ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بازگشت به روایت استغفار و شرط ششم توبه

جایگاه این جلسه در سلسلهٔ بحث توبه

بحث توبه در جلسات پیشین از سه افق گشوده شد: حقیقت توبه، مراتب توبه، و سپس مراحل و ارکان آن. قرار بر آن بود که این سلسله در سه نشست به سرانجام رسد؛ اما ژرفای مطلب چنان است که ادامهٔ آن ناگزیر می‌نماید. آنچه اینک پیش روست، آخرین شرط از شروطی است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای تحقق استغفارِ راستین برشمرده‌اند؛ شرطی که بدون آن، نامِ استغفار بر صدقِ معانیِ خود نمی‌نشیند و توسل به اسم غفور، هرچند بر زبان جاری باشد، اثرِ تامِ خود را نمی‌یابد.

این ارکان بر پایهٔ روایتی شریف در نهج‌البلاغه استوار است. حضرت کسی را که در محضرشان پیوسته استغفرالله می‌گفت، خطاب فرمودند و پرسیدند که آیا می‌داند استغفار چیست. آنگاه فرمودند استغفار درجه‌ای از علیین است و شش معنا و شرط دارد. استغفارِ حقیقی پس از تحقق این شش شرط امکان‌پذیر می‌شود؛ یعنی انسان وقتی واجد مرتبهٔ مغفرت می‌گردد که این شروط را به جای آورده باشد و آنگاه بتواند به اسم غفور حق متوصل شود.

همهٔ هستی تکویناً به اسم غفور حق متوسل‌اند و از این رو رو به کمال‌اند. جهان یکسره در حرکتِ بازگشت و کمال است؛ مغفرتِ تکوینی، همان کششِ موجودات به سوی تمامیتِ خویش است. انسان نیز پس از آنکه از بیراهه بازگشت و آن شش شرط را که او را در مسیر وجودی‌اش می‌نهد محقق کرد، تازه توسل به اسم غفور برایش ممکن و مؤثر می‌گردد. گفتنِ استغفرالله بر زبان عیب نیست و نباید ترک شود؛ راهی جز این نیست که انسان این ذکر را بر زبان آورد. اما اثرِ مترتب بر آن، مشروط به آن است که شروط پیشین محقق شده باشد. استغفارِ زبانیِ صرف، نامی است که هنوز بر صدقِ معانیِ خود ننشسته است؛ و وقتی شروط به جای آمد، آن نام بر حقیقت خود منطبق می‌شود. علیین، همان مرتبه‌ای است که پس از تمامیتِ توبه گشوده می‌شود؛ استغفار در آنجا دیگر لفظ نیست، وصول است.

مرور پنج شرط پیشین و ورود به شرط ششم

پنج شرط پیشین چنین بود: نخست ندامت؛ دوم عزم بر ترکِ دائمِ بازگشت به معصیت؛ سوم ادای حق‌الناس؛ چهارم ادای حق‌الله — که در ذیل آن حقیقت عبودیت و معنای عبادات و واجبات و فرائض گشوده شد؛ و پنجم آن بود که لذتِ گناه باید تبدیل و جبران شود. تعبیر حضرت آن است که گوشتی که با گناه روییده باید آب شود و بریزد؛ لذتی که در مال یا در هر بهره‌ای از معصیت بوده باید از وجود انسان جدا گردد. این جبران، صرفاً پشیمانیِ ذهنی نیست؛ دگرگونیِ مزاجِ باطنی است تا شیرینیِ گناه از کامِ جان رخت بربندد.

شرط ششم آن است که جسم، المِ طاعت را بچشد. در برابر لذتی که از معصیت چشیده، باید علمِ طاعت — سختی و دردِ طاعت — را بچشاند. این دو، دو کفهٔ یک ترازویند: تا الم ننشیند، لذتِ کهنه بر جای می‌ماند؛ و تا لذت بر جای بماند، توبه در سطحِ نیت می‌ماند و به عمقِ وجود فرو نمی‌رود. حضرت پس از برشمردن این شروط فرمودند:

«فَعِنْدَ ذَٰلِكَ تَقُولُ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در آن هنگام می‌گویی: از خدا آمرزش می‌طلبم.

یعنی أستغفر الله پس از این مراحل است. تا المِ طاعت به جای لذتِ گناه ننشیند، و تا آن پنج رکنِ دیگر استوار نگردد، استغفار هنوز در مرتبهٔ علیینِ خود قرار نگرفته است. کسی که بر زبان استغفرالله دارد و شروط را وانهاده، چون بیماری است که نامِ دارو را می‌برد اما دارو را نمی‌نوشد؛ نام بی‌اثر نیست، اما شفا در نوشیدن است نه در نام.


الم طاعت در برابر لذت معصیت

طاعت در مسیر طبیعی وجود

طاعت در نگاه طبیعیِ وجود، الم نیست و دردناک نیست. اگر وجود در مسیر کمالی خود واقع باشد، طاعت قضای وجودی اوست و با هستی‌اش تناغم دارد. چون تناغم دارد، طاعت علم و درد نیست؛ شاید تکلیف و زحمت باشد، اما الم نیست. بدنِ سالم غذا می‌خواهد و خوردن برایش رنج نیست؛ سالکِ بر مسیر نیز طاعت می‌خواهد و طاعت برایش بیگانگی نیست. در مراحل بعد، انسان مشتاق می‌شود و طاعت شوقی می‌گردد؛ تا آنجا که حالتِ فنا در ارادهٔ الهی برای او قایم می‌شود و هدفِ وجودی‌اش همان می‌گردد — نه فقط شوق، بلکه فوقِ شوق؛ حقیقتِ وجودیِ خود را در این مسئله می‌بیند. آنجا طاعت دیگر «تحمل» نیست؛ «بودن» است.

اما کسی که از مسیر منحرف شده و روی برگردانده بوده، اکنون که بازمی‌گردد طاعت برای او الم دارد و دردناک است. چشاندنِ المِ طاعت، از نخستین مراحلِ بازگرداندنِ چنین کسی به مسیر است. او هنوز به مرتبهٔ طبیعیِ وجود نرسیده؛ از این رو طاعت برایش داروی تلخ است، هرچند نجات‌بخش باشد. تلخیِ دارو نشانهٔ فسادِ دارو نیست؛ نشانهٔ ناسازگاریِ موقتِ مزاجِ بیمار با آن چیزی است که او را به سلامت بازمی‌گرداند.

طاعتِ درمانی و طاعتِ کمالی

گناهی که انسان انجام داده، او را از مسیر خارج کرده است. بازگرداندن به مسیر دو کار می‌طلبد: یکی ذوبِ اثرِ گناه و جبران مافات؛ و دیگری المِ طاعتِ ویژه تا به مسیر بازگردد. این المِ طاعت می‌خواهد او را چه کند؟ قرآن می‌فرماید:

«إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکی‌ها بدی‌ها را از میان می‌برند.

این، طاعتی نیست که او را بالا ببرد؛ طاعتی است که او را به مسیر بازگرداند. بالا بردنِ پس از بازگشت، مقام دیگری است. چون به اختیار خود از مسیر خارج شده، فعلاً این طاعت صرفِ درمانِ او می‌شود. این هزینهٔ درمان است؛ چون بیمار شده، هزینه می‌خواهد؛ و هزینهٔ درمانش همین المِ طاعت است. طاعتی که عنوانِ هزینهٔ درمان دارد، الم است. اما طاعتی که هزینهٔ درمان نیست، قضای بدن می‌شود: طاعت در مسیر کمال، قضای بدن است و با بدن تلاؤم دارد. آنجا که بازگرداندن به مسیر است، هزینه است و الم دارد؛ داروی تلخ است، هرچند نجات‌بخش باشد و از معصیت برهاند.

پس طاعت دو عنوان می‌یابد: گاه قضا است، در جایی که انسان در مسیر کمال است؛ و گاه درمان و الم است، در جایی که از مسیر جدا شده. این تمایز، کلیدِ فهمِ شرط ششم است. اگر کسی طاعتِ درمانی را با طاعتِ کمالی یکی بگیرد، یا از تلخی می‌رمد و درمان را رها می‌کند، یا تلخی را نشانهٔ نادرستیِ راه می‌پندارد؛ حال آنکه تلخیِ این مقام، خودِ راه است.

تناسب دارو با بیماری

هر قدر درمان درست‌تر محقق شود، باید تطابق دارو با بیماری بیشتر باشد. دارو باید با مرض نسبت داشته باشد و نقطهٔ مقابلِ آن باشد. از این رو طاعتی که در این مرحله سفارش می‌شود، طاعتی است که تقابلش با آن معصیت بیشتر است. بعضی بزرگان و اولیا گفته‌اند: اگر سفرِ معصیت رفته، سفرِ طاعت را در برابر آن بنهد تا تقابل تام حاصل شود. اگر کسی را غیبت کرده، باید نسبت به او در بیانِ خصوصیاتِ درست و حسنِ تعریف بکوشد تا جبران شود. اگر نسبت به کسی بغض داشته، باید با محبت جبران کند. مسئله از آن جهت دقیق است که درمان است؛ و درمان باید با مرض تناسب داشته باشد. دارو اگر با مرض بی‌نسبت باشد، یا بی‌اثر است یا زیان‌بار؛ طاعتِ نامتناسب نیز salik را در جای دیگر مشغول می‌کند و زخمِ اصلی را بازمی‌گذارد.

