ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 016

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

محبت و اتحاد وجودی

محبت از آن لحظه آغاز می‌شود که انسان محبوب را در ذهن خویش تصویر می‌کند؛ همین که این تصویر در دل نشست، دل به سوی آن پر می‌کشد و میل پدید می‌آید. این پر کشیدن، این رفتن، چیزی نیست جز نوعی اتحاد — اتحادی به اندازهٔ همان تصوری که انسان از محبوب دارد. هر چه تصویر روشن‌تر و عمیق‌تر باشد، این اتحاد نیز ژرف‌تر و استوارتر خواهد بود.

اما این محبوب چیست؟ این پرسش، پرسش دوم و اساسی‌تر است. محبوب ممکن است از وجود خود انسان پست‌تر و فروتر باشد؛ ممکن است شریف‌تر و والاتر. هر دو حالت در عالم واقع رخ می‌دهد. آنچه اهمیت دارد این است که آنچه انسان تصور می‌کند، لزوماً همان چیزی نیست که در خارج وجود دارد و حقیقت دارد. میان تصویر ذهنی انسان از محبوب و حقیقت آن محبوب در عالم واقع، فاصله‌ای هست که گاه بسیار ژرف و پرخطر است.

کار شیطان: آرایش سراب و پنهان کردن حقیقت

کار شیطان دقیقاً در همین فاصله جای می‌گیرد. شیطان دو کار می‌کند: یکی آنکه محبوب کامل و حقیقی را ناقص و بی‌ارزش نشان می‌دهد، یا چنان غفلتی پدید می‌آورد که انسان اصلاً به یاد آن نیفتد؛ دیگری آنکه محبوب ناقص و پوشالی را کامل و دلربا جلوه می‌دهد. این همان زینت‌دادن است که قرآن کریم از آن سخن می‌گوید — آرایشی برای ایجاد محبت، نه برای نمایاندن واقعیت.

«وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ» (النساء: ۱۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً آنان را گمراه خواهم کرد و آرزوهایشان را برمی‌انگیزم و فرمانشان می‌دهم تا گوش چارپایان را بشکافند و فرمانشان می‌دهم تا آفرینش خدا را دگرگون سازند.

شیطان می‌خواهد آنچه را که در زمین است چنان بیاراید که دل‌ها به سویش مایل شوند. همین که میل پدید آمد، عشق و محبت پا می‌گیرد و مراتب آن یکی پس از دیگری شکل می‌گیرد. آن حقیقت وهمی و سرابی — که زینت داده شده و واقعیت ندارد — همچون کسی است که کچل است اما کلاه‌گیسی بر سر نهاده؛ کچل است، اما کلاه‌گیس پوشیده است.

آینه و عکس عالم: مثالی از ملاصدرا

مثال دیگری را می‌توان آورد که از تعبیرات مرحوم آخوند ملاصدرا است و بسیار زیبا و گویاست. تصور کنید که عکسی از عالم گرفته شده و به انسان نشان داده می‌شود. این عکس چنان زیبا و دقیق افتاده که بیننده می‌پندارد با خود واقعیت روبه‌روست. آینه‌هایی را در نظر بگیرید که گاه در تالارهای بزرگ نصب می‌کنند — آینه‌ای که تمام دیواری را می‌پوشاند. کسی که وارد می‌شود احساس می‌کند آن سوی آینه نیز همین فضا ادامه دارد؛ گمان می‌کند که آنجا هم تالار است، هم فضا، هم وسعت. به سوی آینه می‌رود و می‌پندارد که دارد جلو می‌رود، اما در واقع دارد از آن صحن اصلی دور می‌شود. سرانجام سرش به آینه می‌خورد و تازه می‌فهمد که آنچه می‌دید انعکاس بود، نه واقعیت.

کار شیطان دقیقاً همین است: عکس عالم را آنچنان جلوه می‌دهد که از خود عالم زیباتر و دلربایانه‌تر به نظر برسد. آینه برق و زرق بیشتری دارد؛ نور در آینه نمی‌شکند بلکه جلوه‌گری می‌کند، چون جلا دارد. همین جلا و درخشندگی است که دل‌ها را به سوی آنچه غلط است، آنچه وهم است، آنچه سراب است — عکس واقعیت، نه خود واقعیت — می‌کشاند و می‌برد.

دل وقتی جذب شد و به سوی این سراب پر کشید، عمر را در این راه صرف می‌کند. اما لحظه‌ای که مرگ فرا می‌رسد، ناگهان آشکار می‌شود که همه اینها سراب بود و واقعیت نداشت. این نگاه، نگاه به دنیا و آخرت از همین منظر است.

دل، حقیقت انسان

محبت یعنی پر کشیدن دل. یعنی رفتن حقیقت انسان. چرا؟ چون دل انسان، حقیقت انسان است. باصره و سامعه و ذائقه و شامه — همهٔ این حواس — می‌توانند نباشند و انسان همچنان انسان باشد. کسی که بینایی ندارد، انسان است. کسی که شامه ندارد، انسان است. اما اگر دل نداشت، انسان نیست. لذا قرآن کریم می‌فرماید:

«فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» (الحج: ۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چشم‌های سر کور نمی‌شوند، بلکه دل‌هایی که در سینه‌هاست کور می‌شوند.

قلبی که در سینه است کور می‌شود. چشم ظاهری دارد، اما انسان نیست. دل نداشت یا دل کور بود — انسان نیست. پس حقیقت انسان، دل اوست.

و این همان است که قرآن کریم می‌فرماید:

«وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ» (الأنفال: ۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بدانید که خداوند میان انسان و دلش حائل است.

خدا میان انسان و قلبش — که حقیقت خود اوست — حائل است؛ یعنی پیش از آنکه انسان خودش باشد، متعلق به خداست. قلب انسان پیش از هر تعلقی، از آنِ خداست.

اتحاد با وهم و وحشت آشکار شدن آن

با این نگاه، دل انسان در محبت هر جا پر بکشد، یعنی حقیقت وجود انسان آنجا رفته است. هر چقدر این حقیقت به سوی سراب و وهم پر بکشد، وجود انسان با وهم اتحاد پیدا کرده است. وقتی لحظه‌ای فرا می‌رسد که آشکار می‌شود این وهم بوده، بالاترین وحشت برای انسان پدید می‌آید؛ چون می‌بیند وجودش اتحاد پیدا کرده با چه چیزی؟ با وهم. وجودش وهمی شده، وجودش دروغ شده، وجودش ظلمت شده.

«وَمَن كَانَ فِي هَٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا» (الإسراء: ۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که در این دنیا کور باشد، در آخرت نیز کور و گمراه‌تر از راه خواهد بود.

اگر کسی اینجا کور بود — و کدام کور؟ کور دل — در آخرت نیز کور است و گمراه‌تر از راه. آن قلب در حقیقت چه شده؟ کور شده. چشم دیگر ندارد.

اگر انسان چشم ظاهری نداشت اما بینش قلبی داشت، حقیقت انسانیش جای رشد دارد و کمال‌یابی امکان‌پذیر است. اما اگر چشم ظاهری داشت و قلبش کور بود، در آن روز فریاد برمی‌آورد:

«قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَىٰ وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا» (طه: ۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، چرا مرا کور محشور کردی در حالی که بینا بودم؟

پروردگار در پاسخ می‌فرماید:

«كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ» (طه: ۱۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همین‌گونه آیات ما به سویت آمد و آنها را فراموش کردی، و همین‌گونه امروز فراموش می‌شوی.

کوری حقیقتش این است: آیات آمد و فراموش شد. آن انسان در دنیا با مخلوقات الهی محشور بود — زن داشت، فرزند داشت، زندگی داشت، می‌خورد، می‌خوابید، حیات داشت — اما با چه چیزی از مخلوقات الهی محشور بود؟ با تصور خودش از مخلوقات الهی، نه با حقایق آنها.

تصور غلط از عالم، مانع حرکت

حقایق عالم، وجود انسان را می‌گیرند و عبور می‌دهند. اما تصورات انسان از عالم، اگر غلط باشند، انسان را می‌گیرند و متوقف می‌کنند. اگر آنچه انسان با آن محشور است ساختهٔ خود او باشد — یعنی وهم و تصویر ذهنی — انسان را متوقف می‌کند. اما اگر ارتباط با واقعیت باشد، انسان عبور می‌کند و حرکت می‌کند.

عالم، خدانما

عالم یک وجه و یک جنبهٔ خدایی دارد. از آن حیث که خلق شده و مخلوق است، خدانماست. همهٔ عالم خدانماست. اگر کسی فعل انسانی را ببیند — کاری که از انسانی صادر شده — و این فعل را مستقل ببیند، بدون ارتباط با آن انسان، دچار خطا شده است.

