یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
محبت دنیا، مادرِ همهٔ رذیلتها
حقیقت محبت و سرعت سیر دل
در جلسهٔ پیش، بحث نظام تطهیر باطن و رجوع به حق را پی میگرفتیم. آنجا که سخن از رذایل و فضایل به میان آمد، این پرسش مطرح شد که اگر رذایل اخلاقی را همچون شاخههای یک درخت در نظر بگیریم، ریشه و مادرِ همهٔ آنها کدام است؟ پاسخ روشن بود: محبت دنیا. همان که در کلام معصوم آمده است:
«حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوستی دنیا سرچشمهٔ هر گناهی است.
آنگاه دو مفهوم بنیادین را باید روشن میکردیم: یکی حقیقت محبت، و دیگری حقیقت دنیا. تا حدودی این دو مفهوم در جلسهٔ پیش تنقیح شد و اکنون میباید آن بحث را با دقتی بیشتر دنبال کنیم.
حقیقت محبت به نظام دل تعلق دارد، نه به نظام بدن. حرکت دل با حرکت بدن از بنیاد متفاوت است. ما آدمیان، تصویری که از حرکت در ذهن داریم، برگرفته از تجربهٔ حرکت مادی و مکانی است؛ از قم تا تهران راهی است که باید پیمود، از این سو تا آن سوی دریا فاصلهای است که زمان میبرد. اما حرکتی که در دل رخ میدهد از سنخ دیگری است. سرعت آن و قدرت وصولش برای ما که در قفس ماده زندگی میکنیم، تقریباً غیرقابل تصور است.
دل چه قدرتی دارد در این سیر؟ قدرتی که به محض پر کشیدن، وصال محقق میشود. همان لحظهای که دل به سوی چیزی پرواز میکند، رسیدن تحقق یافته است. اینگونه نیست که دل تصمیم بگیرد، آنگاه راه بپیماید، آنگاه به مقصد برسد. نه؛ پر کشیدن، خودِ وصال است. پرواز، خودِ رسیدن است. و این حقیقت انسان است.
اگر پردهٔ بدن از وجود کسی کنار رود، همین الان این واقعیت را میبیند. بدن حاجب است؛ پردهای است که این حقیقت را از دیده پنهان میدارد. مثالی ساده بزنیم: کسی در خیابان راه میرود و ناگهان چشمش به چیزی زیبا میافتد. آهی میکشد. همین آه کشیدن، همین لحظهای که دل پر میزند، در حقیقت اتحادی است که میان آن شخص و آن چیز رخ داده است. حتی اگر مالک آن نشده باشد، حتی اگر هرگز به دستش نیاید، آن پرواز درونی واقع شده است. این است که گفتیم حرکت دل از سنخ حرکت مادی نیست.
دو لایهٔ هر موجود: حقیقت و عکس
در بحث دنیا نیز نکتهای بنیادین مطرح شد که باید بر آن تأمل کرد. هر موجودی در این عالم دو وجه دارد، دو لایه، دو جنبه.
جنبهٔ نخست، جنبهٔ واقعی شیء است. این جنبه متصل است، مرتبط است، و هرگز از اصل خود منقطع نیست. این جنبه فیض خداست که از سرچشمهٔ هستی جاری است و پیوند آن با حق هیچگاه نمیگسلد.
جنبهٔ دوم، جنبهای است که ما میسازیم. ما از هر موجود، عکسی میاندازیم. این عکس البته با اصل شیء ارتباط دارد، از آن بینسبت نیست، اما نسبتش با اصل، نسبت عکس است با حقیقت، نه نسبت حقیقت با حقیقت.
برای روشن شدن این مطلب، مثالی بیاوریم. چیزی را تصور کنید که در حرکت است. اگر از یک لحظهٔ آن عکس بگیریم، این عکس البته با آن چیز ارتباط دارد؛ از آن گرفته شده، از آن نشان دارد. اما چه نسبتی با حرکت دارد؟ تصویر. تنها یک تصویر از آن است، نه حقیقت آن.
عکس آتش را در نظر بگیرید. آتش میسوزاند، اما آیا عکس آتش هم میسوزاند؟ نه. عکس آتش سوزندگی ندارد. یک لیوان آب خنک را تصور کنید، آنگاه عکس آن را. آیا عکس آب سیرابکننده است؟ نه. بلکه انسانِ تشنه وقتی عکس آب را میبیند، عطشش مضاعف میشود؛ چرا که آب را میبیند اما آبی که سیراب کند نیست. این عکس، یادآور آب است، نه آب. این است که نامش سراب است.
عالم دو وجه دارد. یک وجه واقعی که مرتبط با حق است و فیض الهی در آن جاری است. یک وجه دیگر که ما از آن عکس میاندازیم؛ یعنی آن موجود را از نظام هستیاش جدا میکنیم، پیوندش را با اصل میبریم، با خودمان مرتبطش میکنیم و در این قطع ارتباط، از آن عکسی میسازیم. این عکس چه خاصیتی دارد؟ آثار واقعی دارد؟ نه. عکس فقط عکس است.
دنیا یعنی سراب ساختهٔ دست ما
آنگاه به سمت این عکس میدویم. توقع اثر هم از این عکس داریم. فطرت ما فطرتی است که به سوی نور الهی در اشیا میدود؛ آن نور واقعی که در هر موجودی هست و از حق تراوش میکند. اما وقتی که ما عکس انداختیم و به سمت عکس میرویم، این عکس سراب است و آن کمال در آن نیست. وقتی به آن میرسیم، همان است که قرآن کریم توصیف کرده است:
«كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِندَهُ» (نور: ۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مانند سرابی در بیابانی هموار که تشنه آن را آب میپندارد، تا چون به آن رسد چیزی نیابد، و خدا را نزد آن بیابد.
آن کسی که عمرش را صرف دویدن به سوی سراب کرده، وقتی به آن بیابان میرسد و میبیند آبی نیست، آنجاست که خدا را مییابد. اما این یافتن، یافتنِ کمال نیست؛ این یافتن، عذاب است. چرا؟ چون همه چیز را از دست داده است. عمر رفته، فرصت گذشته، و آنچه را که باید مییافت نیافته است. این «وجد الله» برای چنین کسی رحمت نیست، بلکه کشف تلخ از دست رفتن همه چیز است.
پس دنیا چیست؟ دنیا موجودات عالم نیست. دنیا این عالم و آن عالم به معنای وجود موجودات نیست. دنیا آن لایهٔ سرابی است که ما از عالم وجود برای خود ساختهایم؛ آن تصویری که ما از موجودات انداختهایم، آن موجودی که ما از نظام هستیاش جدا کردهایم، از اصلش بریدهایم، با خودمان مرتبطش کردهایم و در این بریدگی، متوقف شدهایم. این میشود دنیا.
موجودات عالم، ریسمانهای آویخته به سوی حق
اساس عالم وجود، که همهٔ موجودات را در بر میگیرد، هیچکدام در ذات خود دنیا نیستند. اینها حقیقت هستیاند. اینها تنزلات و تجلیات حضرت حقاند. مرتبطاند، پیوستهاند، و در این پیوستگی، بند و ریسمانی هستند که میتوانند انسان را بگیرند و به بالا ببرند. هر موجودی در این عالم، اگر در حقیقتش دیده شود، دستی است که انسان را به سوی حق میکشد.
اما انسان چه میکند؟ انسان به جای آنکه به بندهای آویخته چنگ بزند، به بندهای افتاده چنگ میزند. بند آویخته انسان را بالا میبرد؛ بند افتاده انسان را زمین میزند، در ته چاه نگه میدارد. این همان تصویری است که در داستان یوسف دیدیم؛ آن رسن و ریسمانی که باید یوسف را از چاه بالا میکشید، اگر افتاده باشد، نه تنها بالا نمیبرد، بلکه در چاه نگه میدارد.
پس دنیا روشن شد که چیست. دنیا آن لایهٔ سرابی است که ما از عالم وجود برای خود متصور کردهایم؛ لایهای که متوقف است، لایهای که متصل نیست، لایهای که مرتبط با خدا نیست. این میشود دنیا.