در غذای بدن، تنوع مفید است و بدن به انواع غذا احتیاج دارد. غذایی که ضرر دارد غذا نیست، سم است و نمی‌تواند طاعت باشد. اگر طاعت است یعنی نافع است؛ پس هر طاعتی نافع است، هرچند بدن به بعضی طاعات تطابق بیشتر و تأثیر سریع‌تری داشته باشد. مزاج‌ها در نظام رشد یکسان نیستند: برخی خوفی‌اند، برخی شوقی؛ برای برخی خدمت به دیگران تأثیرگذار است؛ برای برخی گوشه‌گیری و انضباطِ گروهی لازم است، یا بالعکس ظرفیتِ اجتماعی‌شان کم است و باید افزایش یابد. طاعات از این حیث مختلف‌اند؛ اما نسبت به دارو همه مشترکند: اگر مزاج بخواهد برگردد، دارو باید با مرض تناسب داشته باشد. هر کس باید بنشیند و ببیند آنچه او را از مسیر تعادل خارج کرده چه بوده، و در نظام دین چه طاعتی مناسب آن وارد شده است. این نشستن و دیدن، خود بخشی از محاسبه است؛ بدون آن، انسان داروهای عمومی می‌نوشد و از زخمِ خصوصی‌اش غافل می‌ماند.

ذوق دین و حسنهٔ مقابل

نکتهٔ مهم آن است که دارو یا طاعت باید مطابق نظام تشریع و دین باشد. حقیقتِ حرکتِ انسان، حرکت از خودیِ خود و خواسته‌های نفس است؛ جداشدن از خواسته‌های نفس، کم‌کم جداشدن از آن خود است. اگر انسان طاعت و دارو را خود قرار دهد، این خود خواستهٔ نفس می‌شود — هرچند صورتِ مخالفت با نفس داشته باشد. نفس گاه تشریع می‌کند به مخالفتِ نفس؛ اما اگر در دین وارد نشده باشد، باز اطاعتِ نفس است. وقتی آنچه در دین آمده را انسان انتخاب می‌کند، هرچند انتخاب از نفس برآید، خواستهٔ خود را تحت خواستهٔ رب نهاده است. پس در تدبیرِ دارویی و قضاییِ طاعت، حتماً باید دین مرجع باشد. دین، نقشهٔ بدنِ باطنی است؛ داروی بیرون از نقشه، حتی اگر تلخ و «سخت‌گیرانه» باشد، ممکن است اندامی دیگر را بیازارد.

اگر کسی ذوقِ دین را بشناسد — ذوقی که از دین استیضاح می‌شود، نه استحسانِ شخصی — می‌تواند حسنهٔ مقابلِ هر معصیت را بیابد. مرحوم آیت‌الله بهجت رحمه الله می‌فرمودند ابو‌حنیفه شاگردانی داشت که ذوقِ او را می‌شناختند و بر همان اساس می‌افزودند؛ ما هنوز ذوقِ اهل‌بیت علیهم‌السلام را چنان‌که باید نیافته‌ایم. پس از انس با روایات، انسان به جایی می‌رسد که ذوق اهل‌بیت را می‌یابد؛ ذوق یعنی روش و چشیدنی، نه استحسان. این ذوق، پس از ممارست با کلمات ایشان، کأنّ به انسان چشانده می‌شود و راه را نشان می‌دهد. اگر ذوق را نشناخت، به استادی رجوع کند که همین ذوق را می‌شناسد و بپرسد در برابر فلان معصیت چه طاعتی مناسب است — نه آنکه جزئیاتِ شخصیِ گناه را فاش کند، بلکه اصلِ مسئله را. افشای جزئیات، گاه خود اشاعه است؛ پرسش از اصلِ علاج، ادبِ درمان است.

کتاب‌هایی چون ثواب‌الأعمال و عقاب‌الأعمال و روایاتِ تقابلِ اعمال، نشان می‌دهند هر عمل چه اثری می‌گذارد. مطلقِ حسنه نیز در روایت اثر دارد؛ اما اثرِ تام را حسنهٔ مقابل دارد. اگر حسنهٔ مقابل شناخته نشد، لزومی ندارد حتماً تفحصِ طولانی کند؛ راه منحصر به حسنهٔ مقابل نیست، اما راهِ آن نزدیک‌تر و سریع‌التأثیرتر است. مطلقِ حسنه با قصدِ بازگرداندن به مسیر نیز اثر می‌گذارد، هرچند شاید طاعتِ بیشتری بطلبد. این نکته‌ها کاربردی‌اند: در عینِ بحثِ نظری، در مقامِ تحلیل وقتی انسان می‌خواهد برگردد باید آن‌ها را رعایت کند.


دارو از دین باشد، نه از بدعت نفس

آیهٔ رهبانیت و تشدیدِ حکم

قرآن کریم می‌فرماید:

«وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِهَا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و رهبانیتی که خود بدعت نهادند؛ ما آن را بر ایشان ننوشته بودیم، مگر آنکه رضوان خدا را بجویند؛ پس آن را چنان‌که باید رعایت نکردند.

خداوند چیزی را جعل می‌کند که مطابق نظام خلقت باشد. آنان رهبانیتی نهادند که مطابق خلقت نبود؛ وقتی خود را از ازدواج و از آنچه حیاتِ دنیا است محروم کردند، عوارضِ نامناسب نیز در پی آمد. خدا این کارها را نگفته بود. قصدشان ابتغاء رضوان الله بود و می‌خواستند از نفس بگذرند؛ جداشدن از نفس رضوان تلقی می‌شود. اما آنجا که جداشدن به قیدِ طاعتِ نفس باشد — یعنی نفس خود تشدید کند — باز تحریک و انانیت است. دین چیزی می‌خواسته؛ آنان همان را تشدید کردند: اگر دین گفته کم بگذارید، گفتند تحریم می‌کنیم. تحریمِ از پیشِ خود، حکم دین نبود.

مسیر کمال نباید دخالت نفس در آن باشد، حتی در تشدید حکم. بی‌چون‌وچرا تسلیم دین شدن، انسان را از نفس جدا می‌کند. ریاضت‌های شاقی که در دین وارد نشده، هرچند ملاکشان مخالفت با نفس باشد، در کنهِ خود اطاعت نفس‌اند. خدا نمی‌گوید اگر آن رهبانیت را رعایت می‌کردند به رضوان می‌رسیدند؛ می‌گوید همان را که به عنوان رضوان جعل کردند، حقِ رعایت نکردند. زوایای پنهان اینجاست: ملاک مخالفتِ نفس درست است؛ اما تشدیدکننده خودِ نفس است. این انانیت است: خدا کم گفته، ما زیادتر می‌کنیم. در مرحلهٔ اول این را درنمی‌یابیم؛ می‌پنداریم هرچه سخت‌تر، مقرب‌تر. حال آنکه قرب در مطابقت با امر است، نه در سنگینیِ خودساخته.

رجاء در برابر تشریع؛ ظرافت احکام

اگر کسی ذکر و طاعتی را از جانب نفس تشدید کند و آن را درست بداند، این غیر از رجاء است. گاه گفته‌اند هزار ذکر بگو؛ میلش کشید و مزه یافت و چندتای دیگر رجاءً گفت — این رجاء است. اما اگر بگوید چون هزار گفته‌اید ما هزار و صد می‌کنیم و چربش می‌کنیم، این تشریع و بدعت و کاسته از میلِ نفس است. رعونات و امیال نفسانی در مقام اطاعتِ رب بسیار پیچیده‌اند؛ به افراط و وسواس می‌کشانند. برای خودِ شخص شاید حالِ خوش آورد، اما دیگری که می‌بیند از دین زده می‌شود و می‌گوید اگر دین این است نمی‌خواهیم. خدا امر را چنان تدبیر کرده که هم در وجودِ سالک تأثیرِ کامل دارد و چیزی کم ندارد، هم در رابطه با دیگران دین ملائم و مطبوع دیده می‌شود. دین باید چنان باشد که اطرافیان نیز احساس کنند همراهی با آن زیبا و جذاب است. زیباییِ شریعت، بخشی از حجتِ شریعت است.

نذر و عهد و قسم که انسان بر خود واجب می‌کند نیز حد دارد و دین آن را در حدودی اجازه داده است. اگر از حد بگذرد و منافی حقوق دیگران شود یا به بدن زیان رساند، جایز نیست. ظرافت دین تا آنجاست که روزهٔ مستحبِ زن اذن شوهر می‌خواهد تا حقی ضایع نشود؛ و این اطاعت، همان کمالی را می‌آورد که با سختیِ روزه می‌خواست. یا اگر برادر مؤمن به روزه‌دارِ مستحب تعارف کرد، بخورد؛ اگر قصد اطاعتِ رب باشد، دم برنمی‌آورد و می‌فهمد خداست که گفته. تفاوت است میان کسی که از اول می‌گیرد و به دوستان سفارش می‌کند تعارف کنند تا روزه‌اش بشکند، و کسی که صادقانه تسلیمِ این ادب می‌شود. اگر باور کردیم دین را خدا نهاده و انسان را خوب می‌شناسد و بهترین قوانین را گذاشته، کامل‌ترین راه همان است و چیزی بر آن نمی‌افزاییم. افزودن، گاه از ترسِ کم‌آوردن است؛ و ترسِ کم‌آوردن، خود بی‌اعتمادی به کافی‌بودنِ امرِ الهی است.

