بسم الله الرحمن الرحيم.
هجدهمین درس جهاد اکبر حضرت استاد عابدینی، چهارم تیر ماه 1396.
السلام علیکُم.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه في هذه الساعة و في کل ساعة ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عيناً حتی تُسْكِنه أرضک طوعا و تُمَتِّعه فيها طويلا.
انشاالله از یاران، یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم صلوات سرداری مرحمت کنید.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
دیگه البته روزای آخر ماه رمضان هست.
این صلواتهای بالاخره پس از يوم اللهم غشه نیست ها ز این، پس از غشه این بقاء بعد فناست.
حالا انشاالله یه صلوات لیلة الجوائزی بفر— خط به- اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
در خدمت بحثی بودیم که این بحث شریف به دنبال بحث محبت الهی و محبت دنیا این بحث مطرح شد که اگر بخواهیم از محبت دنیا دور بشیم و محبت الهی در وجودمون جایگیر بشه چه باید بکنیم؟
از کجا آغاز بکنیم؟
راهکاری که دین ارائه داده چیه؟
عرض کردیم که یکی از راهکارهای اساسی که دین اق-- بیان کرده همین رابطهایست که نازله محبت خداست که تو دنیاست اما نازله محبت الهیست.
آغاز محبت الهی از همین جاست که همون محبت و اخوت بین مؤمنین بود که محبت و اخوت بین مؤمنین از دنیا آغاز می شد ولی به آخرت کشیده می شد.
بین مؤمنین سلام God بین مؤمنین آغاز میشد.
از بین مؤمنین کشیده میشد تا به ولی الهی و از ولی الهی به ولایت خدای سبحان کشیده میشد.
و این یک ریسمان آویختهایست که دائماً در محضرش هستیم.
یه دستوریست که انسان دائماً با او مرتبط است از صبح تا شام.
چون انسان یک موجود اجتماعیست در محضر این رابطهست.
همسر و فرزندش از مؤمنین هستند.
پدر و مادرش از مؤمنین هستند.
دوستان و همکارانش از مؤمنین هستند.
جامعه مؤمنین و ارتباط بین مؤمنین.
همه اینها میتواند رابطه رو به سمت محبت الهی انسان رو بکشانند.
در آخرین فرازی که جلسه گذشته عرض شد این بودش که اگر اختلالی تو روابط بین مؤمنین ایجاد شود، این اختلال و تغییر و تغییر سبب تغییر رابطه ولی الهی با انسان میشود.
یعنی عرض کردیم که اگر انسان تو ارتباط با مؤمنین، این ارتباطش اختلال پیدا کند، از اون حدی که خدای سبحان ترسیم کرده برای این ولایت که به ولایت الهی میخواد منجر شه، در اون نقصی ایجاد شود.
این نقص اولین اثرش، اولین اثرش این است که رابطه ولی الهی با انسان خدشه دار میشود.
پس اگر تو ارتباط با مؤمنین ما میبینیم که یک جای این مشکلی داریم، تصویر اینکه این مشکل کشیده میشود تا به اختلال با ولی الهی و اختلال با ولی الهی هم اختلال با ولایت خود خدای سبحان است.
این عظمت رجوع از اون اختلال و جبران اختلال رو برای انسان بیشتر میکند.
فقط یه نگاه ساده و یک اختلاف عادی نیست.
یک اختلال در اون وحدت است.
یعنی هر اختلالی تو ارتباط بین مؤمنین، اختلال در این سدیست که با همدیگه این آب رو نگه داشته.
نگید این یه سوراخ سادهست.
نگید این یه شکاف عادیست.
این شکاف عادی وقتی که تعبیر قرآن این است که "إن الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كأنهم بنيان مرصوص" مثل یک دیوار فولادی که هیچ نفوذ نا-- هیچ نفوذی امکانپذیر نباشد، نفوذناپذیر باشد.
اگر این دیوار هر جایی اختلال پیدا بشه، نگید که این اختلال فقط در یه گوشهایست.
این گوشه تمام این صف رو مختل میکند، قابل نفوذ میکند، از اون حالت وحدت خارج میشود.
ببینید اگر ما تو نظام ایمنی بدنمون که سلولهای ایمنی مسئول دفاع از بدن هستند هر جا اختلالی ایجاد بشود نگید این تو گوشه بدن اختلال ایجاد شده.
تو دست ما، پای ما یا در حقیقت مثلاً پوست بدن ما این اختلال ایجاد شده، این اختلال به سرعت راه نفوذ ویروس را آماده میکند و وقتی این ویروس وارد قلعه بدن شد، مبارزه با او خیلی سختتر میشه شناخت او در وقت ورود به بدن سختتر میشه از وقتی که هنوز وارد نشده.
لذا جامعه مؤمنین رو تشبیه میکنه در روایات ما به یه حقیقت واحد.
اونم این حقیقت واحد وحدتش از کجا ایجاد میشود؟
تو ارتباط محبتی.
ارتباط محبت بین اعضای یک جامعه اونها رو واحد میکند.
این وحدت تو ارتباط محبتی هر جا خدشهدار باشد یا ضعیف باشد یعنی در حتی به تعبیر روایت این بود "در دل نسبت به مؤمنی از مر له سو".
نه در بیرون اظهار بکند که آشکار باشد.
نه.
از مر له سو.
حتی در دلش اگر در پنهانیهاش هم اگر از مر له سو همین اختلال است میگه این از خروج از ولایت الهیست.
چقدر مسئله مهم است.
یعنی بحث وحدت بین توحید بین مؤمنین.
وحدت بین مؤمنین یه وحدت اعتباری نیست که اگر ظهور پیدا نکرد، وحدت باقی باشد.
میگه یه وحدت حقیقیست.
تو لایههای پنهان این هم کشیده شده است که حتی نباید در درون اون هم نسبت به مؤمنی حالت چی داشته باشیم؟
نگاه سو داشته باشیم.
هرچند ابرازش نکرده باشیم.
اگر وجود دارد و ناخودآگاه در وجود انسان شکل گرفته باید در صدد رفعش بربیاییم.
میگه این یک اختلال است تو اجتماع مؤمنین.
پس عرض شد که حقیقت توحید و حقیقت ولایت الهی اگر بخواهد تجلی پیدا بکند، نازل بشود.
تو مرتبه اول میشود ولایت امام معصوم.
اگر از این بخواهد نازلتر بشود این ولایت چون ولایت همه اعمال و همه آنچه که به عنوان دین برای ما قرار داده شده برای ایجاد ولایت الهیست.
همه اینها برای ایجاد ولایت الهیست.
بعد میفرماید که ولایت الهی اگر همه اونها بود اما در رابطه با رابطه بین مؤمنین این اختلال بود انسان از ولایت الهی خارج میشود.
کسی که نسبت به مؤمنی این نگاه رو داشته باشد حتی دارد که در ماه رمضان دارد که این عتق از نار با روزه شامل میشود برای همه انسانهای مؤمنی که باشند.
الا کسی که در ماه رمضان روزه گرفته این همه زحمت کشیده.
اما در اونجا چی بوده؟
اما در اونجا بغض مؤمنی در دلش بوده.
میگه این عتق شامل او نمیشود.
عتق از نار.
شامل او نمیشود که در دل این چی باشد؟
در دل این نسبت به مؤمن دیگری یک کینهای باشد، یک به اصطلاح کدورتی باشد.
حالا روایت را اگر انشاالله پیدا کردم به اصطلاح خدمتت بله میفرماید که "فی اول الیل" از عیون اخبار الرضا "فی اول الیله من شهر رمضان تغل المردة من الشیاطین" شیاطین در غل و زنجیر میشوند.
"و یغفر فی کل لیلة سبعين ألفا" هفتاد هزار.
"فإذا کان فی ليلة القدر غفرا غفر الله بمثل ما غفر فی رجب و شعبان و شهر رمضان الی ذلک اليوم الا رجل بینه و بین اخیه شحناء".
یه کینهای بین او و بین برادرش باشد.
یه دشمنی بین او و برادر مؤمنش باشد.
"فيقول الله عز وجل انظروا هؤلاء" اینها رو نه.
اینها رو فعلاً رها کنید.
بهشون مهلت هم بدید.
"انظروا" مهلت دادنه.
اینها رو در حقیقت الان مورد عتق قرار نمیده "حتی يستحلوا".
یعنی کینه بین مؤمنین، ناراحتی و بغض مانع قبول رحمت است.
یعنی مانع عتق از نار است.
مانع عتق از درون اینهاست که این شحناء و این کینه بین اینها مانع ایجاد کرده.
پس اگر انسانی نسبت به مؤمن دیگری کینهای در دلش قرار میگیرد، در وجود این از نظام تکوین و تشریع مانع برای قبول رحمت ایجاد شده.
مانع ایجاد شده.
این روایت شریف هم خب چون مناسب با ماه رمضان هم بود زودتر خوندیم.
در روایتی که در جلسه گذشته داشتیم اشاره کردیم بهش روایت اسحاق ابن عمار بود که در چون امروز میخوایم انشاالله یه قدری تعداد بیشتری روایت بخوانیم.
بحث رو دیروز کردیم مباحث رو.
امروز انشاالله تطبیقاتش رو باید داشته باشیم.
در رابطه با ولایت مؤمنین میفرماید که اسحاق ابن عمار "قال لما کسر مالی اجلس علی بابی بوابا".
وقتی این سر-- چون در زمان امام باقر علیهالسلام و امام صادق علیهالسلام شیعیان در یک فقر شدیدی از جهت اجتماعی قرار گرفته بودند و حتی شهروند درجه دو محسوب میشدند.
یعنی اینکه از حقوق اجتماعی محروم بودند.
شهادت در دادگاه امکانپذیر نبود برایشان به عنوان شیعه.
کسانی که مشهور به شیعه بودند شهادتشون در دادگاه پذیرفته نمیشد و شغلهای اداری و منصبهای اجتماعی امکانپذیر نبود براشون.
حتی دارد که محمد ابن مسلم که عالم بزرگ و پیرمرد عظیمی بود که از راویان بزرگ ماست.
در یه دادگاهی که حاضر شد برای شهادت، اونجا قاضی بهش گفتش که تو فاطمی هستی و شهادت تو مقبول نیست که محمد ابن مسلم اونجا شروع کرد به گریه کردن.
گفت خب چرا گریه میکنی؟
دست بردار از فاطمی بودنت و شهادتت مقبول میشه.
محمد ابن مسلم اونجا یه بیانی دارد.
میگه من گریهام از این نیست که چرا شهادتم رو قبول نمیکنی.
