ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

آموزش مبانی تدبر در قرآن — بخش اول

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است.

محدودهٔ بحث مقدماتی در این ترم

به طور طبیعی هر دانشی را که بخواهیم وارد آن شویم و درباره‌اش بحث کنیم، مقدماتی دارد. تدبر نیز از همین باب است. تدبر تعریفش چیست؟ تدبر چه دلیلی دارد که ما انجامش بدهیم؟ در قرآن کریم چه دلیلی بر آن هست؟ در روایات ما چه دلیلی وجود دارد بر اینکه باید تدبر کنیم؟ چه ضرورت و اهمیتی برای تدبر در قرآن قابل تصور است؟

جایگاه تدبر در میان انواع ارتباطی که ما می‌توانیم با قرآن کریم داشته باشیم چیست؟ آیا تدبر همان تفسیر است؟ آیا غیر از تفسیر است؟ تدبر با تفکر نسبتش چیست؟ با تفقه نسبتش چیست؟ و چیزهای دیگر، فعالیت‌های دیگری که در حوزهٔ قرآن می‌توان داشت، چه مراحلی دارد و چه قواعدی دارد. تمام این‌ها را ان‌شاءالله باید در بخش مقدماتی بحث کنیم. تعریف، دلیل قرآنی، دلیل روایی، ضرورت، جایگاه، نسبت با تفسیر و تفکر و تفقه، و مراحل و قواعد: این‌ها مبادی ورود به تدبرند؛ بدون روشن‌شدنشان ورود ناقص می‌ماند.

ولی در بخش مقدماتی بنا نداریم خیلی در این مباحث وارد جزئیات شویم. بنا نیست در همین آغاز، همهٔ مبادی را با تفصیل حوزوی بشکافیم. اگر بخواهیم بحث‌های مقدماتیِ مبانی و مبادی تدبر را به‌درستی کار کنیم، این کار دست‌کم ده ساعت وقت می‌خواهد تا بحثی شسته‌رفته و کامل ارائه شود. اما وقتی هنوز شما وارد تدبر نشده‌اید، خیلی ضرورتی به چنین بحث طولانی نمی‌بینیم. این بحث را توضیح داده‌ایم. در این ترم اول به اندازهٔ یک ساعت، دو ساعت، بحث مبنایی می‌کنیم و بقیه‌اش را ان‌شاءالله برای طول جلسات و برای ترم‌های بعدی می‌گذاریم؛ به خواست خدا. پس آنچه در این جلسه می‌آید مدخل است، نه دائرةالمعارف مبانی.

تکلیف همگانیِ خواندن و فهمیدن قرآن

ببینید مسئله از کجا آغاز می‌شود. همهٔ ما مکلفیم که قرآن را بخوانیم و بفهمیم. درست است؟ این تکلیف فقط مال عده‌ای خاص نیست. همهٔ ما مسلمانان این احساس تکلیف را می‌کنیم. بنده می‌خواهم بگویم حتی غیرمسلمان‌ها هم وقتی می‌خواهند با اسلام آشنا شوند، به‌طور طبیعی سراغ چه می‌آیند؟ سراغ قرآن. آیا توقعی غیر از این هست؟

یعنی اگر اکنون یک مسیحی بخواهد اسلام را بشناسد، یک یهودی بخواهد اسلام را بشناسد، یک زرتشتی بخواهد اسلام را بشناسد، یک آدم بت‌پرست از ژاپن بخواهد اسلام را بشناسد، کجا باید مراجعه کند؟ باید بیاید سراغ کتاب ما که قرآن است. کتاب اسلام همین است؛ نخستین جایی که باید مراجعه کند همین جاست.

حالا او بیاید سراغ قرآن و بگوییم ببخشید جناب‌عالی نمی‌توانید از قرآن ما استفاده کنید؛ قرآن ما برای شما قابل فهم نیست. بگوید ترجمه. بگوییم نه، ترجمه هم فایده ندارد. باید شما در محضر علمای ما تلمذ کنید؛ آنان یکی‌یکی به شما بگویند منظور از این قرآن چیست، با توضیحات آنان. این خودش مانعی است. اگر فهم قرآن را پشت دیوار ایمانِ پیشینی و تلمذ اجباری نزد علما بگذاریم، راه ورود به اسلام را بر همان کسی که آمده قرآن را ببیند بسته‌ایم.

