ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 034

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بسم الله الرحمن الرحیم.

«اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعة و فی کل ساعة ولیاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولی‌ات حجت بن الحسن — که درودهای تو بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده باش، تا او را در زمینت به رغبت جای دهی و زمانی دراز از آن بهره‌مند سازی.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم.

در دهۀ کرامت‌ایم که آغازش میلاد کریمهٔ اهل بیت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیهاست و انجامش میلاد امام رضا علیه‌السلام، رؤوف اهل بیت. از معرفت و تأییدات ایشان بهره گیریم. هر قدر عشق به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در دل است با صلوات بر محمد و آل محمد ابراز شود.

شاخص درس اخلاق معیار: از شرمِ ناقل تا افقِ بحث

سخن از اخلاق گفتن برای گوینده شرم‌آور می‌نماید؛ اما چون تکلیف دوستان چنین شد، نقلِ آیات و روایات و نکات بزرگان مقصود است نه شخصِ ناقل. نگاه نکنید ناقل کیست؛ مبادا آلودگیِ فرضیِ ناقل بر مطالب سایه اندازد.

نگاه غالبِ کتب اخلاقی بر مدارِ فرد شکل گرفته است و چون فردمدار است، معرفتی القا می‌کند که متخلق را به‌سوی عزلت و گوشه‌گیری می‌راند. در برهه‌هایی شاید مفید بوده؛ اما چون حاکمیت اسلامی شکل گرفته و مبانی معرفتی باید با این افق سامان یابد، اخلاقِ فردی باید به نگاهی بدل شود که مؤیدِ آن مبانی باشد. در دانشگاه‌ها دیده می‌شد و دیده می‌شود که چهره‌های اخلاقیِ دانشجویی میل به انفراد دارند و زیر بار مسئولیت‌های جمعی نمی‌روند؛ گمان می‌کنند تکلیفشان همین است.

کمتر اخلاق را به‌عنوان منظومۀ عملیِ معرفتی می‌بینند — یعنی عمل با عقبۀ معرفتی، نه لایۀ اولِ صرف، و نه نظریِ محض. مقصود ما اخلاق نظری نبود؛ مباحث عملی می‌خواستیم، اما نه عملیِ بریده از معرفت، و نه معرفتیِ صرفِ نظری. تلفیقی لازم بود. بزرگان در این تلفیق روش‌های گوناگون داشته‌اند؛ باید نگاهی کارساز و بومیِ محیط دانشجویی برگزید که جذب کند و مؤثر باشد، بی‌آنکه روش‌های دیگر را طرد کند یا منحصر در عرفان عملی یا اخلاقِ افلاطونی شود. از همه بهره ببرد و به هیچ‌یک منحصر نشود.

استاندارد ارزیابی و روح جمعی: صالحون مصلحون

انتخاب یک روش از باب طردِ دیگران نیست؛ از باب داشتنِ استانداردی برای ارزیابی و معیار است تا کار متفرق نماند. پس چند شاخص نخستین چنین شد: نگاه معرفتی‌ـ‌کاربردی؛ نقاط عملی قوی؛ و روحیۀ جمعی و حرکت کاروانی که با نظام دانشگاهی و رسالت علوم اسلامی هماهنگ‌تر است — ساختن دانشجویانی که هم خوب‌اند و هم دنبالِ خوب‌کردن‌اند.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند:

«أسماؤکم عندنا الصالحون المصلحون» (حدیث — امام صادق علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نام‌های شما نزد ما صالحانِ مصلح است.

هم صالح‌اید و هم مصلح؛ هم خود را می‌سازید و هم در دیگران اثر می‌گذارید.

عیسی و حواریون: کفرِ عملیِ مؤمنان و درمانِ عینی

قرآن می‌فرماید:

«فلما أحس عیسی منهم الکفر قال من أنصاری إلی الله قال الحواریون نحن أنصار الله» (آل عمران/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون عیسی از ایشان کفر را احساس کرد گفت کیان‌اند یاوران من به‌سوی خدا؟ حواریون گفتند ما یاران خداییم.

علامه طباطبایی می‌فرماید «أحس» یعنی محسوس و ظاهری بود؛ کفرِ عملی و سبک زندگی، نه لزوماً کفرِ اعتقادی. مؤمن بودند اما رفتارشان مؤمنانه نبود — آسیبی که امروز نیز در جامعهٔ ایمانی دیده می‌شود: سبک زندگی مخلوط از مبانی غربی و اسلامی.

دوران رسالتِ آشکارِ عیسی علیه‌السلام حدود سه سال بود — از حدود سی‌سالگی تا سی‌وسه‌سالگی — و در همین فرصت کوتاه ایمان، آسیب، فراخوانِ انصار، تربیت، و گسیل به میان مردم رخ داد؛ یعنی با برنامه‌ریزی دقیق در زمانی کوتاه شدنی است. عیسی سیّاح بود و شهر به شهر می‌رفت؛ فشار یهود و روم و روحیۀ سیارِ او همه در انجیل مشهود است.

علامه می‌فرماید عیسی می‌توانست سخنرانی کند و می‌کرد؛ اما سخنرانی را برای اصلاحِ سبک زندگی کافی نمی‌دید. راه حلِ قرآن همان است که حواریون را کنار خود آورد تا دینداری را در وجود او ببینند نه فقط بشنوند. مشکل در ناحیهٔ فکر نبود که با خطابه حل شود؛ مشکل در مترتب نکردنِ عمل بر فکر بود، یا در جاذبۀ محسوسات که نمی‌گذاشت در مرتبه بمانند. تربیت، عینی و عملی بود: همسفر و هم‌سفره؛ «أنزل علینا مائدة من السماء».

نمونه‌ای از روایات: در سفر خطاب کرد «لی إلیکم حاجة»؛ اذن گرفت و آفتابه و لگن آورد و پاهایشان را شست. این فقط ادبِ میزبانیِ آن روز نبود؛ کلیدِ روش داد: استاد با متعلم چنین باشد. امام صادق علیه‌السلام این را نقل و تأیید می‌کند. «فی السهلة تنبت الزرعة لا فی الجبل» — در زمین نرم گیاه می‌روید نه در کوه. اگر خلق سخت باشد تأثیر نمی‌نشیند. بومی‌کردنِ امروزِ آن پا شستن می‌تواند جفت کردنِ کفشِ شاگرد باشد؛ دوختنِ رابطه با تواضع. خاطره‌ای از دانشگاه: سال‌ها بعد دانشجویی گفت هر وقت شما را به یاد می‌آورم جفت کردنِ کفش را به یاد می‌آورم؛ از همان‌جا محبت گره خورد و معارف ماند. بی‌گره، از این گوش می‌رود و از آن درمی‌آید.

حرکت فقط با شوق و محبت؛ نقدِ روشِ رسمیِ کلاسِ اخلاق

اخلاق با مرکبِ محبت و شوق حرکت می‌آفریند؛ هیچ حرکتی بی‌شوق و احساسِ نیاز ممکن نیست. تا رابطه با مطلوب شکل نگیرد، قدمی برداشته نمی‌شود.

روش رسمیِ سالیان در دانشگاه‌ها غالباً القای معارف در کلاس و سپس جداییِ استاد و دانشجو بوده است؛ گاه کلاس‌ها چنان پشت‌سرهم که حتی میان‌شان سوراخی نیست؛ گاه استادِ اخلاق حتی در وقت نماز نیز باید کلاس می‌داشته تا ساعات پر شود. این چه روش اخلاقی است و چه تأثیری می‌گذارد؟ گوینده می‌گوید به سخنرانیِ توری نمی‌رود؛ جایی می‌رود که یک‌دو روز بماند تا پس از سخن در دسترس باشد و رابطه بسته شود. شنیدنِ بسیار بدون گره، نفس را واکسینه می‌کند؛ دوز باید هی بالاتر رود تا اثر کند — و این خود نشانهٔ بیماریِ روش است.

آنچه عیسی علیه‌السلام به‌عنوان روش قرآنی نشان داد، ساختنِ کانون‌های متراکمِ دینداری است — تعبیر علامه در المیزان. حواریون رفتار را با دیدن و همراهی و شوق اصلاح کردند؛ کلید گرفتند؛ سپس در میان مردم پخش شدند و عیسی متعدد شد. مردم برای اصلاح اخلاق سخنرانی گوش نمی‌کردند؛ ارتباط می‌گرفتند. این روش قرآنی است که باید در نگاه اخلاقی ما باشد.

ایصال إلی المطلوب و نازلۀ امامت در کارِ استاد اخلاق

علامه می‌فرماید کار نبی انذار و تبشیر و ابلاغ است؛ کار امام ایصال إلی المطلوب — دست گرفتن و بردن. نبی و رسول از حیث امامت نیز می‌برند نه فقط می‌گویند. نوعِ تدوین و انتخابِ مباحث اخلاقی و شیوۀ بحث بر این تابلو نهاده شد: حرکت کردن؛ استاد همراه دانشجو حرکت کند نه بگوید و برود. اگر شمارِ مرتبطان کمتر شود اما اثر بماند، همان مقصود است.