گریهام از این است که شما ما رو به عنوان فاطمی میشناسید و ما چه بویی و چه رنگی از فاطمه سلام الله علیها داریم که تو اجتماع ما رو به عنوان فاطمی بشناسن –این خطاب به ما هم هست– ما رو به عنوان شیعه جعفری بشناسن، ما رو به عنوان امام زمانی بشناسن، ما رو به عنوان فاطمی بشناسن.
وقتي چه رنگ و بویی از فاطمه [سلام الله علیها] و حضرات معصومین در ما باشد.
این گریه آوره اگر انسان مشهور شده باشیم که ایران کشوری شیعی است اما تو روابطمون، تو مسائلمون، تو ارتباطاتمون این همه ضعف و این همه نقص است با توجه به این همه معارف عظیم توحیدی که برای ما هست.
حالا اینجا دارد.
پس میخواستم اینو بگم.
در اون زمان شهروند درجه دو محسوب میشدن.
منصبهای اجتماعی.
لذا از جهت ثروت نمیگذاشتند ثروتمند بشن.
حالا اینجا دارد اسحاق بن عمار به هر دلیلی که حالا ذکر نشده برای او ثروتی ایجاد شد.
خب تو یه جمعی که شیعیان همه فقیرن، یه کسی رشدی پیدا میکند و بابی براش مفتوح میشود قطعاً توجه دیگران به او جلب میشه و برای رفع حاجت به سوی او آآآ حرکت میکنند.
میگه که "لما كثر مالی أجلسْتُ على بابي بواب".
تو خونهام یه از درون یه نگهبانی گذاشتم که این نگهبان کسانی که رجوع میکنند رو رد کند.
"یرد عني فقراء الشيعة" تا اونها رو رد کند.
اون هم علتشو بعداً ذکر میکنند.
دو علت ذکر کردن هر دو علت هم درست است.
یکی اینکه در اون دوره دنبال این بودند که روابط شیعه شناخته بشه.
سران شیعه و ارتباطات کاملاً شناخته بشود تا بتوانند مق- در مقابل اینها قد علم کنند.
دیگری این بود که خودش ذکر میکند که من از شهرت میترسیدم.
خودم رو آآآ در معرض شهرت نمیخواستم قرار بدم چون میترسیدم اگر مشهور شم اون تحمل شهرت رو نداشته باشم.
حالا میترسیدم از شهرت باز دو عنوان است.
میترسیدم از شهرت.
شهرت باعث می شد که در به اصطلاح بار اموی و عباسی که این آآآ به اصطلاح ممکن است در زمان امویان بوده انتهاش یا ابتدای عباسیان بوده باشد.
میگه میترسیدم که این شهرت باعث بشه خطر ایجاد بشه.
حالا در هر صورت.
"يرد عني فقراء الشيعة فخرجت إلى مكة" اون سال "في تلك السنة" رفتم مکه برای حج و اونجا بر امام صادق علیه السلام وارد شدم.
"فسلمت على أبي عبد الله علیه السلام فرد عليّ بوجه قاتم" حضرت با یه روی ناراحت و عبوس و خیلی مثلاً آآآ به صورتی که غیر قابل انتظار نسبت به سالهای گذشته من بود با من برخورد کردند.
"فقلت له جلت فداك ما الذي غير حالي عندك".
من از این کلام همیشه خیلی خوشم میاد که هر موقع این روایتو بخونم ادب رو آدم باید یاد بگیره.
نمیگه چی شما رو حالتون رو تغییر داد نسبت به من.
دقت بکنید.
نمیگه "ما الذي غير حالك مثلاً لي" حال شما رو نسبت به من نمیگه.
"ما الذي غير حالي".
میگه این که در حقیقت چیزی که آآآ "عندك" "حالي" من رو چه تغییری ایجاد شده توام که نزد شما در حقیقت لایق نگاه محبت آمیز شما نیستم.
تغییر رو به کی نسبت داده؟
به خودش.
نه تغییر رو به ام- اینف- تغییر چون انفعاله با اینکه این تغییر کرده رابطه ما هم تغییر کرده.
اما انفعال رو به امام نسبت نمیده.
نسبت به خودش میده.
میگه من چه تغییری کردم که لایق نگاه محبت آمیز شما نیستم.
یعنی نگاه محبت آمیز شما اصل است.
او در حقیقت برقرار است.
من چه کردم از این خارج شدم.
شما تغییر نکردی.
انفعال نقص است دیگه.
لذا خدای تعالی هیچ انفعالی در او نیست.
هر موجودی که هر وجودی که به سمت الهیت حرکتش قویتر باشه، انفعال توش ضعیفتره.
دقت میکنید؟
اینجا هم چقدر با ادب.
خیلی معرفت میخواد که اینجور حرف زدن.
یه عمق معرفتی و عمق نگاه اعتقادی توشه.
از یه کلام عادی و فرد عادی خارجه این.
"ما الذي غير حالي عندك".
چی باعث شده که حال من نزد شما تغییر کند و لایق اون نگاه سابق شما نباشم؟
"قال تغيرك على المؤمنين".
یه اصله در اینجا داره القا میکند حضرت.
میگه تو رابطت با مؤمنین تغییر کرد.
رابطه من که امام تو هستم، ولی تو هستم با تو تغییر میکند.
پس اگر این قاعده رو به عنوان "تغيرك على المؤمنين" رو به عنوان یک اصل گرفتی از تو این خیلی نتایج در میاد.
از تو این تو نظام سیاسی، اجتماعی، اخلاقی، اعتقادی تو تمام اینها اصل در میاد.
این یه بحث فقط اخلاقی نیست.
این یه اصل کامل اعتقادی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی تو نظام ارتباطی ماست که رابطه با امام که اون نهایت نگاه اعتقادیه، اون اوج مسئله اعتقادیست که از مسیر اخلاق عبور میکند، از مسیر اعمال و رفتار عبور میکند تا به اونجا برسد.
تمام این مسیر مختل میشود به خاطر ارتباط غیرصحیح با مؤمنین دیگه.
یعنی روابط اجتماعی ما روابط اعتقادی ما رو میسازه.
یعنی اونجایی که رابطههای اجتماعی اختلال توش ایجاد بشود، رابطه اعتقادی مختل است.
رابطه اخلاقی مختل است.
رابطه امام با من نازله رابطه خدا با من است.
یعنی اگر رابطه امام با من مختل شد، رابطه خدا با من مختل است.
چون در حقیقت مسیر ارتباط با خدا "من اراد الله بدع بكم من قصده توجه بكم".
مسیر رسیدن به ولایت الهی از مسیر ولایت معصوم مستلاق است.
اگر این مسیر مختل شد یعنی تمام اون نظام معرفتی، تمام اون مسیر معرفتی، مسیر اخلاقی مختل شده.
ببینید یه اصل سادهست.
چطور ما از "لا تنقض الیمین بالشک" این همه قواعد در میاریم تو نظام فقه و اصولمون.
چقدر ما میتونیم استناد داشته باشیم.
چقدر بحث میشه تو اصول و تو فقه استناد میشه به این قاعده.
همین قاعده در نظام اعتقادی که تغییر رفتار مؤمنین با همدیگه تغییر رفتار امام رو به دنبال دارد.
این یه اصل عظیمیست که هر چقدر این رو مورد مداقه قرار بدیم از نظام اعتقادی و معرفتی تا نظام اخلاقی و سلوکی تا نظام رفتاری و نظام در حقیقت اجتماعی و سیاسی اینجا داره.
این یه اصل اساسیست تو نظام اجتماعی ما و شکلگیری حاکمیت.
چون امام هم حاکم است هم در حقیقت چی هستش؟
امام است.
امامت علاوه بر اون هدایت باطنی، هدایت ظاهری رو هم دارد.
ایصال الی المطلوب رو هم دارد.
ایصال الی المطلوب ظاهری و باطنی.
اگر امام هم حاکم است هم هدایت تکوینی رو به عهده دارد.
در جایی که رابطه امام با من مختل میشود یعنی تو نظام سیاسی، تو نظام اجتماعی، تو نظام تکوینی، تو نظام اخلاقی، تو نظام اعتقادی اختلال تو رابطه من ایجاد شده.
اگر این نگاه رو کردیم اونوقت میفهمیم چقدر از دست دادیم.
یه ارتباط با مؤمنین رو خراب کرده.
یک دفعه تا اون اوج عظیم رابطههای معرفتی مختل شده تو وجود این.
تو ارتباط با این.
اینم فقط منحصر به این نیستش که رابطه با این مختل شده ها.
دقت بکنید.
این حالا اگر میترسم که بگردم روایتش رو پیدا نکنم.
خیلی عجیب است.
میگه اگر کسی مؤمنی رو آزرده نه این است که خدا و رسول رو فقط آزرده بلکه خدا و رسول و همه مؤمنین رو آزرده.
میگه همه مؤمنین شامل کیا میشه؟
میگه الی يوم القيامه.
امروز من یه آزاری به مؤمنی ایجاد کردم.
میگه این اختلال اثرش فقط امروز نیست.
این اختلال اثرش تا روز قیامت ادامه دارد.
یعنی دیوار وحدت و این صف واحد همین مقدار اختلالش تو این زمان تو این شرایط اختلال در حقیقت چی هستش؟
الی يوم القيامه است.
حالا اگر یه موقعی میشد روایتش رو اِاِاِ پیدا میکردم.
خیلی جالبه که بحث فقط این نیستش که در یه دورهای، در یه زمانی این مسئله ایجاد میشود.
بحث ادامهدار است.
تا روز قیامت ادامه پیدا میکند.
که حالا یه خورده شاید اِاِاِ تو روایتها یه روایت یه خطی بود تو بین روایت مختلف پیدا کردنش شاید سخت باشد.
حالا اگر تو اد-ادامه بحث یه موقعی دیدمش.
بله.
آ بله.
بله اینجا دارد که "عن أبي بصير عن أبي بصير قال سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول أيما رجل من أصحابنا استعان به رجل من إخوانه في حاجة فلم يبالغ فيها بكل جهد".
اگر یه کسی تازه اینجا ببینید نمیگه اهانت کرده.
میگه یه کسی حاجتی داشته رفته پیش برادر مؤمنش "فلم يبالغ فيها بكل جهد" تمام توانش رو برای رفع حاجت او به کار نبرد.
یعنی باید رو میزد.
باید قدم برمیداشت.
باید جایی اقدامی میکرد.
خودش نداشت اما باید اقدامی میکرد.
"فلم يبالغ فيها بكل جهد فقد خان الله ورسوله والمؤمنين".
خیانت کرده به خدا و رسول خدا و مؤمنین.
