ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 020

آموزش تدبر در سورهٔ فجر — بخش سوم

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

آغاز جلسه و صلوات

«وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا حَبِيبِ إِلَٰهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درود خدا بر سرور و پیامبر ما، محبوب خدای جهانیان، ابوالقاسم مصطفی محمد. خدایا بر محمد و خاندان پاک و پاکیزه‌اش درود فرست، و لعنت خدا بر همهٔ دشمنانشان از این لحظه تا برپایی روز قیامت.

عرض سلام و ادب و احترام محضر خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر می‌کنیم که توفیق داریم در پیشگاه مقدس قرآن کریم حاضر شویم و از قرآن کریم درس بگیریم: برای اندیشیدن‌مان، برای عواطف و احساسات‌مان، و برای رفتارهای‌مان. از خدا می‌خواهم که این توفیق را تا آخرین لحظهٔ زندگی از ما سلب نکند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

مرور جلسهٔ قبل: چهار سیاق سورهٔ فجر

در جلسهٔ قبلی سورهٔ مبارکهٔ فجر را آغاز کردیم. مرحلهٔ دسته‌بندی سوره هم انجام شد و مشخص شد که سورهٔ فجر چهار سیاق دارد.

سیاق اول: سوگندهای بی‌جواب (آیات ۱ تا ۵)

سیاق اول آیهٔ یک تا پنج بود. مرحلهٔ سوم یعنی جمع‌بندی را هم دربارهٔ همین سیاق انجام دادیم. گفته شد که آیهٔ یک تا پنج برای تأکید آمده است؛ اما تأکید چه چیز؟ فعلاً قضاوتی نداریم. چون خداوند برای آیات یک تا پنج جواب قسم مطرح نکرده بود، ما هم فعلاً نمی‌دانیم این آیات چه را می‌خواهند تأکید کنند و باید صبر کنیم.

«وَٱلْفَجْرِ» (فجر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به سپیده‌دم.

«وَلَيَالٍ عَشْرٍ» (فجر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب‌های دهگانه.

«وَٱلشَّفْعِ وَٱلْوَتْرِ» (فجر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جفت و فرد.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَسْرِ» (فجر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب چون بگذرد.

«هَلْ فِى ذَٰلِكَ قَسَمٌ لِّذِى حِجْرٍ» (فجر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در این، سوگندی برای خردمند هست؟

گفتیم در مواردی که در ابتدای یک سوره چند سوگند می‌بینیم ولی برای این سوگندها جوابی مطرح نمی‌شود، می‌توانیم نتیجه بگیریم که این سوگندها می‌خواهد کل سوره را تأکید کند. پس وقتی می‌توانیم خوب بفهمیم که این آیات چه را می‌خواهند تأکید کنند که سورهٔ فجر را فهمیده باشیم. پس فعلاً به همین اندازه: تأکید.

سیاق دوم: عاقبت عاد و ثمود و فرعون (آیات ۶ تا ۱۴)

در دستهٔ دوم هم جمع‌بندی را انجام دادیم. سؤالی بود و جوابی. سؤال دربارهٔ عاقبت عاد و ثمود و فرعون بود و اینکه این‌ها چه وضعیتی دارند. خدا توصیفاتی مطرح فرمود و بعد وصف اصلی یعنی جرم اصلی یعنی طغیان و فساد را هم مطرح کرد. کلش این بود: خدا با عاد و ثمود و فرعونِ برخوردارِ طغیانگرِ مفسد چگونه رفتار کرد؟

برخوردار بودند. نشانه‌اش ارم است. نشانه‌اش کسانی است که سنگ را در وادی می‌بریدند. نشانه‌اش «ذی الأوتاد» است. پس برخوردار بودند؛ اما طغیان کردند و فساد کردند.

«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ» (فجر/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی پروردگارت با عاد چه کرد؟

«إِرَمَ ذَاتِ ٱلْعِمَادِ» (فجر/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ارمِ ستون‌دار.

«ٱلَّتِى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِى ٱلْبِلَـٰدِ» (فجر/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که مانندش در شهرها آفریده نشده بود.

«وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُوا۟ ٱلصَّخْرَ بِٱلْوَادِ» (فجر/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ثمود را که سنگ را در وادی می‌بریدند.

«وَفِرْعَوْنَ ذِى ٱلْأَوْتَادِ» (فجر/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرعونِ دارای میخ‌ها را.

«ٱلَّذِينَ طَغَوْا۟ فِى ٱلْبِلَـٰدِ» (فجر/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که در شهرها طغیان کردند.

«فَأَكْثَرُوا۟ فِيهَا ٱلْفَسَادَ» (فجر/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آنجا بسیار فساد کردند.

