د
درسگفتارها
پرسش
جستجو
فهرست من
بازگشت به فهرست جلسات
جلسه ۱۶
دارای متن همگام
توبه از رذائل 2 - حب دنیا 1
در انتظار شروع گفتار…
۰:۰۰
۵۷:۴۶
15
15
۱×
فهرست من
اشتراک
دانلود
متن کامل
نسخه کتابی
خلاصه
فهرست مطالب
۱۵ سرفصل
## دل، حقیقت انسان
۰:۰۴
و این همان است که قرآن کریم میفرماید:
۱:۲۶
## اتحاد با وهم و وحشت آشکار شدن آن
۴:۴۹
پروردگار در پاسخ میفرماید:
۶:۵۸
## تصور غلط از عالم، مانع حرکت
۷:۴۰
## عالم، خدانما
۸:۰۳
## نیت، حقیقت عمل
۲۲:۰۰
## وجه باقی و وجه فانی
۲۹:۴۴
## دلبستگی به حقیقت پیوسته
۳۴:۵۶
### عدالت و ضرورتِ عالمِ پیوسته
۴۹:۳۱
## اتحاد با موهومات و سرانجامِ آن
۵۱:۲۳
## تعرّفِ الهی در اختلافِ آثار
۵۱:۵۲
## درد و دوا، هر دو در دل است
۵۲:۱۲
و باز در همین مضمون است آنچه در آیهٔ کریمه آمده:
۵۳:۳۵
## مرز دو نگاه
۵۵:۱۳
متن جلسه
دنبالکردن خودکار
بدون ترجمه
انسان رو مرتعد میکند.
سلام علیکم. محبت
تا کسی محبی
اون محبوب رو تصور کرد و
میلش به سوی او پر کشید،
دلش به سوی او رفت.
همین رفتن به سرعت اتحاد است
به مقداری که از محبوب تصور دارد.
حالا این محبوب چی باشه
بحث دومه. ممکنه از وجود خود این نازلتر باشه؟
ممکنه. ممکنه از وجود این شریفتر باشد؟
ممکنه. اگر نا-- چون ما وقتی محبوب رو تصور میکنیم،
محبوب رو یعنی اون چیزی که بهش محبت داریم.
محبوب به ما اونچه که در خارج است و حقیقت است ممکنه مورد تصور ما قرار نگیره.
کار شیطان این است که
محبوب رو که محبوب کامل است رو
ناقص نشون بده یا غفلت ایجاد کند.
محبوب ناقص رو کامل نشون بده.
زينت دادن برای ایجاد محبت است.
ما میخوایم اونی که شیطان میگه سلام علیکم
اونی که در زمین است رو میخواد چیکار بکنه؟
زينت بده تا چی بشه؟
تا چی بشه؟ تا دلها به سمتش مایل بشه.
تا مایل شد درسته؟
میل پیدا کرد عشق ایجاد میشه و محبت مراتب محبت.
تا این میل ایجاد شد،
اون حقیقت وهمی و سرابی رو
چون زينت داده شده یعنی واقعیت ندارد.
اما چی شده؟ تزئين شده.
مثل کسی است که کچله حالا یه کلاگیس بذاره سرش.
این کچل است. درسته؟
اما کلاگیس گذاشته سرش. مثل حالا مثال دیگری بزنیم.
عکس عالم رو نشون بده.
این تعبیر مرحوم آقا-- آخوند ملا صدرا دارن
تعبیر زیباییست. عکس از عالم گرفته
نشون میده که این عکس واقعیت است.
اینقدر این عکس زیبا افتاده شده.
شما نمیدونم آینههایی رو که بدیه یه جایی میذارن مف-- بزرگه مثلاً یه دیواری رو پوشانده آدم میره
احساس میکند که اونوره همین جاست.
یعنی احساس نمیکنه که این آخر کاره داره یه جای دیگر نشون میده.
به سمت آینه که داره میره داره دور میشه از اون
مکان یا نه؟ آخرش هم سرش میخوره به آینه.
یعنی فکر میکنه اینجا ادامهی به اصطلاح این خانه است مثلاً تالاره.
داره میره جلو بعد میبیند که اِ!
این خورد به-- داره دورم میشود تالا یعنی داره از اون صحن دور میشه به سمت چی؟
عکس میره. کار شیطان این است که
عکس عالم را آنچنان جلوه میدهد از خودش
زیباتر. چون این برق و زرقش هم زرق و برقش هم بیشتر میشه دیگه.
جلوه گریش هم بیشتر انعکاس نورش هم قویتر میشه آینه.
اونجا نور میشکنه، اینجا نور نمیشکنه.
اینجا نور چی میشه؟ جلوه گری رو بیشتر میکنه چون ان--
جلا دارد. لذا میبینید که قلوب رو به سمت اینهایی که غلط است و وهم است و سراب است،
عکس واقعیت نه خود واقعیت،
میبرد. خب این یه نازله.
دل وقتی جذب شد به سمت این رفت،
به سمت این کشیده شد، عمر رو صرف کرد، به این سمت رفت.
وقتی لحظه مرگ میرسه میبینه اِ!
همه اینا سراب بود و واقعیت
نه. نگاه به
دنیا و آخرت از این صنفه.
یعنی اینکه انسان حب
یعنی اتحاد. حالا اینو انشاالله با-- تو ضمن بحث میگیم.
حب یعنی پر کشیدن دل.
یعنی رفتن حقیقت انسان.
چون دل انسان حقیقت انسان است.
دل انسان حقیقت انسان است.
غیر از باصره و سامعه و
در حقیقت ذائقه و نمیدونم شامه است.
اینا میتواند نباشد، انسان باشد.
انسان میتونه باصره نداشته باشه ولی انسان باشه.
شامه نداشته باشه ولی انسان باشه.
اما اگر دل نداشت انسان نیست.
لذا
قلبی که در سدر است کور میشود.
چشم داره ظاهراً ولی انسان نیست.
انسان نیست. دل نداشت یا دل کور بود انسان نیست.
پس حقیقت انسان دلشه.
درسته؟ همون که بین انسان و قلبش که حقیقت خودشه خدا حائل است
که قبل از اینکه انسان خودش خودش باشد متعلق به خداست.
خب اگر با این نگاه که
دل انسان تو محبت هر جا پر کشید یعنی حقیقت وجود انسان.
سلام علیکم. این حقیقت وجود هر جا پر بکشه یعنی انسان رفته.
هر چقدر این به سمت
سراب و وهم پر بکشد
یعنی چی شده انسان؟ چی شده؟
وجودش اتحاد پیدا کرده با چی؟
با وهم و سراب. وقتی که آشکار میشود که این وهمه
است، این بالاترین وحشتیست که براش ایجاد میشه.
چون میبینه وجودش اتحاد پیدا کرده،
وجودش وهمی شده، وجودش دروغ شده،
وجودش ظلمت شده.
این قلب در حقیقت چی شده؟
کور شده. چشم دیگه ندارد.
اگر انسان چشم ظاهری نداشت
ولی بینش قلبی داشت، حقیقت انسانیش
جای رشد دارد. کمال یابی امکانپذیر است.
اما اگر چشم ظاهری در حقیقت
داشت ولی قلبش کور بود
این لِمَ حشرتني أعمى.
چرا الان ما رو کور محشور کردی؟
قال رب لِمَ حشرتني أعمى.
اونجا میفرماید که چی؟ و لَقَدْ كُنتُ بَصيرا در حالی که ما بصیر بودیم.
میفرماید چی؟ آیه دنبالش.
لِمَ حشرتني أعمىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصيرا.
كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِِكَ الْيَوْمَ تُنسَى.
اینه یا یه قسمت دیگه ایه.
حالا الان من تو ذهنم نیست که در حقیقت من
كان في هذه أعمىٰ.
الان من كان في هذه أعمىٰ
فهو في الآخرة أعمىٰ وأضل سبيلا.
اگر کسی اینجا کور بود، کدام کور؟
کور قلب. فهو في الآخرة أعمىٰ وأضل سبيلا.