در سورۀ صف خطاب عام است نه گزینشِ عده‌ای:

«یا أیها الذین آمنوا کونوا أنصار الله کما قال عیسی ابن مریم للحواریین من أنصاری إلی الله قال الحواریون نحن أنصار الله فآمنت طائفة من بنی إسرائیل و کفرت طائفة فأیدنا الذین آمنوا علی عدوهم فأصبحوا ظاهرین» (صف/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یاران خدا باشید چنان‌که عیسی پسر مریم به حواریون گفت کیان‌اند یاوران من به‌سوی خدا؟ گفتند ما یاران خداییم. پس گروهی از بنی‌اسرائیل ایمان آوردند و گروهی کفر ورزیدند؛ پس کسانی را که ایمان آورده بودند بر دشمنشان یاری کردیم تا چیره شدند.

مؤمن از آغاز باید تأثیرپذیر و تأثیرگذار باشد؛ هم‌زمان رشد کند و رشد دهد؛ دست بگیرد و دست بدهد. قرآن روشِ غلبۀ سبک زندگی ایمانی بر کافرانه را صریح می‌گوید. این مختص امت عیسی نیست؛ خطاب به مؤمنانِ خاتم نیز هست.

اخلاق حرکت است نه نشستن و شنیدن

پس تابلو این شد: رابطه، عینیت، جذبه و ربط میان استاد و شاگرد، شأنیتِ شاگرد نسبت به استاد. مقدمات برای ایجاد این نگاه چیده شد. نخستین بحث: اخلاق حرکت و سیر و همراه شدن است؛ ماندن و شنیدن نیست. آیت‌الله حسن‌زاده می‌فرمود گیوه بپوش، آستین بالا بزن، کمر همت ببند و راه بیفت. نشستن و گفتنِ «چرا خوب نمی‌شویم» تا آخر عمر سود ندارد.

«إنی ذاهب إلی ربی سیهدین» (صافات/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به‌سوی پروردگارم می‌روم؛ او هدایتم خواهد کرد.

«إنی مهاجر إلی ربی» (عنکبوت/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به‌سوی پروردگارم هجرت‌کننده‌ام.

«سبحان الذی أسرى بعبده لیلاً» (إسراء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است آن که بنده‌اش را شبانه سیر داد.

صراط و سبل و رجوع و منتهی — همه حرکت‌اند:

«إنا لله و إنا إلیه راجعون» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

«و أن إلی ربک المنتهى» (نجم/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پایان به‌سوی پروردگار توست.

«ألا إلی الله تصیر الأمور» (شوری/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که کارها به‌سوی خدا بازمی‌گردد.

سیر با گفتن محقق نمی‌شود؛ با راه افتادن است — نه لزوماً با پا، اما با عزم. کسی که از جلسه بیرون می‌آید باید احساس کند اراده و بیداری و نیاز در او شکل گرفته. بیان لازم است اما تنها نیست؛ دیدنِ رفتار و ارتباطِ عملی رکن است. این نگاه منشأ قرآنی و روایی دارد نه استحسانِ شخصی.

ایصال و کعبه بودنِ امام؛ کارِ اخلاق نازلۀ امامت

پرسش از جایگاه امام پس از پیامبر و تشبیه به کعبه که مردم به‌سوی او می‌روند، به بحث ایصال إلی المطلوب بازمی‌گردد. مأخذِ عالی المیزان جلد یک ذیل آیۀ ابتلای ابراهیم و جعلِ امامت است:

«و إذ ابتلى إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن قال إنی جاعلک للناس إماماً» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگار ابراهیم را با کلماتی آزمود و او آن‌ها را به انجام رساند، فرمود من تو را امام مردم قرار می‌دهم.

حقیقت امامت و معنای رساندن آنجاست؛ اگر نبی نیز می‌رساند از حیث امامت اوست. کارِ استاد اخلاق نازلۀ کارِ امامت است: می‌خواهد دست بگیرد و ببرد نه فقط انذار و تبشیر کند. امروز مردم در شنیدن کم ندارند؛ در حلقه‌های دانشجویی می‌بینی متوسط به بالای معارف را شنیده‌اند و می‌توانند درباره‌اش سخن بگویند، اما در عمل ظهور ندارد. جوانی با ظاهر نامناسب حرف‌های دقیقی می‌زد که یافتنش در کتاب دشوار است، اما در رفتارش چیزی ننشسته بود. پس کارِ استاد اخلاق امروز القای معارفِ صرف نیست؛ اگر معرفتی می‌گوید برای به دست آوردنِ دل است تا ببرد و ارتباط بسازد.

چالۀ راهنمای نارسیده: در نه دیوار؛ سوزِ نداشتن؛ سلمان

پرسشی سنگین مطرح شد: ذاتِ نایافته از هستی‌بخش کی تواند هستی‌بخش شود؟ ما برای سخنرانی آماده‌ایم؛ اما کسی که راه نرفته چگونه دست دیگری را بگیرد؟ حواریون نیز از آغاز هستی‌بخشِ ذاتی نبودند و معصوم نبودند؛ برخی بعداً رفوزه شدند. پس هدایتگریِ غیرمعصوم ممکن است؛ باید قواعد را از آیه و روایت استمداد کرد.

«أفمن یهدی إلی الحق أحق أن یتبع أم من لا یهِدّی إلا أن یُهدى» (یونس/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنکه به‌سوی حق هدایت می‌کند سزاوارتر است که پیروی شود یا آنکه خود راه نمی‌یابد مگر آنکه هدایتش کنند؟

هر کس جایی رشد کرده آفتش این است که راه را منحصر در مسیرِ خود ببیند و دیگران را به همان بخواند؛ استعدادها ضایع می‌شود. روحِ رفتن را بگیر و خصوصیاتِ شخصی و محیطی را حذف کن. بسیاری مراحل را در دورانِ غلبۀ اخلاقِ فردی گذرانده‌ایم؛ نباید امروز باز به فردیت سوق دهیم در حالی که زمینۀ اخلاقِ اجتماعی و حاکمیتی فراهم‌تر است.

امام خمینی با انقلاب جوی ساخت که یک‌باره رفتارها را تغییر داد؛ روحیۀ شهادت و ایثار و گذشت. میلیون‌ها کتاب اخلاق آن اندازه اثر نداشت که آن شوقِ جمعی. نتواستیم کامل حفظ کنیم و رجعت‌هایی شد؛ اما اصلِ تغییرِ جو روشن است: محیطِ متراکم راه می‌اندازد.

از سیرۀ امام صادق علیه‌السلام: شاگردان وقتِ ویژه داشتند؛ گاه به عنوان بصری می‌فرمود وقت ندارم — تأدیب؛ اما به شاگردِ خود می‌گفت هرگاه توانستی بیا. برنامه‌ریزیِ ما چنین بوده؟

ایده‌آل را باید گفت؛ اما چه کنیم اکنون؟ برهه‌هایی طی شده و می‌توان از نقاطِ ساده آغاز کرد. نکته آن است که چون با متربی رابطه می‌سازی، خود را در ببینی نه دیوار: او را از خود عبور دهی و به خود دعوت نکنی. آیت‌الله خوشوقت می‌فرمود بعضی دیوارند — از دور بنشین و از حالشان بهره ببر اما مطلوبِ نهایی‌شان مشو که پای دیوار می‌مانی؛ بعضی درند — حرکت می‌دهند و از خود عبور می‌دهند. اگر در باشیم، همان بهره‌های اولی را هم می‌توان داد بی‌آنکه دیوار شویم.

سلمان در عمرِ بلندش در به در زد و هر استاد او را به بعدی می‌سپارد؛ از همۀ آنان عبور کرد. پس با همان مقدار که داریم آغاز می‌کنیم. اگر شوقِ کامل نیست، سوزِ نداشتن هست؛ القای سوزِ نداشتن خودْ در می‌سازد: طرف می‌بیند من ندارم اما می‌سوزم که ندارم؛ پس ممکن است و باید بجوید. جرقه زدن و رها کردن خطرناک است؛ بیدارنشدن گاه بهتر از بیداریِ بی‌راهنماست که به انحراف می‌کشد. وضعیت موجود را باید دید؛ حفظِ تا این سن با ادعای دینداری خودْ حجتی است که می‌شود ماند.

دوزِ انذار و تبشیر؛ تفاوت سن و جنس

رفتار انبیا با اقوام مراتبِ دوز دارد: آغاز با رأفت و اخوت — «أخاهم هوداً» — و هم‌زبانیِ «بلسان قومه»؛ سپس گاه تهدید و نزول عذاب. بعضی انبیا در قومی انذارشان شدیدتر بوده چون محیط می‌طلبیده. با همه یکسان نمی‌توان بود. در نظام اخلاقی، انذار بر خانم‌ها زود اثر می‌گذارد؛ دوز باید کمتر باشد وگرنه استعداد ضایع می‌شود. نوجوان با میانسال متفاوت است.

آیت‌الله خوشوقت می‌فرمود جوان در حال ورود به دنیاست و ما در حال خروج؛ دو رابطه داریم. حرکت، کندن از دنیاست.