ظرفیت بیکرانهٔ محبت و خطر تعلق به محدود
محبت نیرویی است که خداوند آن را با قدرتی شگفتانگیز در وجود انسان نهاده است. یکی از قوای ناشناختهٔ انسانی است که سرعت و توانش به سوی نامتناهی است. هیچ حدی ندارد. هر چقدر محبت به کار گرفته شود، ظرفیتش بیشتر میشود، نه کمتر. این از ویژگیهای شگفت این نیروست که برخلاف ظرفهای مادی، با پر شدن تنگ نمیشود، بلکه گستردهتر میشود.
البته این گسترش به شرطی است که محبت درست به کار گرفته شده باشد، در جای خود به کار گرفته شده باشد. این ظرفیت شبیه همان است که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودهاند:
«كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر ظرفی با آنچه در آن ریخته میشود تنگ میگردد، مگر ظرف علم که با افزودن به آن، گشادهتر میشود.
محبت از صنف معرفت است. ظرفی است که هر چه در آن ریخته شود، توسعهٔ ظرفیت پیدا میکند. یک لیوان آب وقتی نصفش پر شود، نصف دیگر جا دارد؛ اما ظرف علم، ظرف انسانی که عالم است، هر چقدر در او علم ریخته شود، توسعهٔ وجود پیدا میکند، ظرفیت بالاتری پیدا میکند، استعداد بیشتری مییابد، و تازه آمادهٔ دریافت بیشتر میشود. لذا هیچ حدی ندارد.
محبت نیز از این صنف است. هیچ حدی ندارد، به شرطی که به شیء محدود خرج نشود. چرا؟ چون انسان با محبوبش اتحاد پیدا میکند. هر چیزی که محبت به سمتش تعلق بگیرد، انسان با آن اتحاد پیدا میکند. اگر محبوب ظلمت بود، اگر محبوب حد و نقص داشت، این محب نیز محدود و ناقص میشود. اتحاد با محدود، محدودیت میآورد. اتحاد با ناقص، نقص میآورد. و این است خطر بزرگ محبت دنیا؛ نه به این معنا که محبت بد است، بلکه به این معنا که این نیروی بیکران وقتی به سوی سراب روانه شود، انسان را با سراب یکی میکند، و سراب چیزی جز تهیدستی و محدودیت نیست.
محبت به مثابهٔ حقیقتِ انسان
نگاه ارتباطی به اشیاء و بیکرانگی محبت
اگر محبت انسان به همسر، فرزند، پدر، مادر و اشیاء این عالم تعلق گیرد، اما نه از آن روی که اینها در خود چیزی مستقل و منقطعاند، بلکه از آن روی که هر یک جلوهای از هستی و نشانهای از حقاند، آنگاه این محبت دیگر به محدود تعلق نگرفته است. هر چیزی در این عالم، به اعتبار ارتباطش با خداوند، چه حدی دارد؟ هیچ. هر چیزی به لحاظ ارتباطش با حق، مظهر اسماء الهی است، و اسماء الهی را حدی نیست.
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر، ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست.
خزائن هر چیز نزد پروردگار است. آنچه نزد پروردگار است، حد نمیپذیرد. پس اگر محبت انسان به اشیاء از آن جنبهای باشد که آنها را به خدا پیوند میدهد، این محبت انسان را بزرگ میکند، نه محدود. به هر اندازه که این محبت با معرفت عمیقتری نسبت به ارتباط اشیاء با خداوند همراه باشد، انسان عظیمتر میشود؛ چرا که دارد با حقیقتی متحد میشود که از طریق ارتباطش با حق، نامتناهی است.
محبوبها آیینهٔ هویت انساناند
اگر این حقیقت را پذیرفتیم که محبت، همچون چشم و گوش، یکی از قوای وجودی انسان است — نه یک احساس گذرا، بلکه حقیقتی از حقایق هستی انسان — و اگر پذیرفتیم که کارکرد این قوه تا این اندازه عظیم است، آنگاه باید بنشینیم و با صداقت بنگریم که محبوبهای ما کیستند و چیستند. چون محبوبهای ما نشان میدهند که ما کیستیم.
آرزوهای انسان نیز همین کار را میکنند. آرزوها نشان میدهند که انسان به کجا میرود. حرکت واقعی انسان به سمت آن چیزی نیست که تصور میکند؛ حرکت واقعی او به سمت آن چیزی است که آرزویش را دارد. گاه انسان در مقام اندیشه، تصوراتی بلند و عظیم در ذهن میپروراند؛ اما در مقام میل و محبت، دلش به چیزهایی نازلتر بسته است. حقیقت انسان همانجاست که میل است و محبت است، نه آنجا که تصور است و خیال. حرکت وجودی انسان به سمت آن چیزی است که میلش به آن است، نه به سمت آنچه در ذهن تصویر کرده.
از این روست که تصورات انسان، انسان نیست. محبوبها، آمال و آرزوها، انسان است. حقیقت انسان با محبت شکل میگیرد.
علم بدون محبت، علم نیست
اگر معرفت محبتساز باشد، آن مقدار از معرفت که به محبت تبدیل شده، با انسان میماند و در وجود او جای میگیرد. اما آنچه در مقام تصور محض باقی مانده و به درون وجود انسان راه نیافته، در لحظهٔ نظر فرو میریزد؛ چون از سنخ انسان نشده است، در او جا نمیگیرد.
علم ندا میکند به عمل. اگر این ندا اجابت شد، یعنی علم به مرتبهٔ شوق رسیده، به مرتبهٔ محبت رسیده، و در این صورت میماند. اما اگر اجابت نشد، علم میرود. تصوراتی که به عمل منجر نمیشوند، علم نیستند. تصوراتی که به محبت منجر میشوند، علماند.
شاید این پرسش پیش آید که مگر ممکن است انسان بدون شوق عمل کند؟ حتی آنجا که انسان بیمار است و داروی تلخ مینوشد — دماغش را میگیرد، آب روی آن میریزد، با کراهت قورتش میدهد — باز هم با شوق این کار را میکند. چرا؟ چون میداند این دارو رفع بیماری میکند. هرچند به لحاظ طعم و مزه دوستش ندارد، اما چون میداند که سلامتی در آن است، شوق دارد به خوردنش، و با ارادهاش آن را مینوشد. پس عمل بدون شوق امکانپذیر نیست. هر عملی که از انسان سر میزند، پشتوانهای از شوق و محبت دارد، هرچند آن شوق پنهان باشد.
نفرتها نیز حقیقت انسان را میسازند
حقیقت انسان با محبوبهایش شکل میگیرد، اما نفرتها نیز در این تصویر بینقش نیستند. نفرتها نشان میدهند که انسان از چه چیزی دور است، با چه چیزی فاصله دارد. انسان یک حدود وجودی دارد و یک حدود سلبی. وقتی میگوییم «من هستم»، در همان حال میگوییم «فلان چیز نیستم، فلان کس نیستم.» این سلبها و نبودها، با جدایی انسان از آنها شکل میگیرد. پس هم محبتها در تشخیص حقیقت انسان اثر جدی دارند، هم نفرتها. محبتها نشان میدهند که انسان با چه چیزی متحد شده، و نفرتها نشان میدهند که از چه چیزی جدا مانده و مرز پیدا کرده است.
نمای کلی بحث: حب دنیا و حب خدا
این بود طرح کلی آنچه در جلسهٔ پیش ارائه شد. این نما، در حقیقت افق کلی بحث ماست. اگر بخواهیم بفهمیم که حب دنیا چیست و حب خدا چیست، باید این چارچوب را در ذهن داشته باشیم. حال باید در جزئیات وارد شویم.
فطرت کمالجو و خطای در مصداق
فطرت خطا نمیکند. محبت هم تنها به کمال حقیقی تعلق میگیرد. در واقع، هر بار که انسان رو میکند، به سمت خدا رو میکند — هرچند خودش نداند که خداست. چون حرکت انسان در بنیاد خود به سمت فطرت است، و در فطرت انسان کمالجویی نهاده شده است.
اما اینجا نکتهای بسیار مهم هست که باید با دقت به آن نگریست. فطرت کمالجوست — این درست است. اما اگر انسان به لحاظ مقدماتی که چیده، به لحاظ تصوراتی که در ذهن پرورانده، به لحاظ زینتی که شیطان به امور داده — که این را «تزئین» مینامند — و به لحاظ «تسویلات نفس» که کار درونی نفس است، به جایی رسید که غیر واقع را واقع ببیند، آنگاه فطرت همان غیر واقع را کمال میپندارد. چون فطرت آنچه را کمال میبیند دنبال میکند. اگر در مقام تصور، مصداق اشتباه به عنوان کمال نشان داده شد، فطرت به سمت همان مصداق اشتباه حرکت میکند.