"قال أبو بصير قلت لأبي عبد الله عليه السلام ما تعني بقولك والمؤمنين".
اینکه میفرمایید که خان الله ورسوله معلوم باشد.
اما والمؤمنين که میفرمایید مؤمنین شامل کیا میشه؟
حضرت میفرماید "قال من لدن أمير المؤمنين عليه السلام إلى آخره".
از ابتدای ایمان تا انتها.
من امروز خیان-- امروز این کار رو کردم نه از امروز به بعد.
نه از امروز به بعد تازه.
"من لدن أمير المؤمنين عليه السلام إلى" در حقیقت آخرهم.
تا آخرین فرد مؤمن.
این خیانت تا اینجا ثبت میشه.
یعنی دیوار بین مؤمنین و صف مؤمنین و وحدت بین مؤمنین یه صف واحدیست که از ابتدای ایمان که امیر مؤمنان باشد که صف ایمان و اسلام رو جدا کرد.
ایمان به امیر مؤمنان آغاز بحث جدایی بین ایمان اس-- از اونجا اختلال ایجاد میشود.
الی در-- یا در روایت دیگری دارد که اگر کسی مضمون روایت رو عرض میکنم الان نوشتم ولی خب میترسم الان پیدا کردنش اِاِاِ به اصطلاح معونه بردارد و اگر کسی حاجت مؤمنی پیش آمد و این اجابت نکرد و این مؤمن مجبور شد به غیر مؤمنی رجوع بکند و در دلش به خاطر این رجوع به غیر مؤمن و اجابت او میل و محبتی در او ایجاد شد.
چون انسان ابید الاحسان.
اگر میل و محبتی ایجاد شد همه مؤمنین مقصرند در این.
در غیر از اینکه خودش مقصره در این милли که ایجاد شده همه مؤمنین مقصرند در милли که در وجود او ایجاد شده.
یعنی نباید بگذاریم جایی برسه تو جامعه ایمانی که یه مؤمنی در رفع حاجتش مجبور بشه به غیر مؤمن در حقیقت رو بزند.
که این رو زدن و اجابت حرام نیست.
اما تو دلش نتیجهش چی میشه؟
نتیجهش میلی به او ایجاد میشود.
وقتی میل ایجاد شد، این میل از دا-- جامعه ایمانی رو مختل کرده.
همین میل مبدأ نفوذ میشود.
ناخودآگاه همین میل مبدأ چی میشود؟
مبدأ نفوذ میشود که اختلال در اون صف واحد.
چون ببینید که اگر که تو جامعه ایمانی ملاک در جامعه ایمانی دو چیز است.
یکی ارتباط بین مؤمنین و وحدت بین اهل ایمان، یکی بغض به کفار.
یعنی بغض به کفار ملاک وحدت است.
همچنان که رابطه بین مؤمنین ملاک وحدت است، بین در حقیقت مؤمنین.
اون شناخت بغض و داشتن بغض ملاک وحدت است.
هر جا دشمن و دشمنی ضعیف بشود، هر چند محبت باشد اما دشمنی ضعیف بشود، این جامعه مختل میشه.
لذا ببینید اولین-- اینا نکتههای دقیقیهها.
اولین جایی که خدای تبارک و تعالی انسان رو خلق میکند، آدم سلاماللهعلیه.
اولین جایی که انسان و آدم خلق میشود بلافاصله سجده ملائکه است، تمرد شیطان.
تمرد شیطان به عنوان شناساندن بغض است برای انسان که از همون جا "إن هذا عدو لك ولزوجك".
به این نزدیک نشوida این عدو تو و زوجت است.
"إن هذا عدو مبین".
این عدو مبین است.
"فاجتنبوه" یا "فاجتنبوا".
از او اجتناب کنید.
از او ته-- در حقیقت حذر داشته باشید که این-- یعنی دشمنی دشمن رو شناختن، دشمنی دشمن رو شناختن ملاک وه-- یعنی من وقتی در مقابل دشمن قرار میگیرم، هر چقدر جامعه ایمانی دشمن خودشون رو قویتر بشناسند، بهتر بشناسند و اون دشمن قویتر باشد، جامعه اهل ایمان، وحدتشون و ارتباطشون مؤکدتر میشه.
نظمشون چی میشه؟
شدیدتر میشه.
پس اگر خدا تو نظام فردی شیطان رو قرار داده که هر فردی بداند که شیطان با اون همه حالا قوایی که برای شیطان توی جلسه وعده دادیم انشاءالله بحث بکنیم.
قوایی که شیطان دارد هر چقدر این قوا شدیدتر باشد، هر چقدر شیطان قویتر باشد، این نشاندهنده عظمت انسان است و قدرت میده به انسان تا از توان و قواش بهتر استفاده بکند.
ما وقتی که مثلاً یه گرگی به انسان حمله میکند، یه درندهای به انسان حمله میکند، انسان اونجا به گونهای میدود و فرار میکند که هیچگاه اگر به حالت عادی میگفتند بدو، نمیدوئه.
توانایی انسان اونجا به کار گرفته میشه.
در مقابل درندهای که ایستادن در مقابلش فایدهای نداشته باشد.
میگه اونجا در حقیقت چی هستش؟
باید با تمام قوا فرار کند.
درسته؟
این تمام قواش به کار گرفته میشه.
ولی تو غیر از این موقع بهش بگو بدو.
حتی گاهی این انسان از یه دوندهای که تمرین دو دارد قویتر میدوئه.
چرا؟
چون تمام قواش به کار گرفته شده و اون دونده در حالت دویدن تمام قواش به کار گرفته نمیشه.
چون دشمنی و اون در حقیقت شدت بغض تحریک نشده.
وقتی انسان شدت بغض تو وجودش تحریک میشه، تواناییهایی از او به کار گرفته میشه غیر قابل قیاس.
این [سرف کشیدن] ااا کسانی که از جهت روحی، روانی یا موجی مشکل پیدا میکنند، من یه، یه جایی دیدم خیلی تعجب کردم.
این بتونهای س-سیمانی بزرگ هست جلوی بعضی از این ادارهها میذاشتند برای اینکه ماشین پارک نکنه.
سنگین است نه حالا اون خیلی بزرگهاش که جرثقیل فقط به اصطلاح میاد بلند میکنه، اون خیلی بزرگا که الان میذارن، نه.
ولی قبلاً بود مثلاً عرض و طولش انقدر بود و ارف-- ارتفاع انقدری.
خییلی سنگینه.
یعنی سه چهار نفری اینو هل میدادن.
یکی از اینها که اومده بود بنیاد جانبازان اوایل بعد از جنگ، یه چیزی میخواست ااا مشکلی و این مثلاً ااا صلاح ندونسته بودن.
این رفت دم در یه دونه از اینا رو بلند کرد آورد.
این پلهها رو از پله آورد بالا زد رو میز ااا رئیس.
اون میز پودر شد.
یعنی اوا بعد تو حالت عادی که برگشت، چون اضطراب روحی و روانی وقتی میرسه به اینجا تمرکز در بغض که پیدا میشه، اصلاً میگن غیر قابل کنترل میشه.
یعنی نمیتونن دیگه، اون توان یه جوری میشه غیر-- با اینکه همین بدن بوده از جای دیگری امدادی نکرده.
اما یه تمرکزی در بغض وقتی ایجاد میشه، شدت توان برای انسان ایجاد میشه.
یعنی اگر این قوای انسان اینها تو نظام مادی، تو نظام معنوی، یعنی تو نظام وجودی این توانایی انسان اگر تمرکز پیدا بکند، تمرکز به انسان توانی میده غیر قابل قیاس با قبلش.
بعد اگه به خودش بگن تو اینو بلند کردی آوردی اینجا، حالا بلند کن فقط بذار زمین.
میبینه اصلاً نمیتونه بلند کنه بذاره زمین.
چه برسه از پله ببره بالای طبقه بالاتر.
بعد اونجا بلند کنه بکوبه رو میز.
بعد میگن چند نفری این رو از پلهها سر دادن آوردنش پایین.
نتونستن خلاصه بلندش هم بکنند بیارن پایین.
انقدر سخت بود که تا اینو بیارن پایین.
این توانایی انسانه.
لذا عرض میکنیم که خدا وقتی شیطان رو مقابل انسان قرار میده، یه رحمته برای انسان.
چرا؟
تا تواناییهای انسان در حرکتش به سوی خدا به کار گرفته بشه.
چون مقابلش یه همچین دشمنیست.
وقتی بداند یه همچین دشمنی در مقابلش قرار گرفته، اونوقت تواناییش رو در مقابل دشمن به فعالیت میرسه.
لذا تو نظام اجتماعی همین جوره، تو نظام فردی همین جوره.
تو نظام اجتماعی وقتی که دشمنی-- امام ببینید چقدر سیاست امام قوی و دقیق بوده.
میگه آمریکا شیطان بزرگ است.
تعبیری که مقام معظم رهبری هم داشتند خیلی زیبا.
ایشون فرمود چرا آمریکا شیطان بزرگ است؟
شیطان که شیطانه دیگه.
پس شیطان بزرگ چرا؟
ایشون، مقام معظم رهبری تبیین کردند فرمایش امام رو.
گفتند که امام فرمود شیطان بزرگ است چون شیطان فقط کارش وسوسه بود اما آمریکا هم وسوسه میکند.
یعنی هم نظام نرمافزاری گول زدن داره هم نظام سختافزاری حمله میکند.
شیطان بزرگ است یعنی هم حمله میکند هم وسوسه میکند.
در قبال اون وسوسه و دعوتی که دارد میکند حمله هم میکند برای تحققش.
شیطان دیگه حمله نمیتونه بکنه تو نظام عملی.
میتونه وسوسه بکند.
منِ فلا تلوموني ولوموا أنفسکم منو م-ملامت نکنید خودتون رو ملامت-- من فقط دعوت کردم.
شیطان میگه در واقع.
من فقط دعوت کردم خودتون آمدید.
إلا من اتبعکم من الغاوین هر کسی اومد تابع تو شد تو رو در حقیقت ولی خودش قرار داده به شیطان خدا میفرماید.
اینجور نیستش که تو سلطه داشته باشی.
تو سلطe نداری.
تو دعوت میکنی.
اما تو این-- لذا اگر توی نظام اجتماعی، توی نظام ایمانی دشمنی دشمن معلوم باشد، وحدت بین نیروهای ایمانی قویتر میشود.
لذا کسانی که تو سدد اختلال بین این دشمنی هستند که دشمنی رو ضعیف نشون بدن.
دشمنی دشمن رو چیکار بکنن؟
ضعیف کنن.
بگن نه اینجوری نیست توهم توطئه است.
