آموزش تدبر در سورهٔ فجر — بخش دوم
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.
آیات مورد بحث در این جلسه
پیش از ورود به متن، فهرست آیاتی که استاد در این جلسه دربارهٔ آنها سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون یا تکهای را آورده ــ از این قرار است: فجر/۱ تا فجر/۲۱؛ اعراف/۱۴۲ (دههٔ ذیالحجه و وعدهٔ موسی علیهالسلام)؛ بروج/۱۲ (بطش پروردگار)؛ فصلت/۴۶ (نفی ظلم پروردگار به بندگان)؛ طه/۷۱ (به صلیب کشیدن ساحران در تنهٔ نخل)؛ نبأ/۷ (کوهها میخهای زمین)؛ بقره/۲۰۱ (حسنه در دنیا و آخرت)؛ تکاثر/۸ (پرسش از نعیم)؛ عنکبوت/۳۸ (عاد و ثمود و «کانوا مستبصرین»)؛ شعراء/۲۲ (به بندگی گرفتن بنیاسرائیل). ماجرای فرعونِ زمان یوسف علیهالسلام به صورت قصهای اشاره شده، نه با قرائت آیهٔ معیّن.
چهار سیاق سورهٔ فجر
بسم الله الرحمن الرحیم. سورهٔ مبارکهٔ فجر، همانطور که خواهران و برادران زحمت کشیدهاند و مطالعه و مباحثه کردهاند، معلوم شد دارای چهار سیاق است. سیاق اولش آیهٔ یک تا پنج است.
مرور سیاق اول: سوگندها (آیات ۱ تا ۵)
در آیهٔ یک تا پنج خداوند سوگند یاد کرده به چند پدیده؛ و این پدیدهها به هم مرتبطاند. ابتدا سوگند یاد کرده به فجر. فجر یعنی سپیدهدم. اما با توجه به الفولامی که این فجر دارد، و با توجه به آیات بعدی که بعد از فجر میفرماید «لیال عشر»، نشان میدهد یک فجر خاصی را میگوید؛ فجر خاصی که بعد از ده شب طلوع میکند.
«وَٱلْفَجْرِ» (فجر/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به سپیدهدم.
«وَلَيَالٍ عَشْرٍ» (فجر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شبهای دهگانه.
پس «والفجر» و «لیال عشر»: قسم به شبهای دهگانه. یک فجر خاص و یک دههٔ خاص؛ ده شب مقدس.
بعد میفرماید «والشفع والوتر»: قسم به زوج و فرد.
«وَٱلشَّفْعِ وَٱلْوَتْرِ» (فجر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زوج و فرد.
ببینید: «عشر» عدد است و صفتش چیست اینجا؟ «لیال»؛ یعنی شبها. وقتی خدا از میان این ده عدد به یک زوج سوگند یاد کرده و به یک فرد، ما میفهمیم باز این زوج صفت یک شب است و آن فرد هم صفت یک شب. یعنی گویا در این ده شبِ پیش از آن فجری که خدا به آن سوگند یاد کرد، یک شبِ زوج هست که ویژه است. قسم به آن یک شبِ زوج؛ و یک شبِ فرد هم هست که آن هم ویژه است. قسم به آن یک شبِ فرد: «والشفع والوتر».
بعد میفرماید «واللیل اذا یسر». «لیل» یک تکشب است. قسم به یک شب. از آن ده شب به یکیاش قسم یاد کرده. قسم به یک شب؛ آن وقتی که «یسر». «اذا» یعنی آن هنگامی که «یسر»: سپری میشود.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَسْرِ» (فجر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب، آنگاه که سپری میشود.
شب دهم، شب نهم، شب هشتم
وقتی خدا میفرماید قسم به فجری که بعد از ده شب طلوع میکند و قسم به آن ده شب، حالا میخواهد در این ده شب به یک شب مخصوص سوگند یاد کند. «واللیل»: قسم به آن یک شب. «اذا یسر»: وقتی که چه میشود؟ میگذرد.
از میان آن ده شب کدامش از همه مهمتر است، و برای سپریشدنش قسم میخورد؟ شب دهم. یعنی شب دهم است که وقتی سپری میشود آن فجر طلوع میکند. لذا آن فلش را ما اینجا طراحی کردیم: «واللیل اذا یسر»؛ که وقتی این شب سپری میشود فجر طلوع میکند.
اگر پذیرفتیم که از ده شب اگر بخواهیم اسم یکی را ببریم آن یک شب، شب دهم است، آنوقت تکلیف شفع و وتر هم معلوم میشود. باز یک درجه کمتر از شب دهم اگر یک شب مهم بخواهیم بگوییم میشود شب چندم؟ شب نهم. «والوتر» شب نهم است. باز یک درجه کمتر از شب نهم، مهمترین شب کدام میشود؟ شب هشتم.
یعنی مثل اینکه در این ده شب خدا به سه شب قسم ویژه یاد کرده است: قسم به فجر، و قسم به ده شب مقدس، و قسم به شب هشتمش، شب نهم، و شب دهم به لحظهلحظهاش که سپری میشود؛ که وقتی شب دهم سپری شد فجر طلوع میکند.
شمارش انتظار و مثال عید نوروز
این سه تای آخری را که خدا شمرده، خودِ این شمردنِ سه شب آخر نشاندهندهٔ نوعی انتظار کشیدن برای طلوع آن فجر است. شما فجری را منتظرید. میگویند ده شب دیگر؛ بعد از ده شب طلوع میکند. خب این ده شب را سپری میکنید. اما به شبهای پایانی که میرسید شمردن شروع میشود. میگویند دیگر دارد میشمارد: «والشفع والوتر واللیل».
حالا آن شب آخری را که میخواهد بگوید، میگوید این شب آخری را نه فقط بهعنوان یک تکشب بشمارند؛ دیگر لحظههایش را میشمارند. «اذا یسر»: به لحظههای سپریشدنش، به دقیقههای سپریشدنش.
شما وقتی منتظر عید نوروزید، از چند روز مانده به عید نوروز حالوهوایش میآید. میگویند دیگر یک ماه دیگر عید نوروز است، پانزده روز دیگر عید نوروز است، ده روز دیگر عید نوروز است، سه روز دیگر عید نوروز است. بعد این روز آخر که میشود دیگر هی ساعت را چه کار میکنند؟ نگاه میکنند. دیگر ده ساعت دیگر، هشت ساعت دیگر، هفت ساعت دیگر، پنج ساعت. بعد دیگر آخرش که میرسد دقیقهها؛ تلویزیون دقیقهشمار میآید آن پایین، دقیقهها کم میشود، بعد ثانیهها، یکدفعه گنگ: چه شد؟ عید نوروز شد مثلاً. یک جور انتظار کشیدن است. «والفجر» «ولیال عشر» «والشفع والوتر واللیل اذا یسر». فجر آمد بالا. آن فجری که منتظرشیم. آن فجری که به آن قسم یاد کردیم.
