاش میآیند و او را در ادای آن حقوق، گام به گام، یاری میکنند. اما اگر این عزم نباشد، هیچ عمل دیگری نمیتواند آن سد را بشکند.
افزون بر این، خدای تبارک و تعالی واهب علی الاطلاق است و قادر علی الاطلاق؛ هر کسی را که بخواهد میتواند راضی کند. آنگاه که انسان با تمام توان خویش قدم برمیدارد، آنچه را که در توان دارد ادا میکند، و در برابر آنچه از توانش بیرون است به عجز خود اعتراف میکند، خداوند آن کمبود را جبران میفرماید. شرط این جبران الهی آن است که عزم، جدی و راستین باشد؛ در آنچه توان دارد بکوشد، و در آنچه توان ندارد، به درگاه الهی تضرع کند. خداوند در آن صورت صاحبان حق را راضی میگرداند تا باب تدارک به روی این بنده بسته نماند.
تضرع و دعا در ادای حقوق مردم
تضرع در این مسیر کارساز است، بلکه ضروری است. در میان دعاهایی که برای این حال وارد شده، دعای روز دوشنبه جایگاهی ویژه دارد. این دعا ورودی خاص به مسئلهٔ ادای حقوق مردم دارد و نشان میدهد که شاید روز دوشنبه، با توجه به مضامین این دعا، روز مناسبی برای آغاز این عزم و این تدارک باشد. در این دعا چنین میخوانیم:
«أَسْأَلُكَ فِي مَظَالِمِ عِبَادِكَ عِنْدِي، فَأَيُّمَا عَبْدٍ مِنْ عَبِيدِكَ أَوْ أَمَةٍ مِنْ إِمَائِكَ كَانَتْ لَهُ قِبَلِي مَظْلِمَةٌ ظَلَمْتُهَا إِيَّاهُ فِي نَفْسِهِ أَوْ فِي عِرْضِهِ أَوْ فِي مَالِهِ أَوْ فِي أَهْلِهِ وَوَلَدِهِ أَوْ غِيبَةٌ اغْتَبْتُهُ بِهَا أَوْ تَحَامُلٌ عَلَيْهِ بِمَيْلٍ أَوْ حَظٍّ أَوْ عَنَفَةٍ أَوْ عَمِيَّةٍ أَوْ رِعَاءٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو میخواهم در بارهٔ ستمهایی که بر بندگانت بر عهدهٔ من است؛ پس هر بندهای از بندگانت یا کنیزی از کنیزانت که نزد من ستمی داشته باشد که من به او روا داشتهام، چه در جان او، چه در آبرویش، چه در مالش، چه در خانواده و فرزندانش، چه غیبتی که از او کردهام، چه ستمی که از روی تمایل یا بهرهکشی یا خشونت یا کوردلی یا مراعات کردهام.
این دعا انواع مظالم عباد را برمیشمارد؛ از آسیب به جان و آبرو و مال و خانواده گرفته تا غیبت و تحامل و هر گونه ستمی که آدمی ممکن است در حق دیگری روا داشته باشد. آنگاه دعا ادامه مییابد:
«غَائِباً كَانَ أَوْ شَاهِداً، حَيّاً كَانَ أَوْ مَيِّتاً، فَقَصُرَتْ يَدِي وَضَعُفَتْ سَعَتِي عَنْ رَدِّهَا إِلَيْهِ وَالتَّحَلُّلِ مِنْهَا، فَأَسْأَلُكَ يَا مَنْ يَمْلِكُ الْحَاجَاتِ وَهِيَ مُسْتَجِيبَةٌ لِمَشِيئَتِهِ وَمُسْرِعَةٌ إِلَى إِرَادَتِهِ، أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُرْضِيَهُ عَنِّي بِمَا شِئْتَ وَتَهَبَ لِي مِنْ عِنْدِكَ رَحْمَةً إِنَّهُ لَا تَنْقُصُكَ الْمَغْفِرَةُ وَلَا تَضُرُّكَ الْمُوَاقَةُ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه غایب باشد چه حاضر، چه زنده باشد چه مرده؛ پس دستم کوتاه است و توانم ناتوان از بازگرداندن آن حق به او و رهایی از آن؛ پس از تو میخواهم، ای کسی که مالک حاجات است و آنها فرمانبردار مشیت او و شتابان به سوی ارادهاش هستند، از تو میخواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و او را از من راضی گردانی به هر گونه که خود بخواهی، و از نزد خود رحمتی به من ببخشی؛ که آمرزش از تو نمیکاهد و بخشش به تو زیان نمیرساند، ای مهربانترین مهربانان.
این تضرع، در آن جایی که ادای حق دشوار است، حتماً کارگشاست. البته در آنجا هم که ادا آسانتر است، باز تضرع در ادا لازم است. دعای توبه، که دعای سی و یکم صحیفهٔ سجادیه است، نیز فرازهایی دارد که به همین مسئله میپردازد و شایسته است که بدان رجوع شود.
حق الهی در کنار حق مردم
در نظامهای قضایی و جزایی بشری، معمول است که وقتی حقی از کسی ضایع میشود، دو نوع حق در کار است: یکی حق شخص زیاندیده که باید ادا شود، و دیگری حق حاکمیت که حتی اگر صاحب حق راضی شود، باید جداگانه ادا گردد. تا این دومی ادا نشود، آن جرم از گردن مجرم برداشته نمیشود.
در نظام الهی نیز چنین است، بلکه عمیقتر از این. ادای حق مردم، نخستین مانع را از سر راه برمیدارد، اما این به تنهایی کافی نیست که اثر آن مظلمه از وجود انسان پاک شود. در کنار رضایت آن مؤمن یا آن انسانی که حقش ضایع شده، یک حق حاکمیت الهی هم در کار است. این بنده با آزردن مؤمنی، حق الهی را نیز نقض کرده است. آن حق الهی تنها با تضرع و ناله و لابه به درگاه خداوند امکان دارد که پرداخته شود. پس تضرع در هر حالی لازم است؛ چه حق الناس باشد چه حق الله، چه آنها را ادا کرده باشد چه نکرده باشد. تضرع همیشه لازم است و هیچگاه از آن بینیاز نیست.
رکن چهارم توبه: قضای واجبات فوتشده
معنای ششگانهٔ استغفار در کلام امیرالمؤمنین
پیش از ورود به رکن چهارم، یادآوری این نکته بایسته است که بنیاد این بحث بر سخنی از امیرالمؤمنین علیهالسلام استوار است. آن حضرت فرمودند که استغفار درجهای والاست و نامی است که شش معنا را در خود جای داده است. این شش معنا در عرض یکدیگر نیستند که هر یک مستقل از دیگری باشد، بلکه با هم پیوند دارند و مرتبطاند؛ یا شش مرحلهاند که پشت سر هم میآیند، یا شش رکناند که هر یک بر دیگری تکیه دارد. این الفاظ، نامهای همین شش رکن یا شش مرحلهاند.
رکن چهارم از این ارکان، قضای نمازها و فرائض واجبی است که از دست رفتهاند؛ قضای واجباتی که انسان در گذشته ادا نکرده است. این رکن از مراحل مهم توبه است و بحثی گسترده را در پی دارد که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
قضای فرائض و حقیقت واجبات
پیوند بحث عبودیت با رکن چهارم توبه
رکن چهارم از ارکان توبه — که قضای فرائض فائت است — بحثی بسیار دقیق و ژرف را در دل خود پنهان دارد. در ذیل همین رکن است که بحث عبودیت نیز، تا آنجا که این عنوان کشش دارد، مطرح میشود؛ و این بحث بعدها، در جای خود و با تفصیل بیشتر، بار دیگر با همین کدها و نشانههایی که اینجا ذکر میشود، تکرار خواهد شد. پس شایسته است که آنچه در اینجا به اشاره گفته میشود، با دقت در نظر گرفته شود و در فرصت مناسب، با تأمل بیشتر، بسط و تفصیل یابد.
نخستین گامی که در این بحث باید برداشته شود، اصلاح تصویری است که انسان از «فرائض» در ذهن دارد. تصور درست از فرائض، پیش از هر چیز دیگری، ضروری است؛ زیرا بسیاری از ما هنوز تصویر صحیحی از این عنوان نداریم. نگاه نخستین و ابتدایی بسیاری از مردم به واجبات چنین است که خداوند تکالیفی را بر دوش بندگان نهاده و آنان ناگزیرند این تکالیف را ادا کنند. گویی واجبات، بار و الزامی بیرونیاند که از بیرون بر انسان تحمیل شدهاند. این نگاه، نگاهی ساده و ابتدایی است و با حقیقت فرائض فاصلهای بسیار دارد. اما برای آنکه این حقیقت روشنتر نمایان شود، بهتر است نخست از قضای فرائض سخن گفته شود و سپس به خود واجبات پرداخته شود؛ چرا که اگر قضا را بشناسیم، آنگاه جایگاه واجبات نیز بهتر آشکار میگردد.
حال شرم و حیا در قضای واجبات
هنگامی که انسان به قضای واجبات میپردازد، حال درونی او باید حال شرم و حیا باشد. دلیل این امر روشن است: آنچه را که در وقت خود باید ادا میکرد، ادا نکرده است. در آن هنگام که امر الهی بر او وارد شده بود، کوتاهی کرده است. اکنون که میخواهد آن را به جا آورد، دیگر وقتش گذشته و به صورت قضا درآمده است. پس این عمل، در غیر جای خود انجام میشود و همین، مقتضی شرم و حیاست.
