یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
بازگشت به اخلاص و توقف موقت در قدمهای مراقبه
بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیات حجت بن الحسن — که درودهای تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهرهمند سازی.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.
آنچه در روزهای گذشته پی گرفته میشد، قدمهای نخستینِ مرتبۀ مراقبه بود. چند قدم از آن بیان شده بود؛ اما امروز به مناسبت ابتلای شدیدِ مسئلهای که پیشتر به تنگنای وقت از آن عبور کرده بودند، آن مسیر تقریباً متوقف میماند تا پس از یکدو روز دوباره بدان بازگردند. عنوان امروز تتمۀ یکی از فضائل بسیار مهم است: اخلاص در عمل. مقابل اخلاص، ریا است؛ و ریا از مسائل مبتلابهشدید است که بسیاری از اعمال را در جریان سلوک تحتالشعاع قرار میدهد.
اخلاص به این بازمیگردد که مقصود فقط خدا باشد؛ با همان سیر و سلوکی که مقصود جلسات بوده است. ریا مراتب شرک و روگرداندن از خداست. در تبیین آن مقصود و در تحقق مسلک چهارمی که بر آن اصرار بوده، نقش به سزایی دارد. از اینرو قرار بر آن شد که بحث اخلاص با عالم نیت تلفیق شود و عالم نیت نیز تطفلاً ذکر گردد؛ هرچند خودِ عالم نیت کشش یک جلسۀ کامل دارد و مقصود آن بود که بهعنوان یکی از عوالم وجودی انسان به کمال شناخته شود. اکنون باید با ضیق وقت همۀ اینها را نگاه داشت تا نتیجه، انشاءالله، بیشتر باشد.
خدا ما را از ریا در عبادات محفوظ بدارد. در کتاب — همان جلد دوم — صور و اشکال ریا به گونههای مختلف آمده است. اینجا مراحل ششگانه یا هفتگانۀ ریا پی گرفته میشود؛ مراحلی که هی شدت مییابد و سختتر و پنهانتر میشود، تا روشن گردد کدامیک در وجود ما مخفی است و بتوان با تضرع به درگاه ربوبی از شر آن رهایی یافت.
رجوع به چهل حدیث و کد کلیِ عمل لله یا للناس
حتماً به کتاب شریف چهل حدیث امام خمینی رجوع شود. در حدیث دوم — در چاپ مورد مراجعه حدود صفحۀ سیوپنج — ذیل این روایت شریف از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«کل ریاء شرک؛ إنه من عمل للناس کان ثوابه علی الناس، و من عمل لله کان ثوابه علی الله» (حدیث — امام صادق علیهالسلام؛ چهل حدیث امام، ح۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر ریایی شرک است؛ هر که برای مردم عمل کند پاداشش بر عهدۀ مردم است، و هر که برای خدا عمل کند پاداشش بر عهدۀ خداست.
این یک کد کلی است: بنا بر این است که عمل برای که انجام میشود. عمل یا برای خداست یا برای مردم و دیگران و غیر خدا. عملِ شریکی معنا ندارد؛ زیرا خدا میفرماید «أنا خیر شریک» — من بهترین شریکم. هر جا شرکتی در کار باشد تمام نتیجه را به شریکم واگذار میکنم. شریکی از این بالاتر در کار نیست. از اینرو حضرت عمل را دو قسمت کرده است: من عمل للناس کان ثوابه علی الناس؛ من عمل لله کان ثوابه علی الله.
امام در همان جا درجات ریا را از درجۀ اعتقادی آغاز میکند تا ریا در صفات و سپس ریا در اعمال. ریا در اعتقاد اشدّ ریاهاست؛ چگونگیاش در آن بحث آمده و اینجا مجال تفصیلش نیست. پس از آن ریا در نظام صفات است. اما ریا در اعمال مبتلابههمه است و قدم اول ما. باید از ریا در اعمال آغاز کرد؛ کندن ریشه از مرتبۀ اعمال تا برسد به مرتبۀ صفات. در مرتبۀ اول مراقبه، خودِ ریا در اعمال ششهفت مرتبه دارد؛ اگر بتوان چند مرحلهاش را طی کرد هنر کردهایم.
امام در آن صفحات خطابات بسیار عالی دارد. این خطابات کارساز است: از مفهوم عبور میکند و به مصداق میرسد؛ در وجود انسان ریشه میدواند و قدرت میبخشد. صحنه را چنان ترسیم میکند که حقیقت ریا و آنچه در حال انجام است آشکار شود؛ چون صحنه ترسیم شد بازدارندگی شدید پدید میآید. رجوع به آن بحث و خواندن تکهای از آن، اگر فرصت باشد، بسیار سودمند است.
روح معنای ریا
معنایی که از ریا مراد است این است که انسان به سبب یک عمل عبادی، نزد مردم طلب منزلت کند. این روح کلی ریا است. باید دید مراتبِ خفای آن تا کجاست و ما در کدام مرتبه اهل ریاییم — نه آنکه بپرسیم در کدام مرتبه اهل اخلاصیم — تا تضرع و لابه زیادتر شود و بتوان خود را نجات داد.
گاهی ریا نسبت به خودِ افعال عبودی است؛ مانند آنکه در نماز و روزه و اعمال عبادی ریا کند. گاهی ریا به حالات انسان بازمیگردد: نشسته با دیگران سخن میگوید و حالش را چنان نشان میدهد که کاملاً منقلب است و احساس مکاشفه در سخن دارد، تا شنوندگان بگویند خوشا حال او؛ چه حالی دارد؛ اشکش دمِ مشکش است. همان حرف را چون بیرون از صحنۀ انظار بزند اشکش درنمیآید؛ آنجا درمیآید. این در اعمال دیگر نیز هست. برای اهل تبلیغ و اهل اجتماعات که در مرآ و منظرند، این مرتبه بسیار مبتلاست. گاهی در نماز حالِ منقلب نشان میدهند؛ گاهی در راه رفتن خرامان خرامان میروند تا مردم بگویند عجب، چه منقطع از اغیار است؛ اصلاً چشم به این سو و آن سو نمیافتد — در آن حالتی که مردم ناظرند. اگر جایی باشد که مردم نباشند یا نشناسند، میبینی که همه چیز را نگاه میکند و حواسش هست. آنچنان راه میرود که آدم حسرت میخورد: آیا روی بال ملائکه راه میرود یا روی زمین آسفالت؟ چشم و نگاه و حال، همه در مدار همین طلب منزلت است.
پس گاهی ریا در عمل عبودی است که طلب منزلت میکند. این تازه ریا در مرحلۀ اول است؛ ریا در صفات و اعتقادات فعلاً محل بحث نیست و در مراحل بعدی مراقبه میآید. اما در این مرحله، ریا در عمل گرفتاری عمومی است؛ تقریباً به غیر از اولیا بقیه گرفتار آناند. از اینرو خودِ ریا در عمل مراتبی دارد.
ادا درآوردن گاهی مرتبهای بسیار ظاهر است. گاهی ادا درنمیآورد اما بالاخره از آن خوش است. یک موقع ادای کسی را درمیآورد؛ یک موقع ادای خود را — ادایِ آدمِ خوب بودنِ خود. گاهی ادای آدمهای خوب را درمیآورد؛ چنانکه میبینی کأنّه همان شخص دیگر است. ممکن است برای بعضی واقعیت باشد؛ اما سخن از گرفتاران است، نه آنکه هر که حالش چنین دیدیم حکم کنیم. پیشانیِ پینهبسته نیز همینگونه است: یک موقع از شدت عبادت و سجدههای طولانی — که از مراتب مراقبه و از جملۀ مرتبۀ ثانیۀ مراقبه است — پیشانی چنین میشود؛ این از علائم متقین است و صفت حسن. اما مهر را اگر بزرگتر بگذارند دیرتر پینه میبندد و کمتر کسی متوجه سجدههای طولانی میشود؛ مهر کوچک زودتر پینه میبندد. نه آنکه هرکه پیشانیاش پینه بسته مهر کوچک گذاشته؛ گاهی شدت سجده چنان است که هر مهری بگذارند اثر میکند. منتها نه آنکه آدم خودش آن را درست کند؛ این هم نوعی آرایش است. گاهی آرایش برای اهل دنیاست — ابرو و صورت — و گاهی آرایش برای اهل تقواست: پیشانی و راه رفتن و لباس و حال. برای هر کسی آرایش معنایی دارد. حواسمان باشد که این مسائل رهزنِ ریا است و بسیار مبتلا.
آنچنان سر در نماز حالش افتاده است — اصلش خوب است — اما تصنع و ادا درآوردنش بسیار. گریه و تباکی نیز همینگونه: جایی که مجلس است و همه را به گریه و تباکی امر کردهاند یک سخن است؛ همه نشستهاند و روضه خوانده میشود و میگویند گریه خوب است و تباکی هم خوب است — این امر است. اما آنکه جلوِ بقیه نشسته و همه نگاهش میکنند و او در حال تباکی است، نشاندادن است؛ غیر از جایی که چراغها خاموش است. یا آنکه آنچنان زار میزند که دیو و دد و وحوش و طیور دلشان میسوزد، در حالی که درونش آنقدر زار نیست. این بسیار نادر است که انسان به آن مرتبۀ زاری برسد؛ بیش از حدش نباید کرد. شاید زاریِ خفایی اشدّ تأثیر باشد. اینها را مرتبه به مرتبه باید دید.