تشخیص فطرت در نگاه اول بالقوه است. به فعلیت رسیدن آن یعنی حرکت به سمت کمالی که میبیند. اگر مصداق از هر جهتی برای انسان تزئین شده باشد، یا تسویلهٔ نفس از درون او را فریفته باشد، فطرت به سمت همان مصداق غلط حرکت میکند، چون آن را کمال میبیند.
انسان همواره به سمت آنچه خوب میبیند حرکت میکند
انسان اگر چیزی را بد ببیند، به سمتش حرکت نمیکند — مگر در آن مرتبهٔ نادر از عناد که آدمی آگاهانه بدی را برمیگزیند، که این خود بحث جداگانهای دارد. اما به صورت کلی، حرکت انسانها همواره به سمت چیزی است که آن را خوب میبینند. حتی اگر آن چیز معصیت باشد، انسان باید آن را به نحوی خوب ببیند تا به سمتش برود. ممکن است در مرتبهٔ تصور بگوید «این بد است»، اما در مرتبهٔ لذت و میل، تصدیق میکند که «این برای من خوب است و نافع است.» در تصوراتش به اشتباه مصداق را تصدیق کرده، اما در حقیقت وجودش که دنبال کمال است، همان کمالجویی فطری دارد کار میکند — منتها با مصداق غلط.
چگونه تصور غلط میشود؟ تزئین و تسویله
پرسش مهم این است که چگونه انسان در مقام تصور به خطا میافتد؟ از کجا آغاز میشود؟ نقطهٔ اول چگونه شکل میگیرد؟ این بحث خود را دارد و باید جداگانه بررسی شود. اما در هر صورت، در مقام تصور وقتی انسان غلط تصور کرد، امکان خطا پیدا میشود. تصورات انسان صدق و کذبپذیرند، و فطرت کمالخواه بر اساس همین تصورات مصداق انتخاب میکند.
وقتی فطرت محجوب شد — یعنی زنگارها بر آن نشست — انسان از پس این زنگارها به عالم مینگرد. عالمی که از پس زنگار دیده میشود، دیگر آنگونه که هست نمایان نمیشود. بد، خوب جلوه میکند و انسان به سمتش میرود. خوب، بد جلوه میکند و انسان از آن میگریزد. این است معنای حجاب فطرت؛ نه اینکه فطرت از میان رفته باشد، بلکه از پس پردهای از زنگارها به عالم مینگرد و مصداق را وارونه میبیند.
نسبت محبت و معرفت
در تحلیل آنچه گذشت، یک نکتهٔ بنیادین باید روشن شود: آدمی در آغاز راه، تشخیصش درست بوده است. در همان گام نخست، فطرت کمالخواه او به درستی جهت را میشناخته؛ اما چون در آن لحظهٔ اول اعتنا نکرده و تصمیم نادرست گرفته، لغزشی رخ داده است. انسان معصوم نیست و اختیار هر دو سوی راه را دارد. در ابتدا، جلوهگری آن سوی نادرست را میبیند، اما هنوز میفهمد که این جلوهگری است؛ هنوز فریب کامل نخورده. اما در یک لحظه تسلیم میشود و با خود میگوید: «شاید این مقدار چندان زیانبار نباشد.»
کودکی را در نظر بیاور که برای نخستین بار دروغ میگوید. میداند که دروغ است؛ باورش هم نمیشود که بتوان دروغ گفت. اما وقتی میبیند دیگران نیز میگویند، این امکان در ذهنش شکل میگیرد که این کار شدنی است. همین که امکانپذیر شد، آرام آرام آغاز میکند. دفعهٔ اول حتی سرخ میشود، رنگش عوض میشود، چیزی در درونش میلرزد. اما کمکم زنگار بر قلب مینشیند و صدای آن هشدار درونی خاموشتر میشود. دیگر آن احساس ناخوشایند نیست. دیگر آن سرخی نیست. دیگر آن لرزش نیست. و انسان با خود میگوید: «پس میشود این کار را کرد.» و یواش یواش این راه هموار میشود.
تحلیل اینکه این فرایند از ابتدا چگونه شکل میگیرد، باید در همان نظام فطرت دنبال شود. و در این نظام، یک اصل محوری وجود دارد: محبت همواره متفرع بر علم است. محبت بر معرفت استوار است، چون محبوب باید برای انسان شناخته شده باشد، باید ادراک شده باشد. اگر ادراکی در کار نباشد، حب به آن چیز تعلق نمیگیرد. محبت یعنی آدمی نیازی دارد و این چیز رافع آن نیاز است؛ همان بحثی که پیشتر در باب نیاز داشتیم — من نیازی دارم، این چیز رافع نیاز من است، و میان من و آن تناسبی هست. این ادراک تناسب، این ادراک رفع نیاز و احتیاج، هرچه شدیدتر باشد — یعنی هم نیاز ضروریتر باشد و هم این چیز ملایمتر با آن نیاز — محبت میتواند شدیدتر باشد.
پس محبت دایرهمدار معرفت است. در کتاب شرح کلمات بابا طاهر از عینالقضات — که کتابی مفصل است و سالهای دور، پیش از انقلاب، آن را دیدهام — عبارتی هست که مضمونش این است: معرفت بذر محبت است. یعنی دانهای است که کاشته میشود و محبت ثمر آن است. این تعبیر، تعبیری نغز است و با همین تحلیل سازگار.
البته گاهی این پرسش مطرح میشود که آیا محبت همیشه متفرع بر علم تفصیلی است؟ پاسخ آن است که نه؛ علم گاهی اجمالی است و گاهی تفصیلی. کسی که مجذوب میشود — آنکه جذبهای الهی او را فرا میگیرد — نیز محبت پیدا میکند، اما نه بر پایهٔ علم تفصیلی، بلکه بر پایهٔ علمی اجمالی و کلی که همان سبب آن جذبه میشود. این بحث جای خود را دارد و تحلیل خود را میطلبد، و نباید از این صنف مثال نغزی آورد که موضع را مخدوش کند.
خصوصیات حب دنیا
تا اینجا از خصوصیات حب دنیا سخن میگفتیم. یکی از آن خصوصیات این بود که حب دنیا موجب تاریکی دل و از کار افتادن آن میشود — که مفصل توضیح داده شد. خصوصیت دیگر این است که حب دنیا، فرو رفتن در غار ظلمت و وحشت خود است.
در مرتبهٔ اول گفتیم که حب دنیا فرو رفتن در تاریکی است. اکنون میگوییم که این تاریکی، تاریکی خود انسان است، نه تاریکی غیر. در ابتدا چنین مینماید که تعلقات ما به این و آن است؛ به اشیا، به آدمها، به جهان بیرون. اما وقتی دقیقتر مینگریم، میبینیم که این تعلقات به این و آن از کجا نشأت گرفته؟ از آن چیزی که من خودم از آنها ساختهام. همان تحلیلی که پیشتر عرض شد: من از عالم، موجودی وهمی ساختهام، باور کردهام، و به آن دل بستهام. آن موجود وهمی حقیقت نداشت؛ وهم بود، باطل بود، دروغ بود — عکسی از عالم بود که من آن را به جای خود عالم نشاندم. این است که باعث میشود انسان در تاریکی فرو رود.
اما اصل ارتباط با عالم، تاریکی نیست و ساقطکننده نیست. آنچه تاریک است، آن حقیقت وهمی است که من از عالم ساختهام و به آن چسبیدهام. این تاریکی و ظلمت و وحشت، در این دنیا آشکار نمیشود. موهوش بودن آن اینجا پیدا نیست. پیدا میشود وقتی که انسان از این عالم میرود.
مرگ و جدایی از خود
آنان که پیش از مرگ، مرگ را تجربه کردهاند — آنان که «موتوا قبل أن تموتوا» را به حقیقت زیستهاند — آنجا میگویند: «آری.» اما کسی که این تجربه را نداشته، در لحظهٔ نزع روح میبیند که دارند خودش را از خودش جدا میکنند.
