ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.


مراتب اعمال و جایگاه ولایت در میان فرائض

رتبه‌بندی اعمال از دو منظر: الهی و انسانی

در بحث از اعضای رئیسه و مراتب فرائض، نکته‌ای بنیادین وجود دارد که اگر درست فهمیده نشود، سوءتفاهم‌های بسیاری پدید می‌آید. این نکته آن است که رتبه‌بندی اعمال و برتری برخی از آن‌ها بر برخی دیگر، از دو زاویهٔ کاملاً متفاوت قابل بررسی است: یکی از منظر الهی، و دیگری از منظر انسانی. این دو منظر را نباید با یکدیگر خلط کرد، چرا که خلط آن‌ها موجب می‌شود انسان یا در تکبر فرو رود — که گمان کند عملی خاص او را به خدا نزدیک‌تر کرده — یا در سستی بیفتد — که پندارد چون همه اعمال نزد خدا یکسانند، پس تفاوتی میان آن‌ها نیست.

از جانب خداوند، همهٔ اعمال — چه فریضه باشند و چه نافله — در نسبت با ذات الهی یکسانند. هیچ عملی از این حیث که «به خدا نزدیک‌تر است» برتری ذاتی بر عمل دیگر ندارد، زیرا خداوند محدود به مکان و مرتبه نیست که چیزی به او نزدیک‌تر یا از او دورتر باشد. ولایت الهی از جانب خداوند بر همهٔ بندگان به یک اندازه جاری است و در این جریان، تبعیضی در کار نیست.

اما از منظر انسانی، داستان دیگری است. در وجود انسان، برخی اعمال اثرگذارترند، برخی دیگر را در پی می‌آورند، برخی ریشه‌اند و برخی شاخه. این برتری و رتبه‌بندی به «قابل» بازمی‌گردد، نه به «فاعل». یعنی این ظرف وجودی انسان است که برخی اعمال را بهتر می‌پذیرد، از آن‌ها بیشتر تأثیر می‌گیرد، و به واسطهٔ آن‌ها بیشتر رشد می‌کند. پس وقتی گفته می‌شود نماز رئیسهٔ اعمال است، یا ولایت روح همهٔ عبادات است، این سخن ناظر به وجود انسان است، نه ناظر به ذات الهی.

جامعیت انبیا و مقام میانه‌شان

در این میان، انبیا و اولیای خاص الهی جایگاهی ویژه دارند. آنان کسانی‌اند که هم در این عالم حضور دارند و هم به آن عالم راه یافته‌اند؛ هم مراتب دنیوی را در خود جمع کرده‌اند و هم به حقایق عالم آخرت دست یافته‌اند. این جامعیت است که آنان را نبی می‌کند. کسی که تنها از این عالم عبور کرده و به آن سوی رفته، دیگر نمی‌تواند دیگران را با خود همراه کند، چرا که پیوندش با این عالم گسسته است. اما نبی، آن کسی است که هم اینجاست و هم آنجا؛ هم در این عالم حضور دارد و هم از آن عالم خبر می‌آورد. به همین دلیل است که پیامبر اکرم را «أشدّ الناس عبودیةً» می‌دانند؛ یعنی عبودیت او در همین عالم، قوی‌ترین و عمیق‌ترین عبودیت است. در عین آنکه به مقام ربوبی راه یافته، در این عالم نیز حضور دارد و این جمع میان دو مقام، خاصیت نبوت است.

ولایت به‌مثابهٔ روح اعمال

حال به اصل مطلب بازمی‌گردیم. در روایات آمده است که چون انسان در قبر قرار می‌گیرد، اعمال او — نماز، روزه، حج، زکات، امر به معروف و نهی از منکر و دیگر فرائض — هر یک به صورتی ظاهر می‌شوند و خود را معرفی می‌کنند. اما در میان همهٔ آن‌ها، یکی از همه نورانی‌تر و باشکوه‌تر است؛ چنان که بر همه سایه می‌افکند و در بالای سر آن انسان جای می‌گیرد. آن‌گاه این نورانی‌ترین حقیقت به دیگران می‌گوید: «هر جا که برای این انسان مشکلی پیش آمد، از او دفاع کنید؛ و اگر خود کم آوردید، من به یاری شما خواهم آمد.»

اعمال دیگر می‌پرسند که تو کیستی که از همهٔ ما نورانی‌تری؟ و آن حقیقت پاسخ می‌دهد: «من مقام ولایتم؛ آن حقیقتی که همهٔ شما بر آن استوارید و قائم به آنید.»

البته باید توجه داشت که در آن عالم، زبان، زبان قال نیست. آنچه آنجا آشکار می‌شود، حقیقت هر چیز است به تمام وجودش. اگر بخواهیم آن را به زبان این عالم بیاوریم، چنین می‌شود که گفتیم؛ وگرنه آنجا هر چیزی با تمام هستی‌اش ظاهر است، نه با الفاظ و عبارات.

پیام این روایت آن است که ولایت، روح همهٔ اعمال است. اعمال، ابدانی هستند که ولایت روح آن‌هاست. همان‌طور که بدن بدون روح، جسدی بی‌حرکت است، اعمال نیز بدون ولایت، پوسته‌ای توخالی‌اند. این نکته‌ای است که در روایات بسیار بر آن تأکید شده است.

ولایت و اجابت دعوت الهی

در اینجا روایتی نیز قابل تأمل است. نقل شده که شخصی در حال نماز بود که پیامبر اکرم او را صدا زد. آن شخص پاسخ نداد. پس از پایان نماز، حضرت به او فرمود: «مگر نشنیدی که خداوند فرموده است:»

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ» (انفال / ۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون خدا و پیامبر شما را به چیزی فراخواندند که به شما حیات می‌بخشد، دعوتشان را اجابت کنید.

حضرت فرمود: «وقتی من تو را صدا زدم، باید اجابت می‌کردی، حتی اگر در نماز بودی.» این سخن نشان می‌دهد که دعوت ولی الهی، خود عین حیات است؛ و اجابت آن، نه تنها منافاتی با عبادت ندارد، بلکه خود برترین عبادت است. ولایت از این منظر، آن حقیقتی است که تمام عبادات انسان را به سمت خود می‌کشد و می‌خواهد همهٔ آن‌ها را در خود هضم کند.

