یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و دعا برای حضرت ولیعصر
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیّات حجت بن الحسن — که درودهای تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعتی، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیدهبان باش، تا آنگاه که او را به رغبت در زمینت جای دهی و زمانی دراز از آن بهرهمندش سازی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و سرداران حضرت باشیم.
جایگاه بحث در مسیر جلسات پیشین
در جلسات پیشین، بحث از یقظه آغاز شد و به توبه و تطهیر باطن رسید. در آن مسیر، دو حقیقت در برابر یکدیگر قرار گرفتند: از یک سو محبت دنیا، که سرچشمهٔ نجاستها و رذایل و آلودگیهای درونی است؛ و از سوی دیگر محبت الهی، که حقیقتی است پاککننده و تطهیرکننده، و انسان را از ورطهٔ آلودگی به ساحل صفا میرساند. پس از آنکه بحث محبت الهی در کتاب مقالات به خوبی بیان شده، مؤلف دوباره به حبّ دنیا و رذایلی که از آن سرچشمه میگیرند بازمیگردد.
اما پیش از آنکه به آن بحث وارد شویم، امروز مقدمهای را که از نظر ترتیب موضوعی میبایست متأخر میآمد، پیش میکشیم و مقدّم میداریم. این مقدمه پرسشی است بنیادین: آن محبت الهی که از آن سخن گفتیم، در نظام عملی و کاربردی، از کجا آغاز میشود؟ نقطهٔ شروع آن کجاست؟ چگونه میتوان در آغاز راه، دست به دامان این محبت زد و از آن به عنوان زاد و توشهٔ سلوک بهره برد؟
رابطهٔ توحید و محبت الهی
این پرسش از آن رو اهمیت دارد که ما معتقدیم توحید، سراسر نظام اسلامی را فرا گرفته است؛ احکام، اخلاق، اعتقادات، و همهٔ آنچه در این دین آمده، در پرتو توحید معنا مییابد و با نگاه توحیدی باید دیده شود. اگر این باور را بپذیریم، باید بپذیریم که رسیدن به توحید نیز با محبت الهی امکانپذیر است؛ چرا که میان توحید و محبت الهی رابطهای تنگاتنگ برقرار است، رابطهای که در جلسات پیشین به تفصیل بیان شد.
پس پرسش اصلی این است: نقطهٔ آغاز رسیدن به آن توحید، یا به همان محبت الهی، چیست؟ خداوند چه راهکاری برای این رسیدن قرار داده است؟ در روایات اهل بیت علیهم السلام و در کتاب خدا این راهکار چگونه بیان شده است؟
اگر باور کردیم که آنچه پیامبر گرامی اسلام آورد، حقیقتی توحیدی است که مرکبش محبت الهی است، آنگاه نقش محبت الهی در این نگاه، نقشی اساسی و همهجایی خواهد بود. نمیتوان محبت را در گوشهای از نگاه سلوکی نشاند و آن را صرفاً یکی از منازل شمرد. محبت الهی از آغاز هست، در میانه هست، و در پایان نیز هست. هرچند رنگ و جلوهٔ این محبت در هر مرتبهای متفاوت باشد، اما اصل آن در همهٔ مراتب حضور دارد. حقیقتی است که نازلترین جلوهاش در اولین مراتب سلوک وجود دارد، در اواسط راه نیز هست، و در انتهای مسیر نیز به شکلی کاملتر و تابناکتر حضور دارد. پس باید در تمام مراتب این نگاه، محبت را حاضر و ساری و جاری ببینیم، نه آنکه آن را منحصر به مرتبهای خاص بدانیم.
عشق به مثابهٔ طبیب جمله علتها
این مسئله در ادبیات عرفانی فارسی، به خصوص در مثنوی معنوی، بسیار مورد توجه قرار گرفته است. در جلسهٔ گذشته نیز ابیاتی از این دست خوانده شد. در یک بیت، مولانا میگوید:
*شاد باش ای عشق خوشسودای ما / ای طبیب جملهٔ علتهای ما*
«علت» در اینجا به معنای مریضی است. مریضیهای اخلاقی، نقصانهایی که در درون انسان خانه کردهاند، زنگارهایی که بر آینهٔ دل نشستهاند. عشق طبیب همهٔ این علتهاست. این تعبیر، تعبیری ساده نیست؛ بیانگر این است که درمان همهٔ دردهای اخلاقی انسان در یک حقیقت نهفته است و آن حقیقت، محبت و عشق الهی است.
تشبیه عشق به شکافت هستهای
شهید مطهری در کتاب «جاذبه و دافعهٔ علی» تعبیر بسیار زیبا و دقیقی دارد. ایشان میفرماید: حقیقت محبت و عشق، مانند شکافت هستهای است. اتم در نگاه اول، در درون یک جسم، بسیار آرام و ساکن است؛ اما همین که شکافته میشود، انرژیای عظیم از آن ساطع میشود، انرژیای که به سختی میتوان آن را کنترل کرد و با محاسبات معمول اندازه گرفت.
البته این تشبیه از آن روست که ما با زبان پدیدههای مادی آشناتریم و شکافت هستهای یک حقیقت مادی است. عشق به مراتب فراتر از این است. اما برای انتقال مفهوم، این تشبیه بسیار دقیق و رسا است: همانطور که در نگاه اول، ماده آرام و بیتحرک به نظر میرسد، اما با یک شکاف، انرژیای غیرقابل تصور از آن آزاد میشود، در درون هر انسانی نیز انرژیای خفته وجود دارد که نامش محبت است.
نکتهٔ مهم آن است که این انرژی در تکتک اتمهای عالم ذخیره شده است. اگر امروز دانشمندان بیشتر به اورانیوم میپردازند، از آن روست که شکافت در اورانیوم آسانتر محقق میشود؛ وگرنه این انرژیهای عظیم در دانهدانهٔ اتمهای هستی نهفتهاند. اگر انسان این را باور کند، میفهمد که سرشارترین منبع انرژی، در دسترسترین موجودات کنار اوست؛ نیازی نیست برای یافتن منابع انرژی به دوردستها چشم بدوزد. همینجا، در نزدیکترین فاصله، عظیمترین منابع انرژی وجود دارد.
عین همین حقیقت در درون انسان جاری است. آن نظام محبت و عشق، منبعی است که اگر شکافته شود، انرژیای آزاد میکند که هیچ وادیای در برابرش تاب نمیآورد. وقتی انسان به افقهای دور سلوک مینگرد و آنها را بعید میبیند، وقتی طی کردن مراتب بلند معنوی را با توان ظاهری خود ناممکن میپندارد، از آن روست که آن انرژی خفتهٔ درون خود را نشناخته است. نمیداند که عشق چه میکند. نمیداند که اگر آن شکاف درونی رخ دهد، چه نیرویی آزاد میشود و چه مسیرهایی که دور مینمودند، نزدیک خواهند شد.
حکایت دانشجوی المپیادی و آغاز یک تحول
برای آنکه این بحث با نمونهای ملموس همراه شود، حکایتی را نقل میکنم. در یکی از دانشگاهها رفتوآمد داشتیم. در ماه رمضانی که آنجا بودیم، جوانی بود دانشجو، المپیادی، بسیار خوشاستعداد. اتاقهای خوابگاه آن دانشگاه دو نفره بود؛ اتاق کوچکی که دو نفر در آن زندگی میکردند. این جوان گفت که اگر ممکن است مدتی در اتاق ما باشید. ما هم پذیرفتیم و مدتی از آن ماه رمضان را در اتاق این جوان گذراندیم.
این دانشجو سحر بلند نمیشد غذا بخورد. میگفت اگر سحر بیدار شوم، خوابم میپرد و سردرد میگیرم؛ پس بیسحری روزه میگیرم. برای نماز هم میگفت: شما بروید نمازتان را بخوانید، وقتی برگشتید مرا صدا بزنید. آن وقت چشمانش را هم به زحمت باز میکرد. وضو میگرفت و نمازش را میخواند تا خوابش نپرد. در همان اتاق هم وسیلهای برای وضو گرفتن داشت. آن سال به همین شکل گذشت.
دگرگونی عشق؛ از خواب تا بیداری
سال بعد، دوباره به همان دانشگاه رفتیم. آن دانشجو پیشنهاد داد که اگر دشوار نیست، گاهی به اتاقشان بیاییم یا بعضی شبها آنجا بمانیم. پذیرفتیم و رفتیم. اما آن سال، حال این جوان دگرگون شده بود. در فاصلهٔ یک سال، عاشق شده بود. البته نه از آن عشقهای بیبنیاد و بیریشه؛ نامزد کرده بود، پیوندی شرعی برقرار شده بود و قصد ازدواج داشت. عشقی بود که در چارچوب درست خود جای گرفته بود.
آن خانم در خوابگاه دانشگاه علوم پزشکی اقامت داشت، و خوابگاه دختران دانشگاه تهران — خوابگاه فاطمیه — در خیابان کارگر شمالی، فاصلهای نزدیک به یک ربع یا بیست دقیقه پیاده از خوابگاه پسران داشت. میان این دو خوابگاه، خوابگاه دختران دانشگاه پزشکی قرار داشت.
آن سال، این جوان هر شب پیش از سحر، دو ساعت زودتر از اذان از خواب برمیخاست. شب پیش، چیزی تهیه کرده بود؛ آن را آماده میکرد، و در تاریکی سحرگاه راه میافتاد تا به دم خوابگاه آن خانم برسد. رفتوآمد ممنوع بود؛ نه او میتوانست داخل شود، نه آن خانم میتوانست بیرون بیاید. پس از پشت نردههای خوابگاه، آن سحری را تحویل میداد و باز میگشت. برمیگشت به خوابگاه، غذای بچهها را هم میگرفت، سفره را پهن میکرد و صدا میزد که بلند شوند.