«و لقد علمتم النشأة الأولى فلولا تذکرون» (واقعه/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نشئۀ نخستین را شناختید؛ پس چرا متذکر نمی‌شوید؟

بعضی مفسران گفته‌اند خروج از دنیا و ورود به آخرت با شناخت دنیا محقق می‌شود؛ تذکر خروج است و دارِ آخرت دارِ ذکر و حیات. دوز را از جای ساده آغاز کنید؛ آخرین مرتبۀ انذار را در اولین کار به کار نبرید که خراب می‌کند و واکنش نامناسب می‌زاید.

ابراهیم با آزر نخست محبت‌آمیز سخن گفت — «یا أبتِ» مکرر — سپس چون اثر نکرد دوز بالا رفت تا تبرّی؛ چون او را عدوّ خدا یافت دیگر دعا نمی‌کرد. دانشجو نیز چنین است؛ مقتضیات سن و نیازش را باید شناخت. حرکت از نیاز آغاز می‌شود — چنان‌که در درس‌های سوم و چهارمِ دوره آمده بود.

موسی و آتش: آغاز از نیاز و عبور از نیاز

خدا چون موسی را به رسالت می‌خواند، از نیازِ او آغاز می‌کند. موسی از نزد شعیب بازمی‌گردد؛ شبانه راه گم کرده؛ سرما؛ همسرِ باردار نزدیک زایمان؛ گوسفندان از رعد و برق پراکنده؛ راه بی‌نشان. نیازش آتش است. خدا با آتش تجلی می‌کند.

«إذ قال موسى لأهله إنی آنست ناراً سآتیکم منها بخبر أو آتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون» (نمل/۷؛ طه/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون موسی به خانواده‌اش گفت آتشی یافتم؛ به‌زودی از آن خبری برایتان می‌آورم یا شعله‌ای تا گرم شوید.

می‌رود برای راه یا گرمی؛ آنجا ندا می‌آید:

«إنی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلاة لذکری» (طه/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من‌ام خدا؛ معبودی جز من نیست؛ پس مرا بپرست و نماز را برای یاد من برپا دار.

رسالت با نیاز آغاز می‌شود. قاعده: برای جذب، نبین چه بلدی؛ ببین چه لازم است. اما در نیاز متوقف مشو. خدا می‌توانست فقط آتش بدهد؛ اما با آتش به رسالت رساند. نیاز را شروعِ حرکت کن و از آن عبور ده. این فرهنگ قرآنیِ حرکت‌دادن است. مقصد معلوم، مرکب معلوم، راه روشن، زاد روشن؛ یک همت می‌خواهد که راه بیفتیم و همت نمی‌کنیم. به بزرگی گفتم چرا آدم نمی‌شویم؟ گفت چون نمی‌خواهید. هوس هست؛ خواستن نیست.

جمع‌بندیِ تابلو و افقِ ادامۀ نشست‌ها

تابلوی بحث چنین شد: از میان منظرهای ممکن، منظری برگزیدیم که از آغاز تا انجام نگاهِ سیری داشته باشد؛ قرآنی و روایی و مورد تأیید علما؛ منحصر به ذوقی خاص نباشد و برای ذوق‌های گوناگون فراگیر باشد. دومین بحثِ پس از این، مسالکِ مختلفِ قرآن و راهی است که برگزیده شد و رفت‌وبرگشتِ دائم بر همان راه تا جاذبه و اعتبار حفظ شود.

در ایام کرامت و کنارِ امام رضا علیه‌السلام که قلب کشور و قلب عالم امکان است، و با یادِ امام زمان عجل‌الله‌فرجه، دستِ ما را بگیرند. گوینده نیابتِ زیارت می‌کند و از حضرت می‌خواهد در این مسیر نگاه دارد.

بازگستریِ آسیبِ اخلاقِ فردمدار در عصرِ حاکمیت

چون اخلاق در میراثِ مکتوب بیشتر فردمدار بوده، پیامدِ ناگزیرش تقویتِ میل به عزلت است. این میل در عصرِ تقیه یا ضعفِ حکومتِ دینی گاه عقلانی می‌نمود؛ اما در عصرِ امکانِ تمدن‌سازیِ اسلامی، همان میل تبدیل به ترکِ صحنه می‌شود. دانشجوی متخلق اگر مسئولیتِ تشکل و خدمت و حضور در نظام دانشگاهی را «دنیایی» بپندارد، اخلاق را از رسالتِ صالحون مصلحون جدا کرده است. شاخصِ درسِ معیار آن است که این گسست را ترمیم کند: فرد را ضایع نکند، اما فرد را به کاروان پیوند دهد.

منظومۀ معرفتی‌ـ‌عملی یعنی هر توصیۀ رفتاری ریشه در جهان‌بینی داشته باشد و هر معرفتی به تصمیمِ رفتاری برسد. اخلاقِ نظریِ محض کلاسِ فلسفه می‌شود؛ اخلاقِ کاربردیِ بی‌عمق موعظۀ سطحی. تلفیق دشوار است چون باید بومیِ دانشجو باشد، از مکاتبِ گوناگون بهره ببرد، و در عین حال قابلِ ارزیابی بماند. استاندارد داشتن غیر از انحصارگرایی است: یک روش را برای سنجش برمی‌گزینیم بی‌آنکه بگوییم فقط این حق است.

بازگستریِ قصۀ حواریون به‌عنوان الگوی روش

سه سالِ رسالتِ آشکارِ عیسی فشردۀ یک پروژۀ کاملِ تغییرِ اجتماعی است: دعوت، ایمان، تشخیصِ آسیبِ سبک زندگی، فراخوانِ انصار، تربیتِ عینی، و بازتوزیعِ کانون‌ها در متن جامعه. علامه کفرِ محسوس را کفرِ عملی خواند؛ امروز همان را می‌توان «سبک زندگیِ التقاطی» نامید. درمانِ التقاط، افزودنِ ساعتِ سخنرانی نیست؛ ساختنِ فضای متراکمی است که دینداری در آن دیده و لمس شود.

پا شستن فقط نمادِ تواضع نیست؛ انتقالِ قاعده است: استاد پیش از متعلم فروتن باشد تا زمین نرم شود. بومی‌سازی یعنی یافتنِ معادلِ امروزینِ همان فروتنی در فرهنگِ پوشش و ادبِ دانشگاهی — از جفت کردنِ کفش تا حضورِ پس از کلاس و در دسترس بودن. محبت گره می‌زند؛ گره معارف را نگه می‌دارد. بی‌گره، واکسیناسیونِ شنیداری رخ می‌دهد و دوز باید بالا برود — نشانۀ شکستِ روش.

انجیل برنابا را آیت‌الله بهجت تقریباً با قرآن سازگار می‌دانست جز یک‌دو موضع؛ خواندنش برای کارِ اخلاقی سودمند است چون تمثیلات و لطافتِ بیانِ عیسی را نشان می‌دهد. با این حال همان روح‌الله سخنرانی را کافی ندانست؛ همراهی را برگزید. دینِ عیسی عمدتاً اخلاقی است و احکامش غالباً امتدادِ موسی؛ از این‌رو برای بحثِ اخلاق منبعی ویژه است.

بازگستریِ ایصال و مسئولیتِ مربیِ ناتمام

اگر کارِ اخلاق نازلۀ امامت است، مربی باید بپرسد می‌برم یا فقط می‌گویم؟ امروز انذار و تبشیرِ رسانه‌ای بسیار است؛ کمبود در ایصال است. پرسشِ «من نرفته‌ام چگونه ببرم؟» صادقانه است. پاسخِ جلسه این نبود که مدعیِ کمال شوید؛ این بود که از در بودن آغاز کنید: عبور دادن از خود، القای سوزِ نداشتن، و حرکت با همان سرمایۀ موجود زیرِ سقفِ نگاهِ کلانِ اجتماعی.

انقلاب نمونۀ جوِ متراکم است؛ اخلاقِ حاکمیتی یعنی ساختنِ فضایی که جمع را راه می‌اندازد نه فقط فرد را موعظه می‌کند. در عین حال بدونِ درهای پیاپی — چون مسیرِ سلمان — جو نیز منحرف می‌شود. استادِ در، متربی را به خود نمی‌بندد؛ به راه می‌سپارد.

بازگستریِ قاعدۀ نیاز و دوز

تجلی بر موسی با آتش، قاعدۀ جذب است: از نیازِ متربی آغاز کن و او را از نیاز بالاتر ببر. مربیِ پرمحتوا که از انبانِ دانسته‌ها می‌بارد، ممکن است نیاز را نبیند. دوزِ انذار و تبشیر نیز تابعِ سن و جنس و محیط است؛ ابراهیم و آزر الگوی تدریج‌اند. جوانِ در حالِ ورود به دنیا را با کلامِ پیرِ در حالِ خروج یکسان مخاطب گرفتن، استعدادسوزی است.

خواستن غیر از هوس است. تا نخواهیم، همت نمی‌آید؛ تا همت نیاید، با وجودِ روشنیِ راه و زاد، حرکت نیست. شاخصِ درسِ معیار آن است که جلسه را با عزمِ حرکت ترک کنند نه با انبوهی از نکاتِ بی‌گره.

