آموزش تدبر در سورهٔ طارق — بخش اول
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (quran.com / Tanzil) درج شده است.
فهرست آیات مورد بحث در این جلسه
در این جلسه استاد سورهٔ طارق را از آغاز تا پایان خواند و دربارهاش تدبر کرد؛ و به آیات دیگری نیز اشاره یا استناد نمود. فهرست زیر همان آیات است — با متن عربی استاندارد و ترجمهٔ مدل. آیهای که در درس به آن اشارهای نشده در این فهرست نیست.
سورهٔ طارق
«وَٱلسَّمَآءِ وَٱلطَّارِقِ» (طارق/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمان و سوگند به طارق.
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلطَّارِقُ» (طارق/2)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه میدانی که طارق چیست؟
«ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ» (طارق/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستارهٔ نفوذکننده.
«إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» (طارق/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نفسی نیست مگر آنکه بر آن نگهبانی است.
«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ مِمَّ خُلِقَ» (طارق/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.
«خُلِقَ مِن مَّآءٍ دَافِقٍ» (طارق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آبی جهنده آفریده شده است.
«يَخْرُجُ مِن بَيْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَآئِبِ» (طارق/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از میان استخوانِ پشت و استخوانهای سینه بیرون میآید.
«إِنَّهُۥ عَلَىٰ رَجْعِهِۦ لَقَادِرٌ» (طارق/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر بازگرداندن او سخت تواناست.
«يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (طارق/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازهای درون آشکار میشود.
«فَمَا لَهُۥ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ» (طارق/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او نه نیرویی است و نه یاوری.
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلرَّجْعِ» (طارق/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای بازگشت.
«وَٱلْأَرْضِ ذَاتِ ٱلصَّدْعِ» (طارق/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمینِ دارای شکاف.
«إِنَّهُۥ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» (طارق/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آن سخنی جداکننده است.
«وَمَا هُوَ بِٱلْهَزْلِ» (طارق/14)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن شوخی نیست.
«إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا» (طارق/15)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان نیرنگی میکنند.
«وَأَكِيدُ كَيْدًا» (طارق/16)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نیز نیرنگی میکنم.
«فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدَا» (طارق/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کافران را مهلت ده؛ اندکی مهلتشان ده.
آیات اشارهشده از سورههای دیگر
«إِنَّا زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِزِينَةٍ ٱلْكَوَاكِبِ» (صافات/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آسمان دنیا را به زیور اختران آراستیم.
«وَحِفْظًا مِّن كُلِّ شَيْطَٰنٍ مَّارِدٍ» (صافات/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را از هر شیطان سرکشی نگاه داشتیم.
«لَّا يَسَّمَّعُونَ إِلَى ٱلْمَلَإِ ٱلْأَعْلَىٰ وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ» (صافات/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمیتوانند به جمع فرشتگانِ بالا گوش فرا دهند و از هر سو رانده میشوند.
«دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ» (صافات/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سختی رانده میشوند و عذابی پایدار دارند.
«إِلَّا مَنْ خَطِفَ ٱلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُۥ شِهَابٌ ثَاقِبٌ» (صافات/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنکه دزدانه چیزی برباید؛ پس شهابی نفوذکننده از پیاش میرود.
«وَأَنَّا لَمَسْنَا ٱلسَّمَآءَ فَوَجَدْنَٰهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا» (جن/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه آسمان را لمس کردیم و آن را پر از نگهبانان سخت و شهابها یافتیم.
«وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَٰعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ ٱلْأٓنَ يَجِدْ لَهُۥ شِهَابًا رَّصَدًا» (جن/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پیشتر در آن برای شنیدن مینشستیم؛ اما هر که اکنون گوش فرا دهد، شهابی در کمین خود مییابد.
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَآئِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ ٱلْخَلْقِ غَٰفِلِينَ» (مؤمنون/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی بالای سر شما هفت راه آفریدیم و از آفریدگان غافل نبودیم.
«ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ وَمِنَ ٱلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ ٱلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمَا» (طلاق/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند کسی است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آنها را؛ فرمان میان آنها فرود میآید تا بدانید که خدا بر هر چیز تواناست و دانش او همه چیز را فراگرفته است.
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلْحُبُكِ» (ذاریات/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای راهها و چینها.
«وَفِي ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/22)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزیِ شما و آنچه وعده داده میشوید در آسمان است.
«وَٱلسَّمَآءَ بَنَيْنَٰهَا بِأَيْيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ذاریات/47)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان را با قدرت بنا کردیم و ما گسترشدهندهایم.
«وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًا» (نبأ/19)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان گشوده شود و درهایی گردد.
«وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَٰفِظِينَ» (انفطار/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا بر شما نگهبانانی است.
«كِرَامًا كَٰتِبِينَ» (انفطار/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نویسندگانی گرامی.
«مِّمَّا خَطِيَٰٓٔتِهِمْ أُغْرِقُواْ فَأُدْخِلُواْ نَارًا فَلَمْ يَجِدُواْ لَهُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ أَنصَارًا» (نوح/25)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سبب گناهانشان غرق شدند، پس به آتش درآورده شدند و جز خدا برای خود یاوری نیافتند.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (بقره/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کفر ورزیدند، چه بیمشان دهی و چه ندهی، بر آنان یکسان است؛ ایمان نمیآورند.
«هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (بقره/29)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او کسی است که هر چه در زمین است، همه را برای شما آفرید؛ سپس به آسمان پرداخت و آنها را هفت آسمان سامان داد؛ و او به هر چیز داناست.
«أَوْ كَٱلَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِۦ هَٰذِهِ ٱللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ ٱللَّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُۥ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْئَةَ عَامٍ فَٱنظُرْ إِلَىٰ طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَٱنظُرْ إِلَىٰ حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِّلنَّاسِ وَٱنظُرْ إِلَى ٱلْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُۥ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره/259)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا همچون آن کس که بر شهری گذشت که بر سقفهایش فرو افتاده بود؛ گفت: خدا این را پس از مرگش چگونه زنده میکند؟ پس خدا او را صد سال میراند، سپس برانگیخت… و به الاغت بنگر… و بنگر استخوانها را چگونه برمیآوریم و سپس بر آنها گوشت میپوشانیم.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۧمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ ٱلْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (بقره/260)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگارا، به من بنما چگونه مردگان را زنده میکنی؟ گفت: مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت: چرا؛ ولی تا دلم آرام گیرد. گفت: چهار پرنده برگیر و آنها را نزد خود پاره پاره کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بگذار، آنگاه بخوانشان؛ شتابان نزد تو میآیند.
«وَلَقَدْ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلْنَٰهَا رُجُومًا لِّلشَّيَٰطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی آسمان دنیا را به چراغهایی آراستیم و آنها را سنگهایی برای شیاطین ساختیم؛ و برای آنان عذاب آتش سوزان آماده کردیم.
«إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنشَقَّتْ» (انشقاق/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که آسمان شکافته شود.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت کوشندهای و او را دیدار خواهی کرد.
«وَٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ» (حاقه/16)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان شکافته شود و در آن روز سست و فرسوده باشد.
«وَٱلْمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرْجَآئِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَٰنِيَةٌ» (حاقه/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشتگان بر کرانههای آن باشند؛ و عرش پروردگارت را در آن روز هشت تن بر فرازشان حمل کنند.
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامة/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟
«بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُۥ» (قیامة/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم که حتی سرانگشتان او را سامان دهیم.
«بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ» (قیامة/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان میخواهد پیش روی خود آزاد و بیمهار باشد.
«وَسَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (یس/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان یکسان است، چه بیمشان دهی و چه ندهی؛ ایمان نمیآورند.
«وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ ٱلْأَجْدَاثِ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ» (یس/51)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در صور دمیده شود؛ ناگاه از گورها بهسوی پروردگارشان میشتابند.
«قَالُواْ يَٰوَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَٰذَا مَا وَعَدَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَصَدَقَ ٱلْمُرْسَلُونَ» (یس/52)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویند: وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این همان است که خدای رحمان وعده داده بود و فرستادگان راست گفته بودند.
«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُۥ قَالَ مَن يُحْيِ ٱلْعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٌ» (یس/78)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را از یاد برد؛ گفت: چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیدهاند؟
«قُلْ يُحْيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ» (یس/79)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: همان کس زندهشان میکند که نخستین بار پدیدشان آورد؛ و او به هر آفرینشی داناست.
«إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي ٱلْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسُ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُ» (لقمان/34)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم قیامت نزد خداست… و هیچ نفسی نمیداند فردا چه به دست میآورد، و هیچ نفسی نمیداند در کدام سرزمین میمیرد.
«خُشَّعًا أَبْصَٰرُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ ٱلْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ» (قمر/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدگانشان فرو افتاده، از گورها بیرون میآیند گویی ملخهایی پراکندهاند.
«فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ ٱلْمَشَٰرِقِ وَٱلْمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ» (معارج/40)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناییم.
«يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ ٱلْأَجْدَاثِ سِرَاعًا كَأَنَّهُمْ إِلَىٰ نُصُبٍ يُوفِضُونَ» (معارج/43)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که از گورها شتابان بیرون میآیند، گویی بهسوی نشانههایی میدوند.
«وَنَزَّلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً مُّبَٰرَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِۦ جَنَّٰتٍ وَحَبَّ ٱلْحَصِيدِ» (ق/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آسمان آبی پربرکت فرو فرستادیم و با آن باغها و دانهٔ دروکردنی رویاندیم.
«وَٱلنَّخْلَ بَاسِقَٰتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِيدٌ» (ق/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درختان خرمای بلند با خوشههای برهمنشسته.
«رِّزْقًا لِّلْعِبَادِ وَأَحْيَيْنَا بِهِۦ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَٰلِكَ ٱلْخُرُوجُ» (ق/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی برای بندگان؛ و با آن سرزمینی مرده را زنده کردیم. خروج نیز چنین است.
«لِيَكْفُرُواْ بِمَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ فَتَمَتَّعُواْ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ» (نحل/55)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا به آنچه به آنان دادهایم ناسپاسی کنند. پس برخوردار باشید؛ بهزودی خواهید دانست.
«وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا مِّنْهُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (جاثیه/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، همه را از جانب خود برای شما رام کرد.
«فَقَضَىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِي كُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفْظًا ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ» (فصلت/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنها را در دو روز هفت آسمان کرد و در هر آسمانی کارش را وحی نمود؛ و آسمان دنیا را به چراغهایی آراستیم و نگاه داشتیم.
«رَبُّ ٱلْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ ٱلْمَغْرِبَيْنِ» (رحمن/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب.
انس با سوره، پیش از ورود به تدبر
سورهٔ مبارکهٔ طارق. برای اینکه هر سورهای را تدبر کنید، سعی کنید با همان سوره انس بگیرید. یکی از مقدمات خیلی خوب برای تدبر کردن در هر سورهای، زیاد خواندن آن سوره است. بخوانید؛ با الفاظش آشنا شوید؛ با آهنگش انس بگیرید؛ به آن دل بدهید. همین کار خیلی مؤثر است و زمینه را آماده میکند که بتوانید مرحلهٔ اول را — که فهم معانی آیات سوره است — انجام دهید.
اگر مرحلهٔ فهم معانی آیات سوره خوب انجام شد، خودبهخود زمینه آماده میشود برای مرحلهٔ بعدی که دستهبندی را خوب انجام دهید. دستهبندی که خوب انجام شد، خودبهخود کمک میکند جمعبندی خوب اتفاق بیفتد. جمعبندی که خوب اتفاق افتاد، خودبهخود کمک میکند ارتباط سیاقها خوب درک شود. یعنی هر کدام از مراحل به مرحلهٔ بعدی کمک میرسانند؛ شما را آماده میکنند. و همین خواندن سوره هم شما را برای نخستین مرحله آماده میکند.
خواندن سوره و مرور معانی
أعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم.
«وَٱلسَّمَآءِ وَٱلطَّارِقِ» (طارق/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمان و سوگند به طارق.
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلطَّارِقُ» (طارق/2)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه میدانی که طارق چیست؟
ببینید چقدر جالب است. آیهٔ «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ» را که میخوانید، «سماء» برایتان روشن است. کدام برایتان مبهم است؟ زود خدا راجع به همان «طارق» سؤال مطرح میکند: چه میدانی طارق چیست؟ بعد خودش هم جواب میدهد.
«ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ» (طارق/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستارهٔ نفوذکننده.
آن طارقی که به آن قسم خورده، «ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ» است. نجم ثاقب را بعداً توضیح میدهیم.
این سؤال و جواب که گفتیم «وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ. ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ» از یادت نبرده که قسم خوردهام من در آیهٔ اول. گفتهام «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ». درست است بعدش سؤال و جواب مطرح شد که طارق چیست و طارق این است؛ اما قسم هنوز جوابش داده نشده. جواب آن قسم این است:
«إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» (طارق/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نفسی نیست مگر آنکه بر آن نگهبانی است.
هیچکس نیست، هیچ نفسی نیست، هیچ جانی نیست، جز اینکه حافظی بر او قرار داده شده؛ نگهبانی، نگهدارندهای بر او گماشته شده.
«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ مِمَّ خُلِقَ» (طارق/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.
«خُلِقَ مِن مَّآءٍ دَافِقٍ» (طارق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آبی جهنده آفریده شده است.
«يَخْرُجُ مِن بَيْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَآئِبِ» (طارق/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از میان استخوانِ پشت و استخوانهای سینه بیرون میآید.
انسان از آبی جهنده خلق شده که از میان استخوانی سخت و استخوانهایی نرم خارج میشود.
«إِنَّهُۥ عَلَىٰ رَجْعِهِۦ لَقَادِرٌ» (طارق/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر بازگرداندن او سخت تواناست.
همانا او — یعنی همان که انسان را از این آب جهنده، از میان استخوان سخت و استخوانهای نرم، خلق کرد — او بر بازگرداندن انسان قطعاً قدرت دارد.
«يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (طارق/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازهای درون آشکار میشود.
سرائر یعنی نیات درونی.
«فَمَا لَهُۥ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ» (طارق/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او نه نیرویی است و نه یاوری.
برای انسان آن روز هیچ قوّتی، هیچ یاوری وجود ندارد.
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلرَّجْعِ» (طارق/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای بازگشت.