فعل آن رابطه‌ای است که از انسان جدا شدنی نیست. مسجدی که انسان می‌سازد، جداست؛ اما فعل ساختن، آن رابطه‌ای است که مسجد ساخته‌شدن نتیجهٔ آن است. فعل، آن چیزی است که از انسان جدا نمی‌شود: آن رابطه است، آن نیت است، آن ارتباط است، آن نیت کار است. لذا ممکن است انسان مسجد بسازد اما مسجد ضرار باشد — ظاهرش مسجد است اما باطنش ضد مسجد.

نیت، حقیقت عمل

مسجد ضرار بودنش از کجا می‌آید؟ از نیت. ضرار بودن آن ساختمان، نه از سنگ و آجرش، بلکه از نیتی است که در پس آن نهفته است. البته این نیت ممکن است در ظاهر هم سرایت کند و خود را نشان دهد؛ اما اصل و ریشه، همان نیت درونی است.

«أَلَا وَإِنَّ النِّيَّةَ أَفْضَلُ مِنَ الْعَمَلِ، أَلَا وَإِنَّ النِّيَّةَ هِيَ الْعَمَلُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که نیت برتر از عمل است؛ آگاه باشید که نیت خودِ عمل است.

نیت افضل از عمل است، بلکه فراتر از این، حقیقت عمل چیزی جز نیت نیست. آنچه در بیرون محقق می‌شود — آن بنا، آن کار، آن اثر — عَرَض است؛ پوسته‌ای است که زوال می‌پذیرد. اما نیت، آن رابطهٔ درونی که از انسان جدایی‌ناپذیر است، زوال‌پذیر نیست. کسی که مسجدی را به درستی و با نیتی پاک بنا کرده، آن عمل ساختن — آن رابطه، آن نیت، آن پیوند — هرگز از میان نمی‌رود و ابدیت دارد؛ هرچند خودِ بنا در گذر روزگار فرو ریزد و از میان برود.

«مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ» (سورهٔ نحل، آیهٔ ۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه نزد شماست تمام می‌شود و آنچه نزد خداست پایدار است.

آنچه عندالله است، همان رابطهٔ انسان با خداست؛ و او باقی است. آنچه بیرون است، آنچه «عندکم» است، نفادپذیر است و بقا ندارد. پس عالم دو وجه دارد: وجهی که در ارتباط با خداست و باقی است، و وجهی که در ارتباط بیرونی با من دیده می‌شود — آنچه «وجه خلقی» می‌توان نامیدش. این وجه خلقی، در واقع، واقعیتی مستقل از خود ندارد؛ بلکه در نگاه من است که شکل می‌گیرد. هنگامی که من با موجودات عالم به صورت گسسته ارتباط برقرار می‌کنم — یعنی آن‌ها را جدا از خدا و مستقل می‌بینم — آن موجودات برای من «ما عندکم» می‌شوند؛ مربوط به من، نه مربوط به خدا.

وجه باقی و وجه فانی

عالم از حیث خلق، از حیث رابطه، مربوط به خداست و باقی است. در حقیقت، هیچ چیز در این عالم زوال ندارد؛ آنچه زوال دارد، تصویری است که من از آن ساخته‌ام — تصویری گسسته و منقطع.

«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ۝ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (سورهٔ الرحمن، آیات ۲۶–۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر روی زمین است فانی است؛ و وجه پروردگار تو که صاحب جلال و اکرام است، باقی می‌ماند.

«وجه رب» یعنی فعل خدا. آن فعل الهی باقی است. در این آیه، «ذو الجلال والاکرام» صفت «وجه ربک» است، نه صفت خودِ رب به تنهایی؛ یعنی همان وجه، همان فعل خدا، صاحب جلال و اکرام است. آنجا که من با فعل خدا رابطه برقرار کنم، آن رابطه باقی است. اما آنجا که آن فعل را گسسته ببینم، آن دیدنِ گسسته، نفادپذیر است و از میان می‌رود.

پس رابطه‌های بیرونی از میان می‌روند و رابطه‌های درونی با خدا باقی می‌مانند. رابطه‌های بیرونی در حقیقت مربوط به تصورات من هستند؛ آن‌ها واقعیتی مستقل ندارند. در این نظام، مرگ هست؛ اما آنچه می‌میرد، آن شیء در جنبهٔ گسستهٔ آن است. اگر من با آن جنبهٔ نافذ و گسستهٔ شیء رابطه برقرار کرده باشم، با مرگ آن شیء، آن رابطه هم از میان می‌رود. اما حقیقت شیء مردن ندارد. حقیقت شیء قبض و بسط است.

قبض و بسط الهی

خداوند هم قابض است و هم باسط؛ هم جمع می‌کند و هم می‌گشاید. عالم در نگاه ایجادی بسط پیدا کرده و در نگاه معاد قبض می‌یابد. اگر کسی رابطه‌اش با عالم بر اساس این نظام بسط و قبض الهی باشد، رابطه‌ای الهی دارد: وقتی در بسط است، با بسط است؛ و وقتی در قبض است، با قبض. همان‌گونه که برای خدا نه در بسطش نفادی هست و نه در قبضش، این رابطه هم نفاد ندارد.

اما اگر انسان در دوران بسط، با لایهٔ ظاهری و متوهمِ شیء — آنچه منقطع و گسسته می‌پنداشت — رابطه برقرار کرده باشد، با رفتن آن شیء، این رابطه هم فرو می‌ریزد. دلبسته به خانه‌ای بوده؛ خانه می‌رود، دل هم می‌رود. دلبسته به فرزندی بوده — نه به جنبهٔ الهی وجود او، بلکه به جنبهٔ گسسته و منقطعهٔ او. فرش می‌سوزد، دل هم می‌سوزد؛ چون دل به آن بسته بود. مال دزدیده می‌شود، دل هم دزدیده می‌شود؛ چون دل به آن جنبهٔ فانی بسته بود. دلبستن اتحاد است؛ هر چه دل به آن بسته شد، با رفتن آن می‌رود.

دلبستگی به حقیقت پیوسته

اما اگر انسان بداند که این حقیقت منقطع نیست، متصل است — هر رابطه‌ای او را متصل به خدا می‌کند — آنگاه دیدنش دیگرگون می‌شود:

*با صد هزار جلوه برون آمدی که من* *با صد هزار دیده تماشا کنم تو را*

یعنی هر جلوه‌ای جلوهٔ اوست، و هر دیدنی دیدن اوست. اگر این‌گونه شد، اگر این جلوه قبض شود، این دل هم با او قبض می‌شود — اما قبض به کجا؟ قبض به بالاتر. از این ظاهر آغاز کرده بود؛ وقتی آن اسم به باطن می‌رود، این را هم به باطن می‌برد؛ چون با این همراه شده بود. در حقیقت با اسم واسعِ حق در این متصل شده، با خدا مرتبط شده. سپس با تجلی دوباره برمی‌گردد؛ و در بسط دیگری، دل با بسط دیگر همراه می‌شود.

عظمت محبت در نگاه الهی

آیا این کسی که این‌گونه می‌بیند، محبت به عالم ندارد؟ چرا دارد؛ و محبتش اشد و غیرقابل قیاس با محبت دیگران است. چرا؟ چون اگر من این شیء را همیشه گسسته و تنها می‌دیدم، آن شیء برایم محدود و نافذ بود. اما با این نگاه، این شیء پیوسته و عظیم است؛ نه نافذ، بلکه بی‌پایان. اگر بی‌پایان است، محبت به شیء بی‌پایان، قطعاً عظیم‌تر است.

دلبستن بر اساس این است که این چقدر می‌تواند با من همراه باشد. کسی که به مسافرخانه می‌رود، به اندازهٔ چند روز دل می‌بندد؛ چون می‌داند چند روزه است. کسی که خانه می‌خرد، به اندازهٔ سال‌ها دل می‌بندد؛ چون می‌داند سال‌ها در آن زندگی خواهد کرد. دلبستن متناسب با مدت همراهی است. اما اگر انسان فهمید که این شیء فانی‌پذیر نیست، که این رابطه نفادپذیر نیست، آنگاه دلبستگی‌اش به شیء خیلی عظیم‌تر و خیلی شدیدتر می‌شود.

پس محبت‌ها در این رابطه عظیم است. به فرزندش محبت دارد، البته؛ اما عظیم‌تر از محبتی که دیگران دارند. به همسرش، به زندگیش، به اشیاء عالم محبت دارد؛ اما نگاهش با نگاه دیگری تفاوت دارد. آن دیگری اگر شیء برود، تمام دل با آن می‌رود. اما این می‌داند که این شیء جایی نمی‌تواند برود که او را با خود نبرد. کجا ممکن است برود؟ به باطن عالم، به مرحله‌ای دیگر. و این انسان با آن همراه شده، آیه شده است. هر چیزی برای او عبوردهنده می‌شود؛ هر چیزی می‌خواهد او را با خود به سمت حق ببرد.

