یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز: از محبت دنیا تا محبت الهی
محبت دنیا و محبت الهی دو قطب متضاد نیستند که یکی را به زور حذف کنند و دیگری را جای آن بنشانند؛ دین راهی دقیقتر نشان داده است: نازلهای از محبت خدا در همین دنیا که از جنس اخوت است. این نازله اگر درست فهمیده شود، نه دنیا را تقدیس میکند و نه آخرت را به شعار وامیگذارد؛ پلی است که رفتوآمد روزانهٔ مؤمنان را به مسیر ولایت میکشاند. هر سلام و هر دیدار میتواند ذکر عملی باشد؛ هر کوتاهی در حق برادر میتواند حجابی شود میان بنده و رب.
انسان چون موجود اجتماعی است، نمیتواند سلوک را تنها در خلوت تعریف کند. خلوت لازم است، اما میدان آزمون محبت همانجاست که همسر و فرزند و پدر و مادر و دوست و همکار حاضرند. اگر آنجا محبت الهی جاری نشود، ادعای محبت در خلوت نیز بیریشه میماند. ریسمان ولایت از زمین روابط تا آسمان توحید کشیده شده است؛ دست کشیدن از یک حلقه، کشش تمام ریسمان را سست میکند.
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیات، حجت بن الحسن — که درود تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهرهمند سازی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
سخن در ادامهٔ بحث محبت الهی و محبت دنیاست. اگر بخواهیم محبت دنیا از جان برخیزد و محبت الهی در وجود جایگیر شود، پرسش آن است که از کجا باید آغاز کرد و دین چه راهکاری پیش نهاده است. یکی از راهکارهای اساسی همان رابطهای است که نازلهٔ محبت خدا در دنیاست؛ از دنیا آغاز میشود و به آخرت کشیده میشود. آغاز محبت الهی از محبت و اخوت میان مؤمنان است. این محبت از میان مؤمنان به ولی الهی میرسد و از ولی الهی به ولایت خدای سبحان. ریسمانی آویخته است که انسان پیوسته در محضر آن است؛ از صبح تا شام، چون موجودی اجتماعی است، در این رابطه حاضر است: همسر و فرزند، پدر و مادر، دوستان و همکاران، جامعهٔ مؤمنان. همهٔ این پیوندها میتواند آدمی را به سوی محبت الهی بکشد. انسان تنها در خلوت فردی با خدا روبهرو نیست؛ میدان تمرین محبت الهی، همین شبکهٔ روابط روزانه است که اگر درست بسته شود، نازلهٔ محبت رب است و اگر گسسته شود، راه صعود محبت نیز بسته میماند.
این رابطه دستور نیست که گاهگاه به یاد آید؛ حضور دائمی است. هر برخورد کوتاه با برادر مؤمن، هر salام و دیدار و رفع حاجت، میتواند حلقهای از آن ریسمان باشد. و چون انسان موجود اجتماعی است، گریزی از این میدان ندارد؛ باید آن را راه سلوک بداند نه حاشیهٔ زندگی.
اختلال در اخوت، اختلال در ولایت
تصویر سد و شکاف از آن رو مهم است که ذهن عادت کرده اختلافهای کوچک را کوچک بشمارد. در نگاه توحیدی، کوچک بودن ظاهری مانع بزرگ بودن اثر نیست. ویروسی که از رخنهٔ ایمنی میگذرد، در آغاز ناچیز مینماید؛ وقتی قلعه را گرفت، دیر شده است. جامعهٔ ایمان نیز قلعه است و صف مرصوص دیوار آن. هر سوءظن پنهان، هر کینهٔ مکتوم، هر رویگردانی بیسبب، رخنه است؛ حتی اگر زبان به بدی نگشوده باشد.
روایت «أضمر له سوءاً» مرز ظاهر و باطن را برمیدارد. وحدت اعتباری با توافق بیرونی ساخته میشود و با کتمان حفظ میگردد؛ وحدت حقیقی تا نیت و خاطر میرسد. از این روست که جبران اختلال، توبهٔ اجتماعی نیز هست: رجوع به برادر، حلالیت، ترمیم نگاه، پیش از آنکه رابطه با ولی و با خدا ترک بردارد.
در فراز پیشین گفته شد که اگر در روابط میان مؤمنان اختلالی پدید آید، رابطهٔ ولی الهی با انسان دگرگون میشود. خدا برای این ولایت که باید به ولایت الهی بینجامد حدی ترسیم کرده است؛ هر نقصی در آن حد، نخست رابطهٔ ولی را با انسان خدشهدار میکند، و خدشه در رابطه با ولی، خدشه در ولایت خود خداست. پس اختلاف میان مؤمنان اختلافی عادی و ساده نیست؛ شکافی در وحدت است. سدّی که آب را نگاه داشته، اگر سوراخی یابد، نمیتوان گفت سوراخی ناچیز است. عظمت رجوع از آن اختلال و جبران آن، وقتی روشن میشود که بدانیم این شکاف تا ولایت الهی بالا میرود. نگاه سادهٔ اجتماعی اینجا کافی نیست؛ نگاه توحیدی لازم است.
قرآن مؤمنان را چنین وصف میکند:
«إن الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً کانهم بنیان مرصوص» (صف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی را دوست دارد که در راه او صفبسته پیکار میکنند؛ گویی بنایی پولادین و بههمپیوستهاند.
اگر در دیواری فولادین و نفوذناپذیر شکافی افتد، آن شکاف تنها گوشهای از دیوار نیست؛ تمام صف را مختل میکند و از وحدت بیرون میبرد و راه نفوذ دشمن را میگشاید. نظام ایمنی بدن نیز چنین است: اختلال در سلولهای دفاعی در پوست یا دست یا پا، راه ورود ویروس را آماده میکند؛ و چون ویروس به قلعهٔ بدن درآمد، شناخت و مبارزه دشوارتر میشود از وقتی که هنوز بیرون بود. جامعهٔ مؤمنان در روایات حقیقتی واحد است، و وحدت آن از ارتباط محبتی برمیخیزد. هر سستی در محبت، رخنه در ایمنی جمع است.
حتی اگر در دل، نه در ظاهر، نسبت به مؤمنی سوءنظر باشد — چنانکه روایت میگوید در دل برای او بدی نگاه دارد — این نیز خروج از ولایت الهی شمرده شده است. وحدت میان مؤمنان وحدت اعتباری نیست که با کتمان ظاهر باقی بماند؛ وحدتی حقیقی است که تا لایههای پنهان کشیده شده است. اگر چنین نگاهی ناخودآگاه در جان شکل گرفته، باید در صدد رفع آن برآمد؛ وگرنه اختلالی در اجتماع ایمان است، هرچند زبانی به بدی نگشوده باشد. توحید میان مؤمنان، توحید در باطن است نه تنها در شعار.
توحید نازل: از ولایت خدا تا ولایت میان مؤمنان
ولایت الهی حقیقتی بسیط نیست که یکباره بر جان نازل شود؛ نزول دارد و مراتب. مرتبهٔ امام معصوم، واسطهٔ ظهور است؛ مرتبهٔ احکام، تربیتکنندهٔ قابلیت؛ مرتبهٔ اخوت، میدان تحقق. کسی که احکام را گرفته و اخوت را وانهاده، در میانهٔ راه ایستاده و گمان میکند رسیده است. ماه رمضان آینهٔ این حقیقت است: روزه بدن را میتراشد، اما شحناء دل را میبندد؛ و در بسته، عتق را راه نیست.
مهلت شب قدر برای آنان که کینه دارند، خود رحمت است: هنوز در را نبستهاند؛ «حتی یستحلوا». حلالیتطلبی، عمل فردی صرف نیست؛ باز کردن مجرای رحمت جمع است. هر کینه که بماند، هم فرد را از عتق محروم میکند هم صف را از نفوذناپذیری.
حقیقت توحید و ولایت الهی اگر بخواهد تجلی یابد، نخست به ولایت امام معصوم نازل میشود؛ و فروتر از آن، همهٔ احکام دین برای ایجاد همین ولایت الهیاند. دین مجموعهای از اعمال پراکنده نیست؛ سامانهای است برای تحقق ولایت. با این همه، اگر همهٔ آن اعمال باشد و در رابطهٔ میان مؤمنان اختلال بماند، انسان از ولایت الهی بیرون میرود. این سخن سنگین است و باید در جان بنشیند: روزه و نماز و حج، بدون صف واحد اخوت، به آن ولایت نمیانجامد که مقصود است.
در ماه رمضان، عتق از آتش با روزه شامل مؤمنان میشود؛ مگر کسی که روزه گرفته و زحمت کشیده، اما بغض مؤمنی در دل داشته باشد. روایت از عیون اخبار الرضا چنین است که در شب اول ماه رمضان مردهٔ شیاطین در غل و زنجیر میشوند و هر شب هفتاد هزار آمرزیده میگردند؛ و چون شب قدر رسد، خدا به اندازهٔ آنچه در رجب و شعبان و رمضان تا آن روز آمرزیده بیامرزد، مگر مردی که میان او و برادرش دشمنی و کینه باشد. آنگاه خدای عزیز میگوید: به اینان بنگرید؛ مهلت دهید تا از یکدیگر حلالیت بطلبند. کینه میان مؤمنان مانع قبول رحمت و مانع عتق از آتش است؛ در تکوین و تشریع، مانعی برای نزول رحمت میسازد. روزهدار خسته، اگر شحناء در سینه داشته باشد، از آن درِ عتق محروم میماند. این روایت را باید در روزهای پایانی رمضان بیشتر شنید و به کار بست.
روایت اسحاق بن عمار: دروازهبان و روی عبوس امام
فقر اجتماعی شیعه در آن عصر تنها تنگنای اقتصادی نبود؛ سلب شخصیت حقوقی بود. رد شهادت، بستن منصب، جلوگیری از ثروت، همه برای آن بود که شبکهٔ ایمان نتواند خود را تغذیه کند. در چنین شبکهای، یک توانگر ناگهان گرهگاه حاجت میشود؛ و اگر در را ببندد، نه تنها نیاز بیپاسخ میماند، که پیام هم میرسد: میان ما و شما فاصله است.