خدا با این برخورداران، قدرتمندان، ثروتمندان که مفسد بودند و طاغی بودند چگونه رفتار کرد؟ جواب را هم خود خدا داد: عذابشان کردم، چون من در کمین بودم. من آن‌ها را می‌دیدم؛ آن‌ها مرا نمی‌دیدند. من عذابشان کردم. در آن بزنگاهی که باید گوشمالی داده می‌شدند، این اتفاق افتاد. آن ثروت، آن قدرت، جلوی عذاب خدا را نگرفت.

«فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ» (فجر/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارت تازیانهٔ عذاب را بر آنان فرو ریخت.

«إِنَّ رَبَّكَ لَبِٱلْمِرْصَادِ» (فجر/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پروردگارت در کمینگاه است.

این هم جمع‌بندی‌اش خیلی روشن بود. کلش یک سؤال است و یک جواب.

سیاق سوم: سخن از انسان است، نه قصه

رسیده بودیم به سیاق سوم و سیاق سوم را جمع‌بندی داشتیم می‌کردیم که به میانهٔ بحث رسیدیم. حالا سیاق سوم را جهت یادآوری مختصر عرض می‌کنم.

صحبت دربارهٔ انسان بود. «فأما الإنسان»: اما انسان. بعد از اینکه صحبت از عاد بوده، ثمود بوده، فرعون بوده، حالا می‌فرماید فأما الإنسان. یعنی می‌خواهد بگوید ما قصه تعریف نکردیم. از باب قصه‌گویی نگفتیم عاد و ثمود و فرعون. صحبت، صحبت انسان است. عاد و ثمود و فرعون هم انسان بودند. در حقیقت این توضیحی که خدا اینجا دربارهٔ انسان می‌دهد، می‌خواهد ما را روشن کند که چه باعث شد کار عاد و ثمود و فرعون به طغیان کشید؟ چه باعث شد به فساد کشید؟ فأما الإنسان: اما انسان.

دو نوع ابتلا

خدا می‌فرماید من انسان را دو نوع امتحان می‌کنم.

نوع اول: اکرام و نعمت — «ربی أکرمن»

نوع اول امتحان: وقتی پروردگارش او را می‌آزماید. ابتلاء یعنی امتحان. خدا انسان را امتحان می‌کند به دادن نعمت. پس او را گرامی می‌دارد و نعمت فراوان به او می‌بخشد. علم زیاد، ثروت زیاد، قدرت زیاد، موقعیت زیاد، شهرت زیاد، زیبایی زیاد، خانوادهٔ خوب و منسجم، فرزندان خوب، سالم، صالح، پرشمار. نعمت می‌دهد به انسان.

«فَأَمَّا ٱلْإِنسَـٰنُ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ رَبُّهُۥ فَأَكْرَمَهُۥ وَنَعَّمَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَكْرَمَنِ» (فجر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما انسان، چون پروردگارش او را بیازماید و گرامی‌اش بدارد و نعمتش دهد، می‌گوید: پروردگارم مرا گرامی داشت.

خب این انسان در مقابل این امتحان چه موضعی می‌گیرد؟ می‌گوید پروردگارم مرا اکرام کرد. ببینید: خدا اگر او را اکرام کرده، اگر به او نعمت داده، به چه عنوانی اکرام کرده و نعمت داده؟ به عنوان ابتلا او را اکرام کرده؛ به عنوان امتحان به او نعمت داده. ولی تحلیل این انسان این است که «ربی أکرمن». یعنی امتحان را اصلاً در تحلیل خود نمی‌بیند. در نگاه او امتحانی در کار نیست. نمی‌گوید خدا مرا امتحان کرد. نمی‌گوید خدا مرا اکرام کرد تا امتحان کند. نمی‌گوید خدا به من نعمت داد تا آزمایشم کند. می‌گوید خدا مرا اکرام کرد.

نگاه سلیمان علیه‌السلام: هذا من فضل ربی لیبلونی

حالا در همین باره اجازه بدهید اشاره‌ای بکنم به حضرت سلیمان علیه‌السلام. حضرت سلیمان علیه‌السلام کسی است که خداوند به او خیلی عطا کرده. خود او از خدا خواسته که خدایا به من ملکی بده که برای هیچ‌کس پس از من سزاوار نباشد. و خداوند ملکی به سلیمان عطا کرده که نظیر آن ملک روی زمین نبوده.

«قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكًا لَّا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍ مِّنۢ بَعْدِىٓ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُ» (ص/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، مرا بیامرز و به من فرمانروایی‌ای ببخش که سزاوار هیچ‌کس پس از من نباشد؛ همانا تویی بسیاربخشنده.

