ددرس‌گفتارها

بحثی که در جلسه گذشته داشتیم و بودیم در نظام تطهیر باطن و رجوع به حق.

[سرفه] وقتی که بحث رذائل و فضائل مطرح شد، شاخصه‌ای که رذائل همه بر محور او می‌چرخیدند و او به منزله مادر بود نسبت به بقیه رذیله‌های اخلاقی، عرض شد که محبت دنیاست، حب دنیاست، که حب الدنيا رأس كل خطيئة.

بعد محبت معنا شد که حقیقت محبت چیه و دنیا چیه که محبت دنیا رأس كل خطيئة است.

تا حدودی بحث تا اینجا تنقیح شد که حقیقت محبت مربوط به نظام دل است و حرکت و سیر دل با حرکت و سیر بدن کاملاً مختلفه.

ما تصویری که از حرکت داریم از حرکت بدنی، مکانی داریم.

اما حرکتی که تو دل است سرعتش و وصولش غیر قابل تصوره برای ماست که چقدر دل قدرت دارد در این حرکت.

لذا به محض اینکه محبت در دل وارد می‌شود، وصال محقق شده است.

رسیدن محقق شده است.

اینگونه نیستش که مثل حرکت‌های مادی امروز تصمیم بگیریم از قم حرکت بکنیم تا بخواهیم برسیم به تهران یا بخواهیم برسیم به یک جای دوردست‌تری زمان‌هایی طول بکشد.

همان آن پر کشیدن دل، آن وصال است.

آن پر کشیدن، آن وصال است و این حقیقت انسان است.

اگر پرده بدن، دقت بکنید اگر پرده بدن از وجود کسی کنار برود همین الان این رو می‌بیند.

پرده بدن بودنش حاجب است، سلام علیکم، از این رؤیت.

اگر این رو بدانی هر مثلاً مثال دارم می‌زنم.

یه کسی داره تو خیابون عبور می‌کند.

یه ماشین زیبایی رو می‌بیند.

یه آه می‌کشد که طلبش در وجودش محقق شده است.

این آه کشیدن همانا، پر کشیدن و حقیقت انسان، اون ماشین شدن همانه.

اصلاً با اینکه صاحب هم نشده، با اینکه نداره هم.

عرض کردیم که هر موجودی-- این در محبت، در دنیا هم عرض کردیم هر موجودی دو وجه، دو لایه، دو جنبه دارد.

یه جنبه واقعی شیء است که متصل است، مرتبط است و منقطع نیست.

فیض خداست و مرتبط با خداست.

یه جنبه موجود جنبه‌ای است که ما او رو در حقیقت می‌سازیم.

مثل چی؟

مثل یک مثلاً شما حساب کنید حرکتی که چیزی که داره حرکت می‌کند، یه عکسی انسان از یه لحظه‌اش بندازه.

این عکس از لحظه به او مرتبط است البته.

با او ارتباط دارد البته.

اما چه نسبتی با اون حرکت دارد؟

چه نسبتی دارد؟

تصویر.

یه تصویر اونه، حقیقت او نیست.

لذا عکس از آتش رو که بندازیم آتش می‌سوزاند اما عکس آتش می‌سوزانه؟

نه.

عکس آتش سوزندگی نداره.

یه لیوان آب خنک رو در نظر بگیرید، عکسش رو.

این عکسش سیراب‌کننده است؟

نه.

بلکه انسان تشنه وقتی اینو می‌بیند عطشش مضاعف می‌شود چون آب رو می‌بیند.

اما آبی که سیراب‌کننده باشد هم نیست.

این به یاد آب بیشتر می‌افتد.

صرافت.

یعنی اسمشو بذاریم سراب.

عالم دو وجه دارد.

یک وجه واقعی‌ست که مرتبط با حق است.

یک وجهه دارد که ما عکس ازش می‌اندازیم.

اون عکسو ما می‌اندازیم.

اون عکسی که ما می‌اندازیم یعنی از اون چیزی که ما اینو منقطعه‌اش می‌کنیم، جداش می‌کنیم، با خودمون مرتبطش با خودمون می‌کنیم و از اون نظام هستی‌ش جداش می‌کنیم.

یه عکس از اون.

این عکس چقدر خاصیت داره؟

عکس آثار دارد؟

آثاری ندارد غیر از عکس بودن.

[سرفه] لذا اونوقت به سمت این عکس می‌دویم.

توقع اثر رو هم از این عکس داریم.

فطرت ما یه فطرت‌ست که به سمت این نور الهی در اشیا می‌دود فطرت ما.

منتها وقتی عکس انداختیم و به سمت عکس می‌رود، این عکس سراب است و اون کمال توش نیست.

وقتی می‌رسد به او، فوجدہ الذي در حقیقت چی؟

اونجا کسراب بقيع اون وقتی که می‌رسد به اون بیابان و اون جایی که این سرابه، آب خبری نیست.

کسراب، یه سرا-- مانند تازه سرابه.

شاید از سراب هم تازه یه خود دورتری.

کسراب بقيعة، در یک مثلاً وادی و بیابانی.

اگبخت و تعبیر آیه هم این هستش که وقتی که اونجا میره عمرشو تمام کرده دنبال این رفته، اونجا فوجد الله ان ده.

اونجا خلاصه خدا رو چی میکنه؟

اونجا میآورد.

خدا رو می‌آورد یعنی چی؟

یعنی تو این سرابی که این رفته بود عمر که تمام شد بار پیدا می‌کند به حضرت حق و می‌بینه که تمام وجودش چی هستش؟

از دست رفته‌ست.

این فوجد الله عذابه براش.

نه وجد الله چی باشه؟

کمال باشه.

همه چی رو از دست داده بوده.

ما رابطه‌مون دنیا یعنی نه موجودات عالم.

پس دنیا موجودات عالم نیست.

دنیا این و آن عالم نیست.

این و آن به معنای وجود موجود.

دنیا این و آنی‌ست که من عکس از دنیا انداختم.

من تصویری کردم از دنیا.

رابطه‌ای که من بریدم او رو از اصلش متوقف شدم در اون عکس.

به سراب مشهور شده.

این میشه دنیا.

لذا اساس عالم وجود که همه وجود رو تشکیل میده هیچکدامش دنیا نیست.

این حقیقت هستی‌ست.

اینا تنزلات و تجلیات حضرت حق‌اند.

مرتبط‌اند.

انس-- اینا همه بندند و ریسمان که انسان رو بگیرن ببرن بالا.

می‌خوان انسان رو بکشن ببرن بالا.

انسان خلاصه چی هستش؟

انسان به بندای افتاده به ب، به جای بندهای آویخته خودشو مل-- در واقع چنگ می‌زند.

بند افتاده انسان رو بالا نمی‌برد.

بند اس، افتاده انسان رو زمین می‌زند.

نگه می‌داره در ته چاه.

این همون یوسفی که خوندیم در که اون رسن و ریسمان آویخته‌ای که باید یوسف رو ببره، اون فطرت رو ببره بالا ولی نمی‌کنه.

این ریسمان افتاده‌ست.

پس دنیا معلوم شد که چیه.

دنیا چی شد؟

دنیا اون لایه سرابی‌ایه که ما از عالم وجود برای خود متصور کردیم که اون لایه متوقف است.

اون لایه متصل نیست.

اون لایه مرتبط با خدا نیست.

این میشه دنیا.

خب محبت‌م که این همه قدرت رو خدا داده بهش که یکی از قوای ناشناخته انسانی‌ست که سرعتش و توانش نا، به سمت نامتناهی‌ست.

هیچ حدی ندارد.

هر چقدر محبت به کار گرفته بشود ظرفیتش بیشتر می‌شود.

کم نمی‌شه ازش، ظرفیتش بیشتر می‌شه.

به شرطی که درست به کار گرفته شده باشد.

تو جاش به کار گرفته بشه این ظرفیت مثل همون حدیث امیرالمؤمنین علیه‌السلام که فرمودند کل غاء یزیغ بما جوء لفی الا غاء العلم فانه یتسع.

محبت از صنف معرفته که ظرفی‌ست که امیرالمؤمنین می‌فرماید که ظرفی‌ست که هرچه در او ریخته شود توسعه ظرفیت پیدا می‌کند.

یه لیوان آب وقتی شما نصفش پر کنید نصفه دیگه جا داره.

