ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 012

آموزش تدبر در سورهٔ اعلی — بخش اول

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

تمرین، مهارت تدبر، و نسبت آن با تفسیر

و اما سورهٔ مبارکهٔ اعلی را می‌خواهیم شروع کنیم. خیلی تشکر می‌کنم از خواهران و برادرانی که مطالعه کرده‌اند و تکالیف را انجام داده‌اند. تکلیف خاصی نداریم. عمده این است که سوره را خوانده باشید، معانی آیات را یک بررسی کرده باشید، در حد توان خودتان سوره را سیاق‌بندی کرده باشید، سیاق‌های سوره را در حد توان جمع‌بندی کرده باشید، و اگر فرصتتان رسیده ارتباط سیاق‌ها را هم بررسی کنید.

ببینید این کلاس تشکیل شده تا حدالمقدور شما متدبر بشوید و آن توان تدبری‌تان در قرآن راه بیفتد و فعال شود. این اتفاق بدون تمرین شما نمی‌افتد. خیلی راحت، شفاف. کلاس زبان اگر بروید و تمرین نکنید زبان یاد می‌گیرید؟ یک چیزهایی آشنایی پیدا می‌کنید با زبان، ولی زبان‌دان نمی‌شوید. چون مهارت است. تدبر هم مهارت است. باید کار بکنیم، وقت بگذاریم.

حداقل به ازای این سه ساعتی که به کلاس می‌آیید، حداقل یک سه ساعت هم خودتان بگذارید. سه ساعت برای سه ساعت، حداقل. اگر این وقت را نتوانید بگذارید، من فکر می‌کنم استفاده‌تان از این کلاس کم خواهد بود. کلاس جای شنیدن است؛ مهارت جای دیگری ساخته می‌شود. اگر فقط بیایید بشنوید و بروید، آشنایی پیدا می‌کنید، اما متدبر نمی‌شوید.

و اگر می‌بینید بنده اصطلاحاتی می‌گویم، مطالبی می‌گویم، بعضاً ممکن است برای شما مفهوم نباشد، سؤال کنید تا باز شود؛ و فکر نکنید که حالا که مفهوم نیست پس مطالب این کلاس به درد ما نمی‌خورد. نه؛ این‌ها کم‌کم شما با این اصطلاحات آشنا می‌شوید. شبیه استاد زبانی که همان روز اول آمده در کلاس با همه دارد انگلیسی حرف می‌زند. هنوز هیچ‌کس انگلیسی بلد نیست. او شما را دارد در فضا قرار می‌دهد: در فضای انگلیسی شنیدن، انگلیسی حرف زدن. تجربه‌اش را دارید. کلاس تدبر هم همین است. من باید از اول شما را در فضا قرار بدهم. من باید فرض کنم شما ادبیات می‌دانید، یک مقدار با منطق آشنایید، یک مقدار با اصول آشنایید. اگر هم نیستید ایجاد می‌شود. شما سؤال می‌کنید، کم‌کم روشن می‌شوید، کم‌کم مسئله حل می‌شود. دو بار، سه بار، پنج بار یک اصطلاحی را می‌شنوید، برایتان جا می‌افتد. پس خیلی جای نگرانی نیست.

و برعکس، کسانی ممکن است احساس کنند آقا ما این‌ها را بلدیم. خب من که همان روز اول هم گفتم اگر کسی بلده نباید وقتش گرفته شود. اما اگر کسی خیال می‌کند با مطالعات تفسیری‌ای که داشته از تدبر بی‌نیاز شده، اشتباه می‌کند. چون تفسیر و تدبر یکی نیست. تدبر یک فهم جامع و منسجم و هماهنگ است که باید در سوره‌های کوچک تمرین شود.

چرا ما سوره‌های آخر قرآن را گذاشتیم ترم اول؟ چون سوره‌ها کوتاه‌اند، این کار آسان‌تر است. کم‌کم که به ترم دوم و سوم و چهارم و پنجم می‌رسیم این سوره‌ها بلندتر می‌شوند و کار سخت‌تر می‌شود. باید این تمرین را اینجاها انجام بدهیم. درکمان را از سوره‌ها ارتقا بدهیم. نگاه منسجم به سوره‌ها را تجربه کنیم تا ان‌شاءالله بتوانیم این راه را با جدیت برویم.