قرآن معجزه است؛ فهم آن باید برای غیرمسلمان ممکن باشد

قرآن معجزه است. معجزه یعنی کتابی، یعنی سخنی، یعنی اقدامی، یعنی کاری که می‌خواهد به همه ثابت کند آورندهٔ این کتاب پیامبر است و در ادعای نبوت راست می‌گوید. معجزه برای «همه» است، نه فقط برای کسانی که از پیش ایمان آورده‌اند. او نبی خداست؛ شک نکنید. و اگر بیایید کتاب آسمانی او را بخوانید هدایت می‌شوید؛ راهتان را پیدا می‌کنید؛ راه از چاه جدا می‌شود. کتاب آسمانی آمده است که حجت باشد و راه را نشان دهد.

بله؛ البته وقتی انسان سراغ کتاب آسمانی آمد، کتاب آسمانی را خواند، کتاب آسمانی را فهمید و به حقانیت پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پی برد، آن‌وقت می‌آید می‌گوید: یا رسول‌الله، هرچه از این به بعد بگویید من قبول دارم؛ من تسلیمم؛ تصدیق می‌کنم گفته‌های شما را. چرا؟ چون من با کتاب آسمانی تو که معجزهٔ توست به حقانیت تو پی بردم. اول کتاب را فهمید؛ بعد تسلیم شد. ترتیب برعکس نیست.

یعنی فهمیدن قرآن کریم حتی باید برای غیرمسلمان ممکن باشد. حتی غیرمسلمان باید بتواند قرآن را بفهمد. اگر نتواند قرآن را بفهمد، قرآن دیگر حجت نشد؛ دیگر معجزه نشد؛ دیگر حقانیت پیامبر خدا را ثابت نمی‌کند. حجیت و اعجاز قرآن به همین بستگی دارد که مخاطب بتواند سخن را بفهمد.

اگر قرار باشد به آن غیرمسلمان بگوییم ببخشید، اول تو باید به پیامبر ما ایمان بیاوری، بعد اقرار کنی که هرچه پیامبر می‌گوید قبول می‌کنی، بعد می‌توانی قرآن را بفهمی، این دیگر معجزه نیست. معجزه نمی‌تواند متوقف بر ایمانِ پیش از فهم باشد.

لذا قرآن پر است از آیاتی که با مشرکان حرف زده، با کافران حرف زده، با منافقان حرف زده، با مؤمنانِ ضعیف‌الایمان حرف زده، با خود مؤمنان حرف زده، با پیامبر حرف زده، با اولیاءالله حرف زده. قرآن کتابی است که خدا با بشر در سطوح مختلف صحبت کرده است. یک سطح سخن برای مشرک است، یک سطح برای کافر، یک سطح برای منافق، یک سطح برای مؤمنِ ضعیف، یک سطح برای مؤمن، یک سطح برای پیامبر، یک سطح برای اولیاءالله. همه در همین کتاب حاضرند.

مسئله، فهمیدن این کتاب است. مسئلهٔ تدبر این است که ما می‌خواهیم کتاب خدا را بفهمیم. تدبر از همین‌جا آغاز می‌شود: فهم سخن خدا.

چالش گسست ظاهری در سوره‌ها

اما وقتی می‌خواهیم بفهمیم، با چالشی روبه‌رو هستیم؛ با مسئله‌ای روبه‌رو هستیم. آن چیست؟ آن این است که می‌آییم شروع می‌کنیم به بررسی قرآن. می‌بینیم قرآن کریم قدم‌به‌قدم، لحظه‌به‌لحظه، گام‌به‌گام، همین‌طور که داری با آن حرکت می‌کنی و همگام می‌شوی، برخورد می‌کنی به شکاف‌هایی؛ برخورد می‌کنی به دست‌اندازهایی. حرکت که می‌کنی، یک‌جا رشتهٔ مطلب از دستت درمی‌رود.

می‌خواهی قرآن را بخوانی. یک جمله می‌خوانی، دو جمله می‌خوانی، به معنایش توجه می‌کنی، بعد می‌بینی رسیده به یک بحث جدید. این چیست؟ بحث عوض شد. موضوع عوض شد. تو هنوز با جملهٔ پیشین بودی. هرچه تلاش می‌کنی این بحث جدید را با بحث قبلی ارتباطی بدهی و مطلب را بگیری و همراه شوی و پیش بروی، می‌بینی کار مقداری سخت است. مقداری مجبوری گویا از خودت مایه بگذاری. یعنی باید چیزی از بیرونِ ظاهرِ عبارت بیاوری تا این دو بحث به هم بچسبند.