خاتمۀ نشستِ شاخص

بدین‌سان شاخص‌های درسِ اخلاقِ معیار در این نشست ترسیم شد: تلفیقِ معرفت و عمل؛ افقِ جمعی و صالحون مصلحون؛ روشِ کانونِ متراکم و همراهی به‌جای سخنرانیِ توری؛ ایصال به‌عنوان نازلۀ امامت؛ در بودن نه دیوار بودن؛ آغاز از نیاز و تنظیمِ دوز؛ و نگاهِ سیریِ قرآنی از صراط تا رجوع. نشست‌های بعد مسالک و منطقِ جزئی‌تر را می‌گشایند. خدا دستِ ما را بگیرد؛ به برکتِ رضا علیه‌السلام و حجتِ عصر. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

تفصیلِ بیشتر در تلفیقِ معرفت و عمل و پرهیز از انحصار

آنچه در طلیعۀ نشست به‌عنوان شرم از مصدرِ سخن آمد، ادبِ ناقل است نه تضعیفِ مطلب. مطلب از آیه و روایت و بزرگان است؛ ناقل واسطه است. این ادب اگر با دقتِ روش همراه شود، درس را از شخصیت‌محوری نجات می‌دهد و به استانداردمحوری می‌رساند. استانداردمحوری همان است که اجازۀ ارزیابی می‌دهد: آیا این جلسه حرکت آفرید؟ آیا رابطه ساخت؟ آیا متربی را به ایصال نزدیک کرد؟ بی‌استاندارد، هر ذوقی خود را معیار می‌پندارد و جمعِ اساتید پراکنده می‌ماند.

تلفیقِ معرفت و عمل از آن‌رو سخت است که هر قطبْ جاذبۀ خود را دارد. قطبِ معرفتی به دقتِ مفهومی می‌کشاند و خطرش نظری‌شدن است؛ قطبِ عملی به دستورِ فوری می‌کشاند و خطرش سطحی‌شدن است. درسِ معیار هر دو را نگه می‌دارد: پشتوانۀ معرفتی برای عمل، و ظهورِ عملی برای معرفت. بومی‌سازی یعنی این تلفیق را با زبان و نیازِ دانشجو بگوید؛ تخصصی‌سازیِ افراطی یعنی چنان در مکتبِ خاصی فرو رود که ذوق‌های دیگر طرد شوند. استفادۀ آزاد از مکاتب بدون انحصار، همان نقطۀ جمعی است که از آغاز بنا نهاده شد.

روح جمعی و حرکت کاروانی، اخلاق را از پروژۀ نجاتِ فردی به پروژۀ تمدنی بدل می‌کند. روایتِ صالحون مصلحون نامِ شیعه را دو بال می‌دهد: صلاحِ خود و اصلاحِ غیر. دانشگاه اگر فقط صالحِ منزوی بسازد، از نیمۀ دومِ نام غافل شده است. هماهنگی با رسالتِ علوم اسلامی همین‌جاست: دانشجویی که خوب است و می‌خواهد خوب کند.

بازخوانیِ کامل‌ترِ تجربۀ عیسوی در سه سال

فشردگیِ زمانیِ رسالتِ آشکارِ عیسی علیه‌السلام برای مربیِ دانشگاهی پیامِ امید است: لازم نیست نسل‌ها بگذرد تا روشِ همراهی جواب دهد؛ اگر برنامه دقیق باشد، در افقِ چند ترم نیز کانونِ متراکم می‌توان ساخت. سیّاح بودنِ عیسی — رفتن از شهری به شهر دیگر زیر فشارِ یهود و روم — نشان می‌دهد ثباتِ مکانی شرطِ حتمی نیست؛ ثباتِ روش و معیت شرط است. ایمان آوردنِ جمع، سپس احساسِ کفرِ عملی در میانِ همان مؤمنان، الگوی تشخیصِ آسیب است: موفقیتِ تبلیغی را با سبک زندگی بسنج نه فقط با شمارِ معتقدان.

«من أنصاری إلی الله» فراخوانِ صالحان به‌سوی مصلح‌شدن است. حواریون گفتند حاضریم وقت و انگیزه و دغدغه بگذاریم. آوردنشان کنارِ عیسی یعنی انتقال از کلاسِ شنیداری به کارگاهِ دیداری. هم‌سفره بودن و درخواستِ مائده، جزئیاتِ معیتِ روزمره است. شستنِ پا پس از گرفتنِ اذن، ادب و آموزش را با هم دارد: بدون اذن، تحمیل است؛ با اذن، پیمان. شرمندگیِ حواریون که ما باید پیشی می‌گرفتیم نشان می‌دهد درس نشسته است. قاعده‌ای که امام صادق علیه‌السلام تأیید می‌کند فرازمانی است: در اسلام نیز استاد چنین باشد. زمین نرم و کوه سخت، تمثیلِ آمادگیِ متعلم است؛ نرم کردنِ زمین کارِ تواضعِ معلم است پیش از بارشِ معارف.

خاطرۀ جفت کردنِ کفش در اتاقِ استاد، ترجمۀ بومیِ همان قاعده است. غبارِ کفش نمادِ پایین‌ترین و خاکی‌ترین لایۀ حضورِ انسان است؛ خم شدن برای جفت کردنش اعلامِ تواضعِ کامل است و گره می‌آفریند. سال‌ها بعد، معارف از دریچۀ همان خاطره تداعی می‌شود. این است بقایِ اثر: نه طولِ سخن، که عمقِ رابطه. اخلاق بی‌محبت حرکت نمی‌زاید؛ محبت بی‌نیاز و شوق نیز پایدار نمی‌ماند. احساسِ نیاز، درِ شوق را می‌گشاید؛ شوق، پا را به راه می‌برد.

انجیل برنابا را آیت‌الله بهجت تقریباً با قرآن سازگار می‌دانست جز یک‌دو موضع؛ خواندنش برای کارِ اخلاقی سودمند است چون تمثیلات و لطافتِ بیانِ عیسی را نشان می‌دهد. با این حال همان روح‌الله سخنرانی را کافی ندانست؛ همراهی را برگزید. دینِ عیسی عمدتاً اخلاقی است و احکامش غالباً امتدادِ موسی؛ از این‌رو برای بحثِ اخلاق منبعی ویژه است. عهدین با هم چاپ می‌شود چون عمده احکام مسیحیان همان احکام موسوی است با اندک افزایش و کاهش؛ وجه غالب، کندن از دنیاست.

نقدِ تفصیلیِ سخنرانیِ توری و واکسیناسیونِ شنیداری

نظام رسمیِ پر کردنِ ساعات — حتی در وقت نماز — نمادِ کمیت‌گراییِ بی‌کیفیت است. استادِ اخلاق اگر فقط در جدولِ حضور ظاهر شود و پس از زنگ غایب باشد، روشِ عیسوی را نقض کرده است. سخنرانیِ توری جرقه‌های پراکنده می‌زند بی‌آنکه آتشِ کانون بماند. شنیدنِ مکررِ بی‌گره، نفس را نسبت به کلامِ حق کم‌حساس می‌کند؛ آنگاه برای اثر باید هیجان را بالا برد — و این مسابقۀ دوز، خودْ آسیب است. مقابلش کانونِ متراکم است: عده‌ای ببینند، مشتاق شوند، کلید بگیرند، و در متن جامعه تکثیر شوند تا مردم به‌جای مصرفِ سخنرانی، اهلِ ارتباط شوند.

سورۀ صف خطاب را همگانی کرد: همه باید انصار الله باشید. تربیتِ ایمانی از آغاز دو سویه است — گرفتن و دادن. غلبۀ طائفۀ مؤمن بر طائفۀ کافر در آیه، غلبۀ سبک زندگی است نه فقط غلبۀ شعار. اگر اصل روش قرآنی پذیرفته شد، بخشِ بزرگی از سردرگمیِ روشی حل می‌شود: از این طریق باید رفت. این تأییدِ پیامبر خاتم نیز هست؛ منحصر در قومِ عیسی نیست.

آیاتِ سیر و معنای عزمِ خروج از جلسه

آیاتِ ذهاب و هجرت و اسراء و صراط و رجوع و منتهی و مصیرِ امور، همه یک پیام دارند: اخلاق توقف نیست. تعبیرِ حسن‌زاده دربارۀ گیوه و آستین و کمر همت، زبانِ فارسیِ همان پیام است. معیارِ موفقیتِ جلسه آن است که خروج با عزم باشد: بیداری، احساسِ نیاز، جنب‌وجوش. بیان در این میان لازم است اما کافی نیست. مستندِ این نگاه قرآن و روایت است؛ از پیشِ خود بافته نشده است.

ارجاع به المیزان ذیلِ ابتلای ابراهیم و جعلِ امامت، عمقِ ایصال را نشان می‌دهد. استادِ اخلاق اگر بداند کارش جلوه‌ای از امامت است، دیگر به انذارِ صرف قانع نمی‌شود. تجربۀ حلقه‌های دانشجویی ثابت می‌کند دانستنِ متوسط‌به‌بالا شایع است و عمل کمیاب؛ پس مأموریت جابه‌جا شده از بگو به ببر. جوانِ ظاهرآشفته‌ای که معارفِ دقیق می‌دانست و رفتارش خالی بود، نمادِ گسستِ علم و عمل در عصرِ انبوهیِ پیام است.

