تو اون صراط قرار میده.
اما در عین حال اون صراط یک توجه جدیدی هم تو این مسائل میخواد تا شجاعت چی بشه؟
محقق بشود، فعلیت پیدا بکند تا سخاوت محقق بشود.
میتواند انسان زکات بده، قصد قربت هم بکنه اما خیلی هم ناراحت باشه.
میتونه یا نمیتونه؟
احساس هم بکنه.
اما سخی چیه؟
وقتی سخاوت شد نه فقط اونجایی که حقوق واجبهست با کمال میل و رضایت هست، بلکه در حقیقت حقوق مستحبهشم که برای او وجوبی ندارد با کمال میل از او چی میشه؟
صادر میشود.
اما عرض کردم این تفاوت همون فرائض و نوافل و اینها همه محفوظه دیگه.
تو خود اوصاف و اخلاق هم، اوصاف و اخلاق یه سلسله زنجیره متصفه متصله.
یعنی گسسته-- همچنان که احکام روحی داشت، یه سلسله بود با همدیگه که قبلاً تذکر اجمالیش رو دادیم که نواهی و اوامر یه سلسله مرتبطه بودند.
همه داشتن انسان رو به یه سمت سوق میدادن.
هر چند تو ظاهرشون متفاوت بودند و زمانهاشون و مکانهاشون مختلف بود.
اما همه با هم میخواستن انسان رو به یه سمتی سوق بدن.
تو نظام اوصاف و اخلاق هم اینم نکته مهمیه.
اینا همون نگاه توحیدیه.
یه نگاه توحیدی داریم به مسئله، یه نگاه متکثرات داریم که همون مسائلی که اخلاقی که قبلاً عرض کردیم از اونجا نشأت میگیره.
پس اگر نگاه توحیدی رو خواستیم اینجا سرایت بدیم، یه اثرش میشه چی؟
یه اثرش، تن-تنها اثر نیست.
یه اثرش این است که همه یه سلسله اوصاف و اخلاق و ملکات همه با هم یک رابطه دارند که این رابطه اینها هرکدام یک پاز-- قطعهای از اون پازلاند.
دارن پر میکنن که اگر کسی درست نگاه بکنه میفهمد که هر کدام از اینا ناقص باشد، اون تصویر نهایی ناقص است.
با اینکه شجاع شجاع است و سخی سخیست و شجاعت تناظری با سخاوت نداره.
یعنی میشود کسی شجاع کامل باشد اما بخیل باشد.
میشود سخی کامل باشد اما شجاع نباشد.
بگه هرچی پول بخواهید من حاضرم بدم برای جبهه.
اما منو طرف جبهه نبرید.
حرف جبهه نزنید.
یعنی اونجا که میرسه، نه.
یه کسی هم راحت جبهه میرود، از جان میگذرد.
همون مسائل مال داریم فرض مسئلهست دیگه.
وقتی مسائل مالی میرسه، اونجا براش سخته.
میگه اینا خب مال بچهها، مال زنم، مال بچهمه، مال فلانه.
حالا عاقبت چی میشود؟
میدونی هیسا-حساب کتاب خیلی داره.
یعنی همونقدری که در حقیقت دوتای اینها که اموال و انفسشون را "هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم" درسته؟
"تؤمنون بالله ورسوله وتجاهدون باموالکم وانفسکم" درست خوندم؟
هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب ثم تؤمنون بالله ورسوله وتجاهدون خلاصه اگر-- مضمون آیه که تجاهدون جهاد با اموال و انفس.
یعنی اگر اینا یکی بود لزومی نداشت.
اما قاعدتاً این است که مجاهده با اموال قاعدتاً این است، راحتتر از مجاهده با انفس باشد.
البته تو بعضیا میگن چیه؟
اشهد ان.
حاضره جون بده اما مال ندهد.
اما تو نظام عرفی این است که اموال اغیارند تو نگاه وقتی پای جان وسط میاد.
دزده آمده زده میخواد بکشه اینو.
میگه بابا مالمو ببر.
خب خودمو رها کن.
مالمو ببر.
حالا که-- هم-- ببین میگه نمیگه جانمو بگیر.
اینا بذار باشه.
خب دیگه برای کی باشه؟
درسته؟
میگه مالو برای چی بردی؟
بردی.
دیگه بردی دیگه حالا چیکار.
نمیگه نوش جونت.
هم میگه بردی که بردی.
اما جانمو بده.
پس تو نظام ارتباط بین این دو سلسله اخ-- رذائل و فضائل همه قطعات یک پازلاند.
اگر کسی این رو خوب دید و اینو باور کرد، هر جایی که نقیصهای از این فضائل تو وجودش باشد یا تحقق رذیلهای باشد، میفهمه وجودش ناقص است.
میفهمه که اینجا چی داره.
اینجا یه نقص بود.
مثل یه ماشینیست که یه قطعهش ناسالم و معیوبه و این اگر درست نباشه، اون نتیجه نهایی از این ماشین نمیاد.
این همینجور میشه.
بله متوقف نیست.
جا مانده نیست.
در حرکت است.
اما با نقص.
خدای تعالی کاری کرده که هر کدام از این صفات تو وجود انسان محق-محقق بشه، حرکت به اندازه او صورت میگیرد.
اما اون حرکت جامع و حرکت توحیدی موانعش همه با هم محقق بشود.
لذا انسان تو حرکتش اگر یه موقعی یه صفت رو تنها تو وجودش تحقق داد و صفات دیگه تحقق پیدا نکرده بود، این رشدش در نهایت رشد جامع نیست.
مثل انسان میمونه که مثلاً چاق شده باشد.
باد کرده باشه دلش.
اینو چاقی نیست.
چاقی اون است که چی باشد؟
تعبیر ابن سینا، تعبیر "استسمن ذات ورم".
باد کرده رو میگن چاق.
کسی که دلش اومده جلو رو میگن چی؟
چاق.
میگه نه این ورم است.
ذات ورم.
سمین با سین یعنی کسی که چیه؟
چاق است.
فربس.
یعنی همه بدن با همدیگه چی شده؟
همه متعادل رشد کرده که این همه با هم رشد.
این میگه فرنگی و چاقی ممدوح که سمین باشد اینه.
او ذات ورم است.
او میگن متورم شده.
میدونی همون رشد کاریکاتوری که ما میگیم حالا به عنوان.
پس تو نظام فضائل ممکن است انسانی تو یه جهت فقط رشد کنه به همون مقدار حرکت میکند.
توقف ندارد.
اما این رشد جامع نبوده.
تو رذائل هم همینجوریست تو رذائلند.
پس خدا کند که تو فضائل انسان مرتبت رشد کند.
اگر تو رذائل رزیلهای دارد اقلا این رزیله گسسته باشد.
همراه خودش بقیه رو نکشونه بیاره.
چون هر خزلانی با هر معصیتی سبب خزلان میشه.
خزلان یعنی بقیه رو هم به سمت خودش جذب میکنه.
منتها علت طامه نیست.
ممکنه این باشه، اونم نه.
توفیق هم همینجور است در زمینه فضیلت که هر رشدی سبب رشد، رشدهای دیگه میشود.