پس هر عملی که انسان انجام می‌دهد — نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد، حج به جا می‌آورد، امر به معروف می‌کند، زکات و خمس می‌پردازد، جهاد می‌کند — در حقیقت در مراتب ولایت در حال حرکت است. این اعمال، هر یک، مرتبه‌ای از مراتب ولایت را در انسان محقق می‌کنند. و این با آنکه در میان خود این اعمال نیز رتبه‌بندی وجود دارد و برخی رئیس برخی دیگرند، هیچ منافاتی ندارد؛ چرا که همهٔ آن‌ها در نهایت تحت آن حقیقت واحدند که روح همهٔ آن‌هاست.


پرسش‌ها و پاسخ‌ها: از تضرع تا شناخت گناه

چگونه تضرع و زاری را در خود پدید آوریم؟

یکی از پرسش‌هایی که مطرح شده این است که چگونه می‌توان حس تضرع و زاری را در خود ایجاد و پرورش داد؟ و در پی آن، این اعتراف صادقانه که پس از این چند جلسه، هنوز حرکت قابل توجهی در سیر و سلوک صورت نگرفته و هنوز توبه‌ای آغاز نشده است.

پاسخ این است که تضرع، ذره‌ذره پدید می‌آید. این حالت را نمی‌توان یک‌شبه در خود ایجاد کرد، چنان‌که نمی‌توان درختی را یک‌شبه به بار نشاند. تضرع از باور می‌روید، و باور از معرفت.

معرفتی که باید در انسان پدید آید این است که وجود ما عین ارتباط با حضرت حق است. ما موجوداتی مستقل نیستیم که یک بار آفریده شده باشیم و اکنون به خودی خود در حال حرکتیم، مانند ساعتی که کوک شده و تا کوکش تمام نشده کار می‌کند. این تصویر از وجود انسان، تصویری غلط و گمراه‌کننده است.

حقیقت آن است که وجود ما لحظه به لحظه از جانب خداوند افاضه می‌شود. ما لحظه به لحظه در دست حضرت عزرائیل و حضرت اسرافیلیم؛ لحظه به لحظه قبض می‌شویم و لحظه به لحظه بسط می‌یابیم. هر نفسی که می‌کشیم، هر لحظه‌ای که زنده‌ایم، این زندگی از آن سوی می‌آید و اگر آن افاضه قطع شود، ما در همان لحظه نیستیم.

اگر این باور در انسان جا بیفتد — نه به صورت یک مفهوم ذهنی، بلکه به صورت یک یقین زنده — آن‌گاه است که تضرع خود به خود پدید می‌آید. چرا که انسان می‌بیند در برابر این همه نعمت لحظه‌به‌لحظه، چقدر غافل بوده، چقدر ناسپاس بوده، چقدر این ارتباط را نادیده گرفته است. و همین دیدن غفلت خود، سرآغاز تضرع است.

آنچه در عالم پدید آمده، محفوظ است

در دعای زیارت امین‌الله این عبارت آمده است که «اعمال العاملین لدیک محفوظة» — اعمال عمل‌کنندگان نزد تو محفوظ است. این «اعمال» تنها اعمال نیک نیست؛ همهٔ اعمال، هر آنچه انسان انجام داده، در آن عالم محفوظ است و از بین نمی‌رود.

«مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» (ق / ۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ سخنی بر زبان نمی‌آورد مگر آنکه مراقبی آماده نزد اوست.

هر سخنی، هر عملی، هر خطوری که در دل گذشته — همه محفوظ است. آنچه در این عالم پدید آمده، دیگر از بین نمی‌رود. البته این سخن پرسش‌هایی را برمی‌انگیزد: پس توبه چه می‌کند؟ چگونه می‌توان آنچه را که محفوظ است، پاک کرد؟ این‌ها بحث‌هایی هستند که جای خود را دارند و باید جداگانه بررسی شوند. اما اصل این است که هیچ چیز از بین نمی‌رود و انسان باید با این حقیقت روبه‌رو شود.

غفلت در برابر حضور و راه‌های جبران

اگر آدمی به این حقیقت چشم بگشاید که همواره در محضر است، آنگاه درمی‌یابد که غفلت در برابر این حضور، خود بزرگ‌ترین گناه است؛ حتی اگر هیچ معصیت دیگری مرتکب نشده باشد. چه رسد به آنکه علاوه بر این غفلت، جفاها و لغزش‌های دیگری نیز بر دوش داشته باشد — لغزش‌هایی که اگر بخواهد آن‌ها را برشمارد، بساطی گسترده و دامنه‌ای بی‌پایان خواهد یافت.

همین قدر کافی است که آدمی برخی صحنه‌های زندگی خویش را — نه در برابر دیگران، بلکه در خلوت خود — به تماشا بنشیند. کافی است که آینه‌ای از گذشته پیش رویش بگذارند و بگویند: بنگر. در آن لحظه، شرمندگی و تضرع و لابه، خود به خود از درون آدمی سر برمی‌آورد و او را به زانو درمی‌آورد که: «با خود چه کردم؟ به کجا رسیدم؟»

هرچه این توجه ژرف‌تر و پیوسته‌تر باشد، اثرش بیشتر است. اگر این باور در دل جای گیرد که همه گناهان یکجا حاضرند و همه در این لحظه پیش روست، همین تصور به تنهایی برای آن کافی است که آدمی را از پا درآورد و به سجده‌ای از شرم و ندامت وادارد.

البته پوست دل گاه چنان ستبر می‌شود که این حقایق در آن فرو نمی‌رود یا اثری اندک می‌گذارد. اما راه اثرگذاری از همین جاها آغاز می‌شود. همین ذره‌های کوچک را باید قدر دانست تا کم‌کم فزونی گیرند. تضرع و زاری، خود بیداری‌ای است که ذره ذره شکل می‌گیرد و رشد می‌کند.


پیوند با پدر و مادر، دری از درهای بیداری

یکی از راه‌های گشوده شدن باب بیداری و سلوک، اصلاح رابطه با پدر و مادر و نزدیکان است. آدمی باید از همین‌جا آغاز کند: روابطش را با آنان بهتر کند، اگر محبتی هست آن را ژرف‌تر سازد، و اگر کدورتی هست آن را بزداید. اگر رابطه خوب است، بهترش کند؛ و اگر آنان از دنیا رفته‌اند، در آنچه می‌تواند جبران کند — به گونه‌ای که می‌داند دل آنان را شاد می‌کند.