أرید أن لا أرید و جایگاه عقل

حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در بعضی نقل‌ها وقتی از ایشان خواستند چیزی بخواهند، فرمودند أرید أن لا أرید — می‌خواهم از خود اراده‌ای نداشته باشم. ابراهیم خلیل نیز در مقاماتی چنین‌اند. اما این مقامات مصنوعی و نقطهٔ آغاز نیستند. به ما گفته‌اند بخواه؛ نمکِ سفره را بخواه؛ باید رابطه‌ها ایجاد شود تا به آن کمال برسد. وقتی رسید، نظام احسن و تدبیر احسن را می‌یابد و می‌بیند کارفرمای جهان در کار اوست. آنگاه هر فکرِ خودساخته‌ای حد زدن به حقیقت است — نه آنکه از اول فکر را زمین بگذارد. از اول گفته‌اند فکر کن، تدبیر کن، محاسبه و مراقبه و مشورت داشته باش، بیاموز و انجام بده؛ چون انسان می‌آموزد مشتاق می‌شود. تشویق به فکر در دین بسیار است؛ اما فکر نیز حیطه دارد.

به جایی می‌رسد که عقل اگر عقل باشد عجز خود را درمی‌یابد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند عقول از ادراک کنهِ صفت حق عاجزند؛ و آنجا که وهم دخالت کند:

«لَا تَنَالُهُ الْأَوْهَامُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوهام به آن نمی‌رسند.

عقل می‌فهمد جایش آنجا نیست؛ عجز را ادراک می‌کند. این ادراکِ عجز، خود عقلانیت است. عقلی که در غیر حیطهٔ خود دخالت کند وهم می‌شود. اگر کسی نظام عالم را چنین دید که خدا تدبیر می‌کند و همهٔ عالم همراه اوست، برای خود چاره‌ای غیر از تدبیر الهی نمی‌نهد. تسلیمِ پس از طیِ مراحلِ فکر و مراقبه، غیر از تعطیلِ فکر از آغاز است؛ یکی میوه است و دیگری آفت.


محاسبه، عزم جدی، و حضور گناهان گذشته

فهرست قصور و ادبِ نوشتن

تا اینجا در جلسات پیشین گفته شد که برای بازگشت، یقظه محقق می‌شود و حالِ توبه می‌آید. در حالِ توبه انسان می‌نشیند و آنچه از قصور و غفلت و معصیت بر او رفته را برای خود فهرست می‌کند. لزومی ندارد این فهرست بر کاغذی باشد که به دست دیگری افتد و اشاعهٔ فحشا شود. اگر می‌نویسد تا فراموش نکند، حتماً با رمز و اشاره بنویسد و تصریح نکند، یا چنان باشد که منتسب‌بودن به شخصِ معین معلوم نباشد. ادبِ توبه، حفظِ آبروی خود و دیگران است؛ توبه درونِ خانهٔ محاسبه‌است، نه صحنِ اعلان.

سپس برای هر مورد راه چاره می‌جوید: برخی حق‌الناس است و باید ببیند چگونه ادا کند؛ برخی ندامت و عزم بر ترکِ عود می‌خواهد؛ حقوق الهی را باید بنشیند و جدول بکشد که چگونه قضا و جبران کند؛ حقوق الناس را از کجا آغاز کند. این‌ها محاسبهٔ جدی می‌خواهد. اگر آغاز نشود، آن دیوارِ آتشین نمی‌گذارد توفیقی عبور کند؛ هرچه عمل کند می‌ماند. عملِ بسیار بر روی مانعِ نشکسته، انباشت است نه عبور.

عزم جدی و تعلیقِ موانع

گفته‌اند اگر کسی به عزم جدی بر ادای حق‌الناس و حق‌الله آغاز کند — هرچند تمام عمرش طول بکشد — آن موانع وجودی به صورت تعلیقی برداشته می‌شود. تعلیق یعنی اثرِ مانع برداشته می‌شود تا وقتی مشغول این کار است؛ توفیقات نیز به یاری‌اش می‌آید. اگر رها کرد و سست شد، چون تعلیق بود دوباره رابطه برقرار می‌شود و موانع بازمی‌گردند. تا وقتی عزم جدی هست و آغاز کرده، موانع معلّق‌اند — تمام نشده‌اند، معلّق‌اند — تا حق ادا شود؛ آنگاه تمام می‌شود. این تعلیق، رحمتی است تا انسان در میانِ راه از نفس نیفتد؛ اما رحمت را نباید به سستی تعبیر کرد.

البته ادای حق‌الناس ملازم با از بین‌رفتنِ کاملِ گناه نیست. پس از ادای حق‌الناس و حق‌الله، تازه مانعِ برگشتن برطرف شده؛ حالا باید برگردد؛ و برگشتن همان تبدیلِ لذتِ معصیت به الم است. اگر این نباشد، همان شرِّ حضور که پیش‌تر گفته شد باقی است: همهٔ معاصی در زمانِ حاضرند. اعمال انسان در بیرون، ورودشان به حیطهٔ زمانی است — یکی اول، یکی بعد — اما در نظامِ وجودِ انسان همه یکجا حاضرند. در همان حین که طاعت می‌کند، تمامِ عقبهٔ وجودی‌اش همراه اوست؛ پس باید تبدیل صورت گیرد. تا تبدیل نشود، ادای حقوق تمامش نمی‌کند. ادای حق‌الله نخست زمانِ ضامن‌بودن را برمی‌دارد؛ سپس می‌گوید گناه کرده بودی که این راه قضا شد. مگر آنکه غفلت یا خواب بوده باشد: پایی خورده و شیشه‌ای شکسته — گناه نیست، فقط حق‌الناس باید ادا شود. یا خواب مانده و نماز قضا شده با آنکه مقدمات را فراهم کرده — پشیمانی در قضا کفایت می‌کند. غیر از کسی که عمداً نخوانده یا تعدی کرده است. تفکیکِ عمد و غفلت، هم در فقه و هم در سلوک، از ارکانِ انصاف با خویشتن است.

سرکوبِ تقاضا به‌مثابهٔ چشیدنِ الم

از مرحوم بهاری همدانی نقل شده که در توبه نیکو است طاعت از جنسِ معصیت باشد. وقتی انسان به معصیتی مبتلا شد، ترکش سخت است؛ سختی‌اش آن است که لذت چشیده شده و دائم خود را نشان می‌دهد و تقاضا دارد. اینکه دائماً نفس را سرکوب کند و اشباع و اجابت نکند، خود نکتهٔ مهمی در جبرانِ لذتِ معصیت است. چون دائماً تقاضا هست و او سرکوب می‌کند، لحظه‌به‌لحظه مقابله می‌کند؛ و این مقابلهٔ لحظه‌به‌لحظه خود راهکارِ چشیدنِ الم در برابر آن لذت است. هرچه معصیت عظیم‌تر و تکرارشده‌تر باشد، لذت پایدارتر و عادت قوی‌تر است؛ و همین مقاومتِ مستمر، جبران را می‌آغازد. المِ طاعت گاه در انجامِ فعلِ سخت است و گاه در ترکِ خواسته‌ای که هر لحظه سر برمی‌آورد؛ هر دو، چشاندنِ علمِ طاعت‌اند.


عبودیت: از خواسته‌های نفس تا خودِ نفس

دو مرحله در شکستن نفس

عبودیتی که برای انسان فنا ایجاد می‌کند، ابتدا با مخالفتِ خواسته‌های نفس آغاز می‌شود و سپس با خودِ نفس. نخست باید با جنودِ نفس مقابله کرد؛ چون این جنود ضعیف‌تر از خودِ نفس‌اند، انسان در غلبه بر خواسته‌ها قابل می‌شود و کم‌کم بر خودِ نفسِ اماره — نه نفس مطمئنه و نه نفس عالی — غلبه می‌کند. نقطهٔ آغازِ متعارف، خواسته‌های نفس است. گاه کسی یکباره سراغِ مبدأ و کنهِ نفس می‌رود؛ راه ممکن است اما بسیار سخت است. راه متعارف آن است که از خواسته‌ها نفس را بشناسیم؛ کنهِ ذات به این راحتی شناخته نمی‌شود. ذاتِ نفسِ اماره چنان لغزنده است که اگر اول سراغش روند، از راهی دیگر وارد می‌شود و انسان را دور می‌زند. باید نخست با جنود دست‌وپنجه نرم کرد تا حیله‌ها و راهکارهای او شناخته شود؛ وقتی جنود زده شدند ضعیف می‌شود و راه بازتر می‌گردد.

ترکِ گناه باید بالجمله باشد؛ اما در خواسته‌های نفس لزومی ندارد یکجا با نفس مقابله کند. ذره‌ذره، جندبه‌جند، مرحله‌به‌مرحله باید مقابله کند. عبودیت با کنار زدنِ خواسته‌های نفس در ابتدا و کنار زدنِ خودِ نفس در انتها پیش می‌رود. شتاب در سرکوبِ کلِّ نفس، پیش از شناختِ جنود، اغلب به شکست و یأس می‌انجامد؛ و یأس خود از جنودِ نفس است.