اگر این‌گونه شد، با آن شیء هم حرکت می‌کند. دلش را هم به او داده؛ اما به چه چیز او دل داده؟ به ظاهر گسستهٔ نافذ او، یا به حقیقت پیوستهٔ دائم او؟ وقتی به حقیقت پیوستهٔ دائم او دل داد، قطعاً با او می‌رود — اما به مرحله‌ای دیگر. از این‌روست که مرگ انتقال از یک نشئه به نشئه‌ای دیگر است، نه مردن و پایان.

مرگ، گذار، و وهمِ دلبستگی

مرگ به‌مثابهٔ آسودگی

مرگ پایان نیست. این حقیقتی است که اگر آدمی آن را با تمام وجود دریابد، نسبتش با هستی یکسره دگرگون می‌شود. مرحوم آقای طالقانی — که خدایش رحمت کناد — عادتی داشت که در ظاهر ساده می‌نمود، اما در باطن از عمقی بی‌کران خبر می‌داد. هرگاه کسی از دنیا می‌رفت، گاه آهسته، گاه با لحنی آرام، می‌گفت: «راحت شد.» همین دو کلمه، همین جملهٔ کوتاه، چنان فضایی می‌گشود که آدمی احساس می‌کرد گویی آن رفته از تنگنایی خفه‌کننده، از زندانی تاریک و فشرده، به فضایی گشاده و بزرگ و عظیم قدم نهاده است. «راحت شد» — نه به معنای نابودی، نه به معنای پایان، بلکه به معنای رهایی از قفسی که ما آن را «دنیا» می‌نامیم.

این نگاه، نگاهی وجودی و تکوینی است. این عالم، در ذات خود، تنگ است. دلبستن به آن، آدمی را کوچک می‌کند و ضعیف. نه از آن‌رو که عالم بد است یا زشت — بحث معصیت‌ها و گناهان جای خود دارد و از این سخن جداست — بلکه از آن‌رو که این عالم، در قیاس با آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد، تنها لایه‌ای نازک از حقیقتی بی‌کران است. دلبستن به این لایه، دلبستن به قفس است؛ و آدمی که به قفس دل می‌بندد، خود را از پرواز محروم می‌کند.


ریشهٔ وهم: نگاهِ گسسته بر شیءِ پیوسته

اما پرسشی که می‌توان مطرح کرد این است که چگونه ممکن است آدمی به چیزی دل ببندد که وجود ندارد؟ چطور می‌شود که محبت انسان، عمیق‌ترین و پرشورترین محبتش، نسبت به چیزی باشد که وهم است و سراب؟

پاسخ این است که وهم، از بیرون نمی‌آید. وهم، ساختهٔ خودِ ماست. وهم از آنجا زاده می‌شود که آدمی نگاه خود را بر شیء تحمیل می‌کند. وقتی من به یک شیء نگاه می‌کنم و آن را گسسته می‌بینم — یعنی تنها در همین عالم، تنها در این لحظه، بریده از باطنش، جدا از ریشه‌اش — این نگاهِ گسسته را بر آن شیء تحمیل کرده‌ام. آن شیء در واقع این‌گونه نیست؛ این منم که این‌گونه می‌بینم. و همین نگاه، تصویری در ذهن من می‌سازد که با واقعیت آن شیء فاصله‌ای ژرف دارد.

این همان نگاهی است که اکثر ما با آن زندگی می‌کنیم: این می‌آید، آن می‌رود؛ این هست می‌شود، آن نیست می‌شود؛ یک مدتی هست، بعد می‌رود؛ دل می‌بندیم، جدا می‌شویم. این تصویر، این نگاه منقطع و بریده، در وجود ما نقش بسته و به صورت یک پیش‌فرض درآمده است. اما این پیش‌فرض، وهم است. چرا؟ چون آن شیء، در واقعیت خود، نه گسسته است و نه نافذ.

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر، ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازه‌ای معین فرو نمی‌فرستیم.

هیچ چیزی نیست که خزاین آن نزد خدا نباشد. آن حقیقتِ پیوسته، گاه بسط می‌یابد و گاه قبض می‌شود؛ اما این قبض و بسط، نابودی نیست، نفوذ نیست، پایان نیست. آنچه در نظر ما نافذ و فانی می‌نماید، همان تصویری است که ما از آن شیء ساخته‌ایم — نه خودِ آن شیء.


تمثیلِ عکس و آتش

برای روشن‌تر شدن این مطلب، تصویری ساده را در نظر بگیرید. از یک شیء در حال حرکت می‌توان عکسی گرفت. اگر کسی این عکس را تمام آن شیء بداند و بر اساس آن حکم کند، به خطا رفته است. آتش می‌سوزاند؛ اما آیا عکسِ آتش هم می‌سوزاند؟ نه. عکس، واقعیت آتش را ندارد. عکس، قطعه‌ای بریده از حقیقت آتش است که از پیوستگی و جریان آن جدا شده. اگر کسی با این عکس تعامل کند به‌گمانِ آنکه با خودِ آتش روبه‌روست، دچار وهم شده است.

عالم نیز همین‌گونه است. وقتی ما نگاه خود را تنها بر ظاهر منقطع عالم می‌دوزیم، گویی از عالم عکسی انداخته‌ایم. این عکس، آن نقشی را که شیء در پازل هستی دارد، آن اثری را که در نظام وجود ایفا می‌کند، آن ارتباطی را که با باطن عالم دارد — هیچ‌کدام را ندارد. مثل عکسِ آتش است که سوزندگی ندارد. این برش‌هایی که ما از عالم می‌زنیم، ایجادکنندهٔ وهم‌اند. و محبتی که در دایرهٔ این وهم شکل می‌گیرد، محبت به سراب است.


اتحاد با وهم و عذابِ فقدان

کار شیطان دقیقاً همین است: آدمی را با سرابی متحد کند. انسان تمام سرمایهٔ وجودی‌اش را، تمام ظرفیت محبت و دلبستگی‌اش را، در راه این وهم صرف می‌کند. و وهم، باطل است. وهم، واقعیت ندارد. وهم، دروغ است. آن‌گاه که آدمی می‌آید و سرمایهٔ خود را حساب می‌کند، می‌بیند همه‌چیزش را در راه چیزی گذاشته که نبوده است. و این، آغاز عذابی است که از هر آتشی سوزنده‌تر است.

آتشِ فقدان، بالاترین آتش‌هاست. نه آتشِ از دست دادنِ چیزی که داشتی — بلکه آتشِ ادراکِ فقدانِ چیزی که می‌توانستی داشته باشی و نداری. هر چقدر آدمی بیشتر بداند که آن کمال برایش ضروری بوده، هر چقدر بیشتر درک کند که چه چیزی را از دست داده، این آتش شدیدتر می‌شود. عذاب، عذابِ ادراک است؛ عذابِ دیدنِ آنچه می‌توانست باشد و نیست.


محبتِ پیامبر به فرزند و نگاهِ باقی‌بین

اما این سخن به آن معنا نیست که محبت به ظاهر اشیاء و به موجودات این عالم، باطل است یا ناروا. محبتِ پدری، محبتِ مادری، محبت به فرزند — اینها حقیقی‌اند و در جای خود درست. پیامبر اکرم به فرزندش محبت داشت؛ و آن‌گاه که فرزندش از دنیا رفت، گریست. این گریه، گریهٔ محبت بود، گریهٔ پدری بود. اما در همان حال، پیامبر می‌دانست که این فرزند کجا رفته. می‌دانست که از این عالم به عالمی رفته که آنجا نور است و سرور. می‌دانست که جای بدی نرفته. می‌دانست که هست و باقی است. و همین دانستن، آن محبت را در جای درستش نگه می‌داشت.

این تفاوت، تفاوتی اساسی است. کسی که به ظاهرِ گسستهٔ نافذ دل می‌بندد، وقتی آن شیء می‌رود، تمام دلش با آن می‌رود — چون گمان می‌کند که آن شیء نابود شده است. اما کسی که به حقیقتِ پیوستهٔ دائم دل بسته، می‌داند که آن شیء به جایی رفته که او هم می‌تواند با آن همراه شود. مرگ برای او انتقال است، نه نابودی. گذار است، نه پایان.


امام حسین و آرامشِ در مرأی و منظرِ خدا

این حقیقت را در اوجِ دردناک‌ترین لحظه‌های تاریخ می‌توان دید. امام حسین علیه‌السلام در آن روز عاشورا، در آن اوجِ سختی‌ها، آن‌گاه که کودکی در آغوشش ذبح می‌شود، چه می‌گوید؟ می‌گوید آنچه این را آسان می‌کند — آنچه تحمل این را ممکن می‌سازد — این است که در مرأی و منظر توست. در جلوی چشم توست. هیچ چیز از بین نمی‌رود. همه‌چیز باقی است.