توطئه نیست توهم توطئه است.
یا آمریکا با ما دشمنی نداره.
اونم خلاصه اگر کسی دنبال این بود میخواد چیکار بکنه؟
میخواد ملاک وحدت رو و یکپارچگی رو به هم بزند.
یعنی دو عنصر در ملاک وحدت دخیل است.
یکی بغض بیرونی نسبت به دشمن و شناخت دشمن و اینکه دشمن قدرت دشمن رو خوب بداند انسان و در مقابل او تواناییاش به فعلیت برسد.
یکی ارتباط بین مؤمنین با همدیگه.
یعنی اون رابطههای مکرری که دیروز عرض کردیم.
هرچه رابطهها مکرر بشود، متکرر بشود یعنی تو این را-- مسئله تو اون مسئله تو اون مس-- ارتباط بین مؤمنین چی بشه؟
شدت پیدا کند.
لذا یه موقع هست ما نظام مؤمنین رو توی نظام فردی نگاه میکنیم.
یه موقع هست نظام مؤمنین رو توی نظام اجتماعی واقعی میبینیم.
عرض کردیم از جهت نگاه الهی، جامعه تو منظر الهی و فردیت تو نظام الهی فردیت شامل جمع است.
لذا اینگونه نیستش که اصالت با اجتماع باشد اما اصالت با فرد شامل جمع است.
لذا نظام اجتماعی تو نگاه اسلام حقیقیست.
نه اینکه نظام اجتماعی، نظام اعتباری محض باشد.
چون توسعه وجود من و رشد توحیدی من تو این نظام اجتماعی و این ارتباطات متکرر واقعیت پیدا میکند.
لذا در قیامت هم ذلک يوم مجموع له الناس در اون روز همه جمع میشوند.
اسم قیامت يوم الجمع است و در قیامت اعتبار در کار نیست.
اگر اجتماع اعتباری بود فقط، اجتماع در قیامت معنا نمیداد.
اصلاً یکی از اسماء قیامت يوم الجمع است.
اونجا همه باید جمع بشن.
لذا نشون میده که اینجا هم یه واقعیت و حقیقتی تحتش خوابیده و ی-- که همون نظام وجودی فرد است که این فرد شامل است.
که این فرد شمولش نسبت به همه رو شامل میشود.
اون وقت تمام روابط مؤمنین بر این اساس معنا و تفسیر میشود.
تمام احکام دین بر این اساس نگاه میشه و دیده میشه.
داشتیم این روایتو میخوندیم که هی این بحثها البته هر کدومش روایات داره.
من روایتشم نوشتم.
اینا تازه یه به اصطلاح جزئی از اون ده ب-بحثهای دو جلد و خردهای از بحار در رابطه با همین آداب معاشرت فقط که حقوق معاشرت و ارتباطاتش دو جلد و خردهای از بحار.
غیر از اون که در جاهای دیگه هم إلا ما شاء الله اصول حاکم در اینجا هستش.
پس میگه چرا در حقیقت چه چیزی حال مرا تغییر داد پیش شما؟
حضرت فرمود: تغير کل المؤمنین.
وقتی که ابن محزیار، علی ابن محزیار خدمت امام زمان علیه السلام میرسد، حضرت میپرسه که بعد از این همه سال که شاید حدود بیست حج میگن میرفت و منتظر بود و چه بود و چه بود و چه بود بعد بالاخره در اون بار موفق میشه به زیارت حضرت.
وقتی میرسه به دیدار حضرت اولین سوالی که حضرت ازش میکنه: ابن محزیار دیر آمدی.
ما زودتر از این منتظر تو بودیم.
میگه آقا من که خلاصه مشتاق بودم راه باز نبود.
میگه ابن محزیار راه باز نبود یا روابط شما با هم تغییر کرده؟
نسبت به فقرا رابطهتون تغییر کرده.
نسبت به مریضهاتون و مؤمنین و زیارتهاتون و دیدارتون کم شده.
دیدارتون کم شده.
روایتی دیروزم خوندیم که به مزاوره و دیدار با همدیگه در حقیقت چی میشود؟
این حق الهی و ولایت ما برای شما ایجاد میشود.
ببین اینا اصلهها.
یه نگاه ساده اخلاقی فقط نیست.
اخلاق هم هست.
روابط اجتماعی رو هم داره بیان میکنه.
میگه اگر روابط شما تغییر کرده تو بیست جلسه آمدی تو نظام فردیتت خودتو کشتی.
خودتو در حقیقت آنچه که امکان داشت تضرع و لابه داشتی.
این همه زحمت برای حج رو به جان خریدی.
مالی هزینه کردی.
جانی خودتو در سختی انداختی.
اما کجا در حقیقت اختلال بوده که تحقق پیدا نمیکرد؟
رابطه شما با همدیگه مختل شده.
اختلال رابطه بین مؤمنین، اختلال رابطه با امام است.
دیدار امام رو به تأخیر میاندازد.
چون اون رو-- ببین اینا مؤید همدیگه است.
مؤید همدیگه است.
یا مثالی که حضرت آیت الله بهجت میزدن رحمة الله علیه.
ایشون میفرمود که یه کسی بود چلهها میگرفت برای اینکه به دیدار حضرت برسه.
در کنار کعبه چلهها میگرفت.
بعد تو یکی از چلههایی که گرفته بود و روز آخر بود و داشت به شدت و اون ااا جهد تمامش کار انجام میداد تا به نتیجه برسه.
روز چهلم بود.
ایشون اینا رو نقل میکرد.
نقل کلام ایشون رو دارم عرض میکنم خدمت شما.
خلاصه یه کسی رسید و یه سوالی از این کنار کعبه بودن تو یه مکانی که اینجور مرسوم بود تا شاید مثلاً هشتاد نود سال پیش مرسوم بود میرفتن اونجا میموندن ریاضتها میکشیدند و همونجا اقامه داشت، اقامت داشتند.
میگه یه کسی رسید گفتش سوالی داشت.
اینم من باب اینکه هم سؤال رو بیجواب نگذاره، رد مؤمن نکرده باشه هم اینکه مراقبش به هم نخوره.
یه جواب بالاخره اجمالی داد و ردش کرد.
رفت.
رفیقش رسید بلافاصله بعدش گفت: "چه کردی؟" گفت: "والله هیچی هنوز.
خیلی هم زحمت کشیدم هنوز خبری نیست." گفت: "الان حضرت پیشت بود." الان حضرت پیشت.
اینا ج-- کلام آقای بهجت، آیت الله بهجته.
الان حضرت پیشت بود.
الان حضرت پیشت بود یعنی چی بود؟
یعنی همون کسی که به عنوان سائلی آمده بود پیش تو و سوالی داشت از تو.
خیلی تعبیر سخت میشه بر آدم اینجوری.
یعنی اونی که ما دنبالشیم یه چیزیست غیر از اونی که حقیقته.
نه حضرت محتاج باشد، جلوه و ظهور حضرت تو این رابطهست.
لذا در رابطه با انبیا دارد گاهی ملائکه متمثل میشدن و یک حقیقتی رو جلوی بدون که اون نبی بداند اینا تمثل ملائکه است مثل همونی که در رابطه با داود سلام الله علیه در قرآن ذکر شده که دو تا ملک آمدن به صورت دو انسان که یکیشون شکایت کرد پیش داود که چی؟
ااا به اصطلاح برادر من نود و نه تا نعجه دارد و من لی واحده.
منم یکی.
این واحده من رو هم میخواد بگیرد تا داود رو عصبانی بکنند به حکمی در حقیقت بیاد که بگه چرا ظلم میکنند.
ظلم چرا حکم کلی ظلم درسته.
لذا این بعد بگه که ما دو ملک متمثل بودن برای داود تا داودو به یک کمالی برساند.
نشون بدن که اینجوری نیستش که هر جا ظاهر مسئله ظاهره چی باشد؟
ظلمآمیزی باشد حتما ظلم است.
اینجا یک تمثل بود در رو-- در روایت دار این تمثل بر داود بود.
تو قرآنه دیگه.
میگه تمثل بود برای داود دو ملک.
انبیا با تمثل اگر تو نظام خلق باشه منافی عصمتشون میشه گاهی.
وای تو نظام خلق نیست.
تو نظام خلق اگر باشه منافیه چون عصمت محفوظ در رابطه با عصمت هستند.
تو نظام ملکی و رابطه یل ربیشون مورد ابتلا قرار میگیرن.
دقت کردی تو نظام چی؟
تو نظام یل ربیشون مورد ابتلا قرار میگیرن.
لذا دارد که برای مؤمنین گاهی پیش میاد.
یعنی ممکن است برای مؤمنین گاهی حتی تمثلی پیش بیاد تا او رو مورد ابتلا قرار بدن.
حتی برای مؤمنین غیر تمثلش هم امکانپذیر است که تو-- چون معصوم نیستن.
برای ولی الهی ممکن است تو نظام ظاهری تو یه حالت سخت که یک فشاری روشه همونجا یه حاجتی از کسی پیش بیاد عصبانی بشه.
عصبانی بشه.
دقت کردین عصبانی شدن دارد که نسبت شاید به هزقیل نبی باشد که سلام الله علیه.
اونجا دارد که ااا شاید هزقیل باشد اگر اشتباه نکنم خیلی سال دی-پیش دیدم.
دارد که هزقیل خب مینشست مجلس قضا از صبح تا ظهر مجلس قضا.
بعد روزه هم بود.
روزههاش هم پیاپی بود و اینها.
حرارت اونجا هم جا-- اونجاهایی که بودن گرم و داغ بود.
بعد از ظهرها یک ساعت مثلا یک ساعت و خوردهای میخوابید.
دیگه شب هم بیدار بود.
یعنی دیگه خوابش فقط همون یک ساعت و خوردهای چی بودش؟
بعدازظهر بود.
بعد دارد که ابلیس به خاطر اینکه هزقیل رو امتحان کند و عصبانی کند، بعد از اینکه اون روز مجلس قضاش تمام شد و رفت برای اینکه اون یک ساعت استراحتش رو بکنه تو بیست و چهار ساعت، یه ساعت، یه ساعت و نیم ساعت خیلی کمه.
رفت همونجا به صورت داد و هوار، داد و بیدار تو محکمه در محکمه درو بکوبه و سر و صدا و که یک به داد من چرا نمیرسید.
گفتن آخه الان هزقیل وقت استراحتشه.
گفت مسئله موت و حیات من در کاره.
هزقیل رفته بخوابه که چی بشه؟
باید بیدار شه.
خ-- به اصطلاح داد و هوار.
هزقیل سر بلند شد گفت: "چی شده؟" گفتن یه کسی آمده.