هر کاری که دل آنان را خوشحال می‌کند، باید انجام دهد. این‌ها می‌تواند موانع بزرگی را از سر راه آدمی بردارد.


دست‌های بازتر در آن سوی دنیا

کسانی که از این دنیا رفته‌اند، دست‌شان در تأثیرگذاری بسته نیست. درست است که عمل تازه‌ای ندارند، اما اگر اعمال صالحی در پرونده‌شان باشد، دست‌شان در تأثیرگذاری از آن سوی پرده بازتر است.

در این باره، حکایتی شنیدنی است. مرحوم آقای مجتهدی — که خدایش رحمت کند — خواهرزاده‌ای داشت به نام جعفر آقای مجتهدی که در مشهد مدفون است. همان روزهای نخست پس از درگذشتش، در خواب چند تن از دوستانش آمده بود و گفته بود: «ما در دنیا از دوستان شرم داشتیم؛ حاجت‌های بسیاری داشتند که ما نمی‌توانستیم همه را برآوریم. اما اکنون دست‌مان بازتر است. اگر دوستان کاری دارند، بگویند.»

این واقعیتی است که پدر و مادر آدمی نیز چنین‌اند؛ چه در دنیا باشند و چه نباشند. اگر نباشند، دست‌شان بازتر است. حاجت‌هایی که آدمی دارد، اگر با نزدیکی به آنان و کاری برای آنان همراه باشد، خداوند متعال جبران می‌کند، نتیجه می‌دهد، و به آنان قدرت می‌بخشد.


جبران حقیقی، نه صرف گفتار

نزدیک‌ترین روابط باید از همین‌جا اصلاح شود. صرف گفتن «حلال می‌کنم» در محضر دیگران، مسئله را به آسانی حل نمی‌کند. هرچند این هم مرتبه‌ای دارد، اما آنچه واقعاً لازم است آن است که دل طرف مقابل از ته دل خوشحال شود.

گاهی باید هدیه‌ای داد، گاهی باید محبتی واقعی در دل کسی که به او ظلم شده یا بدی دیده برانگیخت، و گاهی باید برایش دعا کرد — دعایی از سر صدق — تا آن دل از درون شاد شود.

دعاهای حقیقی که آدمی در اوقات خوب برای دیگران می‌کند، در روز قیامت بسیار به کار می‌آید. آنجا که توشه‌ها تقسیم می‌شود، بسیاری می‌بینند که به همین دعاها سخت نیازمندند. دعاهایی که آدمی در خلوت، بی‌آنکه طرف مقابل بداند، برای او کرده است — چون می‌دانسته که حقی بر گردنش دارد و حقوقی از او ضایع شده — این جبران‌ها تأثیرگذار است.


حق‌الناسی که جبرانش ممکن نیست

پرسشی مطرح شده است درباره کسی که توبه را آغاز کرده، اما حق‌الناسی بر گردن دارد — از جانب پدر و مادر یا نزدیکان — که جبرانش ممکن نیست. وظیفه چیست؟

آنچه از این پرسش فهمیده می‌شود این است: اگر ادای حق‌الناس به هر دلیلی امکان‌پذیر نباشد، چه باید کرد؟

پاسخ آن است که آدمی باید با تضرع و رغبت به درگاه الهی روی آورد و از خداوند بخواهد که جبران کند. گاهی آدمی از خودش ساطع می‌شود و نمی‌تواند؛ امکانش را ندارد، به هر دلیلی. اما خداوند قادر مطلق است و رحیم مطلق. دستش باز است. آنجا همه محتاجند و او در بخشیدن حدی ندارد. حتی سخت‌ترین افراد را راضی می‌کند — به این شرط که آنچه در این دنیا برای آدمی امکان‌پذیر بوده، انجام داده باشد.

شرط اصلی همین است: آنچه را که در این دنیا می‌توانسته انجام دهد، انجام داده باشد. آنچه را که امکانش نبوده، خداوند جبران می‌کند. اگر آدمی آنچه در توانش بوده را به جا آورده باشد و آنچه بیرون از توانش بوده را نتوانسته، خداوند آن را جبران خواهد کرد.


علم جاهلانه و گناه با آگاهی

پرسشی دیگر نیز در این میان مطرح است: گاهی آدمی با علم به اینکه کاری گناه است، با آگاهی از اینکه بد است و اثری بر روح می‌گذارد، باز هم آن را انجام می‌دهد. این چگونه ممکن است؟

پاسخ آن است که علمی که در این حال داریم، علمی جاهلانه است — علم جهلاء. می‌دانیم، اما نه به آن گونه که باید بدانیم. اگر آدمی متن گناه را واقعاً ببیند، متن ورود به آتش را با چشم دل مشاهده کند، آیا باز هم آن را انجام می‌دهد؟

تصور کنید لیوانی از سم کشنده پیش روی کسی بگذارند و بگویند: بنوش. آیا می‌نوشد؟ هرگز. چون می‌داند این سم کشنده است و این علم، علمی حاضر و زنده است. اما علم ما به گناه، علمی است که در لایه‌های ذهن مانده و به دل نرسیده است.

کسی که اصلاً نمی‌داند گناهی مرتکب شده، مغفرت برایش آسان‌تر است، جبران برایش ساده‌تر است. از همین روست که گفته‌اند هفتاد گناه از غیر عالم آمرزیده می‌شود که از عالم آمرزیده نمی‌شود. چوب عدم علمش را نمی‌خورد. البته اگر در آموختن کوتاهی کرده باشد، آن حساب جداگانه‌ای دارد. اما آنکه نمی‌دانسته و کوتاهی هم نکرده، بار سنگین‌تری بر دوش ندارد.

مراتب علم و جهل در برابر گناه

آنچه پیش از این گفته شد، آن بود که توبه بر کسانی واجب است که از روی جهالت مرتکب بدی می‌شوند. اما این جهالت را نباید تنها به معنای نادانی مطلق گرفت؛ بلکه مراتبی دارد که شناخت آن‌ها در فهم حقیقت گناه و توبه بسیار راهگشاست.