کدام فجر؟ آدرس قرآنی دههٔ ذیالحجه
حالا قبل از اینکه برسیم به «هل فی ذلک قسم» و اینها، بگذارید یک توضیحی بدهم. گفتیم فجر خاص و شبهای دهگانهٔ قبلش. طبیعی است که ذهن همهٔ ما حساس میشود: این کدام فجر است؟ این کدام فجر است؟
الان که دیگر خیلی پیشترها؛ قبلترها، تازه انقلاب که شده بود، به هرکی میگفتیم این کدام فجر است؟ میگفت فجر بیستودو بهمن. خب نکند این فجر بیستودو بهمن است؟ ده شب هم قبلش؛ آخر میدانید از دوازده تا بیستودو بهمن میگویند یک دهه است. بعد دیگر حالا شب هشتمی و نهمی و شب دهمی به لحظهلحظهاش که سپری میشود. حالا میدانم یازدهتاست؛ تخفیف بده دیگر. همیشه اشکال مرا اینجا میگیرند.
اما در قرآن کجاست آدرسش؟ دههٔ اول ذیالحجه است. بعضیها میگویند آقا این دههٔ آخر رمضان است که فجرش میشود فجر عید. بعضیها میگویند این مثلاً دههٔ محرم است که فجرش میشود روز عاشورا. بعضیها میگویند نه، دههٔ ذیالحجه است. در قرآن آنی که آدرس دارد دههٔ ذیالحجه است. چرا؟
«وَوَٰعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَٰثِينَ لَيْلَةًۭ وَأَتْمَمْنَٰهَا بِعَشْرٍۢ فَتَمَّ مِيقَٰتُ رَبِّهِۦٓ أَرْبَعِينَ لَيْلَةًۭ ۚ وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَٰرُونَ ٱخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ ٱلْمُفْسِدِينَ» (اعراف/۱۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با موسی سی شب وعده گذاشتیم و آن را با ده شب تمام کردیم؛ پس میقات پروردگارش چهل شب کامل شد. و موسی به برادرش هارون گفت: در قوم من جانشینم باش و به صلاح آور و راه مفسدان را پیروی مکن.
آن «عشر» دههٔ اول ذیالحجه است. نماز دههٔ اول ذیالحجه را که میخوانیم این آیه توش است. دههٔ اول ذیالحجه دههٔ ویژهای است. فجرش میشود فجر چه؟ عید قربان. عید قربان. قسم به فجر عید قربان و قسم به ده شب قبلش و قسم به شب هشتم.
شب هشتم شب مخصوصی است چون فردایش، به فردای شب هشتم میگویند یومالترویه. شب هشتم حاجیها منتظرند فردا میخواهند آب بگیرند. یک آدابی دارد، یک مناسکی دارد، یک حسابکتابی برای خودش دارد. آب برمیدارند.
شب نهم باز هم شب مخصوصی است. فردایش عرفه است. میخواهند بروند عرفات نجوا کنند، توبه کنند، خدا قبولشان کند و اینها.
بعد شب دهم هم دیگر شب خیلی مخصوصتری است که فردایش عید قربان است. قربانی میبرند و دیگر رسماً از حالت احرام میخواهند خارج شوند و دیگر بگویند حاجی. دیگر حاجی کارش کامل شد؛ حاجی است.
خدا به اینها سوگند یاد کرده است.
هل فی ذلک قسم لذی حجر
طبیعتاً ما قبل از اینکه دنبال تناسب سوگند و جوابش باشیم باید دنبال خودِ جواب باشیم. خدایا چه را میخواهی تأکید کنی؟ والفجر؛ خب. واللیالی عشر؛ باشد. والشفع والوتر؛ بله. واللیل اذا یسر؛ بله بله. چه میخواهی بگویی خدایا؟ میگوید میخواهم سؤال کنم: به اندازهٔ کافی قسم خوردم؟
«هَلْ فِى ذَٰلِكَ قَسَمٌۭ لِّذِى حِجْرٍ» (فجر/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در این، سوگندی برای خردمند هست؟
آیا در «ذلک» ــ که اشاره میکند به این چهار آیه ــ آیا در این چهار آیه که چند تا قسم دارد؟ پنج تا قسم دارد. آیا در این چهار آیه که پنج تا قسم دارد به اندازهٔ کافی قسم و تأکید برای انسان خردمند هست؟ «ذی حجر» یعنی چه؟ عاقل؛ یعنی خردمند. حجر یعنی عقل. حجر با حجر هم ماده است. وقتی خدا میگوید «ذی حجر» یعنی میخواهد بگوید عقل محکم؛ عقلی که مثل سنگ محکم شده؛ عقل مستحکم. برای آدمی که عقل قوی دارد آیا به اندازهٔ کافی برای آدم عاقل قسم یاد شد؟
باز این از آن سؤالها نیست که خدا بخواهد شما جواب بدهی بگویی بله قسم یاد شد یا نه قسم یاد نشد. میخواهد بگوید یعنی این قسم خیلی زیاد است. دیگر من در قسمخوردن مایه گذاشتهام. کسی عاقل باشد میفهمد من به چه قسم خوردم. کسی اهل خرد باشد میفهمد من چرا به اینها قسم خوردم.
اما هیچ جوابی ذکر نمیکند. مشخص نمیکند که چه را میخواهد تأکید کند. طبیعتاً ما متدبریم. متدبر عادت دارد که برای پاسخگرفتن سؤالاتش لزوماً در یک جا توقف نکند؛ نگوید بله من در آیهٔ پنج میایستم تا معلوم نشود خدا چه را میخواهد تأکید کند آیات بعدی را نمیخوانم. اینجوری نمیشود تدبر کرد. برو جلو. خدا بالاخره چند آیه آورده برای تأکید. جواب هم که ذکر نکرده. شاید در محتوای سوره سخنی میخواهد به ما بگوید که آن سخن نیازمند این تأکیدهاست. آن سخن شاید یک جمله هم نباشد. شاید سوره دارد یک حرفی به ما میزند.
پس فعلاً برای تشخیص جواب این قسم، و به تبعش برای کشف ارتباط قسم با جواب قسم یعنی تناسب، برای کشف تناسب قسم با جواب قسم، فعلاً عجله نمیکنیم. صبر میکنیم. میرویم جلوتر.