پاسخِ تفصیلی به دغدغۀ مربیِ نارسیده

دغدغۀ نرفته‌ام چگونه ببرم را نباید با شعارِ ایده‌آل خفه کرد و نباید با یأس بست. حواریون معصوم نبودند و برخی سقوط کردند؛ پس امکانِ هدایتگریِ محدود برای غیرمعصوم هست، به شرطِ استمداد از موازین و الگوها. آیۀ أفمن یهدی مراتبِ هدایت را یادآوری می‌کند: هدایتِ ذاتیِ متصل با خدا احق است؛ اما نفیِ مطلقِ هدایتگریِ متوسط نیست. حفظِ دین تا پیریِ خمیده خودْ نشانۀ دستگیریِ الهی در مسیر است؛ حسرتِ دیدنِ چنین پیری، انگیزۀ ماندن است.

آفتِ انحصارِ راه در تجربۀ شخصی، ضایع کردنِ استعدادهاست. روحِ حرکت را بگیر و پوستۀ شرایطِ خود را بر همه تحمیل مکن. اخلاقِ فردیِ عصرِ پیشین را امروز مطلق مکن؛ زمینۀ اخلاقِ اجتماعی و حاکمیتی را ببین. انقلاب نمونۀ تغییرِ جو است: ایثار و اعتصاب و شعارِ به کوری چشم شاه زمستونم بهاره تحمل را بالا برد. یک میلیون کتاب آن اثر را نداشت. رجعت‌های بعدی هشدار است که جو را باید مراقبت کرد؛ اما اصلِ قدرتِ جو انکارشدنی نیست.

وقتِ ویژۀ شاگردانِ صادق علیه‌السلام ادبِ دسترسی است: تأدیبِ گاه‌به‌گاه با وقت ندارم و گشودگیِ هرگاه توانستی بیا برای اهلِ عهد. سؤالِ عملیِ امروز: در برنامه‌ریزی‌مان چنین جایی گذاشته‌ایم؟ ایده‌آل را بگو و از نقطۀ ممکن آغاز کن. خود را در ببین: عبور بده نه مقصدِ نهایی. خوشوقت میانِ دیوار و در فرق نهاد. سلمان با عبور از درهای پیاپی کامل شد؛ استادِ اولِ او در طفولیتِ راه بالاتر بود اما در نهایتِ راهِ سلمان بالاتر نماند. پس با همان قدر که داریم، با نگاهِ کلان، آغاز می‌کنیم. سوزِ نداشتن را القا کن تا امکان دیده شود. جرقه را بی‌چارچوب رها مکن. وضعیت موجود حجتِ ناقص اما واقعی است: تا اینجا خدا حفظ کرده است.

تفصیلِ دوز، نیاز، و همتِ خواستن

مراتبِ خطابِ انبیا — از اخوت و رأفت تا انذار و عذاب — نقشۀ دوز است. هم‌زبانیِ بلسان قومه رابطۀ محبتی است. تفاوتِ اثرِ انذار بر مخاطبانِ مختلف و تفاوتِ نوجوان و میانسال، اقتضایِ حکمتِ تربیتی است. خوشوقت می‌گفت جوان وارد دنیا می‌شود و پیر خارج؛ کلامِ روایت را باید با این دو حرکت تطبیق داد. آیۀ نشئۀ أولى تذکر را خروج از دنیا و ذکر را حیاتِ آخرت می‌پیوندد. ابراهیم با آزر از یا أبتِ تا تبرّی، الگوی تدریجِ دوز است.

موسی در اوجِ نیازِ آتش به وادیِ مقدس می‌رسد. قرآن قاعده می‌آموزد: جذب از نیاز؛ کمال با عبور از نیاز. مربیِ انبان‌پر ممکن است نیاز را نبیند. مقصد و مرکب و راه و زاد روشن است؛ کمبود همتِ خواستن است. هوس غیر از خواستن است. تابلوی بحث این منظر را از آغاز تا انجام اشباع می‌کند تا نشست‌های بعد — مسالک — بر همین زمین بایستد. در دهۀ کرامت و جوارِ رضا علیه‌السلام، نیابتِ زیارت و دعا برای نگاه‌داشته‌شدن در مسیر، ختمِ مناسبِ این شاخص‌گذاری است.

پیوندِ این شاخص‌ها با منطقِ جلساتِ بعد

نشستِ شاخص، مقدمۀ منطقِ جهاد اکبر است. چون روش روشن شد — همراهی، کانونِ متراکم، ایصال، در بودن، آغاز از نیاز — نشست‌های بعد می‌توانند مسالک و منزل‌ها را بدون ترس از خلطِ غایات بچینند. مربی که فقط فهرستِ منازل دارد و روشِ ایصال ندارد، جدولِ حضور پر می‌کند؛ مربی که روش دارد و منظومه ندارد، ذوقی پیش می‌رود. جمعِ شاخص و منطق، کارِ این سلسلۀ نشست‌های اساتید است.

از مخاطب خواسته می‌شود نظراتِ تکمیلی بدهد؛ زیرا جمعِ اساتید خودْ باید کانونی متراکم باشد نه مجمعِ سخنرانی‌های توری. تعامل در همین نشستِ اول برای نزدیک شدنِ افق‌هاست. نقدها — از تمییزِ آیاتِ سیر و همراهی تا پرسشِ دوز و پرسشِ مربیِ نارسیده — خودْ موادِ تکمیلِ شاخص‌اند و در پاسخ‌ها جذبِ متن شدند.

امتدادِ ادبیِ شاخص‌ها در زبانِ مربی

زبانِ مربی در درسِ معیار دو لایه دارد. لایۀ آشکار همان است که به متربی می‌گوید: حرکت کن، همراه شو، از نیازت آغاز کن، انصار الله باش. لایۀ پنهان همان است که در انتخابِ روش و دوز و زمان‌بندی به کار می‌برد: اکنون کدام مسلک را باز کنم، کدام کانون را بسازم، کجا در باشم و کجا دیوار را نشان دهم. خلطِ این دو لایه متربی را یا با اصطلاحاتِ سنگین می‌ترساند یا با ساده‌سازیِ افراطی از عمق محروم می‌کند.

شاخصِ ارزیابیِ جلسه نیز از همین‌جا برمی‌خیزد. به‌جای پرسیدنِ «چقدر مطلب گفته شد؟» باید پرسید: «چقدر گره خورده شد؟»؛ به‌جای «چند آیه خوانده شد؟» باید پرسید: «آیا عزمِ خروج پدید آمد؟»؛ به‌جای «آیا کلاس پر بود؟» باید پرسید: «آیا پس از کلاس دسترسی بود؟». این جابه‌جاییِ پرسش‌ها، همان انقلابِ روشی است که از قصۀ حواریون و نقدِ سخنرانیِ توری برمی‌آید.

در نسبت با اخلاقِ حاکمیتی، مربی نباید منتظرِ فقط انقلاب‌های بزرگ بماند؛ کانونِ کوچکِ متراکم در یک دانشکده نیز می‌تواند جو بسازد. چند دانشجو که با استاد زندگیِ ایمانی را لمس کنند و در خوابگاه و تشکل تکثیر شوند، همان الگوی حواریونِ محدود است که صف آن را همگانی کرد. کمّیتِ اولیه مهم نیست؛ تراکم و صدق مهم است.

سوزِ نداشتن را باید از ادعاهای دروغینِ کمال جدا کرد. تواضعِ دروغین دیوار است؛ سوزِ صادق در است. متربی اگر ببیند مربی از نقصِ خود رنج می‌برد و حرکت می‌کند، جرئتِ حرکت می‌یابد؛ اگر ببیند مربی نقص را پنهان و کمال را ادعا می‌کند، یا مأیوس می‌شود یا متظاهر. سلمان‌وارگی یعنی پذیرفتنِ درهای متعدد و عبور؛ نه چسبیدن به یک در به‌عنوان مقصد.

دوزِ خطاب را باید چون دارویی دقیق دید. بیش‌دوزیِ انذار بر دلِ حساس، استعداد را می‌سوزاند؛ کم‌دوزیِ انذار بر دلِ سخت، غفلت را تثبیت می‌کند. شروع از نیازِ موسی‌وار، کم‌دوزیِ حکیمانه است؛ عبور به رسالت، جلوگیری از توقف در نیاز است. همتِ خواستن، حلقۀ مفقودۀ بسیاری از برنامه‌های اخلاقیِ پرمحتوا و کم‌اثر است.

این‌ها خلاصۀ عملیِ شاخص‌هایی است که نشست کوشید از قرآن و سیره و تجربۀ دانشگاهی استخراج کند. متنِ پیشِ رو برای مطالعۀ آرام نوشته شد تا مربی بتواند بارها به آن برگردد و برنامه‌اش را با آن میزان کند؛ نه آنکه یک‌بار بشنود و بگذرد. میزانِ نهایی، تغییرِ روش در هفته‌های بعد است: دسترسی بیشتر، همراهی بیشتر، سخنرانیِ توری کمتر، آغاز از نیاز، و دعوت به صالحون مصلحون.