علم، همچون آتش، درجاتی دارد. گاه انسان از دور دودی می‌بیند و می‌داند که آتشی در کار است؛ این نوعی علم است، اما علمی از راه دور و از پشت پرده. گاه کنار آتش ایستاده و گرمایش را حس می‌کند؛ این علمی نزدیک‌تر و زنده‌تر است. اما گاه در دل آتش افتاده و سوخته است؛ آن وقت دیگر نیازی به استدلال ندارد، نیازی به یادآوری ندارد. همین که نام آتش می‌آید، تمام واقعیت سوختن در جانش زنده می‌شود و پیش چشمش می‌آید. این سه مرتبه را در اصطلاح، علم‌الیقین و عین‌الیقین و حق‌الیقین می‌نامند. هر مرتبه‌ای پایین‌تر از حق‌الیقین، در برابر آن مرتبهٔ برتر، نوعی جهل است؛ نه جهل مطلق، بلکه جهل نسبی.

از همین روست که آیهٔ شریفه می‌فرماید:

«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ» (النساء/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا توبه‌پذیری نزد خداوند، تنها برای کسانی است که از روی جهالت مرتکب بدی می‌شوند.

این جهالت شامل حال همهٔ ما می‌شود؛ چرا که علوم ما، در برابر آن علم یقینی که حق‌الیقین است، همه در مرتبهٔ جهل قرار دارند. ما می‌دانیم، اما این دانستن به آن عمق و زندگی نرسیده که رفتار ما را دگرگون کند. اگر علم ما به غیبت به آن مرتبه می‌رسید که واقعاً لمس می‌کردیم غیبت کردن یعنی خوردن گوشت برادر مرده، آیا باز هم غیبت می‌کردیم؟ اگر کسی پیش روی ما گوشت برادر مرده‌اش را بگذارند و بگویند بخور، می‌خورد؟ هرگز. اما همین آدم با خیال راحت پشت سر برادر مؤمنش حرف می‌زند؛ چون آن علم، علمی زنده و حاضر نیست، بلکه در لایه‌های ذهن مانده و به دل نرسیده است. پس علوم ما، در قیاس با آن علم واقعی، جهل‌اند؛ هرچند در جای خود حجت باشند و مسئولیت‌آور.

از همین جاست که کسی که شنیده و تخلف کرده، با کسی که نشنیده و در نشنیدن هم کوتاهی نکرده، یکسان نیست. عقاب آن که می‌دانسته سنگین‌تر است. اما آن که نمی‌دانسته و کوتاهی هم نکرده، بار سبک‌تری بر دوش دارد.


پدر و مادر درگذشته و پیوند ناگسستنی

پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا پدر و مادری که از دنیا رفته‌اند، همچنان می‌توانند در حال فرزندشان تأثیر بگذارند؟ آیا دستشان بسته است؟

روایتی از امام سجاد نقل شده که مردی خدمت پیامبر رسید و از گناهانش سخن گفت. پیامبر فرمودند به پدر و مادرت نیکی کن. مرد گفت مادرم از دنیا رفته است. پیامبر فرمودند: مادرت زنده است. این سخن پیامبر اشاره‌ای است به آنکه مرگ، پیوند را نمی‌گسلد.

البته در زمان حیات، باب عمل گشوده‌تر است و آثار خدمت‌گزاری بیشتر. اما پس از رحلت نیز اگر فرزند عملی انجام دهد که به پدر و مادر برسد، آنان اهل صلاح بوده باشند، دعا و نگاه و توجه ایشان همچنان تأثیرگذار است. از همین روست که گفته‌اند: اگر می‌خواهی دعا کنی و پدر و مادرت زنده‌اند، نزدشان برو و از آنان بخواه که برایت دعا کنند. اگر از دنیا رفته‌اند، بر سر قبرشان برو و آنجا دعا کن؛ چرا که آنان گویی آمین می‌گویند بر دعای تو، و توجه و آمین‌شان اثر دارد. روایات فراوانی هست که پدر و مادر درگذشته نیز دستشان باز است و تأثیرگذارند؛ بلکه شاید تأثیرشان در آن عالم شدیدتر هم باشد.


وجود گناه و سرنوشت آن پس از توبه

گناه، موجودی که از میان نمی‌رود

پرسش دیگری که پیش می‌آید این است که روایاتی داریم مبنی بر اینکه با انجام برخی اعمال، انسان چنان می‌شود که گویی تازه به دنیا آمده و هیچ گناهی ندارد. از سوی دیگر گفته می‌شود که آنچه در عالم وجود پیدا کرده، از میان نمی‌رود. این دو چگونه با هم جمع می‌شوند؟

این بحث مفصل است و هم از جهت نقلی و هم از جهت عقلی ابعاد گسترده‌ای دارد. اما اجمالاً می‌توان چنین گفت:

هر گناهی که انسان مرتکب می‌شود، وجودی در عالم پیدا می‌کند. این وجود محقق شده، قابل انحلال و نابودی نیست؛ چرا که هر چیزی که به وجود آمد، از بین نمی‌رود. اما نکتهٔ مهم اینجاست که هر عملی که در عالم محقق می‌شود، فاعلیت‌های گوناگونی در طول هم دارد. وقتی کسی گناهی مرتکب می‌شود، در این گناه تنها او فاعل نیست؛ زمینه‌هایی که جامعه و محیط فراهم کرده، سنت‌هایی که پیشینیان بنا نهاده‌اند، کسانی که امروز در شکل‌گیری این فضا نقش داشته‌اند، همه در فاعلیت این گناه شریک‌اند.

حال اگر این انسان توانست رابطه‌اش را با گناه قطع کند و از آن جدا شود، آن وجودی که گناه پیدا کرده از میان نمی‌رود؛ اما چه می‌شود؟ منتقل می‌شود. ملحق می‌شود به فاعل دیگری که از پیش هم با آن پیوند داشته، منتها اکنون از این شخص جدا می‌شود و با آن دیگری باقی می‌ماند.

در روایات، از این معنا با تعبیر «حکم ملکوتی اعمال» یاد شده است. گفته شده که در روز قیامت، وقتی انسان‌ها محاصره می‌شوند، برخی هم عمل صالح دارند و هم عمل ناصالح. آنان که سرانجام تطهیر می‌شوند، اعمال ناصالحشان چه می‌شود؟ گفته شده که اعمال ناصالح ایشان ملحق می‌شود به ذات خبیث؛ یعنی به آن که ذاتش آلوده است و در شکل‌گیری این گناه‌ها نقش داشته، همهٔ اعمال ناصالح ملحق می‌شود. آیا این عدالت است؟ عین عدالت است؛ چرا که آن ذات خبیث در شکستن عمق حرمت گناه در جامعه، در سنت‌گذاری ناپاک، در فراهم کردن زمینه‌های لغزش، سهیم بوده است. پس این اعمال، اعمال اوست.