ادب اسحاق در پرسش، خود درس ولایت است. انفعال را به امام نسبت نداد؛ نقص را در خود جست. این ادب از آن روست که ولی را ثابت میبیند و خود را متغیر. «ما الذی غیر حالی عندک» یعنی اصل، نگاه محبتآمیز توست؛ من از مدار خارج شدهام. پاسخ امام نیز اصل را اعلام میکند نه عتاب شخصی را: تغیرک علی المؤمنین. رابطه با مؤمنان، میزان رابطه با امام است.
اسحاق بن عمار روایت میکند که چون مالش فزونی یافت، بر در خانهاش بوابی گماشت تا فقرای شیعه را از او بازگرداند. در روزگار امام باقر و امام صادق علیهماالسلام شیعیان از جهت اجتماعی در فقر شدید بودند و شهروند درجهٔ دوم شمرده میشدند: شهادتشان در دادگاه پذیرفته نمیشد؛ منصبهای اداری برایشان نبود؛ و نمیگذاشتند ثروتمند شوند. فشار سیاسی و اقتصادی، جامعهٔ شیعه را در تنگنا نگه میداشت تا روابط و سران شناخته شوند و در برابرشان بایستند.
محمد بن مسلم، راوی بزرگ و پیرمرد عظیم، در دادگاهی برای شهادت حاضر شد؛ قاضی گفت فاطمیای و شهادتت مقبول نیست. گریست. گفتند از فاطمی بودن دست بردار تا شهادتت پذیرفته شود. گفت گریهام از رد شهادت نیست؛ از آن است که شما ما را فاطمی میشناسید و ما چه رنگ و بویی از فاطمه سلاماللهعلیها داریم که در اجتماع به فاطمی شناخته شویم؟ این خطاب امروز نیز هست: اگر مشهور به تشیع باشیم و کشور به تشیع شناخته شود، اما در روابط و مسائل و ارتباطات، با آن همه معارف توحیدی، ضعف و نقص بماند، جای گریه است. شهرت به فاطمی بودن بدون رنگ فاطمی، بار سنگین است نه افتخار سبک.
در چنان فضایی، چون برای اسحاق ثروتی گشوده شد، توجه نیازمندان به او جلب گردید. او بواب گذاشت؛ هم از آن رو که در آن دوره در پی شناسایی روابط و سران شیعه بودند، و هم از آن رو که از شهرت میترسید و تحمل شهرت را در خود نمیدید. ترس از شهرت دو چهره داشت: بیم خطر در دستگاه اموی یا عباسی، و بیم نفس که اگر انگشتنما شود نتواند بایستد. آن سال به مکه رفت و بر امام صادق علیهالسلام وارد شد. سلام کرد؛ امام با رویی گرفته و عبوس پاسخ داد، چنان که در سالهای پیش سابقه نداشت.
اسحاق گفت: فدایت شوم، چه چیز حالِ مرا نزد تو دگرگون کرده است؟ «ما الذی غیر حالی عندک» — نه «حال تو را نسبت به من»؛ تغییر را به خود نسبت داد. نگاه محبتآمیز امام را اصل دانست و پرسید من چه کردهام که از آن بیرون آمدهام. امام تغییر نکرده؛ انفعال نقص است و هرچه وجود به الهیت نزدیکتر شود انفعال در آن ضعیفتر است. خدای تعالی را انفعالی نیست؛ و ادب اسحاق عمق معرفتی داشت که از کلام عادی بیرون است. امام فرمود: «تغیرک علی المؤمنین» — رابطهٔ تو با مؤمنان دگرگون شده است. پس رابطهٔ من که امام توام با تو نیز دگرگون میشود.
اصل اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی
جدا کردن اخلاق از اعتقاد و سیاست از سلوک، تکه تکه کردن حقیقت واحد است. امام که ایصال إلی المطلوب میکند، هم باطن را میبرد هم ظاهر را سامان میدهد. اگر رابطهٔ مأموم با صف مؤمنان بگسلد، هم هدایت باطنی آسیب میبیند هم سامان سیاسی. از این رو اصل «تغیرک علی المؤمنین» قاعدهای است همسنگ قواعد فقهی در میدان اعتقاد: هرچه از آن منشعب شود، در تربیت و حکومت و سلوک جاری است.
آزردن یک مؤمن تا قیامت امتداد دارد چون صف ایمان یک پیکر تاریخی است؛ از امیرالمؤمنین تا آخر الزمان. رخنهای که امروز افتد، در یاد و اثر جمع میماند. دیوار مرصوص زمان نمیشناسد؛ زمان در آن حل میشود.
از این جمله اصلی برمیآید که تنها نکتهای اخلاقی نیست. در نظام سیاسی و اجتماعی و اخلاقی و اعتقادی، اصل کاملی است. رابطه با امام اوج اعتقاد است و از مسیر اخلاق و عمل میگذرد تا به آنجا برسد؛ اگر ارتباط با مؤمنان ناصحیح باشد، تمام این مسیر مختل میشود. روابط اجتماعی، اعتقاد را میسازند. هر جا رابطهٔ اجتماعی مختل شود، رابطهٔ اعتقادی و اخلاقی نیز مختل است. رابطهٔ امام با انسان نازلهٔ رابطهٔ خداست؛ اختلال در آن، اختلال در رابطه با خداست.
مسیر رسیدن به ولایت الهی از ولایت معصوم میگذرد:
«من أراد الله بدأ بکم و من قصده توجه بکم»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خدا را اراده کند از شما آغاز میکند و هر که آهنگ او کند به شما رو میکند.
اگر این مسیر مختل شد، نظام معرفتی و اخلاقی مختل شده است. همچنان که از «لا تنقض الیقین بالشک» قواعد بسیار در فقه و اصول برمیآید و بسیار بدان استناد میشود، از این اصل نیز در نظام اعتقادی و معرفتی و اخلاقی و سلوکی و اجتماعی و سیاسی نتایج عظیم میتوان گرفت. امام هم حاکم است و هم هادی؛ ایصال إلی المطلوب ظاهری و باطنی با اوست. هدایت تکوینی و هدایت ظاهری هر دو با اوست. اختلال رابطه با او اختلال در سیاست و اجتماع و تکوین و اخلاق و اعتقاد است. یک رابطهٔ خراب با مؤمنان، اوج عظیم روابط معرفتی را در وجود انسان مختل میکند؛ و این اختلال منحصر به همان یک رابطه نمیماند.
آزردن یک مؤمن، آزردن خدا و رسول و همهٔ مؤمنان تا روز قیامت است؛ اثر اختلال در دیوار وحدت تا قیامت میماند. نه آنکه فقط در یک زمان و یک شرایط بماند؛ تا یوم القیامة امتداد مییابد. صف واحد بنیانی مرصوص است و رخنهٔ امروز، رخنهٔ تاریخ ایمان است.
خیانت در کوتاهی از رفع حاجت
خیانت در این روایت، خیانت عهد اخوت است نه لزوماً دشمنی آشکار. کوتاهی از مبالغه در رفع حاجت، یعنی توان بود و به کار نرفت؛ یا توان نبود و تدبیر و وساطت نیز ترک شد. جامعهٔ ایمان وقتی زنده است که حاجت در آن بماند و پاسخ یابد، نه آنکه به بیرون رانده شود و محبت بیگانه را به بار آورد.
میل به غیرمؤمن از احسان او، قانون فطرت است: انسان بندهٔ احسان است. اگر احسان از بیرون آمد و از درون نیامد، قلب کج میشود و صف رخنه میگیرد. تقصیر جمعی است؛ نه فقط تقصیر آن یک تن که در را بست.
ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: هر مردی از اصحاب ما که برادری از برادرانش در حاجتی از او یاری بخواهد و او با تمام توان در آن نکوشد، به خدا و رسول و مؤمنان خیانت کرده است. سخن از اهانت نیست؛ سخن از آن است که «فلم یبالغ فیها بکل جهد» — باید رو میزد، قدم برمیداشت، اقدام میکرد؛ حتی اگر خود نداشت، باید کاری میکرد. ابوبصیر پرسید: مؤمنان کیاناند؟ فرمود: از امیرالمؤمنین علیهالسلام تا آخرینشان. امروز که کوتاهی کردهای، خیانت از آغاز ایمان تا پایان ثبت میشود. دیوار صف مؤمنان واحد است و ایمان به امیرمؤمنان آغاز جدایی ایمان از غیر آن است؛ اختلال از همان آغاز تا آخر امتداد مییابد.
و نیز: اگر حاجتی پیش مؤمنی آید و او اجابت نکند و آن مؤمن ناچار به غیرمؤمن رو کند و از احسان او میلی در دلش پدید آید — که انسان بندهٔ احسان است — همهٔ مؤمنان در آن میل مقصرند. نباید جامعهٔ ایمانی به جایی برسد که مؤمن برای رفع حاجت به غیرمؤمن رو زند؛ رو زدن و اجابت حرام نیست، اما میل پدیدآمده مبدأ نفوذ و اختلال در صف واحد میشود. ناخودآگاه همان میل رخنه میسازد. حفظ جامعهٔ ایمانی یعنی پیش از آنکه نیاز، مؤمن را به بیرون بکشاند، درون کفایت کند.
دو رکن وحدت: محبت درون و بغض بیرون
محبت بدون شناخت دشمن، محبتی بیمرز و بیهویت میشود؛ بغض بدون محبت درون، صف را به تندی و پراکندگی میکشاند. دین هر دو را با هم نهاده است. تمرد شیطان در آغاز خلقت، درس نخستین سیاست ایمانی است: دشمن را بشناس تا جمع بمانی.
تمرکز قوا در برابر تهدید، رمز رشد است. بدن در هراس درنده کاری میکند که در تمرین عادی نمیکند؛ روح در برابر شیطان و دشمن اجتماعی نیز چنین است. تضعیف تصویر دشمن، تضعیف موتور فعلیت قواست. رحمت بودن شیطان در برابر انسان، به معنای دوست داشتن شیطان نیست؛ به معنای آن است که میدان مقاومت، انسان را به تمام توان میخواند.