«وَٱلْأَرْضِ ذَاتِ ٱلصَّدْعِ» (طارق/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمینِ دارای شکاف.
قسم به آسمان که برگرداننده است و قسم به زمین که شکافنده است. آسمان چه را برمیگرداند؟ زمین وقتی میشکافد چه از آن بیرون میآید؟
«إِنَّهُۥ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» (طارق/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آن سخنی جداکننده است.
آنچه گفته شد سخنی است فصل. فصل یعنی چه؟ جداکنندهٔ چه از چه؟ حق از باطل.
«وَمَا هُوَ بِٱلْهَزْلِ» (طارق/14)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن شوخی نیست.
شوخی نبود. شوخی نکرد. ما با کسی شوخی نداریم.
«إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا» (طارق/15)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان نیرنگی میکنند.
«وَأَكِيدُ كَيْدًا» (طارق/16)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نیز نیرنگی میکنم.
«فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدَا» (طارق/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کافران را مهلت ده؛ اندکی مهلتشان ده.
تقریباً آیات را خواندیم و تقریباً به معانی هم توجه کردیم؛ و پیشفرض ما هم این است که شما هم مطالعه کردهاید.
دو سیاق سورهٔ طارق
دستهبندی سوره چند دسته است؟ بحث پیچیدهای ندارد؛ تا جایی خیلی روشن است. خداوند قسم یاد کرده که انسان را حفظ میکند و بعد فرموده که قدرت بازگرداندن انسان را دارد. از جایی به بعد هم خداوند قسم یاد کرده باز بر اینکه ثابت کند آنچه در قرآن گفته، سخنی جداکنندهٔ حق و باطل است و شوخی نیست. و اگر کسی قبول نمیکند، از راه کید است که قبول نمیکند؛ و جواب کید او این است که خدا به او مهلت میدهد. تمام شد.
سورهٔ طارق دو سیاق دارد. این را دیگر به بحث نگذاشتم میان شما، چون به نظرم واضح است: آیهٔ یک تا ده؛ و یازده تا هفده.
نسبت قسم و جواب قسم در آیات یک تا چهار
آیهٔ یک تا ده را یک بار ببینید. «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ. وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ. ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ». جواب قسم: «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ». نسبت این قسم که «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ» با جواب قسم که «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» چیست؟
سوگند به آسمان و طارق یک جور شاهد آوردن است؛ نمونه آوردن بر قدرت حفظ و حراست. بگذارید اول راجع به «ٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ» صحبت کنیم.
«وَٱلسَّمَاءِ»: قسم به آسمان؛ آسمان روشن است. «وَٱلطَّارِقِ»: قسم به طارق؛ یعنی السالک فی الطریق، کسی که در طریقی حرکت میکند. طریق یعنی راه. طارق یعنی آن که در طریقی حرکت میکند. وقتی خدا میفرماید «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ»، قسم به آسمان است و قسم به آن که در طریقی حرکت میکند.
حالا منظورش چیست؟ خود خدا سؤال میکند. میگوید «وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ» تا ذهن ما را یک مقدار راجع به طارق بیشتر حسّاس کند، آماده کند. عظمت طارق را در ذهن ما بالا ببرد. بعد خودش جواب میدهد: «ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ».
النجم الثاقب: شهاب نفوذکننده، نه هر ستاره
الفولام «النجم» جنس است. یعنی آن اجرام نورانی. نجم اجرام نورانی آسمانیاند: ستاره باشد، سیاره باشد، یا شهابسنگ. به همهٔ اینها «النجم» اطلاق میشود. اما وقتی بعدش میگوید «الثاقب»، از میان این سه کدام انتخاب میشود؟ شهابسنگ. چون در قرآن کریم صفت ثاقب برای شهاب آمده است؛ آیات سورهٔ مبارکهٔ صافات:
«إِنَّا زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِزِينَةٍ ٱلْكَوَاكِبِ» (صافات/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آسمان دنیا را به زیور اختران آراستیم.
«وَحِفْظًا مِّن كُلِّ شَيْطَٰنٍ مَّارِدٍ» (صافات/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را از هر شیطان سرکشی نگاه داشتیم.
«لَّا يَسَّمَّعُونَ إِلَى ٱلْمَلَإِ ٱلْأَعْلَىٰ وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ» (صافات/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمیتوانند به جمع فرشتگانِ بالا گوش فرا دهند و از هر سو رانده میشوند.
«دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ» (صافات/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سختی رانده میشوند و عذابی پایدار دارند.
«إِلَّا مَنْ خَطِفَ ٱلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُۥ شِهَابٌ ثَاقِبٌ» (صافات/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنکه دزدانه چیزی برباید؛ پس شهابی نفوذکننده از پیاش میرود.
ثاقب از ثقبه است؛ یعنی سوراخ ایجاد کردن. ثاقب یعنی سوراخکننده، نفوذکننده. از میان اجرام نورانی آسمانی — ستاره، سیاره و شهابسنگ — کدام قدرت نفوذ دارد؟ شهابسنگ است که نفوذ میکند.
حالا در چه نفوذ میکند؟ بر اساس آیات قرآن، در پیکر شیاطین. شیاطین میخواهند در آسمان نفوذ کنند یا استراق سمع کنند: نفوذ، دخالت، فساد، ایجاد تباهی. این طارق مثل نگهبان اصابت میکند به شیاطین و آنان را از دخالت و نفوذ و استراق سمع دفع میکند.
انشاءالله ما در این دوره به سورهٔ جن میرسیم. در سورهٔ جن مفصلتر در این باره صحبت خواهیم کرد. در سورهٔ جن به نقل از جنیان مطرح میشود:
«وَأَنَّا لَمَسْنَا ٱلسَّمَآءَ فَوَجَدْنَٰهَا مُلِئَتْ حَرَسًا شَدِيدًا وَشُهُبًا» (جن/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه آسمان را لمس کردیم و آن را پر از نگهبانان سخت و شهابها یافتیم.
«وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَٰعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ ٱلْأٓنَ يَجِدْ لَهُۥ شِهَابًا رَّصَدًا» (جن/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پیشتر در آن برای شنیدن مینشستیم؛ اما هر که اکنون گوش فرا دهد، شهابی در کمین خود مییابد.
چون دیده بودند اتفاقاتی افتاده، حسّاس شده بودند که چه خبر است؛ رفته بودند آسمان را جستجو کنند. میگویند دیدیم پر از نگهبان شده و پر از مهمات؛ شهابها پر از شهاب، تکان نمیشود بخوری. میگویند ما قبلاً جاهایی مینشستیم؛ جاهایی گوش میدادیم اخبار غیبی را. ولی دیدیم همان جاهایی را هم که قاچاقی مینشستیم اخبار غیبی را گوش میدادیم، همانها را هم مسدود کردهاند. اگر کسی بخواهد بنشیند خبر غیبی را گوش بدهد، فوری میخورد. کلاً آسمان غرق نگهبان شده.
پس وقتی خدا میفرماید «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ»، قسم به آسمان و قسم به طارق است. این طارق همان نجم ثاقب است؛ همان شهابسنگهایی که در وجود شیاطین نفوذ میکنند و شیاطین را از دخالت و استراق سمع در نظام آسمان بازمیدارند.
چرا نام طارق؟ آسمان، طریق ملک و ملکوت
حالا چرا اسم طارق رویش گذاشته؟ چون در فرهنگ قرآن، آسمان خودش طریق است. خدا در قرآن میفرماید که ما بالای سر شما هفت طریق درست کردهایم:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرَآئِقَ وَمَا كُنَّا عَنِ ٱلْخَلْقِ غَٰفِلِينَ» (مؤمنون/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی بالای سر شما هفت راه آفریدیم و از آفریدگان غافل نبودیم.
یعنی هفت آسمان خودش هفت طریق است. آسمان طریق است. طریق چیست؟ طریق اتصال ملک به ملکوت، و ملکوت به ملک. آسمان این راه است. این راه نگهبان میخواهد؛ این راه حفاظت میخواهد. اگر حفاظت نشود، گویا خللی در ارتباط ملک و ملکوت پیش میآید: چه از انتقال اخبار غیبی، چه از تنزّل اوامر الهی.
امر کلاً از آسمانها، از طریق آسمان، عبور میکند و پایین میآید:
«ٱللَّهُ ٱلَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ وَمِنَ ٱلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ ٱلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوٓاْ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمَا» (طلاق/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند کسی است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آنها را؛ فرمان میان آنها فرود میآید تا بدانید که خدا بر هر چیز تواناست و دانش او همه چیز را فراگرفته است.
امر خدا، ارادهٔ خدا، از آسمان و راه آسمان عبور میکند میرسد به زمین؛ و امر زمین از آسمان عبور میکند میرسد به ملکوت. طریق ارتباطی، راه مواصلاتی زمین و ملکوت — ملک و ملکوت — آسمان است. این آسمان حراست و حفاظت میخواهد تا شیاطین در آن نفوذ نکنند و افساد نکنند و تباهش نکنند.
و خداوند بهوسیلهٔ النجم الثاقب، این طارق آسمانی، این مجموعهٔ نگهبانان آسمانی، از طریق آسمان حفظ و حراست میکند.
حالا خدایی که آسمان را بهوسیلهٔ النجم الثاقب از نفوذ شیاطین حراست میکند و حفاظت میکند، این خدا بهطریق اولی قدرت حفظ و حراست هر نفسی را هم دارد. هیچ نفسی، هیچ جانی، هیچ روحی نیست مگر اینکه بر آن نفس و آن روح حافظ و نگهبانی گمارده شده. پس شاهد میآورد حفظ آسمان را تا ثابت کند حفظ نفس را. هیچ نفسی تباهشدنی نیست.
جایگاه حفظ جان پس از مرگ: آسمان
در قرآن کریم بحثی داریم. خداوند در سورهٔ ذاریات میفرماید:
«وَفِي ٱلسَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» (ذاریات/22)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزیِ شما و آنچه وعده داده میشوید در آسمان است.
هرچه به شما وعده میدهم در آسمان است؛ همانطور که رزقتان در آسمان است. آن «مَا تُوعَدُونَ» که در سورهٔ ذاریات میگوید، منظور بهشت و جهنم است. یعنی بهشت و جهنم کجاست؟ در آسمان است. جایگاهش آسمان است. ما نمیبینیم ولی هست. ما نمیبینیم چون درهای آسمان بسته است.
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلْحُبُكِ» (ذاریات/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای راهها و چینها.
درهای آسمان بسته است. شما آسمان را نگاه میکنید فکر میکنید یک فضای خالی است؛ لایتناهی، همینجوری خالی. نه؛ آسمان خیلی خبرها تویش است. ولی حجاب افکنده خدا و نمیبینی.
آیا این حجاب برطرف میشود یک روزی؟ بله:
«وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًا» (نبأ/19)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان گشوده شود و درهایی گردد.
یک روز این حجاب، این درها، باز میشود. یک روز دیده میشود چه خبر است. همین آسمانی که فکر میکنی هیچی تویش نیست، چه خبر است.
میخواهم با استناد به «وَفِى ٱلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» بگویم نفس انسان، وقتی انسان میمیرد، روح انسان، جان انسان کجا منتقل میشود؟ جایگاه حفظش کجاست؟ آسمان است. پس حفظ و حراست از جان انسانها بعد از مرگ آنها.
حالا چرا پای مرگ را کشیدم وسط؟ برویم جلوتر میفهمید. اصلاً دغدغهٔ سوره همین است. ما تا زندهایم که برایمان سؤال نیست چطور جان ما حراست میشود. خب زندهایم. سؤال آن وقتی جدّی میشود که میمیریم. نمیدانیم سر روحمان چه میآید. جسممان را که میدانیم چه شد: خاک شد. تمام شد دیگر. آدم تمام شد دیگر. خدا میگوید نه: «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ».
پس آیات یک تا سه هم دارد شاهد میآورد بر قدرت خدا که میتواند حفظ کند. خدایی که میتواند آسمان را حفظ کند، میتواند جان انسان را هم حفظ کند. هم برای این شاهد میآورد، هم یکجوری میخواهد بگوید جان انسانها را فکر کردید کجا حفظ میکنم؟ در آسمانی که توسط النجم الثاقب از افساد و دخالت و نفوذ شیاطین حفظ میشود. یعنی جایگاه حفظ و حراست جان انسانها هم آسمان است. غیر از اینکه خود آسمان حفظ میشود، جایگاه حفظ و حراست جان انسانها پس از مرگ هم آسمان است. پس این آسمان اگر در امنیت باشد، خودش مقدمهٔ حفظ جان ما انسانهاست؛ پس از اینکه میمیریم.
حافظ یعنی نگهدارنده از تباهی، نه فقط نویسندهٔ اعمال
بعضی خیال میکنند حافظ یعنی مطّلع. در یکی از سورههای قرآن داریم:
«وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَٰفِظِينَ» (انفطار/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا بر شما نگهبانانی است.
«كِرَامًا كَٰتِبِينَ» (انفطار/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نویسندگانی گرامی.
حافظین کسانیاند که دارند اعمال شما را مینویسند. این ممکن است باعث شود بعضی خیال کنند منظور از حافظ در طارق، نویسندهٔ اعمال است. نه بابا. حافظ یعنی حفظکننده از تباهی. «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» یعنی هیچ جانی، هیچ نفسی، هیچ روحی نیست مگر اینکه یک نگهبانی، یک حارس و حافظی که او را از تباهی نگه دارد، بر او گماشته شده.
حالا اگر این حافظ یکی از کارهایش هم این باشد که میخواهد بنویسد، خب بنویسد؛ ما کاری با نوشتنش نداریم. اما معنی حافظ یعنی نگهدارنده. یعنی جلوی تباهی را میگیرد. جلوی از بین رفتن را میگیرد.
شهاب به شیاطین میخورد، نه به جان ما
نجم ثاقب از جان ما حفاظت نمیکند. نجم ثاقب از آسمان حفاظت میکند؛ در مقابل کی؟ در مقابل شیاطین. شیاطین وقتی میخواهند نفوذ کنند در آسمان، یعنی میخواهند راه مواصلاتی ملک و ملکوت را خراب کنند، تباهش کنند یا قاچاق کنند. این شیاطین را خدا با شهاب میزند. یعنی آن ستارهها جایگاههایی هستند و از روی ستارهها و سیارهها خدا قطعاتی را جدا میکند؛ اینها آتش میگیرند و میخورند به شیاطین.