در این باره مثالی گویا وجود دارد. گفته شده است که اگر کسی بخواهد میان دو گزینه یکی را برگزیند — یا نماز شب را پیش از نیمه شب بخواند و بخوابد، یا به امید بیدار شدن بخوابد و اگر بیدار نشد فردا قضایش را به جا آورد — کدام یک برتر است؟ شاید در نگاه اول چنین به نظر برسد که خواندن نماز در وقت خود، هرچه زودتر، بهتر است. اما آنچه از بزرگان رسیده این است که اگر کسی به امید بیدار شدن بخوابد — حتی اگر بداند که احتمال بیدار شدنش اندک است — و فردا با شرم و حیا قضای آن نماز را به جا آورد، این کفه عمل را سنگینتر میکند.
چرا؟ زیرا آن کس که نماز را پیش از وقت میخواند، گویی طلبکارانه میخواند؛ احساس میکند که زودتر از وقت عمل کرده و دینی بر گردنش نمانده است. اما آن کس که قضا میخواند، میداند که در وقت خود کوتاهی کرده است و این آگاهی، حالتی از شرم و انکسار در او پدید میآورد که خود، ارزشی والا دارد. خوابیدن به قصد بیدار شدن برای نماز شب، خود عبادتی است؛ و اگر بیدار نشد و فردا با حال شرم و حیا قضا را به جا آورد، این دو عمل با هم، از خواندن نماز پیش از وقت برتری دارند.
این نکته نشان میدهد که در قضای فرائض، حال درونی انسان اهمیتی بسیار دارد. انسان باید بنشیند و با خود حساب کند که چه مقدار از واجبات را در طول عمر از دست داده است. این شمارش و حتی نوشتن آن، مانعی ندارد؛ بلکه میتواند مفید باشد که انسان با دقت بنشیند و ببیند چه مقدار نماز، چه مقدار روزه، و چه مقدار از دیگر واجبات از او فوت شده است.
حکم فقهی قضا و جانب احتیاط
از منظر فقهی، آنچه بر انسان واجب است، تدارک قدر متیقن است؛ یعنی آن مقداری که یقیناً میداند از دست رفته است. اگر کسی یقین دارد که در طول عمرش یک ماه نماز از او قضا شده، تدارک همین یک ماه بر او واجب است. آنچه در آن شک دارد، از جهت فقهی واجب نمیشود.
اما از جهت اثر وجودی، قضیه متفاوت است. اگر انسان بخواهد آن مانع و حجابی را که هر واجب فوتشده در نظام وجودیاش پدید آورده از میان بردارد، باید جانب احتیاط را بگیرد. نباید بگذارد که حتی یک دانه از آنچه ترک شده، در نظام وجودیاش باقی بماند و سلامت آن را به خطر اندازد.
این بحث تنها به نماز و روزه محدود نمیشود. اگر حجی بر گردن کسی بوده، اگر خمسی پرداخت نشده، اگر مسائل مالی دیگری باقی مانده — هر یک از اینها، دینی است که بر ذمه انسان قرار دارد. و این دین چنان جدی است که حتی اگر انسان از دنیا برود، بسیاری از اینها قابل تدارک است. بر فرزند بزرگتر، در حدودی از این واجبات، تدارک واجب میشود. انسان باید وصیت کند که اگر در دوران حیاتش نتوانست اینها را ادا کند، از مالش پس از وفاتش انجام شود. آنچه یقینی است، حکم دین را دارد؛ و آنچه احتیاطی است، در ثلث مال جای میگیرد. تفصیل این مسائل در جای خود خواهد آمد.
نکته مهم این است که این شرم و حیا نباید به یأس بینجامد. نباید انسان با خود بگوید که چون در وقت خود ادا نکردم، دیگر فایدهای ندارد و رها کنم. جریان فرائض چنان عظیم است که حتی پس از وفات هم قابل تدارک است؛ پس در دوران حیات، به طریق اولی باید به تدارک آن همت گماشت.
حقیقت فرائض؛ ضرورت وجودی نه تکلیف بیرونی
اما عمده بحث اینجاست: حقیقت فرائض چیست؟ وقتی خداوند چیزی را واجب میکند، این واجب کردن به چه معناست؟
واجب کردن از سوی خداوند به این معناست که این حقیقت، برای ذات این موجود ضروری است. اگر این ضرورت در وجود انسان تزلزل یابد، ذات انسان متزلزل میشود. فرائض یعنی آنچه که ذات انسان بر آن قائم است؛ آنچه که پایههای هستی انسان بر آن استوار است.
نگاه ما به فرائض تنها نگاه به تکالیف است؛ اما جعل فرائض برای انسان، اعتباری نیست. این جعل، از سوی کسی است که ذات انسان را آفریده و میداند که این ذات به چه چیزی قائم است.
برای روشن شدن این معنا، مثالی میتوان آورد. دستگاهی پیچیده ساخته میشود و سازندهاش دستورالعملی برای آن مینویسد. این دستورالعمل، ضرورتهای نگهداری و بهکارگیری آن دستگاه را بیان میکند: مدارهای برقی باید چنین باشند، نحوه استفاده باید چنان باشد، و اگر غیر از این عمل شود، هر آسیبی که به دستگاه برسد بر عهده کسی است که دستورالعمل را رعایت نکرده است. ضمانت سالم ماندن دستگاه، مشروط به رعایت همین موارد است. یعنی ذات آن دستگاه بر این موارد قائم است و بدون رعایت آنها، دستگاه آسیب میبیند.
فرائض الهی برای انسان نیز چنیناند. خداوند که آفریننده انسان است و به ذات و حقیقت او آگاهترین است، آنچه را که ذات انسان بر آن قائم است، به صورت فریضه جعل کرده است. این جعل، نه از سر اعتبار و قرارداد، بلکه از سر آگاهی به حقیقت وجود انسان است. پس فرائض، ضرورتهای وجودی انساناند؛ آنچه که اگر نباشد، ذات انسان متزلزل میشود و سلامت وجودیاش به خطر میافتد.
فرائض، نوافل و حقیقت عبودیت
قضا و جبران؛ رحمت الهی در تدارک فرائض
آنچه تا اینجا روشن شد این بود که فرائض الهی، ارکان وجودی انساناند و ذات این موجود بر آنها قائم است. اکنون باید پرسید که اگر این ارکان متزلزل شوند یا از دست بروند، تکلیف چیست؟ آیا انسان محکوم به تزلزل ابدی است؟
پاسخ در همینجاست که لطف و رحمت الهی خود را نشان میدهد. خداوند سبحان از یک سو با بیان اینکه این امور «فریضه» است، انسان را متنبّه میکند که بداند با چه چیز مهمی روبهروست. این تنبّه خود نعمتی بزرگ است؛ چرا که انسانی که نمیداند چه چیزی ستون خیمه وجودش است، هرگز از آن مراقبت نخواهد کرد. اما از سوی دیگر، همین فرائضی که ذات انسان بر آنها قائم است را قابل تدارک قرار داده است. یعنی اگر انسانی در ادای فریضهای کوتاهی کرد، این کوتاهی او را تا ابد در تزلزل نگه نمیدارد، بلکه راهی برای جبران گشوده شده است. این همان نهاد قضاست.
قضا در فقه اسلامی تنها یک حکم تکلیفی ساده نیست؛ بلکه نشانهای از عمق رحمت الهی است. خداوند که میداند ذات انسان بر فرائض قائم است، نمیخواهد که یک لغزش یا یک غفلت، ستون خیمه وجود انسان را برای همیشه شکسته نگه دارد. پس راه بازگشت را باز میگذارد تا انسان بتواند آنچه را که از دست داده، بازیابد.
در این میان، نکتهای ظریفتر هم وجود دارد. گاه میبینیم که برخی از مستحبات نیز قابل قضا هستند. این امر ظاهراً شگفتانگیز است؛ چرا که مستحب آن است که ترکش عقوبتی ندارد، پس چرا باید قضا داشته باشد؟ پاسخ این است که هر مستحبی که قضا برایش مقرر شده، نشانهای است از اینکه آن مستحب به مرز وجوب نزدیک شده است. به عبارت دیگر، آن عمل در ذات خود چنان اهمیتی دارد که اگرچه برای عموم مردم در مرتبه استحباب قرار گرفته، اما در مراتب وجودی والاتر، در زمره واجبات است.
نماز شب نمونه روشن این حقیقت است. برای ما که در ابتدای راه هستیم، نماز شب مستحب است و ترکش عقوبتی ندارد. اما برای پیامبر اکرم و اولیای الهی، نماز شب واجب است؛ چرا که جزو ضرورتهای وجودی آنهاست و ذات آن مقامات بر آن قائم است. پس آنچه برای ما مستحب است، برای آنها فریضه است. و همین که قضا برای آن مستحب مقرر شده، نشان میدهد که آن عمل در حقیقت خود، در مرز فریضه ایستاده است.
البته باید توجه داشت که برخی از فرائض قابل تدارک نیستند؛ چرا که به وقت خاص یا شرایط خاصی مشروطاند که اگر آن وقت و آن شرایط از دست رفت، دیگر بازنمیگردد. اما آن دسته از فرائضی که ذات انسان بر آنها قائم است، خداوند سبحان آنها را به گونهای قرار داده که قابل تدارک باشند. این تدبیر الهی، خود نشانهای از عمق حکمت و رحمت اوست.
عبودیت؛ محو اراده در اراده الهی
اکنون باید از فرائض و نوافل گامی فراتر نهاد و به حقیقتی رسید که همه اینها در خدمت آناند. آن حقیقت، عبودیت است.