ویل للمصلین و سنگینتر بودنِ نمازِ ریایی از ترکِ نماز
در بحث ریا نخست این آیه مطرح میشود:
«فویل للمصلین × الذین هم عن صلاتهم ساهون × الذین هم یراءون» (ماعون/۴–۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران؛ آنان که از نمازشان غافلاند؛ آنان که ریا میکنند.
ویل برای نمازگزاری است که با ریا همراه است. در بعضی مراتب، آنکه تارک نماز بوده نسبت به آنکه نماز ریایی خوانده گاهی امکان مغفرتش بیشتر است. توصیه به ترک نماز نیست؛ امر این است که همه نماز بخوانند. اما اگر کسی ریاعاً خواند — در آن مرتبۀ جلیِ ریا که بطلان دارد — مبتلای نماز است: باید اعاده کند؛ این نماز مقبول نیست و اگر وقت گذشته قضا دارد. وضعِ ریای علنیِ اشد از کسی که نماز نخوانده بدتر است؛ زیرا آنکه نخوانده پیش خدا شرمنده است که تنبلی کردم؛ اما آنکه ریاعاً خوانده در آن مرتبۀ جلی که بطلان دارد، ترویج و تعمیق شرک در درون است: میخواهد دیگران نماز خواندنش را ببینند و به به و چه چه کنند و با نماز منزلت نزد مردم بجوید، نه نزد خدا. آنکه نخوانده پشت به خدا کرده، اما پشت به خدا کردنش را رو به غیر نکرده؛ شرکش از این سنخ نیست. بسیاری اوقات ناراحت نیز هست که تنبلم و نخواندم. عامد در نخواندن به معنای تقابلِ آشکار با خدا نیست؛ میگوید تنبلم.
نماز اصلش ارتباط و حرکت به سوی خداست. اگر کسی نخواند در نقطۀ صفر مانده؛ هلاکت و عقاب دارد. اما عقابِ کسی که خوانده به خاطر دیگران این است که در مقابلِ اصلِ حرکت به سوی خدا حرکت کرده: آن خواسته به سوی خدا ببرد؛ این مقابلش حرکت کرده. عمق هلاکت وجودیاش اشدّ است. نمیگوییم تارک نجات مییابد یا گناه نکرده؛ میگوییم گناه این اشدّ است. اگر تارک با توبه مورد مغفرت قرار گیرد، توبۀ شرک چگونه است؟ آمده است که خدا میآمرزد مگر آنکه به او شرک ورزیده شود:
«إن الله لا یغفر أن یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء» (نساء/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا این را نمیآمرزد که به او شرک ورزیده شود، و فروتر از آن را برای هر که بخواهد میآمرزد.
گناه شرک — شرکی که با علم باشد — مورد مغفرت قرار نمیگیرد. روایتی که امام نیز نظیر آن را آورده از امام صادق علیهالسلام است: مردی چیزی از ثواب عمل میکند و وجه خدا را بر آن عمل نمیطلبد؛ تزکیۀ مردم را میطلبد تا مردم بگویند به به؛ میخواهد مردم بشنوند. فهذا الذی أشرک بعبادة ربه — این شرک است. همین مقدار که به لحاظ تزکیۀ الناس عمل را انجام دهد تا مردم بشنوند، شرک است. این صورتها پیدا میکند.
مرتبهٔ اول تا سوم: شرک جلی و بطلان فقهی
مرتبهٔ اول — فقط برای مردم
شدیدترین صورتِ عمل، بالاترین مرتبۀ شرک عملی و ریای عملی است؛ منتها خفی نیست. هرچه آشکارتر شود ریا ظاهرتر است و خود آدم بهتر میفهمد؛ تا مراتبی که پنهانتر میشود و شرک خفی نام میگیرد. این شرک جلی است: عمل را إلّا و لابد برای آنکه مردم بشنوند و بشناسند و ببینند انجام میدهد؛ اگر غیر از این باشد انجام نمیدهد. تمام وجودش در انجام عمل این است که در چشم مردم باشد. هیچ وجهی از قصد تقرب به خدا ذرهای در وجودش نیست. روزه میگیرد و نماز میخواند، اما برای آن مقصود. داستان سید جیکاک و نظایرش — که آقای بهجت نیز نقل میکردند — نشان میدهد میتوان همهچیز داشت، حتی آنچه معجزه مینماید، و مقصود چیز دیگر باشد. یا آن خادمِ ظاهرالصلاح میان بیوت مراجع که درس خوانده و در عبادات و نوافل قوی شده و همه میشناختندش؛ چون انگلیس عراق را گرفت ریش تراشید و بر اسب آمد و گفت فلانی مرا میشناسید؟ سرهنگ دشمن از کار درآمد. گاهی مأمور و نفوذی است برای غایتی دیگر؛ گاهی فقط میخواهد در چشم مردم جلوه کند و قصدش فقط همین است. این مرتبۀ اول قطعاً باطل است و هیچ ثمرهای ندارد و تمام روایات ریا شامل آن میشود.
مرتبهٔ دوم — مقصود اولی مردم، ثانیاً خدا
مقصود اولی دیگران باشند و مقصود ثانی و بالعرض خدا. نتیجه آن است که اگر دیگران نبینند نمیکند؛ اما وقتی برای دیگران میکند میگوید خدا هم این عمل را بپذیرد. جلو دیگران نماز میخواند به خاطر دیگران؛ اما فقط برای دیگران نیست: قصدی هم به تبع میکند که چرا فقط برای مردم حرام کنیم؛ قصد قربت هم میکنیم. این عمل نیز از جهت فقهی قطعاً باطل است و ریا محسوب میشود و مبطل عمل است؛ فقها به این قسم دوم نیز میگویند عمل باطل است.
مرتبهٔ سوم — تساوی میان خدا و مردم
مساوی باشد: اتصال حق با اتصال برای چشم دیگران مساوی. مرتبه به مرتبه پیش میرویم و آرامآرام به ما نزدیک میشود. انشاءالله اولی نباشیم که مطلقاً برای مردم کنیم؛ در بسیاری اعمال چنین نیستیم. دومی اندکی خلجان میآورد؛ اما سعی میکنیم اعمال را تنها هم انجام دهیم. سومی اندکی خفیفتر میشود. علامت سوم این است که اگر برای خدا نخواهد بکند انجامش نمیدهد — میگوید برای مردم کارهای دیگر میکنم؛ چرا عمل عبادی جلو مردم؟ — و اگر مردم نباشند برای خدا هم انگیزه ندارد همه را انجام دهد. پس برای خدا و برای مردم مساویاند؛ آنچه به نام «خدا و خلق» گفته میشد. هر کدام نباشد انجام نمیشود. این نیز به تصریح علم فقه باطل است و نتیجه ندارد و قضا دارد؛ اگر در وقت است اعاده و در غیر وقت قضا.
این سه قسم از جهت فقهی حکمشان بطلان است و روشن: مقصود کلاً مردم؛ مقصود مردم و به تبع خدا؛ مساوی میان مردم و خدا. اما از اینجا حکم پنهان میشود و شرک خفی آغاز میگردد. تا اینجا شرک جلی در ریا بود.
مرتبهٔ چهارم: مقصود اولی خدا و ثانیاً مردم
از اینجا به بعد مقصود اولی خدا باشد و ثانیاً و بالعرض مردم. حالش میان مردم با جاهای دیگر متفاوت است. اگر مردم نبینند عمل را انجام میدهد؛ چون مقصود اولیاش خدا بوده؛ در تنهاییاش هم انجام میدهد. اما سرور و کیفش آن است که جلو مردم باشد و مردم ببینند؛ داعیه دارد که اگر توانست بکشاند که مردم هم ببینند. اما اگر مردم ندیدند ترک عمل نمیکند. این علامتها را میگوییم تا ببینیم کدام با خودمان تطبیق میکند. این قسم چهارم است. بحث از جلد دوم کتاب از حدود صفحۀ دویستوشصتوشش آغاز میشود.
علامت: وقتی تنهاست با وقتی که جلو مردم است تفاوت دارد. جلو مردم با نشاط انجام میدهد؛ تنها که هست کسل. اینجا پرِ مسئله مهار را میگیرد. شرک خفی که شد، جلو مردم عمل با نشاط و طولانیتر و باحالتر است؛ حال میآید. تنها که میشود کسل میشود؛ میخواند و قطع نمیکند اما کسالت دارد؛ مستحبات را اگر بخواند میخواند اما نشاط در آن نیست. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید:
«ثلاث علامات للمرائی: ینشط إذا رأی الناس، و یکسل إذا کان وحده، و یحب أن یُحمد فی جمیع أموره» (حدیث — امیرالمؤمنین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سه علامت برای ریاکار است: چون مردم را ببیند نشاط مییابد؛ چون تنها باشد کسالت دارد؛ و دوست دارد در همۀ کارها ستایش شود.