اینجا باید از واقعیتی سخن گفت که هر کس تجربهٔ زندگی در خوابگاه را داشته باشد، آن را خوب میشناسد. در خوابگاههای پسرانه، یکی از سختترین و ناخوشایندترین کارها، شستن ظرفهای غذا است؛ ظرفهایی که روی اجاق ماندهاند، سوختهاند، ته گرفتهاند و شستنشان کار آسانی نیست. معمولاً ظرفها روی هم انباشته میشوند، روی هم تلنبار میشوند، تا آنجا که دیگر ظرفی باقی نماند. حتی از اتاقهای همسایه ظرف قرض میگیرند تا چند روز دیگر هم از این کار شانه خالی کنند. اما بالاخره روزی میرسد که چارهای نیست و باید دست به کار شد.
آن سال، این جوان — همان که سال پیش از بیدار شدن برای سحری امتناع میکرد و نماز را با چشمانی نیمهباز میخواند — به بچههای اتاق اعلام کرد: «کسی دست به ظرفها نمیزند. ظرفها مال من است. این ماه رمضان، ظرفها همه با من.»
این همان جوان پارسال بود. همان کسی که سردرد بهانه میآورد، که خواب را بر سحری ترجیح میداد، که وضو را در اتاق میگرفت تا دوباره بخوابد. تفاوت چه بود؟ چه چیزی در او دگرگون شده بود؟
پاسخ روشن است: عشقی خفته در درون او بیدار شده بود. آن عشق، هرچند در مرتبهای مادی و انسانی بود، اما همان عشق بود. همان نیروی خفتهای که پیش از این در درون او بود، امکانش بود، استعدادش بود، اما بیدار نشده بود. وقتی بیدار شد، دیگر سردرد مطرح نبود، خواب مطرح نبود، سختی شستن ظرف مطرح نبود. آنچه مطرح بود، معشوق بود و خدمت به او.
مراتب بیداری و جهتمندی عشق
نکتهٔ مهم آن است که این جوان، در آن سال، به آخرین مرتبهٔ بیداری نرسیده بود. این هم یک رتبه از بیداری بود؛ رتبهای از مراتب بسیاری که عشق در درون انسان میتواند طی کند. عشق مراتب دارد. بیداریاش مراتب دارد. و آنچه در درون انسان نهفته، توانایی آن را دارد که او را به سمت نامتناهی سوق دهد.
شهید مطهری در این باره مثالهای فراوانی میآورد که مجال بیانشان در اینجا نیست. اما همینقدر باید دانست که عشق، آن انرژی خفتهٔ ذخیرهٔ الهی در وجود انسان است. اگر بیدار شود، اگر کنترلشده باشد، و — این نکته بسیار مهم است — اگر همجهت باشد، قدرتی شگرف از آن ساطع میشود.
همجهت بودن عشقها از اهمیت بسیاری برخوردار است. گاه عشقهای گوناگونی در درون انسان بیدار میشوند، اما در جهتهای متفاوت و گاه متضاد. این حال، به ماشینی میماند که از سه سو آن را هل میدهند؛ از چپ، از راست، از پشت. چنین ماشینی به جلو نمیرود. نیروها یکدیگر را خنثی میکنند. اگر از روبرو هم کسی هل بدهد، دیگر اصلاً تکانی نمیخورد. اما اگر همهٔ این نیروها همجهت شوند، عشقها به وحدت میرسند و سرعت حرکت پدید میآید.
این همان قوهٔ خفته در درون انسان است که همه از آن بهرهمندیم. این قوه به انرژی هستهای میماند؛ در ظاهر آرام و ساکت است، اما وقتی شکافته شود، چه انرژی شگرفی از آن ساطع میشود. هسته در نگاه اول آرام است، اما با شکافتش، آن همه انرژی آزاد میشود. توان عشق در درون ما نیز همینگونه است؛ خفته است، آرام است، اما اگر بیدار شود، اگر همجهت شود، اگر به سمت درست هدایت شود، چه دگرگونیای در انسان پدید میآورد.
مولانا در این باره میگوید:
شاد باش ای عشق خوشسودای ما / ای طبیب جملهٔ علتهای ما
این بیت، بیانی بسیار عمیق و زیباست. «ای طبیب جملهٔ علتهای ما» یعنی وقتی عشق میآید، نیازی نیست که تکتک بیماریهای روح، یکیک صفتهای ناپسند، یکییکی ریشهکن شوند. عشق که آمد، همه را یکجا برمیچیند، یکجا میکَند. در آن حال، ایثار — که از عظیمترین فضایل است — کمترین رتبه میشود، نه بالاترین. عاشق ایثار میکند، اما ایثار نمیبیند. خود را در آن لحظه صاحب عمل مقبولی نمیداند. بلکه باز هم خود را بدهکار میبیند. برای خود چیزی نمیبیند.
محبت؛ بنیان مکتب نبی گرامی اسلام
بحث محبت و عشق در مکتب نبی گرامی اسلام از چنان اهمیتی برخوردار است که بنای این مکتب بر آن استوار شده، و همین وجه، تفاوت این مکتب را با دیگر مکاتب آشکار میکند. مکتب انبیای پیشین نیز بر اساس محبت بود، اما محبت ذات بود؛ محبتی که از سود و زیان شخصی آغاز میشد و به تدریج توسعه مییافت. اما مکتب نبی گرامی اسلام، پس از طی این مراحل، به جایی میرسد که دیگر سود و زیان مطرح نیست. آنچه مطرح است، محبت الهی است و مراتبی که پیشتر به اجمال از آنها سخن گفته شد.
این نگاه، در ارتباط با فضایل و رذایل، دیدگاهی یکسره متفاوت برای انسان پدید میآورد. اما پرسش اینجاست: چگونه میتوان وارد صحنهٔ عملی این نگاه شد؟ چگونه میتوان به محبت الهی دست یافت؟ چگونه میتوان به این معنا رسید؟
مطلوبیت این مسئله برای همه روشن است. اما راه و طریق آن چیست؟
حرکت از کثرت به وحدت؛ محور سیر و سلوک
اگر پذیرفتیم که توحید و محبت الهی همهٔ عالم وجود را فرا گرفته و پر کرده است، پس هر نقطهای که آغاز باشد، حرکت باید از کثرت به سمت توحید باشد. دائماً باید حرکتی از کثرت به سمت وحدت در کار باشد. بنابراین، تبیین فضایل و رذایل، تبیین سیر و سلوک، تبیین اخلاق الهی، همه بر اساس این حرکت از کثرت به وحدت است.
سیر — همانطور که از نامش پیداست — حرکت است، نه توقف و شنیدن. حرکت از کثرت به وحدت، در این عالمی که نگاه نخستین به آن، کثرت است و تنوع و پراکندگی، چگونه ممکن است؟
این پرسشها را عمداً پیدرپی مطرح میکنیم تا ذهن با هر یک از آنها درگیر شود، تا وقتی بحث پیش میرود، مطلب خوب جا بیفتد و در جان بنشیند.
حرکت کاروانی و راهکار الهی برای گذر از کثرت به وحدت
فرد شامل جمع، نه فرد در برابر جمع
گفتیم که حقیقت حرکت در نگاه دینی، حرکتی کاروانی است. سلوک در منظر الهی، حرکتی است که نه یک تن، بلکه کاروانی از آدمیان را در بر میگیرد. البته حرکت فردی هست، اما نه آن فردیتی که در برابر جمع تعریف میشود و حدود خود را در تقابل با دیگران میکشد؛ بلکه فردیتی که جمع را در خود میگنجاند و شامل میشود. این تمایز ظریف اما بنیادین است، و تفاوت میان دو نگاه کاملاً متفاوت به انسان و به جهان را آشکار میکند.
در حرکتهای تشکیلاتی و الهی، این مفهوم بسیار معنادار است. اصالت در نگاه الهی با فرد است، اما با کدام فرد؟ نه با فردی که تا کنون در اندیشههای رایج تعریف شده؛ نه با فردی که مرز خود را دائماً در مقابل دیگران ترسیم میکند و هویت خویش را در تقابل با غیر مییابد. بلکه با فردی که شامل جمع است؛ فردی که «من» او گسترش یافته و دیگران را در خود جای داده است. از این رو میتوان این حالت را «توسعهٔ من» نامید. «من» توسعهیافتهای که در بیانهای گوناگون از آن سخن رفته است.
پس اصالت در منظر الهی با فرد است، اما با فرد شامل جمع. اما پرسش این است که چگونه میتوان این فرد شامل جمع را محقق کرد؟ چگونه میتوان به آن فردیتی رسید که جمع را در خود میگیرد؟
در مرتبهٔ نظری پذیرفتیم که اصالت با فرد شامل جمع است. اما در مقام عمل و تحقق، چه باید کرد؟ حقیقت من در برابر دیگری است. دیگری در برابر من است. تن او آن سوست و تن من این سو. تمام ارتباطات من با ارتباطات دیگری جدا و مختص به خود ماست. پس چگونه ممکن است؟
پرسشهای بنیادین در برابر ذهن
این پرسشها را باید کنار هم نهاد تا ذهن با هر یک درگیر شود و آمادهٔ دریافت پاسخ گردد:
چگونه میتوان در نظام تکوینی و تشریعی از کثرت به وحدت حرکت کرد؟ چگونه میتوان از فرد در برابر جمع به فرد شامل جمع رسید؟ چگونه میتوان از راه محبت به توحید دست یافت؟
اینها پرسشهایی هستند که باید پاسخ داده شوند. و پاسخ آنها در دستورات دینی، با دقتی شگفتانگیز نهفته است.