شیاطین چطور میشود که با شهاب زخمی شوند یا از بین بروند؟ خب شیاطین از جنس مادهاند. درست است که مثل ما انسانها نوع ماده فرق میکند؛ مادهٔ آنها لطیف است؛ جنسشان لطیف است و با ما فرق میکند. ولی با اصابت شهاب آنان دفع میشوند و از بین میروند.
پس دو ارتباط میان قسم و جواب میخواهم بگویم. یکی: خدایی که از آسمان حفاظت میکند، قدرت حفاظت از جان انسان را هم دارد. این یک. دو: جان انسان پس از مرگ در آسمان حفاظت میشود. پس یکی از مقدمات حفظ جان انسان، حفظ آسمان است. وقتی آسمان حفظ میشود، مثل اینکه خانهای که قرار است جان انسان در آنجا حفظ و حراست شود هم مورد حفظ و حراست است.
شاهدش همان «وَفِى ٱلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» است. یکی از چیزهایی که به ما وعده داده میشود برزخ ماست: اینکه ما بعد از مرگ یا وارد بهشت میشویم یا وارد جهنم میشویم، یا در برزخ در حالت خواب قرار میگیریم و در قیامت وارد بهشت و جهنم میشویم. این جزء وعدههای الهی است. این کجاست؟ در آسمان است.
وادیالسلام و برهوت نمادند، نه نشانی جغرافیاییِ برزخ
اینکه وادیالسلام یا برهوت، اینها میتواند نمادهایی از آن برزخ روی زمین باشد. اما اینکه منظور این باشد که آنجا در وادیالسلام دارند زندگی میکنند — خب وادیالسلام را شما دارید میبینید. پس این یک آسمانِ وادیالسلام نیست.
آسمان را یک حالت صرفاً فیزیکی نگاه نکنید. این فیزیکیش که شما میبینید خب جو است؛ میرود بالا، هرچه هم بروی میرود، کلی هم ستاره و سیاره تویش است. اما این باطنی دارد. باز باطنش باطنی دارد. همینجور باطن، باطن، باطن، تا میرسد به عرش الهی. آسمان در حقیقت باطن زمین است؛ و آسمان دوم باطن آسمان اول است؛ و آسمان سوم باطن آسمان دوم.
آن هم که میگوید در وادیالسلام یا در برهوت، منظورش این نیست که در منطقهٔ جغرافیایی وادیالسلام انسانهای خوب مشغول زندگیاند در ایام برزخشان، یا در منطقهٔ برهوت که مثلاً در کشوری هست آدمهای بد آنجایند. نه. این میخواهد بگوید مثل قبر هرکس. خود قبر — روایتی داریم میگوید برزخ هرکس قبر اوست. قبر اوست یعنی چه؟ یعنی توی قبر او وضعیتی ایجاد میشود: یا روضة من ریاض الجنة میشود یا حفرة من حفر النار؛ یا یک جهنم میشود یا بهشت میشود برایش. همان جهنم و بهشت، آسمانِ آن قبر است؛ یعنی باطن آن قبر. و الا ظاهرش که خاک است دیگر. این یعنی آسمان.
روایتی که خواندهام در جای خودش قبول دارم و توجیه و تفسیرش را هم عرض کردم. اما آیه میخوانم. خدا در قرآن میگوید آنچه وعده داده میشود در آسمان است. تمام شد.
پس اینکه فرعونیان مردند و رفتند توی جهنم:
«مِّمَّا خَطِيَٰٓٔتِهِمْ أُغْرِقُواْ فَأُدْخِلُواْ نَارًا فَلَمْ يَجِدُواْ لَهُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ أَنصَارًا» (نوح/25)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سبب گناهانشان غرق شدند، پس به آتش درآورده شدند و جز خدا برای خود یاوری نیافتند.
آن ناری که رفتند توش کجاست طبق سورهٔ ذاریات؟ «وَفِى ٱلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ». یعنی موجود است. دیده نمیشود چون باطنی است. به چشم سر ما نمیبینیم.
ضمن اینکه این مطلب دوم را که عرض کردم — مسئلهٔ حراست از آسمانها مقدمهٔ حراست از جان انسان هم هست، چون جان انسان پس از مرگ در آسمان حراست میشود — اگر این مطلب را نپذیرفتید هم به جایی برنمیخورد. ما الان آن حداقلِ ارتباط قسم و جواب را که میدانیم. حداقل ارتباط قسم و جواب همین است که وقتی میتوانیم آسمان را حراست کنیم، پس حراست جان انسان هم کار سختی نیست. این یک مشابهت میان قسم و جواب. تمام.
اگر آن بحثی را که گفتم راجع به «وَفِى ٱلسَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ» بروید بررسی کنید در سورهٔ مبارکهٔ ذاریات، ببینید مفسران چه گفتهاند، روایات آنجا چه گفته، و بعد بروید مطالعه کنید ببینیم آدمها که میمیرند ارواحشان کجا حفاظت میشود، کجا نگهداری میشود. آیا کسی که میمیرد روحش نابود میشود؟ نه. خب این روح در زمین دارد زندگی میکند یا در آسمان؟ عالم مگر چیست؟ عالم یا زمین است، بعدش دیگر آسمان است تا برسد به عرش الهی. این روح کجاست؟ به نظر من خیلی روشن است که جایگاه حفظ و حراست از ارواح پس از مرگ آسمان است.
حالا اگر کسی این گزاره را قبول نکرد، باز هم به ارتباط قسم و جواب در آیات یک تا چهار خللی وارد نمیشود.
روش کلاس: مطالعه کنید، بعد اظهارنظر
از این لحظه از همهتان این توقع را خواهم داشت. ما میخواهیم در فضای کلاس مطلبی عرضه کنیم. از این به بعد بسیار خواهید شنید مطالبی که شاید برای شما تازگی داشته باشد، یا بنا به هر دلیلی فکر کنید اشکالی به آن میشود وارد کرد؛ میشود قبول نکرد؛ یا میشود طور دیگر تفسیر کرد. توقع این است: در اینجور موارد برای خودتان زمان قائل شوید. یعنی بروید مطالعه کنید. اول بروید مطالعهتان را بکنید خارج از کلاس. یک ساعت، دو ساعت.
من که این حرف را میزنم چند ساعت مطالعه کردهام، مباحثه کردهام، مطلب نوشتهام، دهها بار تدریس کردهام. خب من فکر میکنم اندازهای که باید، حرفم پشتوانه دارد. شما هم بروید همین کار را انجام دهید. ممکن است خیلی از این اشکالات در مطالعه از بین برود.
کلمهٔ «النجم» در عربی بر چاله و سیاهچاله هیچکس نگفته. یا بروید بگویید فلانی گفته در فلان لغتنامه آمده النجم یعنی سیاهچاله. یا لغت النجم تحمل میکند یا نمیکند.
خیلیها گفتهاند النجم فقط ستاره است. ثاقبش هم گفتهاند به خاطر نورش است؛ چون ستاره نورافشانی میکند، یکجوری مثل اینکه نورش نفوذ میکند توی چشم آدم؛ نور شدید دارد. خب ببینید ستارهها همه نور شدید دارند. بعضی را شما میبینید بعضی را نه. ستاره اصلاً یک کرهٔ نورانی است؛ کرهای که از خودش نور ساطع میکند. با سیاره فرق میکند.
من اقوال موجود را دارم بهتان میگویم. خیلیها گفتهاند النجم الثاقب یعنی ستاره و علت ثاقب بودنش هم نافذ بودن نورش است. ولی بنده این نظریه را با توجه به آیات قرآن نقد میکنم. به نظرم این مطلب درست نیست. چرا؟ به خاطر اینکه اولاً ستاره خودش، خودش عامل حفظ آسمان به شکل مستقیم نیست؛ بلکه سرمنشأ حفظ آسمان است. خدا در قرآن میگوید «فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ»: آن که دارد میخورد به شیطان یا شیاطین، شهاب است. و همهمان هم میدانیم شهاب غیر از ستاره است. درست است شهاب از سطح ستاره جدا میشود. شهابسنگها از سطح ستارهها گریز پیدا میکنند، حرکت میکنند. ولی شهابسنگ که ستاره نیست.
ما بیشتر مطالعه کردیم دیدیم النجم در زبان عربی به جرم نورانی آسمانی هم اطلاق میشود. یعنی میتوانی یک مفهوم عام برای نجم قائل شوی: جرم نورانی آسمانی، خواه ستاره باشد، خواه سیاره باشد، خواه شهاب. وقتی صفت ثاقب را برایش آورد، منِ محقق قرآنی باید بروم توی قرآن ببینم ثاقب کجا آمده. میبینم قرآن ثاقب را برای شهاب به کار برده. پس میفهمم النجم الثاقب شهابسنگ است.
حالا ممکن است کسی بگوید من توجیه نمیشوم چطور شهابسنگ میتواند شیطان را بزند. آقا این مسئله غیبی است؛ اصلاً نباید شما تحلیل حسّی از آن اراده کنید. شما نه تا حالا جن را از نزدیک لمس کردهاید، دیدهاید، میشناسید، ماهیت جن را درک میتوانید بکنید. طبیعی است که پس نتوانید تحلیل کنید که چطور میتواند شهاب ثاقب جن را بزند. هر طور. خدا میگوید میزند.
حالا اگر آمدیم با سیاهچاله مثلاً توجیهش کردیم، آن را میفهمیم؟ من باز هم نمیفهمم. چطور سیاهچاله جن را میخواهد ببلعد، در کام بکشد. جن را که ما نمیدانیم دقیقاً ماهیتش را؛ مثل ما انسانها نیست. ماهیتی از آتش خلق شده. جن از آتش خلق شده اما آتش نیست. از جنس انرژی است که انرژی خودش از آثار ماده است. یعنی یک اثری از عالم ماده است که حیات دارد. جن اثری است از عالم ماده، از جنس انرژی و از جنس آتش، که حیات دارد.
حکایت بهلول و خطیب
و بعد خیلی جالب بود آن ماجرای بهلول. در پای منبری نشسته بود میبیند این خطیب دارد میگوید آره خداوند شیاطین را میاندازد توی جهنم، فلان؛ و دارد آن را رد میکند. میگوید آقا این چه حرفی است؟ مگر میشود شیطان خودش از آتش است؛ چطور خدا میخواهد با آتش شیطان را بسوزاند؟
یک روز بهلول میآید یک کلوخی برمیدارد پرت میکند به کلهٔ این خطیب؛ میخورد و خون میآید و داد و بیداد. میروند پیش قاضی. میگوید آی قاضی من کار خاصی نکردم. من به استدلال خودش: ایشان چون گفت شیطان از آتش است، آتش او را نمیسوزاند، من هم با خودم گفتم پس این هم از خاک است، خاک بلایی بر سر او نمیآورد. من یک تکه کلوخ زدم توی کلهاش. دیگر حالا ببخشید اینجوری شد؛ من قصد نداشتم. یک استدلال عملی.
حالا اینکه خدا با شهاب چطور شیطان را میزند، شاید آتش همین است که شیطان را میسوزاند، شیاطین را میسوزاند. شاید. نمیدانم؛ من تحلیلی ندارم. این از جنس اخبار غیبی است که ما با تجربه و حس و بررسیهای آزمایشگاهی و مطالعات سماوی و فیزیکی و نجومی و غیره نمیتوانیم این را تحلیل کنیم. ما میتوانیم بگوییم توی آسمان نجم هست، سیاره هست، ستاره هست، شهاب هست، سیاهچاله هست، چه هست چه نیست. اینها را میتوانیم بگوییم. اما در نسبتسنجی میان اینها با شیاطین ما نمیتوانیم نظر بدهیم. از دسترس حواس ما خارج است.
قرآن هم خیلی شفاف میفرماید که شیاطین وقتی میآیند توی آسمان و میخواهند دخالت کنند، با شهاب، شهاب ثاقب، دنبالشان میکند و بهشان اصابت میکند. دیگر من همینقدر را از خدا میپذیرم و هیچ تصور فیزیکی هم از آن ندارم.
آیه خیلی روشن میگوید طارق چیست؟ خودش هم جواب میدهد: نجم ثاقب. پس دیگر جایی برای این مسئله باقی نمیماند که منظور از طارق شیاطینی باشد که در آسمان سیر میکنند. منظور از طارق النجم الثاقب است. «وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ»: چه میدانی طارق چیست؟ «ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ» یعنی هو النجم الثاقب؛ یعنی الطارق النجم الثاقب؛ یعنی طارق نجم ثاقب است، شهاب ثاقب است. الفولام در النجم و الطارق جنس است.
الفولام: معرفه یا جنس؟ و ویرایش نگاه به قرآن
ما این معنی ساده را هم رد نمیکنیم: کسی میتواند بگوید النجم الثاقب یک ستارهٔ بسیار نورانی در آسمان است. حالا شما این ستاره را هر ستارهای میتوانید تصور کنید. خورشید هم یک ستاره است؛ خیلی هم نورانی است. شاید خورشید را میگوید، شاید هم نه؛ چون در قرآن الشمس را جدا گفته. یک نظر هم ستارهٔ قطبی است که مثلاً بالای کعبه است. این هم یک نظر.
اما این دقت را بفرمایید. اگر ما نتوانیم برسیم به یک منطق، منطق مشترک، نوع نگاه مشترک به قرآن؛ اگر نتوانیم اینها را هرس کنیم، درس ندادهایم. من الان کارم این است: دارم ویرایش میکنم ذهنها را، مخاطبانم را، نوع نگاهشان را به قرآن. بهعنوان یک معلم قرآن. اینجوری نباید نگاه کرد؛ اینجوری باید نگاه کرد. اینجوری استدلال خوب است؛ اینجوری استدلال خوب نیست. این در مقدمات کلاس کاملاً طبیعی است. لذا باید تحمل بفرمایید و دقت هم بفرمایید. چون بالاخره فردا ممکن است برای شما این سؤال پیش بیاید؛ یا کسی ممکن است از شما سؤال بکند. ولو برای خودتان سؤال نباشد.