دسته‌بندی سیاق‌های سورهٔ اعلی

مفاهیم آیات را حالا بماند؛ واردش می‌شویم. سورهٔ مبارکهٔ اعلی به نظر می‌رسد دارای سه سیاق است: آیهٔ یک تا پنج؛ شش تا سیزده؛ چهارده تا نوزده. یعنی مرز اول میان آیهٔ پنج و شش است، مرز دوم میان سیزده و چهارده.

ممکن است در کتاب ورق زده باشید و نتیجه را هم دیده باشید. هرچند من توصیه کردم این کار را نکنید؛ ولی بر فرض حالا شد، داشتید ورق می‌زدید، دیدید که سورهٔ اعلی سه دسته است، کنجکاو بودید نگاه کردید، مطالعه کردید، عیبی ندارد. اما این باعث نشود آنی را که در ذهن خودتان متولد شده نگویید. اگر در آن مطالعهٔ تشخیصی خودتان رسیدید به اینکه تا آیهٔ هفده، ولی کتاب گفته تا آیهٔ پنج، این را مطرح کنید یا خودتان بررسی کنید. نگذارید آن مطلبی که در ذهن شما متولد شده بی‌جواب بماند.

این نکته‌ای که دارم می‌گویم بسیار مهم و کلیدی است. خودتان بازگو کنید تا بنده به عنوان معلم کمک کنم بگویم بله، شما به این علت این تشخیص را دادید؛ اگر به این قاعده توجه کنی، به این نکته توجه کنی، دیگر فردا دوباره ممکن است این اشتباه انجام نشود. یا ممکن است در بعضی موارد بگویم اشتباه نیست، درست است؛ ولی این هم می‌شود گفت، این هم هست، این هم هست؛ هر دو قابل دفاع است.

نظر دیگری هم ممکن است پیش بیاید که مثلاً آیهٔ هفت و هشت را جدا ببینید و از هشت تا سیزده را یک دسته بگیرید. این را هم بررسی می‌کنیم. اما جمع‌بندی روشن جلسه این است: یک تا پنج، شش تا سیزده، چهارده تا نوزده.

تلاوت سوره و تشخیص مرز سیاق نخست

سوره را می‌خوانم.

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى» (اعلی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نام پروردگار بلندمرتبهٔ خود را به پاکی بستای.

«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ» (اعلی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که آفرید و سامان داد.

«وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَىٰ» (اعلی/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همان که اندازه نهاد و راه نمود.

«وَالَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَىٰ» (اعلی/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همان که چراگاه را برآورد.

«فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ» (اعلی/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن را خاشاکی تیره ساخت.

«الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ» صفت برای چیست؟ برای رب. همان‌طور که «الْأَعْلَى» صفت است، «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ» هم صفت است. «وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَىٰ» هم مثل «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ» است. «وَالَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَىٰ» هم مثل دو «الَّذِي» قبلی است. «فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ»: چه چیز را «جَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ»؟ همان مرعی را. «فَجَعَلَهُ» یعنی جعل المرعی غثاءً أحوى؛ آن چراگاه را خاشاک تیره کرد.

چرا «سنقرئك» ادامهٔ تسبیح نیست

«سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ» (اعلی/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی تو را خواهیم خواند، پس فراموش نکنی.

خب، «سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ». این از نظر مفهومی آیا ادامهٔ «سَبِّحْ» است؟ نه. آیا «سَنُقْرِئُكَ» ادامهٔ توصیفات رب است که گفت «الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَىٰ وَالَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَىٰ فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ»؟ این هم که نه.