در جامعهٔ ایمانی دو ملاک وحدت است: ارتباط و وحدت اهل ایمان، و بغض به کفار. هر جا دشمنی دشمن ضعیف شود، هرچند محبت درونی باشد، جامعه مختل میگردد. شناخت بغض و داشتن بغض، ملاک وحدت است همچنان که رابطهٔ میان مؤمنان ملاک وحدت است. نخستین خلقت آدم با سجدهٔ ملائکه و تمرد شیطان همراه است تا بغض شناسانده شود:
«إن هذا عدو لک و لزوجک» (طه/۱۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این دشمن تو و همسر توست.
و نیز دشمن مبین خوانده شده و امر به اجتناب از او آمده است. دشمن را درست شناختن، وحدت اهل ایمان را مؤکد و نظم آنان را شدیدتر میکند. هرچه جامعهٔ ایمانی دشمن خود را قویتر و بهتر بشناسد و آن دشمن قویتر باشد، ارتباط مؤمنان مؤکدتر میشود.
خدا شیطان را در نظام فردی در برابر انسان نهاده تا عظمت انسان و به کارگیری توان او آشکار شود. قوای شیطان هرچه شدیدتر باشد، نشان عظمت انسان است و او را وامیدارد از توان خود بهتر بهره گیرد. چون گرگ یا درندهای به انسان حمله کند، چنان میدود و میگریزد که در حال عادی نمیدود؛ تمام قوا به کار میآید. به دوندهٔ تمرینکرده بگو بدو؛ همهٔ قوایش به کار نمیآید، چون شدت بغض تحریک نشده است. وقتی شدت بغض در وجود تحریک شود، تواناییهایی به میان میآید غیرقابل قیاس.
تمرکز بغض، توانی غیرقابل قیاس میآورد. نمونهٔ مادیاش در بنیاد جانبازانِ اوایل پس از جنگ دیده شد: قطعات سنگین سیمانی را که چند نفر به سختی جابهجا میکردند — و برخی را تنها با جرثقیل برمیداشتند — کسی در اضطراب روحی شدید برداشت، از پله بالا برد و بر میز کوبید تا میز درهم شکست. پس از آرامش، همان را حتی از زمین برنمیداشت؛ چند نفر آن را از پلهها سر دادند پایین. بدن همان بدن بود؛ امدادی از بیرون نیامده بود؛ تمرکز در بغض، توان را دگرگون کرده بود. در نظام معنوی و وجودی نیز تمرکز، توان میبخشد. قرار دادن شیطان در برابر انسان رحمت است تا تواناییها در حرکت به سوی خدا به فعلیت رسد؛ چون بداند چنین دشمنی در برابر اوست، توانش در مقابل دشمن به کار میافتد. در نظام اجتماعی نیز چنین است و در نظام فردی نیز.
شیطان بزرگ و تضعیف دشمنی
وسوسهٔ تنها کافی نیست برای فهم دشمن معاصر؛ ترکیبی از فریب نرم و فشار سخت است که «بزرگ» را معنا میکند. شیطان کلاسیک دعوت میکند و سلطهٔ تکوینی ندارد؛ قدرتهای مستکبر دعوت را با اجبار همراه میکنند. تضعیف این تصویر به نام رفع توهم، در عمل گشودن رخنه در وحدت است.
ارتباط متکرر مؤمنان، تمرین روزانهٔ رکن درونی وحدت است؛ شناخت دشمن، رکن بیرونی. هر دو با هم فرد شامل را میسازند.
تعبیر «آمریکا شیطان بزرگ است» سیاست دقیق امام بود. تبیین مقام معظم رهبری این بود که شیطان وسوسه میکند، اما آمریکا هم وسوسه میکند و هم حمله؛ نرمافزار فریب و سختافزار تهاجم با هم است. شیطان بزرگ یعنی هم دعوت میکند و هم برای تحقق دعوتش میتازد. شیطان در عمل سلطه ندارد و در قیامت میگوید ملامت نکنید؛ من دعوت کردم و خود آمدید. هر که تابع او شود او را ولی خود ساخته است؛ خدا به شیطان میگوید تو سلطه نداری، دعوت میکنی.
اگر در نظام اجتماعی دشمنی دشمن معلوم باشد، وحدت نیروهای ایمانی قویتر میشود. کسانی که در صدد اختلال این دشمنیاند و دشمنی را ضعیف نشان میدهند و میگویند توطئه نیست و توهم توطئه است، یا آمریکا دشمنی ندارد، ملاک وحدت و یکپارچگی را میشکنند. دو عنصر در ملاک وحدت دخیل است: بغض بیرونی و شناخت قدرت دشمن تا تواناییها به فعلیت رسد؛ و ارتباط مکرر میان مؤمنان. هرچه روابط متکررتر شود شدت میگیرد.
فردِ شامل و اجتماع حقیقی
اعتباری دانستن اجتماع، قیامت را بیمعنا میکند؛ یوم الجمع خبر از حقیقتی میدهد که اینجا کاشته شده است. فرد شامل، نه فرد منزوی است نه مستحیل در جمع؛ او جمع را در وجود خود میگیرد و کمالش را به کمال جمع گره میزند. احکام معاشرت از این رو فقه حاشیه نیست؛ فقه متن سلوک اجتماعی است.
گاهی نظام مؤمنان را فردی میبینند و گاهی اجتماعی واقعی. در نگاه الهی، فردیت شامل جمع است؛ اصالت با اجتماعِ اعتباری محض نیست، با فردِ شاملِ جمع است. نظام اجتماعی در اسلام حقیقی است نه اعتباری صرف. توسعهٔ وجود و رشد توحیدی در همین ارتباطات متکرر واقعیت مییابد. یکی از اسماء قیامت «یوم الجمع» است و در قیامت اعتبار در کار نیست؛ اگر اجتماع صرفاً اعتباری بود، جمع در قیامت معنا نداشت. پس حقیقتی وجودی در کار است: فرد شامل که شمولش همه را در بر میگیرد. آنگاه تمام روابط مؤمنان و تمام احکام دین بر این اساس معنا میشود.
آداب معاشرت و حقوق ارتباطات در بحار دو جلد و بیشتر را پر کرده است؛ اصول حاکم در جاهای دیگر نیز بسیار است. اینها حاشیهٔ اخلاق فردی نیست؛ استخوانبندی اجتماع ایمان است.
علی بن مهزیار و تأخیر دیدار
دیر آمدن در زیارت، گاهی دیر کردن پا نیست؛ دیر کردن جمع است. امام منتظر فرد است، اما راه فرد از میان صف میگذرد. حجهای بسیار و تضرعهای طولانی اگر با قطع مزاوره و سستی در حق فقرا همراه شود، دیدار را پس میاندازد. این سخن تلخ است برای سالکی که تنها توشهاش را فردیت میداند؛ اما عین عدالت ولایت است.
علی بن مهزیار پس از سالها و حجهای بسیار — گفتهاند نزدیک بیست حج — به دیدار امام عصر علیهالسلام میرسد. حضرت میپرسد: دیر آمدی؛ ما زودتر منتظرت بودیم. میگوید راه باز نبود. میفرماید: راه باز نبود یا روابط شما با هم دگرگون شده؟ نسبت به فقرا و بیماران و زیارت و دیدار مؤمنان کاسته شده است. مزاوره و دیدار، حق الهی و ولایت را برای انسان میآورد. این اصل است، نه صرفاً توصیهٔ اخلاقی ساده؛ روابط اجتماعی را نیز بیان میکند. بیست بار آمده و در فردیت خود را کشته و تضرع کرده و مال و جان نهاده، اما اختلال رابطهٔ میان مؤمنان دیدار امام را به تأخیر انداخته است. روایات یکدیگر را تأیید میکنند: تغییر بر مؤمنان، تغییر نزد امام است.
حکایت کنار کعبه و تمثل سؤالکننده
چله کنار کعبه، صورت سلوک است؛ پاسخ به سؤال مؤمن، باطن آن. وقتی حقیقت در هیئت نیاز ظاهر میشود و سالک به عجله رد میکند، زیان کرده بیآنکه بداند. تمثل ملائکه برای داود نیز همین درس را دارد: ظاهر را میزان مطلق نگیر؛ گاه آزمون در جامهٔ شکایت و نزاع میآید تا حکم و حلم پخته شود. برای غیرمعصوم، آزمون گاه سختتر است چون خشم زودتر در میگیرد.
آیتالله بهجت نقل میکرد که کسی چلهها میگرفت تا به دیدار حضرت برسد؛ در کنار کعبه، چنانکه تا هشتاد نود سال پیش مرسوم بود، میماند و ریاضت میکشید. روز چهلم، کسی سؤالی پرسید؛ او پاسخی اجمالی داد تا هم رد مؤمن نکرده باشد و هم مراقبه بههم نخورد. رفیقش گفت: چه کردی؟ گفت هنوز خبری نیست با آنکه بسیار زحمت کشیدهام. گفت: الان حضرت پیشت بود؛ همان سؤالکننده. جلوه و ظهور حضرت در همین رابطه است؛ نه آنکه حضرت محتاج باشد. آنچه میجوییم گاه غیر از حقیقتی است که پیش روی ماست. سخت است بر آدمی که بداند سالها در پی صورتی بوده و حقیقت در هیئت نیاز مؤمن از کنارش گذشته است.
دربارهٔ انبیا آمده که گاهی ملائکه متمثل میشوند بیآنکه نبی در آغاز بداند؛ چنان که دو ملک نزد داود آمدند به صورت دو انسان، یکی با شکایت از برادری که نود و نه گوسفند دارد و یکی میخواهد، تا داود را به خشم آرند و حکمی کلی در ظلم بر زبان آورد. ظلم در حکم کلی درست است؛ اما آن تمثل بود تا داود را به کمالی برسانند و نشان دهند ظاهر ظلمآمیز همیشه ظلم نیست. این در قرآن آمده است. اگر در نظام خلق باشد با عصمت منافات دارد؛ ابتلا در نظام یلالربی است. برای مؤمنان نیز گاه تمثل یا واقعهای پیش میآید تا آزموده شوند؛ و چون معصوم نیستند، حتی در ظاهر نیز ممکن است در فشار سخت، حاجتی پیش آید و خشم گیرند.