این «در مرأی و منظر بودن» یعنی چه؟ یعنی یک حقیقتِ باقی وجود دارد. یعنی ادامه‌داری هست. یعنی آنچه در این عالم می‌گذرد، در نظام هستی ثبت است و محفوظ. تمام نمی‌شود. نظامِ ظاهری دنیا قواعد سختی دارد — و این قواعد، سخت هم هستند — اما آنچه این سختی را قابل تحمل می‌کند، دیدنِ حقیقتِ باقی در پسِ ظاهرِ فانی است.


عدالت و ضرورتِ عالمِ پیوسته

از همین‌جاست که می‌توان به مسئله‌ای بنیادی‌تر رسید: اگر عالم تنها همین عالمِ دنیا بود، عدالت اصلاً معنا نمی‌داشت. عدالت، در قطعه‌ای بریده از هستی، قابل تحقق نیست.

امام خمینی — رضوان الله علیه — این نکته را با صراحت بیان کرده بود: اگر عالم تنها همین عالمِ دنیا بود، ما هیچ جزایی برای ستمگران نمی‌توانستیم تصور کنیم. کسی که هزاران انسان را به خاک و خون کشیده، کسی که مسبب هزاران اذیت و آزار بوده، حداکثر چه جزایی می‌توان در این عالم برایش تصور کرد؟ یک بار می‌توان او را کشت. بیشتر از یک بار که نمی‌شود. اما یک نفر در برابر هزاران جنایت — این عدالت نیست. این تناسبی ندارد. کجاست جزای آن همه درد که به دیگران رساند؟ کجاست پاسخِ آن همه ظلم؟

نه در جانبِ ثواب، نه در جانبِ عقاب، نه در جانبِ جزا — هیچ‌کدام در قطعهٔ بریدهٔ دنیا معنا ندارند. عدالت تنها آن‌گاه معنادار می‌شود که دنیا و آخرت یک حقیقتِ پیوسته باشند؛ که این عالم، لایه‌ای از آن حقیقتِ بزرگ‌تر باشد، نه تمامِ آن. آن‌گاه که این پیوستگی دیده شود، عدالت جای خود را می‌یابد و هر چیزی در جای درستِ خود قرار می‌گیرد.

پس هرگز نباید در صدد توجیهِ عدالت در قطعهٔ بریدهٔ دنیا بود. این کار، محال است. عدالت تنها در نگاهِ کلی به هستی — نگاهی که دنیا و آخرت را یک حقیقتِ واحد می‌بیند — معنا می‌یابد و قابل دفاع می‌شود.


جمع‌بندی: وهم از کجا می‌آید

پس وهم و خیال از کجا نشأت می‌گیرد؟ از آنجا که آدمی لایهٔ ظاهری شیء را از باطنش جدا می‌کند و حکم را بر اساس همین لایهٔ جدا‌افتاده صادر می‌کند. این جداسازی، وهم می‌آفریند. این برش، سراب می‌سازد. این نگاهِ منقطع، تصویری دروغین از عالم در ذهن نقش می‌زند. و محبتی که در دایرهٔ این تصویرِ دروغین شکل می‌گیرد، محبت به وهم است — محبت به عکسِ آتش، نه به خودِ آتش.

آن‌گاه که آدمی تمام سرمایهٔ وجودی‌اش را در راه این وهم صرف کرد و روزی دریافت که آنچه داشته سراب بوده، آتشِ ادراکِ فقدان شعله‌ور می‌شود. و این آتش، هر چقدر ادراک عمیق‌تر باشد، سوزنده‌تر است؛ هر چقدر آدمی بیشتر بفهمد که چه کمالی برایش ضروری بوده و ندارد، این آتش شدیدتر می‌شود. این است سرانجامِ دلبستن به وهم؛ و این است دلیلِ آنکه باید از نگاهِ گسسته به عالم رهید و به نگاهِ پیوسته رسید — نگاهی که هر شیء را در حقیقتِ باقی و جاری‌اش می‌بیند، نه در عکسِ منجمد و بریده‌اش.

نگاه به عالم و دو ساحتِ هستی

پس حبِّ دنیا — که رأسِ همهٔ خطیئه‌هاست — از همین‌جا آغاز می‌شود: از آن‌جا که مرکزِ سنجشِ وجودِ آدمی به خطا به کار می‌افتد و هر چیزِ ناپایدار را پایدار می‌نمایاند و هر چیزِ پایدار را ناپایدار. آدمی با موهوماتِ خویش پیوند می‌بندد و از همین مرکزِ آشفته، همهٔ خطاها سر بر می‌آورند. مرکزِ سنجش و تنظیمِ وجودِ انسان — که باید راهنمای او در شناختِ حقیقت باشد — از کار می‌افتد، و این از کار افتادن، ریشهٔ همهٔ انحراف‌هاست.

آدمی چون خود باقی است، دنیا را نیز باقی می‌بیند؛ یا چون خود را ناپایدار می‌پندارد، دنیای ناپایدار را روزیِ خویش می‌شمارد و می‌گوید: «حقِّ من همین‌قدر است.» هر دو حالت وهم است. چه آن‌جا که آدمی خود را ناپایدار ببیند و دنیای ناپایدار را سهمِ خویش بداند، و چه آن‌جا که خود را باقی بپندارد و آن لایهٔ ظاهریِ منقطعی را که خود از دنیا ساخته پایدار بینگارد — در هر دو حال دروغ است. زیرا نه باقی بودنِ خود را درست فهمیده، نه باقی بودنِ عالم را. باقی بودنِ خود را در همان لایهٔ ظاهریِ دنیا دیده، و باقی بودنِ عالم را نیز در همان لایهٔ ظاهری. پس هر دو غلط است.


ما عندکم و ما عندالله

«مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ» (سورهٔ نحل، آیهٔ ۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه نزدِ شماست تمام می‌شود، و آنچه نزدِ خداست باقی است.

آنچه نسبت به شما دارد، آنچه «نزدِ شما» است، ناگزیر «ینفد» است — تمام می‌شود و فنا می‌پذیرد. «نزدِ شما» یعنی نسبت به شما؛ اما کدام «شما»؟ آیا مراد انسانِ کامل است؟ نه؛ مراد آن خودِ نازلِ انسان است، آن خودِ نازل که در لایهٔ ظاهری و منقطع از حقیقت زندگی می‌کند. «ما عندکم» یعنی آنچه در نسبت با این خودِ نازل قرار دارد.

در برابرِ این، «ما عندالله» است. و این دو — «ما عندکم» و «ما عندالله» — با دو نگاه ساخته می‌شوند؛ دو نگاهِ من، همین‌الان، به همین عالم.

امام حسین علیه السلام در مناجاتِ خود می‌فرماید:

«إلهي كَيفَ أَستَعِزُّ وَفِي الذِّلَّةِ أَركَزتَنِي، وَكَيفَ لَا أَستَعِزُّ وَإِلَيكَ نَسَبتَنِي» (مناجاتِ امام حسین علیه السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، چگونه احساسِ عزّت کنم در حالی که مرا در ذلّت نشانده‌ای؟ و چگونه احساسِ عزّت نکنم در حالی که مرا به خود نسبت داده‌ای؟

آن لایه‌ای که در برابرِ خداست، در ذلّت است. اما آن لایه‌ای که به خدا منسوب است، عزیز است. آن لایه‌ای که مرتبط است، «ما عندالله» می‌شود. و این «ما عندالله» جایِ دیگری نیست — همین دنیاست، همین‌جاست، همین ارتباطات است، اما «عندالله» است.

پس «ما عندالله» و «ما عندکم» به دو نگاهِ من به همین عالم بازمی‌گردد. اگر آنچه را می‌بینم مستقل دیدم — مستقل از خدا، در برابرِ خدا — «ما عندکم» می‌شود. ممکن است در اعتقادم بگویم که همه چیز مخلوقِ خداست، اما معامله و رفتارم با این عالم رفتاری مستقل باشد: خورشید است که گرمای زمین را می‌دهد، غذا است که مرا سیر می‌کند، آب است که مرا سیراب می‌کند. این نگاهِ مستقل است، هرچند در زبان اقرار به خالقیتِ خدا داشته باشم.

اما اگر در همین عالم — در همین سیراب شدن و سیر شدن و نور گرفتن و گرم شدن — خورشید را ظهوری ببینم که از آن سرچشمه به من رسیده و دارد منتقل می‌شود، این می‌شود «ما عندالله». همین‌ها: زن و فرزند، غذا و خورشید، در و دیوار، آسمان و زمین — همه می‌شوند «ما عندالله» با این نگاه.

پس «ما عندکم» و «ما عندالله» با چه ساخته می‌شود؟ با دو نگاه. آن نگاهِ «ما عندالله» نگاهِ واقعی به عالم است، نگاهِ حقیقی به عالم است. این نگاهِ «ما عندکم» نگاهِ وهم به عالم است — و از همین رو «ینفد» است، تمام می‌شود.