اما ظرف علم که انسان‌ست، که عالم است، هر چقدر در او علم ریخته بشود توسعه وجود پیدا می‌کند.

ظرفیت بالا، استعداد و ظرفیت بالاتر پیدا می‌کند و تازه آماده می‌شه.

لذا هیچ حدی ندارد.

محبت از این صنف است که هیچ حدی ندارد.

اگر محبت درست تو طریقی که به، به شیء محدود خرج نشه.

شیء محدود چون انسان اتحاد پیدا می‌کند باهاش، هر چیزی که محبت به سمتش ااا تعلق بگیرد، انسان اتحاد پیدا می‌کند با اون محبوب.

درسته؟

اگر محبوب ظلمت بود، اگر محبوب حد و نقص بود، این محب محدود و ناقص می‌شود.

این محب محدود و ناقص می‌شه.

اما اگر محبت من به عالم، به هستی، به اون جلوه مرتبط هستی بود، یعنی به همسر، فرزند، پدر، مادر، اشیاء عالم محبت دارد.

اما به چه عنوانی و چه نگاهی؟

واقعا، واقعا و نه حرفی.

به اون نگاه مرتبط.

هر چیزی تو نگاه ارتباطش با خدا چه حدی دارد؟

حد نداره هر چیزی.

به لحاظ ارتباطش اسماء الهی هست.

اسماء الهی حد ندارند.

لذا إن من شىء إلا عندنا خزائنه خزائنش عند رب هست.

اگر خزائنش عند رب هست یعنی هیچ حدی ندارد.

پس محبت به اشیاء به جنبه‌ای که به خدا مرتبط‌اند انسان رو بزرگ می‌کند.

به هر مقداری محبت به اون‌ها با معرفت بیشتر نسبت به اون‌ها در ارتباطشون با خدا باشد، انسان عظیم‌تر می‌شود.

چون داره متحد می‌شه با یه حقیقت مرتبط غیرمتناهی.

درسته؟

اگر این محبت رو باور کردیم یه حقیقت وجودی‌ست مثل چشم و گوش و اینا که یه حقیقت وجودی هستند و باور داریم اینا رو، اگر باور کردیم که محبت یک قوه‌ای از قوای وجودی انسانه و یه حقیقتی از حقایق انسانی‌ست و کارایی‌شم اینقدر عظیمه است، اون موقع بیاییم نگاه بکنیم ببینیم محبوب‌هامون اونی که بهش محبت داریم چیه؟

تا بفهمیم کییم.

آرزو‌هامون چیه؟

تا بفهمیم داریم کجا میریم.

حرکت ما حقیقتا به سمت اون چیزی که فکر می‌کنیم نیست.

به سمت اون چیزی‌ست که آرزوشو داریم.

یعنی گاهی انسان فکر می‌کند، تصور می‌کند، خیلی چیزهای عظیمی رو تصور می‌کند.

اما در مقام میل، در مقام محبت، میل و محبتش به یه چیزای نازلیه.

حقیقت انسانه.

حرکتش به سمت اون چیزای نازلی‌ست که میلشه و محبتشه.

نه اون چیزی که تصور کرده.

لذا تصورات انسان، انسان نیست بلکه محبوب‌ها، آمال و آرزوی انسان، انسان است.

حقیقت انسان با محبت شکل می‌گیرد.

اگر معرفت محبت‌ساز است، اون مقدار از معرفتی که تبدیل به محبت میشه با انسان می‌ماند.

و الا در لحظه نظر روح آنچه که در وجود انسان وارد نشده باشد می‌ریزد.

از سنخ انسان نباشد می‌ریزد.

از جمله علومی که این‌ها در مقام تصور ماندند که [سخner] علم ندا می‌کند به عمل.

اگر به عمل منجر شد یعنی عمل یعنی شوق.

چون عمل بدون شوق امکان‌پذیر نیست.

حتی اونجایی که انسان مریض است، داروی تلخ رو می‌خوره.

درسته داروی تلخ رو میل نداره اما شوق داره بهش.

چرا؟

چون می‌داند این رفع مریضی می‌کند.

با اینکه تلخه اما چون رفع مریضی می‌کند با، به‌خاطر این شوق داره با محبت می‌خوره.

اینو با محبت این هرچند به لحاظ طعمش و مزه‌اش این دوست نداره، دماغش هم می‌گیره، آب هم روش می‌خوره، با کراهت هم قورتش میده اما با شوق این رو میره و با اراده‌اش.

لذا اگر علم به عمل رسید یعنی به مرتبه شوق رسیده، به مرتبه محبت رسیده، می‌ماند.

[سخner] اگر اجابت کرد این ندا رو و به عمل رساند این ندا رو.

[سخner] این دیگه جوابش نیومده.

یعنی [سخner] اگر اجابت شد [سخner] از او جدا می‌شود و دور می‌شود و علم می‌رود.

یعنی علم نمی‌ماند.

تصورات علم نیست.

تصوراتی که به عمل منجر می‌شود علم است.

به محبت منجر می‌شود علم است.

پس با این نگاه انسان حقیقتش چیه؟

آرزوهاشه، میل‌هاشه، محبت‌هاشه و نفرت‌هاشه.

نفرت‌ها در مقابل این یعنی اونی که ازش دور می‌شود.

چرا نفرت‌هاشه؟

یعنی اونی که منفوره به همین نسبت از او دوره ازش.

اینم نشون دهنده.

چون انسان یه حدود وجودی داره، یه حدود سلبی.

حدود سلبی‌ش مثلاً من میگم من هستم، آقا نیستم، این آقا نیستم، اون آقا نیستم.

این سلب‌های وجود من، نبودهای من با جدایی من شکل می‌گیرد.

انسان به لحاظ محبوب‌هاش حقیقتش شکل می‌گیرد و به لحاظ نفرت‌هاش و منفور‌هاش که نفرت‌ها نشون میده که این چیزی نیست.

این کدام یک از این‌ها نیست، مرز پیدا می‌کند.

لذا هم نفرت‌ها در تشخیص انسان اثر جدی دارد هم محبت‌ها.

این کل بحثی بود که دیروز ارائه شد و نم-- این نما در حقیقت اون ااا به اصطلاح ااا نمای بحث کلی ماست.

که اگه بخواهیم به این افق نگاه بکنیم که حب دنیا چیه و حب خدا چیه، این نمای کلیشه که حالا باید تو جزئیاتش وارد شد.

اینکه فطرت خطا نمی‌کنه.

بله.

محبت هم که فقط به کمال محق-- ااا مرتبط میشه.

خب حقیقتاً ما تو هر شکلی رو می‌کنیم به خدا رو می‌کنیم.

حالا هرچند نمی‌دونیم خداست ولی وقتی- چون حرکت انسان، ببینید فطرت خطا نمی‌کند.

انسان هم می‌خواد به سمت فطرت هم تو فطرت انسان هست.

اما انسان ببینید تو نگاه الان این بحثی که از بحث‌های مهمی‌ست که حالا در پیش داریم که حالا می‌رسیم بهش که حقیقت فطرت کمال‌جوست.

اما اگر برای انسان به لحاظ مقدماتی که چید، به لحاظ تصوراتی که کرد، به لحاظ زینتی که شیطان داد، تسویلات نفس که اون‌ها عمل نفس است سبب شد که غیر واقع رو واقع ببیند.

این‌ها سبب شد که غیر واقع رو واقع ببیند.

فطرت این غیر واقع رو کمال می‌یابد واسه اون تسویلات.

واسه او کمال رو که می‌بیند به دنبالش حرکت می‌کند.

اما تشخیص فطرت در، تو نگاه اول بالقوه است.

به فعلیت رسیدنش یعنی اینکه به سمت این کمالی که می‌بیند می‌خواهد حرکت بکند.

اگر مصداق رو به هر جهتی خط‌ها در حقیقت برای او تز، تزئین کردند یا تسویله نفس شد از درونش، این به سمت اون مصداق غلط به عنوان فطرتش که این کمال می‌بیند حرکت می‌کند.

لذا انسان قطعاً اگر بد رو بد ببینه به سمتش حرکت نمی‌کند.

مگر انسان‌هایی که در یک مرتبه از عناد قرار گرفتند که اونجا ممکنه.