امتحان هزقیل و صبر در برابر اذیت
خواب کوتاه قاضی روزهدار، نقطهٔ فشار شیطان است: درست آنجا که انسان حق استراحت دارد، فریاد نیاز دروغین یا راستین برمیخیزد. هزقیل برنمیآشوبد؛ دست میگیرد و پی میجوید. سه روز تکرار، یعنی اصرار دشمن بر خسته کردن حلم. حلم نبی درس مؤمن است؛ و سخن استاد حسنزاده دربارهٔ آرامش اهل خانه، امتداد همان حلم در نزدیکترین دایره است. سلوک بدون مدارای خانه، سقف کوتاه دارد.
دربارهٔ هزقیل نبی آمده که از صبح تا ظهر مجلس قضا داشت، روزههای پیاپی میگرفت، هوا گرم بود، و در شبانهروز تنها ساعتی پس از ظهر میخوابید و شب بیدار بود. ابلیس خواست او را عصبانی کند: پس از پایان قضا، با فریاد درِ محکمه را کوبید که مسئلهٔ موت و حیات من است؛ هزقیل رفته بخوابد که چه؟ هزقیل برخاست و بیعصبانیت دستش را گرفت تا دادخواهی را پی بگیرد؛ آن شخص که فقط امتحان بود ناپدید شد. روز دوم به صورتی دیگر آمد و فریاد کرد؛ روز سوم نیز. سه روز هزقیل را چنین آزرد و او عصبانی نشد. تصور آن برای ما آسان مینماید، اما در عمل حتی صدای ناگهانی اخلاق را تلخ میکند یا اگر چیزی نگوییم، تلخی در رفتار مینشیند.
آیتالله حسنزاده نقل میکرد که از سر و صدای فرزندان برآشفت و سپس نزد استادش، مرحوم سید محمدحسن قاضی طباطبایی در تبریز، رفت؛ مضمون سخن آن بود که کسی که زن و فرزند از دست او در راحت نباشند، چه توقع سلوکی میتواند داشت؟ بر نبی چنین آزمایشی رفت و دست شیطان آنجا نیز بسته است و هر کاری نمیتواند؛ بر مؤمن، شیطان از آزردن کوتاهی نمیکند. شناخت دشمن و رابطهٔ مؤمنان هر دو وحدتآفریناند. خدا دشمن را شناسانده تا وحدت درستتر و دقیقتر شود.
شدت دشمنی و شدت وحدت
اوج دشمنی در عصر ظهور، اوج وحدت را به همراه دارد؛ نه آنکه ما دشمنی بسازیم، که دشمن خود تحمل عدل جهانی را ندارد. وعدهٔ حاکمیت عادله، خود انگیزهٔ خصومت است. دیوار کشیدن به دور خود، ترک مأموریت است. منِ توسعهیافته تا توحید همه پیش میرود؛ هر جا شرک حاکم باشد، زخم بر کمال اوست. دفاع از این حق، جهاد را از ابتدایی بودن ظاهری به دفاع حقیقی برمیگرداند.
در زمان ظهور و قیام حضرت، وحدت مؤمنان شدیدترین است چون دشمنی دشمنان در اوج است. هرگاه دشمنی شدت گیرد نباید هراسید؛ احساس کنیم چون خدا تضمین کرده، قدرت ایمان مقهور کفر نمیشود، به شرط آنکه اهل ایمان بخواهند قیام کنند. قطعاً در نظام وجود، ایمان بر کفر غلبه دارد اگر قیام بخواهند. دشمنتراشی مطلوب نیست و نباید خود آتش بیفزاییم؛ اما دشمن تحمل ایمان را ندارد و میخواهد ایمان نباشد. چون در صدد ایجاد حاکمیت عادلهایم که وعده داده شده، دشمن برنمیتابد. ما آرام نیستیم که فقط نماز و روزه بخوانیم و به دشمن کاری نداشته باشیم. امامان نیز چنین نبودند؛ میدانستند در خانه عبادت میکنند و باز «ما منا إلا مسموم أو مقتول»، چون وظیفهشان را ایجاد آن حاکمیت میدانستند. ما نیز وظیفهمان را چنین میدانیم؛ دشمن رهامان نخواهد کرد.
اسلام اجازه نمیدهد دیواری به دور خود بکشیم و به کسی کار نداشته باشیم؛ این حق را نداریم. دین توسعهیافته است؛ همهٔ انسانها در منِ تواند و همه باید به توحید برسند. هر جا توحید حاکم نباشد به تو ظلم شده و در کمال تو اختلال است. کمال نهایی وقتی است که جامعه مهتدی باشد. سیستم تدافعی است؛ دفاع فطری به تعبیر علامه طباطبایی، و تبیین آیتالله جوادی آملی، جهاد ابتدایی را به دفاع بازمیگرداند؛ حقِ منِ وسعتیافته است. این بحث خود را در باب جهاد دارد.
«تغیرک علی المؤمنین» و ریشهٔ قرآنی
«من تبعنی فإنه منی» و «یوم ندعو کل أناس بإمامهم» دو ریشهٔ قرآنیاند برای فهم پیوستگی وجودی امام و مأموم. آزردن مأموم، آزردن امام است؛ تمسک به عالمان متصل، تمسک به حبل واحد. حکمت متعالیه اینجا زبان هستی میدهد: واسطه هست و حاجب نیست. رزق از سفره میرسد و رازق خداست؛ فیض از سلسله میآید و منبع احد است.
«تغیرک علی المؤمنین» را اصلی اساسی باید دید. قرآن میگوید:
«فمن تبعنی فإنه منی» (ابراهیم/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که از من پیروی کند از من است.
هر که تابع است از من است؛ آزردن تابع، آزردن «منی» است. و نیز:
«یوم ندعو کل أناس بإمامهم» (إسراء/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر گروهی را با امامشان فرامیخوانیم.
مردم با امامشان خوانده میشوند؛ اهانت به مأموم اهانت به امام است چون شأن اوست و جزو وجود او. روایت زیباست که پیامبر متصل به حجت خداست؛ ما حجهٔ پیامبر را گرفتهایم و شیعیان حجهٔ ما را. دامنهٔ وجود پیوسته است. تمسک به شما تمسک به رسول است و تمسک به رسول تمسک به خدا؛ ریسمان واحد به ولایت الهی. در بعضی روایات علمای هر دوره نیز حجهٔ ائمهاند و مردم دامان آنان را میگیرند. سامانهای واحد معرفی میشود.
در نگاه سلسله، حکمت مشاء سلسله را حاجب میبیند؛ حکمت متعالیه سلسله را محفوظ میداند اما حاجب نمیشمارد: ارتباط آخری و اولی از طریق سلسله است، اما سلسله حاجب نیست. بر سر هر سفره خدا رزاق است، هرچند وسایط در کار باشند. حاجب نبودن غیر از نبودن واسطه است. این تعبیر از اخلاق به اعتقاد و محضر میکشد.
اسحاق گفت: میدانم بر دین خدایند؛ قصدم اهانت نبود؛ از شهرت بر نفس میترسیدم. امام نفی نکرد که ترس از شهرت بیوجه است؛ اما نتیجهٔ کار غلط بود. میتوانست بیشهرت و بیآمد و شدِ آشکار، حاجت را از راهی پنهان برآورد؛ امروز میگویند به حساب بریز و خبر نده از کجا آمده. کوتاهی کرده بود. آنگاه عظمت ارتباط مؤمنان را گشود.
مصافحه، معانقه، درنگ و سرّ الهی
صد رحمت بر مصافحه، اقتصاد محبت را نشان میدهد: اشد حباً، اوسع قابلاً است. رحمت کم نمیآید؛ قابل کم میآید. افضل بودن نزد خدا به شدت حب برادر گره خورده؛ پس مسابقهٔ ایمان، مسابقهٔ محبت است نه مسابقهٔ نمایش.
سلام به معصوم، اگر با تصور محبت نامتناهی او همراه شود، از عادت بیرون میآید و به حیاء میرسد. اعمال مردهٔ رمضان، تنها با انتساب به حیات ولایت زنده میشوند. گشوده شدن باب فهم، شنیدن بیصداست؛ جواب سلامی است که لفظ نمیخواهد. معانقه، فراگیری رحمت است؛ درنگ برای خدا، غفران؛ گفتگوی ایمانی، سرّی که ملک از آن کناره میگیرد و عالم السر حاضر است. اشک امام بر این سرّ، سنگینی مقام را میرساند.
«یا إسحاق أما علمت أن المؤمنین إذا التقیا فتصافحا أنزل الله بین أبهامیهما مئة رحمة تسعةً و تسعین لأشدهما حباً»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای اسحاق، آیا ندانستی که چون دو مؤمن به هم رسند و مصافحه کنند، خدا میان دو انگشت شستشان صد رحمت فروفرستد که نود و نه تای آن از آنِ کسی است که محبتش شدیدتر باشد؟
رحمت حق انفعال ندارد و در او تغییر نیست؛ نزول صد رحمت از تغییر رابطهٔ آنان برمیخیزد. در وجودشان با این محبت عظمتی پدید میآید. رحمت بهدنبال قابل میگردد؛ چنان که آب تشنهٔ تشنه است و تشنه بهدنبال آب. خدا نود و نه را به یکی و یکی را به دیگری «تخصیص دستوری» نمیدهد؛ قابل میجوید. اشدّهما حباً قابلیت بیشتری دارد. در روایات آمده افضل آن دو نزد خدا اشدّ آنها در حب برادر است؛ یا افضلهما ایماناً؛ تعبیرات گونه گون است.
اگر به حضرات سلام و زیارت و عمل میرسد، اینها لقاء است. نسبت ایمان حضرات به ما چنان عظیم است که قابل قیاس نیست؛ نمیتوان گفت یکدهم یا کسری؛ اصلاً آن مرتبه فهمیدنی به نسبت عددی نیست. پس محبت آنان به ما نیز به همان نسبت عظیم است. سلام ما با اقبال آنان معنا مییابد؛ توجه ایجاد نمیشود مگر آنان اقبال کرده باشند. آنان هرقدر عندالله افضلاند، به همان نسبت اشد در حباند نسبت به آنکه سلام داده یا عملی به درگاهشان رسانده تا از آن مسیر به بارگاه الهی رود. اگر انسان هنگام سلام این را تصور کند، سلامی دیگر میشود.
