ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحيم.

شانزدهمين جلسه‌ی درس جهاد اکبر حضرت استاد عابدینی، یکم تیرماه نود و شش.

سلام علیکم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

اللهم کل ولیک الہجت بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه في هذه الساعة و في کل ساعةً ولياً و حافظاً و قائدًا و ناصراً و دليلاً و عيناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمته فيها طویلاً.

انشاالله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلواتی سرداری مرحمت کنید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

خیلی صلوات هیئتی بود.

یه صلوات کلاسی و درسی هم بفرستید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

البته نه هیئتی بد باشه اما اینم خلاصه برای خودش سبکی.

بله.

در خدمت بحثی بودیم که ببینید سیر بحثی که تا حالا اومدیم اگر در یک جمله بخواهیم عرض بکنیم این بود که ما با طی چند مقدمه که ابتداً شنیدیم از جمله یکی از مقدمات بحث مسالک اخلاقی بود که مسالک مختلفی از نظر قرآنی در مورد اخلاق هست که اونجا به مسلک انبیا و مسلک نبی ختمی اشاره کردیم و محور مسلک انبیا بر اساس ثواب و عقاب بود و محور مسلک نبی ختمی بر اساس حرکت حبی و محبت بود.

لذا در مسلک انبیا بحث این بود که انسان به جزا می‌رسد ثواباً و عقاباً.

عملی که انجام می‌دهد در قبالش نتیجه‌ای می‌گیرد.

پس محور باز با اینکه به سمت خدا حرکت کردن بود اما بزرگ شدن انسان بود.

عیبی هم نداره.

در مسلک نبی ختمی محور خدا بود.

نه در اونجا محور خدا نبود، بود اما در عین حال انسان ثواب داشت، عقاب داشت.

محور اصلی باز انسان دیده می‌شد.

در مسلک نبی ختمی صلوات الله و سلام او علیه.

اللهم صل على محمد و آل محمد.

مثله-- مصداق در اونجا و اصطلاح مرکب در اونجا و مسیر در اونجا بر اساس محبت بود و محبت محب رو در محبوبش ذوب می‌کرد.

لذا حرکت حبیه‌ با اینکه مراتب زیادی دارد از اولین مرتبه که یک لمعان محبته.

لمعان دیدید که وقتی آب تکون می‌خوره نور توش باشه گاهی یه لمعان یه نوری یهو دیده می‌شه و یه لحظه و نیست.

این تکون خوردن موج‌ها انعکاس نوری دارد.

یا مثلا نور خورشید جایی که می‌تابه گاهی دیدید که شیشه‌ها مثلا یا ماشین‌ها یه دفعه یه لمعانی از نور منعکس میشه دیگه هم نیست، یه لحظه است.

این لمعان لحظه‌ای از نور این محبت ابتداً اینگونه است.

لذا در حرکتی که داره انجام می‌شه با محبت ما نباید نگاهمون به محبت اون کمال محبتی باشد که برای اولیاء خودش در آخرین مراتب زندگیشون ایجاد می‌شه که فکر کنیم محبت فقط اونه.

اینکه می‌گیم حرکت حبی در مسلک سوم یا مسلک چهارم حالا به اون تعبیر مسلک نبی گرامی اسلام، حرکت حبی از یه یغزه آغاز می‌شه که قبلش عرض کردیم احساس نیاز و ادراک نیازه و بعد یغزه بیداری.

یعنی یه سوز نداری رو با نیاز احساس می‌کند و بر بعد از اون که این سوز رو احساس کرد، احساس نداری او رو به حرکت وا می‌دارد یغزه که اون علائم و آثار یغزه رم بیان شد از همین جا آغاز می‌شود.

یعنی همین که انسان تو وجودش احساس بکند که یه گم شده دارد، یک دغدغه دارد.

این اولین اثر محبت است.

اولین جذبه حب است از جانب خدا.

اولین جذبه حب است از جانب خدا.

گاهی انسان مدتی می‌گذرد همچین احساسی بهش دست نداده.

عادی داره زندگیشو می‌کنه.

صبحشو به شام می‌رسونه و شبش هم که می‌خوابه با کمال آرامش حیوانی می‌خوابه.

یعنی شب می‌خوابه یه خواب سیر تا صبح.

روز بیداره یه بیداری سیر تا شب.

مشغول، بدو.

حالا این بدو گاهی تو یه نظام مادی है، گاهی هم تو یه نظام الهی है ولی بدو مشغوله.

هر دو مشغولیته دیگه.

انسان حواسش به چیز دیگری نمیفته.

این آغاز محبت می‌خوام این رو تأکید بکنم نگیم از کجا شروع میشه.

نمی‌دونیم کجاست.

نگاهمون هم به اون آخرین رتبه نباشد که اونجا دیگه از همه چیز از ما سوى الله او منصرف است.

اونم نه، اون مال حالا نیست.

آغاز محبت از همین احساس سوز و نداری و دغدغه‌ایست که ابتداً ایجاد میشه و انسان همین مقدار که گاهگاهی تو دلش عدم آرامش رو احساس می‌کنه این آغاز محبته، این مسلک محبته.

این جذبه ربوبی‌ست.

جذبه ربوبی‌ست.

یعنی اولین جذبه‌ها برای انسان اینجوری ایجاد می‌شود.

خب وقتی که این جذبه ایجاد میشه این می‌خواد انسان رو از حب دنیا که مفصل راجع بهش این جلسه دو جلسه صحبت کردیم جدا کند.

به حب خدا بکشاند.

این تا اینجا بحثی بود که تا جلسه گذشته بهش رسیدیم.

باز در محضر بحث حب هستیم که عرض کردیم که تنازم دارد بازگشت از حب دنیا به حب الهی.

یعنی به هر مقداری که حب دنیا این نکته دقیقیست.

به هر مقداری که از حب دنیا تو دل انسان کاسته شود.

حب دنیا رو هم توضیح دادیم دیگه الان دوباره تکرار نمی‌کنیم.

به هر مقداری که از اون کاسته شود حب حق جایگزینش می‌شود.

این قهریه.

چون دل ما با محبت زنده است.

نمی‌تونه بی محبت باشد.

اصلاً بدون محبت دل راه ندارد.

دل بی محبت دل مرده‌ست.

دل مشغول به ما سواست.

دل مشغول به دنیاست.

لذا دل انسان اصلاً بدون محبت معنا نمیده.

در بعضی آشکارتر محبت حتی محبت‌های دنیایی، در بعضی پنهان‌تره و الا هست.

حتی اونایی که پنهان‌تره گاهی شدیدتره.

قدرت ابراز ندارند.

ابرازش رو احساس نمی‌کنن.

ولی هست.

پس دل اصلاً مرکز محبته.

اصلاً ساخته شده‌ست برای این.

پی وجودیش شالوده‌ش با محبته.

اگر اینجوری بود بدون محبت دل پیدا نمیشه.

اگر اینا قاعده‌ست ها.

اگر دل بدون محبت پیدا نمیشه، اگر جایی محبت دنیا از دل برود حتماً محبت حق توش جاگیر شده است.

نمی‌شود هم.

پس با تخلیه از حب دنیا، تخلیه به حب الهی و حب حق محقق می‌شود.

اینجا دوباره عمل جدیدی نمی‌خواهد.

اما بله بارور شدنش، بزرگ‌تر شدنش و شدتش عمل بیشتر و راه، راهکار دقیق‌تر دارد.

اما اصل محبت الهی تو وجود با چی ایجاد می‌شود؟

با انقطاع از دنیا.

پس انقطاع مقدم است بر ایجاد حب الهی.

بعد این رو خواهیم عرض کرد که دنبال این بحث که وقتی که انسان حب حق رو بخواد تو وجود فطرتش بگرده می‌بینه که از ابتدا حب حق بوده.

حب دنیا آمده بود اینو محجوب کرد.

پس از اینکه حب دنیا برود دوباره اون آشکار می‌شود.

چرا؟

چون انسان مخلوق.

انسان مرتبطه با خداست.

اصلاً امکان گسستن نیست.

اگر امکان گسستن نیست، اصلاً امکان اینکه حب الهی از وجود انسان دور بشه نیست.

ولی می‌تونه پنهان بشه.

می‌تونه سلام علیکم محجوب بشه.

می‌تونه دیده نشه.

میشه در حقیقت او رو زنگار بگیرد.

بل.

چی هستش؟

به اصطلاح ران على قلوبهم.

كلا بل ران على قلوبهم إنهم يومئذ عن الحق لمحجوبون درست گفتم؟

كلا بل ران على قلوبهم إنهم يومئذ.

حالا مضمون آیه است.

عن الحق یا عن الرب لمحجوبون.

بله.

عن الرب بله.

إنهم يومئذ عن الرب لمحجوبون .

یعنی این‌ها وقتی ران على قلوبهم از رب محجوب می‌شوند.

و الا قبل از این رین چی بوده؟

قبل از این رین یعنی قبل از ااا حرکت‌هایی که بعد از بلوغ ایجاد میشه و قبل.

این اصلاً قبلش ارتباط بوده.

اگر اینجوری باشه کار خیلی ساده‌تر میشه.

یه موقع هست میگیم نیست می‌خوایم ایجاد کنیم.

یه موقع هست میگیم هست، پوشیده است می‌خوایم آشکار کنیم.

ببین دو تا مسیر میشه.

اون نگاه دومی که داریم اینجا عرض می‌کنیم که هست و محجوبه است.

این نگاه توحیدی رو خیلی قوی‌تر می‌تونه بارز بکنه.

یعنی همونجوری که دیروز هم عرض کردیم حقیقت کمالی ما علم به علمه.

و الا این حقیقت موجوده.

همه عالم هم دارن.

مختص به انسان هم نیست.

و إن من شيء إلا یسبح بحمده همه عالم دارن.