فرموده چه آیه؟ قال رب لِمَ حشرتني أعمىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصيرا.
قال كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آياتنا- آها پس درست خوندی بله، بله.
فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِِكَ الْيَوْمَ تُنسَى.
یعنی کوری حقیقتش آمدن آیه است و فراموشی.
كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا.
بله؟ بله آياتنا فنسيتها.
آياتنا فَنَسِيتَهَا فَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَى.
تو اون روز آیات ما رو فراموش کردی
چون حقایق اینا بود. با چی محشور بودی؟
با وهمت. چون
با آیه محشور بودیم. اما از-- چون زن داشت، بچه داشت، زندگی داشت، میخورد، میخوابید، حیات داشت
با مخلوقات الهی محشور بود.
اما با چی محشور بود
از مخلوقات الهی؟ با تصور خودش از مخلوقات الهی،
نه با حقایق. حقایق عالم وجود انسان رو میگیره عبور میده.
تصورات انسان از عالم اگر غلط باشد انسان رو میگیره متوقف میکند.
لذا اگر ساخته انسان شد،
انسان رو متوقف میکند. اگر ارتباط با واقعیت شد انسان عبور میکند و حرکت میکند.
دقت کردین؟ عالم یه وجهه و یه جنبه
خدایی دارد که اون از حیثی است که خلق شده و مخلوق است.
خدا نماست. همه عالم چیه؟
خدا نماست. همه عالم خدا نماست.
اگر کسی تو نظام وجودی، حالا مثال بزنیم.
یه کسی فعل شما رو ببینه،
کار شما رو ببینه، فعلی که از شما صادر شده اینو مستقل ببیند.
بدون ارتباط با شما ببیند.
فعل که میگیم اون حقیقتی است که متن رابطهست نه مسجدی که انسان میسازد جداست.
فعل انسان اون رابطهایست که مسجد ساخته شدن
نتیجهشه. فعل اون چیزیست که با از انسان جدا شدنی
نیست. اون فعله، حقیقت فعل میدونید.
اون چیزی که از انسان جدا شدنی
نیست. اون رابطهست. اون نیته.
اون ارتباطه. اون نیت کار است.
لذا ممکنه مسجد بسازه
اما مسجد ضرار باشد.
ظاهرش مسجد است اما
اون ضرار بودنش مال چیه؟
مال نیت است. درسته؟
ضرار بودنش مال نیته. بله این ممکنه تو ظاهر هم
سرایت بکنه. اما اصل نیت انسان ألا وإن النية،
اول فأن النية افضل من العمل.
ألا وإن النية هي العمل.
نیت افضل از عمل است. بلکه اصلاً عمل خودش حقیقتش فقط نیت است.
ألا وإن النية هي العمل.
فقط و فقط نیت عمل است.
پس عمل انسان اون نیته است.
اون رابطهست که هیچگاه هم چیه؟
لذا تبدیل حسن به سیئه هم تو همین رابطه است.
حسن و سیئه اونی که در بیرون محقق شده
نیست. اون عرض است. او در حقیقت زوال میپذیرد.
اما نیت زوال پذیر نیست.
یه کسی که مسجدی ساخت
به درستی این مسجد ساختن
هیچگاه دیگه زوال ندارد، ابدیت دارد.
هر چند مسجد در بیرونی ممکنه چی بشه؟
مدتی بگذرد و این خراب شود و از بین بره.
اون عمل بیرونی زوال دارد.
ما عندکم ينفد
و ما عند الله باقی.
اونی که عندالله هست رابطهی انسان است
با خدا. او باقی است.
اونی که بیرون است او عندکم ينفد.
پس عالم یک وجه ارتباطی با خدا دارد.
اون باقی است، زوال ندارد.
یک وجه ارتباطی بیرونی دارد
که این وجه ارتباطی بیرونی که اسمش رو میذاریم وجه خلقی،
تو ارتباط من با عالم دیده میشود.
و الا واقعیت
ندارد. یعنی من وقتی با موجودات عالم گسسته ارتباط برقرار میکنم،
یعنی او رو جدای از خدا مستقل میبینم.
او ما عندکم است ما عندکم یعنی مربوط شماست،
نه مربوط به خدا. عالم از حیث
خلق، از حیث رابطه مح-- مربوط خداست و باقی است.
هیچ او در حقیقت زوال او ندارد.
اونی که زوال دارد چی هستش؟
کل من عليها فان ويبقى وجه ربک.
وجه رب وجه باقی است.
اون یعنی اون رابطه. درسته؟
اون رابطه باقی است. اما در حقیقت چی؟
میفرماید که ويبقى وجه ربک ذو الجلال والإکرام.
وجه ربک، درسته؟
يبقى وجه، چی؟
وجه- وجه ربک.
ربک ذو الجلال والإکرام.
درسته؟ که صفت
وجه ربک ذو الجلال والإکرام که ذو الجلال صفت وجه است.
وجه ربک ذو الجلال والإکرام.
حالا اون وجه رب یعنی فعل خدا.
وجه رب یعنی فعل خدا. اون فعل خدا باقی است.
اونجایی که من با فعل خدا رابطه برقرار کنم،
او رو گسسته ببینم،
او ما عندکم است.
او ينفد است. نفاد پذیر است و بقا ندارد به حال که
فانی است. یعنی رابطههای بیرونی از بین میره و رابطههای درونی با خدا باقی میمونه.
یعنی دارم الان میگم رابطههای بیرونی
حقیقتش مربوط به تصورات منه.
با اینکه تو این نظام ظاهر موت هست
دقت میکنید؟ اما شیی که میمیرد، اون
شیی که میمیرد رابطه من با اون شیی که میمیرد اگر برقرار کردم یعنی با اون چی؟
جنبه نافذ شیء رابطه برقرار کردم، گسسته شیء.
و الا حقیقت شیء مردن ندارد.
حقیقت شیء قبض و بسط است.
شیء مردن نداره. هر شیء قبض میشود
و بسط این در حقیقت قبض در حقیقت بسط قبض، یقدر یعنی جمع کردن، تنگ
کردن. خدا
بسط میدهد و در حقیقت جمع میکند.
درسته؟ قابض و واسع است.
این نگاه که عالم تو نگاه ایجادی بسط پیدا کرده
و تو نگاه معاد قبض پیدا میکند.
اگر کسی رابطهاش بر اساس نظام بسط و قبض الهی باشد،
رابطه الهیست. وقتی تو بسط بسط، وقتی تو قبض قبض.
لذا اصلاً همچنان که برای خدا نفادی نیست در نه در بسطش، نه در قبضش
نفاد نیست، این رابطه هم نفاد
ندارد. اما اگر تو بسطش انسان با لایه ظاهری متوهم او که فکر میکرد اینه و منقطعه رابطه برقرار کرده بود،
با رفتن او چی میشه؟
اینم میریزه. دلبسته به مثلاً به خانه
. دلبسته به مثلاً فرزند.
دلبسته به یه چیزی در عالم که این دلبستن نه به جهت اون جنبه الهی وجود این شیء است.
بلکه به جهت گسسته
منقطعه این شیء است. وقتی که
فرشش میسوزد مثلاً
دل اینم میسوزه. چون دلبسته بود به چی؟
به این. به این وقتی سوخت این میسوزه.
دلبستن اتحاده. مالش که دزدیده میشود چی میشه دلش؟
دزدیده میشود. چرا؟
چون دلبسته بود به این. جنبه فانی رو دلبسته
بود. بسته بود به اون حقیقتی که
منقطعه میدید. اما اگر انسان بداند که این حقیقت منقطعه نیست،
متصله است. هر رابطهای او رو متصل به خدا میکند.
با صد هزار دیده،
با صد هزار جلوه
برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را،
تو را. یعنی میبیند که هر جلوهای جلوه اوست.
و هر دیدنی دیدن اوست.
اگر اینجوری شد، اگر این جلوه قبض میشود،
اینم با او قبض میشود.