روح حاکم بر دستورات دینی
هرگاه به دستورات دینی در حوزهٔ روابط میان افراد نگاه میکنیم، میبینیم که روحی واحد و دقیق بر همهٔ آنها حاکم است. اگر کسی به این روح حاکم توجه نکند، بسیاری از نکات دقیق و عظیم برایش آشکار نخواهد شد. چنین کسی تنها دستوراتی خشک و دشوار میبیند که دستیابی به آنها سخت و طاقتفرسا مینماید. اما اگر روح مسئله دیده شود، آشکار میگردد که این دستورات به سادگی محقق میشوند؛ بلکه راهکار سرعت در وصول به آنها نیز در همین دستورات بیان شده است.
نظام تکوین و سیر طبیعی محبت
در نگاه به دستورات الهی، باید از آغاز آغاز کرد. کودک از همان لحظهای که به دنیا میآید، بر محبت سرشته شده است. این محبت چگونه خود را نشان میدهد؟ کودک محبت به پدر و مادر را دارد، اما خود را با آنها تعریف میکند. هویت او در پیوند با آنهاست. این مطلب پیشتر به اجمال اشاره شد.
سپس که بزرگتر میشود، خود را با دوستانش تعریف میکند. و چون بیشتر بالغ میشود، ازدواج میکند؛ با جنس مقابل، که در نگاه نخست مخالف مینماید اما در نگاه دقیقتر، مکمل اوست. و چون جلوتر میرود، فرزند میآید.
در هر یک از این مراحل، میتوان دید که بدون اینکه دین و شریعتی در کار باشد، گذشت و ایثار و خرج کردن و فداکاری به راحتی محقق میشود. وقتی کسی ازدواج میکند، همسرش را خود میبیند و خرج کردن برای او را خرج کردن برای خود میداند. این نوعی حرکت از کثرت به وحدت است؛ با اینکه پیش از ازدواج، آن زن خود بود و این مرد خود، و حد هر کدام محفوظ بود.
آیهٔ سکون و تکمیل
این حقیقت را قرآن کریم با تعبیری زیبا بیان کرده است:
«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا» (سورهٔ روم، آیهٔ ۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از نشانههای او این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید.
این «لِتَسکُنوا إلیها» بیان تکوین است. این در حقیقت همان تکمیل خانواده است. وقتی این ازدواج صورت میگیرد و این تکمیل تحقق مییابد، میبینیم که هر یک از زن و مرد، دیگری را خود میبیند. زن در پذیرایی و مرد در کار کردن و خرج کردن، هر دو همین حقیقت را زندگی میکنند.
نمود وحدت در زندگی خانوادگی
وقتی زن غذا میکشد سر سفره، بهترین غذا را برای همسر و فرزندانش میگذارد. ته دیگ و آنچه مانده را خود برمیدارد. این را هم ایثار نمیبیند؛ از بس که این نظام در درون او دقیق و طبیعی شده، این کار را امری عادی و طبیعی میپندارد. اما اگر مردی یک بار چنین کاری بکند، انتظار تشکر دارد؛ منتظر است که بگویند دستت درد نکند، حواست بود. اما زن این کار را دائماً در خانه میکند و دائماً این مسئله برقرار است.
از سوی دیگر، مرد کار میکند، درآمد دارد، و آن را به خانه میآورد. خرج خانواده میکند. در اسلام از این به «واجب النفقه» تعبیر میشود، اما در نظام تکوینی نیز همین است. در خانوادهها عرفی بوده که مرد نانآور خانه است. اگر امروز در برخی جاها خلاف این میشود، آن بحث دیگری است و خارج از نظام تکوین. اما نظام تکوین اصلاً به دین هم کاری ندارد؛ دین حکمش مطابق با فطرت است.
خانواده به مثابهٔ مدرسهٔ وحدت
این سیر خانواده، سیری از کثرت به وحدت است. خداوند متعال نیازهای افراد را به یکدیگر به گونهای قرار داده که در رفع این نیازها، در ارتباط برای رفع این نیازها، به وحدت میرسند. البته وحدت مراتبی دارد؛ مراتب بسیار متعددی دارد. اما این آغاز وحدت، با همین نگاه، در نظام تکوین آغاز میشود.
و این آغاز مختص به انسان نیست. در حیوانات هم همین مسئله تا حدی محقق است. شهید مطهری تعبیری دارد که میگوید: مرغ اگر جوجه گذاشت، ببینید همین مرغ ترسو چقدر شجاع میشود. در برابر کسی که به جوجههایش نزدیک شود، حتی اگر بداند حریفش نیست، میدان را خالی نمیکند. میپرد به آن مهاجم تا هر طور که شده، حتی به قیمت نابودی خود، جوجههایش را حفظ کند. این را میتوان با چشم دید. هیچگونه دست برنمیدارد.
این در حیوان هم هست. فرزند را خود میبیند. و چون خود میبیند، فدا کردن جان خود را برای فرزند روا میداند. حتی از فرزند توقع تشکر هم ندارد؛ این را وظیفهٔ خود میداند. همانطور که از خود دفاع میکرد و توقع نداشت کسی از او تشکر کند، فرزند را هم خود میبیند.
نظام تکوین، نمایشی برای یافتن روح تشریع
این نظام تکوین، نمایشی است که خداوند برای ما ایجاد کرده تا از آن راه، روح تشریع را بیابیم. تا بتوانیم روح دستورات الهی را درک کنیم. یعنی اگر کسی در راه فرزندش آسیب دید، نباید گمان کند که کار بسیار مهمی انجام داده است. مرتبهٔ حیوانی انسان هم اقتضای همین را دارد؛ چنانکه در حیوانات نیز چنین اقتضایی هست. این تازه نشانهٔ یک حیوان باوفاست. با اینکه به نظر بسیار مهم میآید، اما در حقیقت همان چیزی است که حیوان باوفا نیز انجام میدهد. در عمدهٔ حیوانات چنین مسئلهای برقرار است.
البته برخی از حیوانات تخمگذاری میکنند و جوجهای که از تخم درمیآید، اصلاً مادر را نمیبیند و هیچ ارتباطی میانشان نیست. این هم ممکن است و تحلیل خود را دارد. اما در آنجا نیز نظام اجتماعی و جلوههای محبت به شکل دیگری خود را نشان میدهد و جای خود را دارد.
نظام تشریع و حرکت از کثرت به وحدت
در نظام تکوین، همانگونه که پیش از این بیان شد، این مسئله ابعاد و زوایای بسیاری دارد که هر یک جای بررسی مستقل دارند. اما آنچه اکنون باید بر آن تأکید شود این است که در نظام تشریع نیز همان قانونی که در تکوین جاری است، حاکم است؛ یعنی حرکت از کثرت به سوی وحدت، به واسطهٔ محبت. این محبت تواناییای عظیم در انسان پدید میآورد — تواناییای که تعبیر «شکافتن هستهای» برای انتقال مفهوم آن، تعبیری بسیار مناسب است؛ چنانکه در شکافت هستهای، انرژیای نهفته در درون ماده آزاد میشود و دگرگونیای شگرف پدید میآورد، محبت نیز انرژیای نهفته در ژرفای وجود آدمی را آزاد میکند و او را به حرکتی بنیادین وا میدارد.
بر همین اساس، دین پس از آنکه این نظام تکوینی را در درون انسان نهاده، دستوراتی نیز آورده است. دستوراتی در ارتباط با پدر و مادر، در ارتباط با خویشاوندان، در ارتباط با دوستان، با همسایگان، و در ارتباط با مؤمنان. هر یک از اینها عنوانی مستقل است و دایرهای مشخص دارد.
دو نگاه به روابط: تکلیف و محبت
در نگاه به هر یک از این روابط، دو رویکرد متفاوت وجود دارد: یکی نگاه از منظر تکلیف، و دیگری نگاه از منظر محبت.
نگاه از منظر تکلیف، کفِ دین است. همان چیزی است که دین آن را مطرح کرده و از آن ابایی ندارد؛ بلکه این نقطه، مرز دین است، آغاز دین است. این رویکرد بر اساس مسلک انبیا نیز هست و همین نقطه، مرز دعواها را نیز روشن میکند. اگر در جایی پای دعوا و اختلاف حقوقی به میان آید، مرز آن دعوا روشن است؛ معلوم است که حق هر کس چیست و چه چیزی باید رعایت میشده است. زن میتواند از مرد شکایت کند. مرز دعوای میان زن و شوهر در نظام روابط باید معلوم باشد و این امری درست و روشن است. اینها همه کفِ دیناند؛ نقطهٔ آغاز راهاند.
اما در ادامهٔ مسیر، در آن نقطهای که تعالی آغاز میشود، حرکت با محبت است. محبت نه کف دارد و نه سقف. نه حدی دارد و نه پایانی. البته مراتب دارد، اما حد ندارد. نقطهٔ آغاز دارد، اما نقطهٔ پایان ندارد. هیچ جایی نیست که بتوان گفت اینجا آخر است، اینجا کافی است، اینجا دیگر بس است. چرا؟ چون این محبت، نازلهای از محبت الهی است و دارد وزنی بر دوش انسان مینهد تا او را آماده کند برای تحمل وزن محبت الهی. هیچ حدی ندارد. هیچ سقفی ندارد. هیچ جایی نیست که بتوان آن را پایان نامید.