خب با این نگاه در حقیقت انسان تو نظام اخروییش که الان موجوده مجموعهایست از مجموعه که میگیم نه مجموعه متکثر، یه مجموعه واحد از عقاید، اخلاق و رفتار.
این الان اینجوریست.
اگر این حقیقت همین الان محقق است.
اگر تو نظام اخلاقش و عقایدش این حقیقت، یه حقیقت کوچکی بود ولی تو نظام رفتارش خیلی در حقیقت رشد کرده بود، این بله ممکن است که از جهت نزا-- نظام اعمالی آتشی در وجودش نباشد.
یا تعبیری که نسبت میدن به مرحوم آشیخ عبدل کریم عالی.
این ممکن است در نظام اعمال همه رو رعایت کرده و چیزی کوتاهی نکرده اما تو نظام اخلاق فرمود از شمر بدتر است.
تعبیر مرحوم آشیخ عبدل کریم که اون طرف که محلل شده بود و بعد خلاصه رها نکرده بود تا دختر پسر هر دو ده کردن مردن.
درسته؟
محلل شده بوده.
امر شریعی رعایت کرده.
هیچیم نبوده چون باید عقد دائمی باشد و اینم همین کارو بعد میگفته خب بنا بوده برای محلل بعدم گفته خب چرا طلاق دادم؟
طلاق نداد.
مرد از اون طرف با نقل کردن از مرحوم آشیخ عبدل کریم که ایشون گفته بود این درسته که هیچ چیزی خلاف شرع نکرد.
از جهت شریعت هیچ چیزی خلاف نی-- اما این شریعت روحش در حقیقت چی بوده؟
اون اخلاق و احکام، اون نظام اخلاقیه.
اما این تو نظام اخلاقی از شمر بدتره.
گاهی انسان حتی ممکن است تو نظام اخلاقی را-- اهل رعایت باشد اما تو نظام اعتقادی مشرک باشد.
میبینید خیلیا صفات اخلاقی حسنه ای تو وجودشون هست و این صفات اخلاقی حسن ملکات وجودیشونم شده.
اما کافره، اما بیدینه.
امکانپذیره.
یعنی میبینید اینا هر سه تا مترتب بر هم باید باشند.
لذا باید اعمال برسونه انسان رو به اخلاق و اخلاق برسونه انسان رو به عقاید که اون اعتقاده.
هر کدام از اینا نازله اون اگر شد کمال است.
درسته که کسی هم که کافر است حسن خلقش یه کماله.
اما کمال در همین رتبهست، نه کمال نازله عقاید.
لذا خدا رحمت کند از آیت الله بهادینی را.
ایشون یک کسی اومده بود از این کشورای اروپایی آمده بود.
یه سیدی بود خیلی از نظم اونجا داشت تعریف میکرد و داد و فریاد میداد.
آقای بهادینی هم هیچی نگفت، هیچی نگفت.
یه دفعه خیلی عصبانی شد.
این رنگ رو بهش اینقدر سرخ شد که این رگهای گردنش من ندیده بودم اینقدر متورم بشه، اینقدر عصبانی شد.
گفت "سید چرا نمیفهمی؟
بفهم این نظم حیوانیست.
بفهم این نظم حیوانیست." حرف خیلی دقیقی بود.
یعنی اون منبت نظم هست اما منبت نظم کجاست؟
نمیگه این نظم بده ها.
این نظم حیوانی در مقابل آشوب حیوانی یک کماله.
اگر نظم حیوانی نباشه، این نظم حیوانی در مقابل آشوب حیوانی یک کماله.
اما تو نظم حیوانی رو غایت خودت نبین.
تو اعتقاداتی داری که غایت تو نظم الهی باید باشد، نه نظم حیوانی.
اگر تو این رو مطلوبت دیدی، این رو اون محبوبت دیدی، حرکت تو به همین سمت میره.
بیش از این نمیشی.
چرا نمیف-- تعبیر خیلی زیباییه.
گفت چرا نمیفهمی تو؟
خیلی خلاصه با-- یعنی خلاصه آنچنان غیرتی شد نسبت به اینکه این سید است و لباس دین بر تنش است.
اما اینقدر تو این مسئله شعورش رشد نکرد، نفهمید، نتونست تفاوت بگذارد که این نظم هست.
نمیگه این نظم بده.
دقت میکنید یا نه؟
نمیگه این نظم بده.
نمیگه این نظم رو به هم بزن، آشوبش کن.
میگه نه.
اما بدان این نظم هم چی هستش؟
غایتش، حده.
میخوان از هم بهرهمند بیشتر باشند.
بر بهرهمندی بیشتر نظم رو قبول کردن.
درسته؟
بهرهمندی بیشتره.
همه بتونن بیشتر بهره من-- این غایت و نگاه حیوانیه.
این علو نیست.
این رشد نیست تو نظام الهی که تو فکر کنی حالا این بگی چه خبره و چه چیزیه.
این مال ایناست که انسان رشد نکرده.
این نگاه تو نظام اخلاق نشون میده که اخلاق هم بدون اعتقاد امکانپذیر است.
ملکات فضیلت هم بدون اع-- همچنان که اعمال بدون اخلاق امکانپذیر بود، میتوانست.
یه کسی بود تو مسجد آقای بهجت، این کبوتر مسجد بود.
رحمت الله upon-- از آیت الله بهجت رحمت الله.
کبوتر مس-- یعنی شبها من مثلا برای درس ما میرفتیم مثلا صبح اول وقت موقوفهش اونجا بودیم.
این همونجا مثلا یه گوشه مسجد خوابیده بوده.
شبها هم اونجا بوده.
یه جفت کفشی داشته، یه کیسه کوچیکی زیر بغلش بود دائماً.
همینجوری گاهی هم مثلا اون مسجد نه مسجد دیگهای بود.
من دیدم تو مسجد آقا خرازی مثلا مدتی تو مسجد آقا خرازی میخوابید و همونجا اعته-- چیز داشت دائماً.
مدتی مثلا مسجد-- تو مسجدهای مختلف این نشسته بود تو صحن مسجد آقای بهجت بالاخره ما زودتر میرفتیم جا میگرفتیم.
جا نبود که به خصوص بعضی شبهای خاص، شبهای جمعه و اینا.
مثلا نیم ساعت قبل مسجد پر میشد این مردم هم میاومدن تو صفها میگشتن از این صف به اون صف belki یه جایی پیدا کنن مثلا اونجا خودشو جا بدن یا یکی دلش بسوزه جمعتر بشینه اینو بالاخره جا بده.
یه بالاخره رفت و آمد بود.
این بنده خدا جوانی هم اومده بود داشت میرفت از این صف اومد داخل صف بعدی.
خب باید از لای اینا پاشو عبور بده دیگه.
پای خود به این، اینجای این توی قبر.
یواش هم خوردهها.
خب داری پا آدم برمیداری یواش میذاری با ادب و احترام.
اونم همه راکعند و ساجدند و اونجا در صفیف ملائکه در حال طیرانه که دائم دارن خلاصه صدای مناجات و نجوا و اینا دیگه یادتونه دیگه اون مسجد خیلی حالت روحانی عجیب داره.
تو این حالت که این پایی اشار شد یک دفعه این ترکید [مکث].
این همه عبادت، این همه در حقیقت بی طوته، این همه قطع تعلق ظاهری.