همه عالم تسبیح گوی حق‌اند.

این تسبیح محبته.

این تسبیح رابطه‌ست.

این تسبیح عین ربطه.

شعنیته.

تسبیح یعنی شعنیت.

یعنی خودشو تو اونجا که تو اون رابطه که می‌بیند می‌یابد که إن من شيء إلا یسبح بحمده.

هرچی رو که داره از او نشون میده، هرچی رو که داره از او نشون میده تسبیح می‌کنه او را از این.

میگه این حد منه میگه این حد منه.

إن من شيء إلا يسبحه.

حمد یعنی اون کمالی رو که داره نشون میده.

تسبيح یعنی تنزيه از این کمال.

اون کمالی رو که من دارم نشون میدم در حد منه نه حد او.

درسته؟

پس تسبيح میکنه.

حقیقت کمال انسان هم با زبان حالش باید به این برسه که إن من شيء.

هر چیزی که به کمالی می‌رسد تازه اینجا مسبح تر میشه.

اینجا منزه تر میشه.

لذا کبر ایجاد نمیشه، غرور ایجاد نمیشه.

چون میفهمه راه تا اون مرتبه نامتناهی‌ست.

انسانی که حرکت کرده تازه می فهمد که کمال چیه و این چقدر ناقص و فاقده.

تا کسی حرکت نکرده باشه فکر میکنه خیر.

کسی که عالمه‌ست این نکته جالبیه.

کسی که عالمه همین علوم روز، عالم عبده در مقابل علم.

چرا عبده؟

تسلیمه در مقابل علمه.

قواعد علم رو یاد میگیره.

در مقابلش تسلیم میشه.

وقتی تسلیم شد یعنی عالمه.

کسی که قواعد علم رو نمیدانه [سلام علیکم].

کسی که قواعد علم رو نمیدانه یا اگر میدانه تسلیم در برابر قواعد علم نیست، این عالم نیست.

عالم یعنی کسی که قواعد علم رو میدانه و تسلیم میشود یا اگر می یابد وقتی یافت تمام کمالش رو به این میبیند که قاعده علم رو، این سنت رو تو عالم یافته.

لذا می بینید وقتی که مثلاً [اه] میبیند که سیب بر زمین میفته، جاذبه رو می یابد، یه قاعده میبینه.

لذا اگر به وجد میاد یا اگر تو وان مثلاً آب بوده و این وقتی وارد میشه میبینه به همین مقدار مثلاً آب خارج میشود و بعد مثلاً [اه] ازش ادراک قاعده‌ای می‌کند.

هر کدوم از اینا یعنی چی؟

یعنی داره یه قاعده‌ای از سنن الهی حاکم در عالم رو می‌یابد.

تسلیمه در برابرش میشه.

وقتی اینو یافت تسلیم میشه.

این ایجادش نکرده.

عالمی نیستش که علم رو ایجاد می‌کند.

عالم این است که علم رو می‌یابد و تسلیم در مقابل علم میشه.

عبد است.

در مقابل علم عالم عبد است.

درسته؟

هر چقدر عالمی عبودیتش در مقابل علم شدیدتر باشد، این موفق‌تر است، عالم‌تر است.

خب تو نگاه در حقیقت الهی هم تو حقیقت سیر هم همینجوری‌ست.

هر چقدر انسان اون حقایق حاکم بر وجودی رو که محجوب شده عرض کردیم پس اصل این است که انسان دارد تا به نحو اجمالی به نحو بسيط دارد رابطه با خدا را.

همه عالم دارن.

لذا همه عالم إن من شيء إلا يسبحه بحمده هستن که اونها دارایی رو که می بینن خدا رو از او منزه می‌کنند.

میگن خدا از این مرتبه بالاتر هست.

این حد من است.

انسان عالم هم هر چقدر تو این مسیر کمالی بیابد، احساس کوچکی بیش-- علامتش این است.

احساس کوچکی بیشتری می‌کند.

در مقابل کی؟

در مقابل کمال، در مقابل حقیقت.

تا وقتی انسان احساس بزرگی می‌کند، معلوم می‌شود که نیافته.

مثل کسی میمونه که تو نظام علمی دست و پایی نزده، مجاهدتی نکرده، فکر میکنه هر کاری میتونه بکنه.

فکر میکنه هر کاری تو علم جایزه براش.

چون عالم نیست.

وقتی عالم شد میفهمه نه.

اگر میخواد فلان کار دقیق انجام بشود مثلاً هسته شکاف پیدا کند و این انرژی عظیم ازش صادر بشود، راهش تنها و تنها مثلاً این است که از این راه بره.

یا یکی از راههای مثلاً این است که این کار را بکند.

یعنی اینجوری نیست آزاد باشد که بگه من میزنم با چکش روی اتم بخوام این منفجر بشه.

خب نمیشه.

این پس با چکش زدن رو هسته که نمیشه.

شکافت هسته‌ای ابزار و وسایل و لوازم و قواعد خودش رو می‌خواد.

این تسلیم میشه در مقابل این.

لذا به این در حقیقت کمال می‌رسد.

هر چقدر جلوتر می‌رود میبینه قواعد پیچیده‌تر است و باید تسلیم‌تر باشد.

یه کسی که فوق تخصص میشه تسلیم پذیریش بیشتر شده.

تسلیم پذیری یعنی ذلت در مقابل علم.

ذلت در مقابل علم کماله.

ذلت در مقابل علم بد نیست.

اونی که خودشو آزاد میبینه در مقابل علم رها میبینه هر کاری فکر میکنه میتونه بکنه، او نمیتونه کاری بکنه.

او ظاهرش این است که میتواند کارها...

خودشو آزاد میبیند.

اما وقتی که کسی عالم بشود میبینه هرچی عالم‌تر تسلیم‌تر، ذلیل‌تر در مقابل علم.

این ذلت، ذلت کمالیه است.

لذا امام سجاد علیه السلام هست میگه الهی انا اقل الاقلین.

راست میگه.

این اقل الاقلین یعنی در مقابل کی؟

در مقابل خداست.

اقل الاقلین.

من اگر تو آ...

این اقل الاقلین ادراکشه حقیقتاً چون عظمت رو یافته.

چون می فهمد عظمت حق چیه.

ما اگر خودمون رو اقل نمیبینیم نه اقل الاقلین، اقل هم نمیبینیم، مال این است که هیچ بهره نداریم.

لذا کسی که احساس اوج می‌کند، تکبر می‌کند، احساس خودپسندی دارد، مال جهلشه.

مثل کسی‌ست که داره مثلاً کلاس اول و دوم دبستان رو میخونه بعد فکر کنه دیگه این آخر علمه.

فکر کنه دیگه همه در مقابل او باید زانو بزنن.

خی-خیلی جاهل میشه آدم.

داره دیپلم میخونه فکر میکنه همه فوق تخصص‌ها باید...

داره تو مراحل اولیه علم جلو میره.

همه عالمان رو حقیر میبینه اون وقت.

یعنی بقیه رو تحقیر می‌کند.

فکر می‌کنه دیگه الان خودش یه چیزایی فهمیده که هیچکی نمی‌فهمد.

این نفهمی‌شه دیگه.

این نفهمی آدمه که این نگاه رو بکند.

علم خیلی توسعه داد.

تو نظام کمالی و سیر هم همینجوری‌ست که انسان هر چقدر حضورش در مقابل رب، ذلتش در مقابل رب بیشتر بشه جذبه‌های محبت بیشتر او را فرا می‌گیره.

پس حقیقت محبت تو وجود انسان، دل انسان مفتور بر محبت است.

اینا نکته‌های دقیقه.

دل مفتور بر محبت است.

اگر محبت الهی پرش نکرده باشد در او وارد نشود محبت دنیا وارد می‌شود.

راه ندارد.

خالی نمی‌ماند.

این دل مفتور بر محبت است.

اگر رها بود محبت‌های دیگه پرش کرده.

اغیار پرش کردن.

اگر اغیار پر کردن او را تا از او خالی نشود محبت الهی تو او وارد نمی‌شه.

محبت الهی تو او منکشف نمی‌شود بگید.

نگید وارد نمی‌شود.

بگیم چی؟

اگه بخواهیم دقیق حرف بزنیم تا اغیار یعنی زنگارها، غبارها.

اگر دل رو از غبارها دور کردیم یعنی اغیار.

یعنی محبت دیگران.

یعنی محبت اینان به همان معنای دقیقی که این آنی که گفتیم نه این آن یعنی اِاِاِ به اصطلاح نظام خلقت.

نه.

این آن یعنی اون لایه وهمی که من از این آن ساختم و لایه توهمی که من از موجودات.

تا از اینا خالی نشه، اون خودشو آشکار نمی‌کند.

و الا کودکی که به دنیا میاد چی هستش؟

کل مولود یولد علی الفطره.

علی الفطره یعنی با همون محبت الهی.

لذا گریه و خنده هاش هم در همان ابتدای کودکی چیه؟

که قبلاً عرض شد همه به يد رب هست.

تو ارتباط با خداست.

شهادت بر توحید است.

طبق روایت شهادت بر توحید است.

یعنی همین رابطه.

منتها این رابطه بسیطه.

تو کمال مرتبه حرکت این رابطه بسيط می‌خواد چی بشه؟

می‌خواد تفصيل پیدا کند.

می‌خواد این روش باز بشود.

دقت می‌کنید؟

این پس حرکت ما و محبت، محبت دنیا کارش ایجاد زنگار است، ایجاد حجاب است، ظلمت ایجاد می‌کند، نور رو احاطه می‌کند تا نور آشکار نشود.

این کاری بود که کردش.

خب [نفس عمیق] یه شعری اینجا بخونیم برای رفع خستگی دوستان.

میگه اگر محبت رو خواستیم براش تفسیرش بکنیم، محبتی که در اوجش میشه عشق، در نهایتش میشه فنا.