خود من ملتزمم اگر سؤالی توی کلاس مطرح شود که احساس کنم جوابش به درد همه نمیخورد یا اصلاً بررسیاش فایدهای ندارد، از روش عبور میکنم. حالا خواهید دید. روزهای اول است که یک مقدار مماشات میکنیم. ما یک دورهٔ دویستوچهلساعته انشاءالله پیش رو داریم. الان اوایل راهیم. مماشات میکنیم، راه میآییم. امروز دیدید که نخستین ترمز دستی را من کشیدم: تا مطالعه نکردهاید اظهارنظر نکنید. بروید مطالعه کنید، بعد بیایید بگویید من مطالعه کردم به این نتیجه رسیدم. فایده ندارد میبینیم، گوش میدهیم، میخوانیم. اما اینکه به محض اینکه این مطلب به ذهنمان میرسد همانجا این را بهعنوان یک نظریه مطرح کنیم، این خودش خلاف اصول مطالعهٔ قرآن و توضیح دادن قرآن است. بروید ببینید؛ مطالعه و جستجوی کاملی بکنید بعد بیایید.
الفولام دربارهٔ السماء لابد معرفه است. چون السماء وقتی واحد میآید یکی بیشتر نیست؛ آن هم «زَيَّنَّا ٱلسَّمَاءَ ٱلدُّنْيَا». دیگر شما السماء دو تا، ده تا، پنج تا، صد تا ندارید که بخواهید بگویید الفولامش جنس است.
الفولام دربارهٔ نجم که میآید، میان دو گزینه مردّد است: یا الفولام تعریف است یا الفولام جنس. الفولام تعریف باشد یعنی یک نجم مشخص. الفولام جنس باشد یعنی جنس نجم با هر مصداقی که بگویید دارد. در میان این دو، وقتی مردّد میشویم معرفه است یا جنس، نگاه میکنیم: بر معرفه بودنش دلیل داریم؟ کدام ستاره است؟ جوابی نیست. یکی میگوید قطبی. به چه دلیل؟ کی گفت ستارهٔ قطبی؟ از کجا آمد؟ آن یکی میگوید من ستارهٔ زهره را میگویم. این چه معرفهٔ جونداری است که نمیدانیم چیست. معرفه یعنی میشناسیم. یعنی میدانیم. یعنی همه میدانند. این میشود معرفه. اما اگر این نشد، یعنی این الفولامِ معرفه بودنش ضعیف است. جنس است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَٰقِيهِ» (انشقاق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، تو بهسوی پروردگارت سخت کوشندهای و او را دیدار خواهی کرد.
الفولام «الانسان» معرفه است یا جنس؟ جنس. چرا بگویم معرفه است؟ چه اشکالی دارد من بگویم معرفه؟ آقا کیست آنوقت؟ منظور کیست؟ میگوید بله فلانبنفلان را دارد میگوید «یَا أَیُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ». خب نگاه کن به معنا.
ما وقتی توی قرآن — یعنی میخواهم بگویم مدل مطالعه این است — نه اینکه هر احتمالی که به ذهنم برسد میتواند این باشد. نه؛ احتمال باید بررسی شود. الفولام معرفه یا باید آنقدر شناختهشده باشد که همه بدانند النجم چیست، یا اگر نیست دیگر دلیلی بر معرفه بودنش نیست. این میشود جنس.
بعد اگر شد جنس، چه؟ ما بحث حفظ و حراست از آسمان با شهاب ثاقب توی قرآن آمده خب. این را از جیبم نیاوردهام که مثلاً بگویید از خودش حرفی دارد. نه؛ توی قرآن هست. حالا چیست ماهیتش؟ چجوری شهاب میخورد به جن؟ من نمیدانم. شما این را ساده معنی میکنید، او هم ساده معنی میکند. خب دیگر دارد میگوید این جن آمده توی آسمان؛ شیطانها که میآیند توی آسمان میزنیمشان با شهاب. خدا این را تصریح کرده. چند جای قرآن تصریح کرده. اینجا هم که بحث حفظ است. نجم ثاقب هم که داریم. حفظ هم که مطرح است. خودبهخود کدام گزینه تقویت میشود؟ این گزینه که منظور از النجم الثاقب این سیستم حفظ و حراست آسمان در مقابل نفوذ شیاطین است. حالا پدافند آسمان است. سیستم حفاظتی آسمان است اصطلاحاً. که خداوند از آن با عبارت طارق به معنی نگهبان تعبیر کرده: طارق آن کسی است که شب دارد توی طریق قدم میزند که دزد نیاید. اینجوری تعبیر از آن کرده: «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ. وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ. ٱلنَّجْمُ ٱلثَّاقِبُ».
و این را هم گفتم: توی قرآن قسمها حالت کدوار دارند. یعنی خدا قسمها را خیلی باز نمیکند. چرا؟ که فکر کنی؛ که بیندیشی؛ که همین مباحثه میان ما شکل بگیرد؛ که برویم برسیم. وقتی شما میروی میرسی، اثر آن قسم در ذهن شما، در جان شما، به مراتب بالاتر و بیشتر خواهد بود. برای جواب قسم آمادهتر خواهید بود.
پس بنابراین با وجود مطالبی که شنیدم و مطالب خوبی بود، اما اینها هیچکدام به بلوغ یک نظریه به نظر من هنوز نرسیده و همچنان بر این تصورم که منظور از الطارق النجم الثاقب است و النجم الثاقب آن جنس اجرام نورانی سماوی هستند که نفوذ میکنند در پیکر شیاطین و آنان را از فاسد کردن آسمان به دور میدارند و مانع شیاطین میشوند که آسمان را فاسد بکنند. این خودش شاهدی است بر اینکه خدا توان و قدرت و علم و حکمت لازم را برای حفظ و حراست از نفس انسان دارد. تمام.
نکتهٔ اضافی من فقط این بود که خود قرآن سماء را جایگاه «مَا تُوعَدُونَ» میداند؛ که اگر ما توعدون را بهشت و جهنم بدانیم، نتیجه میگیریم که روح انسان هم در آسمان حراست میشود. پس میشود این را هم گفت که حراست از آسمان مقدمهای است برای حراست از جان انسانها.
سماء و سماوات: زمین نقطهٔ ثقل عالم
یک حرف هم گوشهٔ ذهنم مانده. آیا سماوات آنقدر وسیع است که زمین هم یک گوشهاش شود؟ سماء بالای سر ماست. نسبت سماء و سماوات چیست؟
اتفاقاً بنده در خصوص سماء مفصل مطالعه دارم — الحمدلله — و آیات قرآن را در این زمینه بررسی کاملی داشتهام به حد خودم، به بضاعت ناچیز خودم. خدا در سورهٔ مبارکهٔ بقره جواب این سؤال را داده:
«هُوَ ٱلَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (بقره/29)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او کسی است که هر چه در زمین است، همه را برای شما آفرید؛ سپس به آسمان پرداخت و آنها را هفت آسمان سامان داد؛ و او به هر چیز داناست.
یعنی خدا به آسمان توجه کرد و هفت طبقهاش کرد. تمام شد. این هفت طبقه، طبقات باطنی همین سماء است. همین سمایی که شما بالای سرتان میبینید؛ تا بروی همین است.
از شما سؤال میکنم: سماء یک جایی تمام میشود یا نمیشود؟ تمام میشود. چون خدا در قرآن فرموده:
«وَٱلسَّمَآءَ بَنَيْنَٰهَا بِأَيْيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ذاریات/47)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان را با قدرت بنا کردیم و ما گسترشدهندهایم.
ما آسمان را با دستهای خودمان خلق کردیم؛ لحظهلحظه هم توسعهاش میدهیم. پس آسمان یک پدیدهٔ لایتناهی نیست. هرچند من و شما ابداً به ته آسمان — نه چشممان، نه دستگاههایمان، نه وسایل مسافرتیمان — به ته آسمان نمیرسیم. ولی این آسمان پایان دارد.
چرا آسمان توسعه پیدا میکند؟ چه نیازی به توسعهٔ آسمان هست؟ وقتی که میگوید آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای شماست، وقتی همهچیز را برای ما خلق کرده، چرا توسعهاش میدهد؟ به خاطر همان «مَا تُوعَدُونَ» توسعهاش میدهد.
«وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا مِّنْهُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَأٓيَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (جاثیه/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، همه را از جانب خود برای شما رام کرد.
عرض من فقط این است: میخواهم بگویم سماوات در واقع وضعیت همین سماء است. کل هستی غیر از سماء است؟ همین سماء را به هفت آسمان تبدیل کرده دیگر. یعنی یک زمینه.
زمین در فرهنگ قرآن نقطهٔ ثقل عالم است. نقطهٔ ثقل یعنی خداوند هفت آسمان را که میخواسته سامان بدهد، مبدأ ساماندهی هفت آسمان زمین بوده: «هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ إِلَى ٱلسَّمَاءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ». یعنی هفت آسمان بر محور زمین، با نقطهٔ محوری زمین، سامان پیدا کردهاند.
کاری نداریم که زمین دارد دور خورشید میچرخد یا نمیچرخد. خورشید نمیدانم خودش توی کهکشان کجای کار است؛ کهکشان خودش کجای کار است؛ و این بحثهایی که امروز نجوم دربارهٔ آسمانها ارائه میدهد — که در جای خودش قابل قبول یا رد یا بررسی است. ما کار نداریم. اما به لحاظ فرهنگ دینی، این بحثی که دارم میگویم از دغدغههای پررنگ شهید مطهری است.
یکی از بحثهای شهید مطهری دقیقاً همین بود. میگوید از روزی که اینها آمدند به نام کشفیات جدید علوم روز، آمدند و یکجوری به بشر حالی کردند که بابا این زمین که تویش داری زندگی میکنی، در مقیاس اندازهگیری اگر بخواهی حساب کنی توی آسمان یک غبار هم به حساب نمیآید. این زمین کجا و فقط یک میلیون و دویست هزار برابر زمین، خورشید؛ که خورشید تو در مقایسه با ستارههای دیگر همین کهکشان خودش یک چیز جزئی و کوچک و ذره محسوب میشود؛ که خود آنها در مقایسه با آنها و فلان. زیاد دیدهاید از این کلیپها. که دیگر بابا آنقدر این آسمان وسیع است، زمین یک غباری است، یک گوشهٔ این نظام.
و بعد از همینجا نشانه گرفتند بحثهای بعدی را که آقا پس خیلی خودتان را جدی گرفتهاید. خلیفةاللهی رفت زیر سؤال. ثقل بودن زمین، معیار بودن انسان، همهچیز مسخّر انسان است و چیزهای دیگر. بردند توی حاشیه و از این نقطه شروع کردند به زدن دین. بحثهای بعد از رنسانس، جدایی دین و علم که اتفاق افتاد، یکی از مبادی این بحثها هم این است.
در حالی که فرهنگهای دینی، قبل از این سیستم جدیدی که الان نجومیون قائلاند، باورهای قبلیای که نجومیون داشتند چه بود؟ مثلاً هیئت بطلمیوسی. زمینمحوری بود. حالا علم آمد فهمید این نیست. یک جور دیگر تحلیل میخواست بکند. ولی دیگر گم کرد محوریت زمین را. خیال کرده که زمین دور خورشید میچرخد پس زمین محور نیست. نه خیر آقا؛ زمین محور هفت آسمان است. نقطهٔ شروع هفت آسمان است.
و هفت آسمان این نیست که تا کیلومتر هزار میروی آسمان یک است، از کیلومتر هزار تا ده هزار دو است، از ده هزار تا صد هزار سه. اینجوری نیست. هرچهقدر بروی آسمان یک است. چون خدا در قرآن میگوید:
«وَلَقَدْ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلْنَٰهَا رُجُومًا لِّلشَّيَٰطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی آسمان دنیا را به چراغهایی آراستیم و آنها را سنگهایی برای شیاطین ساختیم؛ و برای آنان عذاب آتش سوزان آماده کردیم.
«فَقَضَىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِي كُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفْظًا ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ» (فصلت/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنها را در دو روز هفت آسمان کرد و در هر آسمانی کارش را وحی نمود؛ و آسمان دنیا را به چراغهایی آراستیم و نگاه داشتیم.
هر جا تا هرچهقدر که ستاره و سیاره هست، آسمان یک است. پس آسمان دو کجاست؟ آسمان دو باطن آسمان یک است. حقیقت آسمان یک است. آسمان سه، چهار، پنج، شش، هفت همهٔ اینها باطن ایناند؛ که بعد از هفت آسمان عرش الهی است.
در روز قیامت که آسمان شکاف برمیدارد:
«إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنشَقَّتْ» (انشقاق/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که آسمان شکافته شود.
«وَٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ» (حاقه/16)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان شکافته شود و در آن روز سست و فرسوده باشد.
«وَٱلْمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرْجَآئِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَٰنِيَةٌ» (حاقه/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشتگان بر کرانههای آن باشند؛ و عرش پروردگارت را در آن روز هشت تن بر فرازشان حمل کنند.
آن روز مردم روی زمین عرش را خواهند دید. خدا میگوید در قرآن. آسمان شکافته شده و کنار زده شده؛ فرشتهها را در کرانههای آسمان میبینی؛ و عرش خدا را حمل میکنند.
در قرآن پس راجع به آسمان مطلب زیاد است. آنچه که حالا ما اینجا در این سوره میفهمیم از آسمان، این است: با توجه به کلمهٔ طارق و با توجه به اینکه قرآن آسمانها را سبع طرائق میداند، «وَٱلسَّمَاءِ وَٱلطَّارِقِ» یکجوری یعنی «وَٱلطَّرِيقِ وَٱلطَّارِقِ». طریق چیست؟ آسمان است. طارقش چیست؟ میگوید «وَمَا أَدْرَاكَ مَا ٱلطَّارِقُ». چه میدانی طارق چیست؟ طارق النجم الثاقب که حارس و حافظ این طریق است. این طریق فاسد نمیشود. بعد: «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ».
فراز دوم سیاق یک: انسان از چه آفریده شده است
حالا برویم جلو.
«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ مِمَّ خُلِقَ» (طارق/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.
پس انسان باید نگاه کند، نظر کند که از چه چیز خلق شده. در نگاه اول این «فاء» اصلاً توجیه ندارد. خب «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» پس انسان ببیند از چه خلق شده. ادامهاش هم که نگاه میکنی، احساس میکنی میان این آیه و قبلش گویا یک اتصال خاصی وجود ندارد. اما بعداً خواهیم گفت جایگاه فاء اینجا چیست.
انسان باید نظر کند ببیند از چه خلق شده. «مِمَّ خُلِقَ». خودش جواب این سؤال را میدهد:
«خُلِقَ مِن مَّآءٍ دَافِقٍ» (طارق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آبی جهنده آفریده شده است.