ولی قبض به کجا؟ قبض بالاتر.
یعنی از اینجا آغاز کرد، از این ظاهر.
وقتی اون اسم به باطن میرود اینو میبره به باطن
. چون با این همراه شده که این چی بوده خودش؟
متصل بوده. در حقیقت با اسم واسع حق در این متصل شده،
با خدا مرتبط شده. بعدم با تجلی برمیگرده.
بعدم میبینید دوباره تو بسط دیگری دلش با بسط دیگه.
اما آیا این کسی که اینجوریست محبت به عالم نداره؟
میگه چرا این شخص محبتش به عالم
أشد و غیر قابل قیاس با محبت دیگران هم هست.
چرا؟ چون اگر من این شیء رو همیشه گسسته تنها میدیدم،
حالا با اون نگاه این شیء، شیء پیوسته
عظیم است. نافذ نیست
بلکه چی هستش؟ بیپایان است.
اگر بیپایان است محبت
شیء بیپایان برای انسان قطعاً هر چقدر بدونه--
بداند این یه لحظه اون با وجود او همراهه به همین مقدار دل میبنده.
بداند یک سال با او همراه است، به اندازه یک سال با او دل میبنده.
مسافرخانه که میره یه اندازه دل میبنده چون میدونه چند روزه.
خانه که میخواد بخره یه اندازه دقت میکنه چون میخواد تو این چند سال زندگی بکنه.
دلبستن بر اساس این است که این چقدر میتونه با من همراه باشد.
اگر فهمید که است
و است، اون وقت دلبستگیها به شیء غیر قابل فنا و غیر قابل در حقیقت نفاد،
خب این دلبستگی خیلی عظیمتر میشه،
خیلی شدیدتر میشه. پس محبتها تو این رابطه
عظیم است. به فرزندش محبت دارد البته.
عظیمتر از محبتی که دیگران دارند.
به در حقیقت همسرش، به
زندگیش، به اشیاء عالم البته.
به اشیاء عالم هم این محبت دارد.
منتها اشیاء عالم رو چگونه محبت دارد؟
نگاهش، تفاوتش با نگاه دیگری چیه؟
او اگر این شیء رفت
تمام دل به این میرود. اما تو اون نگاه میداند که این شیء جایی نمیتونه بره.
کجا مگه ممکنه بره؟ این شیء میتونه اینو با خودش ببره به کجا؟
به باطن عالم، به مرحله دیگری.
با این نگاه همراه شده با او،
آیه میشود. هر چیزی برای او
اینو عبور دهنده میشه.
هر چیزی با خودش میخواد اینو ببرد به سمت او.
اگر اینجوری شد با اون شیء هم حرکت میکند.
دلش هم به او داده منتها به چیه اون دل داده؟
به ظاهر گسسته نافذ او
یا به اون حقیقت پیوسته دائم او.
وقتی به حقیقت پیوسته دائم او دل داد،
قطعاً با او میره. اما کجا میره؟
به مرحله دیگه. لذا موت انتقال از یه نشئه به نشئه دیگر است.
نه مردن و پایان.
موت پایان نیست. موت چیه؟
خدا رحمت کند آقای خوشبختی کسی که از دنیا میرفت
آقای طالقانی ایشون مثلاً گاهی مثلاً یه جملهای میگفت حالا گاهی هم یواش هم میگفت،
راحت شد. همینجوری یه راحت شدی میگفت آدم احساس میکرد که
کأنه از یه سجنی
و یه سختی و یه زیقی و یه تنگنایی
به یه جای وسیع،
در حقیقت بزرگه،
عظیمی وارد شده. راحت شد.
این خیلی خلاصه
نگاه به اینجوری به عالم البته بحث معصیتها و بحث جدا، اونا جدا سر جاشه ها.
اما تو نگاه وجودی و تکوینی این وجود
خیلی زیق دارد. دلبستن به این وجود انسان رو
ضعیف و کوچک میکند. یه خانمی سوال داشتن بفرمایید.
ببخشید. بفرمایید. ببخشید شما فرمودید که دلبستگی انسان مهمترین محبت رو نسبت به یه وهم بیواقعی داره.
بله. چطور امکان داره که انسان یه حقیقت از
محبت پیدا کنه، تمایل پیدا کنه به چیزی که وجود نداره؟
حقیقت نیست. آها احسنت.
اینم سوال خوبیه. یکی از بحثها-- اصلاً حب دنیا یعنی این.
یعنی الان توضیحش رو اجاباً دادیم.
اما بیانی که میکنه ببینید وقتی من شیء رو،
اینو گسسته دیدم، تنها در همین عالم دیدم.
دیدم که این، اینجوریست که من دارم نگاه میکنم.
نگاه خودم رو بر اون شیء چیکار کردم؟
تحمیل کردم. اونم نگاه چی رو؟
این گسسته منقطع را.
همین نگاهی که الان تقریباً بنده که قطعاً دارم دوستان هم ممکنه داشته باشن به عالم.
یعنی این میاد میره، این هست میشه، اون نیست میشه، این
یه مدتی هست میره، دل میبندیم جدا میشیم.
همین چیزهایی که الان مثلاً ما محشوریم.
این نگاه اولی که تو وجود ما در حقیقت چی شده؟
تصویر شدهست. این وهم ماست.
ساخته ذهن ماست. چرا؟
چون اون شیء که نفوذ نداره که.
پایان نداره که. "و شیء حق بین من شیء الا اندنا خزائنه
و ما ننزل هو الا بقدر معلوم".
اون حقیقت پیوسته، گاهی قبض پیدا-- بسط پیدا میکند، گاهی قبض میشود.
اما قبض و بسطش نابودی نیست،
نفوذ نیست. اونی که در نظر ما نافذه اونیست که من ساختم از این شیء.
از این شیء من یه چیزی ساختم پیش خودم
که اگر یه موقع آتش گرفت میگم چی شده؟
از بین رفت، تمام شد.
درسته؟ لذا دل من هم با همون به مقدار اون میسوزد.
این از این شی-- بله، محبت به همین ظاهر هم
تو اون رابطه اگر درست دیده بشه مثل محبتی که پیغمبر به فرزندش داشت و در فراق او و وقتی از دنیا رفت گریست،
میگه فرزندم محبت پدری در کار درسته.
اما در عین حال میداند که این کجا رفته.
میداند که این از این عالم خارج شده به عالمی که
اونجا نور است و سرور است.
جای بدی نرفت. چون میدید هست، باقیست.
لذا میدونید به همون هم دلخوش است.
لذا اگر امام حسین علیه السلام در اون اوج
سختیها که وقتی اون
ااا کودک ذبح میشود
میگه خدایا آنچه که ساده میکند این را،
یعنی نظام ظاهری خیلی باید قواعدش سخت هم هست.
آنچه که ساده میکند تحمل این رو این است که در
مرآه و منظر شماست و چیزی از بین نمیره.
همه چیزش باقیه اونجا تو اون نگاه.
در مرآه و منظر شماست این
به اصطلاح ظلمی که داره میشود
و این کاری که در-- در مرآه و منظر شماست و در جلوی چشم و این جلوی چشم شماست یعنی چی؟
یعنی یه حقیقت باقیه.
به اصطلاح ادامهداریست.
تمام نمیشه. اگه عالم دنیا فقط این عالم دنیا بود،
اصلاً عدالت معنا نمیداد.
عدالت اگر عالم دنیا فقط این بود،
واقعاً عدالت معنا نمیداد.
مگه میشه قساوت قلب
امام اینو فرموده بود که اگر عالم دنیا فقط میخواست باشد،
ما جزایی برای شاه، اون
زمان شاه نمیتونستیم داشته باشیم.
چون این چقدر آدم رو کشته.
ما حداکثر میتونیم یه بار بکشیمش اگه بگیریمش.