هر سه خطرناکاند و امکان تحقق در وجود مؤمن دارند. این سه علامت مال قسم چهارم است که قصد اولی خداست و قصد ثانی و بالعرض مردم. در این قسم، نشاط — که حقیقت حرکت است و انسان را به مجاهده وامیدارد — از توجه مردم است؛ پس در نشاطش به سوی نفس و ماسوی الله حرکت میکند، نه در طریق خدا. از جهت فقهی این عمل در بطلان یا عدم آن مسکوت است؛ فقه حکم صریحی بر بطلان این نوع نداده. بعضی عالمان با نگاههای دقیق اخلاقی یا قربت الی الله این قسم را نیز مشمول بطلان میگیرند؛ بقیه سکوت کردهاند. از آنجاها نیست که حکم صریح بر بطلان شده باشد. میشود شرک خفی؛ مراتب شرک خفی مبطل عمل به معنای فقهی نیست. اما ضعف عمل قطعاً هست و مقبولیتش کاسته است. روایاتی هست که عمل را ملائکه با خشنودی بالا میبرند و خدای تعالی برمیگرداند — این در مراتب بعدیِ خفیتر است که حتی ملائکه نمیفهمند؛ این مرتبۀ چهارم هنوز ضعیفتر و مربوط به بندهای است که گرفتار نگاه مردم است.
مرتبهٔ پنجم: اخلاص در وقت عمل و حبط پس از آن
در مرتبۀ پنجم فقط خدا مقصود است در وقت عمل. عمل را به خاطر خدا انجام میدهد؛ اتصال به امر خدا دارد و دقت میکند. اما امان از بعدِ عمل. بعد از عمل شیطان رها نمیکند آدم را: به گونهای که ذکر شود و دیده شود. این هم ریا در عمل است؛ از قبلی خفیتر است چون واقعاً در وقت عمل قصدش خدا بوده. بسیاری به این مبتلاییم: عمل را انجام دادهایم اما به لطائفالحیل بروز و ظهورش میدهیم. گاهی تا بیست سال نگهش داشتهایم؛ بعد از بیست سال دیگر میترکد و میگوید بگذار یکبار بگویمش. نحوۀ گفتنش مختلف است؛ گاهی جوری نمیگوید که بگوید من این کار را کردم.
داستانی از باب خنده و رفع خستگی — و وضع خودمان نیز هست؛ همانگونه که دیگران به ما میخندند: کسی پایش را بسته بود. صبح دیدند پایش بسته؛ گفت دیشب برای نماز شب برخاستم، میخواستم خانواده و بچهها نفهمند، برق را روشن نکردم، پایم به لیوانی خورد و برید. دیشب میخواسته نفهمند؛ امروز آمده همین را میگوید. روایت داریم که اگر کسی عمل خیری انجام داد خدا او را آشکار میکند — شاید از آن باب باشد که اهل خانه فهمیدند؛ اما اینکه دیگران فهمیدند از چه بابی بوده سخن دیگر است. ما میخندیم؛ دیگران هم به ما میخندند. گاهی حرفهایی میزنیم که صدای خندۀ دیگران درمیآید از اینکه عجب این چه اندازه کودک است — بزرگی که کودک است. این وضع ماست؛ خدا رحم کند.
شیطان از همه اطراف به انسان هجوم میآورد:
«لآتینهم من بین أیدیهم و من خلفهم و عن أیمانهم و عن شمائلهم» (أعراف/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حتماً از پیش رویشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان بر ایشان درمیآیم.
و در روایت «من فوقهم و من تحت أرجلهم» نیز آمده؛ چهار تای قرآن و دو تای روایت. امام باقر علیهالسلام هر یک را به حقیقتی تفسیر فرمودهاند. در این مرتبۀ پنجم ریزهکاریها سختتر میشود. نوعِ به رو آوردنِ اعمال گذشته و از دست دادن آنها را حبط میگویند: عمل انجام شد و خوب هم انجام شد و شراکت نداشت و اتصال حق بود؛ بعداً خراب شد. قبلیها را — حتی قسم چهارم را — اگر عنوان حبط نگذاریم عیب ندارد؛ چون از اول خراب بوده. حبط مال آنجاست که از اول درست بوده و بعداً خرابش کردهایم. مرحوم علامه طباطبایی میفرمایند یکی از معانی حبط این است که اگر بعداً خراب شد معلوم میشود از اول خلجانی و خرابی در کار بوده، بسیار پنهان.
در این مرتبه تمیز دشوار است. گاهی خدا بیان انسان را چنان قرار میدهد که میخواهد خدایی کند در بیانش: میگوید اظهار میکنم تا دیگران تشویق شوند. ممکن است وجه صحیح داشته باشد؛ اما درون معلوم میکند که برای تشویق گفته یا برای آنکه مردم بفهمند و دلش حال بیاید. گاهی مقصودهای دیگر کنار میگذارد تا توجیهش کند. کسی که واقعاً برای خدا کاری کند به این راحتی نمیخواهد آشکار کند؛ اما شیطان قوی است و حیلههای مطابق وجود انسانها دارد. نفس و شیطان هر دو یک تن بودهاند در دو صورت خویش را بنمودهاند؛ چنانکه فرشته و عقل که ایشان یک بودند بهر حکمتها دو صورت شدند. نفس و شیطان دائماً با هم در آغوشاند؛ همچنان که عقل و فرشته.
در روایت از امام باقر علیهالسلام آمده که انسان مجاهده میکند عمل را امتثالاً للحق انجام دهد؛ چه سخت است. اما ابقاء بالعمل اشدّ از خود عمل است: مجاهدۀ لازم در ابقا اشدّ از مجاهدۀ لازم در خود عمل است. چه رسد به آنکه بخواهیم در مجاهدۀ ابقا باشیم. از حضرت از ابقاء بر عمل پرسیدند. فرمودند: گاهی صلهای به کسی داده یا انفاقی برای خدا کرده؛ وحده؛ ریا نبوده؛ خالصاً؛ لا شریک له. برای او نوشته میشود عملِ سری و خفایی. سپس آن را ذکر میکند. آیا یعنی ریا میگوید؟ نه. یذکرها ممکن است عمل از مرتبۀ خفا به مرتبۀ علن کشیده شود؛ چنانکه هر عمل علنی ریا نیست. میان مردم پول جمع میکنند و کسی عمداً دست بالا میآورد تا بقیه تشویق شوند؛ قصدش این نیست که ببینند چقدر داده؛ سنت ایجاد شود. عیب ندارد. اما عمل علنی برای سنتگذاری یا برای مطرح شدن خود — مرزشان بسیار نزدیک است.
پس حضرت میفرماید اول سری بود؛ سری بودنش نفی میشود و برای علن نوشته میشود — و در این مرحله هنوز مقبول است؛ عمل از خفا به علن رسیده و بیان کردنش معلوم میشود ریاءً نبوده. پس از ذکرِ بعد از ذکر، از صحیفۀ عمل علنی نیز پاک میشود. حضرت ظرافت کار شیطان را در تصرفِ عملی که تمام شده کالبدشکافی میکند: اول قصد انسان آوردن به مرتبۀ علن است به عنوان سنتگذاری و عمل صالح؛ باز هم عمل صالح است و هنوز حبط نشده. اما عملی که در مرتبۀ علن است امکان حبطش شدیدتر میشود. شیطان یک قدم جلو میآورد؛ هنوز در مسیر درست اما یک مرتبه نازلتر. عمل خفا با عمل علن دو نوع عمل و دو نوع اجر است. شیطان قانع نمیشود که فقط کاسته در ارزش باشد؛ میخواهد اصلش را از بین ببرد. اینها پزشک معالج روحاند که رسوب و نفوذ ویروس را از کجا به کجا میبینند.
احتمال دارد آدم ریا کند و خودش نفهمد؛ در مراتب خفیتر. اما اگر ریا کرد و نفهمید، امکان ندارد مگر جایی قبلاً کوتاهی کرده باشد. خدای تعالی هیچ عمل اختیاری را چنان قرار نمیدهد که عامل بیتقصیر در خرابیاش باشد. حتماً جایی میفهمیده و کوتاهی کرده و مراقبه نکرده؛ حالا ادامه میدهد و باور نمیکند ریا باشد. آنچنان شده که فکر میکند اگر کسی ببیند غیر از این انجام دهد. امام نقل میکند کسی سی یا چهل سال صف اول نماز میآمد؛ یک روز دیر رسید و به صف دوم افتاد و خجالت کشید. همانجا فهمید سی سال صف اول بودنش ریایی بوده و قضا کرد. چقدر دقیق بوده که فهمیده. کی ملتفت میشود و کی همت مجاهده میکند که آن سی سال را قضا کند؟ قضای شرک خفی است نه شرک علنی؛ و همین مقدار نشان اهل مراقبه و مجاهده است. امکان ندارد کسی نفهمد؛ مراتب فهم مختلف است و ممکن است اعتنا نکند و بعد فکر کند از اول نفهمیده. آنجا فهمیدی و نشانت دادم ولی توجه نکردی. میتوان در صف دوم خجالت کشید اما به رو نیاورد و یادش برود؛ او یک لحظهاش را زنده میکند.
مرتبهٔ ششم: آشکار شدن بیقصد و سرور از فهمیدنِ مردم
مرتبۀ ششم این است که واقعاً قصدش تقرب و امتثال امر بوده مثل پنجمی؛ خودش هم عمل را مطرح نمیکند. اما دیگران مطرح میکنند یا جوری میشود که خودبهخود لو میرود و آشکار میشود. وقتی آشکار میشود خوشش میآید. خودش کاری نکرده؛ واقعاً هم پنهان کرده بود؛ اما چون آشکار شد دلش خوش شد. این هم یک مرتبه است. پنجم و ششم قطعاً از جهت بطلان عمل باطل نیستند که قضای بطلانی داشته باشند؛ اما بسیاری اهلش همین را نیز قضا میکنند و میگویند همین هم مرتبهای از نقص بوده. معلوم میشود اگر بعداً آشکار شد و خوشش آمد، نقطۀ تاریکِ مجهولی در وجودش بوده؛ هرچند نگذاشته بوده آشکار شود و قصد هم نداشته و واقعاً خوب انجام داده. این نوعی حدِّ درجه و پایین آمدن درجه است. اگر ولی الهی باشد ممکن است همین ساقطش کند؛ اگر به لحاظ عموم مثل ما باشد این برای ما کمال است و خدا میپذیرد؛ هرچند شرک خفی در آن هست و حد درجه است.