می‌گویی حالا بگذار دو قدم جلوتر بروم، ان‌شاءالله مشکل حل می‌شود. دو قدم می‌روی جلوتر، باز یک بحث جدید دیگر است. چه شد؟ تکلیف چیست؟ چه کار کنیم؟ باز رسیدی به جایی که ربط روشن نیست.

همین‌طور که در سوره حرکت می‌کنی، کم‌کم می‌بینی این سوره پر است از معارف مختلف و متنوعی که ربطشان را به هم نمی‌فهمی؛ و چون ربطشان را نمی‌فهمی، اصلاً منظور گوینده را به‌خوبی درک نمی‌کنی. وقتی اجزا به هم نمی‌نشینند، مراد گوینده هم در هوا می‌ماند.

دو واکنش: مستشرقان و تقدیسِ نفهمیدن

اینجا انسان‌ها به دو گروه تقسیم شده‌اند.

یک گروه انسان‌هایی‌اند که غیرمسلمان‌اند و می‌خواستند قرآن را بشناسند: مستشرقان. مستشرقان که به اینجا رسیدند گفتند این چه کتابی است؟ اصلاً این چه وحیی است؟ یکی از مهم‌ترین اشکالاتی که مستشرقان به قرآن کریم می‌گیرند همین است. می‌گویند این قرآن شما یک کتاب پراکنده و کشکول‌وار است؛ از شاخه‌ای به شاخه‌ای می‌پرد؛ نظم ندارد. این حرف آنان است. اشکال مستشرق همین‌جاست: می‌گوید وحی‌ای که نظم نداشته باشد چگونه حجت است؟

عده‌ای هم که مسلمان‌اند، دلشان با قرآن است، دلشان برای قرآن می‌تپد، اینجا می‌گویند این چه حرفی است؟ قرآن بی‌نظم است یعنی چه؟ قرآن اتفاقاً نظمش در همین بی‌نظمی‌اش است. اصلاً قرآن همین‌جوری است که قشنگ است. همین که می‌خوانیم سر درنمی‌آوریم جذاب است. همین که نمی‌فهمیم از کجا به کجا می‌رویم وحی است؛ وگرنه اگر بفهمیم چه شد که وحی نیست. یعنی نفهمیدن را علامت آسمانی‌بودن می‌گیرند.

یعنی دل خودشان را خوش می‌کنند به اینکه برای همین حالتی که در ارتباط با قرآن پیدا کرده‌اند قداستی قائل می‌شوند. از اینکه ترجمهٔ قرآن را نمی‌شود فهمید هم لذتی برای خودشان می‌برند. از اینکه نفهمیدیم چه شد و دعوا سر چیست، خود این هم برایشان امری می‌شود. نفهمیدن را قداست می‌بخشند و از آن لذت می‌برند.

نقطهٔ جدایی متدبر از غیرمتدبر

ما می‌گوییم اینجا همان نقطه‌ای است که متدبر از غیرمتدبر جدا می‌شود. یا می‌ایستی و می‌گویی این کتاب پراکنده است، یا دل خودت را به نفهمیدن خوش می‌کنی، یا می‌آیی تدبر می‌کنی تا هماهنگی را ببینی.

نخستین آیهٔ قرآن را دربارهٔ تدبر می‌خواهم بخوانم: آیهٔ هشتاد و دو سورهٔ مبارکهٔ نساء.

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم.

«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ ۚ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُوا۟ فِيهِ ٱخْتِلَـٰفًا كَثِيرًا» (نساء/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند؟ و اگر از جانب غیر خدا بود، در آن ناهم‌آهنگیِ بسیار می‌یافتند.

یعنی چه؟ یعنی با تدبر در قرآن می‌توان فهمید که قرآن کتابی است در اوج هماهنگی. کتابی در اوج هماهنگی. اگر خیال می‌کنی این کتاب ناهم‌آهنگ است، نامتوازن است، مطالبش درهم‌ریخته است، باری‌به‌هرجهت است، در حقیقت تدبر نکرده‌ای. خیالِ پراکندگی نشانهٔ ترک تدبر است، نه نشانهٔ پراکندگی قرآن.

اگر تدبر کنند می‌بینند. «آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند؟ و اگر از جانب غیر خدا بود در آن ناهم‌آهنگی بسیار می‌یافتند.» اگر قرآن از جانب غیر خدا بود، در آن ناهم‌آهنگی زیاد پیدا می‌کردند. اگر تدبر کنند می‌بینند ناهم‌آهنگی وجود ندارد.