اما به صورت کلی انسان‌ها حرکت‌شون حتماً به سمت این است که یه چیزی رو باید خوب ببینند.

حتی اگر که این معصیته باید معصیتو چی ببینه؟

ممکنه تو مرتبه تصورش بگه بده، اما تو مرتبه لذتش تصدیق می‌کند که این خوب است برای من و نافع است تو مرتبه میلش.

تو تصوراتش به اشتباه مصداق رو تصدیق کرده ولی حقیقتاً تو وجودش که به اون کمال می‌رسه- عرض کردم که این دنبال کماله.

فطرت یعنی دنبال کمال بودن.

درسته؟

تو مرتبه تصور به هر دلیلی حالا اون تحلیل داره.

چطور میشه انسان تصور رو غلط بکند؟

تزئین، تسویله.

از کجا آغاز میشه؟

نقطه اول چگونه این شکل می‌گیرد؟

اگر نقطه‌های بعدی مبتنی بر نقطه اوله، نقطه اول، اینا بحث خودشو داره.

اما در هر صورتی تو مقام تصور وقتی که غلط تصور کرد، اونجا امکان دارد.

امکان تصوراتش صدق و کذب‌دار است بر فطرت است که فطرت کمال‌خواه است.

لذا فطرت محجوب می‌شود.

وقتی فطرت محجوب شد یعنی از پس پرده‌ی به اصطلاح کم‌کم اول [سخner] یعنی زنگارها.

او از پس زنگارها به عالم نگاه می‌کند.

عالمی که از پس زنگارها دیده می‌شود چی میشه؟

جور دیگری.

یعنی می‌بینید بد رو خوب جلوه میدن.

این زنگار اینگونه‌ست خوب رو بد جلوه میدن.

خوب رو بد جلوه میده به سمتش نمیره.

اینو بد میبینه.

بد رو خوب جلوه میدن به سمتش میره.

منتها این قدم اولش تشخیصش صحیح بوده.

چون تو قدم اول اعتنا نکرد و غلط تصمیم گرفت.

یک خطا و لغزش صورت گرفت.

عصمت نداره انسان.

تو تشخیصش آ-- اختیار طرفین رو دارد.

جلوه گری اون طرفو میبیند.

میفهمدم ابتداً جلوه گریه.

اما چی میشه؟

اما تو یه مرتبه تسلیم میشه.

میگه حالا این مقدار شاید مضر نباشد.

با این مثلاً کودک اولین دروغی که میگه، میفهمه دروغ است و باورش هم نمیشه که بشه دروغ گفت.

اما وقتی که میبینه دیگران میگن تصمیم این امکان‌پذیره.

وقتی امکان‌پذیر میشه کم‌کم آغاز میکنه.

دفعه اول هم ببینید سرخ هم میشه وقتی داره دروغو میگه براش غ-- اما وقتی که کم‌کم این زنگار قلبه که چی میشه؟

میگه میشه پس این کارو کرد.

یواش یواش این‌ها محقق میشه.

حالا تحلیل اینکه از ابتدا چگونه‌ست باید با همون نظام فطرت تحلیل بشه.

خب محبت همیشه متفرع بر علم هست؟

بر علم هست حتما.

اما علم گاهی اجمالیه گاهی تفصیلی.

محبت بر علم هست.

متفرع بر معرفته.

چون محبوب حتما برای انسان باید چی باشد؟

شناخته شده باشد و ادراک شده باشد.

و الا ادراک به به اصطلاح اگر ادراک نشده باشد حب به غیر ادراک تعلق نمی‌گیرد.

محبت یعنی نیاز من و اینکه این رافع نیاز منه.

همون بحثی که در نیاز داشتیم که من نیازی دارم و اینم رافع نیاز منه.

و این هم با من تناسب دارد.

این ادراک تناسب، ادراک رفع نیاز و احتیاج این به او هرچه قدر این شدیدتر بشود که این نیاز من ضروری، نیاز ضروری‌تر باشد و این رفع نیاز هم ملایم‌تر باشد با این.

هرچه قدر این ادراک شدیدتر باشد محبت می‌تواند شدیدتر باشد.

لذا حتما محبت دایره‌مدار چی هستش؟

یعنی تعبیری که اگر حالا خیلی سال‌ها شاید سی چهل سال پیش دیدم اینو تو عین الغضات داره توی شرح کلمات بابا طاهر.

اگر که حالا اونو خیلی سال پیش دیدم قبل از انقلاب دیدم.

حالا یادم نمیاد درست جمله‌شو.

اما فکر می‌کنم که اونجا میگه معرفت بذر محبت است.

یعنی یه دانه‌ایست که کاشته می‌شود محبت ثمرش میشه.

اگر که حالا اونجا از کلمات بابا طاهر روی یه کلمه‌ای رو میاره بعد اونجا ذیلش اینو شرح می‌کنند.

یه کتاب شرح کلمات بابا طاهر از عین الغضات.

کتاب مفصلی است.

خب، که همینجوری‌ست البته.

حتما در حقیقت چی هستش؟

حتما محبت فرع-- بله، مجذوب صالح محبت پیدا می‌کند.

ولیکن به علم تفصیلی نبوده بلکه به یه علم اجمالی‌ست که اون علم اجمالی اونم باید باشه.

یه علم اجمالی کلی‌ست.

اون سبب این جذبه هم میشه.

اون یک بحث دیگه‌ایه.

اون چون دائما اینو من میگم چون یه موقع مثال نغز از این صنف کسی نخواد بیاره.

اونم جای خودش تحلیل خودش رو داره.

خب.

تا خلاصه صفحه نمی‌دونم چند رفتیم جلو.

بله.

ما البته خط به خط که نمی‌خونیم اما خب همین قدری که از دستم ندیم داشتیم عرض می‌کردیم که حب دنیا خصوصیاتi داره.

یکی از خصوصیات حب دنیا این بود که موجب تاریکی دل و از کار افتادن آنه.

یکی دیگش این است.

اینو توضیح دادیم مفصل.

یکی دیگش این است که حب دنیا فرو رفتن در غار ظلمت و وحشت خوده.

تو مرتبه اول گفتیم که فرو رفتن در تاریکیه.

بعد میگیم که این تاریکی، تاریکی خوده نه غیر.

اول این است که فکر می‌کنیم تعلق‌مون به این و آن است.

تعلقات به این و آن.

بعد کم‌کم که دقیق بشیم می بینیم تعلقات به این و آن از کجا نشأت گرفته؟

اون چیزی از این و آنو که من از خودم ساختم، همین تحلیلی که عرض کردم خدمتتون.

خودم ساختم از اون‌ها.

این باعث فرو رفتن میشه.

و الا اصل ارتباط با عالم تاریکی نیست، سابط کننده نیست.

بلکه اون حقیقت وهمی رو که، اون موجود وهمی رو که من از عالم ساختم و باور کردم و او که حقیقت نداشت و وهم بود و باطل بود و دروغ بود من از آ-- عکس عالم بود قرار دادم.

اون باعث میشه که این چی بشه؟

این تاریک است و ظلمانی و وحشتناک و موهوش.

موهوش بودنش هم الان آشکار نمیشه.

موهوش بودنش کی آشکار میشه؟

وقتی که انسان در-- اونایی که اینجا موت قبلًا موت بشوند اونجا میگویند آره.

اما کسی که اینجا موت قبلًا موت نباشد در وقت نزع روح میبینه که خودشو دارن از خودش جدا می‌کنند.

موت جدا کردن انسان از اغیاره.

موت جدا شدن انسان از اغیاره.

وقتی که موت جدا شدن انسان از اغیاره، اگر اغیار رو خودش دید، اغیار رو چی دید؟

خودش دید.

اون وقت میشه جدا شدن انسان از خودش.

جدا شدن انسان از خودش سخت‌ترین جدا شدنه.

چون تمام-- یه موقع هست من تو عالم به تمام ابزار و وسایل استفاده می‌کنم، ارتباط هم دارم.

اما اینا رو خودم ندیدم.

اینا رو چی دیدم؟

این‌ها رو یه موجوداتی که اینا در خدمت من هستن.

ممکن هم هست بعد از این نباشن.

من زمان دارم.

اونا هم زمان دارن.

هر لحظه ممکنه بین من و اون‌ها چی بشه؟

جدایی باشه.