از اینرو آمده که بعضیها پیش از ورود به بهشت به ایشان نشان میدهند که اگر در مرتبۀ نیت مراتب نیت را رعایت میکردید جایتان آنجا بود — مرتبۀ صدّیقین — و همان عمل را نه بیشتر، با مرتبۀ دیگری از نیت و توجه، از کجا تا کجا تفاوت میکرد. برای اولیاء الهی بدون خسران نیست. حسرت میکشد؛ این تطهیر به معنای رسیدن به آن مقام نیست، بلکه مرتبهای از عذاب است. عذاب تطهیری به این معنا که مانع ورود به جنتِ مرتبۀ پیشین نشود؛ نه آنکه به مقام ازدسترفته برسد. به کسی نشان میدهند که میتوانسته و امکانش بوده و کوتاهی کرده. مثل کسی که معصیتی دارد و باید عذاب شود تا ورود به جنت یابد؛ تطهیر که شد به جنت میآید، نه آنکه معصیت تبدیل به حسنه شود و به مقام بالاتری برسد. حسرتِ مقام صدّیقی پیش از ورود به بهشت است؛ چون پس از ورود حسرت نیست. این طلبِ جزایی است که در دنیا بوده و آنجا فعلیت مییابد؛ عمل جدید نیست. «لهم ما یشاؤون» مربوط به عالم بهشت است؛ و «لدینا مزید» تفضلات الهی گاهی فوق آن است. این حدیث را مرحوم ابنفهد حلّی در عدّة الداعی نقل میکند — کتابی که در این سیر حتماً باید مقید به خواندنش بود؛ به نام آداب بندگی نیز ترجمه شده است.
اگر کسی در این مرتبه سرور پیدا کند چون عملش آشکار شد، آیا سیر و سلوکش به سوی خدا را با سرورِ مردم عوض کرده؟ قطعاً نقصان ایجاد کرده. معلوم میشود این سرور در وجود او نقش دارد؛ به همین مقدار خسران است. چون خوشش آمد از اینکه دیگران فهمیدند، یعنی نگاه دیگران در وجود من تأثیر دارد و به همین مقدار برای دیگران ارزش قائل است؛ و همین مقدار ارزش در موطن او خسران است. بعضی میگویند اگر کسی در مراتب سیر باشد همینها برایش حبط است؛ برای آنان حبط میشود نه برای ما؛ برای ما اینها کمال است. بعضی اولیا با آن دقتها میگویند اینجا آشکار میشود که مقصودش مردم بوده — برای آن مرتبه؛ بسیار سخت است.
اما اگر مسرور شد نه به جهت اینکه مردم فهمیدند و درونش از فهمیدنِ مردم خوش شد، بلکه به این جهت که خدایا تو اهل فضلی و ستّار عیوبی؛ سیرت تو این است که عیبها را میپوشانی و خوبیها را آشکار میکنی؛ تضرع و لابهاش به سوی خدا بیشتر شد که اگر تو آشکار میکنی چه عیبها داشتم که پوشاندی — اینجا رابطهاش با خدا قویتر میشود. آشکار شدن نه تنها ضرر نزده بلکه او را منقلبتر و عملش را بالاتر برده؛ چون خودِ این امتحان است: تا حالا جلوی مردم نکرده؛ چون آمد جلوی مردم اگر ذرهای خلجانِ سرور به خاطر فهمیدنِ مردم ایجاد نشد، امتحان سختی را موفق درآمده و خود این عمل جدید و قرب جدید است. منتها از خدا نخواهیم اعمال پنهان را آشکار کند تا این قرب پیش آید؛ سخت است. بگذاریم پنهان بماند بهتر است.
اینجا کار را کار خود نمیبیند؛ میگوید خدا آشکار کرد. چون فعل الهی میبیند، معلوم میشود سنت وجودیاش این است که وقتی هم عمل انجام داده عمل خود را ندیده؛ وگرنه در آشکار شدن دخیل میشد که خود را ببیند. این هم مراتب دارد. مرتبۀ عالیتر آن است که اصلاً عمل نبیند و ثواب نبیند — چنانکه دربارۀ المیزان و علامه نقل است که چون برادرشان خواب پدر را دید که از شریک نکردن در ثواب گله داشت، فرمود مگر ثوابی داشته که مورد اعتنا باشد؟ این در وهم ما نمیگنجد. آنجا آشکار شدن و نشدن متفاوت نیست؛ هرچه میبیند فعل او میبیند.
بعضی عمل را آشکار میکنند تا سنتگذاری شود؛ این خوب است. گفتهاند انسان از سه طریق باقی میماند: سنتهای حسنهای که باقی میگذارد؛ باقیات الصالحات؛ فرزند صالح؛ و موقوفات و صدقات جاریه. اینها علنی است: کاروانسرا و مسجد و مدرسه و بیمارستان؛ فرزندان صالح؛ سنت حسنهای که مردم به آن اقتدا کنند. سرور این به خاطر آن است که حکم خدا احیا شده و مردم به سمت خدا شوق یافتهاند. سنتگذاری تشویق و تأیید شده. اما در کنار آن حتماً باید اعمال خفایی نیز باشد؛ قانع به علن نباید شد تا جهت وجودی بالا برود.
ریا در اطوار غیرعبادی
آنچه گذشت ریا در عبادت بود. اما ریا در اطوار دیگرِ اعمال انسان نیز هست؛ به اعمال عبودی برنمیگردد. مثالها: خود را نحیف و ضعیف نشان دادن تا دیگران او را اهل مجاهدت و ریاضت ببینند؛ افتاده و شکسته تا اهل ریاضت پنداشته شود. این کم نیست؛ خدا انسان را حفظ کند. سر و صورت و وضع ظاهری و شَعر و محاسن را جوری نشان دهد که اهل سلوک بنماید — این هم آرایش سر و صورت به نحوی که اهل سلوک ببینند. هنگام راه رفتن با هیئت خاص و وقار خاص؛ سر به پایین؛ به این سو و آن سو نگاه نکند. نه آنکه این بد باشد؛ اما به خاطر چه؟ جلو دیگران یا تنهایی؟ جایی که میشناسند یا نمیشناسند؟ میان مریدان یا میان مبغضین؟ هر کدام حالی دارد. اثر سجده را در پیشانی نمایان کردن؛ هنگام صحبت چشم فروخواباندن؛ سر بلند نکردن؛ با آرامی سخن گفتن یا سکوتی چنان که همه ببینند به زور حرف میزند، تا بگویند عجب، اهل هیچ تعلق به دنیا نیست. کمحرفیِ تصنعی تا بگویند آنقدر در حالت ارتباط است که نمیخواهد از آن جدا شود. اینها مقابلِ حالتهای واقعی، همه اداست و بسیار سخت. وقتی به منکرات میرسد جیغ و داد و هوارش بلند میشود جوری که همه فکر کنند غیرتش نسبت به حکم خدا چه اندازه است و در خلوت با خدا چه خبر است. حواسمان باشد که هرکه اینها را دیدیم تخطئه نکنیم و نگوییم پس تظاهر است؛ اهل حقایق نیز این حالات را دارند؛ اینها ادای آنهاست. ممکن است اهل حقایق باشند. ذهن نباید زود به سمت تظاهر برود.
علاج ریا و حیلهٔ ترک عبادت
باید با تضرع انسان خود را از ریا نجات دهد؛ تضرع به سوی خدا در همه حال. از خدا بخواهد که از مراتب ریا حفظش کند. توسل به حضرات معصومین داشته باشد و بخواهد که آنان شفاعتش کنند در اعمال تا مبتلا به ریا نشود. سوم: مجاهده کند در جلوگیری از ریا؛ احساس کند خودِ ریا مجاهده میخواهد — غیر از عملی که مجاهدۀ انجام میخواهد. مبتلا نشدن به ریا در عمل نیز مجاهده میخواهد. نکته: سعی کنیم انگشتنما نشویم. عمل را جوری انجام دهیم که میان دوستان و آشنایان و فامیل چنان نباشد که همه بگویند این اهل عرفان است یا اهل مراقبه. زبانزد شدن و انگشتنما شدن از بدترینهاست؛ از مضرترین حالتها در وجود انسان میان دوستان این است که به این مشهور شود. باید قدرت داشته باشد اینها را در خود هضم کند و آشکار نشود؛ داشته باشد ولی آشکار نشود. قدرت هضم مهم است؛ کسی که زود آشکار شود زمین میخورد. انگشتنما شدن در هر جا سرعتِ زمین خوردن را زیاد میکند.
از حضرت عیسی علیهالسلام نقل کردهاند: اذا صام أحدکم فلیُدهن رأسه — اگر روزه گرفتید سر را روغن مالی کنید؛ مو را شانه کنید و چشم را سرمه بکشید تا ضعیف و بیحال نشان داده نشوید؛ با نشاط دیده شوید؛ کسی نفهمد روزهاید. یعنی روزه که گرفتیم آب بیاورند و بدن شلتر شود؛ سعی کنیم آن روز از هر روز سفتتر باشیم. عطر نمیگوید — که در روزه سخن از کراهت است — کاری کند که حالش از حالتهای دیگر متمایزِ ضعف نباشد.