هر امر الهی، چه فریضه باشد و چه نافله، چه اطاعتی که انسان باید انجام دهد و چه معصیتی که باید از آن بپرهیزد، همه و همه در یک نقطه مشترکاند: انسان در هر قدمی که برمیدارد، اراده خود را در اراده الهی محو میکند. دست از «منیّت» خود برمیدارد و این «من» را تابع اراده پروردگار میکند. این است معنای عبودیت.
مرحوم علامه طباطبایی در کتاب شریف «الولایة» این حقیقت را به زیبایی بیان کرده است. هر اطاعتی که انسان در منظر الهی انجام میدهد و از هر معصیتی که پرهیز میکند، مرتبهای از فنای اراده عبد در اراده رب است.
در اینجا باید میان اطاعت و ترک معصیت تفاوتی ظریف را دید. اطاعت، عملی است که انسان آن را انجام میدهد و تمام میشود. نمازی میخواند، روزهای میگیرد، حجی به جای میآورد. این اعمال وقتی از انسان میگیرند و سپس پایان میپذیرند. سی روز ماه رمضان است، سی روز را میگیرد و تمام میشود. یازده ماه دیگر روزه واجب نیست. اما ترک معصیت اینگونه نیست. معصیت آن است که میل انسان، هوای نفس انسان، تقاضای وجودی انسان به سوی آن کشیده میشود، اما انسان دست برمیدارد. و این دست برداشتن، لحظه به لحظه است. شب و روز، ماه رمضان و غیر ماه رمضان، در خلوت و در جمع، همواره امکان وقوع معصیت هست و انسان باید لحظه به لحظه مراقب باشد، کف نفس کند، خود را نگه دارد.
این است که ترک معصیت سختتر از انجام طاعت است. طاعت را انجام میدهی و تمام میشود. اما ترک معصیت یعنی هر لحظه از وجودت در حال فانی شدن در اراده الهی هستی؛ یعنی هر لحظه اراده او را در وجودت حاکم میکنی و از اراده خودت دست برمیداری.
قدم اول در سیر عبودی؛ ترک معصیت
از همینجاست که میتوان فهمید چرا قدم اول در حرکت عبودی به سوی خداوند، ترک معصیت است. این سختترین قدم است و در عین حال، بنیادیترین قدم. اگر این قدم محقق نشود، همه آنچه پس از آن میآید، متزلزل است. نمیگوییم که اثر ندارد؛ اما آثار کامل ندارد. هر عبادتی، هر ذکری، هر توجهی که انسان داشته باشد، اگر بر بستر ترک معصیت استوار نشده باشد، مانند بنایی است که بر زمین سست ساخته شده؛ شاید دیواری بالا رود، اما پایدار نمیماند.
پس همه آنچه پس از ترک معصیت میآید، در دامن این قدم اول رشد میکند. ترک معصیت یعنی اینکه انسان هر لحظه، در هر موقعیتی، اراده الهی را بر اراده خود مقدم میدارد. این همان عبودیت است در عملیترین و ملموسترین صورتش.
عبد مطلق؛ آنکه خدا عبودیتش را پذیرفت
اگر انسان در تمام لحظات وجودش اینگونه باشد، یعنی در تمام زوایای وجودش دست از میل خود برداشته باشد و حاکمیت الهی در وجودش جاری باشد، آنگاه «عبد مطلق» میشود. و عبد مطلق آن است که خداوند عبودیتش را میپذیرد. این همان است که در روایات شریف از آن به «اتّخذه عبداً» تعبیر شده است؛ یعنی خداوند او را به عنوان عبد برگزیده است.
وقتی خداوند عبودیت کسی را میپذیرد، یعنی ولایت الهی بر وجود او تام شده است. تمام لحظات وجود او تحت اراده الهی قرار گرفته و ولایت پروردگار بر او حاکم است.
در روایتی که مرحوم علامه طباطبایی به آن اشاره میکند، درباره ابراهیم خلیل آمده است که خداوند او را نخست به عبودیت برگزید، پیش از آنکه او را به نبوت برگزیند؛ و او را به نبوت برگزید، پیش از آنکه به رسالت برگزیند؛ و به رسالت برگزید، پیش از آنکه به امامت برگزیند. این ترتیب، ترتیبی وجودی است، نه صرفاً زمانی. یعنی عبودیت، پایه نبوت است؛ نبوت، پایه رسالت است؛ و رسالت، پایه امامت. هر مقام والاتری بر مقام پیشین استوار است و مقام پیشین، عبودیت است.
پس هر عبودیتی که از ما سر میزند، چه اطاعتی که انجام میدهیم و چه معصیتی که از آن پرهیز میکنیم، مرتبهای از ولایت الهی است و مرتبهای از فنای اراده عبد در اراده رب.
فنا؛ تدریجی و گام به گام
اما این فنا یکباره حاصل نمیشود. آنان که به مراتب فنا و ولایت الهی میرسند، این مقام را در یک لحظه به دست نیاوردهاند. فنا ذره به ذره و تدریجاً در وجود انسان شکل میگیرد، تا آن هنگام که خداوند تمام وجود او را میپذیرد. آن لحظه که خداوند به تمام وجود انسان را میپذیرد، دیگر آن انسان تحت ولایت الهی حرکت میکند و از رصد شیطان محفوظ میماند.
اما قدمهای رسیدن به این فنا بسیار تدریجی و آرام است. هر عبادتی که انسان انجام میدهد، مرتبهای از فناست. هر معصیتی که ترک میکند، مرتبهای از فناست. هر لحظهای که اراده الهی را بر اراده خود مقدم میدارد، گامی است در این مسیر. و این مسیر، مسیری است که پایانش عبودیت مطلق و ولایت تام الهی است.
فرق فرائض و نوافل در مسیر عبودیت
اکنون میتوان پرسید که در این مسیر عبودیت، فرائض و نوافل چه نقشی دارند و تفاوتشان چیست؟
پیشتر گفتیم که فرائض، ذات انسان را میسازند. اما نوافل چطور؟ نوافل در اصل جعلشان، در حکمت وجودشان، برای جبران نقص فرائض مقرر شدهاند. این نکتهای است که در کتاب شریف «علل الشرائع» در روایات متعدد بیان شده است. نوافل مستقل از فرائض نیستند که فی نفسه خاصیت ویژهای جدا از فرائض داشته باشند. بلکه عمده نوافل از آن جهت جعل شدهاند که نقص و کاستیای که در ادای فریضه مرتبط با آنها پدید آمده، جبران شود.
این حقیقت، نگاه ما به نوافل را عمیقتر میکند. نافله نماز ظهر، نافله نماز مغرب، نوافل شبانه، همه و همه در خدمت فریضهای هستند که انسان ادا کرده است. اگر انسان فریضه را با تمام حضور قلب و کمال ادا میکرد، شاید نیازی به نافله نبود. اما چون انسان ناقص است و فریضه را با نقص ادا میکند، نافله آمده تا آن نقص را جبران کند.
این نگاه، هم به فریضه ارزش میدهد و هم به نافله. فریضه اصل است و ستون؛ نافله جبرانکننده و تکمیلکننده. و هر دو در خدمت یک هدفاند: ساختن انسانی که در تمام لحظات وجودش، اراده الهی بر او حاکم باشد.
نوافل، فرائض و سلسلهمراتب روابط
نوافل بهمثابهٔ جبران نقص فرائض
اگر انسان در ادای فرائض خود کوتاهی احساس میکند — و این احساس، نه وسواس که بصیرت است — راه جبران را باید در نوافل جست. نوافل نمازهای پنجگانه برای همین جعل شدهاند: تا آنچه را که در ادای فریضه ناقص مانده، تدارک کنند. انسانی که زحمت کشیده و واجبات خود را به جا آورده، اما چون معصوم نیست و از گزند غفلت و پراکندگی خاطر در امان نمانده، ناگزیر در فریضهاش نقصی هست. خداوند متعال برای همین نقص، نافله را جعل کرده است؛ راهی دیگر گشوده تا انسان از طریق آن، آن ثبات و کمالی را که در فریضه به تمامی نیافته، بازیابد.
پس اگر کسی در فرائض خود احساس کوتاهی میکند — که چنین احساسی در هر انسان آگاهی طبیعی است — باید مراقبت بیشتری بر نوافل داشته باشد. دستکم هرگاه که فرصت فراهم شد، نافله را با شوق و رغبت به جا آورد. البته گاه پیش میآید که انسان به نماز جماعت میرود و تدارک جماعت به گونهای است که فرصت ادای نوافل فراهم نمیشود؛ بهویژه نوافل ظهر و عصر که هشت رکعت ظهر و هشت رکعت عصر را میطلبد، و چهبسا تا اذان گفته شود و وقت نوافل آغاز گردد، نماز جماعت شروع شده باشد. از همین رو، برای نوافل نماز نیز حدی از قضا مقرر شده تا انسان از این فرصت جبران محروم نماند.
همینگونه است نوافل روزه؛ یعنی روزههای مستحبی که در ماههای سال جعل شدهاند. علت جعل آنها این است که اگر در ماه مبارک رمضان نقصی در روزهداری پدید آمده، این روزههای مستحبی آن نقص را جبران کنند.
این بیان، چه زیباست و چه عمیق. این نگاه به ما رمزی میدهد و بصیرتی میبخشد: حواسمان را جمع کنیم که فرائض تا چه اندازه اهمیت دارند. نوافل با همهٔ سختی و مشقتی که دارند، جبرانکنندهٔ نقص ما در فرائضاند. این خود نشان میدهد که فریضه چه جایگاه رفیعی دارد که خداوند این همه راه جبران برای نقص آن گشوده است.