واجبات و محرمات، سپس مباحات

اولین راه، انجام واجبات و ترک محرمات است — مرزهای سرخ؛ پیش‌تر اثرِ عبودیت در اینجا تبیین شده بود. دوم آن است که در مباحات یله و رها نباشد؛ بکوشد مباحاتش حکم پیدا کند. برخی گویند مباح جایی است که حکم نیست؛ برخی گویند حکمِ اباحه است. اگر حکمِ اباحه باشد یعنی انتخاب کن هرچه خواهی، باز نفس قوی می‌شود. سالک می‌کوشد انتخاب را چنان کند که به الهی نزدیک باشد؛ مباحات را به دایرهٔ مستحب و مکروه و واجب و حرام نزدیک کند — نه تشریع کند و مباح را محرم سازد، بلکه مسیری را که دین نهاده بپوید. حتی واجباتِ توصلی را می‌توان به نحوی که دین راه نهاده تعبدی کرد. غذاخوردن مباح است؛ اما می‌توان آن را مائدهٔ الهی دید. نیت، مباح را از یله‌بودن به عبودیت می‌کشاند بدون آنکه حکمِ شرع را جابه‌جا کند.

داستان مائده و ادب انبیا

حواریون از عیسی علیه‌السلام خواستند:

«هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پروردگارت می‌تواند بر ما سفره‌ای از آسمان فروفرستد؟

و گفتند می‌خواهیم از آن بخوریم تا دل‌هایمان مطمئن شود — خوردن را عرض نهادند و اطمینان را فرع بر آن. عیسی علیه‌السلام فرمود اتقوا الله. این نگاه — که پس از دیدنِ معجزات بسیار هنوز بپرسند «آیا می‌تواند؟» — ادبِ تقاضا نیست. سپس وقتی خدا اجازهٔ طلب داد، عیسی مؤدبانه فرمود ربنا أنزل علینا مائدةً من السماء تکون لنا عیداً لأولنا وآخرنا — عید باشد؛ عید یعنی عود، نجات‌دهنده، نشان‌دهنده و بازگرداننده. بدین سان خوردن نگاهِ الهی می‌یابد. آنان می‌گفتند حتی اگر خدا بدهد، بده بخوریم تا مطمئن شویم؛ یعنی اول بخوریم، بعد مطمئن شویم. عیسی نگاه را الهی می‌کند: اگر می‌خواهید دنیا را آخرت کنید، راهش این‌گونه است. انبیا نیز می‌خورند؛ ابراهیم خلیل نیز می‌خورد؛ اما خوردنِ آنان با خوردنِ کسانی نیست که بخورند تا سیر شوند و بعد بفهمند خدا فرستاده. آنان از خدا می‌بینند، سیر می‌شوند، و سیرشدن را نیز از خدا می‌بینند. همین نگاه در همهٔ شئونِ زندگی سرایت‌پذیر است.

علامه طباطبایی رحمه الله تعبیری بلند دارد: اگر توحید بخواهد مجسم شود تا ببینیم، می‌شود انبیا؛ و اگر انبیا از بشریت و حدودشان تجرید شوند، می‌شود توحید — توحید یعنی فعل الهی. وجود و حالات و افعال انبیا توحیدِ مجسم است. بدین سان دنیا را از طریق ایشان می‌توان آخرت کرد. ادبِ انبیا، ادبِ الوهی است؛ و سالک با تأسی به آن ادب، مباح را آیه می‌کند.

آجیل‌خوری و سه مسیر

پس اول انجام واجبات و ترک محرمات است که انسان از خودی خارج می‌شود و امر الهی را می‌گیرد. سپس مباحات است؛ کم‌کردن از مباحات یک‌باره نمی‌شود، ذره‌ذره. آجیل‌خوری مباح است؛ اما در ابتدای سلوک از مضرترین حالات است. مقصود فقط خوردنِ آجیل نیست؛ آجیل‌خوری تعبیری است برای هرزه‌خوری و رهابودن در ارتباط با اطراف: هرچه میل کشد بخورد، ببیند، بشنود. گناه نیست، اما یله‌بودن نفس را قوی می‌کند و انسان را در واجبات و محرمات ضعیف می‌سازد. هرچه از این هرزگی بکاهد، در انجام واجب و ترک محرم و در اینکه افکارش تحت امر الهی باشد قوی‌تر می‌شود. نیکو است وعده‌های غذایی چنان باشد که در میان آن‌ها — به‌ویژه در ابتدای کار — دائماً میلِ ریزه‌خواری نباشد؛ مگر بیماری و زخم معده که حکم خود را دارد. نظمِ بدن، تمرینِ نظمِ اراده است.

بالاتر از مباحات، کم‌کم انسان از مراتبِ شرکِ خفی جدا می‌شود؛ آنجا عالمِ نیت و درون است. پس سه مسیر: واجبات و محرمات؛ ترکِ تدریجیِ رهابودن در مباحات و جلوهٔ عبادی‌دادن به آن‌ها؛ و سپس مراتبِ خفا. بدین سان انسان در نظام عبودیت تحت امر الهی درمی‌آید. این ترتیب، ترتیبِ شدتِ قرب نیست فقط؛ ترتیبِ امکانِ پایداری نیز هست: بدون مرزهای سرخ، جلوهٔ عبادیِ مباح پایدار نمی‌ماند؛ و بدون ادبِ مباح، نیتِ خالی از شرکِ خفی دیر به دست می‌آید.


شدت انانیت در محرمات و اولویت ترک معصیت

ترک واجب و ارتکاب حرام

میان واجب و حرام، تأثیرِ حرام در وجود انسان اشد است؛ هرچند هر دو انانیت‌اند. وقتی واجبی را ترک می‌کند، تصمیم گرفته ترک کند — ترک خود انانیت است. اما انجام معصیت تأثیرش شدیدتر است. فرموده‌اند تا این قطع نشود، انجام واجبات نیز تأثیرِ کامل نمی‌گذارد. البته انجام واجبات می‌تواند انسان را از معصیت دور کند؛ حسنات این اثر را دارند. نباید گفت چون معصیت داریم واجبات را ترک کنیم؛ ترکِ واجب خود معصیت است. اما متوقع نباشد که در حالِ معصیت، آثارِ واجب برایش آشکار شود. تا انانیت در انجام محرمات هست، تأثیرِ واجب آشکار نمی‌شود. حق ندارد واجب را ترک کند — آن هم معصیتِ مضاعف می‌شود — اما تأثیرِ آشکار وقتی است که آن انانیت شکسته باشد.

این نکته را بسیار تأکید کرده‌اند تا سوءتفاهم نشود: ترک محرمات به معنای رهاکردنِ واجبات و پرداختنِ صرف به ترکِ محرم نیست؛ خودِ رهاکردنِ واجب محرم است. بگو واجب را انجام بده تا محرمی بر محرماتت نیفزاید؛ اما متوقع نباش اگر در حالِ معصیتی اثرِ عمیقِ او را ببینی. اثرِ انجامِ واجب در این حال آن است که معصیتت مضاعف نشود؛ و وقتی اثرش آشکار می‌شود که آن انانیت از میان رفته باشد. این سخن مالِ وقتی است که انسان رها بوده و تازه می‌خواهد آغاز کند؛ نه مالِ کسی که در حرکت است و گاه چیزی از او سر می‌زند و بلافاصله توبه و ندامت می‌کند. طبیعتِ معصیت‌کارِ رها، غیر از لغزشِ سالکِ بیدار است.

اگر همت کم و وقت تنگ است، واجب را در حد اصلش انجام بده و عمدهٔ همت را صرفِ ترکِ معصیت کن تا جلوی سیلِ ویرانگر گرفته شود. وقتی سیل مهار شد، بازسازی ممکن است؛ وگرنه هرچه بسازی سیل می‌برد. معصیت سم است؛ در وجودی که معده‌اش خراب است هر غذایی به سم بدل می‌شود. باید به قدری غذا داد که بدن بماند — واجباتِ ضروری — و بیش از آن نباشد تا سم نشود؛ و جلوی سم را گرفت تا هرچه زودتر زائل شود و تخریبش کمتر باشد. در پزشکیِ بدن نیز گاه نخست سم‌زدایی می‌کنند و آنگاه تغذیهٔ کامل؛ در طبابتِ نفس نیز چنین است.

لبیک به بت نفس و حجاب نفس و هوا

هر معصیت که انسان انجام می‌دهد، لبیک به بتِ نفس است. انسان یا تحت ولایت خداست یا تحت ولایت شیطان؛ از این دو خارج نیست، حتی در وقتِ مباح. گاه واجب انجام می‌دهد اما تحت ولایت شیطان است — چون نماز به ریا. گفته‌اند باطل است و باید اعاده شود؛ حتی تا بطلانِ وضعی پیش رفته‌اند در ریاى آشکار. مراتبِ خفیّهٔ شرک حکم دیگری دارد؛ اگر همه باطل باشد کسی در عالم نمی‌ماند. اما اصلِ مطلب روشن است: صورتِ طاعت بدون روحِ اطاعت، می‌تواند در اردوگاهِ مقابل باشد.

از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است:

«لَا حِجَابَ أَظْلَمُ وَأَوْحَشُ بَيْنَ الْعَبْدِ وَبَيْنَ اللَّهِ مِنَ النَّفْسِ وَالْهَوَى»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ حجابی تاریک‌تر و وحشتناک‌تر میان بنده و خدا نیست از نفس و هوا.