جمعبندی آیهٔ یک تا پنج: تأکید است با سوگند یاد کردن خدا به فجر عید قربان، دههٔ مقدس قبلش، شبهای مقدس دهگانهٔ قبلش، شب هشتمش، شب نهمش، و شب دهم لحظهلحظهاش که سپری میشود. یک صلوات بفرستید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
تکلیف تازه: نوشتن ساختاری
از این به بعد یک گزینه به تکالیفتان میخواهد اضافه شود ــ نه option که انگلیسی است؛ یک گزینه ــ و آن هم نوشتن است. تا حالا تکلیف نمیکردیم ولی از این به بعد جزء تکلیف است. وقتی میگوییم بروید این سوره را کار کنید، سیاقها را جمعبندی کنید، لطفاً در جمعبندی سیاقها نوع نوشتنتان نشان بدهد جایگاه آیهها را فهمیدهاید. ساختاری بنویسید. منظم بنویسید. حالتی بنویسید که اگر کسی به نوشتهٔ شما نگاه کند تا ته مطلب را بگیرد. همین. بدون اینکه حتی هیچ توضیحی بنویسید بفهمد چه شد.
مثلاً ببینید اینجا وقتی من این را یک پله میآیم جلوتر، «والفجر ولیال عشر»، میخواهم بگویم این «لیال عشر» ذیل چیست؟ ذیل فجر است. وقتی «لیال عشر» را یک پله میآیم جلوتر، «شفع و وتر»، میخواهم بگویم این شفع و وتر ذیل این «لیال عشر» است. این «واللیل اذا یسر» ذیل این «لیال عشر» است؛ که البته بهتر بود این را یک پله میآوردم در ردیف شفع و وتر قرارش میدادم. از اینجا یک فلش میآورم اینجا. یعنی وقتی این شب سپری شد چه طلوع میکند؟
وقتی بزرگ زیرش مینویسم «هل فی ذلک قسم لذی حجر» یعنی این آیه میخواهد ما را به تأمّلی بیشتر در این قسمها وادار کند. میخواهد تأکید این قسمها را مضاعف کند. از توِ شکل نوشتن بشود نتیجه گرفت.
سیاق دوم: رفتار پروردگار با عاد و ثمود و فرعون
حالا در سیاق دوم ببینید باز.
«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ» (فجر/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی پروردگارت با عاد چه کرد؟
«إِرَمَ ذَاتِ ٱلْعِمَادِ» (فجر/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ارمِ دارای ستونها.
«ٱلَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِى ٱلْبِلَٰدِ» (فجر/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که مانندش در شهرها آفریده نشد.
آیا ندیدی چگونه رفتار کرد پروردگار تو؟ فقط ترجمه میخواهم بکنم. آیا ندیدی چگونه رفتار کرد پروردگار تو با عاد؛ با عادِ «إرم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد»: همان شهر ارمی که دارای ستونهای مستحکم است که مانندش در تمام سرزمینها ساخته نشد.
«وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُوا۟ ٱلصَّخْرَ بِٱلْوَادِ» (فجر/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ثمود، آنان که صخره را در وادی شکافتند.
«وَفِرْعَوْنَ ذِى ٱلْأَوْتَادِ» (فجر/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرعونِ دارای میخها.
و ثمود ــ عطف به جای عاد ــ و با ثمود «الذین جابوا الصخر بالواد»: همانهایی که صخرهها را در لابهلای درهها شکافتند برای خودشان خانه درست کردند. و فرعون؛ فرعون هم عطف به عاد و ثمود است. و فرعون؛ کدام فرعون؟ «ذی الأوتاد»: همانی که دارای اوتاد است. اوتاد جمع وتد. وتد یعنی میخ. فرعونی که دارای میخهاست.
«ٱلَّذِينَ طَغَوْا۟ فِى ٱلْبِلَٰدِ» (فجر/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که در سرزمینها طغیان کردند.
«فَأَكْثَرُوا۟ فِيهَا ٱلْفَسَادَ» (فجر/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن فساد را بسیار کردند.
«الذین» همه با هم کسانیاند. این «الذین» آکل است. «الذین» یعنی عاد، ثمود، فرعون، همه. «الذین» کسانی هستند که «طغوا فی البلاد». این ارم داشت، طغیان کرد. این صخره شکاف میداد، طغیان کرد. این ذیالاوتاد بود، طغیان کرد. طغیان کردند و فساد کردند: «فأکثروا فیها الفساد».
علامت سؤال. یعنی این سؤال «ألم تر» کجا تمام شد؟ اینجا تمام شد. جملهٔ سؤال خودش چند آیه بوده؟ یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت تا آیه. هفت تا آیه با هم یک جملهٔ سؤالی است. اگر شما بخواهی درست بخوانی باید اینجا فرود بیایی. این تن صدا اینجا باید فرود بیاید در مقام سؤال.
من یک بار دیگر این سؤال را میخوانم. «ألم تر کیف فعل ربک بعاد إرم ذات العماد التی لم یخلق مثلها فی البلاد وثمود الذین جابوا الصخر بالواد وفرعون ذی الأوتاد الذین طغوا فی البلاد فأکثروا فیها الفساد». فارسی: آیا ندیدی چگونه رفتار کرد پروردگار تو با عاد، آن ارمِ مستحکمِ بینظیر، و ثمود آنان که صخرهها را در لابهلای کوهها شکافتند، و فرعون آن که دارای میخهاست؛ آنان که طغیان کردند در سرزمینها و فساد را گسترش دادند.
سؤال که تمام شد مخاطب جواب میخواهد. یک جمله. چه کار کرد؟ «کیف فعل ربک»؛ «فصب علیهم ربک». پروردگار تو ریخت روی سرشان. صب یعنی ریخت. ریخت روی سرشان. چه را؟ «سوط عذاب»: تازیانهٔ عذاب را. پروردگار تو تازیانهٔ عذاب را روی سرشان ریخت.
«فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ» (فجر/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارت تازیانهٔ عذابی بر آنان فرو ریخت.
تازیانه را میزنند یا میریزند؟ میزنند. پس چرا خدا میگوید ریخت؟ شدت زدن. طوری زده که میشود گفت انگار ریخته روی سرش. اینجور محکم زده. خداست دیگر.
«إن بطش ربک». بگویید خدا کارهایش شدید است. خودش شدیدالقوه است. کارهایش هم شدید است.
«إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ» (بروج/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا حمله و گرفتن پروردگار تو سخت شدید است.
میگوید آقا ببین من حلیمم. من نمیزنم؛ اما بزنم بد میزنم. من بد میزنم. نکنید اینجوری. اصلاً این شل زدن نیست. نمیشود. این هر جور دستش را فرود بیاورد محکم است. هر جور دستش را فرود بیاورد محکم است. پس باید جدی گرفت تهدید او را. «صب علیهم ربک سوط عذاب».