وهم و قوامِ صورت‌های ذهنی

«ما عندکم» مانندِ صورت‌های ذهنی است که آدمی در ذهنِ خود می‌سازد. تا غفلت نکنم، تمام نمی‌شود. اگر کوهی از طلا و دریایی از نعمت در ذهن و دلم بسازم، تا توجه دارم هست؛ همین که توجهم قطع شد، آن صورت نیز از میان می‌رود — چون قائم به من بوده است.

«ما عندکم» یعنی آنچه قائم به شما شده؛ آنچه اگر یک لحظه توجهتان از آن منقطع شود یا شوکی به شما وارد شود، می‌بینید که نیست. اما «ما عندالله» این‌گونه نیست. این هستی قائم به تو نیست؛ تو خود جزئی از آن نظامی. تو باشی یا نباشی، آن هست. این می‌شود «ما عندالله».


اتحاد با موهومات و سرانجامِ آن

با توجه به آنچه دربارهٔ محبت گفته شد — که محبت اتحاد است، و آدمی با هر چیزی که محبوبش شود متحد می‌شود — اگر این محبوب متوهم بود، اگر این محبوب در حقیقت متخیَّلِ انسان بود و موهومِ انسان بود، آدمی با موهومات و سراب متحد شده است.

در لحظه‌ای که عمرِ انسان دارد به پایان می‌رسد، یک‌باره می‌بیند که هیچ ندارد. چون اتحاد یعنی حقیقتِ انسان، دلِ انسان، رفته آن‌جا. وقتی دلِ انسان رفت آن‌جا و ارتباط برقرار کرد، و در آن لحظهٔ آخر می‌بیند که آنچه با آن متحد شده بود وهم بوده، می‌بیند که هیچ ندارد. این است سرانجامِ دلبستن به «ما عندکم».


تعرّفِ الهی در اختلافِ آثار

از این‌جا بگذارید به تعبیری از امام حسین علیه السلام بپردازیم که نکته‌های ظریفی در آن نهفته است:

«إلهي عَلِمتُ بِاختِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأَطوارِ أَنَّ مُرادَكَ مِنِّي أَن تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيءٍ» (مناجاتِ امام حسین علیه السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، از اختلافِ آثار و دگرگونی‌های احوال دریافتم که مرادِ تو از من آن است که خود را در هر چیزی به من بشناسانی.

«اختلافِ آثار» یعنی این پشتِ سر هم آمدنِ اشیا، این رفت و آمدِ پیوستهٔ پدیده‌ها: شب و روز، فصل‌ها، آمدن و رفتنِ انسان‌ها، عمرها، زمان‌ها — هر چه بنگری در حالِ سیر و رفت و آمد است. «تنقّلاتِ الأطوار» یعنی حالات دگرگون می‌شود پیوسته؛ همه چیز در حالِ تغییر و دگرگونی است.

حضرت می‌فرماید: از این‌ها دریافتم که مرادِ تو از من در این تنقّلات و اختلاف آن است که خود را در هر چیزی به من بشناسانی — «أن تتعرّف إلیَّ فی کلّ شیء».

چرا خداوند این همه تنوع و اختلاف در عالم قرار داده؟ تا آدمی عادت نکند. اگر همیشه روز بود، اصلاً نمی‌فهمیدم که خورشید نور می‌تاباند. همین که روز و شب می‌شود، می‌فهمم: خورشید که باشد نور هست، خورشید که نباشد نور نیست. این رفت و آمد در حقیقت برای من یک توجه می‌آورد — توجه به بودن و نبودن، توجه به اینکه نعمت را ادراک کنم.


اضداد و راهِ ادراک

وجودِ ما چنان آفریده شده که اگر بخواهد فقط با ثبات روبه‌رو باشد و ثبات را ببیند، نمی‌تواند ادراک کند. «تُعرَفُ الأشیاءُ بأضدادها» — چیزها با ضدِّشان شناخته می‌شوند. در عالمِ ابتدایی، در آغازِ حرکتِ انسان و رجوعِ او به سوی خدا، باید اضداد در کار باشند. لذا خداوند عالم را پر از اضداد کرده است؛ همه چیز را با ضدِّش می‌توان فهمید: سرما و گرما، نرمی و سختی، شب و روز، مرگ و حیات. دست به هر چیزی بزنی، این اضداد را می‌بینی.

حضرت می‌فرماید: این‌ها را برای چه قرار داده‌اند؟ «أن مرادک منّی» — مرادِ تو از من این است که خود را در هر چیزی به من بشناسانی. این همه تنوع و اختلاف برای آن است که آدمی از هر پدیده‌ای به سوی خداوند راه یابد، از هر ظهوری به صاحبِ ظهور برسد، و در هر نعمتی منعِم را ببیند.


درسِ فقدان و یادِ نعمت

خداوند رحمت کند کسی را که از همسایگانِ ما از دنیا رفته بود. این رفتن‌ها، این فقدان‌ها، خود نوعی از همان «اختلافِ آثار» است — یادآوری‌ای که آدمی را از خوابِ غفلت بیدار می‌کند و به او می‌گوید که آنچه داری باقی نیست، و آنچه باقی است در نسبت با خداست، نه در نسبت با تو.

مرگ به‌مثابهٔ آینهٔ حیات ابدی

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.


در اینجا شایسته است نمونه‌ای زنده و ملموس از آنچه گفته شد پیش چشم آورده شود؛ نمونه‌ای که نه از کتاب‌های فلسفه، بلکه از دل یک زندگی واقعی و از میان خاک یک قبر برخاسته است.

آیت‌الله قافی — که هنوز در قید حیات است — پسری داشت که در تصادفی از دنیا رفت. آن پسر طلبه‌ای بود که در راه علم و دین قدم برمی‌داشت. در مراسم تشییع جنازه، در مسجد امام، بالای سر پیکر فرزندش، این پدر چند جمله سخن گفت. جمله‌هایی که هر کس آنجا بود، آن‌ها را فراموش نخواهد کرد.

گفت: «وقتی خبر تصادف پسرم را شنیدم، با خود گفتم: خدایا، من همواره این دعا را داشتم که در دنیا بدی و سختی به من نرسد. این تقاضا را داشتم. اما حالا این بلا برایم پیش آمده؛ این سختی چرا؟»

در همین اندیشه بود که ناگهان نگاهی دیگر در ذهنش گشوده شد. با خود گفت: «کجایش بد است؟» و از زاویه‌ای تازه به ماجرا نگریست. گفت: «هر چیزی که در عالم جمع می‌شود و می‌میرد و فانی می‌گردد، مؤکِّد فردیت حق است و بقای حق. هر مرگی در عالم نشانهٔ آن است که حیات بی‌مرگ، فقط از آنِ اوست.»

آنگاه گفت: «دیدم عجب! خداوند با همین پسرم — که من این دلبستگی را به او داشتم — دارد مرا به سوی خودش می‌کشاند. دارد از همین راه مرا جذب می‌کند. این پسر مرا از اینجا عبور داده است.»

باید دقت کرد که این سخن به معنای آن نیست که کسی آرزو کند فرزندش بمیرد. اما گاه فرزندی می‌میرد و پدر احساس می‌کند همه چیز تمام شد. در چنین لحظه‌ای، گاه آدمی می‌تواند ببیند که این فرزند چه کرده است: دلی را کنده و به جایی برده که در آنجا چیست؟ خداوند است؛ آن که تنها حیِّ بی‌مرگ است. حیات بی‌مرگ فقط از آنِ اوست. فردِ حقیقی فقط اوست. باقیِ حقیقی فقط اوست. «هُوَ الْبَاقِی.»

این است معنای کندن. هر مرگی در عالم، مؤکِّد آن است که او تنها فرد و تنها باقی است. مؤکِّد یعنی این نقص، آن کمال را نشان می‌دهد. هر فقدانی در عالم، آینه‌ای است که در آن، کمال مطلق تابیده می‌شود.


سپس آیت‌الله قافی در همان روز دفن، در کنار قبر، باز سخن گفت. گفت: «داشتم پسرم را به خاک می‌سپردم. سخت بود. پدر که باشی، دوست داری برای فرزندت کاری کنی، خدمتی بکنی. حالا این دارد تنها می‌رود، دارد وارد آن عالم می‌شود و از دست ما هم کاری برنمی‌آید.»

اما ناگهان در دلش چیزی جوشید. با خود گفت: «کجا دارد می‌رود؟ مگر آن خدایی که اینجا با او بود و اینجا این‌گونه به او رحیم بود، آنجا نیست؟ این دارد وارد می‌شود بر همان رحیمیت؛ با این تفاوت که موانع عالم دنیا دیگر برایش نیست. قابلیت‌های آنجا، آن معناها، آن پذیرایی‌ها همه آنجاست.»

گفت: «آن‌قدر دلم آرام شد وقتی داشتم خاک روی قبرش می‌ریختم. دیدم این دارد وارد می‌شود بر رحیمی که اگر تا الان ذره‌ای از رحمت در این دنیا تعبیر می‌شد و جلوه‌گر می‌شد، آنجا دارد وارد می‌شود بر رحیمی که آن موانع در کار نیست، آن قابلیت‌ها و معناها در کار است. دیدم تمام وجودم، تمام دلم، نگاهم به هستی این‌گونه شد.»