در روزهای پایانی رمضان، اعمال را چون جسدی بیروح پیش مینهیم و میطلبیم که شما حیات دهید؛ «إذا دعاکم لما یحییکم». ما خود حیات نداریم که به عمل حیات دهیم؛ کار شماست. تقدیم جسارت است چون تقدیم یعنی چیزی داریم؛ التماس است که عمل بیارزش را عمل خود شمارید چون به اطاعت شما انجام شده، تا حیات و بقا یابد و از منجلاب ظلمت جدا کند. با این نگاه رابطه برقرار کنیم: آنان چقدر مشتاق و محباند به مقدار رتبهٔ ایمانشان عندالله؛ آنگاه سلام با انفعال و شرمندگی است، نه با پندار که ما آغازگر محبتیم.
شوق و محبت آنان است که ما را به سلام آورده و پاسخ میدهد. در اذن دخول حرم رضوی آمده که حاضر و غایب شما یکساناند و کلام را میشنوند و سلام را رد میکنند؛ اگر گوش از شنیدن کلامشان محجوب است، باب فهم به لذیذ مناجات گشوده شده. گشوده شدن باب فهم همان جواب سلام است؛ نه آنکه باید لفظ «سلام علیکم» را به گوش شنید. حقیقت سلام همان گشودگی است. و اگر امام جواب سلام دهد انسان را در سلامت و امن نهاده، چون دعای امام مستجاب است. فتح باب فهم دعای مستجاب است. سلام امام به فعل است: وصل شدن ارتباط. این نگاه اگر در ارتباط با امام بنشیند، با بحث اخوت و ولایت یکی است؛ موانع باید از اینجا برداشته شود.
چون معانقه کنند رحمت هر دو را فرا میگیرد. و چون پس از مصافحه و معانقه درنگی کنند و جز وجه خدا نخواهند و به امر الهی کنار برادر مؤمن بایستند، گفته میشود آمرزیده شدید؛ موانع برداشته میشود. چون بنشینند و از یکدیگر بپرسند — نه از قیمت طلا و دلار — حافظان به هم میگویند از ایشان کناره گیریم؛ ما محرم این رابطه نیستیم؛ آنان را سرّی است که خدا بر آنان پوشانده. ملک در این مرتبه محرم نیست. رابطهٔ مؤمنان برای خدا تا اینجا سرّ الهی است.
اسحاق پرسید: پس حافظان نمیشنوند و نمینویسند، با آنکه خدا فرموده هیچ سخنی نیست مگر آنکه رقیب و عتیدی نزد آن است؟ عام چگونه تخصیص میخورد؟ امام سر فرو افکند دیرزمانی؛ سپس سر برداشت در حالی که اشک بر محاسنش جاری بود و فرمود: اگر حافظان نشنوند و ننویسند، عالم السر و أخفی شنیده است. وسائط محو میشوند؛ مؤمنان در ارتباط به مرتبهای از توحید میرسند که ملک در نوشتن و شنیدن محجوب است. نه آنکه سخنی علیه کسی میگویند که نباید شنیده شود؛ حال و سخن آنان به رتبهای رسیده که وسائط همچون جبرئیلاند که گفت اگر نزدیکتر شوم میسوزم. شأن قرب آنان از مرتبهٔ کتابت ملک فراتر است. روایات را با نگاه توحیدی باید دید.
و فرمود: چنان از خدا پروا کن که گویی او را میبینی؛ اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند؛ و اگر شک کنی که میبیند کافر شدهای؛ و اگر یقین داری و باز به نافرمانی روی آوردهای، او را خوارترین ناظران بر خود گرفتهای.
دایرهٔ ایمان، جذب و دفع
مراتب ایمان، مراتب رابطه میآورد؛ اما بغض به فعل فاسد، رحمت به شخص را تا مرز شقاوت ذاتی حفظ میکند. درمان جراحت، گاهی جراحی است؛ غضب انبیا و اولیا از سر رحمت است نه تشفی. لعن ذات، ویژهٔ آنجا است که ختم شقاوت اعلام شده باشد؛ پیش از آن، جذب و تربیت است. کد عملی روشن است: وجههٔ ایمان را میزان قرار ده؛ نه تساهل بیمرز، نه تبری بیضابطه.
پیروان اهل بیت مراتب دارند و ارتباطشان متفاوت است. دایرهٔ ایمان به مرتبهٔ ایمان افراد گسترده میشود؛ اما نسبت به افعالی که مخالف ایمان است باید بغض داشت و در پی اصلاح بود، همچون جراحت بدن که درمان میخواهد؛ حتی اگر درمان به قطع عضو برسد، به صلاح اوست. امام میفرماید کشته شدن کافر در جنگ نیز برای او رحمت است چون مانع شقاوت شدیدتر میشود؛ نه آنکه به بهشت رود، بلکه از اشدّ شقاوت بازمیماند. اگر مؤمن بداند فرزندش در چاه میافتد به هر وسیله متشبث میشود؛ از گفتگو تا گرفتن به زور. در نظام ایمانی وقتی رابطه منِ توسعهیافته شد، حتی آنکه ظاهر ایمان دارد و عمل نه، اگر لازم شد باید گرفته شود و تندی شود؛ همچون تندی انسان با خود در خطا. غضب از رحمت برمیخیزد.
«جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم» و «أشداء علی الکفار» از رحمت است: بازگرداندن؛ و اگر بازنگشت، حذف تا از آن اشد نشود. نسبت به شخص، محبت لازم است و از فعل باید بیزار بود، تا وقتی ذات به شقاوت تام نرسیده باشد. اگر پیامبر و امام فرمودند کسی شقی است، محبت به ذات نیز بیمعناست؛ «تبت یدا أبی لهب و تب» — آنجا فعل تنها نیست، ذات است. لعن شامل ذاتی میشود که شقاوت تام یافته. اما بسیاری قصور و تقصیر و جهل دارند؛ آنجا لعن به ذات نمیگشاییم و دنبال جذبیم. انبیا در برابر کفار جذب میکردند چون قصور و جهل میدیدند. مرگ بر کسی است که استیقان کند و باز جحد ورزد. کد عملی این است: وجههٔ ایمانی رابطه را میسازد؛ هرچه قویتر، رابطه محکمتر؛ ضعیفتر، رابطه ضعیفتر، بیآنکه حق قطع فوری باشد؛ مگر کفر به شقاوت ذاتی رسد که آنگاه مقابله است نه جذب؛ آنجا «قاتلوا» و غلظت و اشداء مربوط به آن کفر است. اصل کفر را نیز باید مرزبندی کرد.
حکم سیاسی طهارت و منِ توسعهیافته
نجاست فقهی اگر بُعد سیاسی بیابد، حریم جامعه را از سرایت میل دنیا پاس میدارد. جذب را اهل صلابت روح باید بکنند تا جذب نشوند. «ما أنت علیهم بوکیل» پس از ادای وظیفه است نه پیش از آن. «علیکم أنفسکم» نفس جمعی است؛ کشتی واحد است. سوراخ جای خود، غرق همه است. فرد شامل، شبههٔ بیتفاوتی را از بن ویران میکند و اخوت را راه ولایت میگذارد.
حکم نجاست کفار، در نگاه برخی بزرگان، تنها حکم فردی نیست؛ حکم سیاسی برای حفظ جامعهٔ مؤمنان است تا با اهل دنیا و لذتها و سیاستهایشان چنان نزدیک نشوند که میل دنیا به ضعیفان سرایت کند. همه ساخته و در کمال نیستند؛ رابطهٔ آزاد مطلق، بیماری مسری را میپراکند. حتی اگر در بحث فقهی ذات نجس نباشد، حکم سیاسی جای خود دارد؛ و در عین نجاست، جذب نیز هست. جذب را کسی باید بکند که در ارتباط جذب آنان نشود.
آیهٔ «ما أنت علیهم بوکیل» و «لا تضرکم من ضل إذا اهتدیتم» آنجا معنا دارد که شقاوت محض شده و پیامبر ضامن گمراهی او پس از ادای وظیفه نیست. اما اگر جامعه نسبت به اهل ایمان یا نسبت به هدایت کفار بیتفاوت باشد، مؤاخذه دارد. «علیکم أنفسکم» در خوانش علامه طباطبایی نفس جمعی است: ای امت مؤمن، هوای یکدیگر را به عنوان فرد واحد داشته باشید. نفس را گاهی فردی میگیرند و گاهی جمعی؛ تفاوت نگاه عظیم است. امر به معروف و نهی از منکر مؤید همین وحدت است نه مخالف آن. مثل کسی که در کشتی جای خود را سوراخ میکند و میگوید به شما چه؛ غرق همه است. باید سخن گفت و اگر نشد دستش را گرفت؛ ابلاغ تنها کافی نیست اگر باز سوراخ میکند. حقیقت اسلام رابطهٔ دقیقی است که مؤمنان را به وحدت میکشد؛ میان مؤمنان، میان مؤمنان و امام، و بردن نزد خدا از طریق امام. هر اختلال میان مؤمنان ارتباط با امام را مختل میکند و هر اختلال با امام اختلال ولایت الهی است.
در خفا اگر کسی مختل شود و ظهوری در سوراخ کردن کشتی نداشته باشد، پس از ادای وظیفهٔ نجات، «ما أنت علیه بوکیل» است و عقاب با خداست؛ اما هر ابراز و ظهوری که کشتی را تهدید کند، جامعه حق جلوگیری دارد و موظف به نجات است نه رها کردن. این مبانی فردِ شامل همان است که شبههٔ بیتفاوتی و «عیسی به دین خود و موسی به دین خود» را از بن دفع میکند.
و رحمة الله و برکاته. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
بسط عملی اصل اخوت در زندگی روزانه
اصلی که از کلام امام صادق علیهالسلام برآمد، وقتی در زندگی روزانه فرود آید، شکل برنامهای پیدا میکند نه پند پراکنده. صبح که مؤمن از خانه بیرون میآید، نخستین میدان اخوت همان آستانه است: همسر و فرزند. اگر تلخی و شتاب، آنجا آتش بیفکند، همان روز رخنه در صف کوچک خانه افتاده است؛ و خانه، نخستین سلول بنیانی مرصوص است. مدارا در خانه، نه ضعف که تمرین هزقیلی است در مقیاسی نزدیک. آنکه در خانه نمیتواند حلم کند، در جمع مؤمنان نیز حلمش عاریه است.