محبت آغاز حرکت بود که همون لمعان بود، جذبه بود.

در وسطش میشه عشق، در نهایتش میشه چی؟

فنا.

این سه مرحله ، سه مرحله کلی محبته.

محبت، عشق، فنا.

بعد اینجا میگه که هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن.

یعنی می‌بینم حرف اونجا راه نداره.

هرچی ما این حرفیا رو می‌کنیم، این حرفیا وقتی آدم می‌چشه خنده‌ش می‌گیره از این حرفا و وقت.

یاد مثلاً این میوفتم که یه بچه‌ای بخواد در رابطه با مثلاً لذت نکاح بخواد حرف بزنه.

یه چیزایی شنیده باشه‌ها.

اصلاً نمی‌دونه چی هم هست.

یه چیزایی شنیده باشه حرف بخواد بزنه.

این چطور خلاصه حرفش خنده‌داره چون اصلاً نمی‌دونه یعنی چی.

این مثال مادی‌شه.

یا بگید مثلاً چشیدن حلوا.

تا حالا حلوا ندیده، نه چشیده، نمی‌داند چیه.

عسل نمی‌شناسد چیه.

بعد شنیده که عسل شیرین است.

اصلاً شیرینی رو هم نمی‌دونه چیه.

تا حالا نه هیچ شیرینی رو هم نچشیده.

اما در-در رابطه با شیرینی.

یا باز مثال دیگه.

بگید که برای یه کور مادرزاد بخوان بگن گل سرخ چیه.

زیبایی گل سرخ رو برای یه کور مادرزاد تبیین کنند.

هی بگن، هی بگن، هی بگن.

یه تصوری پیدا...

اما یه لحظه چشمش باز شه گل سرخ رو ببینه.

خنده‌ش می‌گیره از همه اون توصیفات.

کور مادرزادها قبلاً ندیده.

اصلاً رنگو نمی‌دونه چیه.

حجمو نمی‌دونه از جهت نگاه چیه.

ببین ما الان وصف‌مون مثل وصفی‌ست که کور مادرزادی نسبت به این مسائل.

البته طالب هر پیشه و هر صنعتی حق چه شاند اول کارش لبی.

تر می‌کنه لب.

یعنی یه لبی تر کرده از محبت آدم.

همین محبت‌های دنیایی هم قنطره‌اند.

این‌ها هم یه پلی‌ست به سوی اون حقیقت.

یه نمایی‌ست هر چند خیلی فاصله داره.

هر چند خیلی با هم فا-- دورن.

اما در عین حال همینا نشون میده که بالاخره یه چیزای جدی در کار است.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل گردم از آن.

گرچه تفسیر زبان روشن‌گر است لیک عشق بی زبان روشن‌تر است.

خیلی تعبیر زیبایی‌ست‌ها.

میگه درسته که گفتن همیشه روشن‌گری داره اما اینجا نه.

لیک عشق بی‌زبان روشن‌تر است.

بدون گفت و گو تعبی-- چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت.

[نفس عمیق] اونجا قلم بر خود می‌شکافه.

نه قلم می‌شکنه، نه.

قلم می‌شکافه.

یعنی قلم هم از عشق وقتی که می‌رسه می‌شکافه یعنی دیگه می‌ایسته.

می‌بینه جای قلم نیست.

اونم عشق قلم است که به عشق می‌رسد.

می‌ایستد.

می‌بینه اینجا جای قلم نیست.

چون قلم چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت.

چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست.

این شکستن حالا فناست هم قلم بشکست و هم کاغذ درید.

خیلی خلاصه اونجا بشکافت اینجا بشکست.

این بشکست یعنی فنا.

نه بشکست این نکته شکست.

چون سخن در وصف این حالت رسید از وصفش تازه هم قلم بشکست و هم کاغذ درید.

عشق اینجوری باید چشید.

باید رفت.

حرکت باید کرد.

عرض کردیم تو یکی از بحث‌های اولین جلسه گفتیم سیر و سلوک رفتنه و رسیدن.

نه شنیدن و اقامت و ماندن.

اگر یادتون باشه اولین بحثمون این بود.

که این بحث رفتن از و رسیدن.

باید راه افتاد و رفت.

نه اینکه خلاصه انسان چیکار بکنه؟

نه اینکه انسان بنشینه و گفتگو بکنه.

الان ما نشستیم و گفتگو می‌کنیم.

اما این نشستن، نشستن ظاهریه انشاالله بدنه.

اما روحمون انشاالله در حرکته.

چون حرکت هم مربوط به چی بود؟

دل بود دیگه.

دیروز عرض کردیم حرکت مربوط به دل با حرکت عجینه.

اینم یه نکته دیگری.

خب [مکث]، پس این بحث دقیق که حب حق بازگشته به آشکار شدن محبت حقه.

نه ایجاد محبت حق.

یه بحث مهمی‌ست.

یکی از بحث‌های دیگری که حالا ما خلاصه بکنیم بحث این است که به ما فرمودن که اگر با این نگاه کسی نگاه بکنه به حب حق که بوده ولی محجوب شده و زنگار گرفته.

کَلَّا بَلْ رَأْنِ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ إِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ عَن رَّبِّهِمْ لَمَحْجُوبُونَ.

عَن رَّبِّهِمْ لَمَحْجُوبُونَ.

عَنِ الرَّبِّ امّ نه عَن رَّبِّهِمْ ظاهراً اگر آیه اینجور باشه.

إن کَلَّا إِنَّهُمْ يَوْمَئِذٍ عَن رَّبِّهِمْ، عَن رَّبِّهِمْ لَمَحْجُوبُونَ.

اگر مضمون آیه شریفه عَن رَّبِّهِمْ باشه شاید.

این است که اگر حالا به آیات میثاق رجوع کنی، آیات طینت رجوع بکنی این خوب نشون میده خودشو اون وقت با این نگاه.

لذا دوستانی که دوست دارن تو این مسئله بیشتر تعمق داشته باشن و دیدید ها [مکث] عَن رَّبِّهِمْ.

عَن رَّبِّهِمْ.

عَن رَّبِّهِمْ بله عَن رَّبِّهِمْ.

دوستانی که دوست بیشتر دوست دارن حتما آیات طینت، آیات محبت رو با این نگاه که این حقیقت تو وجود انسان مفتور است ولی پنهان میشه با حب دنیا.

و بعد لذا بعضی‌ها دارن که گفته بودن که ما میثاقمونو یادمون میاد.

میثاقمون إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ.

میثاق ربوبیت.

أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ.

بعضیا میگفتن که تو حرکت سیریشون وقتی جلو میرفتن میگفتن ما الان یادمون.

لذا داره تعبیر این است که اینها اصل مسئله باهاشون هست اما نسُل موقف.

موقف رو یادشون رفته.

مردم عموما.

این فطرت هست.

فطرت همون میثاقه.

نسُل موقف.

اما یادشون میره کجا اینو دادن، چه جوری بوده.

اما بعضیا که یادشون می، می آید با زنگارها که کنار میره اینایی در محضر اون أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ دائماً هستن.

می‌یابند میثاق أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ دائماً.

اونم از زبان خدا أَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ.

أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ.

بلاشون هم یادشون.

بلا رو که میبینه یعنی حجابی دیگه نیست.

یعنی برای او محجوب نیست از این مرتبه.

اینم در حقیقت یه نکته که نکته حرکتی تو سیر و سلوک.

اگر عرض کردم این نکته رو دقت بکنیم که اگر محبت درون ما باشد و پنهان شده باشد آشکار شدنش خیلی همت ساده‌تری رو می‌طلبد و شوق بیشتری رو ایجاد می‌کند تا به فکر کنیم که نیست و باید ایجادش کنیم.

اگر دیدیم نیست باید ایجادش کنیم، غریبی.

یک نوع چیه؟

غربته.

یک نوع بینوته.

انسان نسبت به چیزی که بینونت داره بهش حساسیت داره.

تا خودی نشه جذبش نمی‌کنه.

باید آشنا بشه.

لذا عشق و محبت تو دایره تشابهه.

هر جا که محبتی هست حتما یه شباهتی دیده شده.

هر چقدر این شباهت بیشتر دیده بشود و بیشتر آشکار بشود محبت بیشتر می‌شود تا به عشق می‌رسد که اوج شباهته.

وقتی که شباهت به اوجش رسید که عشقه است از این نه شباهت عشقه است خلاصه اون شباهت عشقه است خلاصه.

نه.

شباهت خود عشقه.

نفس عشقه.

شباهت شدید.

به جایی می‌رسد که شباهت شدید این دو را یکی می‌کند که میشه فنا.

یعنی یکی در دیگری دیگه چی میشه؟

دیگه انانیتی از این باقی نمی‌مونه.

وقتی انانیت باقی نموند یعنی فنا دیگه.

اینا رو باید بحث‌ها هر کدومش خود کد داره برای خودش.

ولی ما اینجا داریم حالا به صورت کشفولی میگیم.

پس محبت تو دایره شباهته.

هر محبت.

حتی محبت‌های مجازی.

یه شباهتی تو ظاهر دیده یا تو نظام روانی و روحی دیده و خلق دیده و این با هر چقدر این شب، شباهت بیشتر دیده بشه.

شباهت هم به این معناست که این احتیاجشو داره و دوسش داره و او دارد.

تو نظام ظاهری یا نظام روحی و روانی.

اینم شباهته.

استعداد و فعلیت.

اگر دوستان نهایه خونده باشن مرحوم علامه می‌فرماید که امکان استعدادی چی هستش امکان استعدادی؟

استعداد اون حقیقته.

یه حقیقت وا-- ایشون می‌فرماید.