نوافل و انسانهای کامل
اینجا پرسشی پیش میآید: آیا این نگاه به نوافل تنها برای انسانهای ناقص معنا دارد؟ آیا برای کسانی که به مراتب بالاتری از کمال رسیدهاند، نوافل وجود کمتری دارد؟
پاسخ این است که خداوند متعال فرائض را از هر کسی در همان حدی که ادا کرده میپذیرد، هرچند رتبهٔ قبولی متفاوت است و بر کمال مترتب است. اما آنان که اهل عصمتاند، هر قدر هم در فرائض خود کوشا باشند، باز میگویند: «ما عبدناک حق عبادتک» — ما حق عبادت تو را به جا نیاوردیم. و «ما عرفناک حق معرفتک» — ما حق معرفت تو را نشناختیم.
این سخن از سر تواضع محض نیست؛ از سر بصیرت است. هرچه انسان بالاتر میرود، بهتر میفهمد که حق الهی چیست و عبادت او چه عظمتی دارد. پس نه آنکه کمتر میفهمد، بلکه بیشتر درمییابد که آنچه ادا کرده، در برابر آنچه شایستهٔ اوست، ناچیز است. از همین روست که آنان ملازمتر به نوافلاند، نه کمتر. تضرعشان در نوافل بیشتر است، مراقبتشان شدیدتر است؛ چون بالاتر میفهمند که کوتاهی دارند. هر کسی که قرب بیشتری مییابد، مراقبتش بر این امور نیز بیشتر میشود. این قانونی است که در سیر الی الله جاری است: هرچه نزدیکتر، هوشیارتر.
تفاوت دیگر فرائض و نوافل: روابط اجباری و اختیاری
دو گونه رابطه در زندگی انسان
تفاوت فرائض و نوافل تنها در احکام عبادی نیست؛ این تمایز در ساختار روابط انسانی نیز جاری است و فهم آن، فهم ما از احکام دینی را ژرفتر میکند.
در زندگی انسان، دو گونه رابطه وجود دارد: روابط اختیاری و روابط اجباری. روابط اختیاری آنهاییاند که انسان در انتخاب آنها آزاد است. برای نمونه، انسان در انتخاب دوست آزاد است؛ میتواند بر اساس ضوابط و معیارهایی که دارد، دوستان خود را برگزیند. اما آیا در انتخاب پدر و مادر نیز چنین آزادیای دارد؟ آیا میتوان هر کسی را که خواست، پدر یا مادر خود قرار داد؟ هرگز. پدر و مادر برای انسان ضروریاند؛ یعنی آن پدر و مادری که انسان را به دنیا آوردهاند، جای تبدیل ندارند و امکان عوض کردن آنها نیست.
حتی اگر فرزندی پدرش پیش از تولد او از دنیا رفته باشد و در رحم مادر بوده که این مصیبت رخ داده، و دیگری سرپرستی او را به عهده گرفته باشد — هرچند برای آن سرپرست که این کودک را پرورانده حقوقی ایجاد میشود — اما حق پدری متعلق به آن کسی است که نطفهٔ این فرزند از او بسته شده و این انسان از او به دنیا آمده. این پدری تبدیلپذیر نیست.
همینگونه است خواهر و برادر؛ اختیاری نیستند. ارحام نیز اختیاری نیستند که انسان بتواند دایی و خاله و عمو و عمهای برای خود انتخاب کند. همهٔ اینها در زمرهٔ روابط اجباریاند؛ روابطی که انسان در آنها انتخابی ندارد و از یک حقیقت وجودی در عالم نشأت میگیرند.
شدت حقوق در روابط اجباری
اکنون این پرسش پیش میآید: این تمایز میان روابط اجباری و اختیاری چه پیامدی در احکام دینی دارد؟
پاسخ روشن است: هرجا که رابطه اجباری است، رعایت حقوق آن لازمتر و شدیدتر است از جایی که رابطه اختیاری است. یعنی اگر رابطهای اختیاری باشد، ضوابط آن نسبت به رابطهای که اجباری است، سبکتر و سادهتر است.
حقوق پدر و مادر هیچگاه قابل قیاس با رعایت حقوق مؤمنین نیست. هر آنچه در رابطه با حقوق برادران مؤمن گفته میشود، در پدر و مادر لازم است به اضافه. هر آنچه در رابطه با حقوق مؤمنین واجب است، بر ارحام نیز واجب است به اضافه. و هر آنچه بر ارحام لازم است، نسبت به پدر و مادر لازم است به اضافهای مضاعف.
یعنی هرچه رابطه اجباریتر میشود، رعایتها شدیدتر میشود و آثار بیشتری بر آن بار میگردد. نتیجهای که بر رابطه با پدر و مادر مترتب میشود، حتی در حقوق مستحبه، از بعضی روابطی که حقوق واجبه بر مؤمنین دارد، أشد و عمیقتر است.
ریشهٔ وجودی روابط اجباری
این روابط اجباری از یک حقیقت در عالم نشأت میگیرند؛ از یک وجوب وجودی که در ذات امور نهفته است. از همین روست که در قیامت، آنجا که قرآن کریم میفرماید:
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ» (عبس: ۳۴–۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آدمی از برادرش میگریزد، و از مادرش و پدرش، و از همسرش و فرزندانش.
در آن روز، حقایق دیگری آشکار میشود و ذوات دیگری ظهور میکند که این نسبتها در آن فضا شکسته میشود. اما تا زمانی که این نسبت در دایرهٔ دستور الهی باقی است و انسان در این عالم زندگی میکند، رابطهٔ اجباری در دایرهٔ دستور، أشد از رابطهای است که این نسبت در آن نیست.
یعنی اثری که از رابطهٔ درست با پدر و مادر در آخرت آشکار میشود، هرگز قابل قیاس با رابطهای که با مؤمن ایجاد کرده نیست. اگر انسان یک رابطه را تا حد واحدی محقق کرده باشد، رابطهٔ با پدر و مادر در اثرگذاری أشد است؛ عمیقتر است، ریشهدارتر است.
تطبیق: فرائض و نوافل در پرتو روابط اجباری و اختیاری
همانگونه که در روابط انسانی، روابط اختیاری داریم و اجباری، در احکام دینی نیز فرائض داریم و نوافل. فرائض آنهاییاند که خداوند برای انسان واجب کرده است؛ روابطی که انسان در آنها انتخابی ندارد و باید آنها را به جا آورد. نوافل آنهاییاند که انسان در انجام آنها آزاد است، هرچند انجامشان بسیار پسندیده و ارزشمند است.
روایاتی که در باب قرب فرائض و قرب نوافل آمده، از عظیمترین روایات این باب است. در قرب فرائض روایت زیبایی وارد شده که به سبب تنگی وقت، در اینجا تنها به آن اشاره میشود و تفصیل آن به تعلیقه و حاشیه واگذار میگردد تا دوستان در فرصت مناسب به آن رجوع کنند.
قرب فرائض و قرب نوافل: تفاوت و پیوند
در روایتی که درباب قرب فرائض وارد شده، خداوند متعال میفرماید: آن بنده مؤمنی که به فریضه متحقق شد، آن را به کمال به جا آورد و به مرتبه تمام فریضه دست یافت، قربی که در این میان پدید میآید و محبتی که از این نزدیکی در دل او شعله میکشد، چنین است که دیگر با گوش من میشنود و با چشم من میبیند. خداوند میفرماید: این مؤمن، آنگاه که به فرائض آراسته شد، با اسم «سمیع» من میشنود و با اسم «بصیر» من میبیند؛ یعنی از چشم من به عالم مینگرد و از گوش من اصوات را در مییابد. به بیانی دیگر، از دریچه علم الهی و با آن نگاه ربانی به هستی مینگرد و آن را مییابد. این مرتبهای است که عظمتش را به آسانی نمیتوان در کلمات گنجاند.
اما قرب نوافل نیز مقامی است بس بلند و شریف، و هرگز نباید آن را دست کم گرفت. قرب نوافل از آنِ کسی است که با تمام سختیها و دشواریهایی که در التزام به نوافل وجود دارد، به آنها پایبند مانده و آنها را با جدیت و مداومت به جا میآورد. روایت میفرماید: اگر کسی به قرب نوافل آراسته شد و نوافل را با تقید و پیوستگی انجام داد، نهایتی که در او پدید میآید — و این نهایت خود بسیار عظیم است — آن است که گوش و چشم او معصوم میشود. خداوند میفرماید:
«کُنْتُ السَّمْعَ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَ الْبَصَرَ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَ الْيَدَ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، وَ الرِّجْلَ الَّتِي يَمْشِي بِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من میشوم گوشی که با آن میشنود، و چشمی که با آن میبیند، و دستی که با آن میگیرد، و پایی که با آن راه میرود.
یعنی گوش او محفوظ است، اما این گوش معصوم میشود. چشم او چشم اوست، اما من میشوم آن چشم. قدمهایی که بر میدارد قدمهای اوست، اما معصومانه است و لغزش ندارد. حدود انسانی او محفوظ است، اما در عین حفظ این حدود، معصوم از خطاست.
تفاوت ژرف دو مقام
حال اگر این دو مقام را در کنار هم بنشانیم، تفاوتی بنیادین آشکار میشود. در قرب فرائض، آن بندهای که به محبوبیت الهی رسیده، از انانیتها و از تمام حدود انسانی خویش جدا شده است؛ هیچ حدی از حدود بشری برای او باقی نمانده است. اما در قرب نوافل، حدود انسانی محفوظ است، هرچند معصوم. هر دو مقام عالیاند، اما آنچه در قرب فرائض پدید میآید با آنچه در قرب نوافل حاصل میشود، در یک سطح نیست و قابل مقایسه نیستند.