در پرتوِ دهۀ کرامت، از حضرت معصومه و امام رضا علیهماالسلام می‌خواهیم این شاخص‌ها را در عملِ ما جاری کنند و دستِ اساتید و دانشجویان را در دستِ حجتِ خدا بگذارند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

لایه‌های پنهانِ قصۀ پا شستن و زمین نرم

در فرهنگِ آن روز، شستنِ پای مهمان کارِ خادم یا کوچکِ خانه بود. عیسی علیه‌السلام با گزینشِ همین کارِ فرودست، سلسله‌مراتبِ ظاهریِ استادـشاگرد را واژگون کرد تا سلسله‌مراتبِ باطنیِ تواضع برقرار شود. امام صادق علیه‌السلام با نقلِ این واقعه اعلام می‌کند که نظامِ اسلامی نیز همین واژگونیِ اخلاقی را می‌خواهد. پس درسِ اخلاقِ معیار نمی‌تواند در جایگاهِ بالا بایستد و فقط امر و نهی کند؛ باید فرود آید و زمین را نرم کند.

زمین نرم کنایه از قلبِ پذیراست. قلب با جدالِ سخت سخت‌تر می‌شود و با تواضعِ صادق نرم. از این‌رو مقدمۀ هر القای معرفتی در روشِ عیسوی، عملِ متواضعانه است نه مقدمۀ منطقیِ خشک. جفت کردنِ کفش همان فرودِ امروزین است؛ همچنین است پیش‌قدم شدن در سلام، ماندن پس از کلاس، پاسخ به پیامِ نیمه‌شبِ مضطربِ دانشجو، و حضور در بیمارستان و غم و شادیِ او. هر یک از این‌ها پا شستنی است در لباسِ زمانه.

کانونِ متراکم در مقیاسِ دانشکده

کانونِ متراکم لازم نیست با عنوانِ رسمی آغاز شود. حلقه‌ای هفتگی با سه تا هفت نفر که قرآن و عمل و دردِ مشترک دارند، می‌تواند نطفۀ حواریون باشد. شرطش معیتِ استاد است نه تفویضِ کامل به همسالانِ بی‌راهنما. پس از تراکم، پخش در خوابگاه و کلاس و تشکل همان گسیلِ حواریون است. مردم با دیدنِ اینان تغییر می‌کنند نه با شنیدنِ بیانیۀ اخلاقی.

واکسیناسیونِ شنیداری وقتی رخ می‌دهد که پیام بسیار و رابطه‌ها کم است. علاج، کاهشِ پیامِ بی‌مخاطب و افزایشِ معیت است؛ نه لزوماً کاهشِ اصلِ بیان. بیان در دلِ معیت طلاست؛ بیانِ بدونِ معیت گاه نقره‌ای است که زود کدر می‌شود.

اخلاقِ حاکمیتی و خطرِ رجعت

انقلاب نشان داد جو می‌تواند یک‌شبه ایثار بیافریند. رجعت‌های بعدی نشان داد جو بدونِ مراقبت و بدونِ کانون‌های پایدار می‌میرد یا وارونه می‌شود. درسِ اخلاقِ معیار در دانشگاه باید پاره‌ای از مراقبتِ جو باشد: نه سیاست‌زدگی، که تربیتِ صالحون مصلحون در فضای جمعی. اخلاقِ فردیِ صرف در این افق، عقب‌گرد است؛ اخلاقِ جمعیِ بی‌ریشۀ فردی نیز توخالی است. شاخص، جمعِ هر دوست.

جمع‌بندیِ نهاییِ فصلِ شاخص

از شرمِ ناقل تا نیابتِ زیارتِ رضا، رشته‌ای پیوسته کشیده شد: اخلاق باید معرفتی‌ـ‌عملی، جمعی، حرکتی، ایصالی، تدریجی، نیازمحور و قابلِ ارزیابی باشد. روشِ مادریِ قرآن در قصۀ حواریون و خطابِ صف و سیرِ ابراهیم و موسی و اسراء، پشتوانۀ این شاخص‌هاست. مربیِ ناتمام نیز راه دارد اگر در باشد نه دیوار، اگر سوزِ نداشتن را پنهان نکند، و اگر از نقطۀ ممکن با نگاهِ کلان آغاز کند. این فصل، تابلوی اندازه‌گیریِ همۀ نشست‌های بعد است.

بازآفرینیِ فضایِ دهۀ کرامت و ادبِ آغاز

دهۀ کرامت از میلادِ کریمهٔ قم تا میلادِ رضا علیه‌السلام، ظرفِ زمانیِ مناسبی برای سخن از اخلاقِ معیار است؛ زیرا کرامتِ اهل بیت الگویِ تواضع و ایصال است نه الگویِ استکبارِ علمی. صلوات‌های پیاپیِ آغازِ جلسه، ادبِ ورود به بحثی است که بدون اتصال به ایشان به ادعا می‌ماند. گوینده بارها تأکید کرد نگاه به محتوا باشد نه به شخص؛ این تأکید اگر جدی گرفته شود، نقدها نیز بر روش فرود می‌آیند نه بر اشخاص.

در دانشگاه‌هایی که چهره‌های اخلاقی به انزوا خو کرده بودند، علت را باید در پیامِ پنهانِ متونِ فردمدار جست. پیامِ پنهان قوی‌تر از پیامِ آشکار عمل می‌کند. درسِ معیار باید پیامِ پنهانش کاروانی باشد: حتی وقتی از مراقبهٔ شخصی می‌گوید، افقِ مصلح بودن را نشان دهد. وگرنه هر چه صالح‌تر، منزوی‌تر.

همسفرگیِ حواریون: خوردن، حذر، سفر، و مائده

روایات و قرآن همسفرگی را فقط «حضور در مجلسِ وعظ» نمی‌دانند. خوردنِ با هم، ترسیدنِ با هم، راه رفتنِ با هم، و حتی درخواستِ جمعیِ مائده، بافتِ تربیت است. در این بافت، خطاها دیده و اصلاح می‌شود؛ چون مخفی‌گاهِ رفتارِ روزمره کم است. کلاسِ رسمی مخفی‌گاه بسیار دارد: دانشجو می‌تواند در کلاس مؤمن بنماید و بیرون کفرِ عملی کند. کانونِ متراکم مخفی‌گاه را کم می‌کند.

کلید دادن غیر از دستور دادن است. عیسی با شستنِ پا کلید داد: قاعده را در جان نشاند. دستورِ «متواضع باشید» بدون کلید، شعار است. کلید، تجربۀ لمس‌شدۀ تواضعِ استاد است. از این‌رو استادِ اخلاق که هرگز فروتنیِ ملموس نشان ندهد، هر قدر هم دربارۀ تواضع سخن بگوید، کلید نداده است.

نسبتِ انذار و تبشیر با ایصال

ایصال نافیِ انذار و تبشیر نیست؛ مکملِ آن‌هاست. انذار و تبشیر ابلاغ‌اند؛ ایصال بردن. در عصرِ انبوهیِ ابلاغ، کمبود در بردن است. استاد اگر فقط ابلاغ کند، کارِ تکراریِ رسانه‌ها را با هزینۀ کمترِ اثر انجام می‌دهد. اگر ببرد — ولو چند نفر را — کارِ نازلۀ امامت را انجام داده است. شمارِ کمتر با اثرِ بیشتر، بر شمارِ بیشتر با اثرِ صفر ترجیح دارد.

پرسش از آیاتِ صراط برای اثباتِ همراهی، با توضیحِ گوینده روشن شد: آن آیات برای اصلِ حرکت‌اند نه مباشرةً برای معیت؛ معیت از ادلهٔ دیگر است. این دقتِ استناد خودْ شاخصی روشی است: آیه را بیش از دلالتش بار مکن.

پایانِ بازآفرینی

بدین‌سان همۀ اضلاعِ نشست — از آسیب‌شناسیِ فردمداری تا قصۀ عیسی، از نقدِ کلاسِ رسمی تا ایصال، از دغدغۀ مربیِ نارسیده تا دوز و نیاز و همت — در زبانِ کتابی بازآفرینی شد تا خوانندۀ خاموش بتواند شاخص‌ها را یکی‌یکی با عملش تطبیق دهد. خدا توفیقِ تطبیق دهد نه فقط توفیقِ خواندن.

روایتِ دانشگاهیِ اخلاقِ رسمی و تجربۀ زیسته

تصویری که از کلاس‌های اخلاقِ رسمی رسم شد — کلاس‌های پشت‌سرهم، استادِ آمدۀ از شهر دیگر، نبودنِ حتی سوراخی میان ساعات، و گاه کلاس در وقت نماز — فقط طنزِ تلخ نیست؛ نشانۀ ساختاری است که کمیتِ حضور را بر کیفیتِ معیت ترجیح داده است. در چنان ساختاری، استاد ناچار است بگوید و برود؛ دانشجو ناچار است بشنود و بگذرد. گره نمی‌خورد چون زمانِ گره نیست. علاجِ ساختاری، کاستن از شمارِ مخاطبِ همزمان و افزودن بر زمانِ دسترسی است؛ ولو پوششِ آماری کمتر شود. اثرِ عمیق بر چند نفر، رسالتِ ایصال را بهتر ادا می‌کند تا پوششِ سطحی بر صدها نفر.