یه حقیقت واحدست که اینجا قوه‌شه، او فعلیتشه لذا یه حقیقته از این سر که فقر است و نداری تا اون سر که دارایی‌ست و بهره‌مندی و کمال.

درسته؟

لذا هر چقدر این نداری بیشتر احساس بشه به اون دارایی، این شوق شباهت بیشتره و محبت و عشق خلیط‌تر میشه.

لذا انسان هر چقدر ادراکش در نیازش به خدا بیشتر بشه، شوقش به خدا بیشتر میشه.

چون شباهت رو بیشتر می‌بینه منتها به نحو استعدادش.

این استعدادش رو داره یعنی طلب داره و اونم فعالیتشه.

مشتاق به خدا بیشتر می‌شود.

این دقیق است.

لذا اگر اینجوری باشد شوق و علاقه و محبت و عشق راحت‌تر ایجاد میشه تا وقتی که چه جوری باشد؟

تا وقتی که بگیم نیست می‌خواد ایجاد بشه.

محبت نیست.

می‌خواد چی بشه؟

ایجاد بشه.

این بیگانهگیه.

خودی شدنش سخت‌تره تا بخواد ایجاد بشه.

ولی اونجا نه.

میگه هست.

داری.

پنهان است.

غبار گرفته.

بزن کنار تا ببینی که اون حقیقت، اون چیزی که سال‌ها دلطلب جام جم از ما می‌کرد خلاصه چی بود؟

آنچه خود داشت ز بیگانه، بیگانه.

ببین بیگانه یعنی غیر، جدا.

آنچه خود داشت یعنی درون بود، نه بیگانه.

چقدر زیباست.

آنچه خود داشت.

درونش بود ولی پنهان.

منتها خود داشت به چه نحوی؟

به نحو همون استعداد.

آنچه خود داشت به نحو.

چون استعداد سر همون رابطه است.

یک حقیقت واحده‌ست.

این از اینجا باید آقا.

آنچه خود داشت ز بیگانه یعنی فکر می‌کرد غیره.

باید تازه ایجادش بکنه.

چقدر این لطیف‌تر میشه این نگاه که آدم بدونه رابطه هست.

کل شی در حقیقت [نفس عمیق] یا من توازع کل شیء الله یا من در حقیقت کل شیء خاش الله.

خاشه یعنی همون محبت.

یعنی همون رابطه.

همه مربوط‌اند به او.

درسته؟

اگر این نگاه ایجاد بشه نه فقط از درون خودش بخواد همین نگاه ایجاد شد.

وقتی به عالم هم نگاه می‌کنه می‌بینه عالم هم این رابطه رو دارند.

اگر تا به حال اغیار می‌دید مال این بود که خودش رو جدا می‌دید.

تغییر نگاه در درون، تغییر نگاه در درون، تغییر نگاه در بیرون رو به دنبال داره.

یعنی انسانی که می‌خواد سیر افاقیش تبدیل بشه به سیر انفسیش هست که اول سیر افاقیه در درون خودش، سیر افاقیه در درون خودش تبدیل باید بشه به انفسی.

یعنی وقتی خودش رو می‌بینه مرتبط می‌بینه.

تا مرتبط دید سیر افاقیش تبدیل شده به چی؟

به انفسی.

تا سیر انفسی شد اون وقت نگاه به عالم که می‌کنه می‌بینه تو ارتباط با این مرتبط‌اند.

حالا این یه بحثی داره بماند.

پس سیر افاقی تبدیل میشه در وجود این شخصی که با محبت حرکت می‌کنه به سیر چی؟

همه آفاق براش میشن انفس.

همه آفاق میشن براش.

دیگه آفاق جدا نیست برای این از انفس.

پس سیر ان-- افاقی برای کسی‌ست که سیر انفسی ندارد.

این یه بحث جالبیه ها.

حالا روش اجمالا یه فکری داشته باشید تا بعدا.

خب بعد مراتب حب حق رو ایشون بیان می‌کنه.

فقط به صورت خلاصه میگیم چون میخوایم انشاالله را بعد وارد بحث دنبالش بشیم.

تو مراتب حب حق ایشون می‌فرماید که همونجور که عرض کردیم حب و عشق و فنا سه مرتبه اصلی.

سه مرتبه اصلی.

حب، عشق، فنا.

بعد ایشون می‌فرماید که تو مراتب [نفس عمیق] حب من دیگه از همه مقدماتش که اینا اینجا همه رو گفته از همه اینا بگذرم که قدرشو گفتیم بسیاریشو نگفتیم.

میگه هر مرحله‌ای برای خودش آثاری دارد.

اولین مرحله حب.

اولین مرحله که اگر انسان بخواد بفهمه کدوم مرحله‌ست از آثارش باید بفهمه اولا.

ثانیا اگر می‌خواد اون مرتبه ایجاد بشه باید آثارشو کم‌کم ایجاد کند.

اوناش که اختیاریه تا اون مرحله ایجاد بشه.

دو طرف داره دیگه.

از آثاری که دارد بفهمد کدوم مرحله‌ست.

وقتی بفهمه آثارش چیه شروع می‌کنه تصنعی ابتداً آثار رو ایجاد کردن تا حقیقی بشود تا موطن بشود.

پس این دو طرف داره.

فقط برای دیدن نیست برای عمل کردن هم هست.

اولین در حقیقت مرحله که در اوایل سلوک این حب حق آشکار می‌شود.

اولین مرتبش این است که می‌بینه که حالا مثل همون بحث یغزه.

می‌بینه ارتباط غافلانه با دیگران رو دیگه مثل سابق دوست نداره.

می‌بینه خب دیگه خسته میشه تو ارتباط‌هایی که او دو آ-- عمومی داشت قبلا و غافلانه بود.

لذا احساس چی می‌کنه؟

اگرم مجبوره در جایی باشد تکلیفشه که باشد هست.

تکلیفش رو تعدی نمی‌کنه.

اما احساس چی می‌کنه؟

تو اوایل حب دیگه.

این هنوز تمکین پیدا نکرده که هر جا باشد براش فرقی نکند.

اوایله.

می‌بینه برای اینکه بتونه خودشو تو حالت توحد نگه داره و این یغزه یا بیداری که براش ایجاد شده رو حفظ بکند می‌بینه دوست نداره.

علامتش این است که هر جایی رو دوست نداره.

می‌تونه بعضی جاها که تکلیفش نیست رو کم کنه.

کثرت‌هاشو بعضیشو کم کنه.

با اینکه با اون حالت اجتماعی که بحث اوایل جزو مقدمات بود که انسان فرد شامل اجتماع است.

اینا رو دائم باید به اون مبانی ارجاع بدیم که یهو به انزال و اون گوشه گیری نکشه دیگه.

فرد شامل.

اوایل میبینه که نه.

حالا حالت غفلت و اون مسائلی که تا از بعضی چیزا منزجر میشه.

نمیدونم گاهی این کسانی که یه حالت برگشتی براشون چه خانم‌هایی که مثلاً گاهی تلویزیون یه برنامه‌ست نشون میده مثلاً نشون میده که برگشتن انزجار پیدا میکنن از حالت سابقشون یا آقایون فرقی نمی‌کنه که میبینید متنبه شدن جوری متن-- مراتب تنبهه.

انزجار از-- دیگه حوصله اون کارهای سابق رو ندارن.

هر چقدر این شدیدتر بشه این ش-سرعت محبت شدیدتر میشه به این طرف.

منتها باید در عین حال کنترل شده باشه.

بعضیا که به افراط میفتن من همیشه بهشون تذکر میدم بعضیا حالت [نفس عمیق] انقلاب روحی درشون ایجاد میشه یه دفعه به افراط اینور میفتن.

این موتور میسوزونه.

موتور میسوزونه.

افراط.

باید بهش بگی آهسته‌تر.

باید براش سرعت گیر بذاری.

چون الان یک دفعه از اونور بریده سرعت زیادی بعد، بعد تحمل نمی‌تونه بکنه.

تحمل سخت میشه.

بعد میبینی.

باز با البته با اعتدال حرکت کردن با نظام اعتدال باید حرکت.

اولین مرتبش پس این است.

میبینه از بعضی از اموری که سابق براش عادت بود حتی محبتش، حالا وحشت داره.

این اولین مرتبه‌شه.

دومین مرتبه‌ش این است که میبینه حالا وقت براش یه خورده تفاوت کرده.

قبلاً مثلاً وقتش به بطالت راحت می‌گذشت.

این اولین-- اینا آثار اولین مرتبه محبت.

میبینه حالا نه نسبت به وقتش حساس‌تر شده.

یعنی وقتی داره به بطالت می‌گذره چی میشه؟

سختش میشه.

غصه می‌خوره [مکث] بلافاصله سعی می‌کنه حالتشو تغییر بده.

اینا ساده‌ترین چیزاست ها.

تو آدم گاهی ایجاد میشه، گاهی.

یعنی خیلی وقت‌ها آدم می‌خواد وقت بگذراند اما گاهی می‌بینه نه وقت اصلاً [نفس عمیق] داره سر-- یه جایی‌ست که دارن وقت می‌گذرونن کلافه میشه اینکه چرا اینجوریه.

چرا اینم داخل در اینهاست.

اینم یه نکته که [نفس عمیق] از این طرف کم‌کم میبینه که تو همین موطن میبینه که [نفس عمیق] یه سری چیزهایی که وقتشو باهاش می‌گذروند اوهام بودن.

باطل بودن.

یواش یواش داره میبینه.

چه چیزهای چرتی بوده.

چه چیزهای الکی بوده.

چه دل-- مثل این میمونه که نگاه بکنه به بچه داره بازی می‌کنه و از حقایق غفله.

مثلاً حمله شده فلان جا همه ذهن‌ها مشغول.

بچه اصلاً در غفلت از این مسئله‌ست که بمبی منفجر شده، حمله‌ای شده.