نکتهٔ مهم دیگر: شیطان دنبال ترک عبادت است؛ قصد اولش ترک عبادت است. از چه راهی میتواند ترک عبادت را برای مؤمنین ایجاد کند؟ توهم ریا. این هم از حیلههاست: هر ورش بیندازی در مقابله با ماست. میخواهی ترک ریا کنی؟ میگوید ترک ریا به ترک عبادت. میگوید تو که هر کاری میکنی بالاخره یکی از اینها در آن هست؛ پس ولش کنی بهتر است. به جای آنکه بگوید مجاهده کن تا کمکم اینها را ترک کنی، میگوید ولش کن؛ عبادت را ترک کن حالا که اینگونه است. حیلهٔ دیگری است که اصل مقصودش محقق میشود. ریا کردن اصل مقصود شیطان نیست؛ ترک عمل اصل مقصود است. ریا را بهانه میکند تا به آن برسد. اگر توانست از اول گفت ترک کن و ترک کردی، به مقصود اصلی رسید. اگر نتوانست از راه ریا پیش میآید تا مبتلا کند؛ بعد بگوید عمل ریایی فایده ندارد؛ ترکش کنی — با یک دور به مقصود اصلیاش رسیدهای. حواسمان باشد: این وسوسۀ شیطان است. باید گفت ترک عمل چاره نیست؛ چاره مجاهده در اصلاح از ریا است. اگر دیدید به ترک عمل دستور میدهد، معلوم است از ظریفترین حیلههای شیطان است و بسیاری از مؤمنین به آن مبتلا میشوند.
از شناخت ریا تا تحقق اخلاص
تا اینجا شناخت ریا و مقابله با آن بود. تا نشناسیم نمیتوانیم مقابله کنیم؛ تا مراحل و مراتبش را نشناسیم نمیدانیم در کدام مرتبهایم و چه باید بکنیم. مقابل ریا، اخلاص است. مراتب اخلاص از اینجا در کار میآید: اجتناب از ریا و تحقق اخلاص مراتب سیر الی الحق است. ریا مراتب سیر در شیطان و شیطنت و مقابله با خدا بود؛ اخلاص مراتب سیر به سوی خدا و جدا شدن از ماسوی الله. خودِ اخلاص منزلها دارد. عبودیت بدون اخلاص معنا ندارد؛ حقیقت عبودیت اخلاص است. آیهای که در اینجا ذکر میشود:
«هو الحی لا إله إلا هو فادعوه مخلصین له الدین الحمد لله رب العالمین» (غافر/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست زنده؛ معبودی جز او نیست؛ پس او را بخوانید در حالی که دین را برای او خالص کردهاید. ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
«هو الحی» نشان میدهد که در اخلاص توجه به اسم حیِّ حق بسیار دخیل است. در ایجاد اخلاص توجه به اسم حی بسیار مؤثر است. این اسم در طلیعۀ آیه آمده تا نشان دهد مراقبهٔ اسم حی انسان را در رسیدن به مراتب اخلاص یاری میکند: خدا را حیِّ مطلق ببیند. اگر حیِّ مطلق دید، جایی برای حیات دیگری نمیماند تا به خاطر آن قدم بردارد. حیات مطلق اوست که هویتِ غیبیۀ حیّه را ثقل میدهد؛ بقیهٔ حیاتها ظهور این میشوند. هرجا حیات میبیند ظهور او میبیند، نه مقابل او که بخواهد به خاطر آنها کاری کند. اگر هم در مقابل دیگران کاری میکند به خاطر اوست نه به خاطر اینها. این از بحثهای بسیار زیبا و گشودنی است.
اخلاص به نیت برمیگردد؛ حقیقت مراتب اخلاص به مراتب نیت است. عالم نیت که امروز میخواستیم پس از این مقدمه بدان برسیم، عالمی عظیم است که هیچ حد و حصر ندارد. عمداً نامش را عالم نیت گذاشتهایم. انسان عالم عمل دارد؛ در عالم عمل محدودیتهای عالم ماده در کار است: وقت نماز، امکان، شرایط، زنده بودن، به هوش بودن، ناسی نبودن — همه شرایط تحقق یک نماز. عالم نیت عظیمتر از این حرفهاست؛ در یک لحظهاش سیری غیرقابل قیاس ممکن است. نباید عالم نیت را خراب و ضایع کرد؛ با چند دقیقه درست نمیشود. نسبت به بحث نیز باید غیرت داشت؛ هر بحثی را ضایع کردن عکسالعمل منفی دارد.
مراتب اخلاص به این برمیگردد که خدا را انسان کاره ببیند. هرچه معرفتش به خدا بیشتر شود و عظمت وجودیاش را بهتر باور کند — مثل «هو الحی» — ریای خفی خندهدارتر میشود. یکی از اسما که دخیل است همین حی است؛ مراتب دارد. انسان خودش باید توجه کند. اگر فهمید همین مقدار که دیگران برایش مهماند، بفهمد چقدر ساقط میشود. امام در چهل حدیث این را بسیار خوب دارد؛ حتماً رجوع کنید که چگونه از مراتب ریای خفی جدا شود و زشتیاش با چه خطاباتی آشکار شده تا انسان از آن جدا شود.
شیب ملایم، ترک گناهِ مرئی، و جمعبندی
وقتی تقابل با ریا پیش میآید و انسان نمیخواهد انگشتنما شود، از آن سو میخواهد سلوک را شروع کند. اگر شیب مسئله ملایم باشد بهتر است. انسانی که مینشسته در جمع همه حرف میزده و میخندیده، یکدفعه از فردا سکوت کند؛ معلوم میشود اهل سلوک شده و همه میگویند به به. اما اگر کمکم شروع کند طوری که محسوس نباشد — سیر خلقت اینگونه است — در مدتی که شیب را طی میکند حرف بد نمیزند، اما سیرش را جوری قرار داده که نفس نسبت به شیب ملایم خاضعتر است؛ بهتر جا میگیرد و میماند. نسبت به شوک مقاوم است. گفتهاند نفس مثل اسب چموش است؛ باید آرامآرام نزدیکش شد. کسی که یکدفعه تصمیم میگیرد بدون شیب، معمولاً موفق نمیشود. شیب ملایم در خوردن و خوابیدن و حرف زدن اگر باشد هیچکس نمیفهمد؛ حتی نفس که درون است کلاه سرش میرود؛ چه رسد به چشمهای دیگر. راهش این است.
آنجا که ریا شرک جلی بوده با همان سه شرطِ سه تای اول، حکم بطلان روشن بود. اما گناه را ریاءً ترک کردن عیب ندارد: خدای تبارک و تعالی بر او اجر قائل است که چون جلو چشم دیگران — یکی از مراتب تقوا همین است که چون دیگران میبینند انجام نمیدهم. این خودش رعایت محضر است و میتواند سکوی حرکت به سوی خدا باشد. کمکم بفهمد خدا حاضر و ناظر است؛ بگوید اگر جلوی اینها نمیکردم پس جلوی او چه؟ لذا گفتهاند اگر کسی اهل گناه است در خفا، سعی کند خلوت کمتر داشته باشد و بیشتر حالت جمع، تا حذر کند. گناه را جلوی دیگران انجام ندادن ممدوح است؛ هرچند ملکهٔ ترک در خفا و علن اولی و افضل است. اما آن را سکوی حرکت قرار دادن رواست.
اگر قبلاً چیزی در چشم بقیه جلوه کرده و حالا میخواهد از چشم خارج شود، راهش این نیست که سلب کند به دروغ؛ این خودش کذب میشود. راه با تعادل در عمل است؛ جدا شدن متناسب — نه جدا شدن انفرادی، بلکه جدا شدن کمالی به سوی حق، در حالی که با بقیه هست. اگر طریقت درست انجام شود هیچگاه این آفتها در وسط راه پیش نمیآید.
انشاءالله خدای تبارک و تعالی ما را از تمام مراتب ریا محفوظ بدارد و به تمام مراتب اخلاص متحقق گرداند؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
بدین ترتیب، نقشهٔ راه این جلسه روشن میشود: نخست توقف موقت در قدمهای مراقبه برای بازگشت به فضیلتی که از آن عبور شتابزده شده بود؛ سپس رجوع به روایتِ «کل ریاء شرک» و خطابات چهل حدیث؛ آنگاه تعریف روحِ ریا بهعنوان طلب منزلت نزد مردم به سبب عمل عبادی؛ و سرانجام نزول در نردبانِ شش مرتبهای از شرک جلی تا خفیترین سرورِ بیقصد. در کنار این نردبان، ریا در اطوار غیرعبادی، علاجِ تضرع و توسل و مجاهده و پرهیز از انگشتنمایی، و حیلهٔ شیطان در کشاندن به ترک عبادت جای میگیرد. قلهٔ بحث آنجاست که اجتناب از ریا به تحقق اخلاص میانجامد و اخلاص به نیت و عالمِ بیکرانِ نیت گره میخورد؛ عالمی که نباید ضایع شود و در جلسهٔ بعد با تفصیل شایستهاش پی گرفته میشود. اسم حی در طلیعۀ آیهٔ اخلاص، کلید معرفتیِ این گذر است: چون حیات را مطلق در حق ببینند، جایی برای شریکِ حیاتی نمیماند که عمل برای او تقسیم شود. شیب ملایم در تغییرِ رفتار، ترکِ مرئیِ گناه بهعنوان سکوی تقوا، و پرهیز از سلبِ دروغینِ آبرو، ادبِ عملیِ همین معرفتاند. خواننده اگر تنها یک چیز از این فصل نگاه دارد، این بس که بپرسد: در کدام مرتبه اهل ریایم — نه در کدام مرتبه اهل اخلاص — تا تضرع صادقانه آغاز شود.