باد در اختیار او بوده. به فرمان او بادها حرکت می‌کردند: از کجا به کجا ابر ببرند، چگونه ببرند.

«فَسَخَّرْنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِۦ رُخَآءً حَيْثُ أَصَابَ» (ص/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باد را برای او رام کردیم که به فرمان او نرم می‌وزید، هر جا که می‌خواست.

حیوانات: زبان حیوانات را می‌دانسته و از حیوانات برای حاکمیت خودش استفاده می‌کرده. جنیان در خدمت او بودند.

«وَوَرِثَ سُلَيْمَـٰنُ دَاوُۥدَ ۖ وَقَالَ يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ ٱلطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِن كُلِّ شَىْءٍ ۖ إِنَّ هَـٰذَا لَهُوَ ٱلْفَضْلُ ٱلْمُبِينُ» (نمل/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سلیمان از داود میراث برد و گفت: ای مردم، زبان پرندگان به ما آموخته شده و از هر چیز به ما داده شده است؛ این همان فضل آشکار است.

«وَحُشِرَ لِسُلَيْمَـٰنَ جُنُودُهُۥ مِنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ وَٱلطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ» (نمل/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای سلیمان سپاهش از جن و انس و پرندگان گرد آورده شدند و به صف نگاه داشته می‌شدند.

خب این حیوانات یک نمونه‌اش هدهد است که قرآن کریم اشاره می‌کند. هدهد یک پرنده‌ای است؛ ولی در دربار و دستگاه سلیمان علیه‌السلام به عنوان یک قاصد، به عنوان یک مطلع، خبر می‌آورد که بله، در فلان نقطهٔ زمین مردمی هستند که خدا را نمی‌پرستند. ملکه‌ای دارند و آن ملکه دین آن‌ها را به سمت دیگری برده. سلیمان علیه‌السلام با خبر هدهد خبردار می‌شود.

«فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِۦ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍۭ بِنَبَإٍ يَقِينٍ» (نمل/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دیری نپایید و گفت: به چیزی احاطه یافتم که تو به آن احاطه نیافته‌ای، و از سبا برایت خبری یقینی آورده‌ام.

«إِنِّى وَجَدتُّ ٱمْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَىْءٍ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ» (نمل/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنی را یافتم که بر آنان پادشاهی می‌کند و از هر چیز به او داده شده و تختی بزرگ دارد.

«وَجَدتُّهَا وَقَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَـٰنُ أَعْمَـٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ فَهُمْ لَا يَهْتَدُونَ» (نمل/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او و قومش را یافتم که به جای خدا برای خورشید سجده می‌کنند؛ و شیطان اعمالشان را برایشان آراسته و از راه بازشان داشته، پس راه نمی‌یابند.

و وقتی ماجرا را می‌دانید، حضرت سلیمان علیه‌السلام اراده می‌کند که آن‌ها را تسلیم کند. برای تسلیم کردن، معاوضه‌ای میان آن‌ها رد و بدل می‌شود تا کار به جایی می‌رسد که بلقیس ــ ملکه‌ای که در بخش دیگری از زمین حکومت می‌کرد ــ تصمیم می‌گیرد برای مذاکره و گفتگو به دربار سلیمان علیه‌السلام بیاید.

سلیمان علیه‌السلام در جلسه‌ای که تشکیل دادند می‌فرماید: کی حاضر است تخت پادشاهی بلقیس را برای من در دربار من حاضر کند؟ خب تخت پادشاهی می‌دانید یک صندلی کوچک هم نیست؛ خودش یک تخت باعظمت است. کی می‌تواند آن تخت بلقیس را برای من حاضر کند؟ من یک تغییر شکل اولیه به آن بدهم، ببینیم وقتی آمد اینجا تخت خودش را می‌شناسد یا نه. منظور او این بود که بلقیس را متوجه قدرت الهی خودش بکند: من این‌جور قدرتی دارم. تو در راهی با من مذاکره کنی، اما تختت در مشت من است.

«قَالَ يَـٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (نمل/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای بزرگان، کدام‌یک از شما تخت او را پیش از آنکه فرمان‌بردار نزد من آیند برایم می‌آورد؟

در آن جلسه قرآن کریم می‌فرماید یکی از جنیان قیام کرد. یکی از جنیان بلند شد گفت من برایت می‌آورم، پیش از آنکه از جایت بلند شوی. حالا بعضی از مفسران می‌گویند منظورش این بوده: پیش از آنکه جلسه تمام شود تخت برایت حاضر می‌شود.

«قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ ٱلْجِنِّ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌ» (نمل/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عفریتی از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جای خود برخیزی نزد تو می‌آورم، و من بر آن توانا و امینم.

و شخص دیگری در دربار سلیمان علیه‌السلام بود. معروف است که آصف بن برخیا علیه‌السلام بوده، وزیر سلیمان. او هم قیام می‌کند. قرآن او را توصیف می‌کند به اینکه علمی از کتاب داشت. علمی از کتاب داشت. او می‌گوید من برایت می‌آورم پیش از آنکه چشمت به هم بخورد. سلیمان، پیش از آنکه چشمت را به هم بزنی من تخت را برایت حاضر می‌کنم. و سلیمان دید تخت بلقیس حاضر شد. یعنی به طرفة‌العین؛ به یک چشم بر هم زدن. نه صوت منتقل کند، تصویر منتقل کند. یک تخت عظیم پادشاهی را، با علمی از کتاب، کسی که وزیر سلیمان است. این ملک سلیمان است.

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَـٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌که نزد او دانشی از کتاب بود گفت: من آن را پیش از آنکه نگاهت به تو بازگردد نزد تو می‌آورم. پس چون آن را نزد خود پایدار دید، گفت: این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاس می‌گزارم یا ناسپاسی می‌کنم. و هر که سپاس گزارد، تنها به سود خویش سپاس گزارده است؛ و هر که ناسپاسی کند، پروردگارم بی‌نیاز و بزرگوار است.

اینجا ببینید موضع سلیمان علیه‌السلام را. من تمام این بحث را گفتم برای همین‌جایش. می‌فرماید: هذا من فضل ربی لیبلونی. می‌گوید این از فضل پروردگار من است. نگاه کنید. نمی‌گوید ربی أکرمن. بله، من کسی هستم که خدا این‌طور مرا احترام کرده، این‌طور به من نعمت داده، این‌طور به من قدرت داده، این‌طور به من ثروت داده. می‌گوید این اگر چیزی هم هست، از فضل و لطف کیست؟ پروردگار من. برای من چیست؟ برای من امتحان است. لیبلونی. می‌خواهد مرا امتحان کند. أأشكر: آیا شکرش را به جا می‌آورم؟ أم أكفر: یا ناسپاسی می‌کنم؟

نگاه او به این نعمت، نگاه او به این اکرام، به این عظمت، به این شوکت، به این جلال و جبروت، نگاه او به این مسئله نگاه «ربی أکرمن» نیست. نگاه «هذا من فضل ربی لیبلونی» است. می‌گوید امتحان است. تا من چگونه برخورد بکنم؟ تا من چه جوری رفتار بکنم؟ این نگاه. اما انسان نوعاً این‌طور است که چنین نگاهی ندارد.

نگاه قارون: إنما أوتیته علی علم عندی

حالا نقطهٔ مقابل سلیمان علیه‌السلام در قرآن ما قارون را داریم. قارون هم ثروت دارد. آن‌قدر ثروت دارد قارون که قرآن کریم می‌گوید چندین بار بر روی چندین شتر لازم بوده که کلیدهای گاوصندوق‌ها و گنجینه‌های قارون را ببرند. کلیدهایش را؛ نه خود طلاها و نقره‌هایش را.

«إِنَّ قَـٰرُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسَىٰ فَبَغَىٰ عَلَيْهِمْ ۖ وَءَاتَيْنَـٰهُ مِنَ ٱلْكُنُوزِ مَآ إِنَّ مَفَاتِحَهُۥ لَتَنُوٓأُ بِٱلْعُصْبَةِ أُو۟لِى ٱلْقُوَّةِ إِذْ قَالَ لَهُۥ قَوْمُهُۥ لَا تَفْرَحْ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْفَرِحِينَ» (قصص/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا قارون از قوم موسی بود و بر آنان ستم کرد؛ و از گنج‌ها چندان به او دادیم که کلیدهایش گروهی نیرومند را گران می‌آمد. آن‌گاه که قومش به او گفتند: شادی مکن، که خدا شادی‌کنندگانِ سرمست را دوست ندارد.

مردم نگاه می‌کردند به دارایی‌های قارون و می‌گفتند: کاش ما هم داشتیم این‌جور چیزی که به قارون داده شده. حسرت می‌خوردند.

«فَخَرَجَ عَلَىٰ قَوْمِهِۦ فِى زِينَتِهِۦ ۖ قَالَ ٱلَّذِينَ يُرِيدُونَ ٱلْحَيَوٰةَ ٱلدُّنْيَا يَـٰلَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَآ أُوتِىَ قَـٰرُونُ إِنَّهُۥ لَذُو حَظٍّ عَظِيمٍ» (قصص/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با زیور خود بر قومش بیرون آمد. کسانی که زندگی دنیا را می‌خواستند گفتند: ای کاش مانند آنچه به قارون داده شده ما را نیز بود؛ او برخوردارِ بزرگی است.