گفت: "خب باشه".
بعد ااا وارد شد بر هزقیل.
خب خوابش هم پرید دیگه هزقیل خواب دیگه خراب شد.
[خنده] هزقیل هم گفت: "خب باشه".
گفت: "کی یک اینجور کرده بر سر من و فلان؟" گفت: "خب دستشو گرفت.
خب بریم تا مثلا ااا بدون عصبانیت بریم تا اون کسی که تو رو اذیت کرده پیدا کنیم ببینیم چرا مثلا چه کرده." این یه قضیه که آمد دستشو از هزقیل کشید و رفت چون فقط امتحان.
روز بعد دوباره به صورت دیگری آمد.
دوباره داد و هوار و فریاد و همون وقت دیگه، دیگه هزقیل اون روز نخوابیده.
فردا آمد.
روز سوم آمد.
سه روز هزقیل رو اینجور.
اما او عصبانی نشد.
او یه-- خیلی سخت ها.
تصورش الان برا ما راحته.
ما میخوایم اگه یهو سر و صدا بشه با-- اگر هم چیزی نگیم بلند شیم اخلاقمون تلخ میشه یا نمیشه؟
که حالا کی بود که جرات کرد اینجا سر و صدا بکند و من رو از خواب بیدار بکند.
خدا سلامتی بده دست آیت الله حسن زاده.
ایشون میفرمود: "وقتی که رفتم بچهها عصبانی کردن از خوابم مثلا فشار اومد بهم خوابیده بودم سر و صدا کردن ناراحت شدم یه س-صدایی کردم بعد رفتم پیش مرحوم آستاد محمد حسن قاضی طباطبایی که تبریز بود.
رسیدم اونجا بعد اون حوایی که نقل میکنند که مرحوم قاضی به ایشون گفته بوده که مثلا قاضی بزرگ به آقایقا- طباطبایی، الهی طباطبایی گفته بوده که کسی که زن و بچهش از دستش مثلا در راحت نیستن خب به کجا میخواد برسه؟" حالا مثلا مضمون این کلام.
مثلا چه توقعی داره که مثلا کاری براش بشه.
خب خیلی حرف سختیه.
اون هزقیل نبیشه.
نبیه.
شیطان میاد به صورت-- حالا ببینید بر مؤمنین چه کار میکند.
اونجا دستش هم بسته است.
هر کاری هم شیطان نمیتونه بکنه.
اون نبی الهیست.
باهاش این کارو کرده.
از مؤمنی که بتونه عصبانیش بکنه و بیچارهاش بکنه ببین چه فروگذار میکنه.
پس اینو داشتم عرض میکردم که نظام در حقیقت شناخت دشمن و دشمنی دشمن، دشمنی شیطان، دشمنی دشمن باعث وحدت میشه.
رابطه مؤمنین هم باعث وحدته.
در این روایت شریف ادامه روایتو بخونیم.
اون بحث خیلی مهمی بود که دشمنی شیطان و دشمنی دشمن رو هر چقدر انسان درستتر بشناسه دقیقتر بشناسه خدا این کارو کرده.
لذا ببینید که در زمان ظهور، در زمان قیام حضرت، در زمان ظهور چرا وحدت بین مؤمنین شدیدترین وحدت میشود؟
چون دشمنی دشمنان در اوج خودش قرار میگیره.
پس هرگاه دشمنی داره به اوج میرسه نترسیم.
احساس بکنیم که چون خدا تضمین کرده حتماً قدرت ایمان مقهور در حقیقت کفر قرار نمیگیرد.
تضمین کرده به شرطی که اهل ایمان بخواهند قیام کنند.
به شرطی که بخواهند قیام کنند قطعاً تو نظام وجود ایمان بر کفر غلبه دارد.
اگر اینجوری است هرگاه دیدیم دشمنی دشمن رو به افزایش و شدت است، نه ما باعث بشیم هم بزنیم که دشمنی زیاد بشه بگیم این خوبه.
نه ما نمیخوایم این کارو بکنیم که دشمن تراشی بخوایم بکنیم.
اما هرگاه دیدیم چون دشمن اصلاً نمیتونه تحمل ما رو بکنه، دشمن میخواد ایمان نباشه.
چون ما در صدد ایجاد حاکمیت عادله هستیم که وعده داده شده به ما.
هیچگاه دشمن برنمیتاره.
ما که آرام نیستیم که بخوایم نماز و روزه بخوانیم کاری نداشته باشیم به دشمن که.
امامان ما فقط این نبود که نماز و روزه بگیرند داشته باشن که کاری-- چرا دشمن با اینکه میدونست تو خانشه اینا رو بیچاره میکرد و هر جوری میتونست اذیت میکرد.
"یا ما منا الا مسموم او مقتول" چون میدونست اینا در صدد ایجاد یه حاکمیتی هستن.
دنبال اون ها-- وظیفهشون میدونستن اون حاکمیت رو.
ما هم وظیفهمون میدونیم.
لذا دشمن قطعاً رهامون نخواهد کرد.
چون دنبال یه حقیقتی هستیم که تحقق حاکمیت عادلهی در حقیقت جهانیه.
خب قطعاً دشمن رها نمیکنه ما رو.
این معلومه دیگه کسی توقع داشته باشه ما تو جا-جای خودمون، تو این دور و بر خودمون، تو همین محدوده خودمون یه دیواری بکشیم همین جا کاری به کسی نداشته باشیم.
اسلام به ما این اجازه رو نمیده.
این حقو نداریم.
دین ما این اجازه-- میگه من تو توسعه یافته است به طوری که همه انسانها من تو هستن.
همه اونها باید به توحید برسن.
هر جایی که در حقیقت توحید حاکم نباشد به تو ظلم شده.
تو به کمالت نمیرسی.
اختلال در کمال توئه.
اینایی که دارم میگم مهمه ها.
اختلال در کمال توست.
کمال نهایی تو وقتی محقق میشود همه جامعه مبهد باشند.
لذا من-- لذا سیستم تدافعیه.
دفاع فطری به تعبیر مرحوم علامه.
حضرت آیت الله جوادی هم در تفسیر...
این دفاع ابتداییه.
این دفاعه.
یعنی جهاد ابتدایی نیست که بگیم که در حقیقت اینجا جهاد ابتدایی برگشت میکند به دفاع.
تو تبیینی که مرحوم علامه میکند میگه جهاد ابتدایی برگشت میکند به دفاع چون یه حق من، اون من توسعه یافته، من و-و- وسعت پیدا کرده.
این حالا بحث خودشو داره تو بحث جهاد.
خب دور میشیم.
بعد میفرماید که هی تند تند ما میخوایم بگیم ولیکن هرچی میگیم باز دور میشیم.
میخواستیم روایت خیلی بخونیم و پس میفرماید که "قال تغیر کل المومنین".
این "تغیر کل المومنین" رو یه اصل اساسی ببینیم.
روایاتی که میتونه وقایعی که ه-احادیث اینو تبیین میکنه، اینو توضیح میده.
اینو چیکار بکنیم؟
اینو در حقیقت "من تبعنی فإنه مني" کسی که تابع منه از من است.
درسته در قرآن کریم "من تبعنی فإنه مني".
اگر کسی "من تبعنی" رو آزار رسوند به کی آزار رسونده؟
به "منی" آسیب رسونده.
دقت کردید یا نه؟
ببینید اینا ریشههای قرآنیش، ریشههای رواییش.
اگر اینا رو کنار هم قرار دادیم "من تبعنی فإنه مني".
"یوم ندعو کل اناس بإمامهم".
اگر امام حق شد تابعین او میشن شأن او.
اگر-- چون خطاب، خطاب به امام است که همه با امام در حقیقت خوانده میشوند.
اگر کسی به مأموم امامی اهانت کرد و او در حقیقت آزار داد، به کی آزار رسانده؟
به امام آزار رسونده.
چون شأن اوست.
چون در حقیقت جزو وجود اوست که تعبیر در روایت دارد که...
ااا روایت شریف خیلی زیباست.
مضمونش این است که میفرماید که پیغمبر اکرم متصل است به حجت الله و ما حجه پیغمبر رو گرفتیم.
حجе دامنه، دامنه وجود.
ما حجе پیغمبر رو گرفتیم و شما شیعیان حجه ما رو گرفتید.
یه حقیقت متصلهست.
بعد اونجا میفرماید که اگر این نسبت باشد اون کسی که میشنود میگه پس در حقیقت یه تعبیر اینجوری که پس رستگار شدیم اگر اینجوری باشد.
یعنی تمسک به شما، تمسک به رسول خداست و تمسک به رسول خدا تمسک به خداست.
یک ریسمان واحدهست که این ریسمان رسیدنه به اون ولایت الهیست از اینجا.
که در بعضی روایت دارد علمای هر دورهای همچین هستن حجه ما رو گرفتن و شما دامن اون در حقیقت علما رو گرفتید و از طریق اونا.
اینا خیلی تعبیرات زیباییست که یک سیستم و نظام رو داره معرفی میکنه که یه حقیقت واحدهست.
اتصال اینا با همدیگه.
حالا حیف که وقت نمیشه که تو نگاه سلسلهای که تو اینجا ایجاد میشه این سلسله-- میترسم واردش بشم که تو نظام نگاه فلسفی به بحث و نگاه حکمت متعالیه و نگاه حکمت مشایی به بحث میتونه چقدر تو این نظام اصلاً مختلف باشد.
یه موقع سلسله حاجباند از هم دیگه، یه موقع سلسله حاجب نیستند.
حالا این بحثش همینقدر بمونه.
سلسلهای که حاجب نباشد نظام متعالیهست.
سلسلهای که حاجب باشد نظام مشاییه تو فلسفه که سلسلهست.
از طریق این حتماً باید به اون و به اون...
اما تو سلسله حکمت متعالیه میگه که در عینی که این سلسله محفوظهست ارتباط بین آخری و اولی با اینکه از طریق سلسلهست اما سلسله حاجب نیست.
خیلی زیباست.
نظام علیت ال ال حاجب نیستند از اون علت اولی.
نه نیستند.
حاجب نیستند.
حاجب نبودن غیر نبودنه مشا میگه حاجبن یعنی باید اون این، این فقط به این، این.
اما میگه در اینجا.
لذا بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود.
در عین اینکه چی هستش؟
سلسله وسائل در کار هست اما خدا رزاق بود.
حاجب نیست.
دقت میکنید؟
اینا حالا تعبیرش زیباست و جالب دیگه از اون دور میشیم.
یا دیگه خودت از اخلاق میره تو اعتقادات و تو محضر.