تکفیر، محو و تبدیل گناه

آیات و روایاتی که از محو و تکفیر و تبدیل گناه سخن می‌گویند، به همین واقعیت اشاره دارند. آنجا که می‌فرماید:

«نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ» (البقرة/۲۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بدی‌هایتان را از شما می‌پوشانیم.

یا آنجا که می‌فرماید:

«يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ» (الرعد/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند هر چه را بخواهد محو می‌کند و هر چه را بخواهد ثابت نگه می‌دارد.

یا آنجا که می‌فرماید:

«يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ» (الفرقان/۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بدی‌هایشان را به نیکی‌ها تبدیل می‌کند.

این مراتب — تکفیر، محو، و تبدیل — هر یک به نوعی به همین انتقال و جدایی اشاره دارند. گناه پوشانده می‌شود، آثارش جلوگیری می‌شود، رابطه‌اش با این انسان قطع می‌گردد. اما «پوشانده شده» با «نابود شده» یکی نیست. آن وجود هست، اما آثارش بر این انسان متوقف شده است.


بازگشت به گناه و بازگشت گناه

از همین جاست که خطر بازگشت به گناه بسیار جدی است. اگر انسان پس از توبه دوباره به همان گناه بازگردد، آن گناهانی که مدتی در حبس بودند و آثارشان متوقف شده بود، رها می‌شوند و دوباره با او پیوند می‌یابند. بلکه گناهی که مدتی در حبس مانده و سپس رها شده، تأثیر بسیار شدیدتری دارد. در روایات آمده است:

«إِنْ عُدْتَ عُدْنَا» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بازگشتی، ما هم بازمی‌گردیم.

یعنی اگر انسان برنگردد، آن گناه رها می‌شود و از او جدا می‌ماند. اما اگر بازگشت، آن گناه هم بازمی‌گردد. و نه تنها گناه اخیر، بلکه گناهان پیشین نیز که مدتی در حبس بودند، همه با هم بازمی‌گردند و بر او ملحق می‌شوند. از همین روست که انسانی که پس از توبه به گناه عود می‌کند، گناهان گذشته‌اش نیز به او بازمی‌گردند.

این واقعیت، هم هشداری است و هم بشارتی. هشدار آن است که توبه را سبک نگیریم و بازگشت به گناه را آسان نپنداریم؛ چرا که بازگشت به گناه، تنها یک گناه تازه نیست، بلکه گشودن دری است که پشت آن انبوهی از گناهان منتظر ایستاده‌اند. و بشارت آن است که اگر انسان پایدار بماند و برنگردد، آن گناهان از او جدا می‌مانند و آثارشان بر او متوقف می‌شود؛ و این خود نوعی از رحمت الهی است که راه را برای تطهیر واقعی باز می‌گذارد.

پایداری در توبه و بازگشت از گناه

پایداری در توبه و بازگشت از گناه

آنچه پیش‌تر گفته شد، این بود که اگر گناهان پیشین به لطف الهی به حسنات تبدیل شده باشند، دیگر عود و بازگشت آن‌ها به شکل اولیه ممکن نیست؛ زیرا آنچه تبدیل شده، دیگر در همان صورت نخستین وجود ندارد که بازگردد. اما اگر این تبدیل رخ نداده باشد و گناهان پیشین همچنان در حال تعلیق مانده باشند، بازگشت به گناه، همان در بسته را می‌گشاید و همه آن‌ها یک‌جا بازمی‌گردند. افزون بر این، گاه پیش می‌آید که انسان پس از توبه به گناهی دیگر مبتلا می‌شود که از سنخ گناه پیشین نیست؛ در این صورت نیز باید با دقت و هوشیاری به ماهیت آن گناه تازه نگریست و احکام آن را جداگانه در نظر گرفت.


احساس تنفر از گناه و ناپایداری آن

پرسشی که در اینجا مطرح می‌شود، این است که گاه انسان در پی ارتکاب گناه، به‌ویژه آن‌گاه که حق نفس خویش را ضایع کرده، حالتی از تنفر و بیزاری عمیق در خود احساس می‌کند؛ حالتی که گویی دیگر هرگز به آن گناه بازنخواهد گشت. اما این حال موقت است و دیری نمی‌پاید که همان گناه یا گناهی دیگر تکرار می‌شود. چنین کسی چه باید بکند؟

پاسخ این است که نفس آدمی موجودی بسیار نیرومند است. این نفس به تدریج با گناه انس می‌گیرد و هرچه این انس عمیق‌تر شود، جدا شدن از آن دشوارتر می‌گردد. نفس اماره به آسانی تن به جدایی نمی‌دهد و شیطان نیز از هر روزنه‌ای که بیابد، وارد می‌شود تا این جدایی را ناممکن جلوه دهد. در برابر این دو دشمن قوی، انسان باید با قصد جدی و عزم راسخ وارد میدان شود.

قصد و عزم، شرط نخست است؛ اما به تنهایی کافی نیست. باید شرایطی فراهم آورد که رسوخ توبه را در جان ممکن سازد. یکی از این شرایط، سخت کردن راه بازگشت به گناه است؛ به این معنا که انسان برای خود تنبیه و عقابی معین کند که اگر دوباره به آن گناه بازگشت، آن تنبیه را بر خود اجرا کند. این تنبیه باید چنان باشد که نفس از آن بهراسد و بازگشت را گران بیابد. و اگر بار دیگری نیز لغزش رخ داد، باید تنبیه را سخت‌تر کرد؛ چرا که تکرار لغزش نشان می‌دهد که عقاب پیشین کافی نبوده است. انسان باید هر بار شرایط را برای خود دشوارتر کند تا معلوم شود که قصد بازگشت واقعی دارد یا نه.