البته محکمتر از گناه ما، بالاتر از گناه کسی، او را بگویید نمیزند ها. فکر نکنیم اینکه محکم میزند یعنی ظلم میکند.
«مَّنْ عَمِلَ صَٰلِحًا فَلِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَنْ أَسَآءَ فَعَلَيْهَا ۗ وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّٰمٍۢ لِّلْعَبِيدِ» (فصلت/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که کار شایسته کند به سود خود اوست و هر که بدی کند به زیان خود اوست؛ و پروردگار تو به بندگان ستمکار نیست.
پروردگار تو سرِ سوزنی به بندگان ظلم نمیکند. سرِ سوزنی ظلم نمیکند. اما مجازات بندگان را تمام و کمال بهشان میدهد. چیزیاش جا نمیماند. کامل مجازاتشان میکند. «فصب علیهم ربک سوط عذاب». پس پروردگار تو بر سرشان تازیانهٔ عذاب را فرود آورد.
«إِنَّ رَبَّكَ لَبِٱلْمِرْصَادِ» (فجر/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پروردگار تو حتماً در کمینگاه است.
این جمله را ما میگوییم دلیل. یعنی با این «إن» خدا علت آورده. به چه علت خدا تازیانهشان زد؟ به این علت که خدا در کمینگاه است؛ یعنی اینها خدا را نمیدیدند، خدا اینها را میدید. این یعنی کمینگاه. مرصاد یعنی جایگاه کمین، جایگاه رصد. تو میبینی، او نمیبیند.
کل این سیاق یک سؤال است، یک جواب. سؤال از کیفیت رفتار پروردگار با عاد و ثمود و فرعون؛ که یکی ارم دارد، یکی صخرهها را میشکافد، یکی ذیالاوتاد است. به چه جرمی؟ به جرم طغیان و فساد. این سؤال. جواب: عذاب. خدا عذابشان کرده.
کل این سیاق میخواهد بگوید عذاب؛ عذاب الهی عاقبت طغیانگرانِ مفسد است. طغیانگران مفسد مثل عاد و ثمود که دو قوم طغیانگرند و مثل فرعون که یک پادشاه طغیانگر است. چه قوم طغیانگر باشد، چه حاکم آن قوم طغیانگر باشد، فرق نمیکند. طغیانگر مفسد، خواه قوم خواه طاغوت، خداوند او را عذاب میکند. طغیان دنبالش فساد است، فساد عاقبتش عذاب است. سرکشی دنبالش تباهی است، تباهی دنبالش هلاکت و نابودی است.
سرکشی یعنی چه؟ طغیان یعنی چه؟ یعنی از حد گذراندن. از حد بگذری این میشود طغیان. سرکشی، طغیان، از حد گذراندن، تباهی ایجاد میکند.
دو معنا برای «ذی الأوتاد»
دربارهٔ اینکه فرعون ذیالاوتاد است چند تا نظر وجود دارد؟ دو تا.
یک نظر این است که فرعون مخالفان خود را با میخ به درختان نخل، یا به زمین، میکوبید و شکنجه میکرد. شاهدش در قرآن:
«قَالَ ءَامَنتُمْ لَهُۥ قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكُمْ ۖ إِنَّهُۥ لَكَبِيرُكُمُ ٱلَّذِى عَلَّمَكُمُ ٱلسِّحْرَ ۖ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَٰفٍۢ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِى جُذُوعِ ٱلنَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَآ أَشَدُّ عَذَابًۭا وَأَبْقَىٰ» (طه/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم به او ایمان آوردید؟ او بزرگ شماست که به شما سحر آموخت. پس دستها و پاهایتان را بهطور مخالف قطع میکنم و شما را بر تنههای نخل به صلیب میکشم؛ و خواهید دانست کدامیک از ما عذابش سختتر و پایدارتر است.
خطاب به که گفت فرعون این حرف را؟ به ساحرانی که به موسی علیهالسلام ایمان آوردند. گفت شما را به صلیب میکشم در شاخههای نخل؛ «ولأقطعن أیدیکم وأرجلکم من خلاف»: دست و پایتان را هم مخالف قطع میکنم. پس شکنجهگری بود که مخالفان خود را با میخ میکوبید به درختان؛ میکوبید به درختان نخل یا به زمین؛ اینجور شکنجه میکرد.
یک معنای دیگر هم میشود اینجا ذکر کرد. خدا در قرآن میفرماید: ما کوهها را میخهای زمین قرار دادیم.
«وَٱلْجِبَالَ أَوْتَادًۭا» (نبأ/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کوهها را میخهایی.
خب فرعون که ذیالاوتاد است، نکند خدا بخواهد بگوید فرعون ساختمانهایی ساخته مثل کوه، بزرگ و مستحکم و ریشهدار. خب فرعون را ما میدانیم دیگر؛ اهرام ثلاثه از آثار فرعون است. هزاران سال از ساختش گذشته ولی همچنان مثل کوه پابرجاست.
حالا از میان این دو نظر، به تصور شما کدام اینجا مناسبتر است؟ دومی. این را میگوییم سیاقی؛ یعنی به قرینهٔ سیاق.
ببینید برای عاد اشاره به چه کرد؟ به شهرشان که شهر قوم عاد دارای ستونهای مستحکم است و شهر قوم عاد بینظیر است: «التی لم یخلق مثلها فی البلاد». برای ثمود اشاره به چه کرد؟ تکنولوژی ساختوساز خانه و کاشانه و تفریحگاه در لابهلای درهها، تو دل کوهها و صخرهها؛ که دیگر از نظر استحکام چیزی از کوه محکمتر که نداریم. تو دل کوهها و صخرهها برای خودشان خانه درست کردند.
خب این دوتای اولی نشان میدهد که اینها در بهرهمندی از زمین و تمکن در زمین دستشان چه بوده. خب از میان آن دو وجه در «ذی الأوتاد» آنی که با این دو تا مناسبتر است و میخواند همان بحث ساختمانهای سربهفلککشیدهای است که مثل کوه ریشهدارند؛ که نمونهاش اهرام ثلاثه است.
اگر نگاه بکنید این ستون سبز را میبینید. اینها همه توصیفات این سه گروه است به تمکنشان، نه به ظلمشان. آن ستون بنفش بله؛ این طغیان و فساد است. اما آیا ارم طغیان و فساد است؟ نه. آیا صخره را میرود میشکافد این طغیان و فساد است؟ نه. اینها تمکن است. اینها توانایی است. میگوید ببین این تواناییاش ارم بوده.
بعد میآید بگوید اینها که در دنیا برخوردار بودند، امکانات داشتند، توانایی داشتند، صنعت داشتند، تکنولوژی داشتند، پیشرفت داشتند، شهر آباد ساختند، اهرام ساختند. ولی این تمکن مادی در اینها سبب چه شد؟ طغیان شد. نتوانستند از این تمکن مادی درست استفاده کنند.