اما قارون ببینید موضعش چیست. از کجا آوردی قارون؟ می‌گوید: همانا این ثروت به من داده شده به خاطر علمی که داشتم، به خاطر تخصصی که داشتم، به خاطر شایستگی‌هایی که داشتم. حتی نمی‌گوید پروردگار به من داده. تا چه رسد به اینکه بگوید امتحان. می‌گوید لیاقت داشتم، تخصص داشتم، عرضه داشتم؛ این ثروت به من داده شده. شما هم دندان‌تان نرم؛ عرضه می‌داشتید به شما می‌دادند.

«قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلْمٍ عِندِىٓ ۚ أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِۦ مِنَ ٱلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا ۚ وَلَا يُسْـَٔلُ عَن ذُنُوبِهِمُ ٱلْمُجْرِمُونَ» (قصص/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: جز این نیست که آن را به سبب دانشی که نزد من است به من داده‌اند. آیا ندانست که خدا پیش از او از نسل‌ها کسانی را هلاک کرده که از او نیرومندتر و مال‌اندوزتر بودند؟ و مجرمان از گناهانشان پرسیده نمی‌شوند.

ببینید فرق دو تا ثروتمند را در قرآن: یکی نگاه ابتلایی دارد، دیگری نه. «فأما الإنسان إذا ما ابتلاه ربه فأكرمه ونعمه فيقول ربي أكرمن». خیال می‌کند خودش کسی است؛ به خاطر لیاقت‌های او یک جایزه‌ای به او داده شده.

نوع دوم: تنگ گرفتن رزق — «ربی أهانن»

همان مدل دوم امتحان. یک وقت خدا انسان را امتحان می‌کند؛ نوع دومی امتحان می‌کند. چگونه؟ رزق انسان را بر او تنگ می‌گیرد. قدر یعنی تنگ می‌گیرد رزق او را بر او. رزق چیست؟ ثروت است، قدرت است، آبرو است، علم است، زیبایی است، خانواده است. این‌ها رزق است دیگر. رزق همهٔ برخورداری‌های ما از پروردگار است. رزق او را بر او تنگ می‌کند تا او را امتحان بکند. فرزندی دارد از دست می‌دهد، خانه‌ای دارد از دست می‌دهد، میزی دارد از دست می‌دهد، خانوادهٔ خوبی دارد از دست می‌دهد.

«وَأَمَّآ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَهَـٰنَنِ» (فجر/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما چون او را بیازماید و روزی‌اش را بر او تنگ گیرد، می‌گوید: پروردگارم مرا خوار کرد.

بالاخره امتحان الهی است. خداوند تضمین نداده که انسان را فقط با دادن نعمت امتحان کند. گاهی با دادن نعمت امتحان می‌کند، گاهی با گرفتن نعمت امتحان می‌کند انسان را. به هر حال امتحان است دیگر.

انسان باز هم متأسفانه امتحان را نمی‌بیند. انسان می‌گوید پروردگارم به من اهانت کرد. پروردگارم به من اهانت کرد. همان چیزی که جلسهٔ قبلی هم گفته شد، در فرهنگ ما هم جملهٔ جایگزین دارد. چرا من؟ چرا من؟ چرا باید من ورشکسته می‌شدم؟ چرا باید این بلا سر من می‌آمد؟ چرا من باید تصادف می‌کردم؟ چرا فرزند من باید مریض می‌شد؟ چرا من باید گرفتار این مسئلهٔ اتهام می‌شدم یا هر چیز دیگری؟ چرا من؟

نگاه او به امتحان این است که با او کاری کرده‌اند که نباید می‌کردند. با او طوری رفتار کرده‌اند که حق او نبوده. این‌ها یعنی «ربی أهانن». حق من نبود. مگر من چه کار کرده بودم آخر؟ گویا این انسان اصلاً هیچ گزینهٔ امتحان در ذهنش نیست. فقط به این نگاه می‌کند که بله، اگر از من نعمتی را گرفتند در واقع یک جوری مرا تحقیر کرده‌اند، مرا کوچک کرده‌اند، خارم کرده‌اند، ذلیلم کرده‌اند؛ و الا نباید این اتفاق برای من می‌افتاد.