پس تا اینجا متوجه می‌شوید تدبر نوعی از فهم قرآن کریم است که با آن می‌توانی به هماهنگی قرآن پی ببری؛ به هماهنگی آیات قرآن، به هماهنگی کلمات قرآن. و اگر کسی به این هماهنگی پی ببرد، راحت می‌تواند نسبت به الهی بودن قرآن کریم قضاوت کند؛ راحت می‌تواند نسبت به حقانیت قرآن کریم قضاوت کند. هماهنگی، راه قضاوت است.

پرسش تفسیر به رأی

سؤالی که مطرح شد این بود: آیا اگر قرار باشد قرآن را بخوانیم و خودمان بفهمیم و به هماهنگی قرآن پی ببریم، تفسیر به رأی پیش نمی‌آید؟

جواب: نه. چرا پیش نمی‌آید؟ ممکن است کسی بگوید مگر این‌طور نیست که اگر کسی بخواهد خودش قرآن را بفهمد، شاید اشتباه بفهمد؛ و اگر اشتباه بفهمیم در واقع تفسیر به رأی کرده‌ایم؛ و اگر تفسیر به رأی کنیم ما را به جهنم می‌برند.

این جواب را باید خوب دقت کرد. این جواب در واقع ما را می‌برد به همان فضایی که می‌خواهیم بگوییم تدبر غیر از تفسیر است. اگر تدبر را با تفسیر یکی بگیری، همان‌جا پای تفسیر به رأی و جهنم وسط می‌آید. باید اول موضوع را جدا کرد.

تدبر تفسیر نیست

تدبر اصلاً تفسیر نیست که حالا بخواهیم بگوییم این تفسیر به رأی است، این تفسیر به عقل است، این تفسیر به نقل است، این تفسیر به تاریخ است، این تفسیر به چیست. تدبر اصلاً تفسیر نیست. خیلی ساده‌اش این است. خیلی ساده. اول بفهم تفسیر چیست، بعد ببین تدبر کجای کار است.

اکنون من دارم با شما حرف می‌زنم و شما حرف مرا می‌فهمید. آیا تفسیر به رأی پیش می‌آید؟ اصلاً هنوز تفسیر نمی‌کنید. دارید گوش می‌دهید و می‌فهمید. فهم سخن، تفسیر سخن نیست. وقتی سخن یک گوینده را می‌خواهی گوش بدهی و بفهمی، اینجا تفسیری اتفاق نیفتاده که ببینیم این به رأی است یا به نقل است یا به عقل. هنوز در مرحلهٔ شنیدن و فهمیدن‌ای.

تفسیر بعد از این است که کسی سخن کسی را می‌فهمد. وقتی فهمید، حالا می‌خواهد از این سخن ناگفته‌هایی استخراج کند. می‌خواهد چاه بزند و معارفی را از دل این سخن بیرون بکشد که وقتی به ظاهرش نگاه می‌کنی وجود ندارد؛ در عمق است، در جان کلام است. می‌خواهد پردهٔ ظاهر را کنار بزند و از جان کلام مطالبی استخراج کند. وقتی می‌خواهد این کار را انجام دهد، به این عملیات می‌گویند تفسیر. تفسیر بعد از فهم است؛ استخراج ناگفته از جان کلام است.

تفسیر قرآن به قرآن، به روایات و به عقل

حالا اگر کسی این عملیات را با قرآن انجام داد، می‌شود تفسیر قرآن به قرآن. اگر این عملیات را با روایات انجام داد، می‌شود تفسیر قرآن به روایات. اگر این عملیات را با عقل انجام داد، می‌شود تفسیر قرآن به عقل. و بهترین نوع تفسیر قرآن، تفسیر قرآن به هر سه است: قرآن به قرآن، قرآن به روایات، قرآن به عقل؛ که تفسیر اجتهادی قرآن است. تفسیر اجتهادی یعنی هر سه را با هم دیدن، نه یکی را به قیمت حذف دو تای دیگر.

روش علامه طباطبایی رحمة‌الله‌علیه در حقیقت همین است. با اینکه ایشان را به عنوان تفسیر قرآن به قرآن می‌شناسند، ایشان قرآن به قرآن، قرآن به روایات و قرآن به عقل کار می‌کند. حضرت آیت‌الله جوادی آملی حفظه‌الله نیز همین‌طور است. ایشان هم قرآن را هم به قرآن، هم به روایات و هم به عقل تفسیر می‌کنند و هر سه را حجت می‌دانند. هر سه حجت‌اند؛ هیچ‌کدام را کنار نمی‌گذارند.

حالا اگر کسی قرآن را تفسیر کرد، نه به قرآن، نه به روایات و نه به عقل، بلکه به رأی خودش، به میل خودش، این می‌شود تفسیر به رأی. رأی یعنی میل شخصی؛ یعنی آنچه خودت دوست داری از کلام دربیاوری.