از این رو، مؤمن در ارتباط کمالیاش، در رابطه با محبت الهی، محبتش نسبت به موجودات عالم — در آنجاهایی که وظیفهای در کار است — شدیدتر از غیرمؤمن است. و این محبت مانع حرکت نیست، به شرطی که انسان در حقیقت آن رابطهای را که پیش از این تعریف شد، با جنبهٔ الهی موجود برقرار کند. اگر با جنبهٔ الهی موجود رابطه برقرار شد، آنگاه همسر و فرزند و موجودات عالم، هر یک در رابطهٔ خود، انسان را به سوی وحدت سوق میدهند؛ چرا که در جنبهٔ الهی اشیا هیچ تعارضی نیست.
تعارض در جنبهٔ خلقی، نه در جنبهٔ الهی
آنجایی که محبت به موجودات موجب تعارض میشود، آنجایی است که انسان با جنبهٔ خلقی اشیا ارتباط برقرار کرده است. تعارضات در کدام جنبه است؟ در جنبهٔ خلقی اشیاست. همان جنبهای که موجود را در تقابل با موجود دیگر قرار میدهد، همان جنبهای که کثرت را کثرت محض مینماید و وحدت پشت آن را پنهان میکند.
بغض، لازمهٔ محبت
در این میان، بغض نیز در رابطه با نظام الهی جایگاه خود را دارد. هر حرکتی که مخالف با نظام الهی باشد، بغض نسبت به آن همان اثری را دارد که محبت در جهت الهی داشت. پس اینگونه نیست که محبت جدا باشد. هر محبتی حتماً با بغض مقابلش همراه است. یعنی اگر کسی چیزی را دوست دارد، حتماً و حتماً باید دشمن آن چیز را دوست نداشته باشد. جمع کردن میان این محبت و دوستی با دشمن آن، ممکن نیست. محبت ذات انسان حتماً و حتماً همراه با بغض نسبت به آن چیزی است که در مقابل آن ذات قرار دارد.
از همین رو، مرحوم علامه میفرماید که بغض یک امر فطری است. و از این نکته، ایشان نتیجه میگیرد که جهاد و قتال — جهاد به معنای عام و قتال به معنای خاص — در نگاه الهی یک امر فطری است. و این فطری بودن منحصر به انسان نیست؛ در حیوانات به صورت غریزه هست، در گیاهان به صورت طبیعت هست. هر گیاهی به دنبال آن است که سر برآورد و از نور بهره بگیرد، حتی به قیمت آنکه گیاهان اطرافش را تحتالشعاع قرار دهد. اگر گیاهی جلوی گیاه دیگری قرار گیرد، آن گیاه سعی میکند رشد بیشتری داشته باشد. درختانی که در جایی با نور کم قرار دارند، شاخههایشان کشیدهتر میشود تا بتوانند از نور بهره بگیرند — این نوعی وسیلهٔ دفاعی است برای بهرهگیری از حق خود. در حیوانات نیز همینگونه است.
البته نباید از بحث اصلی دور شد، چرا که موضوع اصلی محبت است. اما اشاره به بغض از آن رو لازم بود که توجه داشته باشیم این دو از یکدیگر جدا نیستند؛ بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند. اصلاً امکان ندارد که جدا باشند.
محبتها در روایات و مسیر به سوی توحید
با این نگاه، روایاتی که در باب محبت وارد شده، میخواهند انسان را به توحید برسانند. اگر این محبتها رنگ الهی گرفتند و رابطه به سوی توحید حرکت کرد، آنگاه تمام رذایل اخلاقی همه در یک ناحیه قرار میگیرند:
«إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ» (سورهٔ مائده، آیهٔ ۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شیطان جز این نمیخواهد که میان شما دشمنی و کینه بیفکند.
دشمنی و کینه را او میان شما ایجاد میکند. هر رابطهٔ بغض و کینهای که میان مؤمنان پدید میآید، از کجا سرچشمه گرفته است؟ این بغض و کینه — نه آن بغض مقابل محبت که لازمهٔ آن است — بلکه این بغض و کینهای که میان مؤمنان میافتد، از شیطان است.
البته باید توجه داشت که انسان باید نسبت به کفر کافر بغض داشته باشد. اما در عین حال، کافر را موجودی با فطرت میبیند؛ فطرتی مخمور و محجوب. فطرت محجوب او همان عمل اوست و آن نتیجهٔ وجودی اوست که نسبت به آن بغض هست. اما نسبت به فطرت مخمور او، که ذات اوست، محبت هست. از همین رو است که پیامبر تا جایی پیش میرفت که نفس خود را در معرض هلاکت قرار میداد برای اینکه کافران ایمان بیاورند:
«فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا» (سورهٔ کهف، آیهٔ ۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شاید تو جان خود را از اندوه بر سر آنان هلاک کنی، اگر به این سخن ایمان نیاورند.
پیامبر تا پای جان دنبال این بود که آنان ایمان بیاورند، به ایمان برسند. پس با این نگاه، حتی اگر بغضی هست، آن بغض از رحمت نشأت گرفته است. یعنی بغض از رحمت برخاسته است. بغض یک امر عرضی است که در نهایت از رحمت سرچشمه میگیرد. از این رو، رحمت عام است و دو شاخه پیدا میکند: رحمت خاص، و بغضی که در مقابل آن رحمت خاص قرار میگیرد. رحمت عام شامل همه است.
رحمت در پسِ قهر
این نکته جای بحث مستقلی دارد، اما اشارهای به آن لازم است: اگر حدی اجرا میشود، اگر قصاصی صورت میگیرد، اگر قتالی در کار است، همهٔ اینها از چه سرچشمهای برمیخیزند؟ به فرمایش امام خمینی رحمةالله علیه، کشته شدن کافر برای خود کافر هم نعمت است؛ چرا که از این بیشتر در سقوط فرو نمیرود. غیر از اینکه برای جامعهٔ مؤمنان نعمت است و برای نظام اجتماعی نعمت است، برای خود آن شخص کافر نیز نعمت است که از این بیشتر ساقط نشود. این تعبیر از امام است.
با این نگاه، حتی کشته شدن آن کافر هم رحمت است؛ نه رحمتی از آن جهت که به بهشت وارد شود، بلکه رحمتی از آن جهت که از این بیشتر دور نشود، از این بیشتر در ورطهٔ سقوط فرو نرود.
از همین منطق است که امر به معروف و نهی از منکر در اجتماع، با اینکه ممکن است موجب تلخی جان کسی شود، برای او نعمت است. مثل داروی تلخی است که به بیمار میدهند تا بهبود یابد. باید داد. نمیتوان گفت که این دارو تلخ است و بیمار از آن خوشش نمیآید و بدش میآید، پس ندهیم. البته همه اینها مشروط به رعایت شرایط خود هستند؛ اما اصل آن، رحمت است و از رحمت برمیخیزد.
حرکت از کثرت به وحدت در پرتو رحمت
در این نگاه، حرکت از کثرت به وحدت است؛ و این حرکت در پرتو همان رحمتی صورت میگیرد که حتی بغضش از مهر برخاسته، حتی قهرش از محبت سرچشمه گرفته، و حتی قتلش از حیات نشأت یافته است. یعنی اگر جامعهای میخواهد به حیات برسد — به آن حیات راستینی که منشأ وحدت و رحمت و محبت است — گاه این قتل لازمهاش است، گاه این قطع عضو ضرورتش است.
این تعبیر از کجا میآید؟ از روایتی که انسانها را به منزلهٔ جسد واحد میداند؛ جسدی که اگر عضوی از آن به درد آید، دیگر اعضا نیز دچار بیخوابی و بیقراری میشوند. همین مضمون است که در شعر سعدی نیز بازتاب یافته و در ادب فارسی جاودانه شده است. روایت دیگری مؤمن را به بنیان تشبیه میکند؛ بنیانی که اجزایش یکدیگر را نگه میدارند و در هم تنیدهاند. و روایتی دیگر مؤمن را به ساق تشبیه میکند نسبت به پیکر؛ ساقی که قوام بدن به آن است، که تمام سنگینی بدن بر آن تحمل میشود، که بدون آن بدن سرپا نمیماند. مؤمن چنین است: مقاوم، استوار، بیآنکه همواره دیده شود، بیآنکه همواره در مرکز توجه باشد، اما نگهدارندهٔ همه چیز. این تعبیرات از زیباترین تعبیراتیاند که در روایات آمدهاند.
رفع نزاع میان مؤمنان در پرتو روح توحیدی
حال باید دید که این نگاه را چه باید کرد؟ چگونه باید آن را به کار بست؟ مقصود آن است که در روایات، نحوهٔ ارتباط مؤمنان با یکدیگر، نحوهٔ برخورد با اختلافاتی که میانشان پدید میآید، و شیوهٔ رفع نزاعی که گاه در میانشان ایجاد میشود، همه در پرتو همین روح توحیدی تبیین شده است. عقل در این میان چه نقشی دارد؟ چگونه باید عمل کند؟ رفع نزاع باید با این نگاه الهی صورت گیرد؛ با این نگاهی که وحدت را میخواهد، که محبت را میجوید، که در نظام تکوین نیز نظیر دارد. یعنی این مسئله تنها به نظام تشریع اختصاص ندارد؛ در نظام تکوین نیز همین قانون جاری است، همین سنت حاکم است.
آیهٔ ابراهیم و اسم محیی
در شواهد قرآنی که نشان میدهند محبت چگونه سیر میکند و چگونه به حرکت سرعت میبخشد، نمونهها بسیارند. یکی از روشنترین و سادهترین آنها، داستان ابراهیم خلیل الرحمن است. ابراهیم موظف میشود و تقاضای اسم «محیی» میکند. اسم محیی اسمی عظیم است؛ احیا کردن همهٔ حقایق در آن نهفته است. آنگاه ببینید که خداوند محور اسم محیی را چه قرار میدهد:
«فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا» (بقره/۲۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چهار پرنده برگیر و آنها را به سوی خود مأنوس کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها را بنه، آنگاه آنها را فراخوان؛ شتابان به سوی تو خواهند آمد.