اما آنچنان این جوان رو به رگبار مسلسل، مسلسل، رگبار در حقیقت بدو بیراه گرفت که اصلا آدم همه مسجدی که تو این مسجد همه اهل ذکر و ورد و دعا و تعلق به دنیا اصلا اونجا راهی نداشت تصورش چه تصدیقش، یه دفعه روحم برگرده به سمتی.
حالا مگه وی میکرد؟
حالا این میخواست آدم به یه چیزی بگه میگه خب دلم خنک شد.
نه.
تا آقای بهجت آمد.
آقای بهجت اقامه رو گفته.
قامت رو که بست این تموم کرد.
خب بالاخره [خنده] نماز تموم شد.
نماز اول که تموم شد دوباره شروع کرد [خنده].
یعنی دیگه اونجا چاره نداشت تموم کرد.
کسی گوش نمیکرد دیگه.
هرچی این جوان رفت عذرخواهی کرد چند بار مردم گفتن آقا چیزی نشده که.
دیگه چی؟
اما جان میشود.
کثرت عمل باشد.
اما چیه؟
اما ملکه خلقه تو وجودش محقق نشده باشه .
یعنی اینجوری نیستش که حتما کثرت عمل-- لذا در روایت دارن نگاه نکنید به صيام و صوم، کثرت صيام و کثرت صوم.
نگاه کنید به امانتداری و وفای به عهد که دو خلقه که اگر این محقق شده معلوم میشه اونا هم درست محقق شده.
معلوم میشه اونا هم چی شده؟
نمیگیم نگاه کنید به اینا نگاه به اونا نکنید یعنی اونا خبری نباشه.
نه یعنی نگاه کنید به اینا یعنی اگر دیدید کسی امانتدار است و وفای به عهد، معلوم میشه اعمالش حتما درست محقق شده، به واقع رسیده، به نتیجه رسیده.
لذا اون کسی که هفتاد سال عبادت رب رو کرده بود هیچی از خدا نخواسته بود وقتی حاجتش را از خدا خواست و اجابت نشد، بگو خ-خطاب کرد به نفسش.
ای نفس با خودت چه کرده بودی که لایق نبودی یه حاجت اجابت بشه بعد هفتاد سال.
خطاب شد که این لحظه تو بالاتر و افضل است از تمام اون هفتاد سال عبادتت بود.
چرا؟
معلوم میشد اون هفتاد سال عبادت درست محقق شده.
این نتیجه اونه.
اما حبت یعنی در مقابله.
وقتی انسان اعمال صالحی رو انجام داده اما بعد میبینید مبتلا میشه به یه ناسالحی که مرتبط با اونهاست، معلوم میشه میگن حبت یعنی اینجا حبت یعنی معلوم میشه که اون اعمال صالح در وجود این ایجاد صلاح نکرده بود.
الان آشکار میشود که از اول تعبیر معروفه.
الان آشکار میشود که از اول اختلال داشته عمل.
یعنی نفی نمیشه با کسی که امانتدار هست و وفای به عهده.
ولی دین- نه عرض کردم دیگه.
میشه اِاِ اینها رو داشت.
نگاه کنید به اینها کثرت سلام و کثرت صيام، کثرت صلاة، کثرت صيام یعنی شدت در عبادت، نه عبادات واجبه.
اما این وفای به عهد و امانتداری کسیست که واجبات رو داره انجام میده.
لذا تعبیر روایت حَبَّذَا نَوْمُ الأَكْيَاس.
بله؟
نه ادامهش، به افطار.
بله حَبَّذَا نَوْمُ الأَكْيَاسِ با افطار.
با اینکه قیام نداره و خورده اما أَكْيَاس هست نه حَبَّذَا نَوْم هر کسی.
نَوْم کی؟
أَكْيَاس.
با اینکه کثرت روزه نداشته یعنی افطار داشته.
کثرت قیام نداشته اما چی داشته؟
خواب داشته.
این خواب از او بالاتر است اگر أَكْيَاس باشد.
لذا در اونجا هم همینجوری است.
اگر وفای به عهد و امانتداریست از مؤمن که اون زر و ریات و واجبات رو انجام داده، اون امانتداری و اون وفای به عهد نتیجه مطلوب اونه.
حالا ممکنه به کثرت اعمال یعنی به و-مستحبات و نوافل و به اینها هم نه پرداخته باشد.
نه ملازم است حتما نه پرداخته باشد.
میگه اگر دیدید او اینقدرو دارد با این، این افضل است از کسی که کثرت اونها رو دارد.
حَبَّذَا نَوْمُ الأَكْيَاسِ و افطارش.
همچنان که در اونجا چی هستش که نگاه کنید به امانتداری و وفای به عهد.
اینو میخوام عرض بکنم که وادی اخلاق و اوصاف یه وادی عظیمیست که دهایق زیادی رو دارد که خیلی طول کشید.
خب اگر این نگاه محقق شد که اینها مرتبطاند با همدیگه باید رشد بدن، عبور.
پس اعمال باید انسانو عبور بدن به اخلاق و اخلاق باید عبور بدن به اعتقادات.
هر کجا متوقف شد ممکن است که برای او تو اون مرتبه غذایی نباشد نسبت به اعمال.
اما کمال و مقبولیتی هم نیست نسبت به اعمال.
لذا انسان نماز خوانده اما قبلت، قُبلَ ما سِواها و این که در حقیقت نشد این ملاک نشده، مقبول نیست.
اما چی هستش؟
غذا نداره.
غذا ن-- امم مقبول بودن یعنی چی؟
رشد.
مقبول بودن یعنی کمال.
یعنی توفیق بعدی.
یعنی رسیدن، عبور دادن این از این مرتبه.
اما مقبول هم نشده.
لذا دارد که نماز بعضیا میخونن برمیگرده میخوره تو روشون.
میخوره تو روشون، میخوره تو صورتشون.
میگه برگردونید این رو.
آسمان اول یه جوری برمیگرده، آسمان دوم تا آسمان.
از هر آسمانی که برمیگردد برمیگردد، میخوره تو روی او.
اما در عین حال غذا ندارد این عدم مقبولیت اینجور نیست که بگیم پس باید قضا کنه.
میگیم نه قضا ندارد اما مقبول هم نشد.
اگه مقبول بشه یعنی عبور داده این رو از این فضا به مرحله بعدی که نظام اخلاق و فضایل باشه.
خب.
استاد.
بله.
در بحث فضایل هم گفتید که باید یک فعلی انجام بده تا معرکه بشه.
اینکه انتخاب این فعل برای هر کس توقيع خودشه.
متناسبه یعنی دین ما افکار ما- نه خب در دین هم بین خود ملکات و بین افراد و بین زمانها، شرایط، همه اینها چی دیده؟
تناسب دیده.
یه موقع هست که خلاصه نسبت به این شخص و این زمان و این در حقیقت شرایط این فعل ضروریست و باید انجام بشه.
در جاهای دیگری ممکن است دیگری ضروری باشه.
ترتب دارد.
بین خود اینها امهات در کار هست.
بعضیا امت نسبت به بقیه هستند.
اما در عین حال زمانها، ضرورتها، شرایط، خود افراد هر کدام ممکن است که اقتضای فعلی رو داشته باشند.