نگاه الهی به عالم و تفاوت آن با حبّ دنیا

این مثال را از آن رو آوردیم که روشن شود نگاه الهی به عالم چه معنایی دارد. آیا این نگاه یعنی فرزند بد است؟ آیا یعنی هیچ چیز نمی‌خواهم؟ نه. نگاه این‌گونه تغییر می‌کند: آدمی می‌بیند که سخت‌ترین چیزها در زندگی انسان‌ها، او را به سوی خداوند حرکت می‌دهد. نگاهش به همه چیز با این نگاه است.

اگر این‌گونه شد، این دیگر حبّ دنیا نیست.

تفاوت حبّ دنیا با حبّ الهی را باید دید. این تفاوت در دو نگاه است، نه در دو نوع زندگی. روابط اولیه و ارتباطات بنیادین انسان تغییر نمی‌کند؛ آنچه تغییر می‌کند نگاه در درون این ارتباط است. آن که دنیا دارد و آن که آخرت دارد، هر دو زندگی دارند، هر دو خانه دارند، هر دو فرزند دارند، هر دو ماشین دارند، هر دو همهٔ این ارتباطات را دارند. اما دو نگاه است که اینجا از هم جدا می‌شود. یکی می‌شود دنیا، دیگری می‌شود آخرت.

پس دنیا و آخرت دو جا نیست. یک جاست با دو نگاه.


گشوده شدن چشم و آشکار شدن حقیقت

وقتی چشم گشوده می‌شود — اگر آن مقدمات فراهم آید و چشم باز شود — آنگاه آخرت دیده می‌شود. و در آن دیدن، عظمت این حقیقت آشکار می‌گردد که:

«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر: ۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست.

آن حقیقت یافته می‌شود، دیده می‌شود. حجاب از روی این عالم هم برداشته می‌شود. اگر تا پیش از این با تصوّر آخرت، آخرت را می‌دید، آنجا با دیدن آخرت، در آخرت زندگی می‌کند. برای برخی ممکن است همین حقیقت در دنیا پدید آید. برای برخی دیگر ممکن است پس از آنچه مرگ ظاهری نامیده می‌شود، آن حقیقت محقق شود.


تنقلات اطوار عالم: گسسته یا پیوسته؟

اما بازگردیم به سطح ظاهر عالم. اختلافات عالم دیده می‌شود، تنقلات اطوار دیده می‌شود. اما از این تنقلات به کجا منتقل می‌شویم؟

یک نگاه آن است که کار سخت می‌شود، راحتی تبدیل به سختی می‌شود، زمستان می‌آید و بهار می‌رود، پاییز می‌رسد و از یک سو شاید خوشحالی باشد و از سوی دیگر ناراحتی. این تنقلات اطوار را گسسته دیدن، این می‌شود.

اما تنقلات اطوار را پیوسته دیدن، تجلی پس از تجلی، ارتباط پس از ارتباط، جذبه پس از جذبه — هر کدام از آن‌ها جذبه‌ای ایجاد می‌کنند. نبودن هر جزئی از عالم وجود، برای چنین کسی مصیبتی عظیم است؛ چون احساس می‌کند این تجلی، با وجودش چه می‌کرد و فقدانش چه خلأیی می‌آفریند. کم‌کم می‌فهمد که هر چیزی در عالم وجود، نقشه‌ای الهی دارد و در ارتباط با آن نقشه است. هر یک از این موجودات کاری می‌کند که دیگری نمی‌تواند بکند. هر کدام برای جذب آدمی به سوی باطن، کاری خاص خود دارند که از دیگری ساخته نیست.

لذا می‌بینید که رابطهٔ چنین کسی با هر چیزی چه می‌شود؟ اوج محبت پیدا می‌کند، اما با همین نگاه. و آنگاه معصیت‌ها و رذایل از ریشه کنده می‌شوند. معصیت و رذیلت همه از آن حشر با جهت وهمی بود، با آن جهت موهومی که آدمی خود ساخته بود. لذت‌های موهومی بود که تصور می‌کرد. آن لذت‌های موهوم، آنگاه که این نگاه جایگزین شود، به آسانی از دل انسان می‌روند.


البته گفتن این‌ها آسان است. اما این‌ها راه را برای ما ترسیم کرده‌اند، به‌مثابهٔ علامت‌گذاری مسیر. منتها باید حرکت کرد، باید مجاهدت کرد تا به اینجا رسید. نه به صِرف آنکه اینجا نشسته‌ایم در جایی آرام و ملایم و همه چیز مهیاست.

وقتی آدمی بخواهد حرکت کند، می‌افتد در صحنه‌های درگیری‌های هستی. له شدن‌های درون هستی. استخوان‌هایش خرد می‌شود تا این حقایق را به او نشان دهند. له و لورد می‌شود تا این‌ها را ببیند. این‌گونه نیست که همین‌جا بنشینیم و جذبه‌های ربوبی باز شود و ما هم به حقیقت برسیم؛ گویی از آسمان دری گشوده شده و ما را انداخته‌اند داخل و خداوند می‌گوید خب، بیا دیگر، و ما هم برمی‌گردیم و تمام می‌شود.

مجاهدت می‌خواهد. بیچارگی می‌خواهد. له شدن می‌خواهد. حوادث می‌خواهد.

محبت دنیا، خودپرستی، و گفت‌وگوی خداوند با انسان در متن هستی

سخن خداوند در زبان حوادث

خداوند در حوادث با انسان سخن می‌گوید. گفت‌وگوی او با ما گفت‌وگویی از جنس الفاظ و عبارات نیست؛ گفت‌وگوی خداوند در متن فعل اوست، در بطن رویدادهاست، در دل آنچه بر سر انسان می‌آید. در آن صحنه است که خداوند با ما سخن می‌گوید و در آن صحنه است که می‌خواهد ما را به حرکت وادارد.

در دعایی که از اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما رسیده، جمله‌ای هست که در آن آمده است: «و به مشیّتک دون قولک معتمراً» — یعنی امر تو به مشیّت توست، نه به گفتار. این جمله را باید با دقت نگریست. آنجا که قرآن کریم می‌فرماید:

«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (یس / ۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها می‌گوید: «باش»، و آن چیز بی‌درنگ هست می‌شود.

این «قول» در آیه، قولی از جنس الفاظ بشری نیست. امر خداوند به اراده‌ٔ اوست، نه به سخن او. مشیّت الهی متن عالم است؛ حرف نیست، امر لفظی نیست. مشیّت الهی همان بافت و پارچه‌ٔ هستی است. از همین روست که در روایات ما آمده: «نحن مشیّة الله» — ما مشیّت خداییم. یعنی انسان کاملی که تمام هستی ظهور اوست، خود مشیّت الهی است. پس انسان در صحنه‌ٔ هستی، در متن این مشیّت، امرپذیر می‌شود و به حرکت درمی‌آید. خداوند با زبان حوادث، با زبان رویدادها، با زبان آنچه در عالم می‌گذرد، انسان را می‌سازد و به سوی خود می‌کشاند.


حقیقت محبت دنیا: پرستش خویشتن

تا اینجا روشن شد که دنیا چیست و حبّ دنیا چیست. بنیاد حبّ دنیا بر «التذاذات نفسانی» استوار است. محبت، در حقیقت، چیزی نیست جز آنکه انسان هر چیزی را ملائم با خود بیابد و به آن دل ببندد. این ملائمت است که محبت می‌آفریند. هر آنچه با نفس انسان سازگار افتد، محبوب می‌شود؛ و هر آنچه با نفس او ناسازگار باشد، مکروه و منفور.

اما نکته‌ٔ باریک‌تر اینجاست: این محبت، در عمق خود، خودخواهی است. انسان در ظاهر می‌نماید که دیگری را دوست دارد، اما در باطن، خود را می‌خواهد. مردی که دل به زنی می‌بندد، در ظاهر چنین می‌نماید که بلبل شده و نغمه‌سرایی می‌کند و عاشق است؛ اما آنچه در حقیقت می‌خواهد، خود اوست. آن زن را ملائم با خود دیده، مطلوب خود یافته، راحت خود در او جسته، لذت خود را در او یافته. پس نغمه‌سرایی‌هایش، در نهایت، برای خود اوست.

همین‌گونه است آنکه غذا می‌خورد. در ظاهر چنین می‌نماید که چیزی بیرونی را جذب کرده و به درون برده؛ اما حقیقت آن است که لذتی که از این خوردن می‌برد، التذاذی است که به نفس خود او بازمی‌گردد. آنچه به نظر ما بیرونی‌ترین لایه‌ٔ وجود انسان است — خوردن، آشامیدن، لذت‌های حسی — در واقع درونی‌ترین لایه‌ٔ وجود اوست؛ چرا که همه به التذاذ نفس خود انسان بازمی‌گردد.