خب پس چرا «سَنُقْرِئُكَ» باید ادامهٔ سیاق دیده شود؟ یک احتمال این است که کسی بگوید «سَبِّحْ» و «سَنُقْرِئُكَ» را به هم وصل کند. ببینید یک نکته فقط می‌گویم. شما وقتی می‌خواهید «سَنُقْرِئُكَ» را بررسی کنید، این را با آیهٔ قبلش و آیهٔ قبل‌ترش و آیهٔ قبل‌تر، به ترتیب بروید. خب این سیر، سیر پشتیبانی بوده از عنوان تسبیح: «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ» که این رب چند صفت دارد و به خاطر این صفت‌ها تسبیح کن: یکی الأعلى، یکی الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّىٰ، یکی الَّذِي قَدَّرَ فَهَدَىٰ، یکی الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعَىٰ فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ.

آیا «سَنُقْرِئُكَ» پشتیبانی از «سَبِّحْ» می‌کند؟ نه دیگر؛ این صفت رب نیست که پشتیبانی از تسبیح کند. پس اگر شما بخواهید «سَنُقْرِئُكَ» را جزء سیاق اول بدانید باید از روی سه چهار آیه بپرید تا بتوانید ربطی میان «نُقْرِئُكَ» و «سَبِّحْ» برقرار کنید و بگویید ادامه است. نه؛ این کار را نمی‌خواهیم بکنیم.

ما در تشخیص سیاق می‌خواهیم سیر مفهومی را بشناسیم. می‌خواهیم ببینیم این آب روان که می‌رفت کجا دور زد. این نهری که داشت می‌رفت، این نهر مستقیم کجا پیچید؟ همین. ما که نمی‌گوییم سوره تمام شد. سوره معلوم است که ادامه دارد؛ اما پیچید. در «سَنُقْرِئُكَ» پیچید. دیگر این ادامهٔ تسبیح و ادامهٔ توصیفات رب نیست. نهر همان نهر است، سوره همان سوره است؛ ولی مسیر حرف عوض شده. اگر این پیچ را نبینید، دو مطلب جدا را به زور به هم می‌چسبانید و اسمش را سیاق واحد می‌گذارید.

حالا در بحث اینکه بگوییم آن توصیفی است و این کاربردی، صبر می‌کنیم تا مرحلهٔ بعد تدبر؛ یعنی ببینیم در دور جمع‌بندی آنجا به آن بپردازیم.

سیاق دوم: خطاب به پیامبر؛ اقرا، تیسیر، تذکر

«إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ» (اعلی/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنچه خدا بخواهد؛ همانا او آشکار و آنچه را پنهان است می‌داند.

اتصال روشن است: «لَا تَنسَىٰ» مگر آنچه خدا بخواهد. فراموش نمی‌کنی مگر آن چیزی را که خدا بخواهد. چرا خدا؟ چون «إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ».

«وَنُيَسِّرُكَ لِلْيُسْرَىٰ» (اعلی/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را برای آسان‌ترین راه آماده و آسان می‌گردانیم.

این «نُيَسِّرُكَ» عطف می‌شود به چه؟ به «نُقْرِئُكَ». «نُقْرِئُكَ» و «نُيَسِّرُكَ». حالا که «نُقْرِئُكَ» و «نُيَسِّرُكَ»:

«فَذَكِّرْ إِن نَّفَعَتِ الذِّكْرَىٰ» (اعلی/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس تذکر ده، اگر تذکر سود دهد.

حالا که ذکر می‌دهی:

«سَيَذَّكَّرُ مَن يَخْشَىٰ» (اعلی/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی کسی که می‌هراسد پند می‌گیرد.

«وَيَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى» (اعلی/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بدبخت‌ترین کس از آن دوری می‌کند.

حالا که تذکر می‌دهی یک عده قبول می‌کنند و یک عده هم دوری می‌کنند. اشقی دوری می‌کند. اشقی کیست؟

«الَّذِي يَصْلَى النَّارَ الْكُبْرَىٰ» (اعلی/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که به آتش بزرگ درمی‌آید.

«ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَىٰ» (اعلی/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در آن نه می‌میرد و نه زنده می‌ماند.

می‌رود در آتش بزرگ؛ بعد در آن آتش نمی‌میرد. پس زنده است؟ نه؛ «وَلَا يَحْيَىٰ». زنده هم نیست. میان مرگ و زندگی در آن آتش دست‌وپا خواهد زد.