بازگشت مکرر به کتاب چهل حدیث و به عدّة الداعی، نه توصیۀ حاشیهای بلکه جزءِ خودِ علاج است؛ زیرا خطابات امام صحنه را از مفهوم به مصداق میکشاند و روایتِ ابنفهد حسرتِ نیتِ ناکامل را پیش از بهشت زنده میکند. فقه در سه مرتبۀ اول حکم بطلان میدهد و از مرتبۀ چهارم سکوت یا اختلاف میآغازد؛ اخلاق اما هیچ مرتبهای را رها نمیکند. سالک باید هر دو افق را با هم ببیند: نه عملِ باطلِ فقهی را به بهانۀ نیت نگه دارد، و نه عملِ صحیحِ فقهی را از تیررسِ شرک خفی ایمن بپندارد. ابقاء بر عمل پس از عمل، میدانِ دوم جهاد است؛ و انگشتنما نشدن، ادبِ پنهان ماندنِ همان جهاد. اگر این دو حفظ شود، راه به سوی عالم نیت — که موضوع نشستِ پسین است — گشوده میماند.
تفصیل بیشتر در تمیز مراتب و خطر خودفریبی
تمیز میان مراتب، کارِ یک بار خواندن نیست. سالک باید بارها از خود بپرسد: اگر امشب تنها باشم و تا صبح کسی از حال من خبردار نشود، آیا همان نمازی را میخوانم که در جمع میخوانم؟ آیا همان طول و همان حضور را؟ اگر پاسخ منفی است، هنوز در مدارِ قسم چهارم یا حوالی آن است؛ حتی اگر نامش را خستگی بگذارد. نفس در نامگذاری استاد است: کسالت را خستگی مینامد، سرورِ دیدهشدن را توفیقِ الهی، و ترکِ عمل را احتیاط از ریا. هر یک از این نامها میتواند درست باشد؛ معیار تمیز، تضرع و مراقبهٔ پیوسته است نه یک قضاوتِ شتابزده.
خودفریبی آنجا اوج میگیرد که انسان سالها در صف اول یا در معرضِ نگاهِ مریدان زیسته و دیگر باور نمیکند که انگیزهای جز خدا در کار بوده باشد. داستانِ آن نمازگزارِ سیساله نشان میدهد که گاه یک تأخیرِ کوچک و افتادن به صف دوم کافی است تا پرده کنار رود. آن خجالتِ یک لحظه، لطفِ الهی است؛ اگر به رو نیاورد و فراموش کند، فرصتِ قضا و توبه از دست میرود. مراقبه یعنی همین لحظهها را زنده نگه داشتن؛ نه آنکه هر روز خود را متهم کند بیدلیل، بلکه آنکه نشانههای کوچک را جدی بگیرد.
در مرتبۀ پنجم، مرزِ اظهار برای تشویقِ دیگران با اظهار برای التذاذِ خود بسیار باریک است. فقیه و اخلاقی باید هر دو را ببینند: سنتگذاری مشروع است و در روایات ستوده؛ اما نیتِ پنهانِ «دلم میخواهد بدانند» میتواند همان عمل را از سری به معلولِ حبط بدل کند. کالبدشکافیِ امام باقر علیهالسلام دقیقاً همین مسیر را نشان میدهد: از خفا به علنِ مقبول، سپس به ذکرِ بعد از ذکر، سپس به پاک شدن از صحیفه. شیطان عجله ندارد؛ قدمقدم ارزش را میکاهد تا اصل را بردارد. سالک نیز باید قدمقدم ابقاء کند: هر بار که خواست بگوید، بپرسد برای چه میگویم؟ اگر پاسخش فقط خدا و احیای حکم اوست، بگوید؛ اگر اندکی التذاذِ نفس در آن است، خاموش بماند.
در مرتبۀ ششم، سرورِ پس از آشکار شدنِ بیقصد دو چهره دارد. چهرۀ خسران آن است که خوشی از فهمیدنِ مردم باشد؛ چهرۀ قرب آن است که خوشی از ستّاریت و مظهریتِ فضلِ حق باشد و به تضرع بینجامد. میان این دو چهره ممکن است در ظاهر یک لبخند باشد؛ در باطن دو جهان فاصله است. امتحانِ سخت همینجاست: عملی که سالها پنهان بوده ناگهان بر سر زبانها میافتد. اگر در همان لحظه رابطۀ عبد با رب قویتر شد، آشکار شدن لطف بوده؛ اگر رابطۀ عبد با خلق پررنگتر شد، خسران. و مرتبۀ بالاتر از هر دو آن است که اصلاً عمل را از آنِ خود نبیند تا آشکار شدن و پنهان ماندن در نگاهش یکی شود.
نمونههای اطوار و ادبِ عدم تخطئه
ریا در اطوارِ غیرعبادی گاه از ریا در نماز پنهانتر و خطرناکتر است؛ زیرا انسان گمان میکند در غیر عبادت تکلیفِ قربت نیست. نحیفنمایی، وقارِ تصنعی، نگاهنبستنِ نمایشی، سکوتِ پرمعنا، فریادِ غیرت در جمع — همه میتوانند حقیقت باشند و همه میتوانند ادا. ادبِ سلوک این است که در بارۀ دیگران زود حکم به تظاهر نکنیم؛ و در بارۀ خود دیر حکم به خلوص ندهیم. دیگران را حمل بر صحت، خود را حمل بر احتیاط. این دو بال اگر با هم بزنند، نه جامعهای از تهمت ساخته میشود و نه نفسی از غفلت.
انگشتنما شدن میان دوستان و فامیل از مضرترین شهرتهاست. شهرتِ عام گاهی بلای ظاهری است؛ شهرتِ خاص در حلقۀ آشنایان بلای باطنی است: هر رفتار را با برچسبِ «اهل مراقبه» میخوانند و نفس از این برچسب تغذیه میکند. قدرتِ هضم یعنی حال را داشتی و نشان ندادی؛ تغییر کردی و کسی نفهمید. شیبِ ملایم همین قدرت را میسازد. یکشبه سکوت پس از پرحرفی، خودِ اعلامِ سلوک است؛ اعلامی که هم خلق را مشغولِ تو میکند و هم نفس را.
وصیتِ عیسوی در روزه نیز همین ادب را میآموزد: روزهدار چنان زیست کند که ضعف به نمایش درنیاید. نه آنکه ریا در نشاط کند؛ بلکه آنکه ریا در ضعف نکند. بسیاری به گمانِ زهد، رخوت را نشان میدهند تا بگویند روزهایم؛ در حالی که زهدِ حقیقی پنهانکاریِ حال است نه نمایشِ آن. روغن و شانه و سرمه در آن سخن، نمادِ حفظِ ظاهرِ متعارفاند تا عبادتْ سرمایۀ نگاهِ مردم نشود.
پیوند اخلاص با معرفت اسم حی و آمادگی برای عالم نیت
آیۀ «هو الحی لا إله إلا هو فادعوه مخلصین له الدین» نه فقط امر به اخلاص، بلکه مسیرِ معرفتیِ اخلاص را نشان میدهد. چون حیِّ مطلق دیده شد، هر حیاتِ دیگری ظهور است نه رقیب. ریا از آنجا میروید که برای حیاتهای دیگر — نگاه، ستایش، منزلت — حساب جدا باز کنیم. اگر همۀ حیاتها پرتوِ یک حیات دیده شوند، عمل برای پرتو بیمعنا میشود مگر به اشارۀ صاحبِ حیات. از اینرو مراقبهٔ اسم حی، تمرینِ دیدنِ مرگِ مجازیِ ماسوی در برابر حیاتِ حق است؛ و هرچه این دیدن قویتر شود، ریای خفی خندهدارتر مینماید: چگونه برای سایهای که خود ظهورِ نور است، نور را شریک کنیم؟
عالم نیت از همین جا گشوده میشود. در عالم عمل، نمازی با شرایط و وقت و قبله و طهارت محقق میشود؛ در عالم نیت، در یک لحظه میتوان نیتهایی کرد که اجرش با سالها عملِ ظاهری قابل قیاس نباشد — و نیز خسرانی که با یک نیتِ آلوده، عملِ انبوه را حبط کند. از اینرو نباید بحث نیت را ضایع کرد یا به چند دقیقۀ پایانیِ جلسه فشرد. غیرت نسبت به بحث، خود ادبِ علمیِ سلوک است: هر دریایی را نباید در کاسه ریخت. جلسهٔ بعد باید حریم این عالم را نگاه دارد و آن را چنان بگشاید که هم عظمتش دیده شود و هم خطرش.