مشکل انسان: ندیدن امتحان

پس یک مشکلی در این آیات بررسی شد. مشکل چیست؟ مشکل این است که انسان ابتلا را نمی‌بیند، امتحان را نمی‌بیند؛ فقط می‌گوید «ربی أکرمن»، «ربی أهانن». خدا هر مدلی که می‌خواهد امتحانش کند، یک مدل انسان در این امتحان شکست می‌خورد. می‌خواهد با نعمت امتحانش کند جواب منفی می‌گیریم؛ بخواهیم با گرفتن نعمت امتحانش کنیم باز هم جواب منفی است. انسان جواب مثبت نمی‌دهد: یا «ربی أکرمن» یا «ربی أهانن». «ربی أکرمن» می‌شود غرور، می‌شود سرمستی. «ربی أهانن» می‌شود سرخوردگی، می‌شود یأس، می‌شود حس انتقام گرفتن از خدا. این هم می‌شود «ربی أهانن».

کلا بل: ریشه‌یابی نگاه غلط

حالا خدا می‌خواهد این مشکل را حل بکند. «کلا بل». کلا یعنی هرگز. یعنی انسان، اینکه می‌گویی «ربی أکرمن» کلا. اینکه می‌گویی «ربی أهانن» کلا. اینکه امتحان را نمی‌بینی کلا اشتباه می‌کنی، هرگز. بل: بل برای ریشه‌یابی است. چرا انسان مبتلا شدی به این وضعیت؟

«كَلَّا ۖ بَل لَّا تُكْرِمُونَ ٱلْيَتِيمَ» (فجر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ بلکه یتیم را گرامی نمی‌دارید.

علت اول: لا تکرمون الیتیم

علت اول این است که یتیم را گرامی نمی‌دارید. یتیم کیست؟ یتیم کسی است که سرپرست از دست داده، حامی از دست داده، احتیاج دارد به پشتیبانی و حمایت. حالا در هر بعدی ممکن است: نیاز مالی، ممکن است نیاز عاطفی، شخصیتی. حمایت می‌خواهد، پشتیبانی می‌خواهد.

قرآن کریم نه یک جا دو جا؛ بارها مسئلهٔ ضرورت توجه به یتیم و انجام وظیفه در قبال یتیم را گوشزد کرده. چرا؟ به خاطر اینکه خداوند در راستای امتحان و ابتلا سرپرست او را از او گرفته. یک امتحان برای او رقم خورده؛ یک امتحان بزرگ‌تر برای جامعه رقم خورده که این جای خالی را برایش پر کنند. حاضرند کاری را بکنند که خدا می‌خواست از طریق والدین برای او انجام بدهد، از طریق پدر برای او انجام بدهد. جامعه حاضر است این نقش را عهده بگیرد؟ می‌گوید نمی‌کنید. لا تکرمون الیتیم.

ما اینجا بخواهیم بگوییم خدایا بله، ما می‌فهمیم توجه نکردن به یتیم گناه بدی است. اما چه ربطی دارد به اینکه ما امتحان را نبینیم؟ این را می‌خواهیم به آن برسیم. چه ربطی هست میان اینکه یتیم‌نوازی نمی‌کنیم و در نتیجه امتحان را هم نمی‌فهمیم و نمی‌بینیم.

علت دوم: ولا تحاضون علی طعام المسکین

دومین علتی که انسان ــ دومین ریشه‌ای که باعث می‌شود تو ابتلا و امتحان را نبینی ــ این است که بر طعام مسکین یکدیگر را تحاض نمی‌کنید. تحاضون باب مفاعله است. یعنی یکدیگر را ترغیب نمی‌کنید، یکدیگر را تشویق نمی‌کنید، به یکدیگر تذکر نمی‌دهید طعام مسکین را. یکدیگر را به مواظب بودن از فقرا و مواظب بودن از گرسنه نماندن فقرا ترغیب نمی‌کنید.

«وَلَا تَحَـٰٓضُّونَ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (فجر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یکدیگر را بر خوراک مسکین برنمی‌انگیزید.

ببینید این یک چیزی بالاتر از این است که خودتان حواستان به فقرا نیست. می‌گوید نه فقط خودت باید حواست به فقرا می‌بود که باید احساس مسئولیت می‌داشتی که دیگران هم حواسشان باشد. هم خودت باید حواست می‌بود، هم باید به رفیقت می‌گفتی، به پدرت، به برادرت، به فرزندت، به همسرت باید می‌گفتی و ترغیبش می‌کردی؛ و برعکس، او هم همین‌طور. این کار را انجام نمی‌دهید. در جامعهٔ شما کسانی سر گرسنه بر زمین می‌گذارند و برای شما مهم نیست. بعد می‌خواهید ابتلا را ببینید؟