لذا همچنان که اسماء الهی در کار است در وجودات مختلف، این تجلیات اسماء که میشن همین ظهورا ت اخلاقیه، هر جایی به تناسب زمان و مکان و احوال شخص و اقتضائاتش ممکنه اسمی آمادهی چی باشد؟
تحقق و ظهور و فعلیت باشد.
اسم دیگری ممکن است ترتبش چی باشه؟
الان اینجا ضروری نباشد، لازم نباشد.
دقت کردید یه موقع هستش که وقت مثلاً رفتن به جبهه است.
شجاعت لازمه.
الان ضروری هم هست.
دفاع واجب است.
این بگه من حالا میخوام مشغول بشم به چی؟
مثلاً میخوام به علم مشغول بشم مثلاً.
یا نه الان من میخوام سخاوت به خرج بدم.
میخوام برم یه قدری کار بکنم درآمد پیدا کنم به مثلاً-- خب اینجا میگه تو الان وجود برات این خلق باید ایجاد بشه.
اینو باید تحقق بدی.
بستگی دارد به شرایط، زمانها، مکانها، اقتضائات فرد، اون ضروریاتی که اش-- تو اجتماع ایجاد شده مختلف-- ولی یه امهاتی دارد که تو حالت عادی و شرایط یکسان این امهات اولیاند.
که حالا انشاالله جلو داریم میریم اینها رو.
تو رذائل هم همینجوریه.
میخوایم اینو تو ادامه همین رو عرض بکنیم.
خب پس تو رذائل هر رذیلهای که محقق میشود انسان داره زیغ میشه، کوچک میشه و تو وجود حقیقیش و وجود آخرتیش، وجود آخرتی که میگیم نه بعداً، وجود آخرتی یعنی نظام روحیش.
وجود آخرتی این اصطلاح ما باشه با شما که هرجا میگیم وجود آخرتی یعنی چی؟
نظام روحیش.
نظام-- چون وجود آخرتی تو ذهن ما یعنی بعداً.
نه، وجود آخرتی همین الان اما نظام روحی.
نظام بدنی، نظام روحی.
نظام دنیایی، نظام اخ-- نظام دنیایی، نظام بدنی، نظام آخرتی یعنی نظام روحیش.
همون تو نظام آخرتیش همه الان آتش است.
کسی که رذیلهای در وجودش محقق داره میشه.
همین الان آتش است.
لذا اگر کسی چشمش باشه همین الان میبینه.
اما برای این ابتلا به این گونه نیست که آتش ببیند.
و الا اگر آتش انسان میدید و پرهیز میکرد ازش کمالی نبود.
تمام اعمال، رفتار، ملکات، رذائل، همه اینها مال این است که وجود آخرتیش برای ما آشکار نیست.
و نبودن آشکار این هم برای این است که بخواهد کمال باشد.
والا انسان سر راهش یک سنگی ببیند، گشنه هم باشد.
خب این سنگ رو ور نمیداره بخوره که.
آتش ببیند هر چند که چی باشه وقتی که فرعون میخواست موسی را آزمایش بکنه، وقتی زد تو صورت خلاصه سیلی زد تو صورت فرعون تو بچگی.
این خلاصه موسی هم معلومه دستش هم خوب به زن بوده.
[خنده] خلاصه حضرت موسی علیه السلام زد تو صورت فرعون.
خب به جا هم زد.
دستش هم درد نکنه.
همون اول کار زد تو صورت خلاصه این نه اول اول که گرفتنش.
نه اونجا که هنوز کودک نوزاد چی بود، هنوز به دست زدن نبود.
اما تو همون مراحل کودکیش زد تو صورت این.
فرعون هم خیلی عصبانی شد.
گفت من گفتم این همونیست که بخواد.
این آسیه سلام الله علیها گفت نه بچه است دیگه.
گفت حالا امتحانش میکنم.
یه زغالی را آتش کرد.
آتش بگیر اونم قشنگ خوشرنگ بشه.
گفت میارم جلوی این دم دهانش.
اگر این دهانش را باز کرد برای خوردن خب موضوع بچه است دیگه.
اما اگر نه پرهیز کرد، موضوع خوب میفهمه اینجا.
اونجا که باید بفهمه خوب میفهمه.
این زغال رو آورد دم دهان موسی که موسی دهان رو باز کرد و خورد به زبونش و سوخت کشید کنار.
این امر الهی بود دیگه.
لذا موسی کلیم همون جایی که در رابطه با هارون وقتی که گفتش که هارون اخی.
هوا افصح.
هوا افصح مني.
این فصاحت نه اینکه تو نبی نمیشه چیزی نقصی وجود داشته باشه.
اصلاً راه ندارد.
مگر اینکه این در حقیقت جهت خودش مبین رسالت باشد.
این زبان موسی که کمی در حقیقت گیر داشت، این مبین اون معجزهای بود که خدای تعالی به واسطه دائماً داشت نشون میداد.
یعنی این زبان نه که نتونه حرف بزنه، یعنی اون فصاحت هوا افصح مني فصیحتر از من حرف میزنه، مال این چی بود تو که زبانی بود که سوخته بود.
و این سوختن خودش تو بین مردم چی بود؟
یک مبلغ و مبین این بود که حفظ جان موسی در اون دوره از دست فرعون با این بوده.
یه معجزه دائمه بوده.
یه معجزه دائمی بوده.
نقصی در رسالت و الا هر نقصی در رسالت اجتهاد روایی، محکمات روایی، م-م-مثلاً این کار هر چیزی که مردم رو دور کنه از رسول.
مریضی باشه، عیب باشه، نقص باشه، ف-- ملکه رذی-- هر چیزی که باعث بشه مردم عذر داشته باشن بگن ما خوشمون نیومد از این چهره با چهره تا چهره زشت امکان نداره.
هر چیزی که مردم رو از اونها دور بکنه، باعث دور شدن بشه از اون طرف نبات باشه.
بله مردم ممکنه نرن اما نه به خاطر اینکه عیبی در او بوده.
عیب در او لذا روایت دارد که نه بعضیا گفتن ایوب بدنش ااا در مریضی کر گذاشت و مردم دوری شد، دوری کردن از او گفتن مریضی واگیردار جذام و فلانه.
روایت تخته میکنه میگه اصلاً همچین امکان ندارد.
این جزو مسلمات بحث نبوت است که امکان ندارد نبی رزیلهای، نقصی، عیبی درش باشد که باعث اشمئزاز مردم بشود.
لذا اونجا دور شدن مردم حجت دارن.
میگن ما نرفتیم پیشش چون این مریضی واگیردار دارده.
مثال مثال چی بود؟
بله هی رفتیم از اینجا به اونجا دیگه.
که این تو نگاه رذائل اخلاقی که تو به اصطلاح نمیدونم از کجا رفتیم به اینجا، از کجا رفتیم به تا رسیدیم به حضرت موسی علیه السلام.
بله.
آتش اگر دیده میشد.
آها اینو داشتیم میگفتیم که اگر قرار بود که رذائل آتش بودنشون دیده بشه یا آتش بودن اون منا-من-نواهی و اون معاصی دیده بشه، پرهیز ازش که دیگه کمال نبود که.
لذا تو آتیش وارد نمیشه اصلاً.
مگر تهدیدش کنن که با تیر میزنیمت.