این مفهوم را همهٔ ما میدانیم. که این آب جهنده:
«يَخْرُجُ مِن بَيْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَآئِبِ» (طارق/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از میان استخوانِ پشت و استخوانهای سینه بیرون میآید.
خارج میشود از میان استخوانی سخت. در زیارت میخوانیم: أشهد أنک کنت نوراً فی الأصلاب الشامخة والأرحام المطهرة. صلب استخوان سختی است که منشأ شکلگیری و تولید آن مایهای است که نقطهٔ شروع خلق انسان است. و ترائب استخوانهای نرم و حلقوی هستند که بعد از صلب، آن مایع جهنده از لابهلای ترائب هم عبور میکند.
راجع به اینکه صلب دقیقاً چیست، ترائب دقیقاً چیست؛ آیا صلب متعلق به مرد است؟ ترائب متعلق به زن است؟ یا صلب و ترائب هر دو متعلق به مرد است؟ و دقیقاً صلب مصداقش چیست؟ ترائب مصداقش چیست؟ تا دلتان بخواهد بحث کردهام. و بنده جمعبندی این بحثها را توی کتاب آوردهام. دیگر الان نمیگویم. مطالعه بکنید کتاب را بعد از اینکه کلاس تمام شد. توی پاورقی این مطالعات را، این اقوال را، مطالعه کردهایم، جمعبندی کردهایم، آنجا آوردهایم.
اما آن مقدارش که ما توی تدبر لازم داریم روشن است. یعنی ما الان برای پیشرفت تدبرمان لنگ این نظریهها نیستیم. «یَخْرُجُ مِن بَیْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَائِبِ»: این آب جهندهای که دستمایهٔ خلق انسان است، از میان استخوانی سخت و استخوانهایی نرم تراوش میکند، میجهد، خارج میشود.
این مقدمه است. با توجه به این مقدمه نتیجه میگیرد:
«إِنَّهُۥ عَلَىٰ رَجْعِهِۦ لَقَادِرٌ» (طارق/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر بازگرداندن او سخت تواناست.
«إِنَّهُ» یعنی همانا این خدایی که انسان را از ماء دافق خلق کرد — ماء دافقی که یخرج من بین الصلب والترائب — این خدا علی رجعه لقادر. این خدا قدرت برگرداندن او را دارد.
از شما سؤال میکنم: کی مسئله میشود برگرداندن انسان؟ وقتی که مرده. وقتی که مرده و جسم او را میبینیم که توی خاک دفن شد و بعد از مدتی تبدیل به خاک شد، استخوان شد. استخوانها هم بعد از مدتی نرم شد. دیگر هیچی از جسم این انسان توی خاک نمانده.
ببینید انسان ترکیبی از جسم و روح است. وقتی ما میمیریم، یک سؤال پیش میآید دربارهٔ روح؛ یک چیزی را میبینیم دربارهٔ جسم. راجع به روح توی ابهام فرو میرویم که روح چه شد؟ کجاست؟ هست؟ نیست؟ از بین رفت؟ ماند؟ نمیدانیم. این سؤال را کدام آیات جواب داد؟ یک تا چهار جواب داد که خیالت راحت باشد: هست. قسم به آسمان و قسم به طارق که روح از بینرفتنی نیست، حفظ میشود. راجع به روح نگران نباشید؛ هست.
اما جسم را چه کنیم؟ حالا روح هست. جسم که خاک شد. جسم که از بین رفت. میگوید آقا انسان یک نگاه بیندازید ببینید از چه خلقش کردیم. این خدایی که انسان را از یک آب جهندهای که از لابهلای یک استخوان سخت و استخوانهای نرم بیرون میآید خلقش کرده، آیا این خدا برای دوباره خلق کردن، برای رجع، برای برگرداندن این جسم از بینرفته عاجز است؟ ناتوان است؟ «إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ». همانا او بر بازگرداندن او — یعنی بازگرداندن انسانی که خلق شده بود از ماء دافق — قادر است. قدرت دارد. قدرت بلامنازع توی این زمینه.
شبههٔ آکل و مأکول و پاسخ امام صادق علیهالسلام
بگذارید اینجا یک مطلب خارج از این آیات را برایتان بگویم؛ شاید برایتان جالب باشد و بعضی از سؤالاتتان را حل بکند. معمولاً توی دانش اعتقادات میگویند آقا شبههٔ آکل و مأکول مثلاً یکی از شبهات است. میگویند اینکه خدا گفته من انسان را برمیگردانم، خب آقا این انسان خاک بدنش ممکن است تبدیل شده باشد به خاک بدن یکی دیگر.
مثلاً جایی قبرستانی بوده؛ این قبرستان سالها از آن گذشته، متروک شده، بعد دیگر اصلاً فراموش شده. بعد آنجا باغ درست کردهاند، زردآلو کاشتهاند، زردآلو درآمده؛ زردآلو اتفاقاً چشم من بوده. یکی این را خورده. بعد اینکه او خورد، رفته توی بدن او شده کلیه. حالا چشم من است، کلیهٔ اوست. فردا خدا میخواهد جمعوجور کند ما را معلوم نیست چه خواهد شد. یا باید او بیکلیه محشور شود یا من بیچشم. بالاخره یک ماده است در دو جا نقش ایفا کرده. حالا دیگر شما این را ضربدر چند کن در طول اعصار و قرون؛ ایبسا بعداً همان رفته شده مثلاً طحال یکی دیگر. همان رفته شده مثلاً انگشت شست چپ یکی دیگر. کلی توی چرخه حرکت کرده. چجوری میخواهد مونتاژ کند مواد را بعد از اینکه خورده شدهاند، از بین رفتهاند، توی شکل در واقع آکل و مأکول؟
امام صادق علیهالسلام خیلی زیبا به این مسئله جواب دادهاند. حضرت فرمودند که هر انسانی که میمیرد، این انسان خاک میشود اما ذراتی از وجود او — که آن ذرات ممکن است به چشم هم دیده نشوند — ذراتی از وجود او باقی میماند که این ذرات وجودی هیچوقت هضم و حل نمیشوند. این ذرات وجودی منحصر به خود او هستند.
در روز قیامت وقتی که خدا میخواهد مردگان را زنده بکند، امر میکند چهل سال آسمان باران میبارد بر زمین. بارانی خاص. و این ذرات فعال میشوند و از خاک اطرافشان با همان الگو همان آدم را میسازند. یعنی اینهمانی آدمها به الگوست، نه به مواد داخلی بدنشان لزوماً.
این موادی که در بدن ما — عناصر و موادی که در بدن ما هست — در دوران حیات ما هم بارها عوض میشود. عوض میشود و جایگزین میشود. ولی اینهمانی ما به هم نمیخورد. ما همانیم. اثر انگشت شما پانزده سال پیش با الان و پانزده سال دیگر یکی خواهد بود. شما یک آدمی با مشخصات معلومید و جایگزینی مواد در طول زندگی شما در بدن شما باعث تغییر هویت شما نیست. توی قیامت همین الگو فعال میشود.
حالا شاید — من میگویم شاید — اشاره میکند حضرت به همین چیزی که علم امروز به آن میگوید DNA. ممکن است اینها باشد؛ ممکن است چیز دیگری باشد فراتر از این حرفها و هنوز علم ما نرسیده به آن. اما میخواهم بگویم مسئلهٔ بازسازی انسان طبق الگوی منحصر به فرد خودش است که اینهمانی را تأمین میکند.
لذا خدا در قرآن خیلی هوشمندانه و دقیق میگوید:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامة/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟
«بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُۥ» (قیامة/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم که حتی سرانگشتان او را سامان دهیم.
سرانگشتانت را هم همان شکلی درمیآورم برایت؛ که اثر انگشتت عوض نشده باشد توی قیامت. اگر انگشتنگاری کنند، این همان انگشتی است که توی دنیا داشتی میزدی. انگشت جدیدی مال یک آدم جدیدی نخواهد بود.
یعنی الگوی این آدم مهم است. خصوصیات آن آدم مهم است. نه لزوماً مواد داخلی بدنش. این مواد داخلی بدن ما توی زمان حیاتمان هم تعویض و تجدید میشود. دانشمندان میگویند در هر هفت سال یک بار مواد بدنت تغییر میکند کاملاً. جز سلولهای عصبی، بقیهٔ سلولها همه جایگزین میشوند. کهنهها، فرسودهها میروند و نو جایگزینش میشود. پس این مواد در حال تغییر و تبادل است حتی در دوران حیات ما. ولی اینهمانی ما را به هم نمیزند. الگوی ما را عوض نمیکند. این آدم، الگوشت معلوم است چیست. توی قیامت همین الگو بازسازی خواهد شد ولو با موادی جدید. یعنی دیگر الان لازم نیست آن مواد — حالا آن مواد کلیهٔ من شده چشم او شده باشد. الگوی من که نشده الگوی او. الگوها واحد است.
قرآن را به دادههای علمیِ غیرقطعی گره نزنید
حالا من دربارهٔ تطبیقات قرآن با بعضی از مسائل علمی همیشه از کلمهٔ «شاید»، «ممکن است»، «ممکن است این باشد»، «شاید این است» استفاده میکنم. بیشتر از این جلو نمیرویم به خاطر اینکه خیلی از دادههای علمی خودشان جزء قطعیات نیستند. خود اینها در معرض تغییر، تبدل، تکامل، جایگزینی، جابجاییاند و نباید سرنوشت قرآن را به سرنوشت دادههای علمی تجربی گره زد. الا قطعیات. چیزی که قطعی است دیگر جداست. مثلاً کروی بودن زمین چیز قطعی است. ما دیگر الان برای این لازم نیست نگران باشیم. بله قرآن گفته:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ ٱلْمَشَٰرِقِ وَٱلْمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ» (معارج/40)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناییم.
«رَبُّ ٱلْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ ٱلْمَغْرِبَيْنِ» (رحمن/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب.
و اشاره میکند به همین کروی بودن زمین.
انکار معاد جسمانی خلاف نص قرآن است
در اینکه کسی این فرمایش را به ملاصدرا نسبت بدهد اطمینان ندارم. اما اگر گفته باشند قطعاً خلاف قرآن است. هرکس از دانشمندان، فیلسوف، متکلّم، مفسر — هرکی که بخواهد معاد جسمانی را انکار بکند — مطمئن هستم که در مقابل متن صریح قرآن حرف او قرار دارد.
حالا اینکه ملاصدرا گفته یا نگفته بروند بررسی کنند. بروید بررسی کنید ببینید گفته یا نگفته. اما هرکی گفته، قرآن داد زده بر جسمانی بودن معاد طوری که هر گوش ناشنوایی هم بشنود.
یک بار پیش نیامده که خدا در قرآن در مقابل کسی که خواسته شبهه کند راجع به برگرداندن جسم پس از مرگ، بگوید بابا آدم بیسواد من که جسم را نمیخواهم برگردانم که. یک چیز مثالی، یک جسم لطیفی من میخواهم درست کنم که آن جسم لطیف تویی و تو را با آن جسم میخواهم عذابت کنم یا بهت جایزه بدهم. کی گفته؟ هر بار توی قرآن دارد میگوید:
«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُۥ قَالَ مَن يُحْيِ ٱلْعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٌ» (یس/78)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را از یاد برد؛ گفت: چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیدهاند؟
«قُلْ يُحْيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ» (یس/79)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: همان کس زندهشان میکند که نخستین بار پدیدشان آورد؛ و او به هر آفرینشی داناست.
آمد برای ما مثل زد. خلق خودش را از یاد برد. استخوان را اینجوری له کرد ریخت روی زمین. گفت کی میخواهد این استخوان را بعد از اینکه اینطوری پوسید و خاک شد دوباره احیا کند. بگو زنده میکند آن را همان کس که بار اول خلقش کرده. نه یک بار، دو بار این مضمون. قرآن مشحون است از این معرفت که معاد جسمانی است. میگوید حتی سرانگشتان او را برمیگردانیم.
حضرت ابراهیم علیهالسلام گفت خدایا چگونه مردگان را زنده میکنی؟ گفت مگر ایمان نداری؟ گفت چرا؛ ولی تا دلم آرام بگیرد. گفت چهار تا پرنده را بگیر بکش. تکهتکهشان کن. خردشان کن. چرخشان کن. قاطی کن با هم. حالا از هر کدام این گوشت قاطیشدهٔ چهار تا پرنده — که پر و منقار و چشم و کله و پا و همهچیز را با هم چرخ کردی — برو بالای سر هر قلهای یک تکه از این مخلوطش بگذار. قرآن است دیگر. بعد حالا صداشان کن. ببین چطوری زنده میشود مردگان.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۧمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ ٱلْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (بقره/260)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگارا، به من بنما چگونه مردگان را زنده میکنی؟ گفت: مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت: چرا؛ ولی تا دلم آرام گیرد. گفت: چهار پرنده برگیر و آنها را نزد خود پاره پاره کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بگذار، آنگاه بخوانشان؛ شتابان نزد تو میآیند.
خدا که نمیخواهد این کار را بکند این چه مثالی است از ابراهیم میزند؟
یا در ماجرای عُزیر نگاه کن ببین این الاغ را چه کارش میکنیم. الاغ جمع شد وایستاد. ما اینجوری مرده زنده میکنیم.
«أَوْ كَٱلَّذِي مَرَّ عَلَىٰ قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَىٰ عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىٰ يُحْيِۦ هَٰذِهِ ٱللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ ٱللَّهُ مِاْئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُۥ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِاْئَةَ عَامٍ فَٱنظُرْ إِلَىٰ طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَٱنظُرْ إِلَىٰ حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ ءَايَةً لِّلنَّاسِ وَٱنظُرْ إِلَى ٱلْعِظَامِ كَيْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُۥ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره/259)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا همچون آن کس که بر شهری گذشت که بر سقفهایش فرو افتاده بود… و به الاغت بنگر… و بنگر استخوانها را چگونه برمیآوریم و سپس بر آنها گوشت میپوشانیم.
خب دیگر چجوری باید خدا بگوید معاد جسمانی است؟ من نمیدانم. یعنی چجوری باید بگوید که بعضیها متوجه شوند.