محبوب‌ترین افرادی که با من هستن، محبوب‌ترین اشیایی که با من هست.

اما اگر اشیا رو بستم به خودم، فرش من شد من ماشین من شد، من.

فرزند من شد، من.

وقتی که انسان داره از این عالم میره، اینا اینجا هستن می مانند اینو میخوان ببرن.

اونوقت چی میشه؟

داره احساس میکنه دارن خودشو از خودش میگیرن.

با کی دشمن میشه اینجا؟

با اون کسی که داره خودشو از خودش میگیره.

با دشمنیه به خدا از دنیا میره.

چون میبینه داره چیکار میکنه؟

داره خودشو از خود-- چون حب ذات فطری انسان است که خودشو دوست داشته باشه.

خدا قرار داده جبلی انسانه.

منتها ذاتو معنا کرده که ذاتتو سرمایه گذاری کن به محبوبی که واقعی‌ست.

وقتی که اون کسی که به محبوب واقعی محبتشو سرمایه گذاری کرده باشه، وقتی دارن میبرنش میبینه دارن میبرنش به سمت محبوب موانع رو دارن برمیدارن.

اون چیزی که تا به حال مانع بود در اینکه وصالش تام بشود رو دارن برمیدارن.

لذا مثل بو کردن گل خشک، بو، بوی خشک.

تعبیر روایات.

كشم الرياحي مثل بو کردن گله.

اینجا دارن به سمت بو کردن ما-- گل چقدر میل تناسب داره با انسان و میل انسانه.

لذا انسان با کمال شوق فزت ورب الكعبه.

یعنی فزت ورب الكعبه.

این چی هستش؟

با تمام وجود که از دنیا سجن المؤمن.

نگهش داشتن اینجا.

لول العاجل التي كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم في اجسادهم.

یعنی نگهش داشتن چون امرش می ماند.

میگه امر او می ماند.

چون میبینه اون خودش و حق اون ذاتش کجاست؟

ذاتش پیش محبوبشه.

محبوبش چیه؟

محبوبش حقایق اشیاست.

حقایق اش-- حقایق اشیا کجاست؟

عندنا.

و إن من شيء إلا عندنا فضائله.

اما اون کسی که به ظواهر اشیا تعلق پیدا کرد، ظواهر اشیا اینجا می مانند یا نمی مانند؟

ظواهر اشیا اینجا می مانند.

اینم میخواد از اینجا ببره.

بدنش هم یکی از ظواهر اشیاست.

بدن خودشم یکیشه.

تمام تعلقاتم همین ظواهره.

اینا میخواد اینجا بماند، این میخواد برود.

میبینه تمام خودش رو اینها دیده و اینو میخوان ببرن.

گرفتن هر چقدر این تعلقات شدیدتر باشه حالت احتضار سخت‌تر است.

نزع روح سخت‌تر است.

نزع روح چون جدا کردن انسان از خوده سختی و راحتیش به این بنده است، به این مرتبط است که انسان محبوبش چیست.

اگر محبوبش محبت دنیا باشد، هر چقدر شدیدتر باشد این محبت دنیا جان کندن او سخت‌تره.

جدا شدن از اینجا براش سخت‌تره.

بله.

دو جهت دارد نزع روح.

یکی کندن از اینجاست، یکی ورود به آخرت است.

باید تناسبم با اون طرف پیدا کرده باشه.

با این طرف باید به سمت بیگانگی رفته باشه.

با اون طرف باید به سمت تناسب رفته باشه.

همون تعبیری که مرحوم آخوند میکند در ذیل همین آیه‌ای که ولقد علمتم النشأة الأولى فلولا تذكرون.

شما دنیا رو شناختید پس چطور وارد آخرت نشدید؟

یعنی آیه میفرماید، ایشون میفرماید که آیه اینجوری میفرماید: خروج از دنیا خیلی تعبیر زیباییه.

خروج از دنیا با شناخت دنیا محقق میشود.

ورود به آخرت هم با شناخت دنیا.

یعنی اگه کسی دنیا رو درست شناخت هم خروج از دنیا تو وجودش کاملا شکل میگیرد هم ورود به آخرت.

دوتاش با هم این شکل میگیره.

تعبیر رو ببینید ولقد علمتم النشأة الأولى.

شما نشئه اولا رو دانستید، علم پیدا کردید.

فلولا تذكرون.

این تذكرون دو جهت دارد.

یکی اینکه خروج از دنیا پس چطور دل بستید؟

تذکر یعنی اینها تعبیر در آیه این است که إن الذين لا يرجون لقاءنا ورضوا بالحياة الدنيا واطمأنوا بها.

لا يرجون لقاءنا یعنی آخرت.

رضوا بالحياة الدنيا واطمأنوا بها یعنی امید به دنیا.

لا يرجون یعنی به آخرت امید ندارند.

از این طرف اطمینان و رضاشون به چی هستش؟

به دنیاست.

این اطمینان و رضا خیلی سنگینه.

اطمینان به دنیا واطمأنوا بها.

یعنی تمام آرامش‌شون اگر پول تو جیبش بود، اگر دارایی داشت آرامه.

اگر نداشت نا آرام میشه.

ما همینجوریم‌ها.

اما خلاصه مراتب داره دیگه.

بعضیا شدیدتر، بعضیا ضعیف‌تر.

مراتب همینجوری هست.

اسباب دنیا اگر بود آرامش داره.

اگر کسی به من گفتش که من پول میدم تو فلان کارو بخوای بکنی خیالت راحت باشه.

خیالم راحت میشه که این پول میده.

اما اگر خدا وعده داده باشد نه باور نمی‌کنم.

این واطمأنوا به دنیاست که این حب دنیا این میشه.

پس انتقال از دنیا، مرگ یعنی انتقال از انتق-- جدا شدن از اغیار و محبت دنیا اغیار است.

محبت دنیا رو م-م-معنا کردیم.

پس هر چقدر این محبت شدیدتر باشد مرگ سخت‌تر است و هر چقدر محبوب واقعی‌تر باشد حرکت از دنیا و رفتن از دنیا ساده‌تر و آسان‌تر است.

منتظر است.

مرگ اگر مرد است گو نزد من آ.

تا در آغوشش بگیرم.

لذا استعداد مرگ، آمادگی برای مرگ خوبه.

تقاضای مرگ بده.

گفتن که تقاضای مرگ نکنید.

این مذمومه.

تقاضای مرگ خود چی هستش؟

یک نوع ناسپاسی نسبت به نعمت‌های الهی‌ست.

و اگر در کلمات حضرت زهرا سلام الله علیها یا بعضی از کلمات حضرات معصومین علیه السلام گاهی پیش آمده که تقاضای مرگ می‌کنند، این میخواستن نشون بدن که ببینید با اینکه تقاضای مرگ صحیح نیست و درست نیست، این مبارزه است که سؤال بشه چرا اینا تقاضای مرگ کردند با اینکه تو فرهنگ الهی تقاضای مرگ در حقیقت مثبت نیست.

این مبارزه است که سؤال ایجاد بشود که انقدر عرصه رو تنگ کردن این‌ها تا چی بشه؟

تا دختر پیغمبر تقاضای مرگ می‌کنند.

که ببینید چه کردند این‌ها.

این یه مبارزه است.

یعنی راه مبارزه رو قرار دادن.

و الا اینجوری نیستش که از سختی زهرا سلام‌الله علیها بهراسد.

مقوله‌های الهی تو سختی چی هستن؟

منتها اونجایی که اون سختی ظلم است، باید با ظلم هم قسطی زن؟

گاهی یه خانم، گاهی یه جایی که ظلم سیطرش تامه‌ست، مبارزه با ظلم اینجوری محقق می‌شود.

با این گفتار، با این رفتار محقق می‌شه.

اینم یک، اِاِاِ، روشه در مبارزه.

همچنان که، اِاِاِ، ادعیه امام سجاد علیه‌السلام یک روش مبارزه و یک روش معانده با اون جریان، اِاِاِ، به اصطلاح، اِاِاِ، سلطه موسیقی و رقاصی بود در زمان امام سجاد علیه‌السلام که موسیقی و رقاصی رو ترویج کرد دولت بخاطر اینکه جریان کربلا رو خاموش کنه و اون نهضت خاموش بشه، از دست بره، با پول خرج فراوان عده زیادی رو در حقیقت از اطراف و اکناف جمع کرد.