توبه می‌خواهد انسان را از انانیت‌ها و لبیک‌هایی که پیش آمده بازگرداند. طاعت در مقابل آن، شکستنِ نفس است. معصیت لبیک به نفس بود؛ طاعت شکستنِ نفس است: تحت امر الهی قرار گرفتن و از امر و میلِ خود جدا شدن. مراتبِ شکستنِ نفس و طاعت حد ندارد. هر بار که میلِ خود را پس می‌زند و امر را پیش می‌نهد، پاره‌ای از آن حجابِ تاریک‌تر و وحشتناک‌تر دریده می‌شود.


حد شقاوت و بی‌حدی طاعت

تجرد مثالی در شقاوت و سعادت عالم امر

پیش‌تر اشارت رفت که نظام شقاوت تا عالم مثال راه دارد؛ اما نظام طاعت حد ندارد. انسان در شقاوت می‌تواند تجردِ برزخی و مثالی بیابد — تجردِ مثالی بسیار عظیم است — اما حداکثرِ تجردِ شقاوتی تا عالم مثال است؛ شقاوت به عالم امر راه ندارد. سعادت اما به عالم امر راه دارد. از این رو مراتبِ طاعت و لبیک به خدا و بردنِ انسان به سوی او هیچ حد ندارد. این عدمِ تقارن، خود نشانهٔ رحمت است: راه سقوط بسته می‌شود؛ راه صعود باز می‌ماند.

پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند شیطانِ من به دست من اسلام آورد؛ دیگر تسلیم شده است. مخلصین از رصد شیطان در امان‌اند؛ نفسی نمانده که به معصیت امر کند. اما طاعت حتی در مرتبهٔ مخلصین راه دارد؛ دیگر به قدمِ عبد نیست، خدا می‌برد:

«سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است آن که بنده‌اش را شبانه سیر داد.

بردن هست، اما خدا می‌برد. در مرتبهٔ پیش از آن، با قدمِ خود می‌رود: إنی ذاهبٌ إلی ربی، إنی مهاجرٌ إلی ربی — رفتن در کار است. سفر من الخلق إلی الحق در مرتبه‌ای به قدمِ عبد است؛ وقتی رسید، من الحق إلی الحق به قدمِ حق و عنایت اوست. پس شقاوت و برگشتن از معصیت حدودی دارد؛ به جایی می‌رسد که دست شیطان از گروهی کوتاه است. اما در طاعت و ولایت الهی هیچ حدی نیست؛ همیشه ادامه دارد. این نکتهٔ دقیق و بشارتی است که سبقتِ رحمت بر غضب است. چنین نیست که هر کمالی حتماً مقابلش نقص و شقاوتی باشد؛ مرتبه‌ای از کمال شقاوت دارد، و به جایی می‌رسد که کمال‌هایی هست که شقاوت در مقابل ندارند — هرچند آن مرتبه مربوط به انبیا و اوصیا و مخلصین است، نه مرتبهٔ متعارفِ حرکتِ ما با قدمِ خود.

امکانِ اقتضای آن مراتب هست؛ نمی‌گوییم کسی از رعیت نمی‌رسد. اما آنچه در حرکتِ متعارفِ خود می‌بینیم، رسیدن به مرتبهٔ مخلصین با قدمِ خود نیست. قرآن مراتبی از آیات داده؛ حتی روزه مرتبه‌ای از آیات است. اما مرتبهٔ عظیم‌تر — و بحثِ تجردِ عقلیِ ملکه در برابر حال — از حوصلهٔ این مقام بیرون است. حالِ تجرد ممکن است بازگردد؛ ملکه اگر بست، بازگشت‌پذیر نیست؛ و این خود بحثی جداگانه می‌طلبد.

بیت پایانی و جهتِ اخذ

آخرین سخن با این بیت به پایان می‌رسد: «خویش را عریان کن از جمله فضول / ترک خود کن تا کند رحمت نزول». فضول یعنی زوائد. رحمت از آن سو آماده‌است؛ فضولات و اضافاتِ وجود مانعِ اخذ ماست و مشغولمان کرده. روی و دهانِ ما — همان مجرای اخذ — با زوائد بسته شده است. درخت دهانش ریشه است — هرچند از برگ نیز نور می‌گیرد، عمده دهانش ریشه‌هاست. حیوان دهانش افقی به زمین است. انسان دهانش بالا نهاده و به آسمان ناظر است؛ همین نشان می‌دهد باید از کجا اخذ کند. خدا انسان را چهارپا و سرنگون نیافرید؛ سر بالا است تا جهتِ واردات معلوم شود. این تمثیل ساده است اما در نظام وجودی بسیار گویا است: خلقتِ بدن، اشارت به جهتِ روح است.

وقتی انسان مراتبِ فنا را می‌جوید، در نماز قیام و رکوع و سجود هست که همهٔ مراتبِ فنا را باید بیابد؛ تفصیل آن در اسرار الصلاة است. نماز، جمعِ آن عریانی از فضول است در قالبِ عمل؛ و توبه، آماده‌ساختنِ جان برای آنکه رحمت نزول کند.


گذار به توبه از رذائل

تا اینجا توبه از محرمات بود — واجب و حرام و اعمال. توبه از رذائل وادیِ دیگری است: حبِّ دنیا، مسائل اخلاقی و صفات؛ آنجا توبه از خُلقیات می‌خواهد محقق شود. آن وادی از جهتی پس از این عظیم است و شیطان بسیاری را از آن طریق ساقط می‌کند؛ چه بسا ساقط‌شدگان از آن راه بیشتر باشند. عملِ ظاهر را می‌توان آراست؛ صفتِ باطن را دشوارتر می‌توان پنهان کرد — و شیطان از همان رخنه درمی‌آید.

میان ترکِ واجب و انجامِ معصیت نیز تفکیک هست. ترکِ واجب خود معصیت است؛ هر دو نافرمانی و انانیت‌اند. بیان چنین بود که واجب را انجام دهید — منتها در ابتدای تنگیِ وقت و انرژیِ محدود، بدون فضائل و نوافلِ افزون، در حد اصل — و عمدهٔ وقت را بر ترکِ محرمات بگذارید. اگر بتوانید هر دو را با هم، مسلماً هرچه فضائل بیشتر، در مهارِ آن سو اثر بیشتر. گاه نزد پیامبر می‌آمدند و می‌گفتند یک کار می‌توانیم؛ کدام را ترک کنیم. زرنگیِ پیامبرانه آن بود که یکی را می‌گفت که شامل می‌شد: وقتی گفت دروغ نگو، دید هر کدام از شراب و زنا و دیگر محرمات را بخواهد انجام دهد، موکول به دروغ است. محرمات نیز اعضای رئیسه دارند؛ بعضی نقطهٔ ثقل‌اند که اگر سد شود، بسیاری دیگر به راحتی حذف می‌شوند. شناختِ عضوِ رئیسه، خود بخشی از فقهِ سلوک است.

خداوند توفیقِ اتمامِ شروطِ شش‌گانه، ذوبِ لذتِ گناه، چشیدنِ المِ طاعتِ درمانگر، عزمِ جدی بر ادای حقوق، و ورودِ سالم به توبه از رذائل را روزی فرماید؛ گناهان گذشته را بیامرزد؛ روزه و عبادت را مطهِّر از گناهان قرار دهد؛ و فرج ولی‌الله اعظم را نزدیک گرداند. آمین.


بازخوانی شرط ششم در افقِ وجود

گناه به‌مثابهٔ ساختنِ مزاجِ نو

گناه تنها «فعلی در گذشته» نیست؛ مزاجی نو در باطن می‌سازد. فطرتِ ثانویه‌ای پدید می‌آورد که تقاضاهای خود را دارد و به سوی تکرار می‌خواند. از این رو بازگرداندنِ انسان به مسیر، صرفِ پشیمانیِ زبانی نیست؛ باید آن مزاجِ نو ذوب شود و مزاجِ طاعت جای آن بنشیند. ذوب، با جبرانِ مافات و با المِ طاعتِ ویژه ممکن می‌شود. تا آن مزاج بر جاست، هر توفیقی بر روی زمینی سست بنا می‌شود.

اینجاست که شرط پنجم و ششم دست در دست هم‌اند: پنجم می‌گوید لذت را از کام برگیر؛ ششم می‌گوید المِ طاعت را به کام بنشان. یکی تخلیه است و دیگری جایگزینی. تخلیه بدون جایگزینی، خلأ می‌گذارد و خلأ دوباره با همان لذت پر می‌شود. جایگزینی بدون تخلیه، لایه‌ای سطحی بر زخم می‌کشد و زخم در زیر می‌ماند. توبهٔ کامل، هر دو را می‌خواهد.

درمانِ متناسب و پرهیز از خودداروسازی

در طبِّ ظاهر نیز پزشک دارو را با مرض می‌سنجد؛ در طبِّ باطن نیز چنین است. سفر در برابرِ سفر، محبت در برابرِ بغض، حسنِ ذکر در برابرِ غیبت — این‌ها نمونه‌های تقابل‌اند. اما تقابل را دین معین می‌کند، نه سلیقه. خودداروسازیِ سلوکی، همان آفتی است که آیهٔ رهبانیت بر آن انگشت نهاده: قصدِ خیر، با ابزارِ خودساخته، به نتیجه‌ای می‌انجامد که حتی همان قصد را نیز نگاه نمی‌دارد.