امتناعِ گوینده از سخنرانیِ توری، انتخابِ روش است نه تنبلی. می‌گوید جایی می‌روم که یک‌دو روز بمانم تا پس از حرف، حضور باشد. این همان الگوی حواریون در مقیاسِ سفرِ کوتاه است: معیتِ محدودِ زمانی اما متراکم. در مقابل، تورهای سخنرانی جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند؛ و تکرارِ جرقه‌های بی‌آتش، پوست را ضخیم می‌کند.

صالحون مصلحون در آیینۀ آسیبِ امروز

آسیبِ مؤمنِ معتقد با رفتارِ غیرمؤمنانه همان است که عیسی احساس کرد. علامه آن را کفرِ ظاهری و عملی خواند. امروز با زبانِ سبک زندگی می‌گوییم: مبانی غربی و اسلامی در رفتار مخلوط شده‌اند. علاجِ مخلوط، افزودنِ باورِ نظریِ بیشتر نیست؛ ساختنِ کانونی است که رفتارِ خالص‌تر را قابلِ دیدن و تقلیدِ صالح کند. مصلح بودن یعنی پذیرفتنِ مسئولیتِ این ساختن؛ نه فقط شکایت از فسادِ جو.

فراخوانِ من أنصاری میانِ صالحان، مصلح می‌جوید. کسانی که وقت می‌گذارند و دغدغه دارند. تربیتِ آنان با دیدنِ دین در وجودِ راهبر است. سپس گسیل‌شان به میان مردم، تکثیرِ همان دینِ دیده‌شده است. قرآن در صف این منطق را بر امتِ خاتم نیز حاکم می‌کند: همه انصار باشید؛ آنگاه تأییدِ الهی بر مؤمنان و ظهورشان بر دشمنانِ سبکِ زندگیِ کافرانه.

ایصال در المیزان و هیبتِ بحثِ امامت

گوینده گفت دست و پای خود را نگه می‌دارد که واردِ عمقِ امامت نشود؛ اما ارجاع داد: المیزان جلد یک، ذیلِ ابتلای ابراهیم. آنجا حقیقتِ امامت و ایصال شکافته می‌شود. کارِ استادِ اخلاق نازله و ظهورِ همان شأن است. این جمله اگر باور شود، هویتِ شغلیِ مدرسِ اخلاق عوض می‌شود: دیگر مدرسِ معارف به تنهایی کافی نیست؛ دستگیرِ مسیر باید شد. انذار و تبشیر در نظام اخلاقی هست و انکار نمی‌شود؛ اما سازندگیِ عیسوی فراتر از آن است.

در حلقه می‌گفتند موضوع را طرح کنید؛ چه کسی شنیده و می‌داند؟ می‌نوشت و آنان می‌گفتند. می‌دیدی متوسط به بالا را می‌دانند؛ اما در عمل ظهور نیست. پس دانستنِ بدونِ ایصال، انبار است نه صیرورت. رادیو و تلویزیون و منبر انبار را پر کرده‌اند؛ خالی بودنِ رفتار، حجت را بر روشِ فقط‌ابلاغی تمام می‌کند.

دیوار و در؛ سوزِ نداشتن؛ چارچوبِ جرقه

کدِ خوشوقت — دیوار یا در — میزانِ انتخابِ استاد است. دیوار را از دور بهره ببر؛ در را همراه شو. خودت نیز برای متربی در باش: از خود عبور بده. سوزِ نداشتن را پنهان مکن؛ القایش امکان را زنده می‌کند. اما جرقه را رها مکن که به دامنۀ انحراف بیفتد. بیدارنشدن گاه سالم‌تر از بیداریِ بی‌راهنماست. وضعیتِ موجود — حفظ تا این سن — حجتِ ناقصِ امکان است؛ کمال نیست، اما نفیِ یأس است.

سلمان در طول عمرِ دراز در به در رفت و هر بار عبور داده شد. استادِ طفولیتِ راه لازم نیست استادِ نهایت باشد. پس مربیِ امروز کافی است درِ صادقِ همین منزل باشد؛ منزلِ بعد را خدا و امام و استادانِ دیگر می‌رسانند. مهم آن است که متربی را به خود نبندد.

موسی، آتش، و همت

جزئیاتِ شبِ موسی — گم‌شدنِ راه، سرما، همسرِ نزدیکِ زایمان، گوسفندانِ رمیده از رعد، بازگشت از مدین در بیراهه چون هنوز فراری بود — همه برای نشان دادنِ اوجِ نیاز است. خدا از همان نقطه تجلی کرد. قاعده برای مربی: نیازِ متربی را نقطهٔ شروعِ برنامه کن؛ اما برنامه را در رفعِ سطحیِ نیاز متوقف مکن. آتش بده و به وادیِ مقدس ببر.

امیرالمؤمنین فرمود مقصد و مرکب و راه و زاد روشن است؛ هیأتی می‌خواهد که برخیزیم. بزرگ گفت چون نمی‌خواهید آدم نمی‌شوید. هوس فراوان است؛ خواستن کمیاب. درسِ معیار باید خواستن را بیدار کند نه فقط هوسِ شنیدنِ نکته‌های تازه را.

بازخوانیِ انتقادیِ نسبتِ فرد و جمع در اخلاقِ دانشگاهی

آنچه دانشجویانِ متخلق را از مسئولیت می‌رمانْد، غالباً تفسیرِ نادرست از تقوا به‌عنوانِ کاهشِ اصطکاک با اجتماع بود. تقوایِ قرآنی اما حضورِ پاک در اجتماع است نه غیبتِ پاک از اجتماع. صالحِ مصلح باید درگیرِ اصطکاکِ اصلاح شود. درسِ معیار این تفسیر را تصحیح می‌کند و میدانِ تمرین می‌دهد: تشکل، خدمت، گفت‌وگوی بین‌دانشجویی، و همراهیِ استاد در همان میدان‌ها.

در عین حال جمع‌گراییِ بی‌ریشه، خطرِ ریا و رقابتِ تشکیلاتی دارد. از این‌رو معیتِ استاد و کانونِ متراکمِ صادق، شرطِ ایمنی است. حواریون نیز پس از تربیت گسیل شدند نه پیش از آن. شتاب در گسیلِ افرادِ نتراکم، بازتولیدِ کفرِ عملی در لباسِ فعالیتِ دینی است.

نسبتِ این نشست با تجربۀ شخصیِ گوینده

گوینده از هشت‌نه سال حضورِ مداوم در یک دانشگاه و از خاطرۀ کفش سخن گفت تا نشان دهد روش را زیسته نه فقط ستوده است. این گواهیِ تجربت برای اساتید مهم است: شاخص‌ها از آزمایشگاهِ میدان آمده‌اند. نقدِ کلاس در وقت نماز نیز مشاهدۀ میدانی است نه اغراقِ خطابی. چنین گواهی‌هایی باید در جمعِ اساتید زیاد شود تا منطق از هوا به زمین بیاید.

پرسش‌های حاضران — از ایصال و ذاتِ نایافته تا دوز و دلالتِ آیات — نشان داد جمع آمادۀ تعامل است. پاسخ‌ها در متن جذب شد تا خوانندۀ غایب نیز از گفت‌وگو بهره‌مند شود. نشستِ اولِ اساتید بیش از القایِ یک‌طرفه، تنظیمِ افقِ مشترک بود.

جمعِ نهایی و دعا

تابلو از این قرار است: اخلاقِ معیار، معرفتی‌ـ‌عملی، کاروانی، حرکتی، ایصالی، تدریجی در دوز، آغازگر از نیاز، و متکی به روشِ قرآنیِ حواریون و صف و سیرِ انبیا. روش‌های دیگر طرد نمی‌شوند؛ اما برای ارزیابی، این استاندارد برگزیده شده است. دومین بحثِ سلسله، مسالکِ راه در قرآن است تا رفت‌وبرگشت بر صراطِ برگزیده جاذبه و اصالت بیابد.

اگر فقط یک جمله از این فصل بماند، این باشد: اخلاقِ معیار، دست گرفتن است نه فقط حرف زدن؛ و دست گرفتن، تواضعِ زمین‌نرم‌کن می‌خواهد، کانونِ متراکم می‌خواهد، در بودن می‌خواهد، و آغاز از نیازِ متربی. بی‌این‌ها، با همۀ آیات و روایات، کلاس پر می‌شود و راه‌ها خالی می‌ماند.