مرگ، جدا شدن انسان از اغیار است. وقتی که مرگ جدا شدن انسان از اغیار است، اگر انسان اغیار را خودش دیده باشد — یعنی اگر آنچه غیر اوست را با خود یکی پنداشته باشد — آنگاه مرگ میشود جدا شدن انسان از خودش. و جدا شدن انسان از خودش، سختترین جداییهاست.
یک وقت هست که من در عالم از تمام ابزار و وسایل استفاده میکنم، با همه ارتباط دارم، اما اینها را خودم نمیبینم. اینها را موجوداتی میبینم که در خدمت من هستند. میدانم که ممکن است بعد از این نباشند. میدانم که من زمان دارم و آنها هم زمان دارند، و هر لحظه ممکن است میان من و آنها جدایی باشد. محبوبترین افراد، محبوبترین اشیا — همه میتوانند بروند و من بمانم.
اما اگر اشیا را به خودم بستم — اگر فرش من شد «من»، ماشین من شد «من»، فرزند من شد «من» — آنگاه وقتی که انسان دارد از این عالم میرود، اینها اینجا میمانند و میخواهند او را ببرند. آن وقت چه میشود؟ احساس میکند دارند خودش را از خودش میگیرند. با چه کسی دشمن میشود؟ با آن کسی که دارد خودش را از خودش میگیرد. با دشمنی به خدا از دنیا میرود. چون میبیند که دارد چه میکند؟ دارد خودش را از خودش میگیرد.
حب ذات، فطری انسان است؛ خداوند در سرشت او نهاده که خودش را دوست بدارد. اما معنای «ذات» باید درست فهمیده شود: ذاتت را سرمایهگذاری کن در محبت محبوبی که واقعی است.
مرگ، پردهبرداری یا پردهافکنی
وقتی کسی محبتش را در محبوب واقعی سرمایهگذاری کرده باشد، در لحظهٔ مرگ میبیند که دارند او را به سوی محبوب میبرند. موانعی که تا به حال مانع از وصال تام بودند، دارند برداشته میشوند. آنچه حجاب بود، کنار میرود. لذا مرگ برای او مانند بوییدن گل است — آن تعبیر روایات که «کشم الریاحین» — مثل بوییدن گل. گل چقدر با انسان تناسب دارد و چقدر مطلوب اوست. انسان با کمال شوق میگوید: «فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَة.»
این دنیا برای مؤمن «سجن المؤمن» است. نگهش داشتهاند اینجا. و اگر نبود آنچه خداوند برایشان مقرر داشته، روحهایشان در بدنهایشان قرار نمیگرفت. میگوید امر او میماند، پس اینجا میماند. اما میبیند که خودش و حق ذاتش کجاست؟ ذاتش پیش محبوبش است. محبوبش چیست؟ حقایق اشیاست.
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ» (حجر: ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزاین آن نزد ماست.
حقایق اشیا «عندنا» است. اما آن کسی که به ظواهر اشیا تعلق پیدا کرده، ظواهر اشیا اینجا میمانند. این هم میخواهد از اینجا برود. بدنش هم یکی از ظواهر اشیاست؛ بدن خودش هم یکی از آنهاست. تمام تعلقاتش همین ظواهر است. اینها میخواهند اینجا بمانند و این میخواهد برود — و این است آن وحشت و آن ظلمت که در لحظهٔ مرگ آشکار میشود.
سختیِ جانکندن و ریشهٔ آن در تعلق
آنچه انسانِ دلبستهٔ دنیا در لحظهٔ مرگ میبیند، این است که تمام هستیِ خویش را در همین ظواهر و تعلقات دیده، و اکنون میخواهند او را از آنها جدا کنند. هر چقدر این تعلقات شدیدتر و ریشهدارتر باشند، حالتِ احتضار دشوارتر و نزعِ روح سختتر خواهد بود. سختی و آسانیِ جانکندن به همین بازمیگردد که محبوبِ انسان چیست. اگر محبوبِ آدمی محبتِ دنیا باشد، هر چقدر این محبت در دل ریشهای عمیقتر داشته باشد، جدا شدن از این عالم برایش دردناکتر و طاقتفرساتر خواهد بود.
دو جهتِ نزعِ روح
نزعِ روح دو جهت دارد که هر دو باید در نظر گرفته شود: یکی کَنده شدن از این عالم است، و دیگری ورود به عالمِ آخرت. انسان باید با این عالم به سمتِ بیگانگی رفته باشد و با آن عالم به سمتِ تناسب و آشنایی. اگر کسی در طولِ حیاتِ خویش این دو نسبت را در خود پرورانده باشد — بیگانگی با دنیا و انس با آخرت — هر دوی این گذارها برایش هموار خواهد بود.
این همان تعبیری است که مرحوم آخوند در ذیلِ آیهٔ شریفه بیان میکند:
«وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ فَلَوْلَا تَذَكَّرُونَ» (واقعه: ۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهیقین شما نشئهٔ نخستین را شناختید، پس چرا متذکر نمیشوید؟
ایشان میفرماید که آیه اینگونه میفرماید: خروج از دنیا با شناختِ دنیا محقق میشود، و ورود به آخرت نیز با همین شناخت. یعنی اگر کسی دنیا را درست بشناسد، هم خروج از دنیا در وجودش کاملاً شکل میگیرد و هم ورود به آخرت؛ هر دو با هم از همین شناختِ واحد سرچشمه میگیرند. «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَىٰ» — شما نشئهٔ اول را دانستید و بدان علم یافتید. «فَلَوْلَا تَذَکَّرُونَ» — این «تذکرون» دو جهت دارد: یکی آنکه چرا دل بستید و از دنیا خارج نشدید، و دیگری آنکه چرا به آخرت رو نیاوردید.
اطمینانِ به دنیا و بیاعتنایی به وعدهٔ الهی
تعبیرِ قرآنی در این باب بسیار سنگین و عمیق است:
«إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا» (یونس: ۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که به لقای ما امید ندارند و به زندگیِ دنیا خشنود شده و بدان آرام گرفتهاند.
«لَا یَرْجُونَ لِقَاءَنَا» یعنی به آخرت امید ندارند. «رَضُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا» یعنی اطمینان و رضایتشان به دنیاست. این «اطمینان به دنیا» بسیار سنگین است. یعنی تمامِ آرامشِ آدمی در گروِ داشتنِ اسبابِ دنیاست؛ اگر پول در جیب باشد آرام است، اگر دارایی داشته باشد قرار دارد، و اگر نداشته باشد ناآرام میشود. این حالِ بسیاری از ماست، هرچند مراتب دارد و بعضی شدیدتر و بعضی ضعیفتر در این ورطه فرو رفتهاند.
نشانهٔ این اطمینانِ به دنیا آن است که اگر کسی بگوید «من پول میدهم، فلان کار را انجام بده، خیالت راحت باشد» — خیالِ آدمی واقعاً راحت میشود. اما اگر خداوند وعده داده باشد، باور نمیکنیم. این همان «واطمأنوا بالدنیا» است؛ این همان حبِّ دنیاست که در دل جا خوش کرده.
پس مرگ یعنی انتقال؛ یعنی جدا شدن از اغیار. و محبتِ دنیا همان محبتِ اغیار است. هر چقدر این محبت شدیدتر باشد، مرگ سختتر است؛ و هر چقدر محبوبِ آدمی واقعیتر و حقیقیتر باشد، حرکت از دنیا و رفتن از این عالم آسانتر و شیرینتر خواهد بود. آن کس که محبوبِ حقیقی دارد، منتظرِ مرگ است. «مرگ اگر مرد است گو نزدِ من آ، تا در آغوشش بگیرم.»
آمادگی برای مرگ و تمایزِ آن از تقاضای مرگ
استعداد و آمادگی برای مرگ امری پسندیده است، اما تقاضای مرگ چیزِ دیگری است و مذموم شمرده شده. تقاضای مرگ نوعی ناسپاسی نسبت به نعمتهای الهی است؛ چرا که عمر و فرصتِ حیات خود نعمتی است که باید در آن به کمال رسید و بهره برد.