ذوقِ دین، قطب‌نمای این تناسب است. ذوق یعنی چشیدنِ روشِ اهل‌بیت علیهم‌السلام در روایات، نه پسندِ شخصی. کسی که این ذوق را نیافته، نباید شرم کند از پرسش؛ شرم آنجاست که با استحسان، بر خود و دیگران حکم براند. استادِ آشنا به ذوق دین، دارویِ مقابل را نشان می‌دهد بدون آنکه انسان را به افشای زخم‌های خصوصی ناچار کند.

محاسبهٔ عملی پس از یقظه

یقظه بیدار می‌کند؛ توبه تصمیم می‌گیرد؛ محاسبه نقشه می‌کشد. بدون نقشه، تصمیم در هوا می‌ماند. فهرستِ قصور — در سینه یا بر کاغذِ رمزآلود — باید به برنامهٔ ادا و قضا و ترکِ عود بدل شود. حق‌الناس را نباید به فردا افکند به بهانهٔ آنکه عمر کم است؛ عزمِ جدی همین‌امروز دیوارِ آتش را تعلیق می‌کند. تعلیق، فرصت است نه تخفیفِ تکلیف. تا مشغول است، راه باز است؛ چون سست شد، دیوار بازمی‌گردد.

و باید به یاد داشت که حضورِ گناهان در باطن، زمانی نیست. گذشته در جان، حال است. از این رو قضای ظاهر بدون تبدیلِ لذت، پرونده را در باطن نمی‌بندد. کسی که حق را ادا کرده اما هنوز از یادِ لذتِ گناه کام می‌گیرد، هنوز در میدانِ شرط پنجم و ششم ایستاده است.


بسطِ مسیر عبودیت در سه منزل

منزل اول: مرزهای سرخ

واجبات و محرمات، خطِ قرمزِ عبودیت‌اند. اینجا جایی نیست که با ذوقِ شخصی بتوان جابه‌جا کرد. ترکِ واجب انانیت است؛ فعلِ حرام انانیتی غلیظ‌تر. سالکِ تازه‌کار اگر انرژی‌اش محدود است، واجب را به قدرِ صحت ادا می‌کند و سرمایهٔ همت را بر سدکردنِ سیلِ محرمات می‌گذارد. این اولویت، ترکِ واجب نیست؛ ترتیبِ اضطرار است. سیل که مهار شد، بنا را می‌توان بالا برد؛ سیل که رها باشد، هر آجرِ مستحب را با خود می‌برد.

این منزل، لبیک‌ندادن به بتِ نفس است در روشن‌ترین میدان. هر معصیت، سجده‌ای است پیشِ هوا؛ و هر ترکِ معصیت، شکستنِ همان سجده. حجابِ نفس و هوا — به فرمودهٔ امام صادق علیه‌السلام — تاریک‌ترین و وحشتناک‌ترین حجاب است؛ و نخستین رخنه در این حجاب، از همین مرزهای سرخ آغاز می‌شود.

منزل دوم: ادبِ مباحات

پس از استقرارِ نسبی در مرزها، نوبتِ مباحات است. مباح میدانِ آزمونِ نیت است. یله‌بودن در مباح، نفس را برای هجومِ دوباره به مرزها نیرو می‌دهد. آجیل‌خوری — به معنای هرزگیِ ارتباط با دنیا — نمونه است: گناهی نیست، اما اراده را سست می‌کند. نظمِ خوراک، نظمِ نگاه، نظمِ شنیدن، همگی تمرین‌هایی‌اند که مباح را از یله‌بودن به عبودیت نزدیک می‌کنند.

داستان مائده آموخت که حتی خوردن را می‌توان عید کرد: نه آنکه اول بخوری تا مطمئن شوی، بلکه از خدا ببینی و سیر شوی و سیر شدن را نیز از او بدانی. انبیا توحیدِ مجسم‌اند؛ تأسی به ادب ایشان، مباح را آیه می‌کند. این جلوهٔ عبادی، تشریعِ نو نیست؛ نیتِ نو است در ظرفِ حکمِ قدیم.

منزل سوم: شرک خفی و نیت

آنگاه میدان به درون می‌رود: مراتبِ شرکِ خفی، ریاهای نازک، دیدنِ خود در طاعت، شریک‌کردنِ خلق در نیت. اینجا سخن از بطلانِ فقهیِ هر عمل نیست؛ سخن از صعودِ عبودیت است. تا مرز و مباح آراسته نشود، ورودِ جدی به این منزل غالباً به وسواس یا یأس می‌انجامد. ترتیبِ منازل، رحمت است.


افقِ نهایی: از حدِ شقاوت تا بی‌کرانِ طاعت

شقاوت سقف دارد؛ طاعت سقف ندارد. این جمله، هم هشدار است و هم بشارت. هشدار آنکه سقوط هرچند ژرف باشد، در محدودهٔ مثال می‌ماند و به عالم امر راه ندارد — یعنی باطل، هیچ‌گاه هم‌سنگِ حق در هستی نمی‌شود. بشارت آنکه راه قرب، پس از رهایی از رصدِ شیطان نیز ادامه دارد؛ آنجا دیگر قدمِ عبد نیست، اسراءِ حق است. «سبحان الذی اسری بعبده» نشان می‌دهد که در اوج، بردن از آنِ اوست.

برای ما که هنوز با قدمِ خود می‌رویم — «انی ذاهب الی ربی» — وظیفه روشن است: عریان شدن از فضول، ترکِ خود، گشودنِ مجرای اخذ به سوی آسمان. سرِ انسان رو به بالاست تا فراموش نکند دهانِ جان از کجا باید بگیرد. توبه از محرمات، شستنِ دهان از سم است؛ توبه از رذائل — که جلسهٔ بعد آغاز می‌شود — درمانِ بیماری‌های مزمنِ صفات است. شیطان در آن وادی نیز کمین دارد؛ چه بسا بیشتر. از این رو اتمامِ این منزل، شتابِ ورود به منزلِ بعد را روا می‌دارد، نه ترکِ ناتمامِ این را.

در میانِ خودِ محرمات نیز اعضای رئیسه هست. دروغ گاه کلیدِ قفل‌های دیگر است؛ نقطه‌های ثقل را باید شناخت و سد کرد تا فروع آسان‌تر بیفتند. پیامبر وقتی یک ترک را می‌آموخت، چنان می‌آموخت که بسیار را در بر گیرد. فقهِ اولویت، بخشی از فقهِ توبه است.

بدین سان شرط ششم، تنها «سخت‌کوشی» نیست؛ هوشمندیِ درمان، تسلیمِ دین، محاسبهٔ جدی، ترتیبِ منازل، و امید به رحمتی است که سقف ندارد. المِ طاعت تلخ است، اما از لذتِ گناه صادق‌تر است؛ و صدق، آغازِ شفا است.


تفصیلِ بیشتر در ادبِ توبه و درمان

استغفارِ علیین و نامِ بر صدق

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام استغفار را درجهٔ علیین خواندند، مقصود آن نبود که زبان از استغفرالله بازایستد. مقصود آن بود که نام، بر صدقِ معانی بنشیند. شش شرط، معانیِ همان نام‌اند؛ یا ارکان‌اند که بر هم تکیه‌اند، یا مراحل‌اند که پیاپی می‌آیند. در هر دو تصویر، استغفارِ نهایی میوه است نه ریشه. ریشه ندامت است؛ تنه عزم و ادای حقوق است؛ برگ‌وبر تبدیلِ لذت و چشیدنِ الم است؛ و میوه، گفتنِ أستغفر الله است از جایگاهی که دیگر ادعا نیست، اخبار از حال است.

توسل به اسم غفور در همهٔ هستی جاری است. تکوین، مغفرتِ دائم است: هر نقصی به سوی تمام می‌رود. تشریع، همان مغفرت را در اختیارِ انسانِ مختار می‌نهد. انسان اگر شروط را به‌جا آورد، چون دیگر موجودات در مسیر قرار می‌گیرد و آنگاه اسم غفور او را می‌کشد؛ و اگر نیاورد، لفظِ استغفار چون بذری است بر سنگ — مگر آنکه همان لفظ او را به سوی شروط بکشاند، که این نیز خود لطفی است.

المِ طاعت به‌مثابهٔ هزینهٔ درمان

پزشکی که زخم را می‌شوید، درد می‌آورد؛ اما دردِ شست‌وشو غیر از دردِ عفونت است. المِ طاعتِ درمانی نیز چنین است: درد است، اما دردِ حیات است. طاعتِ کمالی قضای بدن است و با بدن می‌سازد؛ طاعتِ درمانی هزینه است و تلخ. سالک نباید از تلخی برمد و نگوید «پس راه درست نیست». تلخیِ این مقام علامتِ بیماریِ پیشین است، نه علامتِ نادرستیِ دارو.