پس حبّ دنیا در حقیقت پرستش خویشتن است. «بزرگ شدن» در این معنا، نه بزرگی ممدوح، بلکه شدّت خودخواهی است. انسانی که اسیر حبّ دنیاست، خود را می‌خواهد. هر چیزی که در برابر این «خود» قرار گیرد، تنفر می‌آفریند؛ و هر چیزی که در خدمت این «خود» درآید، میل و محبت پدید می‌آورد. این اوج محبت اهل دنیاست — محبتی که ریشه‌اش در خود است و شاخه‌هایش به سوی دیگران دراز شده، اما همه به همان ریشه بازمی‌گردند.

از همین روست که با زوال محبوب، درد پدید می‌آید. آن درد، درد از دست دادن دیگری نیست؛ درد از دست دادن لذت خود است. انسان آنچه را که ملائم با خود می‌دیده از دست داده، و این از دست دادن، دردناک است. شدّت و ضعف این درد هم بسیار متفاوت است و به عمق آن التذاذ و وابستگی بستگی دارد.


داستانی از عشق دانشجویی و پایان آن

در این باره، داستانی به یاد می‌آید که نشان می‌دهد این محبت‌های دنیایی تا کجاست و از کجا به کجا می‌رسد.

جوانی بود که در دانشگاه درس می‌خواند. بچه‌ای درس‌خوان و جدی بود؛ آن‌قدر که در آن سال، دانشجوی نمونه‌ٔ کشور شده بود و از وزارتخانه جایزه گرفته بود. این جوان دل به دختری بسته بود. عاشق شده بود، اما نه آن‌گونه که خود می‌پنداشت. به خود می‌گفت که نگاهش به آن دختر نگاه خواهر و برادری است، دوستی است، محبتی برادرانه. اما البته که این نگاه خواهر و برادری در کار نبود و خودش هم در عمق دل می‌دانست.

مشکل اینجا بود که این جوان اقدام نمی‌کرد. ماه‌ها گذشت و او نه پیشی گرفت و نه حرفی زد. تا آنکه روزی خواستگاری برای آن دختر آمد. همین که خبر خواستگار رسید، این جوان مریض شد. آن‌وقت بود که فهمید آنچه داشت، عشق خواهر و برادری نبوده. مریض شد — نه مریضی سرسری، بلکه مریضی جدی که کارش به بیمارستان و سرم و بستری کشید.

از آن سوی ماجرا هم، دختر از آنجا که مدت‌ها منتظر مانده بود و این جوان اقدام نمی‌کرد، از سر لج و یا شاید از سر ناامیدی، به آن خواستگار «بله» گفته بود. اما دختر هم دلش با این جوان بود و حالش خوب نبود. حالا ماجرا سه‌گوشه شده بود: این جوان از یک سو، آن دختر از سوی دیگر، و خواستگار تازه از سوی سوم — که او هم تازه عاشق شده بود. هر سه در گوشه‌ای از دانشگاه حالشان خراب بود.

این جوان می‌گفت که شنیده است کسی از عشق نمی‌میرد. گفتم: «چرا، ممکن است کسی از عشق بمیرد. شاید در صد هزار نفر یکی باشد.» گفت: «من همان یکی هستم.» و راست هم می‌گفت؛ کارش واقعاً به بیمارستان کشیده بود، سرم می‌زدند، حالش بد بود. می‌رفتم اتاقش، سوپ می‌ریختم دهانش، اما قورت هم نمی‌داد. می‌خواست از همه چیز منقطع باشد.

ماجرا سرانجام به جایی رسید که آن دختر با همان خواستگار تازه ازدواج کرد. حالا چه شد؟ سه ماه گذشت. نه بیشتر، نه کمتر — سه ماه. آن جوانی که می‌گفت من همان یکی هستم که از عشق می‌میرد، سه ماه بعد از آن ازدواج، خودش هم ازدواج کرد — با دختری دیگر.

روزی در دانشگاه دیدمش. وقتی مرا دید، یکی دو بار سرش را انداخت آن طرف و رفت. رفتم پیشش و گفتم: «خجالت نداره. عادی است. تو تنها نبودی. از این چیزها ما زیاد دیده‌ایم.» بعد گفتم: «آن یکی که می‌گفتی از عشق می‌میرم، چطور شد که سه ماه گذشت؟»

تمام آن خاطرات، تمام آن بیمارستان‌ها، تمام آن سرم‌ها و بی‌خوابی‌ها و درد — همه تمام شد. نه برای آن جوان، بلکه برای هر دو طرف. آن دختر هم زندگی‌اش را کرد، این جوان هم زندگی‌اش را کرد. هر دو خوش بودند. تا آنجا که خبر داشتم، هر دو زندگی خوبی داشتند.

این است محبت اهل دنیا. این است سقف آن. این عشق‌ها، با همه‌ٔ شدّت و آتشی که دارند، تا همینجاست. وقتی آن ملائمت از میان رفت، وقتی آن لذت قطع شد، وقتی آن چیزی که نفس انسان در آن می‌دید از دست رفت — محبت هم تمام می‌شود. چرا؟ چون از اول برای خود بود، نه برای دیگری. این است حقیقت حبّ دنیا.

حدّ و اندازهٔ محبت دنیا

اگر انسان به اندازه‌ای از محبت دنیا بهره‌مند باشد که به او زیان نرساند، نه تنها مذموم نیست، بلکه می‌توان گفت که همین مقدار، اگر با نگاه درست همراه شود، خود می‌تواند سکّویی برای حرکت باشد. روایتی از امام صادق علیه‌السلام در این باب بسیار روشنگر است.

مردی نزد آن حضرت آمد و عرض کرد که ما دنیا را می‌طلبیم و می‌خواهیم به آن برسیم. پرسید که آیا این کار درست است؟ حضرت پرسیدند که این طلب دنیا چه صورتی دارد؟ مرد گفت: از صبح تا شب کار می‌کنم، درمی‌آورم، می‌دهم، می‌خوریم و زندگی می‌کنیم. حضرت پرسیدند که با آنچه به دست می‌آوری چه می‌کنی؟ مرد پاسخ داد: حوائج خودم را برطرف می‌کنم، به عیال و زندگی‌ام می‌رسم، صله‌ٔ رحم به جا می‌آورم، به فقرا رسیدگی می‌کنم، هر جمعه به مسجد می‌روم — همین زندگی ماست.

حضرت فرمودند: این دنیا نیست؛ این آخرت است. این طلب دنیا نیست. منتها این اوّلین مرتبهٔ آخرت است. یعنی نگاه آخرتی مراتب دارد و این پایین‌ترین و ابتدایی‌ترین مرتبهٔ آن است.

این روایت نشان می‌دهد که آنچه انسان را دنیاطلب می‌کند، صرف کار و کسب و خوردن و زیستن نیست؛ آنچه دنیا را دنیا می‌کند، نگاهی است که انسان به آن دارد. همان کار و همان درآمد و همان لقمه، اگر با نگاه آخرتی همراه شود، دیگر دنیا نیست — آخرت است، هرچند در پایین‌ترین مرتبهٔ آن.


تاریکی تدریجی دل در پرتو محبت دنیا

اکنون باید به تتمّهٔ بحث پیشین بازگردیم و آن را به پایان رسانیم. گفتیم که حبّ دنیا تاریکی‌زا و وحشت‌آور است، چون موهوم است و وهمانی. هر چه این محبت شدیدتر شود، تاریکی نیز عمیق‌تر می‌گردد. شاید انسان تا آن هنگام که در دنیاست، این تاریکی را احساس نکند؛ شاید در میان همهٔ آن مشغولی‌ها و سرگرمی‌ها، تیرگی دل بر او پوشیده بماند. اما عمر انسان تنها دنیا نیست. بالاخره روزی این تاریکی آشکار می‌شود و آنگاه است که حیرت و سرگردانی و ظلمت و وحشت، یکجا بر او هجوم می‌آورند.

هر قدم که انسان با نگاه دنیایی به سوی دنیا برمی‌دارد، شدّت این تاریکی نیز یک قدم افزون می‌شود. این تاریکی یک‌باره پدید نمی‌آید؛ ذرّه ذرّه و قطره قطره انباشته می‌شود. اگر این شدّت از حدّی بگذرد، قلب از کار می‌افتد. منبع نور در دل خاموش می‌شود و رابطهٔ انسان با خداوند گسسته می‌گردد.

در روایات آمده است که هر گناه، نقطه‌ای سیاه بر دل می‌نشاند. هر بار که آن گناه تکرار شود، آن نقطه گسترش می‌یابد و دل سیاه‌تر می‌شود. سیاه‌تر شدن یعنی چه؟ یعنی تاریک‌تر شدن. دل انسان تاریک می‌شود — هم در محبت‌ها و علقه‌هایش، هم در لذّت‌ها و التذاذاتش.