مثل گوسفندی که مثلاً امروز چریده سیر.

شب با خیال راحت سرشو می‌ذاره زمین می‌خوابه.

اصلاً فردا قحطیه یا فردا به اصطلاح همه چیز زیاد است و اصلاً بی‌کار نداره که.

درسته؟

قبلاً آدمیزاد گاهی اینجوری بوده.

شب سرشو می‌ذاشته کاری-- اما یواش یواش میبینه نه حالا دغدغه داره.

شب تفکر می‌کنه نسبت به کارهای روزش که چه کار کرد.

این محبت ایجاد شده.

حساس شده که میبینه یه چیزهایی مثلاً مثل سابق نیست.

تو مرتبه، تو همین مرتبه [نفس عمیق] به اصطلاح تو همین مرتبه اه-مراتب محبت حق می‌رسه به اینجایی که نکته سومش درسته؟

بله.

نکته [نفس عمیق] سومش این است که احساس می‌کنه کم‌کم دوست داره گاهی نمازاش، حالت عبادتش، توجهش به خدا یه خورده بهتر باشد.

مثلاً میاد تو نماز یه لحظه حال توجه بهش دست میده.

تو یه حالت‌های لحظه‌هایی از توجه.

لحظه‌هایی از چی؟

از ارتباط که اینا شیرینیش-- جذبه‌های ربوبی‌ست.

یعنی هر لحظه‌ای توجه ایجاد شد یک ارتباط کاملی سیم وصل شده تو اون لحظه.

یه لحظه یه اشک، یه حال [مکث]، سیم وصل شده.

منتها این سیم وصل شدن ابتدا چیه؟

این مثل این سیم‌های وصله.

حالا سیم‌های بی‌سیمه.

میگین چی، چی اسمش اینا رو که وصل میشه؟

Wi-Fi.

حالا میگن Wi-Fi دیگه.

این بی‌سیمه.

این یه لحظه وصل میشه بعد میبینی آنتن قطع میشه آنتن نمیده دوباره آنتن نمیده.

همون یه لحظه که میده میبینی کلی چی میشه؟

مودمش ضعیفه.

آره حالا مودمش ضعیفه.

بالاخره ارتباط یه جوری‌ست که [نفس عمیق] این یه لحظه یه دفعه میبینی بستگی داره یه لحظه‌ش.

با یکی از دوستان کربلا بودیم.

[نفس عمیق] یه هتلی که رفته بودیم بعد اومده بودیم تموم شده بود.

از جلوی هتل که رد میشدیم کربلا بود یا نجف؟

نجف بود.

از جلوی هتل که رد میشدیم این هنوز کد چیز روی این بود.

یه دفعه تو همون یه لحظه که از جلوت-- رد شدیم گفت کلی خلاصه چی اومده برام؟

پیام پیام اومده تو همون یه لحظه.

یعنی یه لحظه هستا اما یه دفعه کلی پیام تو یه لحظه میاد.

اینجوریه.

منتها این تازه مادیش.

او یه لحظه‌ای که خدا ارتباط وصل میشه اونم وصلش از این وره.

لذا میبینه لحظه‌های وصل داره حالا این.

اینم جزو اولین مراحل که لحظه‌های چی داره؟

لحظه‌های Wi-Fiش وصل میشه لحظه‌هایی.

او یه لحظه یه دفعه کلی پیام واسش میاد.

اگر پیام‌ها رو خوند و دقت کرد و عمل کرد، لحظه‌ها هی چی میشه؟

بیشتر میشه، عمیق‌تر میشه، عمیق‌تر میشه.

بیشتر نه کمی.

عمیق‌تر میشه.

بعد میبینه اه همین پیام‌ها تو مراحل بعد.

من عادت ندارم یواش یواش حرف بزنم.

اگر تو این جلسات اینجوری یواش یواش حرف می‌زنم یه خورده با مکث، مال این است که [نفس عمیق] هم خودم بیشتر توجه به حرف بکنم هم اینکه ذهن خیلی به اصطلاح تند تند رگباری برای من عادت ندارم لذا صد در صد دوستان می‌دونن.

[نفس عمیق] رگباری حرف می‌زنم معمولاً تند تند از بحث زیگ وقت.

اما اینجا دیگه ک-- این دیگه نهایت با دنده یک دارم حرکت می‌کنم.

خیلی فشارم به این میاد با دنده یک حرکت کنم.

خیلی آهسته برم جلو.

این است که می‌خوام مسئله تو ذهن یه ذره یه ذره بماند تا مرتبه بعدی میاد قبلی هنوز مانده باشد.

تند و تند نشه که از ذهن بره.

خب لذا دوستان ا-اعتراض نداشتن یواش.

من فکر هم البته نمی‌کنم حالا دوستان اعتراض به کم، یواش حرف زدن نداشتن اما خودم به خودم معترضم چرا یواش حرف می‌زنم.

تعمد دارم تو این.

اینم یکی از آثار.

یکی از آثار دیگه‌ش این است که [مکث]، در همون ابتدای حب داشتیم بحث می‌کردیم دیگه.

این است که یواش یواش می‌بینه که حالا گاهی شب‌هاش، اینا هنوز همون اوایل کارها، اینا تازه مال اوایله.

می‌بینه شب‌هاش زنده تره.

دوست داره بیدار شه.

دوست داره بیدار شه.

گاهی بیدار میشه.

دوست داره بیدار شه.

بیدار که میشه گاهی می‌بینه که حال داره.

گاهی.

حالا اینایی که دارم میگم همش با گاهی‌شه دیگه.

دوست داره بیدار شه این.

احساس می‌کنه خلوت شب براش نافعه از حالا.

تن-- ماها عادت کردیم به شلوغی به خصوص الان با این دستگاه‌هایی که اومده همین موبایل‌ها و این‌ها، کثرت خیلی وجودها رو احاطه کرده.

یعنی تا یه لحظه آدم تنها میشه زود در میاره.

ببینه چه خبرهایی بوده.

نماز تموم میشه.

من گاهی سر نمازم، نماز تموم شد.

تا نماز تموم شد در میرن ببینن تا همین فرصتی که مثلاً سه چهار دقیقه است چند تا پیام اومده.

نکنه عقب بمونه.

تو اعتکافه.

رفته که از اغیار جدا بشه.

این که دارم میگم خلاصه شیوع داره‌ها.

بعد می‌بینید دینگ دینگ همینجوری صدای دائما داره چی میاد؟

مثلاً استاد شعار هم چیه؟

هیچ‌کس تنها نیست.

بله دیگه.

یعنی این اصلاً شعار این واقعاً شعاره.

اِاِاِ به اصطلاح اِاِاِ در، در جهت مخ-- که هیچ‌کس تنها نیست در جهت کاملاً.

درسته که هیچ‌کس تنها نیست اگر خدا گرفتیم.

این حرفی که در تو خداست رو گرفتن به خلق.

هیچ‌کس تنها نیست حرف در تو خداست.

اصلاً کسی نمی‌تونه عیناً "أنا بدّك اللازم يا موسى".

خدا در حدیس قدسی به حضرت موسی می‌فرماید "أنا بدّك".

موسی از من ناچاری.

من ناچاریت هستم.

یعنی تو از من نمی‌تونی جدا بشی.

نمیشه از من جدا شد.

أنا بدّك اللازم.

این هیچ‌کس تنها نیست مال اونجاست.

اما اونچه که راجع به خداست رو آوردیم چیکار کردیم؟

من هر موقع می‌بینم این تبلیغ رو می‌کنه به خودم میگم ما چقدر قهقرار رفتیم که تلویزیون جمهوری اسلامی تبلیغش در رابطه با یه اغیاری همونی‌ست که در تو خداست.

یعنی جای خدا نشسته.

هیچ‌کس تنها نیست.

من مونث توام.

أنا یا أنیس من لا أنیس له.

أنیس هر-- همینجوری شده این کثرت.

لذا می‌بینید شب که دیگه همه چی خاموشه علامت اولین مراتب محبت این است که همه چی کنار، حالا می‌بیند که دوست داره شب رو.

مثل سابق نیست شب براش.

تا حدی‌ها.

اینا همه همون مراحل اولیه‌شو داریم میگیم.

یه دفعه اون شب‌بیداری شب‌بیداران رو نمیگیم.

اون زنده بودن اینا همین، همین مرتبه.

می‌بینه این خلوت رو دوست داره.

براش یه حالت محبت دارد که يا ابن عمران كذب و این حدیث قدسی‌ست نسبت به حضرت موسی.

كذب من زعم أنه يحبني.

دروغ میگه کسی که فکر می‌کنه محب منه.

محب.

حب.

كذب من زعم، من زعم أنه يحبني فإذا جنّه الليل نام عني.

نام عني.

وقتی شب فرا می‌گیره او را می‌خوابه از من.

أليس كل محب يحب خلوة حبيبه؟

آیا هر محبی خلوت حبیبش و محبوبش رو دوست نداره؟

[مکث]یه عاشقی رو که همین مجازی‌ست بهش بگن که معشوقه تو یه خلوتی ایجاد کرده تو رو طلب کرده.

ببین چقدر دل منبسط میشه به این دعوت تا به وصال که هیچی به همین دعوت.

میگه خدا هر شب برای ما خلوت ایجاد کرده که هر چیزی هم که...

بعد می‌بینی که بعضیا حالا شب‌بیداری دارن تو شب‌های ماه رمضان بعد می‌بینی شبشون دارن، دارن با همین سر می‌کنن.

میگی چیه؟

میگه خب خواب نمیره نشستیم سر اینا.

[مکث] این شب دیگه شب خلوت بود که دیگه به این سه منقطع باشد.

قبلاً دیگه شب هر کسی تو بیت خودش بود، بیتوته داشت.

اگر بیدار میشد دیگه ا...