اما اگر در کلماتِ حضرتِ زهرا سلاماللهعلیها یا برخی از معصومین علیهمالسلام گاهی تقاضای مرگ دیده میشود، این را نباید به معنای ضعف یا ناتوانی در برابرِ سختیها پنداشت. این یک روشِ مبارزه است؛ روشی که سؤال ایجاد میکند. میخواستند نشان دهند که با اینکه در فرهنگِ الهی تقاضای مرگ پسندیده نیست، آنقدر عرصه را تنگ کردهاند که دخترِ پیامبر تقاضای مرگ میکند. این خود یک اعتراض است، یک افشاگری است، یک مبارزه است. میخواستند سؤال ایجاد شود که چه کردند اینان؟ وگرنه حضرت زهرا سلاماللهعلیها از سختی نمیهراسید. مقولههای الهی در سختی چیزِ دیگری است. اما آنجا که سختی ظلم است، باید با ظلم مقابله کرد؛ و گاهی مقابله با ظلم از طریقِ همین گفتار و رفتار محقق میشود.
روشِ مبارزه در برابرِ سلطهٔ باطل
همچنان که ادعیهٔ امام سجاد علیهالسلام یک روشِ مبارزه بود در برابرِ آن جریانِ سلطهگر؛ در زمانِ آن حضرت، دولتِ وقت با صرفِ هزینههای فراوان، بهترین رقاصهها و خوانندگان را از اطراف و اکنافِ عالمِ اسلامی گرد آورد و به مدینه آورد تا مردم را از جریانِ کربلا منقطع کند و آن نهضت را خاموش سازد. و همینگونه هم شد؛ بسیاری از مردمِ مدینه از آن جریانِ معنوی بریدند. امام سجاد علیهالسلام در مقابلِ این سلطه، راهِ مبارزه را در ترویجِ معارفِ الهی از طریقِ دعا و مناجات قرار داد؛ هم معارفِ الهی باقی میماند و هم مقابله با آن جریانِ انحرافی از این طریق امکانپذیر بود. هرگاه سلطهٔ باطل از جنسِ خاصی باشد، راهِ مبارزه با آن در ترویجِ حقیقتِ همان مسائل به نحوِ صحیح است. این روشی است که باید آموخت و به کار بست.
دشمنِ درونی و خطرِ فرورفتن در حبِّ دنیا
این نگاه که فرو رفتن در حبِّ دنیا خودِ وحشت و ظلمت است، باید با سرعت در ذهن جای بگیرد. مولانا در این باره شعری دارد که نمیتوان از آن گذشت:
مصطفی گوید اگر گویم به راست شرحِ آن دشمن که در جانِ شماست زهرهای پُردلان بر هم درند نی رود ره نی غمِ کاری خورند نی دلش را تاب ماند در نیاز نی تنش را قوتِ صوم و نماز همچو موشی پیشِ گربه لا شود همچو میشی پیشِ گرگ از جا رود اندر او نی حیله ماند نی روش
پیامبر میفرماید: اگر بخواهم به راستی بگویم که آن دشمنی که در جانِ شماست چیست، دلِ دلیران از هم میدرد. دیگر نه راهی میماند و نه غمِ کاری میخورند؛ نه دل را تابِ نیاز میماند و نه تن را توانِ روزه و نماز. همچون موشی که در برابرِ گربه از پا درمیآید و دیگر فرار نمیکند.
این تصویر بسیار گویاست. موش تا وقتی که سلطهٔ گربه بر او کامل نشده، فرار میکند. اما وقتی که گربه سلطهٔ تامِ خود را بر او برقرار کرد، دیگر تکان نمیخورد. این همان حالِ نفسِ اماره با انسان است. اگر پیامبر میفرماید که «اعدی عدوّک نفسُک الّتی بین جنبیک» — دشمنترین دشمنانت همان نفسِ توست که در میانِ دو پهلویت جای دارد — این را باید جدی گرفت. چون از این طرف جرأتِ ما زیاد نیست و خود را قوی میپنداریم، باید بدانیم که آن دشمن هم به همان نسبت جسور و قوی است. «همچو موشی پیشِ گربه لا شود» — آن دشمن میشود گربه و ما میشویم موش. آنوقت دیگر ول میکنیم و میگوییم اصلاً نمیشود.
پس باید اجمالاً دانست که دشمنی خطرناک در کار است و این آگاهی، خودِ اولِ راه است.
مجاهدت، دل، و حرکت به سوی کمال
ضرورت مجاهدت در راه ساختن نفس
پس با نگفتن، با همین اشارههای اجمالی، پرورشی در کار است. همین که اجمالاً دانسته شود چنین خطری جدی در وجود انسان هست، خود گامی است. آن وحشت واقعی است؛ نفس اماره در درون آدمی است که دنیا را در چشم او میآراید و جلوه میدهد، و از همین راه با دنیا پیوند برقرار میکند. با مجاهدت است، نه با راحتطلبی، که انسان میتواند از چنگ آن گربه رها شود تا دیگر موش نباشد. هم باید خود را فربه کند تا موش نماند، هم باید آن دشمن را ضعیف سازد تا در برابرش توان ایستادگی داشته باشد — و این هر دو جز با مجاهدت میسر نیست.
اما ما مجاهدت نمیکنیم. مجاهدت سخت است و کار بسیار میطلبد. شبهایمان آرام است، خوابمان راحت، غذایمان به وقت، گرما و سرما و لباس و همه چیزمان را میخواهیم که در کمال آسایش باشد — و در همان حال میخواهیم آدم خوبی هم بشویم، بلکه از اولیا هم باشیم. اما آیا ممکن است چیزی بیسختی به انسان داده شود؟ هر کس بخواهد یک مدرک ساده بگیرد، چقدر باید بدود، اینسو و آنسو بزند. دوازده سال مدرسه، چهار سال دانشگاه، چند سال دیگر برای کارشناسی ارشد، و باز چند سال دیگر تا به دکترا برسد. این همه زحمت برای یک مدرک کاغذی. آیا برای ساختن خود، برای کمال روح، یک دهم این زحمت کشیدهایم؟
مرحوم آیتالله بهابتی — رحمة الله علیه — سخنی داشتند که آدمی را به تأمل وا میدارد. ایشان میفرمودند: اگر کسی به اندازهٔ ساختن یک خانه برای ساختن خودش زحمت بکشد — همانقدر وقت بگذارد، همانقدر دقت کند، همانقدر میل و اشتیاق داشته باشد، همان کارها را بکند — خودش ساخته میشود. به اندازهٔ خانه ساختن. ما میگوییم همه چیز واقعی است غیر از ساختن خود. خانه واقعی است، مدرک واقعی است، شغل واقعی است، اما ساختن نفس هوس است. و چون هوس است، میپنداریم با همان هوس هم باید درست شود. اگر هم نشد، از خدا شاکی میشویم که چرا نشد.
نماز از سر خوف، نه از سر شوق کمال
نمازی که میخوانیم و عبادتی که به جا میآوریم، برای ساخته شدن نیست — برای جهنم نرفتن است. یعنی آن نماز و آن اعمال دیگر را نه برای آن میخوانیم که بالا برویم و ساخته شویم، بلکه از آن رو میخوانیم که گفتهاند اگر نخوانی جهنم میروی. اگر به ما میگفتند نماز را برای خوب شدن بخوانید، برای ساخته شدن، اما جهنمی در کار نیست، آنوقت میدیدیم که نمازهای صبح کمکم میرود، بعد نمازهای دیگر هم وقت نمیشود، یک روز یادمان میرود، یک روز دیگر هم یادمان میرود، تا آنجا که همه از دست میرود. چون الان از جهنم میترسیم میخوانیم.
آیا این بد است؟ نه، بد نیست. اما یک مرز است. خوف، نقطهٔ آغاز است، نه مقصد. از خوف شروع میشود، به شوق میرسد، و از شوق به محبت میکشد. خداوند هم از همین راه رفته است؛ چون میدانسته که انسان به خوف زودتر واکنش نشان میدهد، به خوف زودتر حرکت میکند — بهویژه انسانهای بزرگسالتر. پس از خوف آغاز کرده تا انسان را به حرکت وادارد. این نقطهٔ آغاز است، نه پایان راه.
البته جهنم اعمال با انجام دادن همان اعمال برداشته میشود. اما جهنم اخلاق چه؟ جهنم اعتقاد چه؟ آنها سر جای خودشان هستند. اصل جهنم با انجام اعمال ظاهری منتفی نمیشود. جهنم اعمال برداشته میشود، اما جهنم صفات و جهنم باورهای نادرست همچنان باقی است.