آن جامعه‌ای، آن مردمی که در آن جامعه نیازمندانی هستند، در میان آن مردم فقرایی هستند که حتی سهم‌شان ــ سهم ضروری‌شان از حیات زندگی، یعنی غذا ــ به آن هم نمی‌رسد. خدا می‌گوید چون شما مسئولیت نمی‌پذیرید در قبال غذای مسکین، به خاطر همین ابتلا را نمی‌بینید. باز هم برای ما این سؤال جا دارد که یعنی چه ربطی دارد؟

علت سوم: وتأکلون التراث أکلا لما

سه. تراث یعنی ارث. ارث یعنی آنچه که حق و سهم دیگران است. معنای عام ارث می‌شود حق و سهم دیگران. بله، این مصداق خاصش این است که ارث خوردن یکی از گناهان رایج در بین آدم‌ها خوردن میراث است. پدر از دنیا رفته، ثروتش برجا مانده. یکی از فرزندان، دو تا از فرزندان، تسلطی بر ثروت او دارند؛ حق بقیه را نمی‌دهند. می‌خورند. یک آب هم رویش. خب این مصداق خاص «تأکلون التراث أکلا لما» است. چپاول کردن ارث. اما فقط معنای «تأکلون التراث أکلا لما» فقط این نیست؛ عام‌تر هم هست. یعنی چه؟ یعنی آنچه را که حق دیگران است، آنچه را که سهم دیگران است، مال متعلق به دیگری است، نوبت متعلق به دیگری است، موقعیت متعلق به دیگری است، تو چپاول می‌کنی. این می‌شود «تأکلون التراث أکلا لما». پس به این خاطر که حق و مال و سهم دیگران را به چپاول می‌خورید، به همین خاطر امتحان را نمی‌بینید.

«وَتَأْكُلُونَ ٱلتُّرَاثَ أَكْلًا لَّمًّا» (فجر/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میراث را یکجا و به چپاول می‌خورید.

جمع‌بندی سه رفتار در حب مال

بعد خدا این سه تا رفتار را در یک اخلاق، در یک گرایش، جمع‌بندی می‌کند. اگر این سه تا رفتار را بخواهیم در یک جمله خلاصه‌اش کنیم، آن یک جمله این است: و مال را دوست می‌دارید دوست‌داشتنی انبوه. علاقهٔ شدید به مال دنیا. علاقهٔ شدید به مال دنیا علت هر سه تا رفتار است. چرا یتیم‌نواز نیستید؟ به خاطر دنیا دوستی. چرا به فکر فقرا و گرسنه‌ها نیستید؟ به خاطر دنیا دوستی. چرا حرام می‌خورید؟ به خاطر دنیا دوستی. یعنی همه‌اش برای دنیا دوستی است. علت، دنیا دوستی است.

«وَتُحِبُّونَ ٱلْمَالَ حُبًّا جَمًّا» (فجر/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مال را دوست می‌دارید دوست‌داشتنی انبوه.

چرخهٔ تکاملی دنیا دوستی

حالا ما می‌توانیم این تحلیل‌مان را کامل کنیم. گویا خدا در این چهار تا آیه می‌خواهد به ما بگوید دنیا دوستی شما ــ که محصولی است از رفتارهای غلط شما در تعامل با یتیم، در تعامل با مسکین، و در اقدام به حرام‌خوری ــ رابطهٔ متقابل دارد ها. هرچه بیشتر یتیم‌نواز نیستیم، هرچه بیشتر به فکر فقیر و گرسنه نیستیم، هرچه بیشتر حرام می‌خوریم، بیشتر چه می‌شویم؟ دنیا دوست می‌شویم. هرچه بیشتر دنیا دوست می‌شویم باز هم بیشتر یتیم‌نواز نیستیم. باز هم بیشتر به فکر فقرا نیستیم. باز هم بیشتر حرام می‌خوریم؛ باز این بیشتر، دنیا دوستی ما را بیشتر می‌کند. مثل یک چرخهٔ تکاملی می‌ماند. یعنی همین‌جوری که زمان می‌گذرد ــ چشم ــ همین‌جوری که زمان می‌گذرد ما این رفتارهای دنیا دوستانه‌مان شدیدتر و حب دنیای‌مان هم بیشتر. این چرخه باعث می‌شود شما امتحان را نبینید. ما الان راحت‌تر می‌توانیم تحلیل کنیم که پس مسئله دنیا دوستی است و این دنیا دوستی باعث ندیدن امتحان‌هاست.