در ایام کرامت، از امام رضا علیه‌السلام و امام زمان عجل‌الله‌فرجه می‌خواهیم ما را در این مسیر نگاه دارند. نائب‌الزیاره بودنِ گوینده، یادآوری است که بحثِ اخلاق بدون توسل به خزائنِ کرامت، ناقص می‌ماند. خدا راه‌ها را از سالکان و سالکان را از راهبانِ صادق پر کند. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

نکته‌های تکمیلیِ روش از دلِ گفت‌وگوی نشست

تمییز میان آیاتِ سیر و ادلۀ معیت، خودْ درسی روشی برای استناد است. آیاتِ صراط و رجوع اصلِ حرکت را ثابت می‌کنند؛ معیت از قصۀ حواریون و ایصال و سیرۀ صادق می‌آید. بار کردنِ همهٔ مدعاها بر یک آیه، سستیِ استناد است. ادبِ علمیِ نشست همین تمییز بود.

پرسش از کیفیتِ بالا بردنِ دوز، با ارجاع به سیرۀ انبیا پاسخ گرفت: آغاز با رأفت و اخوت و هم‌زبانی، سپس مراتبِ انذار، و گاه عذاب. ابراهیم با آزر همین نردبان را پیمود. تطبیق بر دانشگاه یعنی برنامۀ ترم‌به‌ترمِ تدریجی، نه شوکِ ابتداییِ حداکثری.

ذاتِ نایافته از هستی‌بخش کی تواند هستی‌بخش شود؟ پاسخِ عملی: با همان ذاتِ ناتمام، در باش؛ سوزِ نداشتن را نشان بده؛ از نقطۀ ممکن حرکت بده؛ متربی را به خود بند مکن؛ چارچوب بگذار تا جرقه منحرف نشود. این پاسخ، یأس را می‌شکند بی‌آنکه ایده‌آل را کوچک کند.

نسبتِ امام و کعبه و ایصال، افقِ نهاییِ هویتِ استادِ اخلاق است. مردم به‌سوی امام می‌روند و امام می‌برد. استادِ اخلاق در مقیاسِ محدود همان حرکت را تقلیدِ مسئولانه می‌کند. ارجاع به دو سه جلسۀ قریب‌العهدِ سمت خدا و به المیزان، نشانیِ مطالعه برای ادامه‌جویان است.

بدین‌سان همۀ پرسش‌ها و پاسخ‌های زندهٔ نشست نیز به زبانِ کتاب درآمد تا چیزی از بافتِ گفت‌وگو بر زمین نماند. خواننده اکنون هم تابلوی شاخص را دارد هم ادبِ گفت‌وگوی ناظر به آن را.

یادآوریِ جایگاهِ استاندارد در برابرِ ذوق‌های متکثر

در جمعِ اساتید همواره این بیم هست که گزینشِ یک روش به معنای تکفیرِ روش‌های دیگر تلقی شود. نشست صریحاً این بیم را زدود: گزینش برای سنجش است نه برای انحصارِ حقانیت. ذوق‌های عرفانی، فلسفی، روایی‌ـ‌اخلاقی و تربیتِ رسمی هر یک می‌توانند مواد بدهند؛ اما برای آنکه برنامهٔ دانشگاهی قابلِ ارزیابی باشد، باید بر تابلویی توافق کرد. تابلوی پیشنهادی همین است که گذشت. اساتید می‌توانند موادِ خود را در این تابلو بنشانند؛ نه آنکه تابلو را بشکنند تا ذوقِ شخصی‌شان بی‌میزان بماند.

این توافقِ روشی، پیش‌نیازِ نشست‌های منطق است. بی‌آن، بحثِ مسالک به نزاعِ مکاتب بدل می‌شود؛ با آن، مسالک ابزارِ تنظیمِ غایت در درونِ همان روشِ ایصالی می‌شوند. از این‌رو فصلِ شاخص، قفلِ سلسله است و باید پیش از منطقِ جزئی خوانده و پذیرفته شود.

عملی‌ترین توصیۀ پایانی برای فردایِ کلاس این است: یک اقدامِ معیتیِ کوچک به برنامۀ هفته اضافه کنید — زمانی برای دسترسی، حلقه‌ای متراکم با چند نفر، یک فروتنیِ ملموس، یک آغاز از نیازِ اعلام‌شدۀ دانشجویان — و همان را با شاخص‌های این فصل ارزیابی کنید. اگر گره خورد و عزم زاد، راه درست است؛ اگر فقط سخن زیاد شد، باید روش را برگرداند نه دوزِ سخن را بالا برد.

خداوند دل‌های اساتید را بر این تابلو گرد آورد و دست‌شان را در دستِ امامِ هدایت بگذارد؛ که بی‌او هیچ ایصالی به مقصودِ اعلی نمی‌رسد. و الحمد لله رب العالمین.

تتمیمِ کوتاه اما لازم دربارۀ منابعِ پیشنهادیِ نشست

سه منبع در سخن پررنگ شد: المیزان ذیلِ آیاتِ حواریون و صف و امامتِ ابراهیم؛ انجیل برنابا به‌عنوان متنِ کمکیِ اخلاقی با تذکرِ سازگاریِ نسبی‌اش با قرآن به نقل از آیت‌الله بهجت؛ و تجربه‌های میدانیِ اخلاقِ دانشگاهی در سالیانِ پس از انقلاب. مربیِ جدی این سه را کنارِ کتابِ شجاعی و روایاتِ کافی در ادبِ عالم و متعلم بگذارد تا تابلو فقط در حافظه نماند و در مطالعۀ مستمر بنشیند.

خواندنِ انجیل برنابا برای تقلیدِ الهیاتِ مسیحی نیست؛ برای دیدنِ لطافتِ خطاب و تمثیل در تربیتِ اخلاقی است — همان لطافتی که عیسی داشت و باز همراهی را بر خطابه ترجیح داد. المیزان نیز برای آن است که روش را از تفسیرِ تکه تکه نجات دهد و به منظومه برساند. تجربۀ میدانی برای آن است که از آرمان‌شهرِ کاغذی به امکانِ امروز برسیم.

با این تتمیم، فصلِ شاخص از جهتِ نظر و عمل و منبع، برای ورود به منطقِ مسالک آمادگی می‌یابد. توفیق از اوست.

و در یک نگاهِ واپسین، شاخصِ درسِ اخلاقِ معیار چیزی نیست جز ترجمۀ امروزیِ کارِ عیسی با حواریون و کارِ امام در ایصال، در ظرفِ دانشگاه و در زبانِ صالحون مصلحون. هر برنامه‌ای که از این ترجمه دور شود، هرقدر پرمطلب، از معیار فاصله گرفته است؛ و هر برنامۀ ساده‌ای که به این ترجمه نزدیک شود، به معیار نزدیک است. میزان را ساده نگه داریم تا عذرِ پیچیدگی نماند.

فرجامِ سخن با عهدِ عمل

شاخص‌ها تا وقتی روی کاغذند، معیار نیستند؛ وقتی هفتۀ آینده در کاهشِ سخنرانیِ توری، در افزودنِ ساعتِ دسترسی، در تشکیلِ حلقۀ متراکمِ چندنفره، و در یک فروتنیِ ملموسِ بومی‌شده دیده شوند، معیار شده‌اند. از اساتیدِ خوانندۀ این سطور خواسته می‌شود پیش از نشستِ بعد، فقط یکی از این چهار را انتخاب و اجرا کنند و نتیجه را — موفقیت یا شکست — با خود به گفت‌وگو بیاورند. شکستِ صادق نیز داده است؛ چون نشان می‌دهد کجا زمین هنوز سخت است و کجا تواضعِ بیشتر لازم است.

این عهدِ کوچک، ترجمۀ عملیِ تمامِ فصل است: حرکت، معیت، ایصال، تدریج. بی‌عهد، فصل به محفوظات می‌پیوندد؛ با عهد، به منطقِ زندهٔ جهاد اکبر. خداوند دل‌ها را بر این عهد استوار کند و قدم‌ها را در پیِ حواریونِ صدق و در سایۀ رضا علیه‌السلام و ولیِ عصر روانه دارد.

بازگشتِ دوباره به روایتِ صالحون مصلحون در پایانِ فصل از آن روست که همۀ شاخص‌ها به این نام برمی‌گردند: خود را بساز و جز خود را نیز به ساختن بخوان؛ اما ساختن را با بردن باش نه فقط با گفتن. اگر این نام در ذهنِ استاد و دانشجو بنشیند، بسیاری از نزاع‌های روشی فرو می‌نشیند؛ چون غایت روشن است و روش در خدمتِ غایت قرار می‌گیرد نه برعکس.

این سخن را با امیدِ قبول می‌نهیم نه با ادعای کمال. نقصِ نوشته را به دیدۀ اصلاح بنگرید و تمامش کنید در میدان. میدان، کلاسِ فردا و حلقۀ پس‌فردا و دسترسیِ شبانۀ دانشجوست. آنجا معلوم می‌شود شاخص در جان نشسته یا فقط در صفحه. از خدا می‌خواهیم در جان بنشاند. و السلام علی عباد الله الصالحین؛ و رحمة الله بر معلمانی که می‌کوشند دست بگیرند، هرچند خودشان هنوز در میانۀ راه‌اند. این کوششِ ناتمام، محبوبِ خداست اگر صادق باشد؛ و صدقِ آن به معیتِ پس از کلاس شناخته می‌شود نه به زیباییِ سخنانِ سرِ کلاس. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. و الحمد لله أولاً و آخراً.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.