چهار پرنده بگیر. پس از آنکه اینها به تو میل پیدا کردند، با تو انس گرفتند، جلد تو شدند — «فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ» — آنگاه سرشان را ببر.
در این تعبیر باید دقت کرد. «صُرْهُنَّ» در لغت دو معنا دارد: یکی «قطعهن»، یعنی قطع کن و سر ببر؛ و دیگری آنکه این قطع کردن در جایی است که محبت ایجاد شده باشد. خود واژهٔ «صُرْ» در لغت، قطع پس از محبت را میرساند. و حتی آنان که این معنا را نمیپذیرند، میگویند «إِلَيْكَ» ناظر بر همین است؛ «فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ» یعنی آنها را قطع کن در حالی که مائل به توأند، در حالی که روی به تو دارند. «إِلَيْكَ» در حقیقت متضمن معنای میل است؛ به سوی تو، در حالی که آنها رو به تو دارند، سرهایشان را ببر.
سپس میفرماید: پس از آنکه اجزای اینها را بر کوههای مختلف نهادی، «ثُمَّ ادْعُهُنَّ» — آنها را فراخوان. «يَأْتِينَكَ سَعْيًا» — با سرعت و شتاب به سوی تو میآیند.
«سعی» در اینجا هم به معنای آمدن است و هم به معنای آمدن با شتاب. و این شتاب برمیگردد به همان «مائلاً إِلَيْكَ»؛ یعنی چون سرها را در حالی بریدی که آنها رو به تو داشتند و مائل به تو بودند، حال که فراخوانده میشوند، با شتاب میآیند. محبت است که این شتاب را پدید میآورد.
تأویل انفسی و افاقی آیه
این آیه هم تعبیر انفسی دارد و هم تعبیر افاقی. تعبیر افاقی همان است که بیان شد: چهار پرنده، سر بریدن در حال میل و محبت، پراکنده کردن بر کوهها، و سپس فراخواندن و آمدن شتابان.
در روایات نیز آمده که هر یک از این چهار پرنده ناظر به یک صفت و یک خصلت از خصلتهای نکوهیدهٔ انسان است؛ اما اکنون وقت بسط آن نیست.
تعبیر انفسی آیه نیز بسیار عمیق است. اما آنچه در اینجا مقصود است، همان تعبیر افاقی است که از آن میتوان استفاده کرد: در قیامت، آنگاه که بعث محقق میشود، آنگاه که همه از قبر سر برمیدارند، چه میشود؟ همه — عاصی و سعید، مؤمن و کافر، همهٔ آنان که بعث برایشان محقق میشود — شتابان به سوی حق میشتابند. با اینکه در میانشان نزاع است، با اینکه تفاوتهایشان بسیار است، اما همه با شتاب به سوی او حرکت میکنند.
شتاب بعث و ریشهٔ آن در محبت
چرا چنین است؟ چون همهٔ وجودات مخلوق الهیاند، و به همین اعتبارِ مخلوق بودن، رابطهای با او دارند. آنجا که این حقیقت آشکار میشود، آنجا که پردهٔ دنیا کنار میرود و واقعیت هستی نمایان میشود، همه با شتاب به سوی خدا حرکت میکنند. نه آرام و خرامان، نه با تأنی و درنگ؛ بلکه با سرعت و شدت از قبور برمیخیزند و به سوی او میشتابند. و این شتاب از محبت است؛ از آن رابطهای که در اصل خلقت نهاده شده است.
پس آن نمایی که ابراهیم خلیل ایجاد کرد — سر بریدن پرندگان، پراکنده کردنشان، فراخواندنشان، و آمدن شتابانشان — ناظر به همین حقیقت بود. آن حرکت شتابان از محبت نشأت میگرفت. و آن حرکت شتابان در بعث قیامت نیز از همان محبت نشأت میگیرد.
ژرفای قوهٔ محبت در درون آدمی
هنوز نمیدانیم این قوهای که خداوند در درون ما نهاده چیست، چگونه باید خرجش کنیم، چگونه باید بشناسیمش، و چه توانی دارد. سرعت حرکت این قوه را نمیتوان با هیچ معیار مادی سنجید؛ چون محل و مرکب این محبت، دل است، و دل به هیچ حدی محدود نیست. نه مکان آن را محدود میکند، نه زمان. هر آنچه را که دوست داشته باشد، میتواند در خود جای دهد؛ چه گذشته، چه آینده، چه امروز.
انتظار و محبت
از همین روست که کسی که امروز منتظر فرج است، این انتظار از جنس محبت است. در روایت آمده که آنگاه که حضرت ظهور میکند، حتی به کسانی که از دنیا رفتهاند و در عالم برزخ به سر میبرند خطاب میشود که آن کسی که منتظرش بودید ظهور کرده؛ اگر میخواهید برخیزید تا در محضرش باشید و در رکابش. یعنی آن محبتی که در دل بود، این لحوق و الحاق را میآورد. پس حقیقت شفاعت نیز از محبت است.
شفاعت و سنت الحاق
دو کسی که با هم دوستند، یکی ملحق میشود به دیگری در کمال. دو کافری که با هم دوستند، یکی ملحق میشود به دیگری. دو مؤمنی که با هم دوستند، یکی ملحق میشود به دیگری. این الحاق، سنت شفاعت است. به مقداری که محبت هست، الحاق صورت میگیرد.
از همین روست که الحاق پدر و مادر و فرزند، شاید مذکورترین الحاق در روایات است. از جمله شفاعتهایی که در هر جا ذکر میشود این است که هر کسی قدرت شفاعت پیدا کند، اولین شفاعتی که به او اعطا میشود این است که میتواند پدر و مادرش را شفاعت کند. این اولین است. بعد از آن برای دیگران نیز هست، اما این جزو اولیات است. یا پدر و مادر نسبت به فرزندشان. این الحاق از آن روست که محبت در آن بوده است. خداوند متعال سنت محبت را چنین قرار داده است.
نظام ولایت و پیوند مؤمنان
توسل بهمثابهٔ تدبیری برای پرورش محبت
توسل، در حقیقت، تدبیری است برای پرورش محبت؛ وزنهای است که انسان با آن عضلهٔ دل را ورزش میدهد تا توان حمل محبتهای بزرگتر را بیابد. این نکته را باید در کنار آنچه پیشتر دربارهٔ نظام الحاق و شفاعت گفته شد نگاه داشت، تا تصویر کاملتری از ساختار محبت در عالم پدیدار شود.
شهید مطهری در نگاه دقیق خود به حقیقت محبت، تعبیری بسیار زیبا و ژرف دارد: محبت راستین، نافی خودپرستی است. آن «خود»ی که محبت نفی میکند، همان خودی است که در برابر دیگران قد علم میکند، همان خودی که مرز میکشد و میگوید «من» در برابر «تو». هر جا عشق حقیقی پا میگذارد، این خودپرستی را به عقب میراند. اگر عشقی دیده شود که خودپرستی را تقویت میکند، از همان آغاز روشن است که آن عشق نیست؛ نامش هر چه باشد، از جنس محبت راستین نیست. عشق از همان گامهای نخستین، ایثار را با خود میآورد، و هرچه عمیقتر شود، این نفی خودپرستی شدیدتر و کاملتر میگردد. اینها همه از لوازم و لواحق محبتاند که اهل نظر در باب آنها بسیار نوشتهاند و بحثهای مستقل و مفصلی را میطلبند.
نازلههای محبت الهی: از ولایت الهی تا ولایت مؤمنان
در روایاتی که در این باب وارد شده، سخن از آن است که محبت الهی نازلهای دارد، و آن نازله، ولایت ولیّ الهی است؛ یعنی ولایت انسانهای کامل و بزرگ، ولایت انبیا و اولیا. اگر کسی میخواهد به ولایت الهی دست یابد، باید از این مجرا وارد شود.
قرآن کریم این حقیقت را به صراحت بیان میکند:
«قُل إِن كُنتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحبِبكُمُ اللَّهُ» (آل عمران، ۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد.
پیامبر اکرم در این آیه میفرماید: اگر ادعای محبت خدا دارید، تبعیت از من شما را به چه چیز میرساند؟ به ولیّ الهی میرساند. و در آیهای دیگر:
«أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ» (النساء، ۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید.
اطاعت ولیّ الهی، انسان را به اطاعت خدا میرساند. محبت ولیّ الهی، انسان را در حقیقت به محبت خدا میرساند. این یک مرتبه از مراتب این نظام است.
در مرتبهٔ دوم، روایت میفرماید که ولایت الهی نازلهای دارد که همان ولایت ولیّ الهی است. و ولایت ولیّ الهی، اگر بخواهد گام عملی و محقَّق خود را بردارد، به ولایت مؤمنان با یکدیگر تبدیل میشود. یعنی انسانها در ارتباط با یکدیگر، در ولایتی که نسبت به هم دارند، در محبتی که میان آنها جاری است، میتوانند آمادگی لازم را برای پذیرش محبت ولیّ الهی به دست آورند. از این کثرت ارتباطهای ایمانی، به وحدتی میرسند که در رابطه با ولیّ الهی متجلی میشود؛ و آن ولیّ الهی خود مظهر مطلق و مؤکد وحدت است. و از آن ولیّ الهی، انسان به محبت الهی میرسد.