دنیا را بخواهیم یا نه؟ کشتی و آب
در ساعت قبلی خواهری مراجعه کرده بود که آیا از صحبتهای من در سورهٔ قبلی شاید بشود یک سوءبرداشتی کرد که فرضاً آیا اسلام که میگوید آخرت را باید بخواهید، توجهتان به آخرت باشد، یعنی دنیا را نخواهید؟ نه.
«وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى ٱلدُّنْيَا حَسَنَةًۭ وَفِى ٱلْءَاخِرَةِ حَسَنَةًۭ وَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (بقره/۲۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ایشان کسی است که میگوید: پروردگارا، در دنیا به ما نیکی بده و در آخرت نیکی بده و ما را از عذاب آتش نگاه دار.
چرا دنیا را نخواهیم؟ دنیا را هم میخواهیم. اما آیا دنیا وجههٔ همت انسان باشد؟ اگر انسان وجههٔ همتش شد دنیا، یعنی وجود او جهت گرفت به سمت دنیا، این کار خراب میشود.
مثال خیلی قشنگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارند. این مثال خیلی درسآموز است. میگویند ببینید انسان و دنیا مثلش به کشتی است و آب. آب نباشد کشتی حرکت نمیکند. دنیا مثل آبی است که کشتی وجود انسان روش حرکت میکند تا برود به مقصد برسد. اما این آب تا وقتی زیر کشتی است باعث حرکت است. اما اگر کشتی سوراخ بود و آب رفت داخلش، آب همان آب است، کشتی همان کشتی. ولی دیگر حرکتی در کار نیست؛ غرق است. انسان در دنیا نباید غرق بشود. دنیا برای مؤمن ابزار است. ابزاری است که با این ابزار بتواند حرکت کند به سمت مقصد. و خدا به هرکس از این ابزار هر چقدر داده همان قدر هم از او جواب و مسئولیت میخواهد. لذا هرچی بیشتر دارد مسئولتر است.
میفرماید که در سورهٔ مبارکهٔ تکاثر:
«ثُمَّ لَتُسْـَٔلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ ٱلنَّعِيمِ» (تكاثر/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در آن روز قطعاً از نعمت پرسش خواهید شد.
ازتان سؤال میشود تو داشتی چه کار کردی؟ آنی که ندارد خب میگوید خدایا… آن مثل بهلول را میگویند جالب است. وقتی به آن طرف گفته آقا دنیا، دارایی فلان، گفته باشد میخواهیم یک مثالی درست کنیم ــ حالا هم نقل شده. گفته یک تشتی را داغ میکنیم زیر آفتاب، منِ بهلول میروم میایستم روش، میگویم چه دارم؟ از کجا آوردم؟ چهجوری چه کارش کردم؟ مصرف کردم؟ میروم پایین. بعد جنابعالی هم که حالا یک خلیفهای بود مثلاً تو هم بیا بایست این را توضیح بده. میگوید خودش کفشهایش را درآورد رفت روی این تشت ایستاد گفت من بهلولم یک کشکول بیشتر ندارم همین یک راه هم دارم خداحافظ؛ رفت. من چیزی ندارم سریع رد میشوم. اما تو تا بخواهی بیایی بایستی اینجا توضیح بدهی که چه داری، از کجا آوردی، کجا خرج کردی، کارت طولانی است. آن که کم دارد زود از تشت داغ پیاده میشود؛ آن که زیاد دارد باید بایستد و حساب پس بدهد.
دنیا برای مؤمن ابزار است ولی مسئولیتآور است. جواب دادن هم میخواهد. لذا در روایات آمده که برای مؤمن زیبنده کفاف و عفاف است. کفاف، عفاف. مؤمن خیلی دنبال دنیا نمیدود. ولو بخواهد از همین دنیا برای خودش هم استفاده بکند باز خودش را خیلی درگیر دنیا نمیکند.
حالا ممکن است بگویید آقا بحثهای اشتغالزایی؛ اشتغالزایی انفاق است. آقا من اشتغالزایی کردم. من خدمات اقتصادی در جامعه ایجاد کردم؛ دستتان درد نکند. اینکه داری شما انفاق میکنی یک بحث دیگر است. اما برای هر روز بیش از روز گذشته رفاه پیدا کردن، خودش مؤمن یک حدی میگذارد. دیگر ته بخواهی ولش کنی ته ندارد دیگر. این رفاه ته ندارد. هر چقدر شما داری باز میتوانی بهتر از این هم داشته باشی. هر چقدر حسابت آباد است باز میتواند آبادتر بشود. هر چند تا خانه داری باز میتوانی بیشتر داشته باشی و انسان تمامی ندارد. لذا باید یک طوری در فرهنگ دین این مطلب را ببینیم.
اصل دنیا لازم؛ حب دنیا غلط؛ توجه به دنیا به قدر کفاف و عفاف؛ استفاده از دنیا بهعنوان ابزار جلب رضایت خدا. این فرهنگ دین است.
حالا این را میخواهیم بگوییم. اینها دنیا دارند، ارم ساختند؛ ارم اشکال ندارد. خوب کردی ارم ساختی؛ اتفاقاً خیلی هم قشنگ است. ولی به شرطی که بتوانی مدیریت کنی. قرار شد ارم را بسازی ولی نتوانی مدیریت کنی، سر از طغیان دربیاوری، سر از فساد دربیاوری.
یک جملهٔ خیلی قشنگی دارد حضرت امام. حضرت امام رحمة الله علیه یک جملهای دارد، جملهٔ قشنگی است. میگوید آقا کاخنشینی به خودی خود ایراد ندارد. خوی کاخنشینی است که بد است. ولی کل این کاخنشینی خوی کاخنشینی را هم به دنبال میآورد. خیلی مدیریتش سخت است. خب یکی کاخ ندارد، ندارد. اما آنی که دارد میخواهد خودش را مدیریت بکند این کارش سختتر است خب.
لذا در این سوره خواهیم رسید. خیال نکنیم خدا ما را امتحان میکند اگر به فقر امتحانمان میکند سخت است، اگر به ثروت امتحانمان میکند خوب است. معلوم نیست. بخواهی به نگاه ظاهری نگاه بکنی، امتحان به ثروت از فقر سختتر است. بخواهی به نگاه ظاهری نگاه بکنی، امتحان به سلامتی از مریضی سختتر است. چرا؟ چون برخوردار بودن مسئولیتآور است. اما برخوردار نبودن خب فقط همین را باید صبر کنی دیگر؛ مسئولیتی جز صبر کردن ندارد. لذا این را باید دقت داشته باشیم.