این دیگه کاری کردن شب و روز یکی شده [مکث].

خیلی اینا [مکث]برای انسان آزاردهنده‌ست و مخل راهه.

یعنی انسان گاهی باید خودشو از همه چی دور کنه، یقه خودشو بگیره ببره بزنه سینه دیوار.

میگه تو کی ای؟

تو چی ای؟

چیکار داری می‌کنی؟

تا ما تنها میشیم کافیه که قبلاً تنها شدن به این بود که تو جمع نباشن.

تا تنها میشدن تو جمع نبودن طرف می‌زد بیرون بره یکی رو پیدا کنه ببینه.

می‌زد بیرون حوصله تنهایی نداشت.

احساس می‌کرد وحشت داره از خودش.

یعنی از خودش می‌ترسه این انسان که تنها بشه.

الان تا تنها میشه اینو برمی‌داره احساس می‌کنه ارتباط داره.

اگر گوشیش گم بشه چند لحظه چی شده؟

وحشتناک‌ترین خبره براش [مکث].

اولین کاری که انجام میده دنبال چیه؟

پیدا کردن گوشی یا خرید یه گوشی جدیده.

یعنی اگر یه گوشی مدتی یهو فراق ایجاد بشه، این فراق جزو مولم‌ترینهاست چون از خودش می‌ترسه.

چون تنهایی ندارد این شخصی که محب میشه میبینه گاهی تنهایی و اونم در شب.

ببینید در شب چون روزش با همون ش- فرد شامل جمع باید در اینی که تنهاس مرتبط باشد وظیفه دارد ولی شبش تنهاس میگه از تنهایی لذت میبره.

حالا دوست داره.

این علائم اول در حقیقت چی هستش؟

مرتبه اول محبته که این چند تاشو اینجا ایشون ذکر کردند که این جالبم هست و باید اینا رو به عنوان اول تصنعی ایجاد کنی بعد کم کم تمکین میشه.

نه اینکه صبر کنیم تا خودش بیاد.

اول باید تصن-- یعنی اول باید میبینیم خوابشم میاد بلند میشه شب ولی.

دلشم میخواد بلند شه.

ساعت هم کوک میکنه ولی خواب میمونه.

عیب نداره.

اینا رو شوق به بیدار شدن رو از دست نده همین مقدار.

قصد بیدار شدن بکنن.

بیدار شد حتی اگر خواب آلو بود.

ااا اینو چند بار عرض کردم ولی ااا بد نیستش.

خدمت حضرت آیت الله بهجت.

اوایلی که فکر میکردیم آدم شدن امکان پذیره و هنوز امید داشتیم، شوقمونم زیاد بود.

اوایلی بود.

ما از این آقای بهجت اون موقع سرش خلوت بود و خودشون میرفت حرم.

تنهایی بود.

کسی نبود.

ما هم نشستیم یه نیم قدم عقب تر از ایشون وقتی نشسته بود تو حرم داشت دعاشو که تموم شد و اینا.

ااا من این سؤال رو کردم که آقا چرا ما تو نماز شب تنبلی می‌کنیم؟

ایشون باور کنید این عینک به چشمش بود اینجوری که داشت مطالعه میکرد، عینک مطالعه، دعا میخوند و اینا.

اینجوری به من نگاه کرد که من یه خورده عقب تر نشسته بودم.

یه نگاه تند غضبناک که این چشمای ایشونم نمیدونم شما از جلو دیده بودید یا نه.

خیلی نفوذ شدیدی داشت.

چشماش خیلی برقش قوی بود.

خیلی.

خلاصه باور کنید من پاهام هنوزم که یادم میفته هنوزم میترسم.

یعنی هنوزم میترسم.

این پاهام اصلاً شروع کرد سس شدن که دیگه انگار دیگه نمیتونستم مثل آدم فلج شده باشه هنوز یادم نمیره.

انگار پاهام ف-- اینه.

بعد به اینم قانع نشد.

برگشت فرمود من اگر جای علمای قدیم بودم الان شما رو به چوب میبستم.

[خنده] بیخودی جوری هم گفت نه مثل من اینجوری میگم بخنده ما بخنده ها.

جوری گفت که من باورم شد الان بلند میشه منو میزنه.

یعنی باور کنید اینجور یقین کردم که الان که اگر پام جون داشت بلند میشدم میدویدم فرار میکردم.

که م-- یعنی منتظر زدنش بودم اینجوری.

یعنی تا این حد بیانش تند بود که من اگر جای با غضب آقای بهجت غضب کنه به آدم با نگاه تند غضب کنه، اصلاً هیچی آدم حالا به قول آدم پودر میشه دیگه.

خلاصه ما خیلی جون سخت بودیم.

قساوت دل داشتیم که همونجا هنوز موندیم.

هنوزم هستیم.

اگر من جای علمای قدیم بودم الان شما رو به چوب میبستم.

بعد ایشون فرمود ااا یه مشت نخودچی کشمشی بذارید بالا سرتون.

بلکه شب به امید اونها بلند شید.

یعنی اونی که تو باور داری نخودچی کشمشی.

اینو باور داری میدونی هست.

اون خیلی دستور سلوکی هم هست که وقتی بلند میشید یه چیزی بخورید تا نشاط پیدا کنید که این یه چیزی بخورید نشاط پیدا کنید همین دستور سلوکن.

یعنی دو کار کرد.

هم باور ما که ما نخودچی کشمیشو باور داریم.

همین دستور سلوکیه که بلند میشید چیزی بخورید.

خوردن خودش انسان رو بانشاط میکنه.

بعد این روایاتی که هست راسته یا دروغ؟

ایشون فرمود اگر راسته تنبلی یعنی چی؟

این خیلی باب وسیعیه.

حالا دیگه همینقدر باشه.

این یعنی این کدش.

این روایاتی که هست راسته یا دروغه؟

اگر راسته تنبلی.

خیلی حرف بلندیه.

جای باز-- جای دیگه گفتیم حالا دیگه وقت الان نیست.

تو مرتبه دوم انسان در اواسط حب میشه که میشه عشق.

آثاری دارد.

اولین مرتبه این است که وقتی که میبینه دلش کسای دیگرم دوست داره احساس میکند که این جفاست.

یعنی تو م-- تو وسطه‌ها.

تو ح-- حالا محبت و اواسط راهه.

وقتی که میبینه کسای دیگرم دوست داره محبت دیگران تو دلش هست، احساس جفا میکند.

این احساس جفا کردن یعنی غیرتش میاد.

دقت کردی؟

منتها کسای دیگه رو دوست داره مستقل دیگه.

اما پدر مادر رو دوست داره چون او گفت فرموده.

زن و فرزندش رو چون او فرموده.

این غیر نیست.

دقت کنید اینا رو باید دائماً تذکر میدم به یاد بحثای سابقمون که یه موقع سوء تفاهم پیش نیاد.

یعنی کسی محب خداست که همه چیز رو در حقیقت چیکار بکنه؟

بزنه کنار.

این بزنه کنار به معنای غیر، غیر، اغیار.

نه اونکه تجلیات او.

نه اینکه به امر او.

گفتیم دو نگاه دیگه.

با نگاه استقلالی اغیار در مقابل خدا، در مقابل امر خدا.

بچه‌شو دوست داره لذا از امر خدا اعراض میکنه به خاطر بچه‌ش.

خب این معلومه بچه‌شو دوست داره.

اما بچه‌شو دوست داره به عنوان یه نعمت الهی.

بچه‌شو دوست داره به عنوان یه وزنه‌ای که اینم نکته جالبیه که محبت گفتیم قبلاً وزنه‌ست.

هر وزنه‌ش رو بزنی هی صعود پیدا می‌کند.

به ما گفتن که پدر و مادر دوست داشته باشید، همسر و فرزند دوست داشته باشید، دوستاتون دوست داشته باش-- هرچه اینا رو دوست داشته باشید آماده میشی.

شدت دوست داشتن اینها آماده میکنه شما رو برای ولایت ولی الهی.

ولایت ولی الهی شما رو آماده میکنه برای ولایت الهی.

یه بحثی ایشالا توی جلسه خواهیم گفت.

اگر یه موقعی چون بحث محبت رو کردیم شاید بعد جلسه بعد ایشالا این بحثو بکنیم با اینکه قرار بود آخر سر بکنیم شاید جلو بندازیمش تا اینکه این بحث چی بشه؟

اتصالش بهتر محفوظ بشه.

پس تو اولین اثر عشق و حب در وسط، در وسط کار این است که اغیار از دلش کنار زده میشن و محبت به اغیار رو جفا میبینه.

با خودش نزاع داره تو دلش.

اگر میبینه یه محبتی هست حالا حالت چی داره؟

نزاع پیدا میکنه براش.

میبینه اینجوری نمیخواد.

دنبال این است که این حل بشه و دیگه غیری نماند.

حالا اینا مصداق داره، مثال داره دیگه باید [نفس عمیق] از به اصطلاح ایناش گذشت دیگه.

یه آیه ای رو ایشون اینجا شاهد آورده.

آیه خیلی زیباست.

تفسیر انفسیه یه آیه.

و عهدنا الی ابراهیم و اسماعیل ان تحرا بیتی للطائفین والعاکفين والركع السجود.

تحرا بیتی.

از هرچه شرکه بیت من یعنی همون خانه کعبه را تطهیر کنید.

اما این بیتی چی هستش؟

تفسیر انفسیش دله.

ان تحرا بیتی للعاکفين للـ طـ للطائفین والعاکفين والركع السجود.

اینا جذبه‌های ربوبی هستن که تو هر حالی برای انسان ای طائف.

ط-طائف یعنی حالت حیمانی که تو عشقه.

عاکف، عکوف یعنی طائف در حال حرکته.

عکوف در حال غور و عمقه.