و چون درمان است، تناسب شرط است. غیبت را با ذکرِ خیرِ همان کس پاسخ دادن؛ بغض را با محبت؛ سفرِ معصیت را با سفرِ طاعت — این‌ها نمونه‌اند. هر کس مرضِ خود را باید بشناسد. مزاج‌های سلوکی مختلف‌اند: خوف و شوق، خلوت و خدمت، شدت و نرمش. اما اختلافِ مزاج، جوازِ خروج از دین نیست؛ دین برای همهٔ مزاج‌ها دارو دارد، به شرط آنکه از داروخانهٔ دین گرفته شود نه از کارگاهِ نفس.

خطرِ تشدیدِ خودساخته

آیهٔ رهبانیت آیینه‌ای است پیشِ رویِ اهلِ سلوک. قصدِ رضوان داشتند؛ از نفس می‌خواستند بگذرند؛ اما تشدید را خود نفس رقم زد. نتیجه آن شد که همان را هم رعایت نکردند. خدا نفرمود «اگر رعایت می‌کردید می‌رسیدید»؛ فرمود حقِ رعایت نکردند. این لحن، ظریف است: بدعت را ستایش نمی‌کند؛ پنهان‌کاریِ نفس را در لباسِ زهد برملا می‌کند.

امروز نیز همان آفت در قالب‌های نو می‌آید: افزودنِ اذکار از سرِ رقابت، سخت‌گیری بر خانواده به نامِ تقوا، ریاىِ خفا در قالبِ «چرباندنِ عمل». رجاء غیر از تشریع است. رجاء، افزونی از سرِ محبت است با اذعان به آنکه اصل همان است که خدا گفته؛ تشریع، ادعای اصلاحِ نقشهٔ الهی است. دین زیبا نهاده شده تا هم سالک را کامل کند و هم ناظر را جذب؛ افراطِ خودساخته هر دو را می‌شکند.

نذر و عهد در دین راه دارد، اما با حد. حقوقِ همسر و فرزند و بدن، خطوطِ قرمزِ نذرند. روزهٔ مستحب بدون اذن آنجا که حقِ دیگری است، کمال نیست. پذیرفتنِ تعارفِ مؤمن در روزهٔ مستحب، گاه عینِ اطاعت است. این ظرافت‌ها نشان می‌دهد شارع انسان را می‌شناسد؛ و کسی که می‌خواهد از شارع «بهتر» بسازد، در حقیقت شارع را متهم به نقص کرده است.

عقل، عجز، و وهم

پس از طیِ فکر و مراقبه و مشورت، عقل به جایی می‌رسد که عجزِ خود را از کنهِ حق درمی‌یابد. این عجز، سقوطِ عقل نیست؛ کمالِ عقل است. «لا تناله الاوهام» هشدار است که پا از حیطه بیرون ننهی. فکرِ آغازین واجب است؛ فکرِ فضول در حریمِ ذات، وهم است. تسلیمِ نهایی، میوهٔ درختِ فکر است نه برکندنِ نهال از روز اول. أرید أن لا أرید مقامِ رسیدگان است؛ مقامِ راه‌پیمایان، خواستن و درست خواستن است.

حضورِ گذشته در حال

گناهان در بیرون پشتِ سرند؛ در باطن کنارِ هم‌اند. از این رو سالک وقتی طاعت می‌کند، با همهٔ عقبهٔ خود طاعت می‌کند. اگر عقبه تبدیل نشده باشد، طاعت بر زمینِ مین‌گذاری‌شده راه می‌رود. ادای حق‌الناس و حق‌الله مین‌ها را خنثی می‌کند به قدرِ حقوق؛ تبدیلِ لذت و المِ طاعت، خاکِ آلوده را می‌شوید. بدون شست‌وشو، خنثی‌سازیِ مین کافی نیست که مزرعه برویاند.

عزمِ جدی تعلیق می‌آورد: تا مشغولی، مانع خوابیده است. این خوابِ مانع، فرصتِ کار است. سستی، بیدارکردنِ دوبارهٔ مانع است. از این رو توبه تأخیربردار نیست؛ نه چون خدا تنگ‌حوصله است، چون وجودِ انسان تنگ‌ظرفیتِ دوگانگی است.

سرکوبِ لحظه‌به‌لحظه

لذتِ معصیتِ تکرارشده عادت می‌سازد؛ عادت تقاضا می‌زاید؛ تقاضا هر لحظه در می‌زند. اجابت‌نکردنِ هر در زدن، خود المِ طاعت است. این الم خاموش است اما پیوسته. بهاری همدانی طاعت از جنسِ معصیت را نیکو می‌شمرد؛ یعنی همانجا که زخم خورده‌ای، همانجا مرهم بگذار. ترکِ همان میدان، میدانِ اصلیِ درمان است.

جنودِ نفس پیش از ذاتِ نفس

نفسِ اماره لغزنده است. حملهٔ مستقیم به ذاتِ او، پیش از ضعفِ جنود، اغلب به دور خوردن می‌انجامد. خواسته‌ها را یکی‌یکی مهار کن؛ حیله‌ها را بشناس؛ آنگاه راه به سوی خودِ نفس باز می‌شود. ترکِ گناه بالجمله است؛ ترکِ خواسته‌های مباحِ یله، تدریجی است. این تدریج سستی نیست؛ حکمتِ جنگ است.

مباحات را می‌توان به نیت آراست بدون آنکه حکم را عوض کرد. غذا مائده شود؛ خواب تقویتِ طاعت شود؛ سخن وسیلهٔ ذکر شود. آجیل‌خوریِ معنوی — هرزگیِ حس‌ها — اراده را می‌فرساید. نظمِ حس‌ها، ذخیرهٔ نیرو برای مرزهای سرخ است.

اولویت در تنگنای همت

وقتی انرژی کم است، واجبِ صحیحِ حداقلی را نگاه دار و بقیهٔ توان را صرفِ ترکِ حرام کن. این فرمول، دو لبه دارد: یکی آنکه واجب را رها نکنی؛ دیگر آنکه از مستحباتِ انبوه برای فرار از میدانِ محرمات پناه نگیری. مستحبِ بسیار با حرامِ باقی، بنای زیبا بر سیلگاه است. و به یاد دار که گاهی واجب به ریا تحت ولایت شیطان می‌رود؛ صورت کافی نیست.

شقاوت سقف دارد و طاعت ندارد. این عدمِ تقارن، امید است. دستِ شیطان از مخلصین کوتاه است؛ اما قربِ مخلصین همچنان ادامه دارد به بردنِ الهی. ما هنوز با قدمِ خودیم؛ وظیفهٔ ما عریانی از فضول است تا رحمت نازل شود. دهانِ جان رو به آسمان است؛ زوائد را از دهان بردار تا بگیرد.

توبه از رذائل در راه است: حبِّ دنیا و صفات. آنجا میدانِ دقیق‌تری است. اتمامِ توبه از محرمات، توشهٔ ورود به آن میدان است. اعضای رئیسهٔ محرمات را بشناس؛ یک ترکِ کلیدی گاه چند در را می‌بندد. دروغ را ببند تا بسیاری از زشتی‌ها بی‌کلید بمانند.


جمع‌بندیِ سلوکیِ شرط ششم و لوازم آن

شرط ششم توبه — چشاندنِ المِ طاعت به جسم و جان — حلقهٔ پیوند میانِ توبه از اعمال و آمادگی برای توبه از صفات است. بدون این حلقه، ندامت و عزم و ادای حقوق، پروندهٔ حقوقی را می‌بندند اما پروندهٔ مزاجی را باز می‌گذارند. مزاجِ شیرین‌شده از گناه، اگر با تلخیِ طاعت شسته نشود، دوباره همان شیرینی را می‌جوید؛ و جویندگیِ دوباره، همان عود است که رکنِ دوم از آن برحذر داشته بود.

از سوی دیگر، المِ طاعت را نباید با ریاضتِ خودساخته یکی گرفت. المِ مشروع، المی است که از امرِ دین برمی‌خیزد: یا در فعلِ طاعتی که مقابلِ آن معصیت است، یا در ترکِ تقاضاهایی که هر لحظه از عادتِ کهنه سر برمی‌آورند، یا در تحملِ سنگینیِ ادای حقوقی که سال‌ها بر ذمه مانده است. این هر سه، الم‌اند؛ و هر سه درمان‌اند. اما المی که از بدعت و تشدیدِ نفس برمی‌خیزد، هرچند صورتِ زهد دارد، روحِ انانیت دارد و آیهٔ رهبانیت آن را رسوا کرده است.

سالک در این مقام به سه ابزار نیازمند است: ذوقِ دین برای شناختِ حسنهٔ مقابل؛ محاسبه برای تبدیلِ حال به برنامه؛ و عزمِ جدی برای تعلیقِ موانع تا پایانِ ادا. ذوق را از انس با روایات و از پرسشِ اهلِ ذوق می‌گیرد؛ محاسبه را با ادبِ کتمان و رمز می‌نویسد؛ عزم را هر روز تازه می‌کند تا تعلیق به اتمام بدل شود.

در ترتیبِ عملی، پس از یقظه و توبه، فهرست می‌کند؛ حق‌الناس و حق‌الله را می‌آغازد؛ لذت را می‌شکند؛ الم می‌چشد؛ و آنگاه استغفارِ علیین معنا می‌یابد. همزمان، عبودیت را از مرزهای سرخ به ادبِ مباحات و سپس به پاکیِ نیت می‌برد. در تنگنای همت، واجبِ صحیح را نگاه می‌دارد و سرمایه را بر ترکِ حرام می‌گذارد؛ و می‌داند که حرام اشدِّ انانیت است و تا شکسته نشود، واجب میوهٔ کامل نمی‌دهد — هرچند ترکِ واجب خود حرامِ دیگر است و روا نیست.