اینها دنیا دارند، ارم دارند، مدیریت نکردند. تکنولوژی دارند، «جابوا الصخر بالواد»، مدیریت نکردند. هنرِ اوتاد ساختن دارند، مدیریت نکردند. طغیان کردند، فساد کردند، تباه شدند. حالا اگر همهٔ اینها را داشتند طغیان نمیکردند، فساد هم نمیکردند، مشکلی نبود. جرمشان در عذاب داشتنِ ارم نیست. داشتنِ شکافتن صخره نیست، ساختن اهرام نیست. جرمشان در عذاب طغیان و فسادشان است.
چرا سه گروه؟ عاد و ثمودِ مستبصر و فرعونِ افولکرده
سؤال اول: چرا به سه گروه عاد، ثمود، فرعون؟ چرا سه تا؟ حالا چرا سه تا است چهار تا نیست یا سه تا است دو تا نیست من نمیدانم. اما بهطور کلی تکثیر امثله برای تثبیت است دیگر. حالا ممکن است دقت کنیم به چیزهایی برسیم ولی بهطور کلی تکثیر مثال برای یک حقیقتی؛ دو تا، سه تا وقتی مثال میزنی دیگر کاملاً تثبیت میشود. یعنی یک بار میگوید یک نمونه داشتیم به جرم طغیان عذاب شده. یک بار میگوید آقا ببین عاد عذاب شد. ببین ثمود عذاب شد. فرعون عذاب شد.
در تفصیل بین اینها: عاد و ثمود قوماند، فرعون شخص است. این یک تفصیل، یک تفاوت.
عاد و ثمود هم در میان اقوامی که قرآن ازشان یاد کرده، اگر به سورهٔ عنکبوت مراجعه کنید یک ویژگی دارند. عاد و ثمود اقوامی هستند که قبل از نابودی، قبل از طغیان و فساد، تاریخ هدایتشدگی دارند. «کانوا مستبصرین». یعنی اقوامی که در تاریخشان دینداری، توجه به انبیا، ایمان، عمل صالح بوده. اینطور نبوده که مثلاً از اول مفسد، طاغی و فاسد باشند؛ نه. اینها بوده بعد به طغیان و فساد کشیده کارشان.
«وَعَادًۭا وَثَمُودَا۟ وَقَد تَّبَيَّنَ لَكُم مِّن مَّسَٰكِنِهِمْ ۖ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَكَانُوا۟ مُسْتَبْصِرِينَ» (عنکبوت/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عاد و ثمود را؛ و بیگمان از خانههایشان برای شما آشکار شده است. شیطان کارهایشان را برایشان آراست و آنان را از راه بازداشت، در حالی که بینا بودند.
که من یک وقتهایی این حرف را میزنم به قصد سیاهنمایی نمیگویم ولی از باب نگران بودن و شفقت داشتن خیلی شبیه ماست. یعنی ما. ماها الان ببینید پیامبر الهی را قبول داریم، ایمانی داریم، میخواهیم صالحاتی انجام بدهیم. بعد خب خداوند میآید از نظر مادی تمکن میدهد، امکانات میدهد. این امکانات، این برخورداریها از ما چه میسازد؟ آیا به تدریج هرچی برخوردارتر میشویم، هرچی ثروتمندتر میشود جامعهمان، هرچی قدرتمندتر میشود، هرچی تکنولوژی درش بالاتر میرود، امکانات بیشتر میشود، آیا ما بندهتر میشویم یا طغیانگرتر؟ مفسد میشویم یا سالم؟
خب اگر این طغیان و فساد بخواهد دنبال اینها بیاید، این تمدن ما بهش میگوییم در یک کلام تمدن پوشالی. تمدنی که نتواند طغیان و فساد را مهار بکند، تمدنی که حرکتش به سمت طغیان و فساد حرکت پرشیبی باشد، پرسرعتی باشد، کنترل نشود، این تمدن در آستانهٔ سقوط و فروپاشی است. مثل قوم عاد، مثل قوم ثمود و مثل فرعون. این سخن را از سر سیاهنمایی نمیگویم؛ از سر شفقت و نگرانی میگویم. ما پیامبر را قبول داریم و میخواهیم عمل صالح کنیم؛ خدا تمکن میدهد؛ سؤال این است که تمکن ما را بندهتر میکند یا طاغیتر.
حتی خود فرعون هم از این دست طاغوتهاست. میدانید فرعونی که مقابل حضرت موسی علیهالسلام است و خدا نابودش کرده، این در سلسلهٔ فرعونیای است که جد اعلایش میشود فرعونی که در مقابل حضرت یوسف علیهالسلام دست به سینه است. جد اعلای ایشان فرعون است ولی پیامبر زمانش را قبول دارد و در مقابل او مطیع است، دست به سینه است و او را و خاندان او را احترام میکند. نسل به نسل آمده، آمده، آمده، رسیده به فرعونی که بچههای همان حضرت یعقوب را، بنیاسرائیل را، کرده بردههای خودش و از اینها استفاده میکند برای مطامع خودش.
«وَتِلْكَ نِعْمَةٌۭ تَمُنُّهَا عَلَىَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ» (شعراء/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این نعمتی است که بر من منت مینهی که بنیاسرائیل را به بندگی گرفتهای؟
اینها را به بردگی و بندگی گرفته. آن کجا، آن سابقه کجا، اینجا کجا. خدا به اینها اشاره کرده تا آن سیر افول را ما متوجه بشویم. افول یک قدرت، افول یک تمدن.
بنیاسرائیل در قرآن کریم بهعنوان قوم برگزیده و قابل مقایسه ــ یعنی اینکه ما خودمان را میتوانیم ریزبهریز باهاش مقایسه کنیم ــ خیلی برجسته است. ولی بهعنوان قومی که عذاب شده مثل عاد و ثمود و فرعون خیلی در این فاز برجسته نیست. عذابهایی شده ولی نه به شکل از بین رفتن. فقط از آن برگزیدگی ساقط شده و دیگر در واقع به شکل نرمافزاری مضمحل شده، نه سختافزاری. یک چنین حالتی دارد.
پس این سیاق مشخص. ببینید این میخواهد بگوید که این «فصب علیهم ربک سوط عذاب» این جواب این سؤال است. ببینید «ألم تر کیف فعل ربک» ــ «فصب علیهم ربک». یعنی میخواهد بگوید این تفصیلاتی که این وسط آمده از یادت نبرد اصل سؤال چه بود. اصل سؤال این بود «ألم تر کیف فعل ربک». جوابش چه بود؟ «فصب علیهم ربک». چرا؟ چون «إن ربک لبالمرصاد».