تفسیر به رأی یعنی احساس بی‌نیازی از سنت

اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌دیدند کسانی بالای منبر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نشسته‌اند و برای مردم فتوا می‌دهند. امام معصوم از او سؤال می‌کرد: فلانی، تو که داری فتوا می‌دهی، بر چه اساس فتوا می‌دهی؟ می‌گفت: کتاب الله. می‌گفت: تو چقدر مگر به کتاب الله علم داری؟ آیا ظاهر کتاب الله و باطنش، عامش و خاصش، مطلقش و مقیدش، ناسخش و منسوخش، آیات همهٔ کتاب الله را با تمام ابعاد و جوانبش می‌شناسی که داری بر اساس قرآن به مردم فتوا می‌دهی؟ طرف جوابی نداشت بدهد. ظاهر و باطن، عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ: اگر این‌ها را نمی‌شناسی، با «کتاب الله» فتوا دادن تفسیر به رأی است. بعد می‌گفت: وای بر تو، مادرت به عزایت بنشیند.

در واقع تفسیر به رأی کار کسانی است که قرآن را می‌گیرند و خودشان را از سنت پیامبر خدا و سیرهٔ آن حضرت و اهل‌بیت علیهم‌السلام و روایات نورانی آنان بی‌نیاز می‌بینند. تفسیر به رأی احساس بی‌نیازی کردن است. قرآن را می‌گیرد و می‌گوید سنت و سیره و روایت لازم نیست؛ خودم درمی‌آورم.

مثال پدر و خرید ماست

حالا یک توضیح ساده می‌زنم. این مثال را چندین بار در کلاس‌های مختلف گفته‌ام؛ برای کسانی که تکرار می‌شود عذر می‌خواهم.

پدری به پسرش می‌گوید: پسر جان، برو ماست بخر بابا. جملهٔ «پسر جان برو ماست بخر» مفهوم است یا نامفهوم؟ مفهوم است. «پسر جان» خطاب است؛ پدر پسرش را صدا می‌کند، با «جانم» صدا می‌کند، دوستش دارد. «برو» فعل امر از رفتن است؛ روشن است. ماست هم لبنیاتی خاص است که از شیر می‌گیرند؛ آن هم معلوم است. «بخر» هم فعل امر از خریدن است. «پسر جان برو ماست بخر» روشن است؛ همه می‌دانند یعنی چه. ظاهر جمله هیچ ابهامی ندارد.

حالا پسر می‌رود ماست بخرد. می‌رود تو مغازه و می‌گوید آقا ماست بده. فروشنده می‌گوید: پسرم فله بدهم یا شرکتی؟ پسر فکری می‌کند و می‌گوید شرکتی بده. می‌گوید پرچرب می‌خواهی یا کم‌چرب؟ فکر دیگری می‌کند و می‌گوید پرچرب. می‌گوید بگو ببینم یک کیلو، دو کیلو، سه کیلو. می‌گوید حالا یک کیلو. می‌گوید پگاه دارم، کاله دارم؛ کدام را می‌خواهی؟ می‌گوید کاله. هیچ‌کدام از این‌ها در جملهٔ پدر نبود؛ همه را خودش پر کرد.

به چند سؤال جواب داد؟ خودش تشخیص داد ماست شرکتی بخرد، پرچرب باشد، یک کیلو باشد، کاله هم باشد. چهار سؤال، چهار جواب از رأی خودش. حالا ماست را می‌خرد و می‌برد خانه. پدری که گفته «پسرم برو ماست بخر» می‌گوید آوردی ماست؟ می‌گوید بله. کو؟ این‌ها. این چه آوردی؟ نمی‌دانی ما شرکتی نمی‌خوریم؟ نمی‌دانستی شیرخشک دارد و از این حرف‌ها؟ می‌گوید بابا چه می‌دانستم؟ می‌پرسیدی. پرچرب، هفت درصد چربی، چه خبر است؟ مادرت چربی دارد، بابا تازه آزمایش ندیدی، حواست نیست؟ ماست پرچرب می‌گیری می‌آوری. بعد یک کیلو؛ شب مهمان داریم. بعد کاله گرفتی؛ ما اصلاً از آن‌ها ماست نمی‌خریم.