پس از خانه، میدان کار و درس و بازار است. کوتاهی در رفع حاجت برادر، گاه بهانهٔ تنگدستی میگیرد و گاه بهانهٔ ترس از شهرت. روایت اسحاق نشان میدهد که هر دو بهانه، اگر به نتیجهٔ بستن در بینجامد، نزد امام مقبول نیست. راه سوم همیشه هست: دادن بینام، وساطت پنهان، رساندن از مسیری که انگشتنما نسازد. تقوا، بستن احسان نیست؛ پاکیزه کردن شیوهٔ احسان است.
دیدار و مزاوره را باید در تقویم سلوک نشاند، نه در حاشیهٔ وقتهای مرده. روایتی که دیدار را مایهٔ زنده شدن حق ولایت میداند، دیدار را از تعارف اجتماعی به عبادت میکشد. بیمار را جویا شدن، فقیر را پیش از درخواست یافتن، قهر را زود شکستن، همه مصادیق همان اصلاند که رابطه با امام را آباد یا خراب میکنند. علی بن مهزیار با پای حج رفت و با تأخیر دیدار مواجه شد؛ چون پای جمع لنگیده بود.
کینه، عتق، و کارهای ناتمام رمضان
ماه رمضان کارخانهٔ عتق است؛ اما خط تولید آن با شحناء میایستد. کسی که روزه گرفته و شبزندهداری کرده و در پایان ماه هنوز نام کسی را در سینه با تلخی نگاه داشته، باید بداند دری که به روی هفتاد هزار آمرزیده باز میشود، به روی او با همان کلید بسته میماند تا حلالیت بطلبد. حلالیتطلبی، عمل کوچک ظاهری و انقلاب بزرگ باطنی است: اعتراف به اینکه وحدت از من زخم خورده و من مسئول ترمیمام.
در روزهای پایانی رمضان، تقدیم اعمال به محضر ولایت، زبان دیگری از همین اخوت است. عمل را مرده انگاشتن، تکبر را شکستن است؛ حیات را از آنان خواستن، اقرار به فقر است. اگر مصافحهٔ دو مؤمن صد رحمت میآورد، روی کردن جمعی به ولی، دریای رحمت را میطلبد. گشوده شدن باب فهم در زیارت، نشانهٔ آن است که سلام بیپاسخ نمانده؛ هرچند گوش لفظی نشنیده باشد.
دشمنشناسی بدون دشمنتراشی
رکن بغض، اگر از مدار شرع بیرون افتد، به نفرت کور بدل میشود؛ و اگر از مدار حذف شود، به سادهلوحی سیاسی. دشمنشناسی یعنی قدرت و نیت دشمن را درست خواندن، نه آنکه هر مخالف را شیطان بزرگ نامید و نه آنکه شیطان بزرگ را دوست نادان پنداشت. تضعیف عمدی این شناخت، تضعیف وحدت است؛ تشدید مصنوعی آن برای منافع گروهی نیز انحراف است. مؤمن، دشمن را میشناسد تا جمع بماند و قوایش به کار آید، نه تا از ترس دشمن، اخلاق اخوت را زیر پا بگذارد.
در میدان فرد، شیطان وسوسهگر است؛ در میدان جامعه، مستکبر وسوسهگر و مهاجم. تفاوت این دو، تفاوت سلاح است نه تفاوت اصل دشمنی با ایمان. هرگاه دشمنی شدت گیرد، به شرط قیام اهل ایمان، وعدهٔ غلبه پابرجاست. شدت دشمن، مجوز سستی در محبت درون نیست؛ برعکس، هرچه بیرون فشار بیشتر، درون باید پیوستهتر باشد.
از فرد منزوی تا فرد شامل
فلسفهٔ فرد شامل، پاسخ به دو افراط است: فردگرایی که جمع را امری اعتباری و مزاحم میداند، و جمعگرایی که فرد را در توده محو میکند. فرد شامل، کمال خود را در گروی کمال جمع میبیند و جمع را در آینهٔ مسئولیت شخصی میخواند. از این رو امر به معروف، دخالت نابجا نیست؛ دفاع از کشتی مشترک است. آیهٔ وکالت، پس از ادای این دفاع معنا میشود نه پیش از آن.
در قیامت که یوم الجمع است، این حقیقت برملا میشود. آنجا اعتبارهای قراردادی فرو میریزد و آنچه از پیوندهای حقیقی ایمان مانده، آشکار میگردد. کسی که اینجا رخنه ساخت، آنجا نمیتواند بگوید کار خصوصی بود؛ کشتی یکی بود.
سلسلهٔ حجت و عدم حجاب
تصویر سلسله در حکمت متعالیه، زبان هستیشناختی همان ریسمان ولایت است. پیامبر حجت خدا، امام حجت پیامبر، عالم عادل حجت امام، و مؤمن متمسک به عالم، در یک اتصالاند. این اتصال اگر حاجب انگاشته شود، خدا دور میشود و واسطهها بت؛ اگر حاجب نباشد، واسطهها آینه میمانند و رزاقیت حق در هر سفره حاضر است. اخوت مؤمنان، در این سلسله، افقی است که عمودی را تغذیه میکند: رابطهٔ افقی درست، راه عمودی را باز میکند.
وقتی دو مؤمن به سرّی میرسند که ملک از آن کناره میگیرد، افقی به عمودی رسیده است. توحید در رابطه، نه توحید در لفظ تنها. اشک امام بر این مقام، نشان میدهد که سخن از تعارف اخلاقی نیست؛ سخن از اوج معرفت است.
جمعبندی سلوکی جلسه
از محبت دنیا به محبت الهی، راه میانبر اخوت است. اخوت اگر زخم بردارد، ولایت زخم برمیدارد؛ و ولایت اگر زخم بردارد، راه خدا تنگ میشود. بنیان مرصوص، ایمنی جمع، عتق رمضان، ادب اسحاق، اصل تغییر رابطه، خیانت کوتاهی، دو رکن محبت و بغض، فرد شامل، تأخیر دیدار، تمثل نیاز، حلم هزقیل، شدت وحدت در شدت دشمنی، ریشهٔ قرآنی تبعیت، رحمت مصافحه، حیات عمل به ولایت، سرّ گفتگوی ایمانی، و ضابطهٔ جذب و دفع — همه یک سخناند در مراتب گوناگون: وحدت مؤمنان، نازلهٔ توحید است.
پس کار عملی روشن است: کینهها را پیش از غروبهای پایانی رمضان بشکنید؛ حاجات پنهان برادران را پیش از آنکه به بیگانه رو کنند برآورید؛ دیدار را عبادت شمارید؛ دشمن را درست بشناسید بیآنکه اخوت را قربانی کنید؛ و سلام به حجت را با حیای محبت او بگویید تا باب فهم بگشاید. اینها نسخهٔ علمی نیستند؛ موعظهای کتبیاند برای حرکت.
بازخوانی داستانی روایت اسحاق بن عمار
در عصر فشار، شیعه نه تنها تهیدست که بیحق بود. دادگاه شهادتش را نمیشنید؛ دیوان منصبش را نمیداد؛ بازار راه ثروتش را میبست. در چنین زمینی، هر نهال مال که ناگهان سر برآورد، چشمها را به خود خیره میکند. اسحاق بن عمار آن نهال شد. نیازمندان شیعه به درش آمدند؛ و او از بیم دو سایه — سایهٔ جاسوس و سایهٔ نفس شهرتطلب — بوابی بر در نشاند تا رد کند. نیتها را میتوان فهمید؛ نتیجه را امام رد کرد.
سفر حج، صحنهٔ داوری شد. سلام همیشگی بود؛ پاسخ همیشگی نبود. روی گرفتهٔ امام، بیکلام بلندتر از هر عتاب سخن گفت. اینجا سالک آزموده میشود: آیا امام را متهم به تغییر مزاج میکند یا خود را متهم به خروج از مدار؟ اسحاق راه دوم را رفت. پرسید حال من نزد تو چه شده است؛ یعنی مدار تو ثابت است و من جابهجا شدهام. این جمله، میزان ادب ولایی است. امام نیز پاسخ را در افق اصل نشاند نه در افق قصهٔ شخصی: رابطهٔ تو با مؤمنان دگرگون شده. پس رابطهٔ من با تو دگرگون است.
از این پاسخ میتوان حلقههای بسیار ساخت. حلقهٔ اعتقادی: راه خدا از در امام میگذرد و در امام از کوچهٔ مؤمنان. حلقهٔ اخلاقی: محبت به خدا بدون محبت به بندگان صالح، ادعایی بیپشتوانه است. حلقهٔ اجتماعی: بستن در بر فقیر شیعه، گشودن رخنه در امنیت جمع است. حلقهٔ سیاسی: امام حاکم نیز هست؛ قطع فیض اجتماعی، قطع سامان ولایی است. آنچه در فقه از یک روایت قاعده میسازند، اینجا از یک جملهٔ کوتاه امام میتوان در سلوک و سیاست قاعده ساخت.
اسحاق عذر آورد که از شهرت میترسید. امام این ترس را دروغ نشمرد؛ ناکافی شمرد. میان ترس مشروع و ترک احسان، فاصلهای است که با تدبیر پر میشود. میتوان داد و نام نداد؛ میتوان واسطه شد و رخ ننمود؛ میتوان شبکهٔ پنهان کرامت ساخت بیآنکه انگشتنما شد. ترک این راهها، کوتاهی است؛ و کوتاهی در حق مؤمن، نزد امام تغییر حال میآورد.
بسط روایت ابوبصیر و افق تاریخی خیانت
روایت ابوبصیر از آن جهت تکاندهنده است که جرم را در قلمرو ترک فعل میبرد. اهانت نکرده؛ زده و بسته نیست؛ فقط «با تمام جهد» نکوشیده است. در اخلاق متعارف، ترک مبالغه را سستی مینامند؛ در فقه اخوت، خیانت مینامند. و خیانت نه به یک فقیر، که به خدا و رسول و مؤمنان از امیرالمؤمنین تا آخر. یعنی تاریخ ایمان یک پرونده است و کوتاهی امروز در همهٔ پرونده ثبت میشود.