ذات ضعیف‌شده و نیاز به امداد الهی

اما پرسشی دیگر پیش می‌آید: ذاتی که با گناه ضعیف شده، آیا می‌تواند بدون امداد الهی راه را ادامه دهد؟

پاسخ روشن است: خیر. اما این ضعف، مانع قطعی نیست؛ زیرا امداد الهی همواره در دسترس است. آنجا که امداد الهی به‌کلی قطع می‌شود، دیگر توبه‌ای ممکن نیست و این همان است که در قرآن از آن به «طبع بر قلوب» تعبیر می‌شود؛ یعنی مهر زدن بر دل‌ها، که دیگر راه بازگشت از آن بسته است. اما تا این مرحله فرا نرسیده، امداد الهی جاری است و انسان می‌تواند از آن بهره‌مند شود.

در این زمینه، آنچه درباره دوران ظهور حضرت گفته شده، روشنگر است. در آن دوران، اگر کسی گناه کند، بلافاصله گرفتار عقوبت می‌شود. و گفته شده که در آن روزگار، چنین کسانی توبه نمی‌کنند؛ نه اینکه بخواهند توبه کنند و توبه‌شان پذیرفته نشود، بلکه اصلاً نمی‌خواهند توبه کنند. این حال، همانند کسی است که سم را می‌شناسد و با این حال آن را می‌نوشد. گناه اکثر مردم از روی جهل است؛ اما کسی که با علم کامل و عناد، گناه می‌کند، دیگر در مرتبه‌ای دیگر قرار دارد. او خود رابطه‌اش را با منبع امداد قطع کرده است. نه اینکه امداد از او دریغ شده باشد، بلکه او خود باب امداد را به روی خویش بسته است. اما برای کسانی که از روی جهل و ضعف می‌لغزند، راه همچنان باز است و امداد همچنان ممکن.

پس اگر انسان بار دیگری لغزید، باید بداند که راه بسته نشده است؛ اما باید شرایط را برای خود سخت‌تر کند، هر بار دشوارتر از پیش، تا آن‌قدر که بازگشت به گناه برایش گران‌تر از ترک آن باشد.


حق نفس و مسئولیت در برابر آن

در اینجا بحثی درباره حق نفس مطرح می‌شود. پیش‌تر از حق‌الله و حق‌الناس سخن گفته شد؛ اما حق نفس نیز جایگاه خود را دارد. حق نفس، یعنی حقی که انسان در برابر وجود خویش دارد، هم می‌تواند ذیل حق‌الله قرار گیرد و هم ذیل حق‌الناس؛ زیرا «ناس» در معنای عام خود، شامل خود انسان نیز می‌شود.

اگر بدن انسان را در نظر بگیریم، این بدن حقوقی دارد. اگر انسان این حقوق را ضایع کند، باید پاسخگو باشد. اگر گناه از سنخ حق‌الله باشد، یعنی انسان عبادتی را که خداوند از این بدن و این وجود طلب کرده، از او دریغ کرده باشد، این نیز نوعی از ضایع کردن حق است.

در روایات آمده که حتی زمینی که انسان روی آن گناه می‌کند، در روز قیامت از او شاکی است. نه تنها خود گناه، بلکه آن زمین، آن زمان، و آن اشیایی که شاهد گناه بوده‌اند، همه شاکی‌اند. می‌گویند: «در برابر ما این گناه انجام شد و ما نیز آسیب دیدیم.» زمین از گناه آسیب می‌بیند؛ بدن از گناه آسیب می‌بیند؛ چرا که بدن امانتی است در دست نفس، و نفس مسئول این امانت است. اگر نفس این امانت را ضایع کند، آن بدن نیز در روز قیامت شاهد و شاکی خواهد بود. قرآن می‌فرماید:

«يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (نور/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که زبان‌هایشان و دست‌هایشان و پاهایشان بر ضدشان به آنچه می‌کردند گواهی می‌دهند.

این اعضا شاکی‌اند؛ چرا که آسیب دیده‌اند و امانت در دستشان ضایع شده است. می‌گویند: «ما در دست او امانت بودیم و او با ما چنین کرد.»


حفظ اعمال در عالم هستی

در زیارت امین‌الله آمده است که «اعمال العاملین لدیک محفوظه»؛ اعمال نیکوکاران نزد تو محفوظ است. این عبارت پرسشی را برمی‌انگیزد: آیا خداوند تنها اعمال نیک را حفظ می‌کند، یا همه اعمال؟ آیا امور بی‌ارزش را نیز نگه می‌دارد؟

پاسخ این است که سیاق آیات قرآن در برخی موارد دلالت بر حفظ اعمال نیک دارد؛ اما در نگاهی جامع‌تر، روایات و آیات دیگر نشان می‌دهند که همه اعمال، چه نیک و چه بد، در عالم هستی محفوظ می‌مانند. این نه به آن معناست که خداوند اراده کرده اعمال بد را نگه دارد، بلکه به این دلیل است که هر چیزی که در عالم تحقق یافت، دیگر از بین نمی‌رود. وجود پیدا کرده، پس محفوظ است. این قانون عالم است.

قرآن کریم می‌فرماید:

«مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» (ق/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ سخنی بر زبان نمی‌آورد مگر آنکه نزد او نگهبانی آماده است.

توجه کنید که آیه نگفته «من قولٍ صالح»؛ نگفته «هیچ سخن نیکی»؛ بلکه گفته «من قولٍ»، یعنی هر سخنی. و آن نگهبان، «رقیب عتید» است؛ رقیب یعنی مراقب، و عتید یعنی آماده و حاضر. این وصف «عتید» نشان می‌دهد که این نگهبان به‌ویژه برای سخنان ناصالح هوشیارتر است؛ چرا که آماده است، نزدیک است، و در انتظار است تا آنچه را که باید ثبت کند، ثبت نماید.

اما در روایات آمده که قول مؤمن، آن‌گاه که به کمال می‌رسد، به جایی می‌رسد که حتی ملائکه رقیب و عتید نیز محرم آن نیستند؛ یعنی آن سخن چنان عظیم و مقدس است که تنها خداوند حافظ آن است، بی‌واسطه. این نهایت کرامت سخن مؤمن است که در اوج کمال، حافظش تنها ذات الهی است.

اما در نظام عمومی عالم، همه اقوال و اعمال، چه صالح و چه غیر صالح، محفوظ می‌مانند. قرآن می‌فرماید:

«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ۝ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (زلزله/۷–۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر کس هم‌وزن ذره‌ای نیکی کند، آن را خواهد دید؛ و هر کس هم‌وزن ذره‌ای بدی کند، آن را خواهد دید.