سیاق سوم: اما انسان
اما سیاق سوم. سیاق سوم خدا میآید سر وقت انسان. «فأما الإنسان». ببینید اصلاً کمکم قلقگیری کنید دیگر. منتظر نباشید من بگویم ربط این سیاق به آن سیاق چیست. یک دور سیاقها را بروم، یک دور ربط را بروم. دیگر قلقگیری کنید.
چه شد؟ چرا الان خدا میآید میگوید «فأما الإنسان». اما انسان. بعد از اینکه به سه قوم، به سه عاقبت دردبار اشاره کرده میگوید عاد، یادتان است؟ دقت کردید؟ ثمود، چه کار کردیم باهاش؟ فرعون، چه کردیم باهاش؟ اینجا مثل اینکه ما خیلی رسیدهایم تو بحر داستانها، میخواهیم ببینیم خدا آنها را چهجوری زده و اینها، میگوید اینها را بیخیال. «فأما الإنسان». اما انسان؛ انسان یعنی که؟ یعنی تو، یعنی آنها؛ یعنی بحث، بحث یک قوم و یک طاغوت و یک تاریخ و یک قصه و یک حکایت نیست. صحبت، صحبت انسان است. آنها هم انسان بودند.
میخواهی بدانی چه شد؟ سر از عاد شدن درآوردند، طغیان کردند، فساد کردند. میخواهی بدانی چه شد؟ سر از ثمود بودن درآوردند، طغیان کردند، فساد کردند. میخواهی بدانی چه شد؟ یک حاکمی، یک سلسلهٔ حکومتی آمد رسید به یک فرعونی که مستحق عذاب شد. ماجرا، ماجرای سه قوم و سه گروه و سه فرد و اینها نیست. صحبت انسان است که یک نوع امتحان میشود.
«فَأَمَّا ٱلْإِنسَٰنُ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ رَبُّهُۥ فَأَكْرَمَهُۥ وَنَعَّمَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَكْرَمَنِ» (فجر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما انسان، چون پروردگارش او را بیازماید و گرامیاش دارد و نعمتش دهد، میگوید: پروردگارم مرا گرامی داشت.
«فأما الإنسان إذا ما ابتلاه ربه». پروردگارش او را امتحان میکند. یعنی میخواهد بگوید من اگر اجازه دادم قوم عاد رفت ارم ساخت، اگر اجازه دادم کمک کردم ثمود رفتند صخرهها را شکافتند، اگر به فرعون اقتداری دادم که ذیالاوتاد شد، اینها از باب چه بود؟ امتحان. انسانها همه در معرض امتحاناند و یک وقت خدا انسان را امتحان میکند.
«إذا ما ابتلاه ربه» چهجوری امتحان میکند؟ «فأکرمه ونعمه». انسان را گرامی میدارد، نعمت فراوان بهش میدهد. خب ایشان را بگذار امتحان کنیم یا این جامعه را بگذار امتحان کنیم. بریزید نعمتها را بر سرش. دست به سنگ میزند طلا میشود. هر معاملهای میکند به سود مینشیند. ذکاوتی پیدا میکند که در عرض یک زمان کوتاه به یک ثروت هنگفت میرسد. از یک راههایی برایش مسیر را سهل میکنیم که دیگران میبینی خودشان را کشتند، شهرتی پیدا نکردند. این را ما ظرف یک زمان کوتاه شهرت، اعتبار، آبرویی بهش میدهیم. بیا نگاه کن. قدرت، شهرت، اعتبار، آبرو، سلامتی، خانوادهٔ خوب، زیبایی، علم، ثروت. میدهم، امتحانی.
«إذا ما ابتلاه ربه فأکرمه ونعمه» یعنی اگر میبینید گرامی داشته شده و نعمت بهش داده شده برای امتحان است. ولی این انسان چه موضعی میگیرد؟ «فیقول ربی أکرمن». میگوید آقا پروردگارم مرا چه کار کرد؟ اکرام کرد.
با خودش انسان پیش خودش میگوید که بله دیگر بالاخره این ثروت به من داده شده. این قدرت را به من دادند. این شهرت را به من دادند. این آبرو، این علم، این قیافه، این خانواده، این امکانات همه به من داده شده. با خودش فکر میکند بله دیگر من کسیام. حتماً آره حتماً ژنمان خوب بوده. یک چیزی هست. الکی نیست که. بعد یک خرده که بیشتر میخواهد به خودش فشار بیاورد میگوید البته بابام هم فکر کنم شب نخوابیده بود. بابای من شبها نمیتوانست بخوابد. از دست این انسان و غرورش. شماها هم باباهایتان شبها نمیخوابیدند. شماها هم میآمدید میرسیدید به جایگاهی که ما هستیم. دیدید بعضیها اینجوری حرف میزنند؟ اخیراً مد شده دیگر. همچین فکر میکند خودش یعنی یک کسی است؛ به خاطر کسیبودن برخوردار است.
امتحان به تنگی رزق
خب ما انسان را یک جور دیگر هم امتحان میکنیم. «وأما إذا ما ابتلاه» خدا یک مدل دیگر امتحانش میکند. چهجوری این دفعه؟ «فقدر علیه رزقه». رزق انسان را علیه، بر علیه انسان، بهرغم میل انسان، رزق انسان را تنگ میکند.
«وَأَمَّآ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَهَٰنَنِ» (فجر/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما چون او را بیازماید و روزیاش را بر او تنگ گیرد، میگوید: پروردگارم مرا خوار کرد.
خب میگوید برویم سر وقت ثروتش. برای خدا از بین بردن ثروت یک انسان کار سختی است؟ یک، دو، سه. مفلس شد، تمام شد. یا فرض بفرمایید میبینم همچین نگاه میکنی پسرهای رعنا و رشید و خوبی دارد. خیلی هم همچین خوشحال است که میگوید من پنج تا پسر دارم ماشاءالله یکی از یکی رعناتر، رشیدتر. بمیرید. تمام. بمیرید. نباشید دیگر. باشد نیستید. خانوادهاش همچین خیلی نظرش را جلب کرده. بگذار ببینیم میشود با این امتحانش کرد. از هم بپاش. خیلی قیافهاش… باشد میگیریم.
یک مدل امتحان هم این است. دادم بهش خودم برای امتحان؛ یک وقتی هم میگیرم ازش برای امتحان. من از دنیا بهعنوان ابزاری برای امتحان استفاده میکنم. چه با دادنش، چه با گرفتنش. مهم این نیست که دارم دنیا را میدهم یا میگیرم. مهم این است که چه آن وقتی که دادم امتحان است، چه وقتی که ازش میگیرم امتحان است.