این افق تاریخی، مسئولیت را سنگین میکند و همزمان امید میدهد: هر احسان کامل نیز در همان پرونده ثبت است. صف مرصوص، حافظه دارد. آنکه امروز رخنه را میبندد، فردای قیامت در همان دیوار سهیم است.
روایت میل به غیرمؤمن، تکمیل همین فقه است. اگر حاجت از خانهٔ ایمان بیپاسخ بماند و از خانهٔ بیگانه پاسخ گیرد، قلب به دنبال نان میرود. بندهٔ احسان بودن، عیب فطرت نیست؛ هشدار جامعه است. جامعهٔ ایمان باید پیش از بیگانه، احسان کند تا میل، بیرون نزاید و رخنه، از میل نزاید.
دشمن، تمرکز، و مثال توان جسم
مثال بتن سنگین و توان ناگهانی در اضطراب، تنها استعارهای برای روانشناسی خشم نیست؛ اشارهای به ذخیرهٔ قوای انسانی است که در حال عادی خوابیده. دین با شناساندن دشمن، آن ذخیره را بیدار میکند تا در مسیر حق به کار رود. اگر دشمن کوچک نمایانده شود، ذخیره همانجا میماند و انسان با بخشی از توان خود زندگی میکند. اگر دشمن درست شناخته شود، دویدن ایمان از دویدن تمرینکنندگان عادی پیشی میگیرد.
در میدان جامعه، همین قانون جاری است. امام که آمریکا را شیطان بزرگ خواند، دشمن را درست اندازه زد: وسوسه بهعلاوهٔ تهاجم. رهبری که این را تبیین کرد، تفاوت شیطان کلاسیک و مستکبر معاصر را روشن ساخت. کسانی که این اندازه را پایین میکشند، دانسته یا ندانسته، موتور وحدت را کمسوخت میکنند. وحدت بدون دشمنشناسی، عاطفهای سست است؛ دشمنشناسی بدون اخوت، اردوگاهی بیرحم.
بازخوانی حکایت کعبه و ابتلای داود و هزقیل
سالک کنار کعبه چله مینشیند تا امام را ببیند؛ امام در هیئت سؤالکننده میآید تا او را بیازماید. این جابهجایی صورت و معنا، بارها در سیرهٔ اهل معنا تکرار شده است. حقیقت، خود را در جامهای ساده عرضه میکند؛ و صورتپرستی سلوک، حقیقت را از دست میدهد. رد کردن مؤمن به بهانهٔ حفظ حالت، گاه دقیقاً از دست دادن همان حالت است.
داود با دو ملک متمثل آزموده میشود تا در قضا شتابزدگی نکند. ظاهر ظلم همیشه ظلم نیست؛ گاه صحنه برای تربیت قاضی چیده شده است. هزقیل سه روز از خواب کوتاه محروم میشود تا خشم نگیرد. شیطان همان نقطه را میفشارد که حق طبیعی بدن است؛ و نبی نشان میدهد حق بدن، مجوز ترک حلم نیست. مؤمن غیرمعصوم، اگر در خانه از سر و صدا برآشوبد، باید بداند سقف سلوکش همانجاست که حلمش میشکند. سخن استاد به شاگرد دربارهٔ آسایش اهل خانه، ترجمهٔ خانگی همان آزمون هزقیل است.
رحمت مصافحه و فقه محبت
صد رحمت بر دو انگشت شست، تصویر کمی نیست؛ تصویر کیفیت است. رحمت خدا کم نمیآید تا قسمت شود؛ قابلیت است که کم و زیاد میشود. اشد حباً، ظرف بزرگتری است. از این رو مسابقهٔ معنوی، مسابقهٔ محبت به برادر است. آنکه بیشتر دوست میدارد، بیشتر میگیرد؛ نه چون خدا تبعیض میکند، چون او خود را برای گرفتن گشودهتر کرده است.
این قاعده را به رابطه با معصوم بکشید: ایمان آنان به ما نسبت ندارد؛ پس حب آنان نیز بینهایت برتر است. سلام ما قطرهای است در اقیانوس اقبال آنان. اگر این را باور کنیم، سلام از عادت به حضور بدل میشود. در پایان رمضان، همین باور اعمال مرده را به درگاه آنان میبرد تا حیات بگیرند. گشوده شدن فهم در زیارت، رسید جواب است؛ معانقه، غرق رحمت؛ درنگ برای خدا، غفران؛ گفتگو، سرّ. و سرّ آنجا است که واسطه کنار میرود و حق مباشر میشود. اشک امام، مهر تأیید بر سنگینی این مقام است.
ضابطهٔ نهایی جذب و حفظ حریم
ایمان مراتب دارد؛ رابطه نیز مراتب دارد. بغض به فعل، تا وقتی ذات به شقاوت تام نرسیده، با محبت به شخص جمع میشود. درمان، گاهی تلخ است و از رحمت است. قتل در جنگ برای کافر، در کلام امام، بستن راه شقاوت بیشتر است نه تشفی. لعن ذات، پس از اعلام ختم شقاوت معنا دارد؛ پیش از آن، جذب. حکم سیاسی طهارت، حریم جمع را از سرایت دنیا نگاه میدارد؛ جذب را اهل قوت روح میکنند. نفس جمعی در «علیکم أنفسکم»، کشتی واحد را به یاد میآورد: سوراخ خصوصی وجود ندارد. فرد شامل، این همه را در یک تصویر جمع میکند و اخوت را راه توحید میگذارد.
این جلسه، حلقهٔ میانی بحث محبت الهی است: تا اخوت نباشد، محبت خدا در زندگی اجتماعی نازل نمیشود؛ و تا محبت خدا نازل نشود، محبت دنیا از تخت به زیر نمیآید. کار از دلهای کینهدار و درهای بسته و دیدارهای ترکشده آغاز میشود؛ و به صف مرصوص و سرّ توحیدی مؤمنان میانجامد.
پیوند این جلسه با سیر محبت الهی
بحث اخوت در میانةٔ مسیر محبت الهی نشسته است تا معلوم شود محبت خدا از آسمان مفاهیم به زمین روابط فرود میآید. پیش از این، محبت دنیا به مثابهٔ رقیب محبت خدا تصویر شد؛ اکنون راه عملی کاستن آن رقیب، پر کردن خانهٔ دل از اخوت است. دل تهی نمیماند؛ یا محبت دنیا مینشیند یا محبت اهل ایمان که نازلهٔ محبت خداست. آنکه گمان میکند میتواند بدون صف مؤمنان، مستقیماً به محبت رب برسد، از نردبان بیپله بالا میرود.
ولایت تکوینی و تشریعی امام، در زندگی مأموم از کانالهای محسوس میگذرد: نان و نیاز، بیمار و عیادت، قهر و آشتی، سلام و مصافحه. هر کانال که بسته شود، فشار فیض در کانالهای دیگر میافتد و گاه قطع مینماید. از این روست که روی عبوس امام در برابر بوابِ اسحاق، اعلام قطع جزئی فیض است تا بیدار شود. بیداری اسحاق، بیداری همهٔ توانگران جامعههای ایمانی است در همهٔ عصرها.
تأملی در ادب سؤال و نسبت انفعال
جملهٔ «ما الذی غیر حالی عندک» را باید بارها خواند. ادبیات رایج، دیگران را متهم میکند: تو عوض شدهای؛ تو سرد شدهای؛ تو با من چنین کردی. ادبیات ولایی، خود را میزان میکند: من چه شدهام که دیگر در معرض نگاه گرم تو نیستم؟ این جابهجایی فاعل انفعال، جابهجایی جهانبینی است. هرچه موجود به الهیت نزدیکتر، انفعال در او کمتر؛ پس امام را منفعل دانستن، پایین آوردن مقام اوست. ادب اسحاق، حفظ مقام امام و تفتیش حال خود است؛ و همین ادب او را قابل پاسخ اصلی کرد.
اگر مؤمنان امروز در اختلافها، نخست حال خود را بپرسند نه حال طرف را، بسیاری از رخنهها پیش از فراخ شدن بسته میشود. قاضی خصومت، نفس است؛ قاضی اصلاح، ولایت. آنکه خصومت را پیش ولایت ببرد، باید آمادهٔ شنیدن «تغیرک علی المؤمنین» باشد.
وحدت حقیقی و لایههای پنهان دل
تأکید روایات بر سوءنیت پنهان، اخلاق را از سطح آداب معاشرت به لایهٔ نیت میبرد. ممکن است زبان مؤدب باشد و دل کینه بکارد؛ ممکن است سلام باشد و در باطن تحقیر. وحدت حقیقی این دوگانگی را برنمیتابد. کار سالک، تفتیش همان لایه است: آیا نسبت به مؤمنی کدورت مانده؟ آیا نامی را در دل با تلخی نگاه میدارم؟ آیا دعای خیر برای او بر زبانم سنگین است؟ هر پاسخ آری، رخنه است؛ و رخنه را باید پیش از شب قدر و پیش از هر صبح، بست.
این تفتیش، وسواس بیمارگونه نیست؛ مراقبهٔ اخوت است. همچنان که مراقبهٔ نماز، حضور قلب میخواهد، مراقبهٔ اخوت، حضور صف میخواهد. انسان در صف ایستاده است حتی وقتی تنها در اتاق خویش است؛ چون نیت او به پیکر جمع وصل است.
سیاست ایمان: از نجاست تا جذب
حکم طهارت و نجاست اگر فقط فردی دیده شود، فلسفهٔ اجتماعیاش پنهان میماند. نگاه سیاسی به این حکم، حریم میسازد تا میل دنیا از معبر معاشرت بیضابطه، ضعفا را نگیرد. همزمان، دین از جذب دست نمیکشد؛ اما جذب را به اهلش میسپارد. هر معاشرتی دعوت نیست؛ گاهی معاشرت، فریفتگی است. مرز را باید نگاه داشت: نه عزلت مطلق که رسالت را میکشد، نه آمیزش مطلق که هویت را میخورد.