از ابنسینا یاد بگیریم. ابنسینا میگوید آقا من بر معاد جسمانی دلیل فلسفی پیدا نکردم. ولی چون قرآن میگوید تسلیمم. قرآن میگوید معاد جسمانی است من حرفی ندارم. من نرسیدم. اینکه من نرسیدم دلیل نیست که نباشد. من پی نبردم. به خلافش هم دلیل ندارند.
آخه ببین یک چیزی هست که عقل بر خلافش دلیل دارد. مثلاً ما دلیل برهانی و عقلی و فلسفی داشته باشیم که معاد جسمانی نمیتواند باشد. ما همچین دلیلی نداریم. هیچ برهانی بر عدم امکان جسمانی بودن معاد ما نداریم. آخرش این است که یک فیلسوفی میگوید آقا من با فلسفهای که روی آن فلسفه حرکت کردهام، با این فلسفه نرسیدم به جسمانیت معاد. من برایش دلیلی ندارم. اما دیگر حالا تو دلیل نداری یعنی نیست؟
خداوند به بیان شفاف، گویا، صریح — طوری که قابل توجیه و تفسیر و تأویل نیست — بر جسمانی بودن معاد تأکید کرده. بر جسمانی بودن بهشت، جسمانی بودن جهنم. و این کسانی هم که میخواهند حتی بهشت و جهنم را یکجوری سمبلیک معنی کنند: توی جهنم آقا این نیست که حالا خدا الفاظ… خداوند مجبور بوده بگوید آتش و الا آنجوری نیست که آنجا آتش است. پس ماشاءالله شما که میفهمیدی اقلاً خدا شما را میتوانست توجیه کند.
حالا نمیگوییم تکذیب؛ یک جور ببینید ولی منجر میشود. یعنی اگر مهارش نکنی همین آخرش میرسد به آنجایی که منجر میشود. یعنی اثر انذاری، تبشیری مباحث مربوط به معاد از بین میرود. الان مثلاً در مسیحیت تبشیری برمیگردد خیلی راحت به شما میگوید آقا این مثلاً جهنم که میگویند این جهنم جایی است که دیگر آنجا خدا دوستت ندارد. دیگر خدا نگاهت نمیکند. راست هم میگویند همین است. اما خلاصهاش میکنند به همین و سعی میکنند یکجوری به ما آدمها…
من حتی یک حرفی دارم؛ یک خرده این حرفم یک کم راهبردی است. به این حرف دقت کنید. من میگویم آقا گیریم — خب، گیریم شما راست میگویید. گیریم توی واقعیت عالم معاد جسمانی و بهشت و جهنم جسمانیای در کار نیست و خدا به ناچار برای اینکه بشر را بفهماند با بشر اینجوری حرف زده که بشر درک کند. گیریم حرف شما درست. حالا شماها نقشتان این است که مچ خدا را باز میکنید. یعنی خدا خودش آمده اینجوری حرف زده که یک چیزی را بتواند به ما حالی کند. یعنی خدا خودش توجیه بوده که باید اینجوری حرف بزند با ما. بعد شما میگویی اِ دستش را خواندیم. این نیست که. زحمت کشیدی. زحمت کشیدی. اینهمه خدا زحمت کشیده اینجوری توی حالیت بشود چون اینجوری لازم دیده.
بر فرض من قبول ندارم این حرف را. من اصلاً خدا را اینجوری نمیشناسم، اینجوری نمیبینم که خدا آنقدر محدود و منفعل باشد. اما بر فرضی که حرف شما درست باشد، حکمت ایجاب میکند که دم فروبندی. هر که را اسرار حق آموختهاند / مهر کردهاند و دهانش دوختهاند. دیگر نمیشود این را داد بزنی. نمیشود این را کتاب کنی که آی مردم من فهمیدم معاد جسمانی نیست. زحمت کشیدی فهمیدی. برای خودت ها آقاجان. اگر هم چیزی از این باب به تو دادهاند، اگر واقعاً خیال میکنی آن یک علم برتری است که خیلیها اهلش نیستند و به آن نمیرسند، این هم یک حکمت عملی است. ما باید این را درک بکنیم.
اولاً ادعایی توی فلسفه ندارم این یک. اما بنده هم این مقدار را میدانم که در میان مکاتب فلسفی بالاخره فلسفهٔ جناب ملاصدرا، حکمت متعالیه و اثبات حرکت جوهری، منطبقترین، نزدیکترین مکتب فلسفی به معارف قرآنی همین است. اصلاً آن وجه ممتاز فلسفهٔ ملاصدرا و حکمت متعالیه از بسیاری از مکاتب دیگر فلسفی در همین اعتنا و التزام به قرآن کریم است.
اینکه اولاً یک چیز کاملاً روشن است و بنده هم در مقدمهٔ عرایضم گفتم. گفتم فارغ از اینکه جناب ملاصدرا یا هر حکیم و فیلسوف دیگری — ما نمیدانیم — اصلاً فارغ از اینکه کسی این را گفته یا نگفته، ما میگوییم اگر کسی رسیده به اینکه معاد جسمانی نیست، این حرفش با قرآن سازگار نیست. حالا هرکی رسیده. اگر جناب ملاصدرا بوده فرقی نمیکند. در حالی که ایشان همچین ادعایی ندارند.
ولی شاید کسی بیاید مثلاً همینطور که بحث مثلیت و عینیت و شبههٔ اعادهٔ معدوم و چیزهای دیگر، ممکن است اینجا کلی بشود بحث کرد و در پایان قضیه بشود این نتیجه را گرفت که ایبسا بیانی نزدیکتر از آنچه جناب ملاصدرا فرموده به قرآن هم بشود برای این آیات بیان کرد. چون به هر حال آن چیزی که مثالهایی که قرآن از برگشتن این جسم زده — مثالهای یحیی العظام و آن پرندگانی که عرض کردم و الاغ حضرت عُزیر و موارد دیگر — این مثالها اتفاقاً یکجوری دارد نشان میدهد همین جسم این عالم. مگر اینکه کسی بخواهد از این مثالها اینطور استنباط بکند که خدا صرفاً میخواسته قدرت خودش را بر تجمیع نشان بدهد و نه اینکه بگوید همین جسم عالم ماده را من برمیگردانم و تبدیل میکنم. اینها قابل بحث است.
آنچه که قدر متیقن است و ما دیگر از آن دست نمیکشیم، اصل جسمانی بودن معاد است. جسمانی و روحانی. در قیامت هم جسم حاضر است هم روح. قیامت مجمع ارواح نیست که مثلاً ارواح بروند در بهشت اینجوری کیف کنند یا ارواح بروند مثلاً در جهنم همینجوری عذاب بشوند. ارواح بر مرکب اجسامشان توی بهشتاند یا توی جهنماند یا در محشرند. این قطعی است.
نتیجهٔ استدلال و روز آشکار شدن سرائر
«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ مِمَّ خُلِقَ» (طارق/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید بنگرد که از چه چیز آفریده شده است.
«خُلِقَ مِن مَّآءٍ دَافِقٍ» (طارق/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آبی جهنده آفریده شده است.
«يَخْرُجُ مِن بَيْنِ ٱلصُّلْبِ وَٱلتَّرَآئِبِ» (طارق/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از میان استخوانِ پشت و استخوانهای سینه بیرون میآید.
این یک استدلال است. جواب این استدلال، نتیجهٔ این استدلال این است:
«إِنَّهُۥ عَلَىٰ رَجْعِهِۦ لَقَادِرٌ» (طارق/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا او بر بازگرداندن او سخت تواناست.
آن که قدرت دارد انسان را از این آب جهنده خلق کند، قدرت برگرداندن او را پس از خاک شدن و بهظاهر از بین رفتن هم دارد.
«يَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَآئِرُ» (طارق/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که رازهای درون آشکار میشود.
و این برگرداندن وقتی اتفاق میافتد که سرائر آشکار میشود. سرائر یعنی آن اندرون. جمع سریره است. سریره حالت درونی است. صورت، سیرت. روزی که سیرتها معلوم میشود. آن واقعیت درون هرکس هویدا و آشکار میشود. و در آن روز:
«فَمَا لَهُۥ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ» (طارق/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای او نه نیرویی است و نه یاوری.
برای انسان هیچ قوّتی از درون و هیچ ناصر و یاوری از بیرون نیست.
اینکه خدا اینجا اشاره میکند به «یَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَائِرُ فَمَا لَهُۥ مِن قُوَّةٍ وَلَا نَاصِرٍ» یکجوری میخواهد اشاره کند به فضای سخن این آیات: یعنی کسانی گویا منکر این بازگشتن جسم پس از مرگاند. منکر حقیقت حفظ و حراست از روحاند. یعنی در واقع در یک کلام منکر معاد جسمانی و روحانیاند. و خدا میخواهد بگوید این انکار ریشه در سرائر آنها دارد.
اینها توی ظاهر در قامت مثلاً بحثهای استدلالی و غیره میخواهند عرض اندام بکنند و یکجوری معاد را زیر سؤال ببرند. ولی آن عقبهای که دارد انکار معاد را یکجوری به اینها تحمیل میکند و اینها را راجع به انکار معاد متقاعد میکند، آن عقبه، آن سریرهها، آن نیات درونشان است که یک روز چه خواهد شد؟ آن روز آشکار خواهد شد. آن روز معلوم خواهد شد که تو چرا داشتی انکار میکردی.
من این را بخواهم یک مقدار عمر بدهم به آن اینطور میگویم. اصل ایمان به حقیقت حیات پس از مرگ توی وجود همهٔ انسانها به ودیعه نهاده شده. همه این ایمان توی وجودشان هست. باور به باقی بودن؛ خود اینکه ما مرگ را توی این دنیا برای خودمان نمیبینیم و یک جوری زندگی میکنیم که گویا قرار نیست بمیریم، خودش یک آیه و نشانهای است بر اینکه میل به بقا، میل به جاودانگی در وجود انسانها هست و نمیشود که این میل در وجود انسان باشد بیآنکه در عالم هم مابازایی داشته باشد. پس این جاودانگی را خدا رقم زده. ایمان به معاد توی جان همه مندرج است.
آن چیزی که انسان را به انکار وادار میکند و میخواهد به نحوی نفیاش بکند، آن چیست؟ آن دقیقاً همان حالاتی است که در درون است. در یکی از سورههای قرآن داریم میگوید:
«بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ» (قیامة/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان میخواهد پیش روی خود آزاد و بیمهار باشد.
میخواهد آزاد باشد. میخواهد در جستجوی شهوات، در جستجوی شهرت و قدرت و ثروت، در جستجوی دنیا دست و پایش بسته نباشد. میل به آزادی باعث میشود که او بیاید یکجوری خودش را بکشاند به سمت انکار معاد و زیر سؤال ببرد معاد را. که سورهٔ قیامت که انشاءالله برسیم، راجع به این مسئله خدا مفصل صحبت میکند.
توی این سوره که خدا میگوید من قدرت برگرداندن را دارم، درست همان وقتی که سریرهها آشکار میشود، درون آدمها دیده میشود و آن وقت دیگر انسان قوّت و ناصری ندارد. از درون نیرو ندارد: قوّت. ناصر از بیرون: یاور ندارد. آن روز دیگر آدم تسلیم محض است و دیگر برای آن انکارش و توجیه آن انکارش راه و امکانی وجود ندارد.
جمعبندی سیاق یک: دو فراز، دو مقدمهٔ معاد
چه شد در این سیاق؟ میخواهیم جمعبندی کنیم. این سیاق از چند فراز اصلی تشکیل شده؟ دو فراز. یک فراز این سیاق همین بحث «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» است. یک فراز این سیاق همین بحث «إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ». دو تا مقدمهٔ معاد.
مقدمهٔ اول: بحث معاد مال وقتی است که ما میمیریم. وقتی میمیریم جسم ما خاک میشود، روح ما از نظرها ناپدید میشود. دیگر ماها که از افرادی که مردهاند نمیدانیم روحشان چه شد. خدا میآید راجع به این دو تا صحبت میکند. میگوید روح حراست و حفاظت میشود. جسم درست است از بین میرود ولی قدرت برگرداندنش را داریم، برش میگردانیم. پس این ترکیب دوبارهٔ روح با جسم امر دور از امکانی نیست. ما میتوانیم این کار را انجام دهیم و انجام میدهیم. معاد اتفاق خواهد افتاد. جسم و روح دوباره به همدیگر ملحق خواهد شد.
«إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ»: این انسان است. ولی با چه رویکردی؟ رویکرد جسمش. «خُلِقَ مِن مَّاءٍ دَافِقٍ». آن که از آب دافق خلق شده جسم انسان است. این را ما میتوانیم دوباره برگردانیم. که البته لازمهٔ این دو فراز، ترکیب این دو فراز با هم، میشود معاد جسمانی و روحانی. روح حفظ میشود، جسم برمیگردد؛ پس انسان دوباره حیات پیدا خواهد کرد.
فاءِ «فَلْيَنظُرِ»: حالا که روح محفوظ است، جسم را هم میگوییم
این فاء میخواهد یکجوری میان این دو مطلب ارتباط برقرار کند. من به این بیان ارتباطش را تبیین میکنم. مخاطب معاد را انکار کرده. میگویند چطور؟ میگوید خب این آدم — یعنی روحش را لحاظ نمیکند — میآید سرِ تختِ جسمش. میگوید جسمش هم که چه شده؟ خاک شده دیگر. از بین رفته دیگر. «مَن یُحْیِى ٱلْعِظَٰمَ وَهِیَ رَمِیمٌ». چطور ممکن است بخواهد این دوباره زنده شود؟
خدا ابتدا میآید آن مسئلهٔ روح را تثبیت میکند. میگوید آن را که تو نمیبینی ولی من بهت میگویم. آن روح حفظ میشود. حالا که فهمیدی روح انسان — که حقیقت وجود انسان است، نفس انسان است، جان انسان است — حالا که فهمیدی آن از بین نمیرود، پس بیا تا برایت بحث جسمش را هم توضیح بدهم.