افقِ نهایی را از یاد نمی‌برد: شقاوت سقف دارد و طاعت ندارد. امید از این عدمِ تقارن زنده می‌ماند. حتی اگر بارها از شیطان زمین خورده باشد، یک ایستادن در برابرِ او در امری کوچک، هم اراده را قوی می‌کند و هم موافقت با حق را در آن نقطه ثبت می‌نماید و هم توفیقِ بعد می‌آورد. ناامیدی، خود حجاب است؛ و توبه، درِ باز است برای هر که برگردد.

بدین ترتیب، جلسهٔ ارکانِ توبه در این منزل به سرحدِ خود نزدیک می‌شود و درِ وادیِ رذائل — حبِّ دنیا و خُلقیات — به آستانه می‌رسد. ورود به آن وادی بدون اتمامِ نسبیِ این منزل، روبه‌رو شدن با دشمنی است که از درونِ صفات می‌جنگد در حالی که هنوز از بیرونِ اعمال زخم‌های باز مانده است. اتمامِ اینجا، توشهٔ آنجا است؛ و توشه، المِ شیرینِ طاعتی است که درمان می‌کند تا آنگاه که طاعت دیگر درمان نباشد، قضا باشد و شوق، و سپس فوقِ شوق.

خداوند کامِ جان را از لذتِ گناه تهی کند و از حلاوتِ طاعت پر سازد؛ عزم‌ها را جدی بدارد؛ حقوق را آسان کند؛ و ما را از توبهٔ اعمال به توبهٔ صفات به سلامت بگذراند.


تتمهٔ کاربردی برای سالک

در مقام عمل، شرط ششم را می‌توان در چند توصیهٔ کوتاه خلاصه کرد، بی‌آنکه از عمقِ بحث کاسته شود. نخست آنکه هر روز بخشی از المِ طاعت را آگاهانه بپذیرد: یا در انجامِ طاعتی که مقابلِ ضعفِ اوست، یا در ترکِ خواسته‌ای که عادت شده، یا در پیش‌بردنِ ادای حقی که به تعویق افتاده است. دوم آنکه دارو را از دین بگیرد و از تشدیدِ خودساخته بپرهیزد؛ رجاء را با تشریع خلط نکند. سوم آنکه محاسبه را مکتوم و رمزی نگاه دارد تا توبه به اشاعه بدل نشود. چهارم آنکه عزمِ جدی را با شروعِ عملی زنده نگه دارد تا تعلیقِ موانع برقرار بماند. پنجم آنکه در تنگنای وقت، واجب را نگاه دارد و همتِ اضافه را به ترکِ محرمات دهد، نه به مستحباتی که صورت را می‌آرایند و باطنِ آلوده را پنهان می‌کنند.

ششم آنکه افق را فراخ ببیند: حتی یک مقاومتِ کوچک در برابر شیطان، پس از لغزش‌های بسیار، بی‌ارزش نیست؛ اراده را قوی می‌کند، موافقت با حق را ثبت می‌نماید، و توفیق می‌آورد. هفتم آنکه بداند طاعتِ امروز شاید درمان باشد و طاعتِ فردا قضا و شوق؛ از تلخیِ امروز نرمد. هشتم آنکه برای ورود به توبه از رذائل، این منزل را سرسری واننهد؛ صفات بر اعمال سوارند و اعمالِ ناتمام، صفات را نیز بی‌ثبات می‌گذارند.

با این تتمه، بحثِ مراحل و ارکانِ توبه در این جلسه به قدرِ وسع به سرانجامِ نسبی می‌رسد و راه برای وادیِ بعدی گشوده می‌ماند. توفیق از اوست؛ و بازگشتِ هر برگشته‌ای، محبوبِ اوست.

سالک هرگاه در خود سنگینیِ طاعت دید، به یاد آورد که این سنگینی نشانهٔ فاصلهٔ پیشین است نه نشانهٔ بسته بودنِ در. در باز است؛ پای رفتن می‌خواهد. و هرگاه شیرینیِ کهنهٔ گناه در خاطر آمد، بداند که این شیرینی سمِّ نهفته است و با المِ طاعت باید از کام برود. خداوند کام‌ها را پاک و قدم‌ها را استوار بدارد.

با تکرارِ ذکرِ استغفار پس از حرکت در شروط، نام بر معنا می‌نشیند. بدون حرکت، نام بر هوا می‌ماند. پس بگو أستغفر الله، اما پس از آنکه ندامت کرده‌ای، عزم بسته‌ای، حق ادا کرده‌ای، لذت را شکسته‌ای، و الم چشیده‌ای — یا دست‌کم در راه این‌هایی. راه، خود بخشی از صدق است؛ و صدق، کلیدِ علیین.


یادآوری پیوند ارکان شش‌گانه

ارکانِ شش‌گانه چون دانه‌های یک تسبیح‌اند؛ اگر رشته بگسلد، دانه‌ها پراکنده می‌شوند و نامِ استغفار بر زمین می‌ماند. ندامت بدون عزم، اندوهی عقیم است. عزم بدون ادای حقوق، تصمیمی روی کاغذ است. ادای حقوق بدون تبدیلِ لذت، پاکیِ بیرونی با آلودگیِ کام است. تبدیلِ لذت بدون المِ طاعت، خلأ است. و المِ طاعت بدون رجوع به دین در انتخابِ دارو، ریاضتی است که نفس آن را طراحی کرده است. رشته، دین است؛ و گره‌های رشته، همان شروط‌اند.

از این رو در پایان این جلسه شایسته است سالک یک‌بار دیگر زنجیره را از سر بخواند: بیدار شده‌ام؛ پشیمانم؛ برنمی‌گردم؛ حقِ مردم را می‌آغازم؛ حقِ خدا را قضا می‌کنم؛ شیرینیِ گناه را از جان می‌کَنَم؛ تلخیِ طاعتِ درمانگر را می‌پذیرم؛ و آنگاه أستغفر الله می‌گویم تا نام با معنا یکی شود. این خواندنِ دوباره، تکرارِ ملال نیست؛ تجدیدِ عهد است.

و چون عهد تازه شد، بداند که راه ادامه دارد: توبه از رذائل، حبِّ دنیا، و میدانِ صفات. آنجا امتحان دقیق‌تر است؛ زیرا می‌توان ظاهرِ شرع را نگاه داشت و باطنِ خلق را تباه. از هم اکنون نیت کند که پس از پاکیِ اعمال، به پاکیِ احوال نیز رو کند؛ و توفیق را از همان خدایی بخواهد که رحمتش بر غضب سبقت گرفته و سقفِ طاعت را برنداشته است.

در صحنِ عمل، هر صبح می‌توان پرسید: امروز کدام المِ طاعت را خواهم چشید؟ کدام حق را یک گام نزدیک‌تر خواهم کرد؟ کدام تقاضا را بی‌پاسخ خواهم گذاشت؟ کدام مباح را از یله‌بودن به نیت بازخواهم گرداند؟ این پرسش‌ها، شرط ششم را از بحثِ نظری به برنامهٔ روزانه بدل می‌کنند؛ و برنامهٔ روزانه، همان راهی است که دیوارِ آتش را در تعلیق نگه می‌دارد تا روزی به برچیدنِ کامل بیانجامد.

صلوات بر محمد و آل محمد، و درود بر آن امیرِ بیانی که استغفار را درجهٔ علیین خواند و راه را با شش نشانه روشن کرد. خداوند ما را از شنوندگانِ صرف به روندگانِ راهِ او بدل فرماید.

این راه، راهِ یأس نیست. حتی اگر بارِ حقوق سنگین باشد و عمر کوتاه بنماید، آغازِ صادقانه تعلیق می‌آورد و توفیق می‌کشاند. حتی اگر عادتِ گناه دیرینه باشد، یک‌بار ایستادن در برابرِ تقاضا، آجرِ نخستِ بنای جدید است. حتی اگر طاعت امروز تلخ باشد، فردا می‌تواند شوق شود. رحمت سبقت گرفته است؛ و سقف برای بالا رفتن نهاده نشده است. پس برخیز؛ محاسبه کن؛ دارو از دین بگیر؛ الم را بپذیر؛ و أستغفر الله بگو — این‌بار از سرِ صدق.

و آخرین سخن آنکه توبه، امانتِ این ماه‌ها و روزها و شب‌هاست. هر توفیقی که برای یقظه آمده، سرمایه است؛ نباید با سستیِ پس از شورِ نخست بر باد رود. شرط ششم، همان جایی است که شور به صبر بدل می‌شود و صبر به درمان. کسی که این بدل را بپذیرد، استغفارش علیین می‌شود؛ و کسی که نپذیرد، استغفارش بر زبان می‌ماند. میان این دو، فاصلهٔ یک تصمیمِ روزانه است: امروز المِ طاعت را خواهم چشید. همین.

اللهم صل علی محمد و آل محمد. پروردگارا، توبه‌مان را بپذیر، المِ طاعت را بر ما شیرین کن، و ما را از اهلِ استغفارِ علیین قرار ده.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

راه باز است؛ توفیق را باید پاس داشت و گام را باید برداشت.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.