بیشتر که نمیتونیم بکشیمش که. کجا جزای اون همه کشتن میشه؟
کجا جزای اون همه اذیت و آزاری که به این همه در حقیقت مسبب بود برای این همه اذیت و آزارها،
کجا ما میتونیم بگوییم اینم؟ ما آخرش نیست که به یه نفر میتونیم چیکار بکنیم؟
زیقی ایجاد کنیم و آخرش رو بکشیم.
ولی یه نفره. این هزاران و هزاران در حقیقت اذیت و آزار کرد و از بین برد.
عالم اگر بخواد عالم دنیا باشه، نه در جانب ثوابش، نه در جانب احابش، نه در جانب جزاش.
اصلاً عالم عدالت توش نیست اگر عالم، عالم دنیا باشه.
لذا هیچگاه در صدد توجیه عدالت فقط تو قطعه بریده عالم به عنوان دنیا
نباشید، معنا ندارد. اگر دنیا و آخرت یه حقیقت شد،
عدالت معنادار میشه. خب دور داریم میشیم.
اگر نمیدونم سؤال چی بود که من جوابشو رفتم کجا رفتم؟
سؤال چی بود؟ این وابستگی به وهم بود.
آها احسنت. پس وهم و خیال از کجا نشأت میگیره؟
از اینکه من جدا کنم این لایه ظاهری رو از باطنش
و حکم رو بر اساس این براش بدم.
این میشه وهم، این میشه صرا, این میشه اون عکس.
ببینید از یه شیئی که داره حرکت میکنه من میتونم با دوربین یه عکس بندازم.
اگر این عکسو همه اون شیء دیدم،
هر حکمی که بخوام بگم آتش مثلاً سوزندگی دارد.
آیا این عکس هم سوزندگی دارد؟
ندارد که این عکس. این واقعیت نداره نسبت به او این صرا است.
قطعه برش خورده او و جدا شده از حقیقت اوست.
اگر ما عالم رو منقطع کردیم، اون نگاه ظاهریمونو فقط به عالم قرار دادیم،
این مثل عکسیست که از عالم انداختیم.
حقیقتی که اون شیء میخواست داشته باشه
و اثری که اون تو نظام وجود داشت و تو پازل
هستی اون نقش رو داشت، او دیگه این نقش رو نداره این عکس.
مثل عکس آتش میمونه که سوزندگی ندارد.
دقت کردید این میشه وهم. یعنی این عکس نسبت به سوزندگی آتش و حقیقت آتش این وهم است.
اگر با این نگاه ما به عالم نگاه بکنیم،
برشهایی که ما میزنیم
ایجاد وهم است نسبت به عالم.
اون وقت محبت اگر تو دایره، حالا بحث اون هم اینا مقدم،
که محبت اگر تو دایره وهم ایجاد بشود، تو دایره این برشهایی که ما ایجاد میکنیم اگر ایجاد بشود محبت ما،
متحد کردیم خودمون رو.
با چی؟ با وهم خودمون که این وهم هم سراب است و واقعیت ندارد و دروغ است.
کار شیطان این است که انسان رو
با سرابی متحد میکند
که وقتی میاد سرمایهشو نگاه میکنه میبینه همه وجودش و هستیش رو سرمایهگذاری کرد در راه این وهم
و وهم هم که باطل است، نیست.
اون وقت این فقدان عذاب ادراک فقدان است
نسبت به اون چیزی که یافته بود که واقعیت ممکن بود باشد.
اما این فقدانش رو و عدمش رو در وجود خودش چیکار کرد؟
لذا میبینید آتش فقدان بالاترین آتشهاست.
هر چقدر ادراک فقدان بیشتر باشه سوزندگیش
شدیدتره دیگه که آدم بدونه این کمال لازم بود براش
و ندارد. هر چقدر بیشتر بداند این رو و بدونه چقدر براش ضروریتر بوده،
این براش آتش شدیدتر میشود.
لذا این نگاه، حب دنیا که رأس کل خطیهاست
از اینجا آغاز میشود که هر چیز ناپایدار رو پایدار نشون میدهد
و هر چیز پایدار رو ناپایدار.
انسان با موهوماتش
مرتبط میشود لذا تمام خطایها هم
از این مرکز سنجش انسان که به کار،
به اشتباه به کار افتاد چی میشه؟
همه نشأت میگیرند. مرکز سنجش و تنظیم وجود انسان رو این از کار میاندازد.
یعنی دنیا رو چی میبینه؟ چون خودش پایدار انسان باقیه، دنیا رو چی میبینه؟
باقی میبیند. یا
دنیای ناپایدار رو،
خودش رو ناپایدار میبینه.
میگه این ناپایدار حق من همین قدر است
چون خودش رو ناپایدار میبینه. یعنی هر دو چی میشه؟
چه اونجایی که خودش رو ناپایدار ببیند و دنیای ناپایدار رو
روزی خودش ببینه، هر دو وهم است.
چه اونجایی که خودش رو باقی ببیند،
لایه ظاهری دنیا که اون لایه منقطعی است که خودش ساخته از دنیا رو پایدار ببیند، این هم هر دو دروغ است.
چون نه باقی بودن خودش رو درست فهمیده یعنی چی،
چون باقی بودن خودش رو این لایه چی دید؟
همین لایه ظاهری دنیاشرو دید.
باقی بودن عالم رو هم به چی دید؟
به همون لایه ظاهری دنیا دید.
بازم هر دو غلط میشه و ما عندکم ینفد.
اونی که نسبت به شما دارد،
اونی که نسبت به شما دارد حتما چی هستش؟
ینفد است. نزد شماست یعنی نسبت به شما ینفد است.
با شما، کدام شما؟ آیا شما یعنی اون انسان کامل؟
میگه نه، اون خود نازل، اون خود نازل انسان، اون خود نازل انسان ما عندکمه.
در مقابل، چون در مقابل غری ne است در مقابل این ما عندکم در مقابل چیه؟
منقطعه. این در مقابل خداست و ما عند الله این غری ne است دیگه که ما
عندکم یعنی اونی که در مقابل مرتبط با خدا نیست.
همون تعبیری که امام صد-- امام حسین علیه السلام دارد که
"الهی كيف استعز
وفی-- وفي الذلة ارکستنی".
تو من در جای ذلیل و این در مقابل خداست.
"و كيف لا استعز
والیک نسبتنی". چگونه احساس عزت دارم؟
به تو منسوبم. اون لایهای که مرتبط است
اون میشه عندالله. همین دنیاستها، همین جاستها، همین ارتباطات هستها اما عندالله هست.
پس ما عندالله جای دیگری نیست.
ما عندالله و ما عندکم به کجا بر میگرده؟
به دو نگاه من همین الان،
به دو نگاه من همین الان. اگر من اون چیزی رو که دیدم مستقل دیدم در مقابل خدا،
میشه-- ممکن هم هست تو اعتقادم بگم که همه چیز مخلوق خداست.
اما معامله من و رفتار من با این عالم رفتار مستقله.
خورشید است که گرمای زمین رو میدهد.
غذا است که من رو سیر میکند.
آب است که مرا سیراب میکند.
این نگاه مستقله. با اینکه بگم
خدا خالق است اما این نگاه مستقله.
اما اگر تو همین عالم
سیراب شدن و سیر شدن و نور دادن و گرم شدن، همینا رو
در عین اینکه خورشید رو میبینم،
خورشید رو یک ظهوری میبینم که از اونجا آمده به من رو داره منتقل،
این میشه ما عندالله. همینها.
زن و فرزند و غذا و نمیدونم خورشید و در و دیوار و آسمان و زمین میشن ما عندالله با این نگاه.
پس ما عندکم و ما عندالله با چی ساخته میشه؟
دو تا نگاه. اون نگاه ما عندالله نگاه واقعی به عالمه، نگاه حقیقی به عالمه.
این نگاه ما عندکم نگاه وهم به عالمه لذا نافذ هم است.
وقتی که من مثل صورتهای ذهنی میمونه که من تو ذهنم ساختهام.
تا غفلت کنم تمام نیست.