آیا «قد أفلح» ادامهٔ همین سیاق است؟

حالا:

«قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» (اعلی/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راستی رستگار شد کسی که پاکی جست.

«وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّىٰ» (اعلی/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نام پروردگارش را یاد کرد، پس نماز گزارد.

«بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا» (اعلی/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه زندگی دنیا را برمی‌گزینید.

این «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» آیا ادامهٔ «نُقْرِئُكَ» است؟ «سَنُقْرِئُكَ وَنُيَسِّرُكَ قَدْ أَفْلَحَ»؟ نه. آیا این «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» ادامه یا عطف به ذکر است؟ «فَذَكِّرْ قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ»؟ نه. آیا این «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» ادامهٔ «سَيَذَّكَّرُ مَن يَخْشَىٰ وَيَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى» است؟ شاید. شاید. درست است؟ شاید. یعنی یک احتمال اینجا وجود دارد. پس ما اینجا یک بررسی می‌خواهیم. خوب دقت کنید. می‌خواهیم نحوهٔ سیاق‌شناسی را کار کنیم.

فرمود «سَنُقْرِئُكَ»، بعد فرمود «وَنُيَسِّرُكَ». «سَنُقْرِئُكَ وَنُيَسِّرُكَ». بعد از اقرا و تیسیر نتیجه گرفت: پس تذکر ده. بعد که گفت تذکر ده، گفت آدم‌ها دو دسته‌اند: یک عده تذکر تو را قبول می‌کنند و به یاد می‌آیند؛ یک عده هم از تذکر تو دوری می‌کنند: الأشقی. خب تا اینجا سیر مشخص است: اقرا، تیسیر، تذکر. حالا که تذکر می‌دهی یک عده به یاد می‌آیند و یک عده دوری می‌کنند. روشن.

حالا فرموده «قَدْ أَفْلَحَ». دقت کنید: «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ وَذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّىٰ. بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا». آقا هرکس تزکیه پذیرفت رستگار شد؛ بلکه شماها حیات دنیا را ترجیح می‌دهید. یعنی تزکیه نمی‌پذیرید، بلکه حیات دنیا را ترجیح می‌دهید.

یک نفر ممکن است بیاید بگوید این «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» با «سَيَذَّكَّرُ مَن يَخْشَىٰ» ارتباط دارد، و این «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا» با «يَتَجَنَّبُهَا الْأَشْقَى» ارتباط دارد. پس ممکن است بگوییم از اینجا به بعد مرزی نداشته باشیم؛ ادامهٔ مطلب است. به بیان دیگر خدا خواسته همان «سَيَذَّكَّرُ» و «يَتَجَنَّبُهَا» را توضیح بدهد. کاملاً حرف درستی است. ولی در مقام کشف ارتباط میان دو سیاق حرف درستی است.

خب چرا؟ چرا این را سیاق واحد نبینیم؟

قاعده: اگر مخاطب عوض شد سیاق عوض می‌شود

مخاطب این سخن کیست؟ مخاطب پیامبر است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مخاطب است. از کجا فهمیدی؟ «سَنُقْرِئُكَ وَنُيَسِّرُكَ فَذَكِّرْ» که داخلش «أنتِ» مستتر دارد. «سَنُقْرِئُكَ وَنُيَسِّرُكَ فَذَكِّرْ». حالا ای پیامبر، تو که تذکر دادی یک عده به یاد می‌آیند و یک عده دوری می‌کنند. این هم خطاب به پیامبر می‌شود. تا اینجا خطاب به پیامبر است.

اما اینجا این «تُؤْثِرُونَ» خطاب به کیست؟ مردم. این واوِ «تُؤْثِرُونَ» یعنی أنتم؛ خطاب به مردم است: ای مردم شما، ای مردم شما. خب وقتی این «تُؤْثِرُونَ» شد خطاب به مردم، اینجا «بَلْ» هم داریم. «بَلْ» حکم مابعد خودش را به ماقبلش سرایت می‌دهد. پس این «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ» هم خطاب به مردم است.

فرق این بخش با آن بخش این است که تا اینجا خطاب به پیامبر است؛ از اینجا به بعد خطاب به مردم است. وقتی در یک سخنی مخاطب عوض می‌شود یعنی سیاق هم عوض شد؛ یعنی پاراگراف هم عوض شد.