این نکتهای است که باید در ژرفای جان نشست و آن را به درستی فهمید: در هر مرتبهای از قرب، آنچه از فریضه پدید میآید با آنچه از نافله حاصل میشود، قابل تضاد و جایگزینی نیست. اگر کسی نماز واجب خود را شتابان بخواند تا وقت برای نافلهای باقی بماند، آنچه را که در دل فریضه امکان تحقق داشت از دست داده است، و نافله هرگز آن را جبران نخواهد کرد.
خطای پنهان در اولویتبندیهای نادرست
گاه دیده میشود که برخی در نماز جماعت شتاب میکنند تا به نماز مستحبی دیگری برسند، یا میخواهند به نماز احتیاط یا قضایی اقتدا کنند، یا زودتر به جایی بروند. از منظر فقهی ممکن است اشکالی در کار نباشد، اما روح کلی کمال چیز دیگری میگوید. آنچه در خود فریضه امکان تحقق دارد، عالیترین و شدیدترین فرد کمال است. هر چیز دیگری تنها کمکی به این کمال است، نه جایگزین آن. اگر کسی از فریضه بکاهد تا چیزی دیگر به دست آورد، آن چیز دیگر این کاستی را جبران نخواهد کرد.
این نگاه، کلیدی است که در زوایای مختلف زندگی سلوکی به کار میآید. هرگاه تضادمی پیش آمد، هرگاه باید اولویتبندی کرد، این کلید راهنماست. نباید چنین پنداشت که چون واجب، واجب است و انجامش اجتنابناپذیر، پس درجه اهمیتش کمتر از مستحبی است که با اختیار انجام میشود. این پندار، خطایی است که ریشه در سوءفهم ماهیت فریضه دارد.
معنای «تو برای او هستی» و «تو برای خودی»
در این باب تعبیری لطیف و عمیق آمده است که شایسته تأمل است. گفتهاند: در ادای فریضه، «أنتَ لَه» — تو برای او هستی. چون خداوند فرموده واجب است، تو هم گفتهای چشم، و خود را در اختیار او نهادهای. اما در نافله، «أنتَ لَكَ» — تو برای خودی. چون با اراده خویش انتخاب کردهای، با اختیار خود قدم برداشتهای. درست است که خداوند آن را خواسته و تو اراده او را در خود محقق میکنی، اما این انتخاب توست که آن را انجام دهی.
این تعبیر نشان میدهد که در فریضه، انسان تمام خود را تسلیم کرده است؛ دیگر «من» در کار نیست، «او» است. اما در نافله، هنوز «من» هست که انتخاب میکند. هر دو ارزشمندند، اما جنس آنها متفاوت است.
پیوند ناگسستنی فرائض و نوافل
اما این همه که گفته شد، نباید به این نتیجه غلط بینجامد که انسان دست از نوافل بردارد و بگوید: حال که فرائض اینقدر عظیماند، به نوافل نیازی نیست. این نگاه نیز خطاست، و خطایی بزرگ. قرب نوافل مقامی است که به این سادگی برای کسی حاصل نمیشود؛ این هم هدیهای است که تنها برای کسی محقق میشود که شایستگی آن را به دست آورده باشد.
مهمتر از آن، این است که فرائض بدون نوافل به کمال نمیرسند. نوافل مکمل فرائضاند؛ مستحبات برای آن است که واجبات بهتر و عمیقتر تحقق یابند. مکروهات نیز برای آن است که انسان از محرمات دورتر بماند و آنها را محفوظتر نگه دارد. این منطق کلی احکام است: هر مرتبه پایینتر، نگهبان و مکمل مرتبه بالاتر است.
پس اگر کسی مستحبی را درست به جا آورد، اثرش باید این باشد که در واجب عمیقتر شود، به واجب اهمیت بیشتری بدهد، و احساس کند که مستحب او را به سوی واجب سوق داده است. اما اگر مستحبی انسان را به این سمت نبرد، اگر پس از انجام مستحب، واجب در نظر انسان عظیمتر نشد، معلوم است که اختلالی در خود آن مستحب هست؛ درست انجام نشده، یا با نیت و حضور قلب لازم همراه نبوده است.
کلید سلوک: شناخت درجات و اولویتها
این یک روح کلی در بحث سلوک است، و از مهمترین کلیدهای حرکت در مسیر الهی. انسان باید بداند که چگونه حرکت کند، چگونه اولویتبندی کند، و در لحظههای تضاد، کدام را مقدم بدارد. نباید چنین بیندیشد که چون واجب است و ناچار باید انجام دهد، پس ارادهاش در آن کارهای نیست و ارزش کمتری دارد. برعکس، همین که خداوند آن را واجب کرده، نشانه عظمت آن است؛ نشانه آن است که خداوند این رابطه را برای بندهاش ضروری دانسته، چون بدون آن راهی به کمال نیست.
امکان ندارد که قرب فرائض به حقیقت محقق شود، مگر برای کسی که به قرب نوافل نیز پایبند باشد و آن را در زندگی خود محقق کرده باشد. این دو در هم تنیدهاند؛ نه جایگزین یکدیگر، بلکه لازم و ملزوم هم. فرائض، اصل و ستوناند؛ نوافل، ریشههای استوارکننده و شاخههای بالنده. درختی که تنها ستون داشته باشد و ریشهاش سست باشد، در برابر باد نمیایستد. و درختی که ریشه دارد اما ستون ندارد، اصلاً درختی نیست.
قرب نوافل و فرائض؛ پیوند ناگسستنی دو مرتبه از عبودیت
قرب فرائض آنگاه به تمامی تحقق مییابد که با نوافل تدارک دیده شده باشد. کسی که به نوافل بیاعتنا باشد، قطعاً از کمال فرائض نیز بیبهره خواهد ماند. این سخن را میتوان از سیرهٔ پیامبر اکرم — صلوات الله و سلامه علیه — نیز دریافت. آن حضرت دربارهٔ نماز جماعت، که حکمی مستحبی است، چنان تأکید فرمودند که حکمی صادر کردند مبنی بر اینکه اگر کسی در نزدیکی مسجد باشد و عمداً در نماز جماعت حاضر نشود، سزاوار است که خانهاش بر سرش ویران گردد. این سخن، شدت تأکید بر مستحبی را نشان میدهد که ظاهراً الزامی ندارد؛ اما در حقیقت، چنان با کمال فریضه درهم تنیده است که بیتوجهی به آن، اصل فریضه را نیز ناقص میگذارد.
نماز جماعت، تعقیبات، مقدمات، و مستحبات پیرامون فرائض، همه برای آن قرار داده شدهاند که فریضه در بهترین صورت ممکن ادا شود. خداوند متعال با چنین تدارکی، راههای متعددی گشوده تا اگر انسان در یک مرحله کوتاهی کرد، مرحلهٔ دیگری جبران کند.
حکایت آیتالله بهجت و درس آقای آستانهلواسانی
خدا رحمت کند حضرت آیتالله بهجت را. ایشان نقل میفرمودند که کسی نزد مرحوم آستانهلواسانی اصفهانی رفت و پرسید: «آقا، «سبحان ربی الأعلی و بحمده» در سجده، سه بار واجب است یا یک بار؟» آقای آستانهلواسانی فرمودند: «سه بار.» آن شخص رفت و بعدها شاگردان از آقا پرسیدند: «شما که یک بار را واجب میدانید، چرا سه بار فرمودید؟» ایشان پاسخ دادند: «من میدانم که یک بار آن را انسان در حال فرود آمدن به سجده میگوید، یک بار در حال قرار گرفتن در سجده، و یک بار در حال برخاستن. گفتم سه بار واجب است تا دستکم یکی از آنها در حال سجدهٔ واقعی محقق شود.»
این حکایت، حقیقتی ژرف را آشکار میکند: نوافل و مستحبات مؤکد برای آن قرار داده شدهاند که اگر انسان در غفلت و تنبلی بود، دستکم اصل فریضه به درستی ادا شود. خداوند این همه نوافل را پیرامون فرائض چیده تا با زبانهای گوناگون، آنچه را که تنبلی و غفلت ما از بین میبرد، جبران کند. چه تدارک زیبا و مهربانانهای که پروردگار برای بندگانش اندیشیده است.
محرمات؛ سموم وجود و مرز میان بقا و فنا
پرسشی که در اینجا طرح میشود این است که اگر فرائض ضرورت وجودند، محرمات چه نسبتی با وجود انسان دارند؟ پاسخ آن است که محرمات در حکم سماند؛ چیزهایی که وجود انسان را متزلزل میکنند و ذات او را به خطر میاندازند. همانگونه که غذا خوردن برای بقای انسان ضرورت دارد — چنانکه در حدیث آمده:
«لَا بُدَّ لِابْنِ آدَمَ مِنْ أَكْلَةٍ يُقِيمُ بِهَا صُلْبَهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرزند آدم را ناگزیر است از خوردنی که کمرش را به پا نگه دارد.
— سم خوردن نیز به نوعی با خوردن نسبت دارد، اما نه برای بقا، بلکه برای فنا. معصیت یعنی سم. انسانی که معصیت میکند، در حقیقت سمی را به جان خود میریزد که ذاتش را میفرساید و وجودش را متزلزل میسازد.