لذّت از نگاه، نه از خود لذّت

اگر بخواهیم از عالم لذّت ببریم، لذّت از نگاه است. از آن نگاه، لذّت‌های عالم عزیز می‌شوند. لذّت کم نمی‌شود، بلکه عزیز می‌شود. کسی که خود را به لذّت محدود قانع می‌کند و کسی که همان لذّت را با نگاه الهی می‌چشد، هر دو لقمهٔ چربی می‌خورند — اما آن خوردن این با آن خوردن دیگری، از زمین تا آسمان متفاوت است. دو نگاه کاملاً متفاوت، دو حقیقت کاملاً متفاوت.


مرگ تدریجی دل

اگر دل انسان تیره شد، مرگش فرا رسیده است. به همان مقداری که دل تیره می‌شود، انسان مرده است. به همان مقداری که انسان علقه‌های دنیایی دارد، به همان مقدار مرده است. و به همان مقداری که انسان از این نگاه قطع علقه می‌کند، دل زنده می‌شود.

«اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ» (انفال: ۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا و پیامبر را اجابت کنید آنگاه که شما را به چیزی فرا می‌خوانند که زنده‌تان می‌کند.

آن حیات است. این مردن تدریجی است — چون انسان به تدریج دل می‌بندد به فانی. و فانی مردنی است، تمام‌شدنی است. با هر مقداری از این فانی‌ها که می‌میرند، به همان مقدار انسان هم می‌میرد.


درد و دوا، هر دو در دل است

نکتهٔ دیگری که باید بر آن تأمّل کرد این است که دردهای انسان در دل اوست و داروهای انسان نیز در دل اوست. هم درد از دل است و هم دوا از دل. از بیرون خبری نیست. بیرون تنها مؤدّی است — نه اینکه بیرون واقعیت ندارد، بلکه بیرون فقط وسیله‌ای است که یا درد را در دل برمی‌انگیزد یا درمان را. خود درد و خود دوا هر دو در درون است.

مولانا در این باب سخنی دارد که مضمون حدیثی قدسی را به شعر درآورده است:

پیغمبر که حق فرموده است: من نگنجم هیچ در بالا و پست، در زمین و آسمان و عرش نیز — من نگنجم، این یقین دان ای عزیز، در دل مؤمن بگنجم ای عجیب! — ای عجب گر مرا جویی، در آن دل‌ها طلب.

و این همان مضمون حدیث قدسی است که:

«لا يَسَعُنِي أَرْضِي وَلا سَمَائِي وَلَكِنْ يَسَعُنِي قَلْبُ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه زمینم مرا می‌گنجاند و نه آسمانم، اما دل بندهٔ مؤمنم مرا می‌گنجاند.

این همان نگاه است. در دل جا می‌شوم — یعنی در نگاه. آسمان و زمین جای جا شدن من نیست. نگاهی که از آسمان و زمین بیرونی منقطع است، آن جایی که خداوند در آن جا می‌شود، دل مؤمن است در نگاه.


ورود به بهشت از راه عبودیت

و باز در همین مضمون است آنچه در آیهٔ کریمه آمده:

«فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ﴿٢٩﴾ وَادْخُلِي جَنَّتِي» (فجر: ۲۹–۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگانم درآی و در بهشتم داخل شو.

داخل شدن در عباد، رؤیت را دگرگون می‌کند. آنگاه است که انسان به بهشت داخل می‌شود. عبد شدن در حقیقت چیست؟ وارد شدن به بهشت است. چون عالم را به گونه‌ای دیگر می‌بیند — عالم را با همهٔ آن عظمت نامتناهی و ارتباط با حقیقت هستی می‌بیند.


مرز دو نگاه

مرز این دو نگاه — نگاه دنیایی و نگاه الهی — نه چندان شفاف است که حرکت در آن آسان باشد، و نه چندان پنهان که راه به کلّی بسته باشد. از همین روست که سختی این حرکت برای همه هست. نه پنهان است که نشود یافت، نه شفاف است که بی‌زحمت به دست آید.

اما نکتهٔ امیدبخش این است که دل از ابتدا بر همان محبت الهی سرشته شده است. حجاب ایجاد می‌شود، نه اصل. پس اگر حجاب‌ها را کنار بگذاریم، آن اصل خود هست؛ آشکار می‌شود. پنهان بوده، اما هست. و این نوع نگاه را دگرگون می‌کند: مرز را باید ایجاد کنی یا آشکار کنی؟ اگر آن محبت الهی در اصل نباشد، باید از نو ساخته شود — و این بسیار دشوار است. اما اگر هست و پنهان مانده، کافی است که حجاب‌ها را کنار بزنیم تا آشکار شود. این نوع نگاه را متفاوت می‌کند.

از همین روست که حسرت انسان در این مسیر بیشتر می‌شود — اگر بداند که آن گوهر در درونش هست و او سال‌ها از آن غافل بوده است. مولانا همین را گفته است:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

آن همه جدایی و شکایت، آن همه طلب و سرگردانی — همه در حالی بوده که آنچه می‌جستیم در خود ما بوده است.


دعا و ختم جلسه

خداوند تبارک و تعالی ما را از برکات این روزه‌داری بیش از پیش بهره‌مند گرداند. خداوند ما را به آن نگاهی که همه چیز را در رابطه با خودش ببینیم هدایت فرماید. جذبه‌های الهی ما را از وابستگی به عالم دنیا منقطع گرداند. این اعمال ما را وسیله‌ای قرار دهد که از دنیا منقطع شویم و به سوی خدا هدایت شویم. ما را از اولیای خود قرار دهد — آنان که جذبه‌های وجودی‌شان به حقیقت هستی کشیده شده است. این کشور و این نظام را مورد تأیید خود قرار دهد تا باعث و بانی جذب دل‌ها به سوی خدا باشد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

دنیا به‌مثابهٔ نگاه، نه واقعیت

با این بینش که گذشت، دنیا دیگر به معنای مذموم خود باقی نمی‌ماند. آنچه در نگاه عارفانه رخ می‌دهد، نه انکار اشیاء، بلکه تصحیح نسبت با آن‌هاست. مال و دارایی، همان مال است؛ اما چون سالک آن را «مالِ خدا» می‌بیند، دیگر دنیا نیست. چون خود را مالک نمی‌داند، رشتهٔ وابستگی گسسته می‌شود و آنچه می‌ماند، امانتی است در دست امین.

همین است که گفته‌اند: مجرای اولیای خدا شدن. آن‌که خود را کانال فیض الهی می‌بیند، نه صاحب مستقل ثروت یا قدرت، از قید دنیا آزاد است — هرچند در میان دنیا نشسته باشد. اشیاء، در خود، نه دنیایند و نه آخرت؛ آنچه آن‌ها را دنیا یا آخرت می‌کند، نگاهی است که به آن‌ها افکنده می‌شود.

اشیاء دو گونه‌اند: یا در رابطه با خدا دیده می‌شوند — و در این صورت موجوداتی‌اند که پرتو حق را بازتاب می‌دهند — یا منقطع از او، مستقل و خودبنیاد پنداشته می‌شوند. همین انقطاع است که دنیا می‌سازد. دنیا نه عالَمی جداگانه، بلکه حالتی از نگریستن است؛ پرده‌ای که نه بر چشم، بلکه بر دل می‌افتد.

پس دنیا واقعیتی بیرونی نیست که بتوان از آن گریخت؛ دنیا نگاهی است که باید از آن رهید. این تمایز، بنیادی‌ترین درسی است که این بحث‌ها در پی رساندن آن بوده‌اند: آنچه انسان را اسیر می‌کند، نه چیزهایی است که در دست دارد، بلکه وهمی است که در دل می‌پروراند — وهمِ مالکیت، وهمِ استقلال، وهمِ بریدگی از مبدأ. و این وهم، باطل است؛ نه از آن رو که اشیاء وجود ندارند، بلکه از آن رو که آنچه به آن‌ها نسبت داده می‌شود — خودبسندگی و انقطاع از حق — حقیقتی ندارد.


دعا و ختم جلسه

خداوند تبارک و تعالی ما را از برکات این روزه‌داری بیش از پیش بهره‌مند گرداند. خداوند ما را به آن نگاه هدایت فرماید که همه چیز را در رابطه با خودش ببینیم — نه منقطع، نه مستقل، نه بیگانه از او. جذبه‌های الهی ما را از وابستگی به عالم دنیا منقطع گرداند و این اعمال را وسیله‌ای قرار دهد که از بند دنیا رها شویم و به سوی حق رهسپار گردیم. ما را از اولیای خود قرار دهد — آنان که جذبه‌های وجودی‌شان به حقیقت هستی کشیده شده و دل‌هایشان آیینهٔ تجلی اوست. این کشور و این نظام را مورد تأیید خود قرار دهد تا باعث و بانی جذب دل‌ها به سوی خدا باشد، و این راه را برای همگان هموار گرداند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.