آن مسئلهٔ اصل وجود انسان، آن معیار و ملاکی که اصل وجود انسان است و در حقیقت میشود گفت اوصاف انسان، روحیات انسان، آنچه که انسان قرار است به خاطرش پاداش بگیرد یا آنچه که انسان قرار است به خاطرش عذاب شود، روی آن نفس و روح انسان درج شده، ثبت شده، جزء جان او شده. آن که اصلاً از بین نمیرود تا کسی بخواهد سؤال کند که چطوری دوباره برمیگردد. آن که از بین نمیرود. پس انسان با مرگش اصل وجودش که از بین نمیرود تا بخواهیم بعداً توضیح دهیم چطوری برش میگردانیم که بعد کسی بیاید بگوید اگر برگرداندی این دیگر همان نیست، مثل آن است، عین آن نیست و چیزهای دیگر. او که هست؛ او روح است که هست. «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ». لحظهای نگهبان و حارس و حافظ از نفس کسی جدا نیست.
حالا که این را فهمیدی، این فاء این است. حالا که این را فهمیدی بیا تا بهت بگویم اینی هم که از بین میرود — یعنی جسم انسان که اصل وجودش هم نیست، که مرکب روح اوست — این هم که ما برمیگردانیم، این هم که برگرداندنش کار سختی نیست که. ما دفعهٔ اول از یک آب جهندهای خلقش کرده بودیم. حالا دوباره بازسازیاش میکنیم. کار پیچیده و سختی نیست که تو این را بخواهی استدلال کنی.
پس روح که فانی نمیشود. جسم هم که اصل نیست؛ از بین رفته عیب ندارد برش میگردانیم، بازسازیاش میکنیم. آقا این جسمی که بازسازی شد، این جسم دیگر عین آن جسم نیست؟ بستگی دارد به اینکه عینیت را در چه ببینی. اگر عینیت را به مواد این جسم میدانی، خب بله میشود گفت این جسم عین آن جسم نیست، مثل آن جسم است. اگر عینیت را به الگوی جسم میدانی — که منطقیاش هم همین است — این عین همان جسم است اتفاقاً.
باز هم خواستی اینجا بحث عینیت و مثلیت را پیش بکشی، جواب دوم این است: آقا اصلاً این جسم عین آن جسم هم بگو نباشد. مگر اینهمانی انسان به جسمش است؟ حقیقت وجود انسان نفس انسان است که حفظ شده؛ اصلاً از بین نرفته تا دوباره بخواهد برگردد تا شبههٔ اعادهٔ معدوم بخواهد پیش بیاید.
اینجا میشود در باب بحثهای کلامی مسائل مربوط به شبهات معاد خیلی صحبت کرد و در مقایسهٔ مکاتب فلسفی و کلامی توی تحلیل و توجیه مسئلهٔ معاد هم خیلی میشود اینجا گفتگو کرد. اما قرآن قدر متیقن را مشخص کرده. با مرگ روح فانی نمیشود. چرا؟ «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ». جسم هم که فانی میشود ظاهراً از بین میرود، خدا قدرت برگرداندنش را دارد.
همینجا هم زیاد بحث است. میگویم وارد بحث نشویم. ولی بخواهید وارد بحث بشوید زیاد بحث است. طرف ده سال پیش کسی را کشته الان میخواهند اعدامش بکنند. این دست دیگر همان دست نیست از نظر مواد، ولی از نظر الگو همان است. این آدم همان آدم است. صد سال بعد هم اعدامش بکنند این همان آدم است. این نمیتواند هیچوقت استدلال بکند آقا آن دستی که من باهاش آدم کشتم دیگر الان آن موادش رفته، سلولهایش رفته، سلولهای دیگر به جایش آمده. آقا سلول چیست؟ این حرفها چیست؟
میدانید ما آدمها چرا با معاد این کارها را کردهایم؟ خدا خودش میگوید «یَوْمَ تُبْلَى ٱلسَّرَائِرُ». یعنی یکجوری همهمان از این ور رفتیم یک گیره بهش بدهیم، از آن ور آمدیم یک گیره بهش بدهیم. میخواهی چه را رد کنی؟ گریزی از این حقیقت نیست. تو با مرگ فانی نمیشوی. هستی. جسمت فانی شده. این جسم را هم میتوانم برگردانم. چجوری؟ هر جوری. میتوانم. تو در قدرت برگرداندن من تردید داری؟ پس دیگر برو به اعمالت فکر کن. برو به سبک زندگیات فکر کن. برو به روشهای تعاملت با دنیا و با خدا و با خلق خدا فکر کن. به جای اینکه همهاش داری از این ور آن ور گیر به این مسئله میدهی، این مسئله روشن است.
به نیات حواست باشد؛ به درونت حواست باشد؛ به آن روزی که قوّت و ناصری نداری تا از خودت حفاظت کنی حواست باشد. کاملاً.
این فاء در ادامه توضیح است؛ یعنی نمیخواهد بالایی را تفسیر کند. بالایی راجع به نفس است که هیچوقت از بین نمیرود. این پایینی راجع به جسم است که از بین رفته ولی باید برش گردانیم. پس این فاء نمیخواهد بالا را تفسیر کند. میخواهد بگوید حالا که خیالمان جمع شد، خاطرمان جمع شد که اصل انسان هیچوقت از بین نمیرود، حالا میخواهیم راجع به فرع انسان هم یک توضیحی بهتان بدهیم. مرکب وجود انسان یا فرع وجود انسان که جسم او باشد، هم که میبینی از بین میرود نگران نباش. میتوانیم برش گردانیم. کار سختی نیست.
چرا حفظ نفس را به بعد از مرگ گره میزنیم؟
سؤال این است: چرا شما حفظ نفس بهواسطهٔ حافظ را ربط به بعد از مرگ میدهید؟ آیا قبل از مرگ نفس با حافظ حراست و حفاظت نمیشود؟ چرا میشود. ولی همانطور که عرض کردم اگر به ادامهٔ آیات شما نگاه بکنید، در ادامهٔ آیات قشنگ مشخص است که دغدغهٔ حفظ نفس مال بعد از مردن است. چرا؟ چون نگاه کنید توی این فراز بعدی «إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ» مال بعد از مردن است.
آدمها تا وقتی زندهاند سؤال نیست خیلی برایشان که نفس آنها چطور حفظ میشود و آیا حفظ میشود یا نمیشود. چرا؟ چون همین زنده بودن خودش بزرگترین دلیل است بر اینکه نفسشان حفظ شده. الان زندهام دیگر. همین که من زندهام یعنی نفسم حفظ شده. وقتی سؤال پیش میآید که آیا باز هم حفظ میشود یا نه، که من میمیرم.
پرونده را در یک چشم بههم زدن میبندند
طرف میبینی حالا یک خرده از این بحثهای علمی یک خرده فاصله بگیریم. قرآن را وقتی میخوانیم همهاش نباید با نگاه علمی به قرآن نگاه بکنیم و بحث و چالش و اینها. یک مقدار برگردیم یک بار دیگر با یک نگاه دیگر هم ببینیمش.
دارد راه میرود. قشنگ وجود گرمی دارد. نگاه میکند، میبیند، تصاویر را میبیند، صداها را میشنود. بعد گرسنهاش میشود، غذا میخورد، کلی فکر برای فردایش دارد. بعد یک وقت میبینید که پرونده در یک چشم بههم زدنی بسته میشود. توی یک چشم بههم زدنی.
همین توی فاصلهٔ جلسهٔ قبلی تا این جلسه — یعنی جمعهٔ هفتهٔ قبلی — ما رفته بودیم بیرون شهر قم جایی داشتیم مثلاً هواخوری با بچهها. یکدفعه تماس گرفتند با ما که آقا فوری خودت را برسان. چه شده؟ پسرعمویت از دنیا رفته. کدوم پسرعمو؟ فلانی. اِهه؛ یک جوان سیساله هنوز ازدواج هم نکرده. چجوری از دنیا رفته؟ تصادف کرده؟ نه. ظهر جمعه سر سفرهٔ ناهار، یکدفعه گفته من یک دقیقه — سر حال، رشید، هیکلی — من یک دقیقه بروم توی اتاق، مثلاً یک چیزی کاری داشتم توی اتاق خودش، بروم و برگردم. رفته و برنگشته. ساعت سه بعدازظهر، سهونیم بعدازظهر رفتهاند، میگویند آقا لب خشک شده، چشمها باز مانده، تمام کرده. چرا؟ چه شد؟ اصلاً آدم فکرش را نمیکند. روی هواست، توی دریاست، توی ماشین توی جاده است. چه شد؟ یکدفعه میبندند پرونده را.
حالا تو قبلش هرچهقدر میخواهی بحث کرده باشی که مواد جسمانی هست، نیست، روحانی هست، نیست. هرچهقدر میخواهی این بحثها را کرده باشی. تمام. ظرف چند ساعت بعد هم خود عزیزان را دست گرفتهاند و بردهاند گذاشتهاندش توی یک وجب خاک و سرش را پوشاندهاند و خداحافظ. بروید خانههایتان. همهمان همینیم. دیر یا زود.
«إِنَّ ٱللَّهَ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلسَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ ٱلْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي ٱلْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسُ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرُ» (لقمان/34)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم قیامت نزد خداست… و هیچ نفسی نمیداند فردا چه به دست میآورد، و هیچ نفسی نمیداند در کدام سرزمین میمیرد.
هیچکس نمیداند کجا، کی، چجوری. پرونده را میبندند. پرونده را که بستند، شما از بین نرفتهاید. شما هستید. ولی دیگر سوار بر مرکب جسمتان نیستید. جسم را ازتان گرفتهاند. تو میمانی و یک جسم سرد و بیجانی که ایبسا بارها با حسرت به آن نگاه میکنی و تلاش میکنی واردش شوی و تلاش میکنی یکجوری تکانش بدهی و دیگران را به خودت جلب کنی. و هیچکس متوجه هیچی نیست.
این جسم هم بعد مدتی خاک میشود. سی سال بعد در قبر را وا کنی هیچی دیگر نیست. باشد چند تا تکه استخوان که اگر چند سالی بگذرد آنها هم دیگر نیست. خاک میشود، تمام میشود، میرود پی کارش. ولی روح تو همچنان هست. همچنان هستی. کجای عالمی؟ خدا میداند. چه حالی خواهی داشت؟ خدا میداند. حالا بعضی میگویند جسم مثالی پیدا میکند؛ خدا میداند. تا روزی که خدا اراده کند دوباره این روح را بر مرکب جسمش سوار بکند. و آن روز خدا میگوید من برمیگردانم. همان آدمی را که دفنش کردید توی خاک و خاک شد و تمام شد و همه از یاد بردند او را بعد از یک چند صد سالی دیگر اثری هم از او باقی نماند، من او را برمیگردانم.
«خُشَّعًا أَبْصَٰرُهُمْ يَخْرُجُونَ مِنَ ٱلْأَجْدَاثِ كَأَنَّهُمْ جَرَادٌ مُّنتَشِرٌ» (قمر/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدگانشان فرو افتاده، از گورها بیرون میآیند گویی ملخهایی پراکندهاند.
«يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ ٱلْأَجْدَاثِ سِرَاعًا كَأَنَّهُمْ إِلَىٰ نُصُبٍ يُوفِضُونَ» (معارج/43)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که از گورها شتابان بیرون میآیند، گویی بهسوی نشانههایی میدوند.
«وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ ٱلْأَجْدَاثِ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ» (یس/51)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در صور دمیده شود؛ ناگاه از گورها بهسوی پروردگارشان میشتابند.
«قَالُواْ يَٰوَيْلَنَا مَن بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هَٰذَا مَا وَعَدَ ٱلرَّحْمَٰنُ وَصَدَقَ ٱلْمُرْسَلُونَ» (یس/52)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویند: وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این همان است که خدای رحمان وعده داده بود و فرستادگان راست گفته بودند.
از قبرها درمیآیند. از زمین همینجوری میزنند بیرون مردهها. جسمها همه ساخته شده میزنند بیرون. در حالی که دیگر زندهاند و روح به آنها برگشته. و این آدم میگوید، یک نگاهی به اطرافیانش میکند، میگوید منم؟ من دوباره زندهام؟ من برگشتم؟ من هستم؟ سورهٔ مبارکهٔ یس را نگاه کنید. با یک اظهار تعجبی این انسان راجع به زنده شدن خودش حرف میزند. در حالی که باورش نمیشد قبل از این که دوباره بخواهد برگردد.
آن روز اما دیگر مثل دنیا نیست که میتوانست پنهان کند. آن روز همهچیز رو است. حالاتش، نیاتش، افکارش، اخلاقش، همه رو. میخواهد وضعیت را تغییر بدهد، زورش نمیرسد. داد میزند یکی بیاید کمک. کسی نمیآید. نه قوّتی از درون، نه ناصری از بیرون، نه پردهای برای پوشاندن بیآبروییها.
حالا رجعت هم میتواند همینجوری باشد. بحث رجعت خودش بحث مفصل دارد در قرآن و باید به وقت جداگانه به آن پرداخت. بله رجعت هم میتواند دقیقاً به همین شکل اتفاق بیفتد.
خدایا پروردگارا ما را برای چنین روزی آماده کن. قبل از اینکه بمیریم ما را مهیای قبول مرگ کن. قبل از اینکه محشور بشویم ما را آمادهٔ محشور شدن به آبرو کن.
سیاق دوم: سوگند به آسمانِ ذاتالرجع و زمینِ ذاتالصدع
فرصت باقیماندهمان فرصت زیادی نیست. من میخواهم از این ده دقیقه هم — چون با اینکه میدانم یک مقدار ذهنهایتان خسته است الان دیگر وقت مباحثه هم نمیتوانم بدهم — ولی میخواهم یک استفادهای بکنم یک قدم جلو برویم.
سیاق دوم آیهٔ یازده تا هفده. در سیاق دوم خدا یک بار دیگر انگار شروع میکند:
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلرَّجْعِ» (طارق/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای بازگشت.
قسم به آسمان که دارای رجع است. رجع یعنی برگرداندن. آسمان خاصیت برگرداندن دارد. یک توپ را شوت کن برود هوا چه میشود؟ برمیگردد. آب بخار میشود میرود آسمان چه میشود؟ برمیگردد.
الان یک لحظه به ذهنم آمد حالا بعداً باید روش مطالعه کنیم. همهچیز به سمت زمین کشیده شده است. این واقعاً که از اسرار است. فرمولهایش را درآوردهاند اما علتش را نمیتوانند کامل توضیح بدهند. به چه علت همهچیز به سمت زمین کشیده شده؟ حالا بگذریم از اینکه ممکن است توجیهاتی هم وجود داشته باشد که ما از آنها بیاطلاعیم.