یک کوهی از طلا و دریایی مثلاً از
جیب تو، تو، تو دلم، تو ذهنم درست بکنم، درسته؟
تا توجه دارم هست، تا توجهم قطع،
قطع شد این قائم به من بوده. ما عندکم یعنی اونی که قائم شد به شما که اگر شما در یک
قطع توجه بکنی یا یه شوکی برات وارد بشه توجهت از اون منقطع میشود، میبینی نیست.
اما ما عندالله این هستی قائم به تو نیست.
تو هم جزئیشی تازه تو اون نظام.
تو باشی و نباشی، اون چیه؟
اون هست، درسته؟ اون میشه ما عندالله.
نمیدونم تونستم تعبیر... حالا حب دنیا یعنی
با توجه به اونی که در مورد محبت گفتیم
که محبت اتحاد است. با توجه به اینکه گفتیم که اتحاد با هر چیزی که محبوب انسان بشه، متحد میشود.
اگر این محبوب متوهم بود،
اگر این محبوب در واقع چی بود؟
متخیل انسان بود و متوهم انسان بود،
این اتحاد پیدا کرده با موهومات و سراب
لحظهای که عمر انسان به پایان داره میرسه، یه دفعه میبینه هیچی ندارد
و همه اونچه که داشته که حقیقتش رو-- چون اتحاد یعنی، اتحاد یعنی حقیقت انسان، دل انسان رفته اونجا.
وقتی که دل انسان رفت اونجا و ارتباط برقرار کرد،
وقتی که اون لحظه آخر داره میبینه، میبینه هیچی نداره.
من حالا از اینجا بذارید که دیگه بعضی
تعبیر ببینید از امام حسین علیه السلام.
"الهی علمت باختلاف الآثار." اینا نکتههای جالبیست.
"الهی علمت باختلاف الآثار
وتنقلات الأطوار."
میگه خدا دیدم این همه به اصطلاح، اِاِاِ پشت سر هم
به اصطلاح اختلاف الآثار، اختلاف یعنی
این پشت سر هم آمدن، خلف آن آمدن.
این رفت و آمدهای اشیا، شب و روز،
خلفه، درسته؟ فصول،
همه این آمدن و رفتن انسانها، عمرها، زمانها،
نمیدونم هرچی که نگاه میکنی دائما در حال سیاران رفت و آمده.
میگه "الهی علمت باختلاف الآثار
وتنقلات الأطوار." میبینم حال-حالات دگرگون میشود دائما.
همه چیز در حال تغییر است و دگرگونی.
از اینها فهمیدم، دقت بکنید حضرت میفرماید "أن مرادک مني".
فهمیدم که تو اراده کردی از من در این تنقلات و اختلاف،
که چی؟ "أن تتعرف
إليّ في کل شيء."
خودتو میخوای به من بشناسونه تو همه چیز.
"أن تتعرف إليّ
في کل شيء." چرا اینقدر مختلف قرار داد تا عادت نکنم
؟ و الا اگر عادت میکردم،
اگر همیشه روز بود، اصلا من نمیفهمیدم خورشیدم نور میتابونه.
همین که روز و شب میشه، میفهمم خورشید باشه نور هست، خورشید نباشه روز
ن-نور نیست. دقت می-- همین این در حقیقت چی هستش برای من؟
یک توجه میاره به بودن و نبودن.
به اینکه نعمت رو ادراک بکنم.
لذا میگه "تنقلات الأطوار باختلاف الآثار."
این تو ز-وجود ما رو جوری خلق کرده
که اگر این وجود ثبات بخواد در عالم باشد و دیده نشه، ثبات دیده بشه فقط،
نکتهی دقیقیهها. ابتدای حرکت انسان و رجوع انسان به سمت خدا اگر بخواد فقط با ثبات باشد،
انسان نمیتونه ادراک صورت "تعرف الأشياء أضدادها."
تو عالم ابتدایی حرکت
باید اضداد در باشن.
لذا عالم رو پر از اضداد کرده.
همه چیزو با ضدش ما میتونیم بفهمیم.
سرما و گرما. دقت میکنی نرمی و سفتی، سختی.
مثلا س-- به اصطلاح شب و روز.
دست به هرچی میبینی اِ اینقدرم خدا تو اینا چی کرده؟
موت و حیات. همه اینها رو جوری کرده که
اِ امکان "أن مرادک مني." میگه اینها رو برای چی قرار دادن؟
خدا رحمت کنه یه کسی از همسایهمون از دنیا رفته بود.
پدری دارد که هنوزم زنده است آقای قافی،
آیتالله قافی که پسرش از دنیا رفته بود.
یادم نمیره که این توی
تشییع جنازهاش که بود که تو مسجد امام هم بود، همونجا بالا سر
قبر، بالا سر جنازهشون که نماز و این داستانها، یه ج-- چند جمله صحبت کرد.
جمله قشنگی گفتش. اونجا گفتش که
خیلی برام بلا-- تصادف بود پسره، پسرم طلبه خوبی بود.
گفت یعنی وقتی تصادف کرد من به خدا گفتم خدایا من دائما این
به اصطلاح ادعه رو داشتم که
تو دنیا مثلا سوئی به من نرسه و این تقاضا رو داشتم.
بعد مثلا برام پیش آمد که چطور این سو برام پیش آمد.
گفت یه-- تو این فکر بودم که یه دفعه بهم منتقل شد که کجاش سوئه؟
گفت از منظر دیگری به این مسئله یه دفعه تو ذهنم آمد نگاه بکنم
که هر چیزی که در عالم جمع میشود و میمیرد و غرض میشود،
مؤکد فردیت حق است
و بقای حق. هر موتی در عالم
نشانه این است که حیات بلا موت فقط مربوط به اوست.
دیدم عجب خودش گفت.
دیدم خدا با همین پسرم
که من این قلقه رو داشتم داره منو به خودش منتقل میکند.
که حیات بلا م-- یعنی از همین جا منو جذب خودش کرده.
یعنی این پسره اینو عبور داده. دقت بکنید،
نه که آدم تقاضا بکند بچهاش بمیره ها.
اما اینقدر بچه میمیره احساس میکنه بچهت تمام شد،
رفت. یه موقع هست میبینه غصه هم میخوره، گریه هم میکنه اما میبینه این بچه چیکار کرده اینو؟
دلی رو کنده برده یه جایی
که اونجا چی هستش؟ خدا فقط
حی بلا موت است. حیات بلا موت فقط مربوط به اوست.
فردی که فرد است فقط اوست.
باقی فقط اوست. او باقیست.
هو الباقی. دقت میکنید؟ این کندن.
لذا این میگه هر موتی دیدم مؤکد،
دقت بکنید جالبه، هر موتی مؤکد این است که او فقط فرد است و باقی.
مؤکد یعنی این نقص داره یک کمالی رو نشون میده.
بعد میگفت خلاصه وقتی داشتم دفنش میکردم، اون روز دفنشم ما بودیم تو دفنش،
تو اون موقع دفنشم یه سخنری گفت. گفت داشتم سخت بود برا خدا من چه کنم به عنوان یه پدر
که اینقدر انسان نسبت به فرزندش
دوست داره یه کاری براش بکنه،
یه خدمتی بکنه. الان این داره میاد تنها،
این داره میاد اونجا، دست از ما هم کاری بر نمیآد براش که
انجام بدیم داره میاد اونجا. بعد دیدم یه دفعه داره کجا مگه میره؟
مگه اون خدایی که اینجا با او بود و اینجور به او رحیم بود،
الان این داره وارد میشه بر همون رحیمیت تازه مبانی عالم دنیا هم براش نیست.
انقدر گفت انقدر دلم خنک شده الان که دارم اینو در خاک میریزم رو قبرش و بعد از این به بعد
که این وارد شده بر رحیمی که اگر تا الان ذرهای از رحمت بود در اینجا تعبیر شد بالا.
اینجا جلوه گر شده شده این همه رحمتها و این همه پذیراییها،
اونجا داره وارد میشه بر یک رحیمی
که فرموده اونجا این موانع هم در کار نیست چون قابلیتها،
اونجا این قابلیتها و این معناها در کار.