دقت میکنید؟

طائف ابتدای کاره.

حرکت میکنه.

حیمان داره.

مثل حالا مثالشه دیگه.

یه نخودی که تو هنوز نپخته خودشو خیلی بالا پایین میزنه تو دیزی آبگوشت.

بالا این عاکف طائفه.

داره میچرخه تا پخته بشه.

اما به جایی میرسه دور معشوقه میچرخه ها اینجا.

طائفه دور بیت الله هست.

اما طائفه.

اما به مرتبه‌ای میرسد عکوف.

عکوف دیگه در حقیقت توش اون حرکت دیده نمیشه.

عکوفه دیگه.

یک تمرکز و تعمیق است.

للطائفین والعاکفين والركع السجود.

که در حقیقت این‌ها جذبه‌های مختلف ربوبی‌ست که بر این عاشق و محب وارد می‌شود و بیت دلش رو از اغیار داره چیکار می‌کنه؟

خالی می‌کنه.

این آیه اون بحث انفسیش سر جاشه.

اما خ-- امام صادق علیه السلام از این استشهادها کرده تو آیات‌ها.

یعنی از اون نظام ظاهری میارن گاهی به نظام انفسی.

به ما یاد میدن که این‌ها منحصر در او نیست.

او هست، اینم هست.

از اونجا آغاز میشه اما اینجوری هم هست.

همچنین در دعای عرفه امام س-- امام حسین علیه السلام می‌فرماید و انت الذي خدایا تو کسی هستی که عزلت الاغیار عن قلوب احبائک.

اغیار رو از دل این‌ها تو زائل کردی حتی لم يحبوا سواک.

غیر تو دیگه برای اینا دوست داشتنیه.

هرکی رو دوست دارن به امر تو دارن.

به ارتباط با تو دارن.

لذا میبینید محبت فالله دارن این‌ها.

دیگه محبت عادی ندارن.

همه چی رو ما مثل ما دارن زندگی میکنن اما محبتشون فالله.

حتی لم يحبوا سواک.

رسیدن به خدا با جدا شدن از اغیار.

مثل اون است که میگفتش که من گوشت نمیخورم.

میگفت از بهیمیت جدا شو.

نه از بهائم.

گوشت نخوردن ملاک نیست در دین ما.

بلکه حیوان نبودن ملاک است.

یعنی آدم میگه حیوان نیست.

میگه گوشت نمیخوره.

میتونه گوشت نخوره، حیوان‌تر هم باشد.

صباییتش بیشتر شود.

چون هر کدوم از این‌ها در حقیقت آثاری‌اند.

لذا می‌فرماید که حتی لم يحبوا سواک و لم يلجؤوا الی غیرک.

لا-- ملاک و میگه.

ی-لم يلجؤوا حتی لم يلجؤوا الی غیرک.

پناه به دیگری نمیبره.

نیازشو با دیگری برطرف نمی‌کند.

لم يلجؤوا الی غیرک.

خب در عواصف باز یکی از علائم دیگه‌ش این است که حالا دوست داره با خدا زبان تملق داشته باشه.

اونجا دوست داشت بیدار میشه در اولی.

همینقدر.

تو دومی حالا دوست داره با خدا حرف بزنه، تملق خدا بکند، بهانه پیدا کند برای که قربون صدقه خدا بره.

با خدا تملق.

تعبیر خیلی زیبایی‌ست.

تعبیر از دعای عرفه اخذ شده که یا من اذاق احبائه حلاوة المؤانسة.

فقاموا بین يديه متملقین.

این‌ها تو چشوندی یک انسی رو بهشون اثر این انسی این است که دوست دارن جلوی تو بایستند تملق تو رو بکنند.

ای خدایی که مهربانی.

ای خدایی که دوست داشتنی هستی.

ای خدایی که کریمی، رئوفی.

تملق دیگه.

هی شروع کنن تعریف کردن.

حالا این تعریف کردن گاهی تصنعی هم میشه تو مرتبه دوم.

آغازش تصنعی باشه.

آدم با خدا هی چی کنه؟

تملق خدا رو بکنه.

ممکنه باورم نداشته باشه اما تملقش بکنه.

این تملق بعضیاش با ادب و آدابه تو اوایل کار.

بعضیاش ادب و آدابش متفرقه.

یعنی تملقش یه جوری میشه که دیگه یه ناز و کرشمه‌ست.

دیگه حالا اونا هم باشه.

بعد- مبنیه رائدش که نیست که.

یعنی تملقی که ما میگیم یعنی یه چیزی مثلاً نباشه و نسبت بدیم.

ما به خدا هرچی که نسبت بدیم تو کمال [صدای محیط] نباشه.

ندونیم و نسبت بدیم هست.

یعنی ممکنه یه کمالی رو نمی‌فهمیم.

شیعه هم میگه خدا تو داری.

تملق اینجا اونه.

منتها تملق یه زبان دلال توشه.

یه زبان نزدیکی توشه.

میگه خدایا بالاخره من گناهکارم، من بدم، من اینجوری‌ام، من اونجوری.

اما تو غیر من کیو داری؟

گاهی اینجوری داره.

یعنی تملقشو داره می‌کنه با خدا.

تو غیر من کیو داری بالاخره بنده‌تم دیگه.

بیچاره‌ام دیگه.

تو کسی دیگه رو داری که عذاب بکنی.

من کس دیگه رو ندارم منو ببخشه.

این زبان تملق با خداست [مکث] که آدم داره چیکار می‌کنه؟

یه جوری از روی انسی حرف می‌زنه، از روی مثلاً دوستی.

گاهی حالت جلالی حاکم میشه انسان خائفه.

گاهی حالت جمالی حاکم میشه، انسان معنوسه.

داریم می‌گیم تو این رتبه یکی از آثارش تملقه.

یعنی حالت انس.

اینا تصنعی هم میشه گاهی اگر حالی به انسان دست داد.

چون اینا یه دفعه ملکه اش ایجاد نمیشه ها.

همه این آثار تو هر مرتبه ای.

گاه گاهی ممکن اوایل حال باشه.

یه جذبه لمعان، یه برق، برق تعبیر ابن سینا این است برق.

برق بارقان.

تعبیر ابن سینا برق بارقان.

یک دفعه یه برقی میزنه تو وجود انسان برق بارقان یک جذ-- جذبه جذبتون.

یک جذبه ای میاد.

یه لحظه.

بعدم ممکنه دوباره تا آخر عمر دیگه آدم نیاد.

اما این برق بارقان میتونه چی باشه؟

بگیره.

رابطه بماند.

بعد یواش یواش حال تبدیل به ملکه بشه.

خب وقت داره میگذره ما هنوز تو مرتبه دومیم.

[مکث] بله.

اسألك حبك وحب من يحبك وحب كل عمل يوصلني إلى قربك.

تو رو می خوام.

محبین تو رو هم دوست دارم.

عملی هم که به تو می‌رساند نه عملو دوست داشته باشم.

عملی که به تو منو نزدیک می‌کنه بخاطر این دوسش دارم.

نه عمل چون ثواب داره.

عمل چون عملی است که منو نزدیک به تو می‌کند.

کل عمل وحب کل عمل يوصلني إلى قربك وأن تجعلک أحب إلي من ما سواك.

یه کاری بکن خودت، خودتو محبوب‌تر از بقیه پیش من بکن.

من که نمی‌تونم با قدم خودم.

چقدر زیباست.

أن تجعل خودت، خودتو جوری قرار بده أحب إلي من ما سواك.

بچشون به من این رو.

وأن تجعل حبي إياک اونقدری که من تو رو دوست دارم این محبت رو قاعداً إلى رضوانک که حالا مقدمه بحث بعدی میشه.

وشوقي إليک مش-- اشتیاق من زائدًا دال زال زائدًا عن عصيانک مانع.

زائدًا یعنی منو حفظ کنه از-- یعنی محبت باعث حفظ بشود.

پس یکی از آثار محبت تو مرتبه اول که اونجا نگفتیم کم کم انسان رو از عصیان حفظ می‌کند.

میبینه از عصیان چی شده؟

نسبت به عصیان نفرت پیدا کرده.

اینم یک.

اثر سوم مرتبه دوم که وسطه میبینه حالا دوست داره کاراشو تو مراقبات هم که [مکث] اه علماى سلوک دستورات اخلاقى میدن بعد از مدتى كه سالك داره جلو میره با همین مسلک معرفت نفس که مثلاً مرحوم علامه، مرحوم قاضی اینا داشتن یکی از دستورالعمل‌هایی بعد از مدتی که سالک حرکت می‌کند علائمی از محبت تو وجودش ایجاد می‌شود.

بعضی از این مرا-- اینا همه دستورات مراقبه‌ایه که اونجا به صورت دستورالعمل میگن اینجا به صورت اخباری داریم بیان می‌کنیم ما.

وقتی که به یه مرتبه از محبت می‌رسد میگن از حالا به بعد مراقبت کن در تمام اعمالت، کارهات رضای حق رو ببینی.

برای او.

رضای حق غیر ثواب و عقابه.

رضای حق رو ببینی.

تو مرتبه اول فی سبیل الله بود در راه خدا بود.

تو مرتبه دوم رضای حق است.

لذا اثر سوم این است که اسیر تحقق رضای حق است تو کاراش.

اسیر اینه.

تو هر کارش دنبال این است که چی بشه؟

یه راهی پیدا کنه برای اینکه [مکث] رضایت حق رو پیدا کند.

ببینه رضای حق تو کدومه.

هر کار مباحی هم می‌خواد بکنه دنبال این است که ببینه رضای حق تو کدوم یک از این کارهاست.

ببینه کدوم رو خدا راضی‌تر است.

با اینکه مباح است هر دو رو راضی است اما کدام رو راضی‌تر است.

رضای حق براش چی میشه؟

ملاک میشه.