بهترین رقاصه‌ها رو، بهترین در حقیقت، اِاِاِ، این، اِاِاِ، ساز و آواز زن‌ها رو جمع کرد آورد تو مدینه تا مردم مدینه چی بشن؟

از جریان امام سجاد علیه‌السلام منقطع بشن که همجوری هم شد.

امام سجاد علیه‌السلام دید در مقابل این راه مبارزه ترویج مکتب دو هست.

هم معارف الهی باقی می‌ماند هم مقابله با او اینگونه امکان‌پذیر است.

راه هستم، راه مبارزه است.

لذا هرگاه اون سلطه همون مسائل باشد، راهش در حقیقت ترویج همین مسائل است.

منتها به نحو صحیح.

یه روش داره به ما یاد میده.

اونم میخوام اینا حالا الکلام فی جزر الکلام میشه.

اما در عین حال روش‌های کاربردیه دیگه.

این نگاه که انسان فرورفتن، حب دنیا، فرورفتن در وحشت و ظلمت خوده.

باید یه خود سرعت بدیم که میگه [مکث]، یه شعر اینجا آورده، این شعر رو نمیشه نخونم دیگه.

مصطفی صلوات الله سلام پیغمبر یعنی "مصطفی گوید اگر گویم به راست شرح آن دشمن که در جان شماست.

ظهر-- زهر‌های، زهر‌های پر دلان بر هم درند." میگن اون زهر آدم ترکید، میگن پار چی شد؟

اون زهرش چی میگن تعبیر، اِاِاِ، پاره شد؟

آب شد.

آها زهرش آب شد.

این زهر آب شد.

"زهر‌های پر دلان بر هم درند.

نی رود ره نی غم کاری خوره." دیگه هیچ دست.

تعبیر خیلی زیباییه.

"نی دلش را تاب ماند در نیاز.

نی تنش را قوت صوم و نماز.

همچو موشی پیش گربه لا شود." موش وقتی که تو سلطه گربه قرار می‌گیره دیگه فرار نمی‌کنه.

[مکث]، یعنی تلویزیون نشون میداد خیلی قشنگه.

یعنی تا وقتی که هنوز سلطه گربه سلطه بهش پیدا نکرده فرار می‌کنه.

اما یه جایی که ببینه این گربه دیگه داره، دیگه تکون نمی‌خوره.

شما این موش و گربه‌های اینطوری نگاه نکنید ها.

من در حال جنگ و گریزم.

این موش و گربه واقعی رو داره میگه که اونجا تعبیر "همچو موشی پیش گربه لا شود." یعنی دیگه هیچی نداره.

اگر میگه بهتون بگم که پیغمبر فرموده که اگر بگم اعداء عدو نفس الذي بین.

اون چه دشمنی‌ست با شما و همراه شما که از شما جدایی ندارد.

چون این طرف خودتون جرأت‌تون زیاد نیست، بفهمید که اونم چقدر در حقیقت جسور و قوی‌ست.

"همچو موشی پیش گربه لا شود." اون میشه گربه، ما میشیم چی؟

موش.

اونوقت دیگه ول می‌کنیم.

دیگه میگیم اصلاً نمیشه.

لذا میگه همین نظام وجود شما این است که بالاخره اجمالاً بدونید که دشمن خطرناکی در کار است.

"همچو موشی پیش گربه لا شود.

همچو میشی پیش گرگ از جا رود.

اندر او نی حیله ماند نی روش.

پس کنم ناگفته‌تان من پرورش." با نگفتن شما رو دارم پرورش میدم.

همینقدر که اجمالاً بهتون بگم که چی هستش؟

یه همچین خطر جدی تو وجود انسان هست که این همون ذ-- اون وحشت خوده.

نفس اماره‌ست در درونه که اون دنیا رو او جلوه می‌دهد.

با دنیا او رابطه پیدا می‌کند.

خب، با در حقیقت مجاهدت نه با راحت میشه انسان از دست این [مکث]، گربه نجات پیدا کند تا دیگه موش نباشد.

هم خودشو فر به کند تا موش نباشد، هم او را ضعیف کند تا در مقابل او این قوی نه-- اون قوی در مقابل نباشد، با مجاهدت.

ما مجاهدت نمی‌کنیم.

مجاهدت سختیه، کار زیاده.

ما شبمون راحت، خوابمون راحته.

ما غذامون به وقت است.

ما گرما و سرمامون، لباسمون، همه چیمون چی هستش؟

راحتمون می‌خوایم باشه.

بعد آدم خوبی هم بشیم.

آدم خوب بشی، خیلی هم خوب باشی، جزو اولیا هم باشی.

اما در عین حال [مکث]، هیچ تحمل سختی.

مگه میشه چیزی رو بی‌سختی بدن به انسان؟

یه مدرک بخواد بگیره آدم چقدر باید بدوئه، اینور اونور بزنه تا این مدرک رو بگیره.

چند سال درس بخونه، دوازده سال بره مدرسه، بعد بره نمی‌دونم چهار سال دانشگاه، بعد بره نمی‌دونم چند سال تا یه کارشناسی ارشد بدن تا بعد بیان یه دکترا بهش بدن.

درسته؟

چقدر زحمت کشیده برای خدا؟

رحمت الله آیت الله بهابتی.

ایشون فرمود که ما به اندازه یه خونه ساختن [مکث]، برای خودمون، برای ساختن خودمون زحمت می‌کشیم.

ایشون فرمود به اندازه خونه ساختن اگر کسی برای خودش زحمت بکشه، همونجور وقت بذاره، همونجور دقت کنه، همونجور میل، همونجور دقت، همون کارا رو بکنه، خودش ساخته می‌شود.

به اندازه خونه ساختن ما میگیم نه همه چیز واقعیه غیر از ساختن.

ساختن هوسه.

با هوس هم درست باید بشه.

اگرم نشد شاکیم از خدا هستیم که چرا نشد.

شاکی هم هستیم که چرا نشد.

نماز و اینا که میخونیم برای ساخته شدن نیست.

نماز و اینا که میخونیم برای جهنم نرفتنه.

یعنی اون نماز و این کارای دیگه که میکنیم این برای این نیست که ساخته بشیم بالا.

ما اینها رو که گفتن اگه نخونی جهنم میری.

و الا اگه بهمون بگن که نماز و اینا جهنم نداره نخوندی برای ساخته شدن بخونی، برای ساخته شدن.

دلیلش همین اینها.

بگن نماز و اینا رو برای خوب شدن بخوانید.

اما جهنم اگه نخوندید هم جهنم نداره‌ها.

بعد اول میبینید نمازهای صبحمون کم‌کم میره بعدم نمازهای دیگه رو وقت نمی‌کنیم.

یک یادمون میره، یه روز یادمون، یه روز چی میشه.

چون الان از جهنم می‌ترسیم داریم می‌خونیم.

این برای-- نگیم اینا رو داریم می‌خونیم پس چرا آدم نمیشیم؟

چرا خوب نمیشیم؟

اینها خلاصه میگه این برای جهنم رفت، نرفتنه.

بد حاج آقا؟

نه بد نیست.

اما یه مرزه.

میگه اگه اینم بردارم، این تهدید هم نباشه، شما همینم خلاصه اگه بهتون می‌گفتم که نماز مستحبه، نماز مستحبه، همینم از دست میدادید.

همه جهنمی میشدید.

همین جوری گفته که جهنم در حقیقت چی هستش؟

جهنم.

منتها از اینجا نقطه آغازه.

از خوف شروع می‌شود، به شوق می‌رسد و بعد به محبت می‌کشد.

بله، از خوف شروع می‌شود.

از ترس از انسان کارهاش عمدتاً خوفه که انسان رو حرکت میده.

انسان به خوف زودتر انعکاس دارد.

انسان‌های سن و سال دارتر عمدتا به خوف زودتر چیز دارند.

بچه‌ها حالا فرق میکنه اونو باید تو نظام تربیتی بحث کرد.

خب اینم یه نکته که- ا often آدم می‌ترسه اونم محقق میشه.

جهنمه هم بالاخره.

نه اگر انسان بالاخره همون مقداری که به لحاظ اعمال بوده انجام بده، او نمیشه.

البته صفات بد خودش جهنمه که دیروز عرض کردیم.