مثال مدیر مدرسه، معلم و شاگردان

شما فرض بفرمایید مثل این می‌ماند که مدیر مدرسه‌ای در کلاسش دارد با معلم و شاگرد صحبت می‌کند. در این کلاس یک مشکلی وجود دارد. شاگردها درس گوش نمی‌دهند و معلم از این بابت به شدت ناراحت است. مدیر می‌آید در کلاس.

خب جناب آقای معلم، حالا بچه‌ها هم اینجا نشسته‌اند ها. جناب آقای معلم شما با قوت درستان را بدهید. ما همهٔ مقدمات را فراهم کرده‌ایم. مدرسه راه انداخته‌ایم، امکانات تهیه کرده‌ایم. در خدمت شما هستیم که شما اینجا با قوت تدریس کنید. کار دیگری نکنید جز اینکه با قوت تدریس کنید. روشن است؟ بله روشن است.

بچه‌ها، حالا خودتان می‌دانید می‌خواهید درس را گوش بدهید، بفهمید، به نتیجه برسید؛ راه باز است. می‌خواهید بازیگوشی کنید، شلوغی کنید، درس گوش ندهید؛ آنی که ضرر می‌کند خودتانید. ما گفتیم.

یک حرف به کی زد؟ معلم. یک حرف دیگر به کی زد؟ به دانش‌آموزان. این دو تا سیاق است. مخاطبش فرق می‌کند. مقصود این دو حرف درست است که با همدیگر تطبیق پیدا می‌کند، ولی در دو فاز تطبیق پیدا می‌کند. یکی می‌خواهد معلم را تهییج کند، ترغیب کند، انگیزه بدهد که معلم درسش را بدهد. دیگری می‌خواهد دانش‌آموز دقت کافی داشته باشد.

اینجا دقیقاً همین اتفاق افتاده است. خدا به پیامبرش می‌گوید پیامبر من، ما مقدمات را فراهم کردیم: «سَنُقْرِئُكَ وَنُيَسِّرُكَ». پس جناب‌عالی «فَذَكِّرْ». شما تذکر بده؛ حالا یک کسی قبول می‌کند بکند، قبول نمی‌کند نکند، خودش برود در جهنم. کار شما تذکر است؛ نتیجه را ما گفته‌ایم. نگران نباش که یکی می‌گیرد و یکی نمی‌گیرد.

بعد می‌کند به مردم. آی مردم، هرکس که حرف‌های ایشان را گوش کرد، پاکیزه شد، ذکر خدا را در وجودش محقق کرد، نماز به جا آورد، خوشبخت می‌شود ها. مردم، می‌دانید چرا حرف‌های پیامبر در شما اثر ندارد؟ چون شما حیات دنیا را برگزیده‌اید. تمام.

پس بنابراین تشخیص سیاق یکی از قواعدش روشن شد: مخاطب اگر عوض شد یعنی سیاق هم دارد عوض می‌شود.

استثنا: سیاقی که جنسش مکالمه است

این قاعده کجا استثنا برمی‌دارد؟ یک وقتی ما سیاقی داریم که کل سیاق مکالمه است. موسی گفت، فرعون گفت؛ موسی گفت، فرعون گفت. خب موسی گفت به فرعون، مخاطب فرعون است. فرعون گفت به کی؟ به موسی، مخاطب موسی است. اما قرار نیست هر جمله‌ای سیاق باشد. این کل سیاق جنسش مکالمه است. سیاقی که جنسش مکالمه است به صرف تغییر مخاطب سیاق عوض نمی‌شود. اما وقتی جنس سیاق مکالمه نباشد قصه فرق دارد.

پس در تغییر مخاطب سیاق عوض می‌شود. با توجه به این مطلب، آیهٔ سیزده و چهارده هم در واقع یک مرز است در تشخیص سیاق‌ها؛ و باید به این مسئله دقت داشته باشیم.