آیهٔ نفی وکالت، پس از اتمام حجت است. جامعهٔ بیتفاوت نمیتواند به این آیه پناه برد. کشتیبان که سوراخ را ببیند و بگوید به من مربوط نیست، وکیل نیست؛ خائن است. فرد شامل، همان کشتیبان بیدار است.
فرجام سخن
اخوت، درس فرعی اخلاق نیست؛ شاهراه ولایت است. از مصافحه تا سرّ، از بواب تا روی امام، از کینهٔ رمضان تا عتق، از بتن و توان تا شیطان بزرگ، از چلهٔ کعبه تا سؤالکننده، از هزقیل تا خانه، همه یک آهنگ مینوازند: بنیان مرصوص بسازید تا محبت الهی در زمین شما نازل شود. و اگر رخنهای هست، امروز ببندید؛ فردا دیوار، ویروس را شناختهتر و قویتر مییابد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
یادآوری نهایی برای سالک و جامعه
سالک اگر تنها به دفتر اذکار و خلوتهای شبانه دل خوش کند و از صف روز غافل بماند، راه را ناتمام گذاشته است. جامعه اگر تنها به شعار وحدت بسنده کند و در رفع حاجت و ترک کینه سستی ورزد، بنیان مرصوص را از درون تهی کرده است. این جلسه هر دو را مخاطب میسازد: فرد را به تفتیش دل و ترمیم رابطه میخواند؛ جمع را به شبکهای از احسان پنهان و دیدار بهموقع و دشمنشناسی درست.
از اسحاق بیاموزیم که عذر ترس، مجوز بستن در نیست. از ابوبصیر بشنویم که ترک مبالغه در حاجت برادر، خیانت به تاریخ ایمان است. از رمضان بیاموزیم که روزه بدون حلالیت، عتق را کامل نمیکند. از مصافحه به یاد آوریم که محبت بیشتر، رحمت بیشتر میآورد. از سرّ گفتگو بدانیم که توحید در رابطهٔ مؤمنان تا آنجا بالا میرود که وسائط کنار میروند. از علی بن مهزیار عبرت بگیریم که پای حج بدون پای اخوت، دیدار را پس میاندازد. از کنار کعبه هوشیار باشیم که حقیقت گاه در هیئت سؤال ساده میآید. از هزقیل حلم بیاموزیم وقتی حق خواب پایمال میشود. از بتن و توان به یاد آوریم که شناخت دشمن، ذخیرهٔ قوا را بیدار میکند. از فرد شامل بفهمیم که سوراخ جای خود، غرق همه است.
اینها فهرست پند نیست؛ نقشهٔ حرکت است. هر بند را باید به کاری بیرونی و نیتی درونی پیوند زد تا از صفحه به زندگی بیاید. آنگاه محبت دنیا جا تهی میکند و محبت الهی، از نازلهٔ اخوت، در خانه و محله و امت مینشیند. و این همان مقصودی است که بحث محبت الهی برای آن گشوده شد: نه سخن گفتن از حب، که ساکن شدن حب در شبکهٔ ولایت.
صلح میان دو برادر، گاهی از هزار رکعت نافله نزدیکتر به مطلوب است؛ و بستن رخنهٔ یک کینه، گاهی از چلهای بینتیجه کارگرتر. نه آنکه نافله و چله ترک شود؛ آنکه ترتیب درست شود: صف را درست کن، آنگاه خلوت ثمر میدهد. امام را بجوی از میان مؤمنان، نه از بالای سر آنان. خدا را بخواه با دستگیری از بندگانش، نه با بینیازی از آنان.
و در پایان، همان دعا که در آغاز بود: که در این ساعت و هر ساعت، ولی خدا سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باشد تا زمین به طوع او آرام گیرد. اخوت ما، آمادگی زمین است برای آن طوع؛ و رخنههای ما، تأخیر در آن آمادگی. پس رخنه را امروز ببندیم.
تتمه: از محبت تا ولایت عملی
محبت الهی بدون ولایت عملی، احساسی معلق است؛ ولایت عملی بدون اخوت، ادعایی بیجماعت. حلقهٔ رابط این دو، همان چیزی است که این جلسه بارها به نامهای گوناگون خواند: صف، بنیان، ایمنی، مصافحه، مزاوره، رفع حاجت، ترک شحناء. هر نام، وجهی از یک حقیقت است. حقیقت واحد را اگر تکه تکه کنند، هر تکه را کوچک میبینند و آسان وامینهند؛ اگر یکجا ببینند، عظمتش مانع سستی میشود.
پس خوانندهٔ این سطور، پس از بستن کتاب، یک کار کوچک و قطعی پیش رو دارد: نامی را که در دل با تلخی مانده، به حلالیت یا دعا یا دیدار گره بزند؛ حاجتی را که میتواند پنهان برآورد، برآورد؛ دیداری را که به تأخیر افتاده، امروز زمان بگذارد. این سه کار، ترجمهٔ عملی همهٔ مبانی پیشگفته است. الباقی، توفیق الهی و دعای همراهی با ولی خداست.
اشاره به منابع روایی و استمرار بحث
آنچه در این جلسه از اسحاق بن عمار و ابوبصیر و عیون اخبار الرضا آمد، نمونه است نه استقصا. ابواب معاشرت در بحار و جوامع روایی، دهها برابر این حجم است؛ اصول حاکم بر آن ابواب همان است که اینجا فشرده شد: اتصال اخوت به ولایت، و اتصال ولایت به توحید. خواننده اگر پس از این متن به همان ابواب رجوع کند، جزئیات حقوقی و اخلاقی بسیار خواهد یافت؛ اما بدون این نقشهٔ اصلی، جزئیات پراکنده میمانند.
ادامهٔ بحث در جلسهٔ بعد، با روایات بیشتر و تطبیقات تازه پی گرفته میشود. مقدمات گفته شد تا گوش برای روایت آماده باشد؛ روایت وقتی در زمین اصل بنشیند، میوه میدهد. زمین این جلسه، یک جمله بود: تغیرک علی المؤمنین. هر روایت بعدی، شرحی بر همین جمله است از زاویهای دیگر.
و السلام و رحمة الله و برکاته.
رابطهٔ مؤمنان با یکدیگر، تمرین روزانهٔ توحید است. هر بار که کینه شکسته میشود، گویی بتی درونی شکسته است؛ هر بار که حاجتی پنهان برآورده میشود، گویی شکری بیریا نوشته شده است. این اعمال کوچک، در میزان ولایت بزرگاند. از این رو نباید خردشان شمرد و به تأخیر افکند. زمان اصلاح، همیشه اکنون است؛ چون ویروس رخنه، منتظر نمیماند و صف، خودبهخود ترمیم نمیشود مگر به دست اهل صف.
محبتی که فقط در خلوت مزه میکند و در جمع تلخ میشود، محبت نیست؛ طبع است. طبع با فشار میشکند؛ محبت با فشار خالصتر میشود. صف مؤمنان فشارگاه خلوص است: آنجا که حق با حاجت گره میخورد و ادعا با هزینه آزموده میشود. هرکه از این فشار بگریزد، خلوتش نیز بهتدریج از معنا تهی میشود؛ هرکه بماند، خلوتش از برکت جمع سیراب میگردد.
امام وقتی روی ترش میکند، در حقیقت آینه بالا میآورد. آینه را نباید شکست؛ باید رخسار خود را در آن دید. جامعههای ایمانی اگر از عتاب ولایی برنجند و به جای اصلاح رابطه، قصهٔ دلخوری بسازند، همان اشتباهی را تکرار میکنند که اسحاق نکرد. اسحاق آینه را پذیرفت و پرسید حال من چه شده؛ از این رو شایستهٔ شنیدن اصل شد.
در اقتصاد اخوت، پنهانکاریِ احسان فضیلت است و پنهانکاریِ کینه رذیلت. اولی نام را میکاهد و اجر را میافزاید؛ دومی زخم را میپوشاند تا عمق بگیرد. سالک باید این دو پنهان را از هم بازشناسد: یکی را پیشه کند و دیگری را در تفتیش نفس شکار نماید قبل از آنکه شکارچیِ وحدت شود.
دشمنشناسی اگر از مدار عدل خارج شود، به بدگمانی عمومی بدل میگردد و خود رخنه میسازد؛ اگر از مدار مسئولیت خارج شود، به غفلت میانجامد و رخنه را نادیده میگیرد. حد وسط، همان سیاست ایمانی است: دشمن را درست بشناس، اندازه بزن، قوا را بیدار کن، و همزمان در خانهٔ ایمان درها را به روی فقیر و بیمار و قهرکرده بگشا.
یوم الجمع در قیامت، روز رونمایی از بایگانی اخوت است. آنجا معلوم میشود کدام مصافحه صد رحمت آورد و کدام درِ بسته، خیانت تاریخی ثبت کرد. زندگی دنیا فرصت ویرایش آن بایگانی است. هر حلالیت، یک ویرایش؛ هر دیدار، یک ویرایش؛ هر احسان پنهان، یک ویرایش. کسی که فرصت ویرایش دارد و امروز را به فردا میافکند، به زیان خود کار میکند.
نسبت فرد و جمع در منطق فرد شامل، نسبت عضو و پیکر است نه نسبت دانه و کیسه. دانه را از کیسه بردارند، کیسه سبک میشود اما دانه همان دانه است؛ عضو را از پیکر جدا کنند، هم عضو میمیرد هم پیکر زخم برمیدارد. از این رو قطع رابطهٔ بیضابطه با مؤمن، خودکشی تدریجی معنوی است مگر آنجا که شرع برای حفظ پیکر، عضو فاسد را جدا کند.
این نقشه اگر روی میز بماند، اخلاق کاغذی است؛ اگر به خانه و کوچه بیاید، نازلهٔ محبت میشود. فاصلهٔ میان دانستن اصل «تغیرک علی المؤمنین» و زیستن آن، همان میدان جهاد اکبر در این منزل است.
خدا توفیق دهد که رخنه را ببندیم و صف را نگاه داریم و محبت الهی را از مسیر اخوت در جان بنشانیم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.