دیدم تمام وجودم، دلم،
نگاه به هستی با نگاه الهی اینجوری میشه.
مثالشو زدما. مثالشو زدم که آدم بگه که
نگاه به عالم آیا یعنی بچه بد؟
آیا یعنی هیچی نمیخوام؟ نه.
نگاه اینجوری تغییر میکند.
یعنی میبینه هر چیزی سختترین هاش تو انسانها حرکت میده سمت خودش.
نگاهش به همه چی با این نگاهه.
اگر اینجوری شد این دیگه حب دنیا نیست.
لذا حب دنیا تفاوتش با حب الهی،
ببینید تفاوتش تو دو تا نگاهه.
انسان روابط اولیش
و ارتباطات اون اولیش
تغییر نمیکنه، نگاهش تو این ارتباط تغییر میکنه.
اینم زندگی دارد. اینم خانه دارد.
اینم فرزند دارد. اینم ماشین دارد.
اینم همه ارتباط، همه نوع اینم دارد، اونم دارد.
اما دو تا نگاهه تو اینجا.
این میشه دنیا، اون میشه آخرت.
پس دنیا و آخرت دو جا نیست.
یک جاست با دو نگاه. بله وقتی چشم باز میشود،
اون مقدمات چشم اگر باز شد، اونوقت آخرت رو که دید عظمت اون حقیقت "وإن من شيء إلا عندنا خزائنه" آشکار میشود.
آشکار میشه، مییابد، مییابد اون رو.
میبیند اون رو. بله، اون در حقیقت حجاب اینم برداشته میشه.
اگر الان با تصور آخرت، آخرت رو داشت میدید، اونجا با
دیدن آخرت، تو آخرت زندگی میکند.
بر بعضی تو دنیا ممکنه ایجاد بشه همین حقیقت.
برای بعضی ممکنه که بعد از این
ظاهر مردن عادی، اون حقیقت محقق بشه.
نه، اگر اجازه بدید که بذار یه خورده--
خب اینم در حقیقت، پس سطح ظاهر عالم رو دیدن.
منم اختلافاتو میبینم در عالم، تنقلات اطوار رو میبینم.
اما من از این به چی منتقل میشم؟
به این منتقل میشم که کار برام سخت میشه.
راحتم تبدیل به سختی میشه.
زمستون مثلاً بهار میشه خوشحال میشم.
بهار، پاییز میشه مثلاً به جهتی ممکنه خوشحال شم، به جهتی ممکنه ناراحت بشم.
اِاِه از اون جهت، این تنقلات اطوار رو گسسته دیدن میشه این.
اون تنقلات اطوار رو پیوسته دیدن، تجلی بعد تجلی، ارتباط بعد ارتباط،
جذب ارتباط، هر کدوم از اونا یه جذبه ایجاد میکنند.
نبودن هر جزئی از عالم وجود در عالم هستی
برای او مصیبت اعظم است.
چون احساس میکنه این تجلی فقدانش
با وجود این چه میکرد؟
او میفهمد دیگه کمکم. که هرچی-- لذا
کثرت عالم وجود
برای او نه تنها غفلتزا نیست بلکه چیه؟
بلکه مییابد که این مهره عالم وجود که الان تجلی کرده
نقشه او، نقشه الهی با او در ارتباطه.
این چیه اصلاً؟ نقشه است که هر کدوم از اینا یه کاری ازش میاد که از اون دیگری نمیاد.
این برای جذب اون به باطن کاری میکند که دیگری نمیتونه این کارو بکند.
هر کدوم از اینا کار خودشو میکنند.
لذا میبینید که با هر چیزی رابطهش چی میشه؟
اوج محبت پیدا میکند اما با همین نگاه.
اونوقت معصیتها، رذایل اینجوری اصلاً ریشهکن میشه.
معصیت و رذایل همه حشر با اون جهت
چی بود؟ با اون جهت وهمی بود.
با اون جهت چی بود؟ با اون جهت
موهومی بود که من ساخته بودم.
لذت موهومی بود که من تصور میکردم.
اون لذتهای موهوم میشه اونوقت چی؟
لذات موهوم به راحتی از دل انسان،
البته حرف زدنش اینا سادهستها.
اما اینا راه رو به عنوان علاقمش برای ما مرس-ترسیم کردن.
منتها باید حرکت کرد، مجاهدت کرد برای رسیدن به اینجا.
نه به صرف اینکه اینجا نشستیم جای
مناسب و ملایم همه چی. بعدم
وقتی که میخواد انسان حرکت کنه میفته تو صحنههای
درگیریهای هستی، له شدنهای تو هستی،
استخونشو خرد میکنند تا اینا رو بهش نشون بدن.
له و لوردش میکنند تا اینا رو نشونش بدن.
اینجوری نیست که همینجا نشستیم، همینجا هم جذبههای ربوبی باز بشه و در ما هم برسیم در حقیقت از آسمون
مثل اینکه خلاصه باز شد و قلفتیم ما رو انداختن خدا میگه خب بیا دیگه حالا تو هم خلاصه برمیگردونن تو تموم.
مجاهدت میخواد، بیچارگی میخواد،
له، حوادث میخواد. خدا تو حوادثش ما رو میخواد حرکت بده.
خدا گفتوگوش با ما گفتوگوی اینجوری نیست.
گفتوگوی خدا با ما گفتوگو تو حوادثه،
تو متن فعل خداست. تو اونجا گفتوگو میکند.
قول هو فعل هو
و به ارادتک دون
قولک چی؟ اراده به اراده دون قولک چیه؟
معتمراً. اگر اشتباه نخوانده باشم و به ارادتک،
امر تو به اراده توست.
دون قولک، نه گفتار.
اون امر تو که إذا أراد شيئاً قال له كن فيكون امر هو إذا أراد شيئاً.
این امر تو به ارادتک دون قولک ما،
امرپذیری تو اون مرتبه اراده الهیه است و تو صحنه هستیست، تو صحنه هستیست که انسان اونجا چی میشه؟
امرپذیر میشود و حرکت میکند.
ارادتک دون نقیهک اونجا یادم...
به ارادت چی چی؟ دون نقیهک اونجا.
دون چی؟ دون نقیهک. نقدیه که.
نه نقیهک. ها. این به اراده دون نقی، اون قولکه هم بیار اونجا هم هستش که
در حقیقت داریم که به ارادتک دون قولک یا نظیر این جمله است که میخواد بگه که تو با ارادت من رو میسازی.
حالا اینا جملات- بقیه مشیّت که.
و به مشیّتک دون قولک
معتمراً. یعنی همین به مشیّت که یا ارادت که.
به مشیّتک دون قولک
معتمراً. که این مشیّت الهی
متن هستیست. مشیّت الهی امر نیست، حرف نیست.
مشیّت الهی چیه؟ مشیت الهی متن عالم هست
که تعبیر ما
چیزم هست توی کافه که نحن مشیت الله.
ما مشیت خدا هستیم که مشیت خدا یعنی همون انسان کاملی که همه هستی میشه ظهورش.
خب، خب این پس معلوم شد که
دنیا چیه؟ حب دنیا چیه؟
تا اینجا این مقدار در حقیقت حب دنیا بر اساس التزازات نفسانی منه
که التزازات نفسانی منه که حب
هر چیزی رو من ملائم با خودم که میبینم محبت یعنی این.
حتی ببین اینا خودخواهی به این معناست
که انسان خودش باعث میشه. زن که میگیره
ظاهرش این است که بلبل میشه نغمهسرایی میکند که من عاشقَم.
اما این حقیقتاً چی رو میخواد؟
خودشو میخواد. اینو ملائم با خودش دیده، مطلوب خودش دیده، راحت خودش دیده، لذت خودش دیده.
لذا نغمهسراییهاش برای کیه؟
برای خودش. غذا رو که میخورد ظاهرش این است که غذای بیرونی رو جذب کرده خورده اما حقیقتش این است که اون
لذتی که از این میبرد التزازش
به نفس خودش، درونیترین.