پرسش محوری سیاق اول: در دامنهٔ امر به تسبیح چه چیزی هست که تنزیه لازم می‌شود؟

حالا می‌خواهیم به یک سؤال جواب بدهیم. ببینید با توجه به مجموعهٔ اوصافی که اینجا برای پروردگار بیان شده، در دامنهٔ امر به تسبیح ــ «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ» ــ اوصافی برای او بیان شده. در این اوصاف چه ویژگی‌ای وجود دارد که لازم است ما خدا را تنزیه و تسبیح کنیم؟ مگر چه مشکلی هست؟ مگر چه چیزی هست؟ تسبیح و تنزیه یعنی اقرار کنی به اینکه خدا عیب و نقص و نیاز ندارد.

ببینید وقتی می‌فرماید «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى»، اسم پروردگارت را که بلندمرتبه است تسبیح کن، تنزیه کن. معمولاً هرجا صحبت از تسبیح می‌آید، صحبت از تنزیه می‌آید. یعنی شاید به ذهن کسی خطور کند که یک جای عیبی، یک جای نقصی، یک نیازی هست؛ ولی تو تسبیح کن و اقرار کن و داد بزن که نه، اسم پروردگار من جای عیب و نقص و نیازی ندارد. تسبیح برای جایی است که شبههٔ نقص ممکن است پیش بیاید. اگر هیچ چیزی در کلام نبود که ذهن را به سمت عیب ببرد، این‌همه تأکید بر تنزیه وجه روشنی نداشت. پس باید در همین اوصاف بگردیم: کدام وصف است که ممکن است کسی از آن بد بفهمد؟

اکثر موارد در قرآن کریم مثلاً می‌فرماید:

«سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ» (صافات/۱۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند از آنچه وصف می‌کنند منزه است.

یا مثلاً:

«أَمْ لَهُمْ إِلَٰهٌ غَيْرُ اللَّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (طور/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مگر آنان را معبودی جز خداست؟ خداوند از آنچه شریک می‌گیرند منزه است.

یا مثلاً می‌فرماید که در ابتدای بعضی از سوره‌ها تسبیح را می‌گوید، بعد مطلبی را گفته که آن مطلب ممکن است به ذهن کسی این را بیاورد که خدا عیب یا نیازی داشته؛ با آن تسبیح می‌خواهیم بگوییم نه، خدا نیازی ندارد، عیبی ندارد.

اعلی، خلق فسوّی، قدّر فهدی، اخراج مرعی: هیچ‌کدام به‌تنهایی تداعی نقص نمی‌کنند

خب آیا با نگاه به کلمهٔ «الْأَعْلَى» کسی ممکن است به ذهنش خطور کند که خدا نقصی دارد؟ الأعلى یعنی بلندمرتبه. این کلمه چنین خطوری در ذهن ما ایجاد نمی‌کند.

آیا کلمهٔ «خَلَقَ فَسَوَّىٰ» ممکن است در ذهن کسی خطوری ایجاد بکند که خدا عیبی دارد، نقصی دارد، نیازی دارد، ناتوانی مثلاً دارد؟ نه دیگر. اثباتی است. می‌گوید خلق؛ خب خلق دیگر. سوّی. الحمدلله. اینکه جای عیب و نقص و نیاز اینجا نیست.

آیا در کلمهٔ «قَدَّرَ فَهَدَىٰ» ممکن است کسی خیال بکند که خدا نقص و نیازی دارد؟ خب خدا برای همه کس همه چیز حد و اندازه معلوم می‌کند و او را به حد و اندازهٔ خودش می‌رساند. این رساندن یعنی همان هدایت. به آن می‌گوییم هدایت تکوینی. هدایت تکوینی یعنی همین: یعنی برای مخلوقی حدی را تعیین می‌کند و آن مخلوق را تا آن حد می‌رساند. آیا اینجا ممکن است کسی گمان کند خدا نقص و نیازی دارد؟ نه؛ این کلمه هم به خودی خود چنین چیزی را نمی‌فهماند.

آیا اینکه خدا چراگاه‌ها را می‌رویاند، زمین مرده را سبز می‌کند، آیا این ممکن است باعث شود کسی خیال کند خدا نقصی دارد، عیبی دارد، نیازی دارد؟ نه؛ این هم یک کاری است نشان‌دهندهٔ توانایی. چراگاه‌ها را می‌رویاند دیگر. دمش گرم. خیلی خوب است.