یعنی در واقع این پسر ماست را خرید و برد، ولی نظر پدر تأمین نشد. این پسر چه کرد؟ تفسیر به رأی کرد. جمله مفهوم بود؛ اما همین جملهٔ مفهوم را وقتی می‌خواهی به آن عمل کنی، وقتی می‌خواهی پیاده‌اش کنی، کلی سؤال باید درباره‌اش جواب بدهی. این سؤال‌ها را از کجا جواب می‌دهی؟ از رأی خودت جواب می‌دهی یا از پیامبر سؤال می‌کنی؟ از خودت جواب می‌دهی یا از امام زمانت سؤال می‌کنی؟ اگر از خودت جواب می‌دهی، بدان که به جهنم می‌روی. تحقق قرآن غیر از فهم ظاهر جمله است؛ تحقق، پیاده‌کردن است و پیاده‌کردن سؤال دارد.

هرکس برای تحقق قرآن و عملیاتی کردن قرآن بخواهد به سؤال‌هایی که پیش می‌آید با رأی شخصی خودش جواب بدهد ــ نه با قرآن، نه با سیره و سنت پیامبر خدا و اهل‌بیت علیهم‌السلام، نه با عقل سالم و برهانی ــ اگر بخواهد با رأی و سلیقهٔ شخصی خودش جواب بدهد، در روایتی از امام معصوم علیه‌السلام آمده است که حتی اگر جوابش درست باشد خدا از او قبول نمی‌کند. حتی اگر جوابش درست باشد خدا قبول نمی‌کند. درستیِ اتفاقیِ جواب، مجوزِ بی‌نیازی از امام نیست.

«مَنْ فَسَّرَ الْقُرْآنَ بِرَأْيِهِ فَأَصَابَ لَمْ يُؤْجَرْ وَإِنْ أَخْطَأَ كَانَ إِثْمُهُ عَلَيْهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس قرآن را به رأی خود تفسیر کند، اگر درست هم بگوید پاداش ندارد؛ و اگر خطا کند گناهش بر عهدهٔ اوست.

چرا؟ چون خدا می‌خواهد که به امامت اهل‌بیت، فرقه و اختلاف و تشعب و تفرق را از امت برگیرد. امت یک جا جمع شوند. امامت آمده است تا تشعب و تفرق برداشته شود، نه آنکه هرکس با رأی خودش امت را تکه کند.

دو حکمتِ نیاز به بیان معصوم

البته حکمت دیگری هم دارد. اگر کسی سؤال کند چرا خداوند تفسیر قرآن را به گونه‌ای قرار نداد که نیاز به بیان معصوم نباشد، یک جواب همین است که گفتم: خدا می‌خواهد امت امام داشته باشد؛ رهبر، پیشوا، قائد. این یک. تفسیر را طوری نگذاشته که امام زائد باشد.

دو: خیلی از مسائل مربوط به تفسیر مسائلی است که در زمان‌ها و مکان‌های مختلف متفاوت است. چرا می‌گوییم امام زمان؟ چرا امام باید زنده باشد؟ چون تفسیر قرآن امروز با تفسیر قرآنِ صد سال قبل لزوماً در همه چیزش یکی نیست. چرا می‌گوییم فقیهی که از او تقلید می‌کنیم باید زنده باشد؟ یکی از شرایط مرجع تقلید زنده بودن است؛ برای اینکه مسئلهٔ روزت را ببیند و بتواند جواب بدهد؛ مسائل زمان را بتواند درک کند. وگرنه چه فرقی بود میان فقیه زنده و غیرزنده؟ زنده بودن شرط است چون مسئلهٔ امروز را باید دید.

به این خاطر که قرآن را خدا در کنار امام قرار داده است. در خود قرآن خدا می‌فرماید:

«رَسُولٌ مِّنَ ٱللَّهِ يَتْلُوا۟ صُحُفًا مُّطَهَّرَةً» (بینه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرستاده‌ای از جانب خدا که صحیفه‌های پاکیزه را تلاوت می‌کند.

یک رسول، یک صحف؛ یک پیامبر، یک کتاب آسمانی. پیامبر گرامی اسلام هم همین کار را کرد. کتاب را تنها نگذاشت؛ رسول در کنار صحیفه است.

نخستین حدیث تدبری: حدیث غدیر

پیامبر گرامی اسلام در حدیث غدیر ــ می‌خواهم نخستین حدیث تدبری را برایتان بخوانم ــ فرمودند:

«مَعَاشِرَ النَّاسِ تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ وَافْهَمُوا آيَاتِهِ وَانْظُرُوا إِلَى مُحْكَمَاتِهِ وَلَا تَتَّبِعُوا مُتَشَابِهَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، در قرآن تدبر کنید و آیات آن را بفهمید و به محکمات آن بنگرید و از متشابه آن پیروی نکنید.