ممکنه بگه اینا رو انجام ندادم، انجام دادم، جهنم اعمال رو ندارم.

اما جهنم اخلاق رو چی؟

اما جهنم اعتقاد رو چی؟

ممکنه باشه.

اونم سر جای خودشه.

اصل جهنم منتفی نمیشه.

جهنم اعمال برداشته میشه.

بله.

خب اگر می‌خواد انسان تطهیر صورت بگیره مجاهده می‌خواد.

اگر تطهیر مجاهده بخواد، دل اون محل مجاهده است.

مقصد و مسیر مجاهده دل انسانه.

انسان تو این مسیر حرکتش با دله.

تصورات و تعقلات انسان تاثیر دارد که آماده کند و اقتضا ایجاد کند.

اما حقیقت حرکت تو کجا محقق می‌شود؟

اگر به دل کشید حرکت محقق شده.

خب لذا ممکن است انسان تصورات زیادی داشته باشه اما حرکت دل ایجاد نشود و حرکتی صورت نگرفته.

پس تو کمال حرکت مربوط به دله.

این نفی حرکت عقلی رو نمی‌کند‌ها.

میگه حرکت عقلی، این حرکت عقلی یعنی تصورات که الان میگم، این حرکت عقلی که میگم نه معرفت یعنی تصورات.

همین که الان ما علم اصولی داریم، علم‌های اصولی ما.

این علم اصولی مقدمه است برای اون باور و ایمان.

اگر به او منجر شد حرکت دل صورت گرفت.

اما اگر حرکت دل صورت نگرفت این علم میشه حجاب اکبر.

این علم خودش میشه چی؟

ظلمت فوق ظلمت.

یعنی انسان عالمی که به اصطلاح به عمل کشیده نشده چوب شدیدتری.

هرچند اگه کسی هم نره دنبال علم بگه چون اینجوریه پس نرم، اونم یه چوب دیگری داره که چرا نرفتی؟

اینجوری نیست که خدا بگه پس نرو.

میگه برو دنبال علم اما بکشونش به عمل.

حرکت با دله.

اگر حرکت با دله، اگر مسیر حرکت رو فهمیدیم چیه، هیچگاه به حرکت‌های ظاهری تصوری قانع نمیشیم.

به اسم حلوا اگر کسی به حرکت تصوری قانع شد یعنی به اسم حلوا، به اسم غذا.

حاضری به اسم غذا قناعت بکنیم، سیر احساس سیری بکنیم، نه.

چطور اونجا این گرسنهگی ما رو می‌کشاند به سمت غذا تا سیری محقق بشود.

در جانب کمال هم شنیدن خبرهای خوب و شنیدن وقایع و شنیدن حقایق انسان رو سیر نمی‌کند، به کمال نمی‌رساند.

حرکت، لذا دل مسیر حرکته.

دل هم ذره به ذره جلا پیدا می‌کند.

چون تو دورانی که انسان به دنیا میاد از ابتدا که به دنیا آمده، یه نکته‌ای حالا مهم نیست که این در حقیقت حقیقتی است که می‌خوام اینا رو یه خورده هم-- حقیقتی است که انسان تو نظام فطری وجودش چون همه عالم وجودشون مرتبط با حق است و مخلوق حق‌اند و مرتبط با حق، همه تو نظام وجودی‌شون محبت الهی رو دارند.

هر موجودی از سنگ و خاک گرفته تا فلک گرفته تا انسان و ملک گرفته.

همه این‌ها چی هستند؟

همه این‌ها به لحاظ وجودی‌شون، نظام تکوینی، نظام وجودی‌شون شوق به خدا و محبت خداست.

کل شیء خاضعٌ له.

کل شیء خاشعٌ له.

همه عالم وجود چی هست؟

کل شیء منیبٌ إليه.

همه در حال عنابه هستند.

این به لحاظ وجودی‌شونه.

یعنی چی؟

یعنی اگه چشم باز بشه، وجود اشیا رو، نه لایه ظاهر رو، وجود اشیا رو ببینه، می‌بینه همه چیز منیبٌ إليه.

خاشعٌ له.

خاضعٌ له.

تواضع در قد له.

همه در حقیقت چی هستند؟

همه در مقابل او متواضع‌اند.

همه در مقابل او خاشع‌اند.

همه در مقابل او ساجدند.

همه در مقابل اوست.

همه توأما به سمت او در حرکت‌اند در اون نظام.

اما تو نظامی در حقیقت علم به علم علم به علم.

یعنی حرکتی که حالا من نظام وجودیم چون مخلوق الهی‌ست حتما نظام وجودم مشتاق به خداست.

منتها خدا برای انسان یه مسیر قرار داده که به این اشتیاقش می‌تواند علم پیدا بکند، می‌تواند انکار پیدا کند.

اگر علم پیدا کرد این میشه کمال انسان در هدایتش و سعادتش میشه این علم به علم.

پس حقیقت وجود انسان و همه عالم مشتاق خدا هستند یا نیستند؟

نظام وجود هست.

همه عالم حتی شیطان وجودش چی هستش؟

چون مخلوقه، عین ربطه، وجودش مشتاق خداست.

اما مسیری رو که انتخاب می‌کند، مسیر انکار اگر شد، انکار خودش رو داره می‌کند، انکار حقیقتو دارد می‌کند.

مثل همونجا که گفتیم خب به دنیا انسان تو سراب حرکت می‌کند، تو انکار این تو مسیر حرکت و کمالیش می‌تونه تو جانب انکار این واقعیت موجود که همه چیز شوق به خدا داشتن در مقابل او بایستد.

اگر اینجوری ایستاد اون وقت این چی میشه؟

این در حقیقت جهل و عناد میشه.

تو مرتبه اول جهلت، تو مرتبe بعد عناد میشه.

جهل یعنی به جایی می‌رسد که به اصطلاح "جهل دو با وسط یقنت و أنفسهم".

اگر ما این نگاه رو حواسمون بود و فهمیدیم که حقیقت انسان اون حرف‌هایی نیست که می‌زند، تصوراتی نیست که می‌کند، بلکه نیت‌های حقیقی‌ست که می‌کند که سبب حرکت میشن.

تعبیر روایت این است که "لکل امر و لكل امرئ ما نوى".

برای هر کسی اون چیزیست که نیت می‌کند.

نیت یعنی اون کنه انسان، نه اونی که ابراز می‌کند.

چون ممکنه اونی که ابراز می‌کند خلاف اون چیزی باشد که درونشه.

میگه اونی که درونشه، حقیقتشه.

دوست ندارد یه چیزی رو ولی به خاطر رسیدن به یه عاملی اظهار می‌کند دوست داشتن رو.

ماها گاهی تو رفتارهای ظاهریمون هم چی هستش؟

مرتکب این خلاف‌ها میشیم ما.

بله، انسان یه موقع هست یه کسی رو دوست ندارد مؤمنی رو.

میگه خدایا من ابراز محبت می‌کنم تا کم‌کم این به واقعیت تبدیل شود.

این خوبه.

این نفاق نیست.

یه موقع هست نه دوست ندارد یه شخصی را، جلوش اظهار محبت شدید می‌کند، پشت سرش صفه می‌ذاره.

این نفاقه.

اما یه کسی رو دوست نداره، دلش میگه با او مایل نیست.

اما چون امر الهی‌ست که باید مؤمنین رو دوست داشته باشی، میگه خدایا ابراز محبت می‌کنم تو ظاهر با اینکه درونم باهاش صاف نیست هنوز تا اینکه کم‌کم اون درون رو به این سمت صاف بدم.

این خیلی خوبه.

بین این دو تا باید فرق گذاشت تو رفتارهای عملی.

ما گاهی اینا رو با هم قاطی می‌کنیم.

فکر می‌کنیم رک بودن همه جا، میگیم اگه اینو دوست نداریم بگیم بهش دوست نداریم دیگه.

درسته؟

این رک بودنه.

اینو صادق بودن ملاک.

نه، اگر تو نظام برادران ایمانیه جا برای این است که این واقعیت شکل بگیرد باید اول با تظاهر شروع بشود.

منتها تظاهری که داره به این سمت میره.

منتها نه تظاهر گزاف، اینقدر اظهار محبت بکنیم که شور بشه، نه.