جمعِ میان ترکِ مرئیِ گناه و خلوصِ باطنی نیز از ثمرات همین معرفت است. ترک گناه چون دیگران میبینند، تقوای آغازین و سکوی حرکت است؛ ملکهٔ ترک در خفا و علن قله است. میان این دو نباید گمان کرد که اولی ریا است و باید ترک شود؛ بلکه باید آن را نردبان دانست. همچنان که نباید گمان کرد با سلبِ دروغینِ آبرویِ ساختگی میتوان به خلوص رسید؛ کذبْ ریا را با ریا پاسخ نمیدهد. تعادل، شیب ملایم، و جهتگیری به سوی حق در عینِ بودن با خلق، طریقتِ سالم است؛ طریقتی که اگر درست باشد آفتِ تظاهر و آفتِ انزوایِ نمایشی را با هم دفع میکند.
در پایان این فصل، سالک سه چراغ در دست دارد: یکی چراغِ فقه که سه مرتبۀ اول را باطل میداند؛ یکی چراغِ اخلاق که از مرتبۀ چهارم تا ششم را نیز خسران یا حدِّ درجه میشمارد؛ و یکی چراغِ معرفت که با اسم حی راه اخلاص را روشن میکند. بی این سه، یا به وسواسِ ترک عمل میافتد، یا به غرورِ صحتِ فقهی، یا به غفلت از نیت. با این سه، میتواند از ریا به اخلاص سفر کند و در آستانۀ عالم نیت بایستد؛ عالمی که در آن جنگِ اصلی نه در رکعات و ساعات، که در خطورات و قصدهاست.
و باز تأکید میشود که رجوعِ عملی به چهل حدیث — بهویژه حدیث دوم و خطاباتِ تکاندهندۀ آن — و به عدّة الداعی ابنفهد، بخشی از خودِ مراقبه است نه پیوستِ مطالعاتی. کتاب اگر موعظۀ کتبیه باشد دواست؛ اگر فقط نسخه باشد علمِ بیحرکت. امام صحنه را چنان ترسیم میکند که ریشه در وجود بدواند؛ ابنفهد حسرتِ نیت را پیش از بهشت نشان میدهد تا امروز تدارک شود. این دو منبع را باید خواند و بازخواند، نه آنکه به اشارۀ درس اکتفا کرد.
نیز باید به یاد داشت که بحث امروز پلی میان مراقبهٔ جمعیِ پیشین و عالم نیتِ پسین است. مراقبه بدون پاکیِ نیت به تظاهر میلغزد؛ نیت بدون مراقبه به خیال. از اینرو توقفِ موقت در قدمهای مراقبه نه گسست، که تعمیق است: ریشۀ یکی از بزرگترین آفاتِ مراقبه — ریا — کنده میشود تا بنای نیت بر زمینِ سست نهاده نشود. سالک اگر این پیوند را ببیند، دیگر گمان نمیکند جلسۀ اخلاص حاشیۀ بحث است؛ میفهمد بدون آن، همۀ عهدهای جمعی و همۀ اطوارِ ظاهر در معرض حبطاند.
بازخوانی عملیِ نشانهها برای مراقبهٔ شخصی
سالک پس از دانستنِ مراتب، نیازمندِ فهرستی است که شب و روز با آن خود را بیازماید؛ نه برای یأس، که برای تضرع. نشانۀ مرتبۀ اول آن است که بیناظرِ انسانی اصلاً انگیزهای برای عمل عبادی نمیماند. نشانۀ دوم آن است که ناظر اگر نباشد عمل ترک میشود، هرچند نام خدا نیز بر زبان جاری شود. نشانۀ سوم آن است که نبودِ هر یک از دو بالِ «خدا و مردم» عمل را زمینگیر میکند. نشانۀ چهارم تفاوتِ نشاط است: در جمع شعله، در خلوت خاکستر؛ قطع نمیکند اما جان ندارد. نشانۀ پنجم آن است که در حین عمل پاک بوده و پس از آن به لطائفالحیل سخن از آن رفته است. نشانۀ ششم آن است که خود هیچ نکرده، اما چون دیگران گفتند دل گرم شده از آن جهت که مردم فهمیدهاند نه از آن جهت که ستّاریت حق رخ نموده است.
هر نشانه را باید با امانت دید. بسیاری از اهل صدق در جمع حالِ قویتری مییابند؛ نه از ریا، که از برکتِ جمع و تذکرِ ایمانی. تمیزِ این دو حال کارِ فقیهِ نفس است: آیا شوقِ جمع به سوی خداست یا به سوی دیده شدن؟ معیارِ ساده ولی سخت این است که اگر جمع برود و خلوت بماند، آیا شوق میماند؟ و اگر خلوت برود و جمع بماند، آیا شوق فقط از جمع است؟ پاسخِ صادقانه به این دو پرسش، نقشۀ مکانِ سالک را روی نردبانِ ریا روشن میکند.
همچنین باید میانِ «حبِّ حمد» بهعنوانِ میلِ طبیعی و «حبِّ حمد» بهعنوانِ مدارِ حرکت فرق گذاشت. میلِ طبیعی را یکسره نمیتوان کشت؛ اما مدارِ حرکت را میتوان جابهجا کرد. آنکه دوست دارد نیکو دیده شود اما حرکتِ عبادیاش بر این دوستداشتن استوار نیست، در مرتبۀ خطرناکتری از آنکه عبادتش بر مدارِ حمدِ مردم میچرخد نیست؛ اما غفلت از همان میلِ طبیعی میتواند مدار را آهسته جابهجا کند. مراقبه یعنی مراقبت از همین جابهجاییهای آهسته.
نسبت فقه و اخلاق در چهار راهیِ حکم
سه مرتبۀ اول، از نظر فقهی، عمل را از دایرۀ صحت بیرون میبرد: اعاده و قضا لازم است. مرتبۀ چهارم محلّ اختلاف و سکوتِ نسبی است؛ برخی با دقتِ قربت بطلان میگویند و برخی حکم صریح نمیدهند. پنجم و ششم از نظر بطلانِ فقهی عموماً قضا نمیآورند؛ اما از نظر اخلاقی میتوانند حدِّ درجه، حبطِ معنوی، یا دستکم خسرانِ قرب باشند. سالکِ آگاه هر دو سفره را میچیند: سفرۀ فقه تا تکلیفِ ظاهر ساقط نشود؛ سفرۀ اخلاق تا دل به صحتِ ظاهر مغرور نگردد.
این دو سفره اگر یکی بدون دیگری باشد آفت میزاید. فقط فقه: انسان عملِ صحیحِ ظاهری میآورد و از شرک خفی غافل میماند. فقط اخلاقِ سختگیر بدون فقه: وسواس میآید و شیطان به ترک عمل میخواند. جمعِ سالم آن است که واجب را با نیتِ درست بهجا آورد، و همزمان نشانههای خفی را با تضرع و توسل و شیبِ ملایم بتراشد؛ نه آنکه به بهانۀ ناپاکیِ احتمالیِ نیت، تکلیف را زمین بگذارد.
روایتِ صفِ اول و قضای سیساله نشان میدهد اهل مراقبه گاه عملِ ظاهرِ صحیح را نیز از نو حساب میکنند؛ نه از بابِ وسواسِ عام، که از بابِ کشفِ ریشۀ ریایی در نیت. این کشف نادر و مبارک است؛ تقلیدِ ظاهری از آن بدونِ کشفِ واقعی، خود میتواند نمایشِ زهد باشد. پس راه عمومی همان است که گفته شد: انجامِ عمل، مجاهدۀ نیت، تضرع، و پرهیز از ترک.
شیطان، نفس، و دو صورتِ یک حقیقت
تمثیلِ «نفس و شیطان یک تن در دو صورت» و مقابلِ آن «عقل و فرشته» فقط آرایشِ سخن نیست؛ نقشۀ میدان است. آنجا که وسوسه از بیرون میآید و میل از درون پاسخ میدهد، دو صورتِ یک حقیقتاند که یکدیگر را در آغوش گرفتهاند. مقابلِ آن، آنجا که عقل حکم میکند و توفیقِ فرشته یاری میرساند، باز دو صورتِ یک حقیقتِ نوریاند. مجاهده یعنی آغوشِ اول را سست کردن و آغوشِ دوم را استوار. ریا دقیقاً در آغوشِ اول میروید: میلِ دیده شدن از درون، و زینت دادنِ عمل از وسوسۀ بیرون.
از اینرو علاج فقط نهیِ اخلاقی نیست؛ جابهجاییِ آغوش است. توسل به اهل بیت علیهمالسلام، تضرع به اسم حی، و مراقبهٔ حضور، آغوشِ عقل و فرشته را فعال میکند. چون آن آغوش گرم شد، ریای خفی خندهدار میشود: مانند آنکه کسی در برابر آفتابِ بلند، برای سایۀ خودش قربانی کند. معرفت اگر به این حد برسد، بسیاری از مجاهداتِ سختِ پیشین آسان میشود؛ نه چون نفس مرده، که چون قبلهٔ میل عوض شده است.
جمعبندیِ نهاییِ جلسهٔ بیستوهشتم
این جلسه از توقفی آگاهانه در قدمهای مراقبه آغاز شد تا فضیلتِ فراموششدۀ اخلاص و آفتِ فراگیرِ ریا به قدرِ لازم شکافته شود. کدِ کلیِ روایتِ امام صادق علیهالسلام — عمل یا لله یا للناس — بر پیشانیِ بحث نشست؛ سپس روحِ ریا بهعنوانِ طلب منزلت نزد مردم به سبب عمل عبادی تعریف شد؛ آنگاه نردبانِ شش پله از شرک جلی تا خفیترین سرورِ بیقصد پایین آمد. در هر پله، هم حکمِ فقهی تا جای ممکن روشن شد هم علامتِ وجودی. داستانها — از نفوذِ ظاهرالصلاح تا پایِ بریده در شبِ نماز تا صفِ اولِ سیساله — نه برای تفنن، که برای نشاندنِ مصداق در دل آمد.