حدیث غدیر متواتر است؛ قطعی است. یعنی شکی در صدور این حدیث از دو لب مطهر پیامبر خدا نیست. نخستین حدیث تدبریِ این درس همین است.

ای مردم، در قرآن تدبر کنید و آیات قرآن را بفهمید. ولی مردم، به محکمات آن بنگرید. اگر مطلبی این‌قدر روشن بود که برای تحققش سؤالی وجود نداشت، مسئله کاملاً روشن و مبین و محکم بود، بگیرید. محکم را بگیر؛ از آن رد نشو. مثلاً قرآن بارها گفته است «أقیموا الصلاة»:

«وَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱرْكَعُوا۟ مَعَ ٱلرَّٰكِعِينَ» (بقره/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نماز را برپا دارید و زکات را بدهید و با رکوع‌کنندگان رکوع کنید.

در اصلِ برپا کردن نماز جای شک و شبهه و اما و اگر نیست؛ بگیرید. اصل اقامه روشن است. چگونگی‌اش چیز دیگری است. ولی مردم، از متشابه قرآن تبعیت نکنید.

متشابه یعنی چه؟ یعنی آن چیزی که وقتی می‌خواهی پیاده‌اش کنی کلی سؤال پایش هست. خدا چه می‌خواهد؟ من نمی‌دانم. می‌دانم خدا اقامهٔ نماز را می‌خواهد، اما چگونگی‌اش را نمی‌دانم. چند رکعت در روزش را نمی‌دانم. با چه احکام، با چه آداب، با چه اخلاقی نمی‌دانم. شک میان سه و چهارش را نمی‌دانم. شرایطش را نمی‌دانم. مبتلابه‌هایش را نمی‌دانم. این‌ها را نمی‌دانم. اصل محکم است؛ پیاده‌سازی متشابه است. از کی سؤال کنم؟ برو از امام زمانت سؤال کن. برو از پیامبرت سؤال کن. برو از اهل‌بیتت سؤال کن. پس کاملاً روشن است. متشابه را با رأی خودت نبند؛ ببر نزد کسی که مبین کلام است.

سخن امام خمینی دربارهٔ خلط تدبر و تفسیر به رأی

آخرین جملاتم را می‌گویم. امام امت، امام خمینی رحمة‌الله‌علیه ــ شادی روحشان صلوات ختم کنیم.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست.

ایشان می‌فرماید ــ این جملاتی که دارم می‌خوانم در کتابی به نام «قرآن، کتاب هدایت»، دفتر سیزدهم از مجموعهٔ تبیان است که نظرات امام را دربارهٔ قرآن آنجا نوشته‌اند، صحبت‌های امام را ــ تدبر در قرآن و تفکر در آیات شریفهٔ آن را با تفسیر به رأیِ مذموم خلط کردند، قاطی کردند؛ و به واسطهٔ این عقیدهٔ فاسد و رأی باطل، قرآن را از جمیع فنون استفاده عاری کردند. یعنی کاری کردند که دیگر قرآن برای هیچ‌کس فایده ندارد؛ و گفتند جز آنچه مفسران گفته یا نوشته‌اند کسی را حق فهم قرآن نیست. قرآن را از دست مردم گرفتند و گفتند فقط مفسر حق دارد بفهمد. در حالی که تدبر در قرآن و تفکر در آیات شریفهٔ آن کجا تفسیر است تا تفسیر به رأی باشد. خلط موضوع، قرآن را از همهٔ فایده‌ها تهی کرده است.

یعنی اصلاً مسئله، به قول طلبه‌ها، موضوعاً خارج است؛ تخصصاً بیرون است. یعنی اصلاً موضوع تدبر و تفسیر یکی نیست که حالا بخواهی بگویی اگر تدبر کنیم تفسیر به رأی می‌شود یا نمی‌شود. تفسیر به رأی را باید در حوزهٔ فقها دنبال کرد که کسی تفسیر به رأی می‌کند یا نه. وگرنه آن‌که می‌خواهد بفهمد، چه تفسیر به رأیی؟ فهم سخن را با استخراج ناگفته و با فتوا یکی نکن.