پس ولایتی گسترده در کار است که سرش و آغازش از کجاست؟ از میان مؤمنان است. از همینجا آغاز میشود. به ولایت ولیّ الهی در تأکید و تأکّد خود میرسد، تا آنکه نهایتش به ولایت الهی منتهی میگردد.
ولایت مؤمنان و شدت پیوند
در بحث ولایت مؤمنان با یکدیگر، باید با شتاب بیشتری پیش رفت. هر رابطهای که میان مؤمنان برقرار میشود، وحدتی ایجاد میکند. هر رابطهای، بدون استثنا. و هرچه این رابطهها گستردهتر شوند، این وحدت شدیدتر و عمیقتر میگردد.
تصور کنید که نیازی دارم و برای رفع آن نیاز به مؤمنی رجوع میکنم. این رجوع، این نیاز و رفع آن، یک رابطه ایجاد میکند. همین یک رابطه، یک وحدت پدید میآورد. اگر این نیاز و رفع نیاز دو بار شد، سه بار شد، ده بار شد، هر بار اثری بر جای میگذارد و وحدتی میافزاید. اما تا زمانی که این رابطه یکطرفه است، یعنی تنها من به او نیاز دارم و او نیازی به من ندارد، گسست از یک سو همچنان ممکن است. اما وقتی رابطه دو طرفه شد، یعنی من نیاز او را برطرف میکنم و او نیاز من را، آنگاه پیوند از جنس دیگری میشود.
تمثیل پیوندهای شیمیایی
در علم شیمی، دو نوع پیوند اصلی میان اتمها وجود دارد: پیوند یونی و پیوند کووالانسی. پیوند یونی یکطرفه است؛ یک اتم الکترون میدهد و دیگری میگیرد. اما پیوند کووالانسی دو طرفه است؛ هر دو اتم الکترون به اشتراک میگذارند، هر دو میخواهند و هر دو نیاز دارند. کدام پیوند محکمتر است؟ کووالانسی. چون هم این، آن را میخواهد و جذب میکند، و هم آن، این را میخواهد و نیاز دارد.
این تمثیل را برای تنظیر میآوریم، نه برای آنکه ادعا کنیم این دو پدیده از هر جهت مشابهاند. چنین ادعایی اگر بخواهد با دقت علمی مطرح شود، نیازمند نظامی دقیق و فنونی ظریف است تا ریزهکاریهایش هم دیده شود. اما در اینجا صرفاً از باب تنظیر و تشبیه بهره میبریم تا ذهن، تصویری روشنتر از مسئله بیابد.
پیوند کووالانسی سبب میشود که مولکولها استحکام بیشتری داشته باشند، بقای بیشتری پیدا کنند، و گسست در آنها دشوارتر باشد. حال اگر از سطح پیوند میان مولکولها به درون مولکول برویم، پیوند میان اتمهایی که یک مولکول را میسازند، محکمتر است. جدا کردن آنها سختتر است. و اگر از آن هم فراتر رویم و به درون خود اتم نگاه کنیم، پیوند میان اجزاء اتم از همه محکمتر است؛ چنان محکم که شکافتن هسته در آنجا مطرح میشود، و آن انرژی عظیمی که آزاد میشود گواه شدت آن پیوند است.
هرچه پیوند درونیتر باشد، شدیدتر است، وحدت در آن مؤکدتر است، و گسست در آن دشوارتر. اگر مولکول آبی بشکند، اتمهای اکسیژن و هیدروژن محفوظ میمانند و به صورت مولکولهای مستقل جدا میشوند. اما اگر خود اتم بشکند، دیگر مادهای باقی نمیماند؛ آن اتم به انرژی تبدیل میشود. وجود و حقیقت او در آن شکست، به کلی دگرگون میگردد.
مراتب پیوند در جامعهٔ ایمانی
این تنظیر را در نظام جامعهٔ ایمانی به کار میبریم. در میان مؤمنان، ارتباطات مراتب دارند. گاهی پیوند در حد پیوند میان مولکولهاست: وحدتی هست، اما بیگانگی هم در مرتبهای باقی است. این مؤمنان یک جسم واحدند، اما هر مولکول هنوز برای خود انانیتی دارد، هویتی دارد. اگر این جسم بشکند، مولکولها محفوظ میمانند؛ هر کدام به راه خود میروند.
گاهی پیوند عمیقتر است، مثل پیوند درون مولکول. در اینجا وحدت شدیدتر است. جدا کردن سختتر است. اما باز هم اجزاء، قابلیت جدا شدن دارند؛ اگرچه با دشواری بیشتر.
و گاهی پیوند به مرتبهای میرسد که همانند پیوند درون اتم است: یک واحد حقیقی. نه واحدهایی که با هم مرتبط شدهاند، بلکه یک واحد حقیقی. مولکول آب هم یک واحد است و یک اثر دارد، اما در عین حال از دو اتم اکسیژن و هیدروژن ساخته شده که قابل جدا شدن مجدد هستند. اما آنجا که پیوند به درون اتم میرسد، وحدت از جنس دیگری است؛ وحدتی که گسست در آن دیگر به معنای جدایی اجزاء نیست، بلکه به معنای تبدیل کامل وجود است.
در جامعهٔ ایمانی، هرچه ارتباطات میان مؤمنان گستردهتر، عمیقتر، و دو طرفهتر شود، پیوند از مرتبهٔ مولکولی به مرتبهٔ درونمولکولی و از آن به مرتبهٔ دروناتمی نزدیکتر میشود. و در هر مرتبه که بالاتر میرود، وحدت مؤکدتر، گسست دشوارتر، و آمادگی برای پذیرش ولایت ولیّ الهی بیشتر میگردد.
وحدت مؤکد و پیوند ناگسستنی مؤمنان
آنجا که پیوند از مرتبهٔ میانمولکولی فراتر میرود و به درون اتم میرسد، دیگر سخن از جدایی اجزاء نیست؛ در این مرتبه، اگر بخواهند پیوند را بگسلند، نه جدایی بلکه نابودی رخ میدهد. این وحدت، مؤکدتر از هر وحدت دیگری است؛ وحدتی که در آن گسست به معنای از میان رفتن اصل وجود است، نه صرفاً جدا شدن دو چیز از یکدیگر.
در نظام الهی، روابط مؤمنان را چنان سامان دادهاند که از رابطههای میانمولکولی آغاز شود — از آن وحدت دوسویهای که این، آن را بخواهد و آن، این را — و آنگاه به وحدت درونمولکولی کشیده شود؛ به جایی که دیگر دو چیز نیستند بلکه یک حقیقت واحد را آشکار میکنند. این همان است که قرآن کریم از آن سخن گفته است:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنيَانٌ مَّرْصُوصٌ» (صف، ۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند دوست میدارد کسانی را که در راه او صفبسته میجنگند، گویی بنیانی سربیدرزند.
یک واحد میشوند، یک حقیقت میشوند. و این یک حقیقت چه خاصیتی دارد؟ اگر شکسته شد، یک واحد شکسته شده است؛ وحدت شکسته شده است. «کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرصُوص» — غیرقابل نفوذند. هر چقدر این رابطه شدیدتر و عمیقتر شود، غیرقابل نفوذتر میشوند. دشمن راهی برای رخنه نمییابد، زیرا درزی نمانده است که از آن بتوان وارد شد.
از وحدت مولکولی تا وحدت دروناتمی: مراتب پیوند
این رابطه باید در حقیقت به سوی رابطههای درونیتر کشیده شود؛ تا آنجا که حقیقتاً نبی و امتش یک چیز شوند. قرآن کریم میفرماید:
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ» (اسراء، ۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر گروه از مردم را با پیشوایشان فرا میخوانیم.
یعنی تمام جمعیت، شأن امام میشوند. وقتی همه شدند شأن امام، شکستن هر شأنی شکستن امام است. اگر کسی نگاهی آکنده از بغض به مؤمنی افکند — نه به خاطر فعل نادرستش، بلکه به خاطر ایمانش — در حقیقت نگاه بغضآلود به امام افکنده است.
مراتب توسعهٔ وجود همین است. گاهی اتحاد در «فرد شامل جمع» مانند اتحاد مولکولها با یکدیگر در یک جسم میماند؛ این یک مرتبه از اتحاد و وحدت است. اما عالیترین مرتبه آن است که دیگر بحث از اصالت فرد در برابر جمع مطرح نباشد، بلکه فرد و جمع در یک حقیقت واحد ذوب شده باشند.
تمثیل کوهنوردان: طنابهای محکم ولایت
تعبیری که مقام معظم رهبری در این باره به کار بردهاند، تعبیری بسیار زیباست. ایشان میفرمایند: مانند کوهنوردانی که میخواهند با هم قلههای بزرگ را فتح کنند. حقیقت ولایت این است که این کوهنوردان خود را با طنابهای محکم به یکدیگر میبندند. این بستن با طنابهای محکم به یکدیگر سبب میشود که در حرکت، یک فرد واحد شوند.
وقتی یک فرد واحد شدند، اگر پای هر کدام از آنان بلغزد و بیفتد، چه میشود؟ به بقیه هم آسیب میرسد، اما نگهش میدارند. فشار بر همه وارد میشود اما نگهش میدارند، چون یک واحدند. هم در بورانها و برفهای سنگین یکدیگر را گم نمیکنند، هم لغزش هر کدام لغزش همه محسوب میشود — یعنی اگر یکی لغزید، بقیه باید حفظش کنند.
این همان نگاهی است که امر به معروف و نهی از منکر ایجاد میکند. رابطههای ایمانی که در نظام ظاهری تعریف شدهاند، اگر بخواهیم آنها را به صورت محسوس و ملموس بیابیم، همین است: حفظ دیگران از لغزش، نجات دیگران از افتادن. این همان بستن طنابهای محکم به یکدیگر است.