آنگاه سخن از ریا در اطوارِ غیرعبادی، از ادبِ عدم تخطئۀ دیگران، از علاجِ تضرع و توسل و مجاهده و هضمِ بیانگشتنمایی، و از حیلهٔ ترک عبادت به بهانۀ ریا رفت. قلهٔ معرفتیِ بحث آیۀ «هو الحی» بود که اخلاص را به دیدنِ حیاتِ مطلق گره میزند؛ و افقِ بعدی عالم نیت، که نباید ضایع شود. ادبِ عملیِ پایان نیز شیبِ ملایم، ترکِ مرئیِ گناه بهعنوانِ سکو، و پرهیز از سلبِ کاذب بود.
اگر این فصل درست خوانده شود، خواننده دیگر از خود نمیپرسد «آیا اهل ریایم؟» — که پاسخِ کلیاش برای غیر اولیا معمولاً تلخ است — بلکه میپرسد «در کدام پلهام و امروز کدام مجاهده را باید بردارم؟» همین تغییرِ پرسش، خود آغازِ اخلاص است: مقصود از دانستنِ ریا، نه رسواییِ خود، که رجوعِ صادقانه به خداست. و رجوعِ صادقانه، همان بذری است که در جلسۀ بعد در خاکِ عالم نیت باید آبیاری شود.
یادآوریِ جایگاهِ این بحث در سلسلهٔ جهاد اکبر
سلسلهٔ جهاد اکبر از یقظه و توبه و مراقبه عبور کرده و به عهدهای جمعی — طهارت، نماز جماعت، تلاوت قرآن — رسیده بود. اخلاص و ریا، گرچه عنوانی مستقلاند، رگِ حیاتیِ همۀ آن عهدهایند. طهارتِ بیاخلاص نمایش است؛ نماز جماعتِ بیاخلاص بازارِ منزلت است؛ تلاوتِ بیاخلاص صوتِ بیروح است. از اینرو بازگشت به این بحث در میانۀ مراقبه، انحراف از مسیر نیست؛ تقویتِ ریشه است. اگر ریشه ریا بماند، هرچه درختِ اعمال بالاتر رود سقوطش سنگینتر است.
نیز پیوندِ این بحث با مسلکِ چهارم — که در جلساتِ آغازین ترسیم شده بود — آشکار است. مسلکی که غایتش لقای رب و سیرِ الی الله است، نمیتواند عمل را برای غیر خدا تاب آورد؛ حتی در خفیترین مراتب. ریا در آن مسلک فقط گناهِ اخلاقی نیست؛ نقضِ منطقِ حرکت است: مسافری که برای تماشاچیانِ جاده راه میرود، به مقصد نمیرسد؛ حتی اگر گامهایش درست باشد. اخلاص جهتِ حرکت را تصحیح میکند؛ و بدون جهت، سرعت فقط دوری از مقصد را زیاد میکند.
همچنین باید دانست که عالم نیت — افقِ جلسۀ بعد — بدونِ پاکی از ریای جلی و آگاهی از ریای خفی، به میدانِ خیالبافی بدل میشود. نیتِ بزرگ بر عملِ ریایی، ساختمان بر شن است. از اینرو استاد آگاهانه نخست نردبانِ ریا را پایین آورد تا شنونده پیش از پرواز در آسمانِ نیت، زمینِ زیر پای خود را محکم کند. این ترتیب، خودْ درسِ روش است: از آفتِ ظاهر به باطن، و از باطن به افقِ نیت.
توصیههای پایانی برای عملِ روزمره
سه مراقبتِ کوچک برای روزهای پس از این درس پیشنهاد میشود. نخست: پیش از هر عملِ عبادیِ علنی، یک لحظه از خدا بخواهد که اگر در نیتش غیر اوست، همان لحظه تصحیحش کند. دوم: پس از عمل، تا میتواند از نقلِ آن خودداری کند مگر آنجا که سنتگذاری یا ادای تکلیفِ اجتماعی است. سوم: اگر سرورِ دیدهشدن آمد، هماندم آن را به ستّاریتِ حق برگرداند و استغفار کند؛ نه سرکوبِ خشک و نه توجیه.
و اگر وسوسه آمد که چون نیت پاک نیست ترک کن، بداند این همان حیله است. عمل را بهجا آورد و نیت را مجاهده کند. ترک، پیروزیِ شیطان است؛ مجاهده، میدانِ عبد. میان این دو باید همیشه مجاهده را برگزید، حتی وقتی حالِ خلوص کامل نیست. خلوصِ کامل منزل است؛ حرکت به سوی آن مسیر. در مسیر بودن بهتر از ایستادن به بهانۀ نرسیدن است.
اینها خلاصۀ عملیِ همان معارفی است که به تفصیل آمد. کتابها را باید خواند؛ اما فردا را باید زیست. و زیستنِ فردا بدونِ این سه مراقبت، دوباره همان چرخۀ ریا و غفلت را زنده میکند. خدا یارِ کسانی باد که اندکاندک، با شیبِ ملایم، از طلبِ منزلت به طلبِ وجه او سفر میکنند.
بازخوانیِ کوتاهِ آیات و روایاتِ این فصل نیز در مراقبهٔ شبانه سودمند است: آیۀ ویل للمصلین برای ترسِ سالم از نمازِ ریایی؛ آیۀ نفیِ مغفرتِ شرک برای جدیتِ مسئله؛ روایتِ کل ریاء شرک برای کدِ دوتاییِ نیت؛ علاماتِ سهگانۀ امیرالمؤمنین برای تشخیصِ روزمره؛ آیۀ اعراف برای هوشیاری از هجومِ چندسویۀ شیطان؛ و آیۀ هو الحی برای درمانِ معرفتی. این مجموعه اگر هفتهای یکبار مرور شود، نردبانِ ریا از یاد نمیرود و دل به غفلتِ عادت نمیسپارد.
خاتمهای برای تضرع
پس اگر از این نوشته یک دعا بماند، همین بس که بگوییم: الهی، ما را از طلبِ منزلت نزد خلق به طلبِ وجه خودت برگردان؛ ریای جلی را از اعمالمان بردار و ریای خفی را بر ما آشکار کن پیش از آنکه در قیامت آشکار شود؛ و اگر عملمان آشکار شد، سرورمان را از فهمیدنِ مردم به دیدنِ ستّاریت و فضل خودت بدل کن. ما را از حیلهٔ ترکِ عبادت نگاه دار و به مجاهدۀ اصلاحِ نیت توانا کن؛ شیبِ ملایم بیاموز و از شوکِ نمایشیِ سلوک دور بدار. به حق محمد و آل محمد، ما را در سلک کسانی درآور که عملشان برای توست و نیتشان از غیر تو تهی.
این تضرع، خلاصۀ تمامِ مراتب است در زبانِ دعا: شناخت، اعتراف، علاج، و امید. بدون تضرع، دانستنِ مراتب فقط نقشه است؛ با تضرع، نقشه به راه بدل میشود. و راه، همان جهاد اکبری است که این سلسله برای آن برپا شده است.
خوانندهٔ این فصل اگر بخواهد تنها یک تمرین از آن بردارد، این است که یک هفته نشانههای ششگانه را در دفترچهای کوتاه یادداشت کند؛ نه برای حسابرسیِ سختگیرانه، که برای صدق با خدا. هر شب بپرسد امروز نشاطم در جمع از کجا بود؟ سخن از عملِ گذشتهام برای چه بود؟ اگر سرور آمد از چه باب بود؟ همین پرسشهای کوتاه، مراقبه را از مفهوم به مصداق میآورد — همانگونه که خطاباتِ چهل حدیث صحنه را زنده میکند. و چون صدق آمد، تضرع خودبهخود میآید؛ و تضرع، درِ اخلاص است.
و اگر در میانۀ هفته وسوسه آمد که این موشکافی خود نوعی ریا در خلوت است — که «ببین چقدر دقیقِ نفسم هستم» — همانجا باید دانست که موشکافیِ صادقانه با نمایشِ دقت فرق دارد. معیار باز همان است: اگر کسی از دفترچه باخبر شود، آیا شوق میآید یا شرمِ سالم؟ شوقِ دیدهشدنْ زنگ خطر است؛ شرمِ سالم و رجوع به خدا نشانۀ راه است. بدینسان حتی خودِ مراقبهٔ ریا نیز از آفتِ ریا بینیاز از احتیاط نیست؛ و این لایهٔ آخر، همان ظرافتی است که اولیا را به گریه میآورد و ما را باید دستکم به احتیاط وادارد.
خداوند دلها را از پلههای پنهانِ ریا آگاه کند و گامها را در مسیر اخلاص استوار دارد؛ که بیاو هیچ مجاهدهای به منزل نمیرسد و با او هیچ نقصی از تدارک بیرون نمیماند.
این طلب را با صلوات بر محمد و آل محمد همراه میکنیم؛ که صلوات خودْ مفتاحِ قبول و دافعِ ریا است اگر با حضور گفته شود.
و الحمد لله رب العالمین که توفیقِ اندیشیدن به نیت را پیش از حسابِ فردا نصیب کرد.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. و بالله التوفیق. والحمد لله. آمین.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.