تدبر روشمند است، نه فهم کیلویی

حالا اگر تفسیر به رأی نمی‌شود، یعنی همین‌طوری کیلویی هرکس هرچه دلش می‌خواهد از قرآن بفهمد و بگوید؟ نه. تفسیر به رأی نمی‌شود، بله؛ ولی اصول دارد، ضوابط دارد، مبانی دارد، راهکار دارد، روش دارد. چرا شما آمده‌اید در کلاسی نشسته‌اید که دویست‌وچهل ساعت باید آموزش ببینید؟ برای چه؟ اگر ما می‌خواستیم بگوییم بروید تدبر کنید، هرکس هرچه دلش می‌خواهد، دیگر کلاس نمی‌گذاشتیم؛ آموزش نمی‌خواست. نشستن در کلاسی با دویست‌وچهل ساعت آموزش یعنی تدبر روش دارد.

پس تدبر تفسیر به رأی نمی‌شود. اما برای اینکه تدبرمان غلط نباشد، درست باشد و بهتر و بیشتر بتوانیم از قرآن استفاده کنیم، باید وقت بگذاریم، یاد بگیریم، تمرین کنیم، دانش‌های لازم را به دست بیاوریم، مهارت‌های لازم را به دست بیاوریم. غلط‌نبودن تدبر، کار و تمرین می‌خواهد.

آیا برای تدبر باید مجتهد شد؟

آیا دانش‌ها و مهارت‌های لازم برای تدبر یعنی ما باید مجتهد شویم؟ برویم عمرمان را در حوزه‌ها صرف کنیم تا بتوانیم قرآن را بفهمیم؟ خیر. برای تدبر لازم نیست عمر را در حوزه‌ها صرف کنی تا مجتهد شوی. ترجمه‌ها الحمدلله وجود دارند. مقداری هم تمرین کنیم که از ترجمه‌ها درست استفاده کنیم، خواهیم توانست در قرآن کریم تدبر کنیم. تدبر با ترجمهٔ درست و تمرین به‌دست می‌آید، نه با اجتهادِ حوزویِ چندده‌ساله.

طرح شبههٔ تغییر ترتیب سوره‌ها

سؤالی که مطرح می‌شود این است: شما می‌خواهید بگویید قرآن کریم را می‌شود تدبر کرد و فهمید؛ می‌گویید اگر در سوره‌ای حتی چهار جنس آیه باشد، چهار موضوع مختلف در یک سوره مطرح شده باشد، باز هم اگر تدبر کنی به هماهنگی آن پی می‌بری. این در حالی است که می‌گویند ما از قرآن این را می‌دانیم که قرآنی که امروز به ما رسیده، از نظر نظم و ترتیب همان قرآنی که بر پیامبر نازل شده نیست. و چون این قرآن آن قرآن نیست، پس چه دلیلی دارد میان موضوعات پراکنده‌ای که اینجا می‌بینیم دنبال وجه ارتباط و وجه جمع و هماهنگی بگردیم؟ عده‌ای آمده‌اند نظم حقیقی قرآن را به هم زده‌اند؛ بعد ما بیاییم برای این نظم ساختگی آنان دنبال وجه بگردیم. حالا چرا این‌ها این‌جوری‌اش کردند؟ چه ارزشی دارد اصلاً؟ اگر نظم ساختگی است، دنبال وجه جمع گشتن چه معنا دارد؟

یک نکته را در پرانتز بگویم. با همین جنس باورها که در جامعهٔ ما در طول سالیان ترویج شده، تبلیغ شده، تصور شده ــ هرچند، چنان‌که خواهم گفت، در کتاب‌های علمی ما این باورها نیست؛ این‌ها روی زبان‌ها می‌چرخد؛ حالا خواهم گفت ــ با تبلیغ و ترویج همین جنس باورها به من و شما، به من و شما که شیعه‌ایم، القا شده که این قرآن آن قرآن نیست. بعد به اهل سنت هم القا شده که شیعه‌ها قرآنی قبول دارند غیر از این قرآن. دو القا، از دو سو: به شیعه که این قرآن آن قرآن نیست؛ به اهل سنت که شیعه قرآن دیگری دارد. این‌ها روی زبان‌ها می‌چرخد، نه در کتاب‌های علمی ما.

پایان این بخش و وعدهٔ پاسخ پس از استراحت

حق مطلب چیست؟ حق مطلب را در همین جلسه، پس از استراحتی کوتاه، پی می‌گیریم. این سؤال را رها نمی‌کنیم. پس از ان‌شاءالله یک استراحت یک‌ربع، نخست همین سؤال را جواب می‌دهیم و سپس در خدمت شما خواهیم بود تا به پرسش‌هایتان پاسخ دهیم. پاسخِ شبههٔ نظم و ترتیب را برای بعد از استراحت می‌گذاریم.

پاورقی تدوین

متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) از فایل صوتی جلسه تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.