نقطهٔ حساس: فجعله غثاءً أحوى

اما «فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَىٰ». همان چراگاهی را که رویانید چه کارش کرد؟ خشکش کرد، سیاهش کرد. چه شد؟ اینجا ممکن است به ذهن یک مسئله‌ای خطور بکند، یک سؤالی به ذهن بیاید.

حالا من راجع به چراگاه حرف می‌زنم؛ بعد تطبیق می‌دهم روی مصداق‌هایی که در ذهن همهٔ ما ممکن است سؤال باشد.

آیا خدا نمی‌توانست یا نمی‌تواند این چراگاه‌ها را همین‌طوری سبز نگه دارد؟ که این چراگاه زود نمیرد، بیشتر بماند. چرا بیست روز؟ چرا سی روز؟ چرا تمام سال سبز نباشد؟ دست ما آدم‌ها هم به همین سؤال بند می‌شود.

آیا این بچه‌ای را که هنوز در شکم مادر بود، به دنیا نیامده بود و از دنیا رفت، خدا نمی‌توانست نگه دارد؟ آیا این آدمی را که در نوجوانی بود، در جوانی بود، هنوز خیلی مانده بود به نظر ما می‌توانست رشد کند، بالنده شود، برای خودش خانمی شود، آقایی شود، خدا نمی‌توانست نگه دارد؟

خدا می‌خواهد یک چیز را در ذهن ما حل کند. اگر خدا خالق است و اعتدال می‌بخشد، اگر خدا قدرت دارد حد و اندازه معین می‌کند و هدایت می‌کند، اگر خدا چراگاه می‌رویاند، تو همین چارچوب همهٔ این‌ها طبق یک اندازه‌گیری‌هایی است که خودش انجام داده.

او برای هر مخلوقی ــ او مگر خالق نیست؟ مگر او اعتدال نمی‌بخشد؟ ــ این خلقت و اعتدال‌بخشیدن به مخلوق یک چارچوبی دارد. او برای این خلقت و این اعتدال بر اساس قدرت خودش حدی معین کرده. «قَدَّرَ» یعنی قدرت خود را به کار گرفته، یک حدی برایش معین کرده. می‌گوید آقا این مخلوق را من می‌خواهم دو ماه باشد، تا اینجا بیاید. من درخت گردو را یک طور می‌خواهم؛ مرتع و علفزارم را یک طور. این آدم را یک طور می‌خواهم، این یکی را هم یک طور. منم که خلق می‌کنم. منم که اعتدال می‌بخشم. و من برای خلق کردن و اعتدال بخشیدن قدرت خودم را به کار می‌گیرم، حدی را معین می‌کنم، چارچوبی را تعریف می‌کنم، و آن مخلوقم را تا آن حد معین می‌رسانم. هیچ‌کس هم نمی‌تواند بر من غلبه کند. اگر من بخواهم مخلوقی را برسانم به جایی، کسی نمی‌تواند جلوی مرا بگیرد. من تعیین می‌کنم حدش را، می‌برمش.

حالا یک مخلوقی را نخواستم بیاید تا اینجا؛ خواستم بیاید تا اینجا؛ خواستم بیاید تا اینجا. مخلوق من است. حدش را همین‌قدر تعیین کردم برایش. آیا این نقص من است؟ نه.

پس ببینید می‌آید می‌خواهد بگوید «خَلَقَ فَسَوَّىٰ» با رویکرد «قَدَّرَ فَهَدَىٰ». «قَدَّرَ فَهَدَىٰ» نمونه‌اش را که شما بفهمید: هیچ‌وقت ــ کم بودن تعبیرم را دقت کنید ــ کم بودن سهم یک مخلوق از قدرت خدا، اینکه خدا برای آن مخلوق حد و اندازهٔ کمی تعیین کند، در نگاه ما حد و اندازهٔ کمی تعیین کند. یک مخلوقی دو روز بیشتر نیست. این شقایق دو روز بیشتر، سه روز بیشتر نیست. حدش این است. کم بودن حد یک مخلوق در نگاه ما برمی‌گردد به تعریف چارچوبی که خدا طبق قدرت خود برای او داشته و تعیین کرده و او را به آنجا رسانده.