میگه خب میرم تو آتیش شاید چی باشه؟
شما میدونی جا که ساختمونشون مثلا آتش گرفته توی الان لندن میگن از اون ساختمون بالا خودشونو پرت میکنن پایین.
از این پرت کردن امید نجات بیشتری دارن تا تو آتیش سوختن.
با اینکه اونجا قرار و استقراره.
اینجا پرت کردن و افتادنه.
هر دو نوع مردنه.
اما میگه این در حقیقت چیه؟
پس انسان اگر میدید اینا آتشه که نمیره.
اما حقیقتا آتشه.
حقیقتا آتشه.
بعدا چشم باز میشه آتشه.
بله بحث تو همین دنیا.
اما اونها دیگه اینو با عمل اختیاری رفتن به اون کمال رسیدن با اختیارشون.
الان که میبینن آتشه دیگه برای اونا کمال هم هست.
یعنی همه اینا مثل ملکات شده براشون.
که ملکه چطور دیگه.
اما اینم میبیند آتش است و دیگه معصوم یعنی میبیند که آتش است.
اما این براش کمال هم هست که اقدام نمیکند و ورود ندارد.
کمال بعد کماله.
حالا داشتم از این که رذائل واقعاً آتشه.
رذائل واقعاً انسان رو ساقط میکنند.
لذا این چهره اگر دیده بشه برای انسانها اون وقت معصوم میشه.
به جایی رسیده که تو اعمالش به جایی میرسد که رذائل رو میبیند.
معاصی رو میبیند که آتش است.
خب اینجا تعبیر ر-- شعر هم آورده اینجا قشنگ است "که اصل کینه دوزخ است و کین تو جزء آن کل است و خصم دین تو." کینه حقیقتش آتشه و جهنمه و دوزخه و کینههای ما که کینههای جزئیه همه نشی-ناشی-ن-نشأت گرفته از اونجاست.
کینه غیر از مجاهده استا، غیر از بغض فالله هستا.
دقت کنید کینه، کینه منفیه.
خود لفظ کینه چیه؟
کینه منفیه توش.
"اصل کینه دوزخ است و کین تو" یعنی کینه تو "جزء آن کل است و خصم دین تو.
چون تو جزء دوزخی این هوش دار جز سوی کل خود گیرد قرار." خیلی حرف عظیمیه.
روایات دقیقی تو این مسئله داریم که تعبیر در روایت این است که این اسمش حکم ملکوتیه.
اسمه در روایات اینه.
اسم این حکم ملکوتیه که بعد از محاسبات و در حقیقت توی مواقف قیامت انسان به جایی میرسد که آنچه که اعمال ناساله از او بود با مراتب تطهیری که تو گوشت ایجاد شد، اون اعمال صالح بدون صاحب نمیماند.
ملحق میشه به کی؟
به ذوات شقی.
و اعمال صالح از کسانی که شقی بودند، ذاتشون شقی بود جدا میشود و ملحق میشود به ذات سعید.
اصلاً یعنی چی؟
یه بحث بسیار عالی و عقلی، نه بحث عبودی.
یه بحث کام-- که این یه ن-- به اصطلاح چیزش نمونهشه، من-نمونهشه.
یک مثالشه.
"چون تو جزء دوزخی" یعنی کسی که کینه داره جزء دوزخه.
جزئی از اونه.
درسته؟
چون تو، تو خطاب به شما نیستشها.
او کینهداره.
"چون تو جزء دوزخی این هوش دار جز سوی کل خود گیرد قرار." تعبیر این است که هر فرعی به سمت اصلش باید برگردد در قیامت.
معاد این است که هر فرعی به سمت، اگر تو انسان یه صفت بد است، این صفت بد امهو حاویه.
فامهو مادرش حاوی است.
دقت بکنید که امهو تعبیر ام.
یعنی چطور انس دارد فرزند به مادر.
این صفت انس دارد به آتش.
میره به اون سمت.
منتها این صفت تو وجود من میبره منو به اون سمت.
من نسوزم تو اونجا.
دقت کردی؟
تعبیر امهو حاویه.
تعبیر امهو مادرشه آتش.
که خدا رحمت کند آقای مطهری رو نقل کرده این رو از مرحوم شabادی که شab-مرحوم شabادی نقل کرده.
امهو فلیشمان آوردهش.
که خیلی کار ازش، تعبیر این است که جز سوی کل خود گیرد قرار.
هر فرعی به س-- لذا اگر یه معصیته، یه معصیت انسان رو گرفته میکشه میبره طرف آتش.
ج-جز سوی کلش میبره.
سوی شیطان میبرد و همچنین صفات اخلاقی.
"ور تو جزء جنتی ای نامدار عیش تو باشد چو جنت پایدار." عیش تو هم مثل جنت پایداره.
خب بعد این است که هر صفت رزیلهای که از انسان دور بشه، زمینه صفت مقابل او تو وجود انسان ایجاد شده.
تا این از بین نره، تخلیه صورت نگیرد، تخ-تخلیه و تج-تجلیه نشه، تخلیه هم یعنی بعد از تخلیه باید تجلیه بشه و بعد تخلیه صورت بگیرد.
از صفات بد جدا بشه انسان، اون وقت صفات مقابلش در، یعنی ممکنه ابتداً با زحمت انسان سخاوت داشته باشد.
اما این با زحمت سخاوت داشتن داره چیکار میکنه؟
طرد میکند بخل را.
اول میدونه سختش هم هست مدتی هم تو دلش میمونه.
میگه عیب نداره گفته اون طرف منو بگیرید ببندید خلاصه تا بهتون بگم.
بعد که بست گفتم آخه این چی-- گفت نه اینکه بگم بعد بسته بودم بعد، بعد گفته گفت ایشالمو وا کنید آخیش.
وا کردم گفت آخیش.
گفت چند وقته میام برم این حق واجبی میخواستم بدم، میآمدم اینجا پشیمون میشدم برمیگشتم.
دیگه نگاه اول منو ببندید نتونم برم.
بعدم ایشالله وا کنید هرچی هم، هرچی هم غیر از این گفتم دیگه گوش نکنید.
یعنی از اول سلب اراده خودش تو ادامش کرده.
اگه غیر از این گفتم گوش نکنید تا خلاصه.
بعد گفت آخیش راحت شدم.
یعنی به eye انسان به سخ-- این سخاوت نیست.
اما بالاخره مقدمه سخاوت از همین جا آغاز میشه.
با تسنن و سختی.
لذا با سختی آدم باید شروع کنه تا به اونجا برسه.
خب خیلی بحثها مونده.
هر خلقی که از انسان دور میشه البته تو جای او یه تعبیری دارد که یه دفعه من اینو تو بحث سمت خدا عرض کردم که آتش گلستان شدن یه معنای انفسیش همینه است که هر صفت زشتی آتش است که در درون انسان شکل میگیرد.
اگر این تبدیل شد به صفت حسن حقیقتا، واقعا، نه توهما و خیالا.
حقیقتا و واقعا آتش تو وجود این تبدیل به گلستان شده.
لذا خدا تبدیل آتش به گلستان رو برای همه ما قرار داده.
تو هر عمل معصیتی که جلوشو میگیری، هر جایی که وایمیستیم جلوش و تحقق نمیدیم، همونجا آتش تبدیل شده به گلستان.