داستان اعرابی و آیه زلزله

مردی بادیه‌نشین، که نه سواد داشت و نه تحصیل دیده بود و نه با مدنیت و دانش آشنا بود، نزد پیامبر اکرم آمد و گفت که از آن قرآنی که می‌گویند نازل شده، چیزی برایش بخواند. پیامبر همین آیه را تلاوت فرمود:

«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ۝ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (زلزله/۷–۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر کس هم‌وزن ذره‌ای نیکی کند، آن را خواهد دید؛ و هر کس هم‌وزن ذره‌ای بدی کند، آن را خواهد دید.

آن مرد بادیه‌نشین مدتی در سکوت فرو رفت. سپس گفت: «می‌شود دوباره بخوانید؟» پیامبر دوباره تلاوت فرمود. باز مکثی کرد و گفت: «یک بار دیگر.» پیامبر برای سومین بار خواند. آن مرد برخاست، خداحافظی کرد و رفت.

پیامبر اکرم پس از رفتن او فرمود: «دخل اعرابیٌّ و خرج فقیهاً»؛ یعنی اعرابی وارد شد و فقیه بیرون رفت.

این سخن پیامبر، عمق آیه را نشان می‌دهد. آن مرد بادیه‌نشین، بدون هیچ پیش‌زمینه علمی، با شنیدن این دو آیه چنان به ژرفای معنا رسید که دیگر نیازی به توضیح نداشت. دریافته بود که هیچ چیز در عالم گم نمی‌شود؛ نه ذره‌ای از نیکی و نه ذره‌ای از بدی. همه چیز محفوظ است و همه چیز دیده خواهد شد. این فهم، همان فقاهت واقعی است که نه از کتاب، بلکه از دل برمی‌خیزد.

معیار جامع و آیهٔ ترازو

آنچه آن مرد بادیه‌نشین از پیامبر دریافت کرد، تنها دو آیه نبود؛ معیاری بود که تمام هستی را در برمی‌گرفت. کدی بود که با آن می‌شد هر چیزی را سنجید. شعوری بود که از درون روشن می‌کرد و حفظی بود که از بیرون نگه می‌داشت. همین دو آیه نقطهٔ ثقل وجود او شد؛ چنان که وارد شد اعرابی و بیرون رفت فقیه. همه چیز را اکنون با این ترازو می‌توانست بسنجد و دیگر نیازی به توضیح نداشت.

از همین روست که این آیه می‌تواند برای بسیاری از آدمیان انقلابی روحی پدید آورد. آنگاه که انسان به راستی بفهمد که:

«وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (زلزال/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که هم‌وزن ذره‌ای بدی کند، آن را خواهد دید.

آری، نه یک عمل بزرگ و سنگین، بلکه هم‌وزن ذره‌ای. و ذره را به آن غبارهای ریزی تشبیه کرده‌اند که گاه در شعاع آفتاب، وقتی نور از روزنه‌ای درمی‌تابد، آرام و لرزان در هوا معلق می‌مانند و می‌لرزند. همان‌ها که چشم معمولاً آن‌ها را نمی‌بیند و تنها در برابر نور آشکار می‌شوند. مثقال ذره یعنی همان مقدار؛ همان اندازه‌ای که انسان از آن غافل می‌شود و می‌پندارد که دیده نخواهد شد.

اما این آیه نمی‌خواهد بگوید که این مقدار، آخرین مرز است و دیگر هیچ. می‌خواهد بگوید که حتی این مقدار هم از دید خداوند پنهان نیست؛ فکر نکن که خدا می‌گوید خب، این که چیزی نبود، بگذریم. نه؛ حتی این هم محفوظ است.

دربارهٔ لمم و آمرزش بی‌واسطه

البته در اینجا باید نکته‌ای را روشن کرد. اگر کسی صالح باشد و در مسیر درست گام بردارد، آن دسته از لغزش‌های سطحی و ساده که از آن‌ها به «لمم» تعبیر می‌شود — یعنی آن شرور سبک و گذرایی که گاه بی‌اختیار از دست آدمی سر می‌زند و در زمرهٔ گناهان کبیره نیست — آمرزیده می‌شود، حتی اگر انسان استغفار صریحی هم نکرده باشد. این بخشودگی، از لطف الهی است که راه را بر صالحان می‌گشاید.

حسنات و زوال سیئات

و اما پاسخ به این پرسش که حسنات چگونه سیئات را می‌برند. آیهٔ شریفه می‌فرماید:

«إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ» (هود/۱۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکی‌ها بدی‌ها را می‌برند.

این «یذهبن» چگونه می‌برد؟ این بردن مراتب دارد. گاهی حسنه جلوی سیئه را می‌گیرد؛ یعنی مانع از آن می‌شود که اثر بدی پدیدار شود. گاهی آثار سیئه را محدود می‌کند و از گسترش آن جلوگیری می‌کند. گاهی آثار را کم‌رنگ می‌کند. و گاهی، در مراتب بالاتر، کل آثار سیئه را محو می‌کند. این همه امکان‌پذیر است.

از همین روست که گفته‌اند: «فادرء بالحسنة السیئة»؛ با حسنه، سیئه را دفع کن. چون این دو در رابطه‌ای با یکدیگرند که اگر کسی سیئه‌ای کرده، خود می‌تواند با حسنه پاسخ دهد. بلکه فراتر از این، خود همین حسنه‌ای که در برابر سیئه قرار می‌گیرد، می‌تواند صد سیئه را ضرب کند در ضعف و ناتوانی. ضرب سیئه به حسنه، یا زوال سیئه به حسنه — هر دو ممکن است.

این بحث در رکن ششم، که آخرین رکن از ارکان این مبحث است، مفصل‌تر خواهد آمد. تاکنون رکن چهارم و پنجم را گفته‌ایم. رکن ششم این است که انسان باید خود را به طاعت ببندد تا از این راه، توبه و پاکی حاصل شود. در آنجا روشن خواهد شد که حسنات به صورت مطلق می‌توانند رابطهٔ انسان را با سیئات سست کنند؛ به‌ویژه آن حسناتی که با سیئات تناسب دارند و در مقابل آن‌ها قرار می‌گیرند. هرچه این ضدیت شدیدتر باشد، حسنه می‌تواند سیئه را بیشتر تضعیف کند.