پس اگر می‌بینید علف را رویانید، مرتع را رویانید و بعد از رویاندن خودش خشکش کرد و سیاهش کرد، معنایش این نیست که علف از دست خدا در رفت. بابا باش اینجا ما علف رویاندیم، می‌خواستیم بکنیمش اندازهٔ درخت گردو، به این قطوری، به این ارتفاع؛ نشد. نشد. ببینیم این دفعه چه کار می‌توانیم بکنیم. من این بچه را دادم به این خانم یا به این آقا؛ می‌خواستم بچه به دنیا بیاید بشود چهل سالش، پنجاه سالش؛ نمی‌دانم کجا چکم گذاشته بودم، نشد. این خیال‌ها همه از اینجا می‌آید که حد مخلوق را ما تعیین می‌کنیم، بعد وقتی حد خدا با حد ما یکی نشد می‌گوییم لابد یک جایی کم آمده، لابد از دستش در رفته. نه؛ از دست او چیزی درنمی‌رود.

این همه در چارچوب ارادهٔ من، خلقت من، اعتدال من، قدرت من، هدایت من است. هیچ‌کدام دلیل بر نقص من نیست. دلیل بر عیب من نیست.

پس پیامبر، «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى»: اسم پروردگار بلندمرتبه را منزه بشمار.

معنای اسم: آنچه بر رب دلالت می‌کند

اسم یعنی چه؟ اسم به هر چیزی می‌گویند که بر مسمّی دلالت می‌کند. من اسمم علی است. کلمهٔ علی بر من دلالت می‌کند. آن اسم من است، من مسمّایم. وقتی خدا می‌گوید «اسْمَ رَبِّكَ» یعنی آن چیزی که بر رب دلالت می‌کند.

چه بر رب دلالت می‌کند؟ خلق. چه بر رب دلالت می‌کند؟ تعدیل. چه بر رب دلالت می‌کند؟ تقدیر. چه دلالت می‌کند؟ هدایت. چه بر رب دلالت می‌کند؟ مثال اخراج مرعی. باز هم: چه بر رب دلالت می‌کند؟ جعل غثاءً أحوى. خشک کردن هم بر رب دلالت می‌کند؛ و همین اسم خشک کردن هم نشانی از نقص در آن نیست، نشانی از عیب در آن نیست. این پاک و منزه است. خشک می‌کند در چارچوب «قَدَّرَ فَهَدَىٰ». حد این مخلوق همین است.

حالا اینکه چرا به‌طور کلی خدا این حرف را دارد می‌زند، این را باید بعداً بیشتر به آن برسیم.

جمع‌بندی سیاق اول

جمع‌بندی ما از دستهٔ اول این شد: تسبیح اسم پروردگار. اصلی‌ترین آیه در این مجموعه کدام آیه است؟ آیهٔ اول است: «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ». خب این سه تا چهار آیهٔ بعدی همه می‌خواهند از این تسبیح پشتیبانی کنند، حمایت کنند، معنی تسبیح را در ذهن ما جا بیندازند. بگویند وقتی می‌گوییم خدا عیب ندارد، خدا نقص ندارد، خدا نیاز ندارد، معنایش این نیست که همهٔ مخلوقات سهمی بی‌انتها از قدرت او داشته باشند. نه. سهم مخلوقات از خلقت، از اعتدال، از قدرت و حد و اندازه، از هدایت، سهم معینی است.

نمونه‌اش علف است که می‌رویاند؛ با کمترین سهمی از قدرت خدا یک چند صباحی سر از خاک برمی‌آورد و خود خدا خشک و سیاهش می‌کند. نه اینکه خشک و سیاه شدن آن از دست خدا خارج شده، برای همین خشک شده.

این خلاصهٔ عرض ما در سیاق یک. ده دقیقه استراحت بفرمایید؛ پس از آن در خدمت سؤالات خواهم بود.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.