چرا محرمات، حراماند؟
محرمات از آن رو حراماند که بقای انسان به نخوردن آنها قائم است. نخوردن سم، خود نوعی حفظ وجود است. پس حرمت، در اینجا به معنای ممنوعیتِ آنچه وجود را میفرساید است. اما این قاعده یک استثنا دارد که خود، گویاترین شاهد بر حقیقتبنیاد بودن احکام دین است.
اگر انسانی به جایی برسد که در آستانهٔ مرگ است و هیچ غذایی جز گوشت مردهای که ذبح شرعی نشده در دسترس نیست، همان چیزی که پیش از این حرام بود، اکنون مجاز میشود. قاعدهٔ «ضرورات، محظورات را مباح میکنند» از اینجا برمیخیزد. چرا؟ چون حرمت خوردن گوشت مرده برای آن بود که مضر به وجود انسان است. اما اکنون مصلحتی بالاتر پدید آمده: اصل بقای ذات. اگر انسان نخورد، اصل وجودش از میان میرود. پس آن مصلحت بالاتر، حاکم بر مصلحت پایینتر میشود و دلیل حاکم، دلیل محکوم را کنار میزند.
اما این اباحه نیز حدی دارد. به قدر ضرورت، نه بیشتر. آن کس که در بیابان گرسنه مانده و ناچار است از گوشت مرده بخورد، نمیتواند به بهانهٔ اباحهٔ اضطراری، سفره بگستراند و سیر بخورد. مصلحت حاکم تنها تا آنجا حاکم است که ضرورت ایجاب میکند؛ فراتر از آن، مصلحت اصلی دوباره جای خود را میگیرد.
احکام دین؛ اعتبار یا واقعیت؟
در اینجا پرسشی دقیقتر پیش میآید: آیا احکام دین از جنس اعتباراتاند؟ و اگر هستند، چه تفاوتی با اعتبارات بشری دارند؟
برای روشن شدن این مطلب، مثالی ساده کافی است. قانون راهنمایی و رانندگی میگوید: پشت چراغ قرمز بایست و با چراغ سبز حرکت کن. این یک اعتبار است؛ یعنی جعل و وضع آن به دست انسان است و رفع آن نیز به دست انسان. فردا اگر قانونگذار تصمیم بگیرد که چراغ سبز نشانهٔ توقف باشد و چراغ قرمز نشانهٔ حرکت، هیچکس نمیتواند بگوید چرا. این اعتبار است: قابل جعل، قابل رفع، بدون آنکه واقعیتی ثابت در زیر آن باشد.
اما احکام دین از این جنس نیستند. هر چند در نظام وجود، هر امر و نهیای صورتی از اعتبار دارد، اما اعتبارات مراتب دارند. اعتباری که مصلحتش را خود جاعل قرار میدهد و واقعیتی در زیر آن نیست، با اعتباری که از واقعیتهای ثابت و مصالح حقیقی نشأت گرفته، یکسان نیست. احکام الهی از دستهٔ دوماند: ریشه در واقعیت دارند، از مصالح حقیقی وجود انسان برمیخیزند، و تغییر آنها نه به دست جاعل بشری است و نه به دست هیچ قرارداد اجتماعی. از این رو، نمیتوان گفت «از امروز به بعد فلان حکم را عوض میکنیم» — چنانکه در قوانین راهنمایی میتوان گفت — زیرا حکم دین بر واقعیتی استوار است که دگرگون نمیشود.
این تمایز، بنیادیترین تفاوت میان احکام الهی و قراردادهای بشری است. قراردادهای بشری، اعتباراتیاند که وضع و رفعشان به دست ماست. احکام الهی، اعتباراتیاند که از واقعیتهای ثابت وجود انسان و نظام هستی نشأت گرفتهاند و تغییر آنها نه ممکن است و نه مجاز؛ چون تغییر آنها به معنای تغییر واقعیت نیست، بلکه تنها به معنای نادیده گرفتن آن است — و واقعیت، چه نادیده گرفته شود چه نه، سر جای خود میماند و آثار خود را بر جای میگذارد.
هر فریضه، رکنی از وجود باطنی انسان
نگاه دیگری که در این بحث اهمیتی بنیادین دارد آن است که هر فریضهای، نقشی ویژه و منحصر به فرد در وجود انسان ایفا میکند. مقصود از این وجود، نه این کالبد خاکی و این پیکر مادی است، بلکه آن حقیقت باطنی و آن هستی درونی انسان است که قوام و استواریاش به ادای همین فرائض وابسته است. از این رو، اگر فریضهای ترک شود یا قضا گردد و به انجام نرسد، آن بخش از وجود باطنی که قائم به آن فریضه بوده، متزلزل میشود و پایهاش سست میگردد.
پس برای هر فریضهای، نقشی ویژه در باطن انسان و در آن وجود حقیقی اوست. درست است که همهی فرائض در اصل به ذات انسان تعلق دارند و همه در شکلدهی به آن هستی باطنی سهیماند، اما میان آنها تفاوت درجه وجود دارد — همانگونه که در پیکر آدمی، همهی اعضا لازماند، اما نبود هر عضوی یکسان نیست.
گاهی دست نیست، گاهی پا نیست، گاهی چشم نیست. نبود چشم، نبودی مهم است؛ انسان از نعمت بینایی محروم میماند و زندگیاش دشوار میشود. اما انسان با نبود چشم، حیات دارد. اما اگر سر نباشد، آیا حیات ممکن است؟ اگر قلب نباشد، آیا بقا متصور است؟ پاسخ روشن است: نه. برخی اعضا چناناند که نبودشان نبود کل است، نه نبود یک جزء.
تشبیه نماز به سر در پیکر فرائض
از همین روست که در روایت آمده است:
«إن قُبِلَت قُبِلَ ما سِواها، وإن رُدَّت رُدَّ ما سِواها»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر [نماز] پذیرفته شود، آنچه جز آن است نیز پذیرفته میشود، و اگر رد شود، آنچه جز آن است نیز رد میشود.
این سخن، نگاهی عمیق به جایگاه نماز در میان فرائض نشان میدهد. نماز نسبت به سایر فرائض، همان نسبتی را دارد که سر نسبت به پیکر دارد. با اینکه سایر اعضا نیز لازم و ضروریاند، اما سر چیز دیگری است. اگر سر باشد، حتی اگر برخی اعضا نباشند، حیات هست. اما اگر سر نباشد، دیگر هیچ عضوی معنا ندارد.
برای روشنتر شدن این تشبیه، میتوان به وضع برخی از جانبازان اندیشید — آنان که قطع نخاع از ناحیهی گردن دارند. در این حال، تمام بدن از گردن به پایین حس ندارد، اما سر و ذهن و آگاهی برقرار است. این انسان بقا دارد، زندگی میکند، میاندیشد. اما اگر سر حس نداشته باشد، آیا ممکن است بقیهی بدن حس داشته باشد؟ دیگر نه، زیرا تمام اعصاب به نخاع گردن بازمیگردند و از آنجا به مرکز فرمان میرسند.
این تشبیه در نظام بدنی است، اما در نظام وجودی نیز فرائض از همین سنخاند. تناسبی کامل میان نظام بدنی و نظام روحی برقرار است. از این روست که گاهی گفته میشود نماز به منزلهی سر نسبت به پیکر است، به منزلهی اصل نسبت به فروع است. «عمود دین» بودن نماز نیز به همین معناست: عمودی که بقیه به آن قائماند، ستونی که اگر برپا باشد، سقف برپاست، و اگر فرو افتد، همه چیز فرو میریزد.
پس میان خود فرائض نیز درجاتی است. هر فریضه نقشی دارد، اما نقش برخی از آنها نسبت به دیگران حیاتیتر و اساسیتر است.
رکن پنجم: ترس از گناهان گذشته و اصرار در طلب عفو
اکنون به رکن پنجم میرسیم، و آن عبارت است از: ترس از گناهان گذشته، و اصرار و پافشاری در طلب عفو و مغفرت الهی.
شاید پرسیده شود که این رکن با رکن دوم چه تفاوتی دارد؟ رکن دوم آن بود که انسان عزم راسخ و تصمیم دائمی بر ترک گناه داشته باشد — یعنی عزم بر عدم بازگشت به گناه، برای همیشه. اما رکن پنجم نکتهای دقیقتر را در بر میگیرد.
اگر انسان حقالناس را ادا کرد و حقالله را به جای آورد، آیا کار تمام است؟ پاسخ این است: نه. گناهی که انسان مرتکب شده، اختلالی در وجود او پدید آورده است. ادای حقالناس و حقالله، رفع موانع است، نه پاک شدن خود آن اختلال. آنها مقدماتاند، نه اصل. اصل آن است که این گناه از وجود انسان پاک شود. تا آن مقدمات فراهم نشده بود، پاک شدن ممکن نبود؛ اما به محض فراهم شدن آنها، کار تمام نشده است. آنچه باقی مانده، نیاز به تضرعی عمیق و التجایی صادقانه دارد تا آن آلودگی از باطن انسان زدوده شود.
تفاوت قضای اختیاری و غیراختیاری
در اینجا باید میان دو حال تمایز گذاشت. گاهی نماز انسان قضا میشود، اما نه از روی بیاعتنایی — مثلاً خواب بوده و بیدار نشده. اگر انسان خود مقدمات این خواب را به اختیار فراهم نکرده باشد و این حال به صورت طبیعی پیش آمده باشد، گناهی بر او نیست؛ هرچند باید قضای نمازش را به جای آورد.