اگر این نگاه در آدمی باشد، میفهمد که اگر آن دیگری دارد میلغزد، به او هم آسیب میرسد. پس همانگونه که وقتی پای خودش میخواست بلغزد هراسان میشد، حال که پای دیگری دارد میلغزد نیز هراسان میشود — چون دیگری را خود میبیند، چون دیگری را از خود جدا نمیداند.
این نگاه در مثالهای گوناگون به ما القا میشود. پیامبر اکرم نیز همین را فرمودهاند: مؤمنان به یکدیگر بستهاند، یکدیگر را محکم میکنند، مانند بنیانند — صفی واحد، بنیانی مرصوص. اگر با نگاه واقعی و نه اعتباری بنگریم، اینان حقیقتاً صف واحدند، بنیان مرصوصند.
روایات اخوت و ولایت
در اینجا برخی روایات را میخوانیم، هرچند فرصت اندک است. دو جلسه را برای بحث اخوت و ولایت در پایان برنامه قرار داده بودیم؛ این دو جلسه را از حقی که برای آخر داشتیم پیش انداختیم تا زودتر از آن بهرهمند شویم. پس این بحث خارج از برنامه نیست، بلکه طبق برنامه است، منتها با تعجیل.
در روایتی شریف، عبدالعظیم حسنی از ابوالحسن الرضا علیهالسلام نقل میکند که حضرت فرمود: «یا عبدالعظیم، سلام مرا به دوستانم برسان.» آنگاه فرمود: «به آنان بگو که راهی برای شیطان بر خود نگشایند و شیطان را بر خود مسلط نسازند.» سپس فرمود: «شیعیان ما و مؤمنان را به این امر فرمان ده» — و آنگاه به آنچه مقصود اصلی حضرت است میرسیم: «اقبال بعضهم علی بعض» — رو کنند به یکدیگر، ارتباط پیدا کنند با یکدیگر. این اقبال و رویآوری چگونه محقق میشود؟ «بالمزاورة» — با زیارت کردن یکدیگر، با دیدن یکدیگر.
آنگاه حضرت میفرماید: این دیدن مؤمنان یکدیگر را، این نزدیک شدن بعضی به بعضی، نزدیک شدن به من است. امام میفرماید: اگر قرب به من را به عنوان امامتان میخواهید، راه قرب به من این است. این نزدیکی، نزدیکی مکانی نیست؛ نزدیکی مکانتی است، نزدیکی در مرتبه و جایگاه است. راه این قرب، «اقبال بعضهم الی بعض» است، «مزاوره» شما با یکدیگر است.
سپس حضرت میفرماید: دنبال این نباشید که بعضی بعضی را له کنند، بعضی بعضی را خراب کنند. و آنگاه قسم یاد میکند — قسم به نفس خود به عنوان امام — که اگر یکی از اولیاء من را برنجاند، از خدا میخواهم که او را در دنیا عذاب کند، و در آخرت نیز از اهل خسران باشد.
در اینجا باید پرسید: اولیاء در این روایت چه کسانی هستند؟ در روایات دیگری از حضرت پرسیدهاند که اولیاء شما کیانند؟ فرمودهاند: کسانی که دوست دارند اوامر ما را اطاعت کنند، دنبال اطاعتند. پس اولیاء در اینجا خواص خاصی از بندگان نیستند؛ اولیاء به معنای عام است، یعنی هر مؤمنی که دل در گرو اطاعت دارد.
حضرت میفرماید: قسم خوردم که از خدا بخواهم هر که یکی از دوستان ما را برنجاند، در دنیا عذاب شود و در آخرت از اهل خسران باشد. سپس میفرماید: به مؤمنان بگو که خداوند نیکوکاران آنان را مورد مغفرت قرار میدهد و بدکاران آنان را میآمرزد — مگر کسانی که شرک ورزند به خدا، یا یکی از اولیاء الهی را اذیت کنند. یعنی اذیت ولیّ الهی و مؤمن را در چه مرتبهای قرار داده است؟ در مرتبهٔ شرک. آزردن مؤمن، آزردن کسی که شأن امام است، در ردیف شرک به خدا نشانده شده است — و این نشان میدهد که وحدت مؤمنان با امام و وحدت امام با خداوند، وحدتی حقیقی است، نه صرفاً اعتباری و مجازی.
پیوند ولایت مؤمنان با ولایت الهی
سوء ظن در باطن، آفتی بزرگتر از آزار آشکار
روایتی که پیش از این از آن سخن رفت، تنها به آزار آشکار و رفتار ظاهری محدود نمیماند؛ بلکه دامنهاش به درون سینه و ضمیر پنهان آدمی نیز کشیده میشود. امام معصوم میفرماید: نه تنها آن که با دست یا زبان به مؤمنی آزار رساند، بلکه آن که در درون خود نسبت به مؤمنی بدبین باشد — آن که در ضمیرش سوء ظن و کینه نهفته دارد — نیز مشمول این حکم است. خداوند چنین کسی را نمیآمرزد، مگر آن که از این حال بازگردد. اگر بازگشت، که بازگشتی است نیکو و رحمت الهی در پی آن خواهد آمد؛ اما اگر بر همین حال بماند و از این نگاه آلوده دست نکشد، آنچه در ادامه رخ میدهد بسیار سنگینتر است: روح ایمان از قلب او خارج میشود.
این تعبیر را باید با دقت نگریست. ایمان، چنان که پیش از این روشن شد، در حقیقت خود چیزی جز اطاعت و تسلیم نسبت به معصوم و پروردگار نیست. پس آن که روح ایمان از قلبش بیرون میرود، از دایرهٔ اهل ایمان خارج شده است — و این خروج نه با شمشیر و نه با انکار آشکار، بلکه با همان نگاه آلوده و ضمیر بیمار نسبت به مؤمن دیگری رخ داده است. امام میفرماید: «و خرج عن ولایتی» — از ولایت من، معصوم، نیز بیرون میرود. «و لم یکن له نصیب فی ولایتنا» — و دیگر هیچ بهرهای از ولایت ما نخواهد داشت. «و أعوذ بالله من ذلک» — و پناه میبرم به خدا از این حال.
این سخن، حقیقتی ژرف را آشکار میکند: ولایت میان مؤمنان، راهی است که به ولایت معصوم میرسد، و ولایت معصوم همان ولایت الهی است. پس دور شدن از مؤمنان — چه با آزار آشکار، چه با سوء ظن پنهان — دور شدن از معصوم است، و دور شدن از معصوم، دور شدن از خداوند.
درمان نقص در جامعهٔ مؤمنان، با محبت نه با کینه
در اینجا پرسشی طبیعی پیش میآید: اگر در جامعهٔ مؤمنان کسانی هستند که کوتاهی دارند، اشتباه میکنند، نقص دارند — چه باید کرد؟ آیا باید از آنان روی گرداند یا با سردی و خشم با ایشان روبرو شد؟
پاسخ در همان نگاهی نهفته است که انسان نسبت به خود دارد. هر کس که در خود نقصی یا بیماریای بیابد، با کمال محبت در صدد درمانش برمیآید. ممکن است درمان تلخ باشد، جراحت داشته باشد، درد داشته باشد — اما چون از سرچشمهٔ محبت میجوشد، آن تلخی و درد کاملاً جبران شده است. نگاه الهی همین است. در جامعهٔ مؤمنان نیز باید همینگونه بود. مؤمنان معصوم نیستند؛ در میانشان عداوت و کینه و کوتاهی هم پیش میآید. اما راه رفع این نقصها، کینهٔ بیشتر نیست و برخورد خشمآلود نیست. اگر کسی در صدد اصلاح برمیآید، باید همانگونه باشد که طبیب با بیمار خود رفتار میکند: با محبت، با صبر، با نگاهی که رفع نقص را میخواهد نه انتقام از صاحب نقص را.
نفاق و آداب برخورد با آن
نکتهٔ ظریفتری نیز در این میان هست که از آداب مهم زندگی در جامعهٔ مؤمنان به شمار میرود، و آن چگونگی برخورد با نفاق است.
منافق کسی است که در باطن ایمان ندارد اما در ظاهر اظهار ایمان میکند. آسیبی که نفاق به جامعه میزند بسیار است، و در برخی روایات از کفر آشکار نیز سختتر دانسته شده است. با این حال، رفتار پیامبر اکرم با منافقان بسیار ملایم بود. این ملایمت از ضعف نبود؛ از همان اصلی بود که گفته شد: منافق در ظاهر اظهار ایمان میکند، و همان مقدار که اظهار میکند باید پذیرفته شود. جامعهٔ مؤمنان مأمور نیست که پردههای پنهان را بدرد و با آنچه در باطن است برخورد کند — این کار خداوند است.
اما آنجا که امیرالمؤمنین علیهالسلام با منافقان برخورد کرد، از آن روی بود که منافقان خود پرده را کنار زدند. آنان بودند که دست از ظاهر ایمان کشیدند و آشکارا در برابر ایستادند. یعنی منافق دست خود را از دست امیرالمؤمنین کشید، نه آن که امیرالمؤمنین ابتداً دست خود را کشیده باشد. تا وقتی منافق نفاق دارد اما در ظاهر همراه است، همان ظاهر باید مبنای برخورد قرار گیرد.
این مسئله در بحثهای مربوط به دوران ظهور نیز اهمیت ویژهای دارد: رابطهٔ نفاق با آن دوران، رفتار مؤمنان با منافقان در دوران قیام، و آنچه پس از آن رخ میدهد — همه از آداب دقیقی است که باید جداگانه بررسی شود. اما اصل کلی این است که برخورد، حتی با نفاق، باید از روی محبت باشد؛ و اگر غضبی هم در کار است، آن غضب نیز باید از سرچشمهٔ محبت برخاسته باشد، نه از کینه و دشمنی.