چون امساک از معصیتی که سر راه انسان قرار گرفته خودش عمل صالحه.
یعنی بلافاصله آتش تبدیل شده به چی؟
حقیقتا آتش تبدیل شدهها.
نه ادعاءً و مجازاً.
اگر انسان چشمش باز بود میدید که آتش چه جور به سمت او داشت میآمد و چه جور درون آتشی قرار گرفت.
همین آتش شد گلستان براش.
اون موقع جریان ابراهیم خلیل براش سادهتر میشد فهمش، باورش.
لذا دائما صفت خلق زشت، آتش سوزان عظیم است.
معصیت آتش است و خلق یه آتش عظیم است که تو این آتش عظیم انسان میتواند چی بشه؟
تبدیلش کنه این رو به گلستان.
میتواند.
منتها با امداد از خدا و کمک از او و ایجاد مقتضیاتش.
اینم یه نکته دقیقه که هر صفت بدی که از انسان جدا میشود، جای او همین جدا شدن و مقابله خود این حسنه است.
خود این خودش چی است؟
گلستان است.
اگر صفت خوب دیگری آمد، اون هم گلستان فوق گلستان است.
او میشه در حقیقت در گلستان با مثلاً حضرت جبرائیل سلام الله علیه حرف زدن و نشست و برخاست کردن که گل در گل و نور در نور میشدند.
خب اینم یک.
هر کدام از این رذائل و صفات اخلاقی بد یک حجاب ظلمانی و موهوش و خطرناک است.
اگر اینو باور کردیم که واقعیت اینگونه باشد که هر خلق بدی یک حجاب ظلمانی و موهشه که انسان رو سرگردان-- چون ظلمت یکی از آثارش چیه؟
حیرته.
وقتی انسان تو ظلمت قرار گرفت، یکی از آثار ظلمت حیرته که نمیدونه کجا بره.
کدوم س-- ظلمت مطلقه دیگه.
لم یکد یری عواقب.
دستشو بیاره بیرون.
چیه؟
اینقدر ظلمت شدیده که لم یکد یری عواقب.
اینقدر این ظلمات اعضا فوق مرضه که اگر دستشو دربیاره بیرون لم یکد دستشو نمیبینه.
اگر این ظلمت اینجوری شد سرگردان میشه انسان و مبتلا به تیغ میشه.
سرگردانی که چه کند.
این چه کند در اونجا.
لذا هر صفت بدی حجابیست که موهوش است.
غیر از اینکه موهوش است و ظلمت است و موهوش است، مانع رسیدن به خداست.
و این مانع بودنش وقتی برای انسان آشکار بعداً میشود، این اعظم از اون موهوش بودن و این اعظم از اونه است.
انسانی که چشمش باز باشه میبیند ظلمتهای دیگران موهوش است براشون.
اما اعظم از این موهوش بودنا چیه؟
اون مانعیتی است که این پیدا ایجاد میکند برای سر راه.
پوههای بزرگی رو سر راهی قرار میده که نتونه به سمت مقصد بره.
درهای عظیمی رو ایجاد میکنه که نتونه به سمت مقصد بره.
وقتی که انسان میماند.
این اعظم از اونه.
اگر اون وحشت امکان مثلاً یه عذابی باشد برای انسان، او بالاخره تمام میشه.
اما اونجایی که مانع اینجوری ایجاد بشه دیگه انسان از رفتن هم باز میمانه.
خب.
نمیدونم خلاصه تازه ما داریم دور میخوریم کمکم خلاصه وارد بحث بشیم.
تازه میخواستیم بحث محبت هم امروز شروع بکنیم.
بحث محبت هم تازه دنبال این بحث بوده که اگر، بله؟
رأس هم وقتش اون ساعت اگر درست باشه که شش هفت دقیقه است که حالا سهء وجودی شماست.
[خنده] الحمدلله مید-- از زمان خارج شدی [خنده].
بله.
خب حالا بالاخره میگم اینو میگیم خودش نغز خودشه.
خدمت مقام معظم رهبری یه بار رفته بوده این- [هم پوشانی گوینده ها] بله.
حالا شاید اونجا.
بعد اونجا آقای قرائتی با حاجی آقا، آقا به قرائتی گفتن که صحبت کنید.
شما صحبت کنید.
آقای قرائتی گفت دو دقیقه باید صحبت کنم، سه دقیقه صحبت کنم، هفت دقیقه صحبت کنم، چقدر صحبت کنم؟
گفت به جای اینم صحبت میکردید همینم خلاصه [خنده].
میگم با اینکه خودش نغز خودشهها.
خودش نغز-- به جای اینم ما اگر میگفتی آقا بالاخره حالا از باب اینکه خستگی تون در بره.
خب، یکی از مباحث دیگری که دنباله این بحث مطرح میشود این است که مثال زده ایشون-- با اینکه حالا توضیحها شده من گفتم توضیحهاش بگذرم.
مثال زده این است که در دو مثال خواسته بگه که رذائل اگر بخواد مثال پیدا کند چگونه معنا پیدا میکند.
یه مثالشو در تو رذائل به گناه زده که انسان تو گناه، گناهان انسان صفت اخلاقی که از گناه ایجاد میشه چیه؟
صفت اخلاقیش.
میگه صفت اخلاقی دو تا صفت ایجاد میشود.
یکی این است که انقیاد نسبت به مخالفت با حق پیدا میکند.
یعنی منقاد میشه در مخالفت.
مخالف میشود.
یعنی اثر گناه یکی این است که چی بشه؟
صفت که میخواد تو وجودش خلق ایجاد بشه.
هر گناهی انسان رو سوق میده به سمت اینکه مخالفت با حق تو وجودش عادی بشه و ملکه بشه.
این یه نگاه، یه م-مسئلهست.
دومیش این است که، دومیش اون از اینم سختتر است.
این است که در برابر نفس و شیطان مطیع میشود.
چون دو-- اولیه مترتب بر این است.
یعنی انسان در مقابل نفسش و شیطانش مطیع میشود و منها در برابر خدا مخالفت میکند.
دو تا مسئلهست با هر گناه.
هر گناهی دو تا کار ازش میاد.
یکی اینکه انسان رو تحت ولایت نفس و شیطان بیشتر برده.
این ملکه شه ها.
گناه داریم انجام میدیم، گناه یه فعله.
ملکهای که از گناه ایجاد میشه چیه؟
میگه دو تا ملکه ایجاد میشود.
اقتضای دو ملکه رو ایجاد میکند.
یکی اینکه مطیع نفس یا شیطان.
نفس و شیطان دو ظهور یه حقیقتند دیگه.
نفس اماره امام مظهر حقیقت شیطان بیرونه دیگه.
درسته؟
گاهی ممکن است بگوییم که شیطان بیرونی معد برای نفس-- خوب اون بحثش رو بعدا یه دفعه میگیم انشاالله.
که مطیع نفس و شیطان میشود.
مخالفت با حضرت حق دومین.
این دو تا نگاه.
تو ترتب به خاطر شرافت و عظمت مخالفت با حق اونو اول ذکر میکنیم.
اما تو تحقق اول مطیع شده بعد مخالفت صورت گرفته.
درسته؟
مطیع نفس یا شیطان و بعد مخالفت با-- این دو تا داره صفته.