میگه خدایا من میخوام حرکت بکنم با اظهار-- این تونستم عرض رو برسونم؟

اما حقیقت انسان اون نیته.

اگر انسان از دنیا رفت و این نیتش ایجاد نشد بعد دشمن داشت مؤمنین را.

میگه نگاه کن به دلت.

اگه دیدی مؤمنین رو دوست نداری، نشون میده دلت وضعش خرابه.

یه موقع ممکنه یه نفر دو نفر سه نفر رو آدم دلش، دلش با او نگیره.

درسته؟

این جای جبران دارد.

اما یه موقع می‌بینه نه، تو بین مؤمنین که هست احساس ناارامی دارد.

میره بین کسانی که غیر مؤمن‌اند احساس راحتی دارد، احساس خوشی دارد.

با اینکه تظاهر هم به ایمان می‌کند اما با اونا که هست خوشه.

با اونا خنده‌ش با اوناست، اخمش با ایناست.

اخمش با مؤمنینه.

با اینا که میرسه سخگیره.

با اونا که میرسه همه چی رو تح-تحویل به مثبت میکنه.

اگر او فحش هم میده میگه این مصرف داخلی دارد.

برای اونا مثلاً می‌خوان مردمشون راضی باشن.

اگه یه مؤمنی یه انتقاد مستدان، میگه تو خلاصه [مکث]، دیگه این همه این با مؤمنین که برسه انسان اگر می‌بینه دلش صاف نیست [مکث]، به اونا که می‌رسه می‌بینه دلش کاملاً حتی بدی‌های اونا براش توجیه.

این محبته دیگه.

وقتی بدی‌های اونا توجیه پذیر میشه یعنی محبت داره.

انسان میگن به مؤمن باید این‌گونه بشه که وقتی رسیدی به مؤمن دیدی یه صفت بد هم تو مؤمنی هست، توجیهش کن به هفتاد محمل، به چهل محمل که توجیه صحیح ازش بده.

شاید منظورش، شاید اینجور بوده، شاید اینج-- به سرعت نرفت.

اما اگر کسی برعکس این شد به مؤمن که رسید، قیراتی و اون سوت میگن به خود میگن توی ترازوهای طلافروش‌ها، اونجوری میخواد مو رو از ماست بکشه بیرون که نکنه یه ذره این کم و زیاد بشه.

اما به اونا که میرسه تن این تک‌، تک‌، چیزای این می‌رن ماشین کامیون‌ها روش اینا، بازوولا.

میگه مثلاً به اضافه‌ی اینای سیصد کیلوشم قابل بخشیدنه.

اینجا که میرسه یه سوتش هم نه، محبته دیگه اونجا.

اون محبته.

حواسمون باشه این میزانه.

اگر محبت اینجوری، اگر محبت با خدا شد، مؤمنینی که آیینه او هستند انسان محبت با اون‌ها محبت با خداست.

اگر دید نه محبت با اینا نداره به طور کلی و سخگیره، معلوم میشه که چی هستش؟

معلوم میشه محبتش جای دیگه‌ایه.

جاهای دیگه اگه دید راحتگیره، این روایت امام باقر علیه السلامه.

اگر دیدید که در قلبت، در دلت، ببینید این ظرفیت دل ما هنوز نشناختیم.

میزان دل و قوه و این توان دل رو هنوز باور نداریم.

میگه دلتون-- ببین اگر دوست داری مؤمنین را این فانت بخیر.

تو به خیری.

اگر دیدی نه تو دلت بغض مؤمنینه، اصلا به راحتی دلت وا نمیشه با اینا.

این نه، به خیر نیستی.

اگر دیدی نه، مبغضین رو دوست داری، کسانی که تو دین مب-- اونا غیظ دین رو دارن، اگر دیدی این اصلاً انت بشر، تو به شر هم هستی.

یه بحث خلاصه جدی‌ست.

خب پس ما تو نگاه این است که حقیقت انسان اون ما نواشه.

کل کل امر ما نوا.

درونی‌ترین لایه شه.

هر چند باید تو اظهار کم کم به سمت چی بریم؟

که اظهار اون این باشد که مؤمنین رو دوست داشته باشیم و نسبت به غیر مؤمنین عکس العمل چی داشته باشیم؟

بغض آلود داشته باشیم.

بغض نس-- اول بغض نسبت به عملشون تا اینها برگردند و نشون بدیم نفرت داریم نسبت به عملشون.

بعدم اگر مؤ-- کافری شد، کافر مطلق که ذاتش کفر شد البته او نسبت به خودشه.

خب اینم نوع حرکتی که مال دله.

ایشون اینجا بحث خیلی خوبی رو کرده که این دراز و کوتاه و صاف تن است.

رفتن ارواح دیگر رفتن است که این اگر رفتن دیگر رو انسان تصور بکند، اون وقت میبینه که چقدر تو رفت و آمد انسان از صبح که از خواب بلند میشه، از اولین چیزی که میبینه تا شب که میخواد بخوابه تا خواب‌هایی که شب میبینه، تمام چیزی که تو خواب با محبت میبیند یا با بغض، اونا همه چی هستش؟

سفر‌های روزشه که داره تفسیر میشه و شرح میشه حتی با تغییرش.

یعنی انسان از صبح تا شب دلش دائم داره اینور و اونور میره.

فکر میکنه تو خونه نشسته درم بسته یا تو زندان انفرادیه.

یعنی نه زندان انفرادی مانع حرکت دله، نه تو اجتماع بودن و شلوغ پلوغ بودن مانع حرکت تنهایی دله.

یعنی میتونه تو اجتماع و شلوغی باشد، تنها باشد.

میتونه تو زندان انفرادی باشد، با همه باشد.

چون دل هیچ‌کدوم اینا حصارش نیست.

اگر این باور شد، اون موقع این باور دنبالش خیلی معیار و لوازم و دنبال پیدا می‌کند دیگه.

به این سادگی نیست.

اگر فهمیدیم حقیقت انسان دله و حرکت دل هم معیاره در حر-- در نظام سنجش الهیه و مجاهدت هم تو این رابطه باید محقق بشه.

اگر هم به ظواهر احکامی آمده، همه مال این است که این رو تصحیح بکند.

اگر انسان کاری رو تو ظاهر انجام داد، دلش تغییر ایجاد نشد، معلوم میشه که این کار مقبول واقع نشده است.

و الا هر عملی تو ظاهر باید یه تغییر-- چون عمل یعنی اطاعت.

اطاعت یعنی ارتباط.

یعنی محبت الهی.

یعنی باید تمام معیارهاش با یه عمل چی بشه؟

تغییر بکنه دیگه.

یعنی اطاعت، هر اطاعتی که می‌کند محبت خدا تو دلش بیشتر شده باشد، بغض شیطان.

چون تمرد شیطان کرده و اطاعت خدا کرده.

هر معصیتی اطاعت شیطان است و بغض الهی نیست.

هر معصیتی انسان رو از خدا دور می‌کند.

یعنی هر عمل اختیاری ما، هر از یک چشم هم زدن، از یک قدم برداشتن، از یک هر کوچک‌ترین حرکتی یا داره ما رو به خدا نزدیک می‌کنه و محبت الهی رو بیشتر می‌کنه، بی‌تفاوت نداریم.

نداریم.

اگر احساس نمی‌کنیم، آثارشو نادیده گرفتیم.

چون هر عملی شوق باید به انجامش ایجاد بشه.

تا اشتیاق نشه عمل صادر نمیشه از انسان، عمل اختیاری.

چون شوق ایجاد میشه پس باید در حقیقت یکی از جانب محبت رو یا محبت خدا رو یا محبت شیطان رو تقویت کرده باشد.

این یه نکته بسیار جالبی‌ست که جای خیلی کار داره و خیلی مراقبه می‌خواد.

پس حقیقت انسان دلشه و دل انسان و انسان اونجایی‌ست که دلش هست، نه اونجایی که بدنش هست.

اینم یه نکته که انسان اونجایی که بدنش هست نیست.

انسان اونجایی‌ست که دلش هست.

هرگز حدیث حاضر و حاضر شنیده‌ای "من در میان جمع و دلم جای دیگر است." یعنی انسان اونجایی‌ست که دلش هست.

ببینیم دلمون کجاست.

محبوب‌هامون چیست؟

ما اونییم.

ما اونجاییم.