اسیر رضای حق.

بعد کم کم تو مرتبه چهارم گریه‌های [مکث] اشتیاق تو وجودش شکل می‌گیره.

تو همین مرتبه دوم اثر چهارمش.

گریه‌های اشتیاق تو وجودش یواش یواش میبینه که گریه‌ها، شعله‌ها، گریه‌های اش-- یعنی فراق خدا رو احساس می‌کند.

و مشتاق رابطه می‌شود با گریه‌ها.

اشتیاق گریه‌های اشتیاق آمیز داره که گریه‌های اشتیاقش خودش [مکث] باز می‌کنه افق رو.

این گریه‌ها چاره کار به جز دیده بارانی نیست.

گریه‌های اشتیاقی که این در حقیقت مشکل حل می‌کند.

سیل است آب دیده و بر هر که بگذرد.

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود.

اشک کارش این است که دل سنگ رو نرم می‌کند.

دل قسی رو نرم می‌کند.

لذا یکی از لوازم کار تو عاشق تو مرتبه دوم که عشق است گریه‌هاست که این گریه‌ها دل رو نرم‌تر می‌کنند.

پس گاهی ممکنه به حال ایجاد کنه انسان مقدماتش رو ولی کم کم اینها اثر می‌شود.

اللهم اجعلنا مناجات محبین.

اللهم اجعلنا ممن دعبه.

ممن از اون کسانی که دعبه‌شون چی هستش؟

روش‌شون، سیره‌شون.

دعبه یعنی سیرة.

ارتیاح الیک ول حنین.

راحتی‌شون تو ارتباط با توئه.

حنین دارن.

ناله دارن.

دعبه‌شون روش‌شون این ناله است.

این ارتیاح است.

و دهرهم تمام روزگارشون از زفرة و العنین.

امام سجاد علیه‌السلام می‌فرمایند زفره و عنین ناله‌های جانسوز عمرشون رو پر کرده.

منتها نه اون ناله‌های جانسوزی که هر کی نشسته به نشینن اینا گریه کنن بگن اگر این دینه ما از دین سیر شدیم.

این ناله‌های جانسوز تو خلوتش داره.

دهرهم الزفرة و العنین که اینها تا به جایی می‌رسد که تو مرتبه همون دوم که اواسط عشقه اثر پنجمش این است که کم کم حالا می‌بینه خدا چه بنده‌نوازه، چقدر نعمت.

و این بنده‌نوازی‌ها رو هی یادآوری می‌کنه با خودش.

یادآوری.

آدم ما معمولاً زبان شکرمون کمه.

نگاه بنده‌نوازی‌مون از خدا تو وجودمون کمه.

این بنده‌نوازی‌ها رو که می‌بینه هی عشقش مصعف میشه.

یاد نگاه محبوبش میفته.

یاد نوازش محبوبش میفته.

یا نوازش‌ها تو نعمت‌ها مناسب خودش هست دیگه.

می‌بینه اه اینجا چطور او را نواخت، چطور او را نوازش کرد، چطور اینجا براش تسهیل کرد.

میگه دائماً تو ذکرش حالت چی پیدا می‌کند؟

اینا تو ذهنش هست.

چون عاشق بدی نمی‌بینه.

تو نظام ظاهری هم یومی و یُعم.

کور می‌کند و کر می‌کند.

تو نظام الهی [اه] تعبیری هست که مال حافظ خیلی زیبا دارد که [همراه با تأثیرگذاری] پیر ما گفت خطا بر قلم سن نرفت.

آفرین بر نظر پاک خطاپوش اشبات.

پیر ما گفت خطا بر قلم سن نرفت یعنی چی؟

یعنی نظام احسنه.

اصلاً خطا ندارد.

سختی‌هاشم چیه؟

سختی‌هاشم خطا نیست.

سخت نیست.

یعنی اونجایی که خدا مشکلی رو هم برای انسان پیش میاره با نگاه عاشقانه، عاشق هم بر لطف و بر قهرش به جد.

وین عجب من عاشق این هر دو زد.

چون می‌بینه اونجا هم لطفه.

همون مثل مادر مهربانی می‌مونست که او سختی چی هستش؟

مهربانیشو بیشتر می‌کند چون در موقع...

لذا با این نگاه وقتی که می‌بینن میگه آفرین بر نظر پاک خطاپوش اشبات.

خطاپوش نه یعنی که خطا بود پوشید.

یعنی نگاه، نگاهی که اصلاً خطابین باشه تو وجودش نیست.

اینم مرتبه پنجمه.

من اینو فقط تو این حالت می‌بینه تو راز و نیازهاش همش حالت چی داره؟

حالت، حالت ذکر نعمت‌های حق رو داره تو اینجا.

ذکر نوازش‌های حق رو داره.

ذکر لطف‌های.

به اینا میل داره.

این اثر عشق است.

یعنی نیازش رو ابراز نمی‌کنه در اینجاها.

بلکه تو اینجا چی داره؟

ذکر نا-- اون نوازش‌های حق است.

می‌گه خدا من چه جور شاکر باشم با من این کارو کردی؟

چه جور شاکر باشم اون کارو کردی؟

چه جور شاکر...

یعنی می‌بینید تو یه حالت چی قرار...

اینا علائم، اینا تقسیم‌بندی و مرزبندی اینا خیلی سخته‌ها.

دقت کردن این‌ها رو خیلی دقت کردن از روایات و از خلاصه از...

من فقط تو اون خطاپوشی یه نکته رو بگم که از نظر اخلاقی مؤثره.

یه نکته اثر تربیتی داره.

من یه جایی خلاصه سالی تو مثلاً سال 60 و 63، 4 بودش یه مقداری مشکلات مالی داشتم.

یه دو ساعت کار می‌کردم.

کارم هم مقابله بود.

حروفچینی که می‌کردن یه پرینت می‌گرفتن.

اون موقع هنوز چیز نبود.

مثلاً این کامپیوتری اینجوری نبود.

حروفچینی می‌کردن بعد باید غلط‌گیری می‌کردن که جا نیافتاده باشه، نزده با-- اشتباه نزده باشن، جا ننداخته باشن، غلط چاپ نشده باشه تو مد...

بعد خیلی تو این مسئله دو س-- تقریبا دو سال طول کشیده بود.

یه روزی این آقای فاکر خدا رحمتش کنه مسئول انتشار اسلامی جامعه مدرسین بود.

ما اونجا کار می‌کردیم.

اومد گفت یه کتابی چاپ کردن طهیر الوسیل امام رو.

عربیش.

گفت این کتاب دیگه بهترین غلط‌گیری شده.

اگر کسی از این غلط بگیره جایزه داره.

من به محض اینکه صفحه کتابو باز کردم یادم نمیره کتاب طهیر الوسیل عربی باز کردم و نسخه‌ش تازه...

دیدم دو تا غلط تو این صفحه.

میرم دو تا غلط تو این صفحه.

یعنی تو همین دو تا صفحه‌ای که روبروم بود دو تا غلط نشونش دادم.

بعد یک دفعه خودم متنبه شدم که دیدم که چشم من چشم غلط‌بین شده.

غلط‌ها نور داشت برام.

از اون وقتی که تو غلط‌گیری دنبال غلط بودم همه اش دیدم چشمم چشم غلط‌بین شده.

به جای اینکه اون چیزی که صحیح نور داشته باشه خلاف عادتم شده.

یعنی من با این عادتی که در خودم ایجاد کردم حرکتم کاملاً معکوس شده بود.

همون روز تصمیم گرفتم دیگه نرفتم.

هرچی خلاصه آقای فاکر فرستاد دنبالم.

هرچی آقای راستی هم اون موقع مثلاً اونجا بود حالا هنوز کسالت داره خدا ایشالا بهشون سلامتی بده.

ایشون خلاصه یه روز منو خواست گفت آقا چرا نمیرین اینجوریه اونجوریه.

چون اونا هم چند تا کار هم کرده بودم اونا دوست داشتن اینا.

بعد گفتم آقا من دیگه نمیرم.

نگفتم علتش چیه اونجا.

اما دیدم که این ملکه کم کم تو رفتار من هم سرایت می‌کند.

که انسان تو رفتار دیگران چی میشه؟

غلط‌بین میشه.

انشاالله خدای تبارک و تعالی علائم مرحله سوم که مرحله فناست رو من اصلاً دیگه نمیگم.

تو همینا هم که گفتم زیادی حرف زدم.

اونو خودتون اگه خواستید، دوست داشتید و اهلش بودید و دوست داشتید بخونید.

من عمداً واسه همین دو مرتبه رو بگم.

قصدم هم نبود حالا وقتم نیز جدا و نمیخواست وقتم بود نمی‌گفتم.

انشاالله خدای تبارک و تعالی ما رو از محبین و عاشقان و شیفتگان خودش قرار بده.

اغیار رو از دل ما انشاالله جدا بکند.

انشاالله خدای تبارک و تعالی همه وجود ما رو وقت خودش بکنه.

تمام لحظات ما وقت خدا باشد.

انشاالله جمهوری اسلامی رو خدای تبارک و تعالی که همه وجود ما رو می‌تونه به سمت حرکت به سمت خودش بیشتر و بیشتر سوق بده، در پناه عزت خودش محفوظ نگه بدارد.

عاقبت ما رو ختم به خیر بگرداند.

انشاالله این نگاه محبتی و این نگاه هبی تو عالی‌ترین مرتبش تو زمان امام زمان عمومی می‌شود، فراگیر می‌شود.

حرکت هبی تو زمان حضرت اثر رشد انشاالله ما رو به زمان ظهور برساند و این حقیقتو در اون روز که فراگیره بکشیم و ببینیم و اون رشد‌هایی که برای اون روز ذخیره شده رو انشاالله ما رو هم به اون رشدها برساند.

والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.