تو هر گناهی اینا مشترکه.
لذا ملکات گاهی میبینید ده تا فعلاً تو یه مادر مشترک.
اون چه ملکه که او ثبات نسبت به اینهاست.
تو تمام گناهان اون ام الملکه چی هستش؟
ام الملکات مخالفت با حق، انقیاد نفس و شیطان.
اگر انسان صد بار از شیطان زمین بخورد، تو یه کار ساده بتواند مخالفت بکند با او، فایده داره یا نداره؟
[سرفه] فایده داره.
هر یه باری که انسان تابع شیطان میشود، ولایت شیطان به او مستحکمتر میشود.
"الا من اتبعک من القاب-قاوین".
یعنی اونهایی که قاویی که تو رو به اصطلاح بر خودشون مسلط کردن.
یعنی با هر عملی ما داریم شیطان رو با هر عمل معصیت داریم شیطان رو برای خودمون چیکار میکنیم؟
هر عمل، اگر انسان یک بار تونست مخالفت بکنه با اینکه صد بار، نگه یه بار چه فایده داره؟
توی مثلا امر کوچیکی من تونستم اینجا بگم نه.
صد بار گناه کبیره نعوذ بالله مبتلا شدم.
یه جا تونستم تو یه صغیره جلومو بگیرم.
نگه که این صغیره چه فایده من که کبیرات مرتکب شدم، ظاهر شدم.
همین جا یک زمین زدن تو شیطان.
اینم نمیخواد از دست بده.
اگر از دست داد و زمین خورد، یه زمین خوردن از شیطانه.
انسان وقتی میخواد دوباره برگرده معمولا از کجا آغاز میکند؟
معمولا تو کجاها خودشو نشون میده؟
از یه جای کوچیک گاهی شروع شده.
لذا نمیگیم از اینجا شروع کنیم گناه کبیره بکنیمها.
حواستون باشه به لوازم حرف شما ما رو ملزم نکنید.
داریم میگیم اگر کسی اونجاها زمین خورد ولی یه جا تونست تو یه صغیره جلو شیطان بایسته، فکر نکنه این ناف-- اولا ارادهش قوی شده و در مقابل شیطان مقاومت کرده.
ثانیا اینجا موافقت حق کرده تو اینجا در مخالفتش.
موافقت حق کرده.
همین چی میشه؟
امداد میکند.
او را توفیق ایجاد میکند در کار بعدی.
غیر از اینکه از درون هم تو نظام ارادیش.
لذا هیچ جایی انسان ناامید، جای ناامیدی ندارد.
اینجور که بگیم دیگه ناامید بشه.
خب این یه نکته که مثال اول بود.
بله.
در بحث توبه از محرمات و رذائل گفتی اول محرمات بعد رذائل.
فقط رذائلی که به واسطه گناه یا یک محرم ایجاد میشده؟
نه مثلا بخله.
انسان بخیله.
هیچ محرمی رو هم انجام نداده.
هیچ حرامی رو هم انجام نداده.
بخیله ولی.
نمیشه آدم مؤمن باشه از جهت احکام ولی بخیل باشه.
خب میشه، میشه انسان مؤمن باشه از جهت احکام ولی شجاع نباشه، بترسه.
اگرم واجب شد بره جبهه میرهها.
اما میترسه.
یه بنده خدایی بود.
یه جا ما رفتهایم کاتیوشا میزدن از، کاتیوشا صداش خیلی زیاده.
این اونا از اونور خمپاره میزدن.
این خب نزدیک اینجا میخورد.
این خمپارهها که میخورد خب همه میخوابیدن.
خب جا داشت دیگه.
این کاتیوشام که خودمون میزدن از پشت این میخوابید.
میگفت ما هم اونا میزنن باز از ترس صدایی میخوابیم.
میگفت هم اونا میزنن ما میخوابیم، اینا میزنن ما میخوابیم.
میدونست از اینجا هم هست.
اما اینقدر صداش براش وحشتناک بود ناخودآگاه میترسید.
خب این ش-- اومده جبهه، وایسادم.
اما در عین حال چی هستش؟
اما در عین حال میترسه دیگه.
کلا قابل- کلا در حال خلاصه بشین و پشو بودشی.
یعنی واقعا اینجوریه.
ولی خب یه کسی رو میبینید که از خمپاره، این آقای آقا مهدی طاهر هستش خلاصه حفظ، خدا حفظش بکنه.
این یه موقعی خلاصه تو یکی از عملیاتها این محصول گردان ما بود.
حالا خود ایشون شاید یادش نمیاد- گردان ما بود تو شاید فتح المبین بود نمیدونم ف-فج مقدماتی بود کجا بود.
ایشون خلاصه یه منطقهای او-اولین عملیاتها بود هنوز نه فرماندهها بلد بودن، فرماندهای نکرده بودن که.
تازه بعد از بنی سعد بود.
اینا رفته بودن خلاصه برده بودن گردانها و گروهها رو جلو.
بنا بود از جاهای مختلف برن.
هر-- خیلیهم رفته بودن اصلاً نمیدونستن طبق نقشهخوانی و اینا درست نرفته بودن و گم شده بودن و ما یه جا قرار گرفته دیدیم که از همه طرف دارن میزنن ما رو، از همه طرف.
یعنی میدونی از این ور گلوله میاد، از اون ور میاد، از این ور میاد.
نفهمیدیم کجاییم.
بعد-- اما خب همه کِز کردن و کُب کردن.
یعنی رفتن تو یه جاهایی که یه خرده پستی بلندی، یعنی بی لام هرکی داشتو یه چاله بکنن و برن تو این چاله خمپارهست دیگه.
رحمی که نداره که.
هرجایی میزنه.
بعد این وسط این میدان که همه کُب کردن اصن چیکار بکنن این آقای طاق-- آقا مهدی وایساده بود صدا میزد.
حالا این همه تو گوشه کنارا خزیده بودن، این وسط میدان وایساده بود صدا میزد که مثلاً بچهها اینوری بیاین، بچهها اونوری برین، بچهها اینجوری کنین بچهها.
این گ-- خمپارهها اینور میخورد اونور.
اصلاً انگار به ایشون کار نداره.
اصلاً انگار به ایشون کار نداره.
خب این شجاعته.
یعنی روحیه داد.
وقتی مردم اینو دیدن، جوونها اینو دیدن گفتن اِ این وایساده میشه یکی هم وایسه؟
این همه هم میاد بهش نخوره؟
میشه.
پس شدنیه.
پس بلند شو.
پس از اون نگاه، پس این شجاعته.
اما اگر این کسی خزید اونجا و کُب کرد این دلیل بر این نمیشه که این یه مؤمن نیست.
درست پس میشه.
بله.
خب دیگه خیلی حاشیه میریم.
نمیدونم چجوری هرچی وقت تنگتر میشه انسان انگار حاشیه اش بیشتر میشه.
خب با این نگاه این آدم هول که میشه بعدتر خلاصه روال بحث از دستش خارج میشه.
پس معص-- نگ-- بر بنا بر این شدش که مثال اولش معصیت، مثال دومش هم بزنیم تمام بکنیم تا بعد انشاالله مراحل بعدی که بحثهای مهمی هم موندش.
بحث تعلقاته.