یعنی اونی که به نظر ما بیرونترین لایههای وجود انسانه،
درونیترین لایههای وجود انسانه.
همین رو برمیگرده التزازات انسان به خود انسان.
حب دنیا حقیقتش
پرستش خود انسان است. بزرگ شدن، بزرگ شدن
در حقیقت نه بزرگ شدن ممنوع.
بزرگ شدن یعنی این خودخواهی.
یعنی خودخواهی. یعنی شدت خودخواهی.
خودش رو میخواد. هر چیزی در مقابل این خود قرار بگیره براش میشه تنفر.
هر چیزی در خدمت این خود قرار بگیره میشه میل، میشه محبت.
این اوج محبت اهل دنیاست.
اوج محبت اهل دنیاست. لذا میبینید که
با زوال محبوبش
این میبینید که چی میشه؟ متألم میشود.
درد داره براش. سخته براش.
اما تا جایی که چی هستش؟
اون سختیه برای خودشو احساس میکند.
شدت و ضعف هم خیلی داره. یه بنده خدایی بود که میگفتش که
عاشق شده بود به یه خانومی خلاصه خیلی هم...
بد افتاده بود حالش هم خیلی خراب بود.
توی دانشگاه خلاصه خیلی هم بچه درسخون و
دانشجوی نمونه اون سال هم شده بود تو کل کشور
دانشجوی نمونه شده بود که از وزارت مثلاً جایزه گرفته بود.
عاشق شده بود. عاشق یه دختری شده بود
و اون دخترم خلاصه حالا جزئیاتشو نمیخوام بگم.
بلد هم نبود اظهار بکنه و حالا به هر جوری و اینا.
این بالاخره یه خواستگار اومد برای اون دختر و این اقدام نمیکرد.
یه خواستگار اومد براش این مریض شد.
مریض شد و تازه فهمید که نه این
میگفت این خواهر منه به عنوان نگاه خواهر و دوستش دارم خواهر و اینا نه خواهر برادری معلومه مطرح نبوده.
این واقعا دوسش داشته به عنوان دیگهای نخواد.
خب خواهر ازدواج میکنه مشکلی نداره که
این وقتی خواستگار اومد تازه فهمید نه این خواهر رو دوست نداشته.
عشقش عشق دیگهای. مریض شد و اون دخترم به اون از رو لج اینکه این اقدام نمیکرد مدتها بود
و دختر میدونست که این یعنی میخوادش خواهر برادری معنی نداره.
از رو لج اون به اون گفته بود باشه بله.
خواستگار came به اون گفت بله. حالا دختره هم اون ور مریض شده بود.
چون دختره هم اینو میخواست. اون ور هم به اون گفته بود بله.
یه عشق سه جانبه شدیدی شده بود.
اون یکی هم به جدیدا اومده بود. اونم عاشق شده بود و حالا بیا و درستش کن.
اینا سه گوشه دانشگاه هر کدوم قش قش میرفتند.
حالا ما هم خلاصه واضع اینا رو خلاصه.
این پسر گفتش که یه نفر ممک--
گفتن نمیره کسی از عشق بمیره.
گفتم چرا میشه کسی از عشق بمیره.
اما ممکنه تو صد هزار نفر از این عاشق شدهها یه کم بمیره.
گفت من همون یکیم .
گفت اگه یه نفر تو صد هزار من اون یکیم. این خط این نشون میده اون یکیم.
خدایش خلاصه خیلی هم محکم بود.
یعنی کارش به بیمارستان و سرم و متعدّد.
دختره هم. خلاصه این
من میرفتم اتاقش سوپ میریختم تو دهنش.
خلاصه این باور کنید غورت هم نمیداد که همینجور یعنی میخواست منقطع باشه از تمام
هستی و اینا. بعد حالا اینو میخواستم همش.
به هر چه حالا آخرش مفصل توضیحش هم جالبه.
مراحلش، مراحلش. اما همه
میگه آخه میگه از مردا که پرسید فیلم چیزی میگه هیچ مرد
. خلاصه این همون مردش و من میخوام بگم که
مرد- آره باید،
باید. بله. آخرش این شدش که اون دختر به هر دلیلی که شد با همون پسر قبلی،
با اون یکی که سومی که اومده بود ازدواج کرد.
به هر دلیلی. حالا چطور شد؟ مراحلش بگذره.
گذشت. همون دختر سالم موند.
این پسر سه ماه بعدش، سه ماه بعدش نه خیلی هم.
من دانشگاه دیدم که گفتن اینم ازدواج کرده با یک دیگری،
با یک دیگری. دیدم داره-- منو دید.
خیلی، یک دو بار سرشو انداخت اونور رفت.
خیلی. یه دفعه رفتم بهش گفتم نه خجالت نداره عادیه.
بقیه هم همینجوری هستن. تو تنها که نبودی که .
از این چیزا ما زیاد دیدیم. حالا مثلاً خجالت بکشی من گفتم اون یکی هم که میمیرم چطور سه ماه گذشت؟
حالا بعضیا عشقشون حداقل چند سال ازدواج نمیکنه.
طرف تو حال و هوای اون.
سه ماه گذشت. نه گذاشت، نه برداشت.
سه ماه بعدش ازدواج کرد. تمام شد او.
یعنی تمام اون در حقیقت
خاطرات مردن و بیمارستانها و
چیزا همه اینا هم برای اون دختر تمام شد هم برای اون پسر تمام شد.
تمام شد. ازدواج کردن. اون زندگی الانم هستن.
این زندگیش خوشه. اونم تا حد دیگه من خبر دارم تا یک دو سال پیش هم ازش خبر داشتم.
اون خوشه اینم خوشه خلاصه دارن زندگیشونو میکنن.
عشقهای اینجوری بالاخره
این همینقدره. این داشتم اینو عرض میکردم که
این عشقها حواسمون باشه محبت تا همینجاست.
به اندازه شدم اگر به آ beide
ضرر نمیکنه. به اندازهش محبت داشته باشه
یه خورده تندش بکنیم وقت گذشته.
اگر انسان این روایتم از امام صادق علیه السلام بخونم.
یک کسی اومد پیش امام صادق علیه السلام عرض کرد که ما دنیا رو طلب میکنیم
و میخوایم به اون برسیم. حضرت من این چیکار میکنم؟
گفت هیچی میرم صبح تا شب سر کار و زندگی و بساط و میارم و میدم و میخورم و زندگی میکنیم.
گفت آخه امام فرمود که
با اون که به دست آوردی پول کردی چیکار میخوای بکنی؟
جواب داد که حوائج خودم رو، عیالم رو، زندگیمو، ره-- صله رحم انجام میدیم.
فقرا رسیدگی میکنیم. هر جمعه میرم میام.
داریم همین زندگیمون. حضرت فرمود که این که دنیا نیست، آخرته.
این طلب دنیا نیست. منتها این اولین مرتبه آخرته.
یعنی مراتب داره نگاه آخرتی.
این اولین مرتبش. خیلی
ظاهرا وقت گذشت و تازه ما میخواستیم
وارد بحث محبت بشیم که
اون اسرار محبته
با صاحب دلان که اینجا آورده که خیلی بحث
جالبیه گفت که به نظر- پنج دقیقه
ازمون رفته. اون ساعتی که ما میبینیم غیر از این میگیم.
خب اگر که در حقیقت حالا تو نگاهه که تتمه بحث رو برسونیم که بعدش حالا اون بحث رو از اول شروع کنیم که
حب دنیا تاریکی و ظلمت و وحشت زاست.
چون موهوم است و وهمانیست.
هر چقدر این محبت شدیدتر بشه
ممکن است تو تا وقتی که تو دنیاست این تاریکی رو هم نفهمه.
تا وقتی تو دنیاست تاریکی رو نفهمه.
اما عمر انسان که فقط دنیا نیست.