دل، محل و مسیر مجاهدت
اگر انسان بخواهد تطهیر واقعی صورت گیرد، مجاهده میخواهد. و اگر مجاهده لازم است، دل همان محل مجاهده است. مقصد و مسیر مجاهده، دل انسان است. انسان در این مسیر حرکت میکند و حرکتش با دل است. تصورات و تعقلات آدمی تأثیر دارند — آماده میکنند، اقتضا ایجاد میکنند — اما حقیقت حرکت کجا محقق میشود؟ آنجا که به دل کشیده شود. اگر به دل کشید، حرکت محقق شده؛ وگرنه حرکتی در کار نبوده است.
پس در کمال، حرکت مربوط به دل است. این سخن، نفی حرکت عقلی نیست. حرکت عقلی — یعنی همین تصوراتی که در ذهن شکل میگیرد، همین علوم اصولی که داریم — مقدمه است برای آن باور و ایمان. اگر به آن منجر شد، حرکت دل صورت گرفته. اما اگر حرکت دل صورت نگرفت، این علم میشود حجاب اکبر. این علم خودش میشود ظلمت فوق ظلمت. عالمی که علمش به عمل کشیده نشده، چوب شدیدتری میخورد. هرچند اگر کسی از این بترسد و بگوید پس اصلاً دنبال علم نمیروم، آن هم چوب دیگری دارد که چرا نرفتی؟ خداوند نمیگوید نرو؛ میگوید برو دنبال علم، اما آن را به عمل بکشان.
حرکت با دل است. اگر این را فهمیدیم، هیچگاه به حرکتهای ظاهری و تصوری قانع نمیشویم. به اسم حلوا دهان شیرین نمیشود. به اسم غذا سیر نمیشود. همانطور که گرسنگی آدمی را به سوی غذا میکشاند تا سیری واقعی محقق شود، در جانب کمال هم شنیدن خبرهای خوب و شنیدن وقایع و حقایق، آدمی را سیر نمیکند و به کمال نمیرساند. حرکت باید باشد، و حرکت در دل است.
جلای دل و محبت فطری به حق
دل ذره به ذره جلا پیدا میکند. از همان آغازی که انسان به دنیا میآید، حقیقتی در او هست که باید به آن توجه کرد. در نظام فطری وجود انسان — بلکه در نظام وجودی همهٔ موجودات — چون همهٔ عالم مخلوق حقاند و مرتبط با او، همه در نظام وجودیشان محبت الهی را دارند. از سنگ و خاک گرفته تا فلک، از انسان گرفته تا ملک، همه در نظام تکوینی و وجودیشان شوق به خدا و محبت او را دارند.
«كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ» (سورهٔ بقره، آیهٔ ۱۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همه در برابر او فرمانبردارند.
«كُلٌّ لَّهُ خَاشِعُونَ» (سورهٔ طه، آیهٔ ۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همه در برابر او خاشعاند.
«كُلٌّ إِلَيْهِ مُنِيبُونَ» (سورهٔ هود، آیهٔ ۷۵ / سورهٔ شوری، آیهٔ ۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همه به سوی او بازگشتکنندگاناند.
همهٔ عالم وجود در حال انابه است. همه در حال خشوع است. همه در برابر او خاضع است. همه در مقابل او متواضعاند، همه در مقابل او ساجدند، همه توأمان به سوی او در حرکتاند — در آن نظام وجودی. این به لحاظ وجودیشان است. یعنی اگر چشمی باز شود و وجود اشیا را ببیند — نه لایهٔ ظاهر را، بلکه حقیقت وجودی آنها را — میبیند که همه منیباند، همه خاشعاند، همه خاضعاند، همه در مقابل او در تواضعاند، همه در مقابل او ساجدند. اما در نظام علم، در نظام آگاهی، داستان دیگری است که باید جداگانه از آن سخن گفت.
نظام وجودی و نظام آگاهی در حرکت انسان
آنچه در بحث پیشین روشن شد این بود که همهٔ عالم وجود، در لایهٔ هستیشناختی خود، در حال انابه و خشوع و سجود است؛ همه به سوی او در حرکتاند و این حرکت نه از سر اختیار، بلکه از سر ذات وجود است. اما در نظام آگاهی، در نظام علم و شناخت، داستانی دیگر در کار است که باید جداگانه از آن سخن گفت.
حرکت وجودی انسان، چون مخلوق الهی است، ناگزیر مشتاق خداست. این اشتیاق در ذات هستی او نهفته است و از آن گریزی نیست. اما خداوند برای انسان — و تنها برای انسان — مسیری قرار داده که در آن میتواند نسبت به این اشتیاق درونی خود علم پیدا کند یا آن را انکار کند. اگر علم پیدا کرد، این علم خود کمال اوست؛ هدایت اوست؛ سعادت او در همین است که آنچه وجودش بدان مشتاق است، آگاهانه بشناسد و آگاهانه به سویش حرکت کند. پس حقیقت وجود انسان — و حقیقت وجود همهٔ عالم — مشتاق خداست. این اشتیاق در همه هست، حتی در شیطان. چون شیطان نیز مخلوق است، و مخلوق عین ربط است به خالق؛ پس وجودش مشتاق خداست. اما مسیری که شیطان انتخاب کرده، مسیر انکار است. و این انکار چیست؟ انکار خود اوست. انکار حقیقت خود اوست. مثل همان تصویری که پیشتر گفته شد: انسانی که در سراب حرکت میکند، در مسیر حرکت و کمال خود میتواند در برابر این واقعیت موجود — که همه چیز شوق به خدا دارد — بایستد و آن را انکار کند.
اگر چنین ایستادگیای رخ داد، این انکار در مرتبهٔ نخست جهل است و در مرتبهٔ بعد عناد. جهل یعنی به جایی میرسد که قرآن کریم از آن تعبیر میکند:
«وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ» (سورهٔ نمل، آیهٔ ۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را انکار کردند، در حالی که دلهایشان بدان یقین داشت.
انکار در برابر یقین درونی؛ این است عناد. پس مراتب این انحراف روشن است: نخست جهل، سپس عناد.
حقیقت انسان در نیت اوست
اگر این نگاه را داشتیم و فهمیدیم که حقیقت انسان آن حرفهایی نیست که بر زبان میآورد، آن تصوراتی نیست که در ذهن میپروراند، بلکه نیتهای حقیقی اوست که سبب حرکت میشوند — آنگاه سخن روایت را بهتر میفهمیم که فرموده است: «لِکُلِّ امْرِئٍ مَا نَوَی»؛ برای هر کسی آن چیزی است که نیت کرده است. نیت یعنی کُنه انسان، یعنی آنچه در درون اوست، نه آنچه ابراز میکند. چون ممکن است آنچه ابراز میکند خلاف آن چیزی باشد که در درون دارد. روایت میگوید: آنچه در درون اوست، حقیقت اوست.
تفاوت نفاق با تلاش برای اصلاح درون
گاهی انسان کسی را دوست ندارد — مؤمنی را — اما ابراز محبت میکند تا کمکم این ابراز به واقعیت تبدیل شود. این خوب است. این نفاق نیست. این تلاشی است آگاهانه برای اصلاح درون از طریق رفتار بیرون.
اما گاهی کسی را دوست ندارد، در برابرش اظهار محبت شدید میکند و پشت سرش بدگویی. این نفاق است.
میان این دو باید فرق گذاشت. کسی که مؤمنی را دوست ندارد، دلش با او صاف نیست، اما چون امر الهی است که باید مؤمنان را دوست داشت، میگوید: در ظاهر ابراز محبت میکنم، هرچند درونم هنوز با او صاف نیست، تا کمکم آن درون را به این سمت بکشانم — این بسیار پسندیده است. این حرکت است، نه نفاق.
ما گاهی این دو را با هم خلط میکنیم. گمان میکنیم که رک بودن در همه جا فضیلت است؛ که اگر کسی را دوست نداریم باید به او بگوییم دوستش نداریم. میپنداریم این صداقت است. اما نه؛ در نظام برادری ایمانی جایی هست که این واقعیت باید شکل بگیرد، و گاه باید با تظاهر آغاز شود — تظاهری که در مسیر حقیقت است، نه تظاهر گزاف و بیهدف. نه آنقدر اظهار محبت که شور شود و دروغ آشکار. بلکه حرکتی آرام و صادقانه به سمت آنچه باید باشد.