اما اگر انسان با توجه و آگاهی، نمازش را قضا کرد — حال نداشت و اعتنا نکرد تا وقت گذشت — یا فریضهی دیگری را ترک کرد، داستان دیگری است. روزه را مثال میزنیم. گاهی کسی میگوید: «اگر روزه بگیرم گرسنه میشوم.» خب، روزه را برای همین میگیرند. میگوید: «اگر روزه بگیرم تشنه میشوم.» بله، روزه را برای همین میگیرند. میگوید: «ضعف میکنم.» روزه را میگیرند که کمی ضعف کنند. میگوید: «اذیت میشوم.» اگر اذیت شدن مجوز نخوردن بود، دیگر روزهای باقی نمیماند. اما برخی با همین بهانهها میخورند.
البته نباید در این مقام به دیگران نگاه قضاوتگرانه داشت. چه بسا آن کس که فریضهای را ترک میکند، نمیداند که فریضه چه نقشی در ذات انسان دارد. نمیداند که ترک آن چه اختلالی در وجود باطنیاش پدید میآورد. اگر میدانست، میترسید؛ و اگر میترسید، آنقدر نمیخورد که خوف واقعیاش به مجوز خوردن تبدیل شود. خودمان نیز ممکن است در مرتبهای دیگر به نگاههای سهلانگارانهای مبتلا باشیم که از آنها غافلیم. پس نگاه به دیگران نباید از سر برتریجویی باشد.
تصویر عبودیت: نماز امام در بیمارستان
وقتی میخواهم عبودیت را برای خودم ترسیم کنم — چون ما ائمه را ندیدهایم — یاد آن نمازهای آخر امام خمینی میافتم؛ آن نمازهایی که در بیمارستان میخواند و تلویزیون نشان میداد.
یک سرم به این دست وصل بود، یک سرم به آن دست. یکی خون میداد، دیگری دارو. دو نفر از دو طرف دستانش را گرفته بودند. امام ایستاده نماز میخواند. وقتی میخواست از قیام بنشیند برای سجده، نمینشست — میکوبید روی زمین. بدن میافتاد روی زمین، و مدتی میلرزید تا آرام بگیرد و بتواند به سجده برود. آن دو نفر که کنارش ایستاده بودند، میدانستند که هر لحظه ممکن است بیفتد؛ از این رو حائلش بودند، مراقبش بودند — اما نه برای اینکه بنشاننش، بلکه برای اینکه قیامش صدق کند و نمازش ایستاده باشد.
این است معنای عبودیت. این است که انسان بفهمد نماز یعنی چه. این است که بداند در مقابل کدام عظمت ایستاده است. آنکه اینگونه میایستد، میبیند که هرچه ذلت در مقابل آن عزت بینهایت بیشتر باشد، این انسان عظیمتر است. ذلت در برابر آن عزت مطلق، خود عین عزت است.
اما ما، به ادنا بهانهای، نمازمان نشسته میشود. به کمترین احساس خستگی، به سبکترین عذری، آنچه باید ایستاده باشد، مینشیند. و این فاصلهای است که باید آن را دید، شناخت، و از آن هراسید.
ترس از گناهان گذشته
نماز نافله و ادب بندگی
خداوند سلامتی مقام معظم رهبری را محفوظ دارد. ایشان با آن همه مشغله و با آن همه رنج جسمانی که سالهاست بر ایشان سنگینی میکند، نمازهای نافله را همچنان ایستاده به جای میآورند. این نکتهای است که در ظاهر ساده مینماید، اما اگر کسی در آن بیندیشد، دریایی از معنا در آن موج میزند.
پس از نماز واجب، نشستن بر زمین برای ایشان دشوار است؛ از این رو صندلیای میگذارند و تا پایان نماز مینشینند. اما همین که نوبت به نافله میرسد، برمیخیزند و همه را ایستاده میخوانند. در آنجا که حکم، نشستن است و شریعت اجازه داده، مینشینند. اما در آنجا که پای اطاعت امر الهی در میان است، هرچند نافله باشد و هرچند ایستادن فشار بیشتری بر پیکر خستهشان بگذارد، برپا میایستند.
این است عبودیت. این است فهم. این است که انسان بداند در مقابل که ایستاده است. نشسته خواندن آنجا که توان ایستادن هست، در نظر چنین کسی جسارت است. ما سالهاست که اگر بخواهیم نافلهای بخوانیم، بیدرنگ مینشینیم؛ نه از روی ناتوانی، بلکه از روی بیاعتنایی به آن که در برابرش ایستادهایم. اما کسی که میداند در محضر کیست، حتی نافله را هم ایستاده میخواند.
ادب ارتباط و تأثیر آن در وجود
در همین راستا، یکی از بزرگان میفرمود که قرآن را گاهی ایستاده، رو به قبله بخوانید. بایستید، رو به قبله کنید و آنگاه قرآن بخوانید. این ادب ارتباط است، و ادب ارتباط در تأثیر آن ارتباط نقشی اساسی دارد. به همان اندازه که انسان ادب رابطه را رعایت میکند، تأثیر میپذیرد و آن تأثیر در ژرفای وجودش جای میگیرد. ما چون نیازی به آن ارتباط در خود نمیبینیم، همین مقدار هم که میخوانیم از سر اسقاط تکلیف است و بس.
رکن پنجم: ترس از گناهان گذشته
طرح مسئله
رکن پنجم از ارکان سیر و سلوک، ترس از گناهان گذشته است. مطلب در اینجا بسیار بلند است، هرچند وقت تنگ باشد.
هر انسانی عمری دارد که از آغاز تولد تا پایان حیات امتداد مییابد. از دوران بلوغ، امر و نهی الهی به او تعلق میگیرد و تکالیف شرعی متوجه او میشود. در این مدت، گاه طاعاتی از انسان سر میزند و گاه، نعوذ بالله، غفلتها و معاصی. چه بسا در اوایل جوانی غفلتها بیشتر باشند. چه بسا با گذشت سالها، جنس غفلتها تغییر کند. یا شاید انسان به جایی برسد که دیگر توان معصیت هم ندارد؛ نه میل دارد، نه جان دارد، نه رمق. اما این که در لحظهای انسان مشغول طاعت باشد و در لحظهای دیگر مشغول معصیت، در دنیای زمان و مکان قابل تصور است.
زمان و مکان در وجود انسان
اما تصور کنید که زمان و مکان از وجود انسان برداشته شود. این تصور، تصوری بسیار مهم است. اگر زمان و مکان از وجود انسان برداشته شود، چه اتفاقی میافتد؟
آنچه رخ میدهد این است: انسانی که الان نماز میخواند و در همان لحظه معصیت میکند. نه «قبل از نماز معصیت کرده» و «حالا نماز میخواند»؛ بلکه همان لحظه است. تمام معاصی گذشته و تمام طاعات، همه در یک لحظه، همه در یک جا، همه در یک مکان. این که میگوییم «لحظه»، از باب ذوق کلام است وگرنه آنجا دیگر لحظه هم نیست. همه یک جاست.
مثالی بزنیم تا این معنا روشنتر شود. تصور کنید کسی به محضر مقام معظم رهبری رسیده است. در خانهاش هر گونه که بود، هر حرفی که میزد، هر رفتاری که داشت. اما حالا در محضر ایشان میخواهد ظاهر را رعایت کند و ادب را نگه دارد. این در دنیا شدنی است؛ این مکان با آن مکان، این زمان با آن زمان، سازگار نیستند و انسان میتواند در هر یک رنگ دیگری داشته باشد. اما تصور کنید همان لحظهای که در محضر ایشان ایستاده، همان رفتار خانگی را هم آنجا داشته باشد. هر حرف بیربطی، هر شوخی نابجایی، هر بیادبی پنهانی، همه در همان محضر. آنگاه ادب این آدم کجاست؟
در عمر دنیایی، انسان میتواند بگوید: «قبل از نماز اگر معصیتی داشتم، حالا وقت نماز است و رعایت میکنم.» این در دنیا شدنی است. اما اگر این اعمال در وجود انسان حقیقتی را تشکیل دهند که باطن اوست، و آن باطن همواره با او باشد، آنگاه جایی محقق میشود که نه زمان در آن حاکم است و نه مکان. و در محضر ربوبی، این حقیقت انسان است که حاضر است، نه حقیقت زمانی و مکانی او.
باطن انسان در محضر حق
آنچه در محضر ربوبی حاضر است، آنچه انسان با آن رو به خدا میکند، آنچه در مرآی و منظر حضرت حق قرار دارد، زمان و مکان بر آن حاکم نیست. تمام حالات انسان، یکجا، در محضر است. نه در قیامت؛ امروز. آنچه جنبه وجودی و باطنی انسان است، همین الان زمان و مکان ندارد.
از این روست که کسانی که به مراقبه واقعی میرسند، همین الان میبینند که تمام وجودشان یک جاست. ابتدا تا انتهای عمرشان، آنچه الان هستند، یک جاست. این دیدن، دیدنی نیست که در قیامت رخ دهد؛ این حقیقتی است که همین لحظه وجود دارد، منتها چشم بیشتر ما بسته است.
چرا ترس از گناهان گذشته رکن است
پس خوف از گناهان گذشته برای کسی که میخواهد سیر و سلوک داشته باشد از اینجا ناشی میشود: وقتی بفهمد که تمام آنچه در گذشته محقق شده، تا همین لحظه، همه یکجا و در این لحظه وجودی او حاضرند، وقتی میخواهد به نماز وارد شود، چه حالی پیدا میکند؟
نمیتواند نخواند، چون واجب است و ترک آن جرم دیگری است. اما وقتی میخواهد بخواند، میگوید: «با چه رویی بخوانم؟» در حالی که همه آن سرمایههای ناپسند گذشته، همه آن لحظات غفلت و معصیت، همین الان در نماز او همراه اوست و دارد آن نماز را رنگ میزند.