قسم به آسمان که دارای خاصیت بازگرداندن است. بغلش زود قسم میخورد به زمین:
«وَٱلْأَرْضِ ذَاتِ ٱلصَّدْعِ» (طارق/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمینِ دارای شکاف.
قسم به زمین که دارای خاصیت شکافتن است. این دو تا را کنار هم میبینید چه یادتان میآید؟ بارش و رویش. آسمان میباراند، زمین میرویاند. همین دو تا، دو تا قسم است. ولی آیات و نشانههای خداست بر مسئلهٔ حیات پس از مرگ.
توی قرآن کریم یکی از نشانههای حیات پس از مرگ همین مسئله است:
«وَنَزَّلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً مُّبَٰرَكًا فَأَنبَتْنَا بِهِۦ جَنَّٰتٍ وَحَبَّ ٱلْحَصِيدِ» (ق/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آسمان آبی پربرکت فرو فرستادیم و با آن باغها و دانهٔ دروکردنی رویاندیم.
«وَٱلنَّخْلَ بَاسِقَٰتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِيدٌ» (ق/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درختان خرمای بلند با خوشههای برهمنشسته.
«رِّزْقًا لِّلْعِبَادِ وَأَحْيَيْنَا بِهِۦ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذَٰلِكَ ٱلْخُرُوجُ» (ق/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی برای بندگان؛ و با آن سرزمینی مرده را زنده کردیم. خروج نیز چنین است.
سورهٔ ق را بروید نگاه کنید. خروج هم همینطوری است. زنده شدن آدمها هم همین شکلی است. که گفتم امام صادق علیهالسلام هم میگوید خدا باران میباراند بر زمین، مردهها توی زمین ذرات وجودشان فعال میشود دوباره ساخته میشوند میآیند بالا. همین بارش و رویشی که ما الان داریم مرتب اطراف خودمان و در زمین میبینیم و مطالعه میکنیم که آسمان میباراند زمین میرویاند — حالا نباتات را، گیاهان را، دانهها را — همین آیه و نشانهای است بر مسئلهٔ زنده شدن ما پس از مرگ: «وَٱلسَّمَاءِ ذَاتِ ٱلرَّجْعِ وَٱلْأَرْضِ ذَاتِ ٱلصَّدْعِ».
چرا؟ ممکن است بر این هم قابل تطبیق باشد: زمین میشکافد مردهها را بیرون میدهد؛ آسمان هم آن روحی را که به امانت نگه داشته برمیگرداند. بله. میتواند همین هم باشد. قسم به آسمانی که خاصیتش برگرداندن است و قسم به زمینی که خاصیتش شکاف برداشتن است و رویاندن که:
«إِنَّهُۥ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» (طارق/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آن سخنی جداکننده است.
این «هو» به چه برمیگردد؟ قرآن؟ آیات قبل؟ ببینید بله «إِنَّهُ» قرآن است. ولی مصداق معیّن این «هو» در سورهٔ طارق دقیقاً آیات قبلی خود سورهٔ طارق است. آقا این حرفی که ما در سورهٔ طارق به شما زدیم. کدام حرف خدایا؟ اینکه گفتیم «إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ»؛ اینکه گفتیم «إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ»؛ اینکه گفتیم ما جانتان را نگه میداریم جسمتان را هم برمیگردانیم. «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ»: این سخن فصل است. یعنی جداکنندهٔ حق از باطل است. یعنی غیر این هرکی هرچی میگوید دروغ میگوید. غیر این هرکی هر جور فکر میکند پوچ است. اگر کسی خیال میکند نفس از بین میرود پوچ فکر میکند. اگر کسی میگوید جسم دوباره برنمیگردد دروغ میگوید. غیر این باطل است و حق این است.
این معنی «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ» یعنی با این سخن شما میتوانی مرز حق و باطل را دربارهٔ معاد و قیامت از هم جدا کنی.
«وَمَا هُوَ بِٱلْهَزْلِ» (طارق/14)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن شوخی نیست.
این سخن شوخی نیست. شوخی نکردهایم. حالا خدا گفته دیگر. حالا شوخی ندارد. همین است. جسمت برمیگردد، روحت میماند. این جسم و روح دوباره به هم پیوند میخورد. واقعیت دارد «وَمَا هُوَ بِٱلْهَزْلِ».
حالا اینجا برای ما سؤال پیش میآید. آخه مگر کسی خیال میکرده این هزل است؟ میگوید بله:
«إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا» (طارق/15)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان نیرنگی میکنند.
در مقابل این سخن موضع گرفتهاند؛ کید میکنند. مکر میکنند. این کید و مکر چیست؟ یعنی به هزار حقه و دغل و شبهه و استدلالهای پوشالی و پوچ میخواهند این حرف را رد کنند که ما گفتیم نفس حفظ میشود، جسم برمیگردد. میخواهند انکارش کنند. میخواهند یک جوری این حرف را بهعنوان معیار حق و باطل نبینند. میخواهند این حرف را شوخی بگیرند. سست بینگارند.
این «إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا» یعنی خدا تحلیلش این است. کسانی که در تلاشاند تا حقیقت حفظ نفس و برگشتن جسم پس از مرگ و نابود شدن را انکار بکنند، اینها دارند کیدی میکنند. اینها دارند مکر میکنند. کید خاصیتش این است: آن که کید رقم میزند، کید و مکر رقم میزند، خودش میداند که کارش کار حرف حقی نیست. خودش این را میداند. یعنی اینها خودشان هم میدانند که مسئله چیز دیگری است. سعی میکنند اینجوری به دیگران القا بکنند. اهدافی دارند.
باشه کید کنند:
«وَأَكِيدُ كَيْدًا» (طارق/16)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نیز نیرنگی میکنم.
من هم کید میکنم. کید من در مقابل کید آنها. نقشهٔ من در مقابل نقشهٔ آنها. آنها نقشه بکشند معاد را انکار کنند. باشه من هم در مقابلشان نقشه میکشم. خدایا چه کار میکنی؟ این «فاء» میخواهد «وَأَكِيدُ كَيْدًا» را توضیح بدهد. حالا که من نقشه میکشم پس پیغمبر مهلت بهشان بده.
«فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدَا» (طارق/17)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کافران را مهلت ده؛ اندکی مهلتشان ده.
به کافران مهلت بده. به همینها که کید میکنند مهلت بده. نقشهٔ تو مهلت است. بله مهلت. مهلتی که من میدهم نقشهٔ من است. اینها خیال میکنند که من بهشان مهلت دادم برایشان فرصت است. خوب است. خیر است. در حالی که اینجوری نیست. من بهشان مهلت دادم تا آن بزنگاهی که باید یقهشان را بگیرم. مهلت میدهم تا استدراج شود تا تدریجاً مستحق عذاب بیشتر بشوند.
آن که از درِ کید با منِ خدا برمیآید، من هم از درِ کید با او برمیآیم. آن که حق را میفهمد ولی با نیات درونی خودش آن حق را انکار میکند، من هم از درِ کید با او درمیآیم. درِ کید من هم این است که میگویم بچرخ تا بچرخی. باش «فَتَمَتَّعُوا»:
«لِيَكْفُرُواْ بِمَآ ءَاتَيْنَٰهُمْ فَتَمَتَّعُواْ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ» (نحل/55)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا به آنچه به آنان دادهایم ناسپاسی کنند. پس برخوردار باشید؛ بهزودی خواهید دانست.
بهرهمند باش. استفاده کن. مهلت داشته باش. هرچی هم خدا بیشتر به او مهلت میدهد، او بیشتر احساس میکند حق است. بیشتر احساس میکند آن چیزی که انکار کرده جای انکار هم داشته. خیلی اشتباه هم نکرده که انکار کرده. بیشتر. اصلاً…
توبه، تکذیب آگاهانه، و مثال سیگار
ببینید بحث توبه یک امر حاکم است در قرآن؛ یادتان باشد. یک بار برای همیشه: تا وقتی که انسان زنده است اگر توبه کند، توبهاش پذیرفته است. اما اینکه انسان بتواند توبه کند حرف است. اگر کسی عمداً آگاهانه حق را انکار کند، انذار را تکذیب کند، قرآن را تکذیب کند، رفتهرفته احتمال تصدیق میآید پایینتر. عمداً. کسی که عمداً تکذیب میکند، رفتهرفته احتمال تصدیقش کمتر میشود.
مثلاً شما اگر روز اول احتمال تصدیق و تکذیبت پنجاهپنجاه بوده، اگر نفس و شهوت انسان ترجیح داد و تکذیب کرد، فردا دیگر پنجاهپنجاه نیست. چهلونه پنجاهویک است. سختتر است دیگر تصدیقش. چون شما آگاهانه به سمتش حرکت کردی. نفس اینطور چیزی است. اگر دوباره تکذیب کردی همینجوری میرود تا جایی که دیگر احتمال تصدیق حتی به صفر میرسد. این همان نقطهای است که:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (بقره/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کفر ورزیدند، چه بیمشان دهی و چه ندهی، بر آنان یکسان است؛ ایمان نمیآورند.
«وَسَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (یس/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان یکسان است، چه بیمشان دهی و چه ندهی؛ ایمان نمیآورند.
دیگر مساوی میشود برایش. لا یؤمنون.
مثل آدمی که — این مثال من میزنم ها — مثل آدمی که به او میگویند آقا سیگار ضرر دارد نکش. این اگر فهمید ضرر دارد و کشید، نفسش جسور میشود. دیگر فردا سختتر است. هرچی میگذرد سختتر میشود. کار به جایی میرسد که اصلاً میگوید ضررش عشق است. همین ضررش لذت دارد. ضرر نداشت چه فایده داشت. خب کار به آنجا میرسد. او دیگر شما هزار تا عکس سرطان روی این قوطی سیگار برایش بکشی. میگوید بهبه چه ششی. چه قلبی. کیف میکند. آماده کرده خودش را برای قبول آن نتیجه. جسور شده. انسان اینطوری است. این مهلت این کار را میکند.
آن که عمداً دارد کید میکند. بله دیگر. کید گفتم خودش میداند این دارد نقشه میریزد. این دارد فریب میدهد. این کسی که کید را در پیش گرفته با کید مواجه میشود. کیدش هم این است که خب باش.
اتفاقاً اگر خدا نخواهد با کسی کید کند، تا او تکذیب کند یک گوشی از او میپیچاند. اگر میبینید جزء کسانی هستید که یک خطایی میکنید گوشتان را میگیرند، ممنون خدا باشید ممنون خدا باشید. خدایا با ما کج نمیکنی. من که خطا میکنم میگیری میپیچانی حتی لازم باشد تنبیهم میکنی. خب؟ اقلاً به خودم میآیم. اقلاً عاقبتم را حفظ میکنم. اقلاً میفهمم باید اصلاح بکنم روشم را.
لذا بلا برای مؤمن یک نعمت است واقعاً. یک نعمتی است که یک بلایی میآید توی زندگیاش و با آن بلا این برمیگردد یک نگاهی میاندازد که چهها کردم نباید میکردم. چجوری باشم بهتر است. ولی اگر کسی دید رها شده…
لذا اولیاءالله اینطورند. اولیاءالله من میشناسم توی استادانی که اهل عرفان و سیر و سلوکاند، اساتید بزرگ؛ میگویند اگر ما دو سه هفتهای بگذرد یک مشکلی، یک بلایی پیش نیاید نگران میشویم. میگوییم چه شده؟ نکند ما رها شدیم. نکند گفتند دیگر خب باش. راحت باش. استراحت کن. خیلی خطرناک است.
بله معنایش هم این نیست که خب ما مشتاق نباشیم برای نبودن بلا. ما از خدا میخواهیم که خدا از ما بلاها را دور بکند. اما وقتی هم بلایی پیش میآید به دیدهٔ عبرت به آن نگاه میکنیم و پیش نیاید هم یک مقدار نگران خودمان میشویم. نکنه من از باب «فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا» رها شدم.
تمهیل تدریجی و رویدا بودن کل مهلت
«فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا» یعنی پس مهلت بده به کافران. این مَهِّل که آمده، تمهیل باب تفعیل است. باب تفعیل توش تدریج است. «مَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ» یعنی ذرهذره به کافران مهلت بده. یعنی هر روز مهلت بده. هر لحظه مهلت بده. این تدریج توش دارد.
بعد «أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا» این هم همان «مَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ» را میخواهد تفسیر کند. میگوید کل این مهلتی که تدریجاً به آنها میخواهی بدهی، کلش با هم یک مهلت کوچک بیشتر نیست. یک ذره است همهاش. شصتساله، یک ذره است. هشتادساله، یک ذره است. هیچ چیزی نیست. «فَمَهِّلِ ٱلْكَٰفِرِينَ»: تو ریزریز به کافران مهلت بده. «أَمْهِلْهُمْ رُوَيْدًا»: کلش با هم یک ذره است. چیزی نیست. خدمتشان هستیم.
خدا سوره را اینجوری تمام میکند.
تکلیف جلسه و سورهٔ بعد
حالا این سیاق دوم را انشاءالله برای جلسهٔ آینده؛ ما الان توضیحاتش را دادیم. جمعبندی خواهید فرمود. ارتباط سیاق دو و یک را بررسی خواهید فرمود.
تکلیفها را دارم میگویم. سورهٔ مبارکهٔ بروج و انشقاق و طارق تا اینجا که درس دادیم اگر مطالعه نشده قطعاً انشاءالله در کتاب مطالعه خواهد شد. و عرضم به خدمتتان برای سورهٔ بعدی، سورهٔ چه؟ اعلی. برای سورهٔ اعلی هم آماده خواهیم شد. یعنی مطالعهٔ حداقل مفاهیم آیات سورهٔ اعلی باید انجام شود.
یک خواهشی هم دارم از جناب آقای ملکی اگر میتوانید انشاءالله تکالیف هر جلسه را هم توی کانال بگذارید که یک وقت دوستان بتوانند طبق آن دستورالعملی که تکلیف داده میشود بتوانند ثبت تکلیف بکنند به خواست خدا. موفق و مؤید باشید. سؤالاتی که باقی میماند و من جواب نمیدهم برسانید به دست ما. ما در خدمت هستیم تا جواب بدهیم.
لازم نیست بگوییم خودفراموشی — هرچند همین است. اما اسم خودفراموشی را اینجا خدا نیاورده. همین مهلت داشتن یک آدم کافر به ضررش است. خودش نقشهٔ خداست.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.