روایت معلّی بن خنیس: حقوق مؤمن بر مؤمن
روایتی دیگر از معلّی بن خنیس نقل شده است که در این باب بسیار روشنگر است. معلّی میگوید: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: «ما حقُّ المؤمنِ علی المؤمن» — حق مؤمن بر مؤمن چیست؟
حضرت در آغاز از بیان آن استنکاف کردند. معلّی اصرار کرد تا آن که امام فرمودند: اگر میخواهی بشنوی، بدان که هفت حق است — حقوقی که واجب است رعایت شود. سپس فرمودند: «إن خالفه خرج من ولایة الله» — اگر کسی این حقوق را نادیده بگیرد و با آن مخالفت کند، از ولایت الهی خارج میشود. «و ترک طاعته» — و طاعت الهی را ترک کرده است. «و لم یکن لله عز و جل فیه نصیب» — و خداوند عز و جل دیگر در وجود او نصیبی ندارد.
این تعبیر اخیر را باید با تأمل خواند: «لم یکن لله فیه نصیب» — خدا در او نصیبی ندارد. این به آن معنا نیست که چنین کسی در برخی اعمال بد است و در برخی خوب؛ چه بسیار گناهانی که انسان مرتکب میشود اما در همان حال در اعمال دیگری نیکوکار است — «خلط عملاً صالحاً و آخر سیئاً» — که عمل صالح و عمل بد را با هم آمیخته است. اما اینجا سخن از آن است که اگر این رابطه — رابطهٔ مؤمن با مؤمن — شکسته شود، همهٔ نصیب از میان میرود. دیگر هیچ بهرهای از خدا در وجود او باقی نمیماند.
آنگاه امام شروع به شمردن این هفت حق میکند — که هر یک از آنها جای بحث مستقلی دارد و باید در فرصتی دیگر به تفصیل بررسی شود. اما در پایان روایت، امام میفرماید: اگر این حقوق را رعایت کردی، «وصلت ولایتک بولایته» — ولایت خود را به ولایت او — مؤمن دیگر — متصل کردهای. «و ولایته بولایة الله عز و جل» — و ولایت او به ولایت خداوند عز و جل پیوند میخورد.
در برخی روایات این زنجیره با صراحت بیشتری بیان شده است: «وصلت ولایتک بولایتنا، و ولایتنا بولایة الله» — ولایت تو به ولایت ما معصومان متصل میشود، و ولایت ما به ولایت الهی. یعنی یک حلقهٔ پیوسته و یک رابطهٔ مستقیم وجود دارد: ولایت میان مؤمنان، ولایت معصوم، ولایت الهی — و این سه، نه سه چیز جدا، بلکه یک حقیقت در سه مرتبه است.
شرح صدر، ثمرهٔ این نگاه
وقتی این نگاه در دل کسی جای میگیرد — که ولایت با مؤمنان، راه رسیدن به ولایت معصوم است، و ولایت معصوم، راه رسیدن به ولایت الهی — آنگاه رفتارش با مؤمنان دیگر یکسره دگرگون میشود. شرح صدرش بالا میرود. تحمّلش در برابر بدیها و کوتاهیهای دیگران افزایش مییابد. اگر در صدد رفع نقص برمیآید، میداند که باید چگونه برآید — نه با دشمنی، نه با کینه، نه با برخورد خشمآلود. میداند که هر یک از اینها قطع همان ولایتی است که به دنبالش بود.
عُجب در این نگاه جایی ندارد. تکبر در این نگاه معنا ندارد. چون هر که این حقیقت را دریافته، میداند که هر قدم در راه ولایت مؤمنان، قدمی است در راه ولایت الهی — و هر قدمی که از این راه منحرف شود، قدمی است که او را از آن مقصد دور میکند. رابطهٔ محبتی که از آن سخن رفت، سرعت میدهد؛ یکباره همهٔ رضا را میریزد — و این رضا از همینجا آغاز میشود: از ولایت میان مؤمنان، که آغاز راه است و آغاز همه چیز.
آغاز راه از تصنّع تا حقیقت
این نگاه — که ولایت مؤمنان را آغاز راه ولایت الهی میداند — در آغاز با دشواری همراه است. در ابتدا چیزی جز تصوّر و تصنّع نیست؛ انسان آن را میاندیشد، اما هنوز در جانش ریشه ندوانده است. هنوز آن گرمای درونی که باید باشد، نیست. هنوز آن جریان طبیعی محبت که از دل برخیزد و به دیگری برسد، شکل نگرفته است. این راه از آغاز سخت است — و باید این سختی را پذیرفت.
اما همین آغاز سخت، آغاز راه است. گفته میشود که محبت را از اینجا آغاز کن؛ نه از آنجا که هنوز نرسیدهای، بلکه از همینجا که هستی. و نگاهت این باشد که تو در جستجوی محبت الهی هستی — و محبت الهی جز از مسیر محبت ولیّ الهی محقق نمیشود.
«مَن أرادَ اللهَ بَدَأَ بِکُم، وَ مَن قَصَدَهُ تَوَجَّهَ إلَیکُم»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خدا را اراده کند، از شما آغاز میکند؛ و هر که قصد او دارد، رو به سوی شما میآورد.
راه این است. و اگر بخواهی به آن مقصد برسی، حتماً و حتماً باید از مؤمنان آغاز کنی.
حدیث اسحاق بن عمار و درس ولایت
این حقیقت را حدیثی روشن میکند که در آن اسحاق بن عمار به محضر امام رفت و دید که حضرت روی از او برمیگرداند. اسحاق در خود فرو رفت و از درون خویش پرسید که چه کرده است — چه چیزی در او دگرگون شده که دیگر آن نگاه محبتآمیز پیشین را از امام دریافت نمیکند؟ با دلی پریشان از امام پرسید: چه چیزی مرا دگرگون کرده است؟
«مَا الَّذِی غَیَّرَ حَالِی»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه چیزی حال مرا دگرگون کرده است؟
و امام پاسخ داد:
«تَغَیُّرُکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دگرگون شدن تو نسبت به مؤمنان.
رابطهٔ تو با مؤمنان دگرگون شده است — و دگرگونی رابطهٔ تو با مؤمنان، دگرگونی رابطهٔ ما را با تو در پی دارد.
این پیوند، پیوندی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. انسان گاه در دل آرزو میکند که امام را بخواهد، که به آن محبت والا برسد، که در آن ولایت بزرگ جای گیرد — اما در همان حال، اگر مؤمنی نیازی داشته باشد، اگر برادری حاجتی داشته باشد، با بیاعتنایی از کنارش میگذرد. این تناقض، تناقضی است که راه را میبندد. چون آن ولایتی که انسان در جستجویش است، از همینجا میگذرد — از همین برادر مؤمن، از همین خواهر مؤمن، از همین نیاز سادهای که پاسخ دادن به آن، قدمی است در مسیر آن مقصد بزرگ.
آفات راه و جلسات پیش رو
آنچه در این مجلس گفته شد، طرحی بود از آغاز راه. اما این راه، آفاتی دارد. شیطان در این راه دخالت میکند. بغض میان مؤمنان هست، قطع رابطه هست، قهر هست — و همهٔ اینها زخمهایی هستند که بر پیکر همان محبتی وارد میشوند که باید آغاز و اساس سلوک باشد.
در جلسهٔ آینده، روایاتی خوانده خواهد شد که از بغض میان مؤمنان سخن میگویند، از قطع رابطه، از قهر — تا روشن شود که اگر آن محبت را میخواهیم و اگر آن ولایت را میجوییم، این رابطهٔ محبتی را از کجا باید آغاز کرد، چگونه باید ادامه داد، به کجا باید رساند، و از چه آفاتی باید پرهیز کرد. شیطان چگونه در این میان دخالت میکند؟ چگونه همان رشتهای را که باید پیوند دهد، میگسلاند؟ اینها پرسشهایی هستند که در جلسهٔ آینده، اگر عمری باشد، در خدمت دوستان بدانها پرداخته خواهد شد.
دعا و ختم مجلس
خداوند متعال حقیقت محبت خود را — و حقیقت محبت ولیّ خود را — و حقیقت محبت مؤمنان را به همهٔ ما بچشاند. ما را از این سرچشمه، از محبت مؤمنان، به حرکت وادارد و سلوک ما را از این آغاز، به محبت ولیّ الهی و به محبت خود برساند.
خداوند متعال جامعهٔ مؤمنان را — که در آن اینگونه محبت اشباع میشود و جاری میگردد و نهایتش در دورهٔ ظهور است — مرتبهای از آن را در این دوره نیز به همهٔ ما بچشاند. از میان جامعهٔ ما کینه و دشمنی و نفاق و هر آنچه این پیوند را میگسلد، به برکت این ماه مبارک رمضان و به برکت اهل بیت علیهم السلام دور بگرداند.
خداوند متعال نعمت وجود اولیای خود را — مقام معظم رهبری را، عالمان بزرگ را، همهٔ اولیای خود را — برای ما مستدام بدارد و قلب ما را در محبت نسبت به آنان روز به روز شدیدتر و عمیقتر قرار دهد.
خداوند متعال جامعهٔ ما را — که با این امام حرکت میکند — به مقصد برساند و این پرچم را به دست صاحب اصلیاش برساند. حاکمیت توحید در سراسر زمین و محبت الهی در سراسر زمین به اوج خود برسد و محقق شود — به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.