اما حقیقت انسان همان نیت اوست. اگر انسان از دنیا رفت و این نیت در او شکل نگرفت — اگر دشمن داشت مؤمنان را — باید به دل خود نگاه کند. اگر دید مؤمنان را دوست ندارد، این نشان میدهد که دلش در وضع خوبی نیست.
میزان دل: محبت و بغض به عنوان نشانههای باطن
گاهی ممکن است آدمی با یک یا دو یا سه نفر دلش نگیرد. این قابل جبران است. اما گاهی میبیند که در میان مؤمنان احساس ناآرامی دارد، و چون به میان کسانی میرود که اهل ایمان نیستند، احساس راحتی و خوشی میکند — هرچند در ظاهر تظاهر به ایمان هم بکند. خندهاش با آنان است، اخمش با اینان. با مؤمنان که میرسد سختگیر است؛ با آنان که میرسد همه چیز را مثبت میبیند. اگر آنان فحش هم بدهند، توجیه میکند که مصرف داخلی دارد، میخواهند مردمشان راضی باشند. اما اگر مؤمنی انتقادی مستدل بکند، بلافاصله برچسب میزند.
این میزان است. اگر محبت با خدا شد، مؤمنانی که آینهٔ او هستند، محبت با آنان محبت با خداست. اگر دید محبتش با مؤمنان نیست به طور کلی و سختگیر است، معلوم میشود که محبتش جای دیگری است. اگر دید با دیگران راحتگیر است، این خود نشانهای است.
روایتی از امام باقر علیه السلام است که میفرماید: اگر دیدی که در دلت محبت مؤمنان هست، این نشانهٔ خیر توست؛ تو به خیری. اگر دیدی که در دلت بغض مؤمنان است، دلت با آنان باز نمیشود، این نشانهٔ خوبی نیست. و اگر دیدی که دشمنان دین را دوست داری — کسانی که غیظ دین را دارند — این نشانهای جدیتر است.
ظرافت محبت و بغض در رفتار عملی
وقتی محبت با کسی هست، بدیهایش توجیهپذیر میشود. این خود نشانهٔ محبت است. گفتهاند که به مؤمن باید چنین شوی که وقتی رسیدی به مؤمن و دیدی صفت بدی هم در او هست، آن را به هفتاد محمل توجیه کنی؛ به چهل محمل توجیه صحیح بدهی: شاید منظورش این بوده، شاید اینگونه بوده، شاید اشتباه کرده و خودش هم میداند. به سرعت قضاوت نکنی.
اما اگر کسی برعکس این شد — به مؤمن که رسید، با ترازوی طلافروش سنجید، مو را از ماست کشید، نگذاشت یک ذره کم و زیاد شود — اما به دیگران که رسید، کامیونها روی ترازو رفتند و باز هم گفت قابل بخشیدن است؛ این تفاوت در سنجش، خود نشانهٔ محبت است. آنجا که سختگیری نیست، محبت هست. آنجا که همه چیز توجیه میشود، دل گرم است.
سفرهای روزانهٔ روح
اگر این نگاه را داشتیم که حقیقت انسان همان نیت اوست — درونیترین لایهٔ وجودش — آنگاه میفهمیم که رفت و آمد روح انسان چه معنایی دارد. رفتن ارواح، رفتنی دیگر است. اگر انسان این نوع رفتن را تصور کند، میبیند که از صبح که از خواب بلند میشود، از اولین چیزی که میبیند تا شب که میخواهد بخوابد، و تا خوابهایی که شب میبیند — همه چیزی که در خواب با محبت میبیند یا با بغض — همهٔ اینها سفرهای روزانهٔ روح اوست که دارد تفسیر میشود و شرح مییابد، حتی با تغییراتی که در آن رخ میدهد. دل انسان در هر لحظه در سفر است؛ یا به سوی خدا، یا به سوی غیر او. و این سفر را نیت تعیین میکند، نه کلام.
حضور دل و غیاب بدن
دل آدمی هیچ حصاری ندارد. انسان میپندارد که اگر در خانه بنشیند و در را ببندد، یا در سلول انفرادی زندانی شود، دلش هم در همان چهار دیوار محبوس میماند؛ اما چنین نیست. نه زندان انفرادی مانع حرکت دل است، نه شلوغی و ازدحام اجتماع مانع تنهایی آن. انسان میتواند در میان جمع باشد و دلش در خلوتی عمیق سیر کند؛ میتواند در بند باشد و دلش با همهٔ عالم در آمیزد. دل هیچکدام از این مرزها را به رسمیت نمیشناسد؛ نه دیوار زندان حصار اوست، نه فضای باز شهر میدان آزادیاش. دل در هر لحظه در سفر است، و این سفر را نه مکان تعیین میکند، نه زمان.
اگر این باور در جان آدمی ریشه بدواند — که حقیقت انسان همان دل اوست و حرکت دل معیار سنجش الهی — آنگاه دنبالهٔ این باور، لوازم و معیارهای بسیاری را با خود میآورد که به این سادگی نیست. اگر دانستیم که حقیقت انسان دل اوست، و اگر دانستیم که حرکت دل در نظام سنجش الهی معیار است، آنگاه مجاهدت هم باید در همین رابطه محقق شود. هر چه به ظواهر احکام آمده، همه برای آن است که این حقیقت درونی را تصحیح کند و به راه آورد. اگر انسان کاری را در ظاهر انجام داد اما در دلش تغییری پدید نیامد، معلوم میشود که آن کار مقبول نیفتاده است؛ چرا که هر عمل ظاهری باید تغییری در درون ایجاد کند.
عمل، اطاعت، و تغییر درون
عمل یعنی اطاعت. اطاعت یعنی ارتباط. و ارتباط یعنی محبت الهی. پس هر عملی که انسان انجام میدهد باید همهٔ این معیارها را در خود داشته باشد و همهٔ آنها را دگرگون کند. هر اطاعتی که انسان میکند باید محبت خدا را در دلش بیشتر کند و بغض شیطان را افزونتر سازد؛ چرا که در آن لحظه، تمرد شیطان کرده و اطاعت خدا به جای آورده است. و برعکس، هر معصیتی اطاعت شیطان است و انسان را از خدا دور میکند. هر معصیتی بغض الهی نیست، بلکه دوری از خداست.
این سخن را باید با تمام وجود دریافت: هر عمل اختیاری انسان — از یک چشم بر هم زدن تا یک قدم برداشتن، از کوچکترین حرکت تا بزرگترین کار — یا او را به خدا نزدیک میکند یا از خدا دور میسازد. بیتفاوتی در کار نیست. عملی که نه نزدیک کند نه دور، وجود ندارد. اگر این آثار را احساس نمیکنیم، به این دلیل است که آثار را نادیده گرفتهایم، نه آنکه آثار وجود نداشته باشند.
هر عملی پیش از آنکه صادر شود، شوقی در پی دارد. تا اشتیاقی در کار نباشد، عمل اختیاری از انسان صادر نمیشود. و چون شوق ایجاد میشود، پس در حقیقت یکی از دو جانب تقویت شده است: یا محبت خدا یا محبت شیطان. این نکتهای بسیار ظریف است که جای کار بسیار دارد و مراقبت فراوان میطلبد.
انسان آنجاست که دلش هست
پس حقیقت انسان دل اوست، و انسان آنجاست که دلش هست، نه آنجا که بدنش هست. این نکتهای است که باید در آن درنگ کرد: انسان آنجا نیست که بدنش قرار دارد؛ انسان آنجاست که دلش آرمیده است. آن سخن که در ادب فارسی آمده — «من در میان جمع و دلم جای دیگر است» — همین حقیقت را بیان میکند. انسان آنجاست که دلش هست. پس باید نگریست که دل کجاست. محبوبهای ما چیستند؟ ما همانهاییم. ما آنجاییم. این ملاکی سخت است، بسیار سخت.