خیلی ملاک سختی‌ها، خیلی ملاک سختیه.

لذا عالم محبوب‌های انسان حد بدن رو نداره.

انسان یه چیزایی رو دوست دارد اما بدن کشش ندارد تا اون رو محقق کند تا برسد.

عالم انسان حد بدن نیست.

عالم انسان حد دلشه.

اینو بعد اسمشو انشاالله تو بحث عالم نیات اگر فرصتی شد بعداً انشاالله این بحث رو از جهتی دیگه- تو راهی که با هم زدیم ما اثر تو از اثر دو other یا مثلاً موقعی که گناه کردم نمی‌خواستم- خب داره این، اینا حالا تو لسان چی هستش؟

این است که خدایا دلم نبود اونجا ولی لغزش شد.

اگر دلم یه لحظه رفت، برگشتم.

با انکار ربوبیت تو رو نمی‌خواستم بکنم.

جنگ با تو نداشتم.

اینم خودش بله، تو خودش یه کمالیه که انسان اگه لغزش می‌کنه، دل رفته تا لغزش پیش آمده اما دلو برگردونده لذا پشیمان شده.

دلو برگردونده.

برگردوندنشم خودش یه مجاهده‌ست دیگه.

داریم همین کارو که دل‌ها می‌لغزه اما باید برش گردون-- نذاریم بماند اونجایی که نباید باشد.

چون انسان همونجا، اگر لغ-- گناه محقق شد و دل ماند، انسان اونجاست.

استقرار پیدا می‌کند.

مثل ایمان که مستعد دارد و مستقر.

درسته؟

اونجا گناه هم چی دارد؟

گناه مستعده است و گناه مستقر.

گناه اگر مستعده باشد یعنی انسان برمی‌گردد.

اما اگر گناه مستقر شد، دیگه انسان همراه اون می‌ماند.

خب، خب اینم که دیگه "عاشق و معشوق را در رستخیز"، در رستخیز یعنی قیامت.

"دو به دو بندند و پیش آرند تیز." این دو به دو بندند یعنی ملازم همند، متحدند.

نه دو به دو بندند یعنی با طناب می‌بندند.

"عاشق و معشوق را در رستخیز دو به دو بندند و پیش آرند تیز." اتحاد بین عاشق و معشوق، محب و محبوب، اتحاد دو تا بدن نیست که بچسبه به همدیگه.

نه، این اتحاد نیست.

بدن هر کاریش بکنی بدن دوتاست.

هر چیزی در رابطه با انسانه.

هر چیزی دو تا بودنش دو تاست.

اما تو نظام روحی این اتحاد محقق میشه.

این جدایی نیست.

یه کسی میشه تابع، یه کسی میشه مطرود.

این دو تا هر، حرف هرکی رو که گوش میکنی، میل به هرکی که داری، این حرف گوش کردن و این میل داشتن به او تو رو شأن او می‌کند.

این میشه رفتن دل.

هر چقدر-- بعضی وقت‌ها مراتب هم دارد.

یه موقع هست انسان حرف گوش میکنه ولی کراهت دارد.

این یه مرتبه اتحاده.

یه مرتبه حرف گوش می‌کند میل هم دارد.

یه مرتبه م-- حرف گوش می‌کند عاشق هم هست.

یه مرتبه حرف گوش می‌کند فانیه.

دیگه حرف گوش کردن معنا نمیده، فانی از آن.

اصلاً او هر کاری که دست خودش چه چیزی در اختیارش بود، عاشق معشوق، بدن این و جسم این و اعمال این هم در اختیار معشوقش میشه.

لذا اینا میشن دیگه چی؟

ریسمان خود شیطان اگر شیطنت باشد و میشن معصوم اگر چی باشد؟

تو نظام الهی باشد.

خب اینا حرف زدن‌هاش ساده‌ست اما بیچاره‌گی منه که باید این حرف‌ها رو پیش شما بکنم و بیچاره‌گی مائه که مجاهدت میخواد رسیدن به این کارها و با حرف درست نمیشه.

من به یه بزرگی‌ها گفتم آقا ما چرا آدم نمیشیم؟

نمیخواید.

بعد اولش بهم برخورد.

ولی وقتی که فکر کردم راست میگه.

خب آدم خواستن مگه هوسه؟

آدم بگه من میرم می‌شینم خوب بشم.

خواستن مجاهدت میخواد.

مجاهدت کو؟

مجاهدت با این رنگ و روهای بی حال ما ازش در میاد مجاهدت؟

مجاهدته.

یک رنگ سرخی میخواد، یک عرق ریزانی میخواد.

نه عرق ریزان بدنی دیگه.

عرق ریزان دل.

مجاهدت دل.

مقابله‌های سخت.

مجاهدت میخواد.

امام سجاد علیه السلام می‌فرماید که خدایا "أَسْأَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ".

هم حب تو رو میخوام هم حب من-- این حب من يُحِبُّكَ ما حب خدا رو در حقیقت چی هستش؟

با حب محبوب‌های خدا می‌تونیم به دست بیاریم.

کسانی که محب خدا هستند.

لذا خدا انسان‌های کامل رو، ائمه رو، پیغمبران رو قرار داده ما تمرین کنیم.

این‌ها رو راحت‌تر می‌تونیم محبت پیدا کنیم.

رسیدن، زدن وزن محبت خدا با زدن وزن محبت اولیایش امکان دارد.

لذا هر کسی تو راه خدا قدمی داره برمی‌داره، انسان به همون مقدار اگر دوسش داشت این محبت خدا.

پس این راحته سخت نیست.

شدنیه.

نگید خدا کو که ما محبت کو صفات کمال الهی من نمی‌بینم تا.

لذا اگر انسان یکی رو دوست داره، یه صفت کمال داشته باشه، به خاطر اون صفت کمالش دوست داره.

دو تا داشته باشه بیشتر دوستش داره چون دو تا.

اگر صد تا داشته باشه بیشتر دوستش.

اگر این صفات کمالی‌شون هرکدومشون چی باشن؟

به سمت نامتناهی باشه هر کدومش محبت چقدر میشه؟

چون انسان یکی رو که دوست داره به خاطر یک کماله.

هر انسان هرکی رو دوست داره به خاطر کماله.

حتی اگر خطا کرده به خاطر کماله.

اگر کمالات در کسی متعدد باشد، لذا پیغمبر اکرم که او صلوات الله و سلام او علیه او مظهر تمام اسماء الهی‌ست.

محبت ما به او هر چقدر معرفت پیدا بکنیم محبت ما نسبت به او اشد می‌شود وقت مثل گذشته و نسبت به چی؟

نسبت به حضرات معصومین.

لذا تمرین محبت خدا و برگشتن از محبت دنیا با چی محقق می‌شود؟

با محبت دوستان خدا و اطاعت از اون‌ها و ارتباط با اون‌ها و نشان دادن شوق به اون‌ها.

دیگه ما امروز خلاصه بازم توی محبت موندیم.

حب دنیا و وحدت دل با اغیار این یه بحث بعدی‌ست و بعدم حب خدا.

دیگه دیروز آقای نظیری نبود خیلی.

حجت آقا اینم گفتید کم شده دیگه.

بله.

این حب دل دنیا و وحدت دل با اغیار.

حالا دیگه نمیگیم دیگه.

حالا دیگه نمیگیم دیگه اینارم.

ولی یه نکاتی هست که اون نکاتش رو اگر آدم-- ولی خب دیگه ازش میگذریم انشاالله.

اِاِاِ حالا چون دو سه تا فردا انشاالله یه وقت هم گذاشت.

انشاالله خدای تعالی حالا عاقبت همه مون رو حتماً به خیر بکند.

محبت خودش و اولیایش رو در دل همه ما انشاالله قرار دهد.

انشاالله خدای تعالی محبت دنیا رو از دل ما ریشه‌کن بکند.

محبت اغیار رو از دل ما ریشه‌کن بکند.

انشاالله محبت اهل بیت رو در وجود ما، محبت امام زمان رو در دلمون انشاالله ریشه‌دار و پا برجا بکند.

والسلام علیکم ورحمة الله.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

بله فردا انشاالله هست.

جلسه بعد شنبه.

شنبه و یکشنبه انشاالله.

اگه یکشنبه این نبود.

[سخنگوی 1]، [سخنگوی 2]، [سخنگوی 3]