بالاخره این تاریکی و وحشت
آشکار میشه براش. بعد میبینه عیرت،
تیز، سرگردانی، ظلمت و وحشت.
بعد دارد که هر چقدر انسان قدم به قدم به سمت دنیا قویتر جلو بره،
این در حقیقت شدت تاریکی براش داره بیشترم میشه.
اینم ذره ذره ایجاد میشه. یه دفعه ایجاد نمیشه.
اگر شدتش
زیاد بشه به طوریه میشه که دیگه قلب از کار میافته.
دیگه منبع نور در قلب خاموش میشه
و رابطه انسان با خدا
منقطع میشود. لذا حواستون باشه که این تاریکیها
اا من دارم، دارم از خیلی
ااا گاهی یه گناه انسان رو تیره میکند.
تو روایتم داره نقطه سیاه. گاهی این گناه هی تکرار میشه، نقطه قلب سیاهتر.
سیاهتر شدن یعنی چی؟ تاریک شدن.
یعنی دل انسان تاریک میشود. چه تو محبتها و علقه هاش،
چه تو لذتها و التذاذاتش.
اگر میخوایم لذت از عالم لذت ببریم،
لذت از اون نگاهه.
لذا از اون نگاه لذتهای عالم علز میشه.
لذت کم نمیشه بلکه چی میشه؟
علز میشه. کسی که به این لذت محدود خودشو قانع بکند،
به لقمه چربی که میخورد قانع باشد،
اون دیگری هم لقمه چرب میخورد. اما اون لقمه چرب خوردن این با این از زمین تا آسمون
متفاوته. دو تا نگاه کامل متفاوته در حقیقت.
اگر انسان دلش تیره شد، مرگش رسیده.
به مقداری که دل تیره میشه انسان مرده.
اینم یه نکته که به مقداری که دل تیره میشود
و علقه های دنیا به همون مقدار مرده.
به مقداری که انسان قطع علقه از این نگاه میکند،
دل زنده شده. اذا دعاکم لما
یحییکم. اون حیات است.
از این مردن تدریجیست که انسان تل--
چون مردن تدری-- با مقداری دل میبنده به فانی.
فانی مردنیه، تمام شدنیه، اینم داره میمیره با همون.
با هر مقداری از اینا که میمیرن
به همین مقدار اینم داره میمیره.
اینم یه نکتهی دیگری که ااا
دردهای انسان، اینم یه نکتهست که بگیم تا-- دردهای انسان تو دلشه، دواهای انسانم تو دلشه.
هم دردها از دله، هم دواها از دله.
از بیرون خبری نیست.
بیرون فقط مؤده. نه بیرون واقعیت نداره،
بیرون فقط چیه؟ مؤد برای اینکه یا درد در دل مؤقف شود
یا درمان و دوا باشد.
اینم یه بحثیست که تعبیری که اینجا شعرم آورده
گفت پیغمبر که حق فرموده است من نگنجم هیچ در بالا و پست،
در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان ای عزیز،
در دل مؤمن بگنجم ای عجیب! ای عجب گر مرا جویی در آن دلها
طلب. لا یصعني ارضي ولا سماءی ولكن یصعني قلب عبدی المؤمن.
اگر درست خونده باشم مضمون روایت اینجوریست
که من در دل مؤمن جا میشم نه در آسمان و زمین.
این همون نگاهه. دل جا میشم یعنی تو نگاه.
آسمان و زمین جای
جا شدن من نیست. دقت کردید؟
نگاه منقطع آسمان و زمینی که بیرونه.
اون جایی که خدا جا میشود تو اون چی هستش که رابطه اینها رو میبیند و ارتباط، اون دل مؤمن است تو نگاه.
گفت فدخل فی عبادی تلتقي
جنة من رؤيتي يا متقي.
یعنی تو عباد داخل شدن رؤیت رو تغییر میده.
اون موقع جنت رو داخل میشود.
داخل شدن فدخل فی عبادی فدخل جنتي.
این عباد عبد شدن در حقیقت چیه؟
وارد شدن به بهشته. چون عالم رو یه جور دیگری،
عالم رو با همه اون عظمت نامتناهی مرتبطش میبیند.
اینم خلاصه ااا
یه نکتهست که انشاالله حالا بعد باید بحثهای دیگهش رو ادامه بدیم.
دیگه حالا ما بحثها رو زخمی میکنیم.
اون بحث قبلی هم زخمی ماند دیگه اوصاف رضاه.
اینجا هم زخمی شد. حالا انشاالله اینو باید یه جلسه دیگه محبت رو ادامه بدیم.
والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.
و علی ما قالوا
و على محمد و آله...
انشاالله خدای تعالی ما را از برکات
این روزه داری بیش از پیش بهرهمند بگرداند.
اللهم amen. انشاالله خدای تعالی
ما رو به اون نگاهی که همه چیز در رابطه با خودش ببینیم هدایت بکند.
اللهم amen. انشاالله جذبههای الهی
ما رو از تع-- به اصطلاح وابستگی به عالم دنیا منقطع
بگرداند. اللهم amen. انشاالله این اعمال ما، ما رو از دنیا منقطع بکنه و به سوی خدا انشاالله هدایت
بکند انشاالله خدای تبارک و تعالی
ما رو از اولیاء خودش که اون جذبههای وجودی اونها رو جذب کرده به حقیقت هستی قرار بدهد.
این کشور ما و نظام ما رو مورد تأیید خودش قرار بدهد که باعث و بانی جذب دلها به سوی
خدا انشاالله خواهد بود. والسلام علیکم ورحمة الله.
حواسم نبود. مرز این دو نگاه الان چیه دیگه؟ ماله خدا.
جنبه صفتی. یه قدمی چالش بیشتر.
مرزشون
نه شفافه خیلی، نه پنهان.
لذا سختی حرکت مال همه
هست. نه پنهانه که نشه.
نه شفافه که ساده باشه.
حالا میگه بعدا که اصلا دل
حقیقتش از ابتدا بر همون محبت الهیه است.
حجاب ایجاد میشه لذا حجابها رو هرچی بذاریم کنار اون خود
هست. اون آشکار میشه.
پنهان بوده هست. لذا این خودش نوع نگاه ایجاد میکنه
که مرزش چجوریه؟ باید ایجادش کنی
یا باید آشکارش کنی؟ اگه موقع پنه-- نباشه ایجاد کنیم یه جور سخته.
اما اگر باشه پنهان باشه بخوایم آشکارش کنیم
نوع چی میشه؟ نوع نگاه متفاوت میشه.
لذا انسان حسرتش در آشکار اینجوری بیشتر میشه.
اگه بدونه توش هست و غافله. سالها دل طلب جان جمع کرد.
بشنو از اینجور حکایات. از جدا و اینها شکایت اینا همه هست.
بعد همون سالها دل بله. با این نگاه دیگه خب به دنیا مزموم نیست.
خب به دنیا داره علز میشه، تصحیح میشه.
داره- اون دنیا نیست. آخه میگه، میگه مال رو مال الله میبینه.
دیگه همین مالو- دنیا نیست.
مال خودش نیست. دیگه دنیا نیست.
میگه مجری اولیاست و اینا همینه دیگه.
اون دنیا نیست. اون دنیا نیست.
مجرای اولیا خدا شد، دیگه دنیا نیست.
اشیااند. ببینید اشیا
یه موقع هستش که رابطه دارن با خدا.
اشیا موجوداتند اما رابطه با خدا دارن.
دیگه دنیا نیست. اشیا منقطعاند.
من لذا میشه دنیا.
پس دنیا نگاهه. دنیا واقعیت نیست.
دنیا یه نگاهه. استاد ببخشید، اون وهمی که باطله با این وهمه هست.
این وهم باطل. سلامت باشید.
اتماست. خداحافظ. نماز جایی قرار دارین اونجا باشین.
دستش درد نکنه.
دوست داریم دوستان نقد بکنند ما رو.
سلام علیکم. سلامت باشید.
جلسه قبل
جلسه بعد