ولی این انسان متأسفانه باز هم یک موضع غلطی میگیرد. «فیقول ربی أهانن». میگوید آی پروردگارم به من اهانت کرد. میگوییم یا نمیگوییم؟ معمولاً میگوییم. مثلاً اگر یک بلایی بر سرمان بیاید، اولین سؤالی که در ذهن ما چشمک میزند: چرا من؟ مگه من چه کار کرده بودم؟ آخر این بلا باید سر من میآمد؟ یعنی همچین با خودش با خدا یک توافقات خاصی دارد. یعنی خدا تو که خودت میدانی من آن بندهٔ مخصوصم ها. بعد الان چه کار کردی با من؟ بچهٔ من، چرا؟ ثروت من، قیافهٔ من، همسر من، موقعیت من، میز من. «ربی أهانن»: احساس سرخوردگی، احساس افسردگی، احساس بیچارگی. خیلی اگر شدید بشود احساس انتقامجویی.
یک نفری بود طرفهای ما میگویند که این محصولات در آنجاها درختهای زردآلو و آلبالو و اینها، اینها شکوفه که میزنند فصل بهار، چون مناطق سردسیری یک حالتی است که این شکوفهها به شدت آسیبپذیرند. یک سرما بیموقع میآید، یکدفعه میبینی تمام این باغ محصولاتش تا هنوز میوه نشده رفت. یک نفر بود که خیلی دل بسته بود به این؛ دیده بود که درختها حسابی شکوفه کردهاند. خیلی خوشحال که چه پولی به جیب خواهیم زد آخر تابستان، محصولاتی که برداشت میکنیم. یکدفعه دید یک یخبندان آمد و شکوفهها از بین رفت. گفت ها حالا منم روز بیستویک ماه رمضان روزهات را میخورم صبر کن. حالا این که شوخی بود. اما بهطور کلی میبینی که دنبال انتقام گرفتن است. چه کار کنم که حالش را جا بیاورم. حال مرا میگیری؟ منم دارم برایت. حالا آخر با کی در افتاده؟ کی با کی؟ کی با کی؟
خب، خدا میگوید ببین من یک انسانی جلو روتان میگذارم، یک مشکلی دارد. مشکلش این است که امتحان حالیش نیست بیچاره. هر جور امتحانش میکنم حالیش نیست. با ثروت نمیفهمد، با فقر نمیفهمد، سالم است نمیفهمد، مریضش میکنم نمیفهمد، امنیت دارد نمیفهمد، میگیرم نمیفهمد، خانوادهٔ منسجم دارد نمیفهمد، از بین میبرم. هر جور امتحان میکنم که یک بار بفهمد امتحان شد. یک جواب بدهد این سؤال را، یک جواب درست بهش بدهد بیاید پیش ما خبرینی. نمیفهمد، هیچی متوجه نمیشود. چه کارش کنیم؟ خدا میخواهد نجاتش بدهد.
ریشهیابی بیماری: یتیم و مسکین و میراث و حب مال
میگوید انسان کلاً اشتباه میکنی. «بل» انسان اشتباه میکنی؛ بلکه اشتباه میکنی؛ بلکه خدا میخواهد ریشهیابی کند. ریشهٔ نگاه غلط در انسان چیست؟ انسان میخواهم کمکت کنم. بیماری؛ بیماریات این است امتحان را نمیفهمی. میخواهی درمانت کنم؟ ریشهٔابی برایت میکنم. ریشهاش این است.
«كَلَّا ۖ بَل لَّا تُكْرِمُونَ ٱلْيَتِيمَ» (فجر/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ بلکه یتیم را گرامی نمیدارید.
«وَلَا تَحَٰٓضُّونَ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (فجر/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خوراک دادن بینوا همدیگر را برنمیانگیزید.
«وَتَأْكُلُونَ ٱلتُّرَاثَ أَكْلًۭا لَّمًّۭا» (فجر/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میراث را یکجا و حریصانه میخورید.
«وَتُحِبُّونَ ٱلْمَالَ حُبًّۭا جَمًّۭا» (فجر/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مال را دوست میدارید، دوستی بسیار.
یتیمنواز نیستی. ریشهاش این است. به فکر فقرا و گرسنهها نیستی. ریشهاش این است. مال حرام میخوری. چیزی حقت نیست ولی میخوری. فکر میکنی دستت به هر مالی رسید میتوانی بخوری. این طور نیست. و ریشهاش در یک کلمه این است: حب دنیا داری.
تا جلسهٔ بعدی باید فکر کنید این ریشهها چه ربطی دارد به این مرض. سرکار خانمها، دکترها و پزشکها، آقایان، خانمها باید بررسی کنیم دیگر. خدا دارد درمان میکند. میگوید ریشه این است: یتیم را گرامی نمیدارید، بر طعام مسکین همدیگر را برنمیانگیزید، میراث را یکجا میخورید، مال را دوست میدارید دوستی بسیار. این ریشه چه ربطی دارد به این مرض که انسان امتحان را نمیفهمد؛ نه با دادن و نه با گرفتن؟
و بعد خدا میگوید میخواهی حالا درمانت کنم، میخواهی ریشههایت را خوب کنم، این مشکلات را برطرف کنم، امتحان را ببینی، بیا.
«كَلَّآ إِذَا دُكَّتِ ٱلْأَرْضُ دَكًّۭا دَكًّۭا» (فجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ آنگاه که زمین درهمکوبیده شود، کوبیدنی کوبیدنی.
میبردت قیامت. انشاءالله تا برنامه تا جلسهٔ بعد.
تکلیف تا جلسهٔ بعد و آمادگی برای سورهٔ بلد
یک: سیاقها را جمعبندی بکنید. در سورهٔ فجر تمام. یعنی سیاق سه، سیاق چهار جمعبندی کامل. ارتباط سیاقهای سورهٔ فجر کامل بررسی بشود. توقع دارم وقتی میرسیم به بخش ارتباطات جوابهای خوبی بشنوم؛ از روی کتاب قشنگ بنویسید، مرتب. یادداشت بکنید، آنها را دقیق برای من بگویید، بگذارید کیف کنم. پس این هم قشنگ ارتباطات را کار میکنید.
و بعد برای سورهٔ بعدی که سوره چیست؟ بلد. عجب سورهٔ بلد. برای سورهٔ بلد هم مهیا میشوید. چه کار میکنیم یعنی؟ مفاهیم آیات را کار میکنید، سوره را دستهبندی میکنید، دستهها را جمعبندی میکنید، ارتباط دستهها را هم انشاءالله کار بکنید اگر فرصت کردید.
خدایا به همهٔ ما توفیق عطا کن با قرآن زندگی کنیم، با قرآن بمیریم، با قرآن محشور بشویم و شاگردان خوبی برای مکتب اهل بیت باشیم. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.