مثالها تو نظام-- مثال گناه تو نظام خلقی و مثال تعلقات تو نظام دقت اخلاق.
که تعلقاتی که انسان داره، این تعلقات انسان رو نگه میداره.
تعبیری در قرآن :“أخلد إلى الأرض.
اصغلتُم إلى الأرض.” سنگین شدن.
هر تعلقی یه بنده، یک حصاره.
منتها تعلق حصاره، تعلق بنده یعنی چی؟
یعنی انسان هیچ کدوم رو نباید دوست داشته باشه؟
نه، اینجوری نیست.
موجودات عالم، رابطه انسان با عالم دو رابطه است.
یه رابطهای است که موجودات عالم رو میبیند که نازله حقاند.
ظهور حقاند.
مر-- حالا مراتب-- مرتبط با حقاند.
مخلوقات حقاند.
این هر کدوم میگی به نگاه.
یه موقع هست اینجور نگاه میکنم.
یه موقع هر چیزی رو مستقل خودش میبینه.
اونوقت محبتی که پیدا میکنم متفاوتی میشه.
تعلقی که پیدا میکنم.
اگر تعلق پیدا کرد به اون عنوان که این شیء مرتبط با حق است، این تعلق چیه؟
تعلق به خداست.
اما اگر تعلق پیدا کرد به شیی که مستقل میگی، هر تعلقی به این سابتق کننده است.
اون تعلقی که تعلق میگیره به اشیا و اون اشیا رو مخلوق حق میبینند و ما-- مخلوق نه لفظیا.
ما همه رو میگیم مخلوق اما تعلقمون هم مستقله.
واقعاً مخلوق ببینیم و مدبرش رو و مرتبط با او ببینیم.
اگر اینجوری بود، اذان شده آقا؟
اذان شده؟
الان تمومش میکنیم.
اگر این دو تا نگاه، ببینید اون جایی که تعلق به موجودی میشه که مخلوق حق است و مرتبط با حق است، تعلقم أشد.
أشد.
اما مانع نیست.
اصغلتُم علی-- إلى الأرض یعنی میکشه پایین.
یعنی انسان رو به سمت استقلال تعلقاتش، خلود به ارض تعلقاتش، سقوط.
تمام این-- ببین تعلق تو خلقیات که داره ایجاد میشه، تعلقات میگه دو تا نگاهه.
کاملاً این تو همه موجودات عالم، خودیست که در همون موجودات عالمه.
اگر ما عالم رو ظهور حق دیدیم، ربط با حق دیدیم، آیه او دیدیم، واقعاً نه حرفم، واقعاً نه حرفم.
منتها از ابتدا یک جا ایجاد نمیشه، ذره به ذره ایجاد میشه.
ذره به ذره.
یعنی از این عبور کنیم به خدا دائمًا.
اونوقت آثارش چی بشه؟
خیلی آثار دارد.
حالا اگه ایشالا شد تفاوت بین این دو تا نگاه میشه ارزیابی کرد، میگه میشه ارزیابی کرد.
اون جایی که باید از این شیء بگذرد، تو جایی که امر الهیست میبینیم اونجا سادهست.
اونجایی که تعلق به-- بخواد این به لحاظ هر بود امر بالاتر که میاد به راحتی از این میگذرد با اینکه اینقدر تعلق شدید بود.
اما اونجایی که تعلق به خاطر خود این شیء بود، آآآه وقتی که او میسوزد، این میسوزد.
فرش خونهش سوخته میشود، این میسوزد.
دقت میکنید؟
اونجا که فرش خونهش اگر سوخته میشد میگفت خدایا این پیامت-- اگه کوتاهی نکرد، کوتاهی بکنه باید تأدیب کنه خودش رو چرا کوتاهی؟
اما اگر سوخت به هر دلیلی که کوتاهی خودش نبود، اون در حقیقت چی بشه؟
میگه خدا پیام تو از این چی بود؟
اونجا شاکر باید میبودم در دارایی، اینجا باید چی باشم؟
صابر باشم در نداری و سختی.
این نشون میده که این رابطه بوده.
نشون میده این علامت این معیار داره کار.
اگر میخوایم باید به این سمت حرکت کنیم که اگر دیدیم ارتباطمون با اون جنبه الهی اشیاست، این جنبه الهی اشیا دست اوست و هر جوری که او تدبیر بکنه.
لذا من محبتام أشد محبتام است.
لذا انسانهای کامل محبتشون به زن و فرزند و زندگیشون أشد از بقیه است.
اما این أشد بودن با حفظ این که همه اینها تو راستای أشد حبًا لله.
والذین آمنوا أشد حبًا لله.
این أشدیت هم تش-- أشدیت افعل تفضیلی نیست.
یعنی تمام محبتشون اونجاست و بقیه به لحاظ ارتباط با اونها در عرض نیستن که بگیم که این شدیدتره یعنی افعل تفضیله.
نه دیگه افعل تفضیل نیست.
ابتداً افعل تفضیلی شروع میشه برای مراحل اولی.
بعد ولی میرسه به اونجا که دیگه همه تو ن-- به اصطلاح شعون او میشن.
با این نگاه از دست دادنها، به دست آوردنها، هستی اینا چی میشه؟
یه شکل و روی دیگری پیدا میکند.
لذا انسان به جایی میرسد که از دست دادنهاش رو تأسفش مال این نیستش که اینو از دست داد.
تأسفش مال این است که الان وظیفهش چیه؟
اگر کوتاهی کرده در از دست دادن و باعث شده این نعمتو ازش بگیرن، حسرت اون کوتاهیها رو دارد.
اگر نه امتح-- امتحان ابتلا بالاترین رفع درجهست، آماده کنه خودشو برای رفع درجه.
واقعا خدا هم مستحق دیدن اش داره.
بله دیگه.
حالا بعد میگیم که همه گناه هم از همون منیت انسان که قبلاً هم گفتیم خود انسان.
حالا ایشون تو بحث محبت که نزدیک شدیم که دیگه تقریباً تا اینجا این بحثو خواستیم بگیم بحث محبت توبه از حب دنیا که حالا حب دنیا بحث بعدیمونه.
این بحثها انشاالله همینجوری که داریم شل شل میریم بالاخره ظاهراً باید همینجوری بریم.
همینقدرم البته خیلی بحثو جلو اومدیم از همین جاها.
ولی خب بیش از این دلمون میخواست بریم.
حالا انشاالله خداy تعالی کمک بکنه که بحثها سرعت بیشتری پیدا کند.
والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.
السلام علیک یا محمد و آل محمد.
این اون تطبیق و تد-- نگاه الهی به اخلاقه.
از اون منظری که اخلاقو چی میبینن؟
از مسلک سوم میکشه به مسلک چهارم.
داریم اینجوری در-- جلو میریم.
یعنی اگر دوستان توجه بکنند این سیر حرکت اخلاقه از مسلک ثواب و عقاب به مسلک چی؟
به مسلک- محبت.
محبت.
داریم اینجوری جلو میریم.
یعنی این سیرو تو اخلاق بعضی مرا-- مباحث جاهای دیگه مطرح شده اما این ادامه و هل دادن و رساندن بعدی توش نبوده.
اینو انشاالله اینجوری میخوایم بریم انشاالله جلو.
[سخنگوی 1]