چقدر باید نفرت از گذشته در وجود انسان شدید شود؟ چقدر باید انزجار از آنچه از او سر زده، از آنچه ناقص و غافلانه بوده، شدت بگیرد تا این بیزاری انسان را از آن دور کند؟ همین شدت بیزاری است که توبه میشود. توبهای که از سر فهم است، نه از سر عادت.
گناه گذشته، گذشته نیست
رکن پنجم این است که انسان ترس از گناهان گذشته داشته باشد، با این نگاه که گناه گذشته، گذشته نیست. گناه گذشته، حال است. اگر گناه گذشته در وجود انسان باقی مانده باشد، هر طاعتی که انسان انجام میدهد، این گناه همراه اوست. هر بار که انسان به پیشگاه خدا میرود، این گناه با او میرود. این را تشبیه کردهاند به لباس نجس. کسی که لباس نجس پوشیده، هر جا برود آن نجاست همراه اوست. نمیتوان گفت «این لباس را دیروز پوشیدم، پس امروز نجاستش مربوط به دیروز است.» لباس همان لباس است و نجاست همان نجاست، و تا شسته نشود، همراه صاحبش خواهد بود.
نجاست ذات، نه تنها نجاست لباس
آنچه گفته شد از باب آلودگی لباس بود؛ اما حقیقت تلختر آن است که گاه کار از لباس نجس فراتر میرود. گاه نه لباس انسان، که ذات او آلوده میشود. و آنگاه که ذات آلوده باشد، انسان با همان ذاتِ ناپاک به پیشگاه حق قدم میگذارد. در چنین حالی، آنچه در قرآن کریم از آن سخن رفته است برای انسان محقق میشود — آن وعیدی که نصیب کسانی است که با قلبی مریض و وجودی آلوده در برابر خدا میایستند.
اما پرسش عملی این است: چه باید کرد؟ از یک سو نماز واجب است و ترک آن خود گناهی است که بر گناهان پیشین افزوده میشود؛ از سوی دیگر، این حالِ آلوده در نماز حاضر است و همراه انسان به محراب میآید. اگر نماز نخوانی، خود این ترک، یکی از همان معاصی است که میخواستی از آنها بگریزی. پس چه باید کرد؟
پاسخ این است که حداقل اگر با این حال نماز خواندیم، دو اثر مهم بر آن مترتب میشود:
نخست آنکه برای نماز خود ارزشی قائل نمیشویم. دچار تکبر و خودپسندی نمیشویم که گمان کنیم کار بزرگی انجام دادهایم. این خود نعمتی است؛ زیرا عجب و خودبینی، آفتی است که بسیاری از طاعات را تباه میکند.
دوم آنکه وقتی این حال به انسان دست میدهد — این احساس که گناهی از گذشته هنوز در وجودش زنده است و در همین لحظه که میخواهد عبادت کند، آن گناه نیز حاضر است — انزجار انسان از آن گناه شدت مییابد. انسان دیگر نمیتواند گناه گذشته را در صندوقی جداگانه بگذارد و بگوید: «آن مربوط به آن روز بود و این عبادت مربوط به امروز است و این دو به هم ربطی ندارند.» این توهمِ جدایی فرو میریزد. انسان میبیند که آن گناه اینجاست، همینجا، در همین لحظهای که میخواهد خوب باشد. این دیدن، شرمندگی میآورد. و این شرمندگی، انزجار از بدی را در دل میافروزد. و این انزجار، اگر تغذیه شود و رها نگردد، کمکم به نفرتی عمیقتر از گناه تبدیل میشود؛ نفرتی که زمینهساز توبهای راستین است و رکن پنجم — یعنی ترس از گناهان گذشته — را در وجود انسان تقویت میکند.
این بحث در کلام اهل معرفت گستردگی و عمق فراوانی دارد و آنچه در این جلسات گفته شد تنها طرحی از آن بود. اما همین مقدار نیز بسیار مهم است؛ چرا که معمولاً از گناه سخن میگویند، اما همه آن را به عنوان «گناه گذشته» مینگرند — چیزی که تمام شده و رفته است. این نگاه، خطایی بنیادین است.
گناه گذشته، حال است — و حالِ آن اشد است
گناه گذشته، گذشته نیست. گناه گذشته، حال است. و نه تنها حال است، بلکه حالِ آن از لحظهای که ارتکاب یافته اشد و شدیدتر است. چرا؟
دیروز گفته شد که گناهی که در وجود انسان بماند، ریشه میدواند. و هر چه ریشهدارتر شود، ثمراتش فراوانتر و تلختر میشود. درختی که تازه کاشته شده، نهالی نوپاست؛ ثمرهاش اندک است. اما همان درخت اگر سالها بماند و ریشه بدواند، ثمرهاش چندین برابر میشود. گناهی که دیروز در وجود انسان کاشته شد و امروز و فردا ماند و توبه نشد، دیگر نهال نیست؛ درختی است با ریشههای عمیق که هر روز بیشتر از روز پیش در جان انسان جا میگیرد.
تمثیل سم: هر لحظه تأخیر، هلاکت بیشتر
برای روشنتر شدن این حقیقت، تمثیلی میتوان آورد که در آن تأمل بسیار است:
کسی سم خورده است. این سم در وجودش است. پرسش این است: چه وقت باید این سم را از وجودش زایل کند؟ پاسخ روشن است: هر چه زودتر. هر چه زودتر اقدام شود، حیاتیتر است. هر چه این سم بیشتر در وجود بماند، مهلکتر است.
در لحظات اول، شاید تأثیر سم در ظاهر مشهود نباشد. شخص هنوز سرپاست، هنوز راه میرود، هنوز سخن میگوید. اما این ظاهرِ آرام، دلیل بر بیتأثیری سم نیست. سم دارد کار خود را میکند. دارد رگ و پی این انسان را از درون به هم میریزد. دارد او را از درون میخورد. هرچند در ظاهر هنوز آشکار نشده است.
گناه نیز چنین است. گناه سم است. اگر توبه فوری نشود، اگر شستشوی معده — به تعبیر پزشکی — به تأخیر بیفتد، این سم تثبیت میشود و موجب هلاکت میگردد.
تفاوتی که میان سم جسمانی و سم گناه وجود دارد این است که سم جسمانی شاید در چند ساعت کار خود را بکند، اما سم گناه در نظام روحی انسان ممکن است سالها تأثیر بگذارد. ریشههایش را آرام آرام در اعماق روح فرو میبرد. و هر چه دیرتر این شستشو صورت گیرد، جبرانش سختتر است.
چه بسا کسی که دیر به درمان پرداخته، بسیاری از رگ و پیهای روحیاش از بین رفته باشد. زندگیاش پس از توبه دیرهنگام ادامه مییابد، اما ناقص است. بسیاری از لوازم حیات معنوی را از دست داده است. مانند کسی که پس از مسمومیت دیرهنگام درمان شده، زنده مانده اما اعضایی را از دست داده و تا پایان عمر با نقص و ناتوانی زندگی میکند.
این است که توبه، تأخیر برنمیدارد. این است که گناه گذشته را نباید در صندوق گذشته گذاشت و در را بست. این است که رکن پنجم توبه — ترس از گناهان گذشته — نه وسواس است و نه افراط، بلکه بصیرتی است که انسان را به حرکت وا میدارد.
دعا و ختم مجلس
خداوند متعال را به برکت این ماه مبارک میخوانیم؛ به برکت اعمال صالح عظیمی که در این ماه از بندگان مخلص سر میزند؛ به برکت روح جمعی مؤمنانی که همه با هم در این ماه حقیقتی عظیم را — روزه و قرب به خدا و سیر به سوی او — محقق میکنند؛ به برکت اولیای خاص خداوند که آنان را عبد خویش برگزیده و به مقام عبودیت خاص رسانده است؛ به برکت دعاهای آنان و برکاتی که خداوند برای آنان و از طریق آنان مقرر فرموده است.
خداوند متعال ما را از گناهان گذشتهمان، از گناهانی که امروز ممکن است بدانها مبتلا شویم، و از گناهانی که در آینده ممکن است دامنمان را بگیرد، ببخشاید و بیامرزاید. آمین.
خداوند متعال مزه و شیرینی گناه را از دلهای ما بیرون کند. آمین.
گناهان گذشته ما را بیامرزاید. آمین.
پدران و مادران ما، و آنان که بر ما حق دارند، را ببخشاید و بیامرزاید. آمین.
روزه ما را در این ماه مبارک رمضان، مطهِّر از همه گناهان ما قرار دهد. آمین.
توفیق یقظه و بیداری و توبه را در این ماه مبارک روزی همه ما گرداند. آمین.
خداوند متعال فرج آقا امام زمان، ولی الله اعظم را، برای همه ما هر چه زودتر محقق فرماید. آمین. چشم ما را به جمال حضرتش روشن گرداند. آمین. موانع وجودی ما را در رؤیت حضرت و ارتباط با حضرت برطرف فرماید. آمین.
این کشور امام زمان را در پناه عزت خویش محفوظ و معیّت بدارد. آمین.
رهبر معظم انقلاب را در پناه عزت خویش، روز به روز با توفیقاتی عظیمتر و نفوذ کلمهای بیشتر مؤید فرماید. آمین.
همه مسلمانان را در اقصی نقاط عالم در حفظ خویش نگه دارد و دشمنان آنان را نابود گرداند. آمین.
عالم انسانی را آماده برای فرج و ظهور امام زمان — عجّل الله تعالی فرجه الشریف — بگرداند. آمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.