"قال تقی رکل المون فقلت جل فدک واللّه انی لاعلم انهم علی دین الله" من میدونستم اینا دین الهی دارن.
قصدم اهانت به اینا نبوده.
نمیخواستم خدای نکرده هتکی داشته باشم.
اینجوری نبوده.
"ولکن خشیت الشهرة علی نفسي" من از شهرت بر نفس خودم میترسیدم.
"فقال یا اسحاق اما علمت ان المؤمنین" یه بیانی رو حضرت میکند در ارتباط با مؤمنین.
ببین دنبالش اگر بخواهیم اینو تحلیل بکنیم اسحاق ابن عمار درسته که از شهرت میترسید اما میتونست اینها رو به گونهای شناسایی بکند بدون اینکه مشهور بشود اونها رو در حقیقت اکرام بکند یا نه؟
میتونست یا نه؟
خب از شهرت میترسید بیان در خونهش، رفت و آمد زیاد بشه و مشهور بشه، انگشت نما بشه.
خب درست.
میترسیدی.
حضرتم نفی نکرده این رو که چرا میترسیدی.
اما با این حال برخورد حضرت با او متفاوت شده.
یعنی چی؟
یعنی کار تو نتیجهش غلط بوده.
نتیجه غلط به این بوده که تو میتوانستی از راه دیگری چیکار بکنی؟
حاجت اینها رو برطرف کنی اگه داری و غنی هستی میتونستی حاجت اونا.
لزومی نداشت که حتما به اومدن و رفتن باشه و به مشهور شدن باشد.
حالا مثلاً امروز میگه میریزی به حسابش خبر بهش نمیدی از کجا ریخته شده.
اونجا میتونستی در حقیقت به او برسانی به وسایتی که معلوم نباشه تو کردی.
میشده یا نمیشده؟
پس کارش توجیهبردار نیست.
کوتاهی در کار داشته.
لذا میفرماید که حضرت حالا از اینجا شروع میکنه عظمت ارتباط مؤمنین رو با همدیگه میخواد بیان کند.
"فقال یا اسحاق اما علمت ان المؤمنین اذ التقیا" وقتی که مؤمنین دیگه دکمه تقوا رو باید وا کنیم نمیشه گرم شدش.
دیگه این گرم شدن دکمه تقوا باید به مفهوم ایمان کفایت بکنه.
میفرماید که "فقال یا اسحاق اما علمت ان المؤمنین اذ التقیا فتصافها" وقتی که مؤمنین با همدیگه میرسن به همدیگه تصافح و دست میدن با همدیگه "انزل الله بین ابهامیهما مئة رحمة تسعة وتسعين لاشدهما حبا".
وقتی میرسن به همدیگه دست میدن.
اگه بزنید که دیگه اکرامه دیگه بالاخره- رابطه محبته.
بله دیگه این عشق شماست و ما هم [صدای دست زدن] کیف میکنیم.
بله دست شما درد نکنه.
نه بچرخه برای همه دوستانا بچرخه.
دوستان دیگه هم بالاخره لابد گرمشونه دیگه.
ها شما تیز کولر دارید.
دست شما درد نکنه.
میفرماید که وقتی اینا به هم میرسن با هم دست میدن صد درجه رحمت، تعبیر این است که صد در حقیقت "مئة رحمة" صد رحمت نازل میشود.
نود و نه تا از این رحمت "لأشدهما حبا".
این دو نفر که رسیدن به هم دست دادن هر کدام حبش نسبت به دیگری شدیدتر باشد نود و نه مرتبه از این رحمت رو شامل میشود، اون دیگری یه مرتبه را.
یعنی معانی داره.
خیلی تعبیر زیباییه.
اولاً با این اصل که رحمت حق انفعال توش نیست.
تغییر در اونجا نیست.
اگه یهو صد درجه نازل میشود از چی مش نشأت گرفته؟
از تغییر رابطه اینا.
یعنی تو وجود اینها وقتی به هم رسیدن یک عظمت محب-- رحمتی ایجاد میشود با این محبت که اونی که محبتش بیشتره قابلیت بهرهمندی.
نه خدا میگه این نود و نه تا رو تو بگیر، اون یکی رو تو بگیر.
این رحمت الهی دنبال قابل میگرده.
همونجور که عرض کردم که آب تشنه خلاصه تشنه است.
تشنه هم به دنبال آب است.
آب به دنبال تشنه است.
تشنه به دنبال آب.
رحمت الهی چی هستش؟
به دنبال کسیست که مورد رحمت قرار بگیرد.
اما وقتی نمیبینه قابل رو چه کند؟
وقتی این دو به هم میرسند، این ارتباط با هم اینها رو قابل رحمت میکند.
بهرهمند بشوند از رحمت.
اونوقت اونی که "أشدهما حبا" هست نود و نه مرتبه از این رو میتونه شامل بشه، اون یکی رو.
چون این "أشدهما حبا" یعنی قابلیت رحمت بیشتر.
چقدر جالب این.
حالا من از اینجا یک انتقال پیدا میکنم.
اینا انتقالات عیب نداره چون روایت هی طول میشه اما انتقال عیب نداره.
ما اگر که تعبیر روایات متعدد هم داریم، اینارم روایاتشو دارم که میفرماید دو نفر که به همدیگه میرسند "أفضلهما عند الله أشدهما حبا لأخيه" یا "أفضلهما إيمانا" یا "أفضلهما".
تعبیرات مختلف آمده.
"أفضلهما" با فضیلتترین اینها "أحبهما لأخيه".
اونیست که در حقیقت چی هستش؟
خب اگر ما به محضر حضرات معصومین سلام میدیم، زیارت میریم، ارتباط برقرار میکنیم، اعمال ما به حضرات میرسد.
همه اینا لقائه دیگه.
لقاء عمل من لقاء منه دیگه.
زیارت من، سلام من لقائه دیگه.
نسبت ایمان حضرات به ما چه نسبتیست؟
نسبت ایمان حضرات به ما چه نسبتیست؟
نسبت داره؟
نسبت نداره.
از بس عظیمه نسبت نداره دیگه.
نمیتونیم بگیم من مثلاً دهم مثلاً مرتبه اینه.
اصلاً اون قابل برای ما فهم نیست چه نسبته.
به همون درجه طبق این اصل که اینجا روایتی که عرض کردم خدمتتون و اینجا محبت حضرات به ما به همون نسبت عظیم است.
یعنی وقتی من یه سلام میدم با محبت به حضرت تصور بکنم که سلام و جوابی که اون حضرت به ما میدهد غیر از اون که سلامی که من دادم با توجه حضرت تازه ایجاد شده.
یعنی امکان ندارد که این توجه ایجاد شده مگر اینکه اب-اق-اقتداء اونها اقبال کرده باشن.
اینا حالا الان بحث اینجوریه.
اما همین مقدار که [سرفه] [خنده] [افضل هما عندالله اشدهما حبا لاخيه] اونا چقدر نسبت به ما افضل هستن عندالله به همون نسبت اشد هستن در حب نسبت به اون کسی که سلام داده به ایشون یا عملی رو به درگاه اونها رسونده تا از اون طریق به بارگاه الهی بره.
اگر این تصور رو انسان بکند در وقت سلام به حضرات، در وقت ارتباط روز آخر ماه رمضان است.
ما میخوایم اعمالمون رو که هیچ قابل و ارزش و چیزی براش قائل نیستیم و به عنوان یه جسد مرده میدانیم بگیم شما میتونید اینها رو روح بدید، حیات بدید.
ما نه خودمون حیات داریم که بخواهیم به عملمون هم حیات بخواهیم بدیم.
شما در حقیقت [اذا دعاکم لما یحیيكم] کار شماست که حیات بدید.
شما میتوانید این اعمال رو حیات بدید و حفظش بکنید.
هیچ ارزشی و الا ندارد مگر اینکه مورد توجه شما قرار بگیرد و حیات پیدا بکند.
تقدیم کنیم.
تقدیم هم نه تقدیم هم باز جسارته چون تقدیم یعنی یه چیزی است.
یعنی یه چیزیست میخوایم تقدیم کنیم.
تقاضا کنیم.
التماس کنیم که شما در حقیقت کاری بکنید که این حیات پیدا بکند.
این شیء بیارزش بی قابلی که اگر خدا بخواهد به عدلش با ما رفتار بکند هیچ چیزی باقی نیست.
شما به اینها حیات بدید عمل خودتون محسوب کنید چون ما به اطاعت شما این اعمال رو انجام دادیم.
ما شان شما باشیم و این اعمال، اعمال شما باشد.
اگر اینجوری شد حیات پیدا میکند.
با این نگاه روز آخر است اینجوری تقاضا داشته باشیم و اینجوری نگاه داشته باشیم بلکه انشاالله به برکت وجود اونها اعمال ما هم حیات پیدا بکند، روحی پیدا بکند، بقایی پیدا بکند ما را از این منجلاب ظلمت بلکه بتونه قدری جدا بکند.
خب در ادامه روایت میفرماید که پس با این نگاه با حضرات رابطه پیدا بکنیم که اونها چقدر مشتاق ما هستند و محب ما هستند به مقدار رتبه ایمانشان عندالله.
اون وقت سلام ما خیلی با انفعال و شرمندگیست که رو کردیم به کسی ما فکر میکنیم ما داریم در حقیقت سلام میکنیم.
اما در اونجا اون شوق محبت اونها بوده که ما رو آورده و اون شوق و محبت اونهاست که پاسخ جواب ما رو میده.
و اگرم جواب رو نمیشنویم همونجور که در اذن ورود امام رضا علیه السلام در حقیقت هست، اون چی هستش؟
من در حقیقت ااا شهادت میدم که حاضر شما غائب شما مثل حاضر شماست و اینکه و میدانم که [یسمعون کلامی و بصلا یرونا مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی و انک حجبته السمعی ان-ان-- حجب حجب] [همهمه].
بله.
حجبت عن سمعی کلامهم.
[حجبت عن سمعی کلامهم و فتحت باب فهمی بلذیذ مناجاته].
اگر دیدیم که رابطه با اونها و مناجات با اونها و ارتباط با اونها رو باز شده میگه این جواب سلامه.
[حجبت سمعی عن کلامهم] گوش من را از شنیدن سلام اونها محجوب کردی اما علامت براش قرار دادی [و فتحت باب فهمی بلذیذ مناجاته] که باب فهم من با التذاذ به مناجات اونها گشوده شد که اون حجاب با این گشودن همراهه که حقیقت سلام این است.
نه حقیقت سلام یعنی شنیدن جواب سلامی که سلام علیکم بگه.
سلام علیکم اونها این گشوده شدن است.