فردیت و جمع در عبادت

پرسش از تضاد میان عبادت فردی و حضور جمعی

پرسشی که گاه مطرح می‌شود این است که انسان از یک سو می‌داند که برخی اعمال را باید در خلوت و به صورت فردی انجام دهد تا حضور قلب داشته باشد و از آن‌ها بهره ببرد؛ و از سوی دیگر، برکات حضور در جمع — در مساجد، در هیئت‌ها، در مجالس دینی — را می‌شناسد و می‌داند که آن روح جمعی چیزی است که در خلوت فردی به دست نمی‌آید. حال اگر کسی، به‌ویژه جوانی که شور و نشاط دارد، در این دو میان قرار گیرد، کدام را مقدم بدارد؟

جمع میان دو حال

پاسخ این است که مطلوب کامل آن است که انسان خود را به جایی برساند که در حالت جمعی هم از روح جمع بهره ببرد و هم فردیتش محفوظ بماند. یعنی در جمع حاضر باشد، اما منفعل از جمع نباشد. از برکات جمع استفاده کند، اما در دل خود همچنان آن حضور فردی را نگه دارد.

و این، فرد مقابل جمع نیست؛ بلکه فرد شامل جمع است. انسانی که در جمع است اما جمع او را نبلعیده؛ انسانی که در میان مردم است اما از خود بیرون نرفته. چنین کسی هم کارهای فردی خود را می‌تواند انجام دهد و هم از برکات جمع بهره‌مند است.

البته ممکن است در چنین حالتی، کثرت عمل کمتر شود؛ چون رفتن به جمع فرصت انجام بسیاری از اعمال فردی را می‌گیرد. اما در اینجا روح عمل مهم‌تر از کثرت عمل است. بهتر است انسان این حالت جمعی را داشته باشد، اما در رفت و برگشت و در اوقاتی که در خانه است، بخشی از وقت را هم به عبادت فردی اختصاص دهد. آن روح جمعی آثار بسیار زیادی دارد که نباید از آن غافل ماند؛ اما نباید این جمعیت چنان شدید شود که کثرت، همهٔ وجود انسان را فرا بگیرد و جایی برای خلوت نماند.

از همین روست که گفته‌اند نوافل را فرادا بخوانید و واجبات را جماعت. این تقسیم‌بندی حکمتی دارد. می‌توان در زندگی هم این تعادل را برقرار کرد: بخشی از اعمال را در جمع داشت و بخشی را در خلوت فردی.

چرا جماعت حتی بدون حال؟

گاهی پرسیده می‌شود که ما وقتی نماز را فرادا می‌خوانیم، حالمان بهتر است؛ اما وقتی به جماعت می‌رویم، آن حال را نداریم. آیا باز هم باید به جماعت برویم؟

پاسخ این است که بله، حتماً باید رفت. و این نه تنها به خاطر ثواب‌هایی است که در روایات برای نماز جماعت آمده — که آن هم البته عظیم است — بلکه به خاطر چیزی فراتر از آن: روح جمعی در نگاه دینی اصل است. حضور پررنگ مؤمنین در اجتماع، خود به خود آثاری دارد که هیچ عبادت فردی نمی‌تواند جایگزین آن شود.

حضور مؤمنان و هزینه‌بردار شدن گناه

یکی از این آثار این است که وقتی مؤمنان در اجتماع حضور آشکار و پررنگ دارند، گناه در آن اجتماع هزینه‌بردارتر می‌شود. کسانی که می‌خواهند گناه کنند، در برابر این حضور، راحت‌تر نمی‌توانند. بازدارندگی ایجاد می‌شود. تطهیر پدید می‌آید. خود این حضورها، بدون اینکه کسی سخنی بگوید یا کاری بکند، فضا را تغییر می‌دهد.

و برعکس، اگر کسی نرود و این عدم حضور باعث شود که گناهکار راحت‌تر گناه کند، آن کسی که نرفته در گناه او شریک است. اما اگر رفت و حضورش مانع شد از گناه کردن دیگری، آن عمل نکردن دیگری هم در نامهٔ عمل این کس ثبت می‌شود.

گستردگی عمل در نگاه جمعی

این نکته بسیار مهم است که ما عمل خود را تنها در آنچه خودمان می‌خوانیم و انجام می‌دهیم نبینیم. آثاری که حضور ما در ارتباطات جمعی پدید می‌آورد، همه جزو عمل ماست. وقتی من می‌روم و ده نفر می‌بینند که من رفته‌ام و آن‌ها هم شوق پیدا می‌کنند و می‌آیند، عمل آن ده نفر هم عمل من محسوب می‌شود. عمل من با این نگاه بسیار گسترده‌تر شده است.

شاید در رفت و برگشت، فرصتی از دست رفته باشد. اما کجا می‌توانستم به اندازهٔ ده نفر عمل انجام دهم؟ با این نگاه، بسیاری از آنچه به ظاهر از دست رفته، جبران شده است. اگر آن نگاه کلان الهی را به مسئله داشته باشیم، برکات عظیمی آشکار می‌شود.

خداوند چنین کرده که هر کاری را که امر فرموده، اگر آدمی درست و مطابق با آن انجام دهد، حتماً نفع بالاتری برده است؛ حتماً. البته باید در وقت تضاد هم بداند که چه چیزی را مقدم بدارد و حدود همه را رعایت کند. فردیت هم باید داشته باشد؛ جوری نباشد که فردیتش کلاً از میان برود. از همین روست که گفته‌اند در شب قدر، در عین اینکه عبادات باید باشد، وقتی هم برای تفکر حتماً بگذارید؛ چون تفکر، آن خلوتی است که جمع نمی‌تواند جایش را بگیرد.

رهنمودی برای شب‌های قدر

در پایان، شایسته است که به کتاب *المراقبات* مرحوم آقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی رجوع شود. این بزرگوار بابی ویژه دربارهٔ شب‌های قدر گشوده و توضیحاتی نفیس و سودمند در آن آورده است. خواندن آن باب، روشنایی تازه‌ای بر آنچه در این جلسات گفته شد می‌افکند و آدمی را در چگونگی گذراندن این شب‌های عظیم راهنمایی می‌کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.