از همین روست که عالَم انسان حد بدن ندارد. انسان چیزهایی را دوست دارد که بدن توان رسیدن به آنها را ندارد. عالَم انسان حد دلش است، نه حد بدنش. این بحث را میتوان در جای دیگری با عنوان «عالَم نیات» دنبال کرد؛ اما همینجا هم میتوان گفت که وقتی انسان لغزش میکند و میگوید دلم نبود اما لغزش پیش آمد، این خود نشانهای است. دلم یک لحظه رفت اما برگشتم. با انکار ربوبیت الهی نمیخواستم روبرو شوم. جنگ با خدا نداشتم. این خود کمالی است که انسان اگر لغزش میکند، دل رفته تا لغزش پیش آمده، اما دل را برگردانده و پشیمان شده است. برگرداندن دل خود مجاهدتی است.
گناه مستعد و گناه مستقر
همانطور که ایمان مستعد دارد و ایمان مستقر، گناه هم دو گونه است: گناه مستعد و گناه مستقر. اگر گناه مستعد باشد، یعنی انسان برمیگردد؛ دل لغزیده اما پا نگرفته. اما اگر گناه مستقر شد، انسان با آن میماند. دل در آنجا قرار میگیرد و استقرار پیدا میکند. نباید گذاشت دل در جایی که نباید باشد بماند؛ چرا که انسان همانجا خواهد بود. مجاهدت این است که دلها میلغزند، اما نگذاریم بمانند. برشان گردانیم.
اتحاد عاشق و معشوق
در این باب سخنی هست که مولانا آن را به زیبایی بیان کرده است:
«عاشق و معشوق را در رستخیز، دو به دو بندند و پیش آرند تیز.»
«رستخیز» یعنی قیامت. «دو به دو بندند» یعنی ملازم یکدیگرند، متحدند. نه آنکه با طناب ببندند؛ بلکه اتحادی است که در نظام روحی محقق میشود. اتحاد عاشق و معشوق، اتحاد دو بدن نیست که به هم بچسبند. بدن هر کاری بکنی دو تاست؛ هر چیزی در رابطه با انسان، دو تا بودنش دو تاست. اما در نظام روحی این اتحاد محقق میشود؛ جدایی نیست. یکی تابع میشود، یکی مطبوع. هر که حرف هر کسی را گوش میدهد و میل به او دارد، این حرف شنیدن و این میل داشتن، او را به شأن آن کس در میآورد. این است معنای رفتن دل.
این اتحاد هم مراتب دارد. گاه انسان حرف گوش میدهد اما کراهت دارد؛ این یک مرتبه از اتحاد است. گاه حرف گوش میدهد و میل هم دارد؛ این مرتبهای دیگر است. گاه حرف گوش میدهد و عاشق هم هست؛ این مرتبهای بالاتر. و گاه چنان فانی شده که دیگر «حرف گوش دادن» معنا ندارد؛ فانی از اوست. در این مرتبه، آنچه در اختیار اوست — بدن، جسم، اعمال — همه در اختیار معشوق قرار میگیرد. اگر این معشوق شیطان باشد، انسان ریسمان شیطان میشود؛ و اگر در نظام الهی باشد، معصوم میشود.
مجاهدت، نه سخن
این حرفها گفتنش ساده است. اما رسیدن به این مقامها مجاهدت میخواهد، و با حرف درست نمیشود. روزی از بزرگی پرسیدم که چرا ما آدم نمیشویم؟ گفت: نمیخواهید. اول این سخن بر من گران آمد. اما وقتی اندیشیدم، دیدم راست میگوید. آدم شدن هوس نیست که آدمی بگوید میروم مینشینم و خوب میشوم. خواستن خود مجاهدت میخواهد. مجاهدت کجاست؟ آیا از این رنگ و روی بیحال ما مجاهدت در میآید؟ مجاهدت یک سرخی میخواهد، یک عرقریزانی میخواهد — نه عرقریزان بدنی، بلکه عرقریزان دل. مجاهدت دل. مقابلههای سخت.
دعای امام سجاد و راه محبت
امام سجاد علیه السلام میفرماید:
«أَسْأَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو میخواهم محبت تو را، و محبت کسی را که تو را دوست میدارد.
هم محبت خدا را میخواهم، هم محبت کسانی را که محب خدا هستند. محبت خدا را میتوان از راه محبت محبوبهای خدا به دست آورد. خداوند انسانهای کامل را — ائمه را، پیامبران را — قرار داده تا ما تمرین کنیم. محبت به اینها راحتتر در دسترس است. رسیدن به وزن محبت خدا، از راه زدن وزن محبت اولیایش امکانپذیر است. هر کسی که در راه خدا قدمی برمیدارد، اگر انسان او را دوست داشت، به همان مقدار محبت خدا را در دل پرورانده است.
پس این راه دشوار نیست؛ شدنی است. نباید گفت خدا کجاست که من محبت کنم، صفات کمال الهی را نمیبینم. اگر انسان کسی را دوست دارد به خاطر یک صفت کمال، آن محبت به اندازهٔ یک صفت است. اگر دو صفت داشته باشد، بیشتر دوستش دارد. اگر صد صفت داشته باشد، بیشتر. و اگر این صفات کمالی هر کدام به سوی نامتناهی باشند — هر کدام از آنها بینهایت باشند — آنگاه محبت چه اندازهای خواهد شد؟ محبتی که خود نامتناهی است، از دلی که به سوی نامتناهی گشوده شده است.
اوج محبت و دعای ختم
هر انسانی هر کسی را که دوست میدارد، به خاطر کمالی است که در او میبیند. این قانون استثنا نمیپذیرد. حتی اگر کسی خطایی کرده باشد و با این حال محبوب دلی باشد، آن محبت باز هم ریشه در کمالی دارد که در وجود او درخشیده است؛ کمالی که چشم دوستدار آن را دیده و دل را به سوی خود کشیده است. محبت همواره از کمال سرچشمه میگیرد، نه از نقص.
حال اگر کمالات در یک وجود متعدد باشند، محبت نیز متعدد و انباشته میشود. هر کمال تازهای که کشف میشود، رشتهای تازه از محبت میتند و دل را بیشتر به آن وجود پیوند میزند. از این روست که پیامبر اکرم — که صلوات و سلام خداوند بر او باد — مظهر تمام اسماء الهی است. او آینهای است که همهٔ صفات کمال حق در آن تجلی یافته، و هیچ صفتی از صفات الهی نیست که در وجود مبارک او نمود نداشته باشد. از این رو، هر چقدر معرفت انسان نسبت به آن حضرت افزونتر شود، محبت نیز شدیدتر و عمیقتر میگردد؛ درست همانگونه که در گذشتههای دور نیز چنین بود، و درست همانگونه که نسبت به حضرات معصومین — علیهم السلام — نیز این حقیقت برقرار است. هر قدر انسان آن بزرگواران را بیشتر بشناسد، دل بیشتر به سوی آنها میکشد و محبت ریشهدارتر میشود.
پس تمرین محبت خدا، و بازگشتن از محبت دنیا، از کدام راه محقق میشود؟ از راه محبت دوستان خدا؛ از راه اطاعت از آنان، از راه ارتباط با آنان، از راه نشان دادن شوق و اشتیاق به آنان. این راه هم شدنی است و هم آزمودهشده. دل وقتی به دوستان خدا گرم شد، به تدریج از دنیا و اغیار سرد میشود؛ چرا که دل گنجایش دو محبت متضاد را با هم ندارد، و هر محبتی که قویتر شود، محبت دیگر را به حاشیه میراند.
در این جلسات، بحث همچنان در دایرهٔ محبت ماند؛ محبتی که هم آغاز راه است و هم غایت آن. حب دنیا و وحدت دل با اغیار، بحثی است که جای خود را دارد و پیوند عمیقی با آنچه گفته شد دارد؛ و پس از آن، حب خدا که سرانجام همهٔ این مسیر است. نکاتی در این میان هست که اگر آدمی آنها را در جان بنشاند، راه را کوتاهتر مییابد؛ اما اینها را به وقت دیگری وامیگذاریم.
خداوند متعال عاقبت همهٔ ما را به خیر گرداند. محبت خود و اولیایش را در دل همهٔ ما جای دهد. محبت دنیا را از دل ما ریشهکن سازد. محبت اغیار را از سینهٔ ما بزداید. محبت اهل بیت را در وجود ما، و محبت امام زمان — عجل الله تعالی فرجه الشریف — را در دلهای ما ریشهدار و پابرجا گرداند.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.