بیان این است که اگر این گشوده شدن محقق شد در حقیقت چی شده؟
سلام جواب داده شده.
و اگر امام جواب سلام ما رو بده یعنی انسان رو در سلام و امن قرار داده چون دعای امام مستجاب است.
فتح باب فهم دعای مستجاب است.
وقتی فتح باب س-- مناجات شد در وجود انسان این دعای مستجاب است که سلام امام است که سلام امام فقط به لفظ نیست.
سلام امام به فعل است که باب مناجات و ارتباط وصل-- یعنی ارتباط وصل شد.
سلام او یعنی وصل شدن ارتباط.
چقدر زیباست.
چقدر عالیست.
این نگاه اگر نسبت به امام برای ما و ارتباط ایجاد بشه چون بحث ما اخوت و ولایته مرتبط دیگه این بحث.
اخوت و ولایته دیگه.
این رابطهها تو ارتباط بین مؤمنین ایجاد میشه.
موانعش باید از اینجا برداشته بشه.
بعد اونجا دارد که [نزل الله بین ابهام المؤمنين تسعة وتسعين لاشد ما حبا فاذا اتنخوا] وقتی که معانقه کنند از دست دادن به معانقه کشیده بشود.
[قمرت هما الرحمه] رحمت تمام وجود اینها رو فرا میگیرد.
[قمرت هما الرحمه] هر دو را رحمت فرا میگیرد.
[فاذا لبسا] حالا این رحمت چه فرا میگیرد یعنی چه؟
دیگه حالا وقت تنگه دیگه.
[فاذا لبسا لا يريدان بذلک الا وجه الله تعالی] وقتی که بعد از مصافحه و معانقه اینا گرنگ کنند پیش همدیگه لحظهای بایستند.
میفرماید که [لا يريدان بذلک الا وجه الله تعالی] وقتی که فقط به خاطر خدا نه حاجتهای دیگه کنار هم ایستادند به امر الهی که برادر مؤمن است [قيل لهما غفر لكما].
اِاِاِ یا غفر خدا آمرزید لکما.
فإذا جلسا وقتی که در حقیقت اینا میشینن يتساءلون بعد از اینکه درنگ کردن این مغفور شدن یعنی تمام موانع هم برداشت.
اونجا غمرت من رحمه.
اینجا موانع برداشته میشود.
فإذا جلسا.
یه خرده بیشتر نشستن کنار همدیگه.
يتساءلون با هم شروع کردن به گفتگو.
معلومه گفتگوی بین مؤمنی از این نیستش که خلاصه قیمت این چقدر شد، طلا چقدر شد، دلار چقدر شد.
فإذا جلسا يتساءلون وقتی که اینا نشستن و شروع به گفتگو کردن قالت الحفظه بعض حال بعض حفظه اینها به همدیگه میگن که اعتزلوا بنا عنهما.
دیگه جای ما اینجا نیست.
ما محرم اینها در این رابطه نیستیم.
اعتزلوا بنا عنهما.
ما باید از اینها کنار بگیریم.
فإن لهما سرا وقد ستره الله عليهما.
اینا تو یه موضعی قرار گرفتن، تو یه مرتبهای قرار گرفتن.
ملک محرم نیست.
سرّیست.
این دیگه رابطه بین مؤمنی تو این مرتبه که به خاطر خدا تا اینجا این دیگه سرّ الهیست و دیگه کسی محرم نیست.
دنبالش قال قلت اجلت فداک.
اینجا اسحاق بن عمار بالاخره داره براش این سؤال پیش اومد.
این بالاخره یه خرده سؤال ممکنه که بیموقع باشد اما در عین حال باز کننده معارفی هم هست.
یه دفعه سؤال میکند که اینجا میخواد براش روشن شه یعنی چی حفظه کنار میرن؟
مگه خدا نفرموده که اِاِه فإن قلت قال قلت اجلت فداک فلا تسمع الحفظه.
حفظه نمیشنوند قولهما ولا تكتبوه و نمینویسند.
وقد قال تعالى ما یلفظ من قول إلا لديه رقیب عتید.
مگه نفرموده خدا این عام مگه نیست؟
چطور میشه تخصیص بخورد؟
قال فنکس رأسه طويلا ثم رفعه.
حضرت مدت طولانی سرش رو پایین انداخت یا چشمش رو به پایین انداخت.
بعضی گفت چشم به پایین انداخت بعضی گفت سر به پایین.
فنکس رأسه اینجا رأسم داره خودش.
فنکس رأسه طويلا ثم رفعه فقد وقد فاض الدموع على لحيته.
وقال إن كانت الحفظة لا تسمعه ولا تكتبه فقد سمعه عالم السر وأخفى.
اینا ملائکه محرم نیستن.
اینا مستقیم خود خدا حاضر است.
یعنی به مرتبهای از توحید میرسن تو ارتباط.
خیلی حرف عالیه ها.
به مرتبهای میرسن که وسائط محو محذوفه در اینجا.
یعنی مؤمن تو ارتباطش با همدیگه به کجا میرسد.
ملک در نوشتن و در حقیقت کتابت و شنیدن محرم نیست.
نه اینکه حرفایی میزنن که این حرفا رو این نباید بشنود علیه ایناست.
نه.
حرفای اینها و حال اینها به رتبهای رسیده وسائط از اون مثل جریانیست که جبرئیل سلام الله علیه به پیغمبر فرمود در اونجا عرض کرد که لو دنوت ان من الله ترفت.
شما برو من دیگه بالاتر از این نمیتونم بیام.
مرتبه من اینجا بود.
تو شأنیّت و مرتبه شأنیّت و قرب الی الله به جایی رسیدن این دو مؤمن که دیگه ملک حاجب واسطه در کتابت نیست.
خیلی حرف عالیه.
خیلی حرف سنگین و دقیقیه.
ببین روایاتو اگر با این نگاه توحیدی انسان ببینه دنبالشم حالا دارد که يا اسحاق خفی الله کأنک تراه فإن كنت لا تراه فإنه يراك.
فإن شككت أنه يراك فقد كفرت.
وإن أيقنت أنه يراك ثم بارزته بالمعصية فقد جعلته أهون الناظرين إليک.
که دیگه حالا ما از این میگذریم.
بعد میفرماید چون دلم میخواست تازه این یه روایت بود که خوندیم کلی روایت ما اینجا نوشتیم که بخونیم.
ببخشید прежде از اینکه سوالی بکنم.
جان.
بسم الله بفرمایید.
از طرف این ارتباط و تواصل بین مؤمنین که تک تک قرآن رو تلاوت میکردند- بله روایت هست.
ما هم تو lifespan همین پیروان اهل بیت هم هستیم.
بله بعد حالا پیروان اهل بیت درجهشون متفاوته.
بله ارتباطشون متفاوته.
یه مقدار عینیتر اگر صحبت کنم.
بله از طرف که تو دوره ما الان کسانی هستند که پیرو اهل بیت به عنوان عامش هستند.
در بعضی جاها نگاهشون با یه د other مشکل داره.
بله آیا اینها هم شامل میشه؟
یعنی حتی نسبت به اونها باید چه زحمتم برای اینا- بله بله که باید شما تفاوت دارن.
این دایره ایمان اینا رو میگیره یا نمیگیره؟
دایره ایمان به لحاظ اون مرتبه ایمانشون میگیره اما به لحاظ اون مرتبه که مخالف ایمانند انسان باید نسبت به اون افعالشون بغض داشته باشه و دنبال اصلاحش باشه.
اینو جلسه دیروز عرض کردم که ما به لحاظ آنچه که از اونها صادر میشود و مخالف ایمان است مثل در حقیقت جراحتی که تو بدن انسان است باید درمانش کرد.
منتها برخورد با او حتی ممکن است حذفی باشد، قطع عضو باشد حتی تا این حد.
ولی به صلاح اوست اگر تو جایی رسید تو نگاه الهی که رحمت باید حتی از، از جمله از امام دیروز خوندم که به جایی میرسد که برای کافر هم قتل او رحمت است.
امام میفرماید که کافر هم تو جنگ کشته میشود ولی برای کافر هم این باز رحمته.
چرا؟
مانع از این میشود که این به شقاوة بالاتر برسد.
یعنی اگر میماند امام میفرماید شقاوة او چی میشد؟
اشد میشد.
درسته که این مرتبه شقاوة رو داره فعلیت میده.
اما اگر میماند از اینم چی میشد؟
لذا ایشون میفرماید که حتی نه رحمت است یعنی میره تو بهشت.
رحمت است یعنی چی؟
یعنی مانع شقاوة بالاتر او شدن.
لذا این تو مسئله مؤمنین اگر انسان بداند که بچهش داره میفته تو چاه به هر وسیلهای متشبث میشه تا نزاره اول اگه شده با گفتگو اگر شده آخر اگه شده جلوشو بگیره به زور.
تو نظام ایمانی وقتی رابطه شد من توسعه یافته حتی اونی که به ظاهر اظهار ایمان میکند اما عملاً نیست.
درسته؟
نگاه این است که اگر لازم شد اونجا انسان او را بگیرد به زندان هم بندازد.
فرض مسئله است.
برخورد کند تندی هم بکند اگر لازم شد تو اون مرتبه مثل تندیست که نسبت به خودش داره تو یه جایی که خطا میکند یا یه جایی که نباید بکند میکند.
یعنی از رحمت نشأت گرفته.
این غضبش از رحمت نشأت گرفته.
بله حتی اونجایی که به کافر است غضب جاهد الكفار والمنافقین واغلظ علیهم است.
جهاد است و غلظت است.
اشداء علی الكفار است.
اما اشداء علی الكفار از رحمت نشأت گرفته.
دنبال این است که این کافر رو چیکار بکند؟
برگرداند تو نگاه اول.
اگر برگشتنی نبود حذف میشود.
حذف شدنش هم به خاطر این است که اشد از این نشه.
نسبت به شخصش محبت لازومه ولی از فعلش باید بیزار بود- said کردم ت-مضمون روایت هم این است که نسبت به فعل او تا جایی که شخص او ذاتش شقی نشده.
اگر ذاتی شقی شد چی میشه؟
نسبت به ذاتش هم انسان بغض پیدا میکند.
جایی که مهر خورده یقین و پیغمبر امام میفرماید که این شقی است.
اگر پیغمبر و امام فرمودند این شقی است یعنی ذاتش چی شده دیگه؟
دیگه اونجا محبت به ذات هم معنا نمیده.
تبت يد ابي لهب و تب.
دیگه اینجا فعل فقط نیست.
ذات است.
ابی لهب است.
درست است؟
پس لعن ما شامل کسی که شقاوت تام شود لعن شاملش میشود البته.
البته فقط به فعلش نیست.
نمیگیم مرگ بر فعلش در اونجا.
شقاوت تام شد مرگ بر ذاتش هم میگیم.
اون از دایره ایمان خارج- بله دیگه.
خب نه آخه اونام که از دایره ایمان خارجاند.
بعضیا قصور دارند، بعضیا تقصیر دارند، بعضیا جهل دارند.
هر کدوم از...
ما اونجا لعن به ذات باز نمیکنیم.
دنبال جذبیم.
لذا پیغمبر که آمد، انبیا که آمدند همهشون در مقابل کفار قرار داشتند.
جذبشون کردند.
لذا چون میتونستن اینا میدونستن اینا قصور و تقصیر و جهلن.
لذا دنبال جذبشون بودند.
از اول نمیگیم زا-- مرگ بر هرچه در حقیقت کافره، چه تقصیر مقصر باشد، چه قاصر باشد، چه جاهل باشد.
ما نمیگیم این رو.
یعنی مرگ بر کسی میگیم که چی باشد؟
مرگ بر کسی که ذاتش عالمان جهدوا بها و استيقنت انفسهم ذات در حقیقت خراب شده باشد.
این سیستم عملی ماست.
یعنی کد اصلی ماست که تو ارتباط با دیگران وجهه ایمانی آنها رابطه ما را با آنها تشکیل میدهد.
هر چقدر این وجهه قویتر باشد، رابطه محکمتر است.
هرچی ضعیفتر باشد حق قطع رابطه نیست اما رابطه ضعیفتر میشود تا به جایی که اگر به کفر کشید رابطه مجوز قطع داریم اما باز هم به عنوان جذب.
اونم به عنوان مگر به کفری بکشد که چی باشد؟
شقاوت ذاتی شده باشد.
او دیگه رابطه قطع قطع است مقابله و در حقیقت [سرف کشیدن] دیگه جای جذب نیست.
خدا به ما اونجا گفته نه این در حقیقت قاتلو، قاتل کفار.
اینجا جاهدو.
اینجا واغلظ علیهم.
اینجا اشداء علی الكفار مربوط به این کفر است.
هر چند اصل کفر انسان باید مرزهاش رو معلوم کند.
خدا رحمت کند آقای بهادیدی.
ایشون فرمود که [نفس عمیق] این حکم اسلام در رابطه با بحث اینکه گفته نجاست کفار.
ایشون فرمود یه حکم سیاسیه این.
یه حکم فردی فقط نیست.
یه حکم س-- ایشون میفرمود.
یه حکم سیاسیه.
میخواد نشون بده که جامعه مؤمنین نباید به جامعه کفار نزدیک بشن چون جامعه کفار اهل دنیا هستند.
وقتی که اون لذتهای دنیا و سیاستهای اون چیزای دنیایی دیده میشود مؤمنین چون ساخته شده نیستن همه، همه تو کمال نیستن.
وقتی ارتباط آزاد باشد و رابطه آزاد باشد میل به دنیا در اونها به اینها هم سرایت میکند.
ایشون میفرماید یه حکم سیاسیه برای حفظ جامعه مؤمنینه.
خیلی نگاه قشنگی بود.
فقط یه حکم بحث به اصطلاح چیز نیست.
فقط یه حکم فردی نیست که بگیم ذات اینها در حقیقت نجس است یا این جدا سر جای بحث خودش.
اما بحث پس از اینکه معلوم شد که اگر ذات هم نجس نیست، دقت کردید؟
یه حکم، حکم سیاسی برای خودش حکم دارد.
در عین اینکه میگه نجس است باید جذبشون هم کرد.
منتها جذب رو کی باید بکنه؟
جذب رو باید کسی بکند که وقتی ارتباط برقرار میکنند جذب اونا نمیشه.
اما وقتی رابطه آزاد بود مطلق ارتباط ایجاد شد اثرش میشه امروز که میبینن مظاهر میل آنها را به دنیا س-- بیماری مسری سرایت میکند به ضعفایی از مؤمنین.
اینم یه بحث نکته جالبی از ایشون بود.
بله وقتی من توسعه یافته دیگه عرض کردم آقای بهادی میفرماید ان Dieu اعطا به مؤمنین مقننه تو رابطه با مؤمنین مؤمنین باید پیغمبر و من توسعه یافتهشون رو ببینن که او- بله، بله اما تو رابطه با کافر این استعارهام که منوی خدا چند روز پیش کرده که ما انت اليهم بوكيل.
که آره گفتن که مثلاً اینکه آیه قرآن میفرماید که "ما كل نفس به من زله فإنما یزل إلا علی نفسه" و "ما انت علیهم بوكیل".
بله پیامبر هم خدا به پیامبرش هم میگه تو وکیل نیستی که بخوای هم رو نهی کنی اینا.
هرکی هدایت شد برای خودشه هرکی گمراه شد برای خودش- بله شما اصلا کار نداشته باش.
این تو را-- ظاهراً تو رابطه با کفاره.
ولی خلاصه میخوام بگم این من توسعه یافته اونجا بالاخره با این آیه چه جوری جمع میشه که بخواد جواب این رو بده؟
اونجایی که شقاوت محض میشود پیغمبر ضامن نیست.
معلومه "ما انت علیهم بوكيل".
یعنی تو چوب نمیخوری به خاطر اینکه او در حقیقت چی شده؟
اما اگر جامعه بیتفاوت باشد نسبت به اهل ایمان یا نسبت به کفار برای هدایت، این چوب داره یا نداره؟
اینجا چوب داره.
اما اگر وظیفهشو انجام داد اما باز هدایت نشد.
"ما انت عليه بوکیل".
"ما انت عليهم بوکیل" اینجاست.
نه اینکه "یا ایها الذين آمنوا عليكم أنفسكم لا تضركم من زلى إذا اهتديتم".
اگر تو هدایت شدی، درسته؟
هر کسی که در حقیقت "من زلى" باشد "لا تضركم".
بعد اونجا مرحوم Allame بعد از اینکه این معرفت بحث معرفت نفس و اینجا مطرح میکنه ذیل این آیه آخرش میگه، میگه کسی فکر نکنه که "لا تضركم من زلى إذا اهتديتم" یعنی که نگاه فردیه کاری به بقیه نداشته باشید.
میگه "یا ایها الذين آمنوا عليكم أنفسكم Allame میفرماید تو البیضا "عليكم أنفسكم" یعنی چی؟
یعنی ای امت مؤمن "عليكم أنفسكم" حواستون به همدیگه به عنوان یک فرد واحد باشد.
نفس شما یه موقع نفس فردی میگیرید.
ببین چقدر نگاه تفاوته.
یه موقع نفسو نفس جمعی میگیرید.
"عليكم أنفسكم" هوای همدیگه رو داشته باشید که یه واحدید.
هر کجا اختلال ایجاد شه به همه اختلال ایجاد شده که در حقیقت "ولتكن منكم أمة" اینکه در حقیقت اِاِ این همه تو آیات مختلف دارد مؤید و مؤکد اوناست نه مخالف با اونها.
"يأمرون بالمعروف وينهون عن المنكر" که اینا یه واحدن.
درسته؟
مثل همون مثالی که زدن که یه کسی نشسته تو کشتی داره جای خودشو سوراخ میکنه.
میگه من جای خودمو دارم سوراخ میکنم.
چه کار به بقیه دارم؟
دخالت نکنید در کار من.
میگه اون سوراخ کردن اون جای کشتی غرق همه است.
یه کسی که توی اجتماع مرتبطاند همه با همدیگه و یه واحد وحدت رو میسازن.
اگر کسی شروع کنه سوراخ کردن جای خودش و خودش بگه به من شما چه کار دارید؟
میگه حق نداره باید آخر دستشم بگیری اول باهاش حرف بزن.
اگه نشد باید دستشم بگیری نذاری سوراخ کنه کشتی رو.
نمیشه بگی که من بهش گفتم دیگه ابلاغ و انذار کردم.
حالا دیگه میخواد سوراخ کنه سوراخ کنه بازم غرق به دنبالش.
اگر دستشو نگیرن.
لذا تا اینجا جلو میره.
تا اینجایی که بگیرن حرفشم بکنن جلو میره.
این نگاه دینه.
کجا بوده "وما انت عليهم بوكيل" یعنی که کاری به همدیگه نداشته باشین.
عیسی به دین خود موسی به دین خود.
این نگاه وحدتی که من شامل است که این همه مبانیشو تو این چند روز هی رجوع بهش دادیم برگشت و رفت و برگشت داشتیم مال این است که این شبهههایی که میکنند کاملاً مندفعه نشون میده که حقیقت اسلام در حقیقت یک رابطهی دقیقیست که به وحدت میکشد رابطه مؤمنین.
با ام-- اولا بین مؤمنین است بین مؤمنین با امام است.
رابطهی در حقیقت بردن نزد خدا از طریق در حقیقت امام است.
که هر اختلالی تو بین مؤمنین ارتباط با امام رو مختل میکند و هر اختلالی با امام اختلال با اون ولایت الهی رو ایجاد میکند.
اگه من مؤمن نیستم مسلمان نیستم خدا حق نداره- نه حق نداره.
نه اینجور نیستش که مسلمانم نیستم.
توی وظایف فردی که به رابطهای با اسلام پیدا نکند، اونجا اگر هیچ تو خفای خودش البته تو خفای خودش میتونه مرتد باشد، میتونه کافر باشد.
اما هیچ ابراز و ظهوری نباید تو جامعه مؤمنین داشته باشد.
هر جا ابراز و ظهور باشد بخواهد این کشتی رو سوراخ بکند، اینجا اخ-اختلال اجتماعیه حق ندارد.
اونجا در حقیقت مورد حکم قرار میگیرد و بقیه موظفاند در جلوگیری او.
اگر در نظام فردیش مرتد شد، مختل شد نظام، اونجا هم وظیفه بقیه است نجاتش بدن، نه رهاش بکنن.
اما اگر نشد نشده دیگه "ما انت عليه بوكيل" عقاب الهی برای او هست.
خب وقت گذشت دیگه اذان شده.
انشاالله این بحثو ما خواستیم امروز تمام کنیم ولی تمام نشد.
فردا هم ادامه این بحث یعنی جلسه بعد نمیدونیم کی میشه حاج آقا؟
یکشنبه هفتهی آینده.
یکشنبه هفته آینده انشاالله ادامه این بحثو داریم روایات زیادی انشاالله.
دیگه حالا مقدمات گفته شده روایتشو میخونیم انشاالله.
والسلام علیکم ورحمة الله وبركاته.