سؤال این است: اینکه می‌گویید تراث، خوردن ارث دیگران، این «دیگران»ش از کجا فهمیده می‌شود؟ یعنی شما باید ارث خودت را می‌خوری؟ از ارث حلال‌تر، طیب‌تر، پاکیزه‌تر مالی نیست. ببینید در قرآن کریم خدا این دو تا صفت را آورده: «لا تکرمون الیتیم» بار چه دارد؟ منفی دارد. صفت «لا تحاضون علی طعام المسکین» بار چه دارد؟ منفی دارد. پس «تأکلون التراث أکلا لما» هم بار چه باید داشته باشد؟ پس معلوم است این ارثی که شما می‌خورید و خدا می‌خواهد بگوید چرا، این ارث خودت که نیست. اگر ارث خودم بود که خوردن ارث من ایراد نیست که. ایراد به این است که چرا به بقیه نمی‌بخشی. نباید بگوید چرا تو می‌خوری. دقت می‌کنید؟ اگر خدا به من می‌خواست بگوید چرا تو خسیسی، مثلاً چرا تو ارثت را تنهایی می‌خوری، باید این‌جوری به من می‌گفت. می‌گفت چرا تنها می‌خوری؟ چرا به بقیه نمی‌بخشی؟ نباید به من می‌گفت چرا می‌خوری. به نظر من بیان آیه نشان می‌دهد که منظور از «تأکلون التراث أکلا لما» خوردن ارث دیگری است. یعنی آنچه که سهم دیگری است، حق دیگری است. مفسران و مترجمان هم تا جایی که من می‌دانم جز این معنا چیز دیگری اینجا نگفته‌اند. خب پس مسئله حب دنیاست.

ربط حب دنیا با ندیدن ابتلا

حالا بیاییم سر وقت آن ارتباط. فکر کردید روش؟ ندیدن امتحان و ابتلا چه ربطی دارد به حب دنیا؟ وقتی که دنیا دوست می‌شود، آن‌قدر دنیا موضوعیت پیدا می‌کند که دیگر از دادن مال یا گرفتن مال فقط أکرمن و أهاننش را می‌بیند؛ دیگر ابتلا را نمی‌بیند. بله درست است. من همین نکته را کامل می‌کنم.

ارزش ذاتی در برابر ارزش ابزاری

ببینید کسی که دنیا دوست است خیلی روشن است. کسی که دنیا دوست است یعنی در نگاه او دنیا مساوی است با ارزش. دنیا دوستی یعنی ارزش قائل شدن برای دنیا. ممکن است کسی بگوید مگر ارزش قائل شدن برای دنیا بد است؟ صحبت از هر ارزشی نیست. صحبت از همان ارزش ذاتی است. یعنی دنیا برای او به خودی خود ارزش دارد. ارزش ذاتی یعنی دنیا صرف‌نظر از اینکه تو با دنیا چه به دست می‌آوری، خودش ارزش دارد.

در فرهنگ اسلام دنیا فی‌نفسه، به خودی خود، ذاتاً ارزش ندارد. اگر ارزشی دارد ارزش ابزاری دارد. ارزش وسیله بودن دارد. دنیا در جایگاه وسیله برای به دست آوردن آخرت یا رضای خدا ارزش دارد. اما در جایگاه ارزش ذاتی نمی‌شود برایش قائل شد.

حالا کسی که برای دنیا ارزش ذاتی قائل است، اگر خدا به او دنیا بدهد ــ من می‌گویم دنیا بدهد یعنی مال دنیا بدهد، ثروت بدهد، قدرت بدهد، شهرت بدهد، هرچه، فرزند بدهد ــ اگر خدا به او دنیا بدهد برای او مساوی است با اینکه خدا به او چه داده؟ ارزش داده، ارزش داده. این می‌شود همان «ربی أکرمن». این را می‌بیند. خیال می‌کند دنیا به خودی خود ارزش است. پس اگر خدا به من دنیا داد یعنی به من ارزش داد. یعنی مرا احترام کرد. یعنی مرا از بقیه لایق‌تر دید که به من ثروت داد. مرا از بقیه لایق‌تر دید که به من قدرت داد. مرا از بقیه لایق‌تر دید که مشهورم کرد. چرا بقیه را مشهور نکرد؟ چرا به بقیه ثروت نداد؟ چرا به بقیه قدرت نداد؟ معلوم است من سزاوارتر بودم. در نگاه او چون دنیا ارزش ذاتی دارد، وقتی خدا به او دنیا می‌دهد می‌گوید خدا به من ارزش داده. صرف‌نظر از هیچ چیز دیگری. اصلاً لازم نیست من با این دنیا کار خاصی بکنم. همین که دارم یعنی خوبم. خوب بودم که دارم.

و وقتی خدا از او دنیا را بگیرد، می‌شود خدا از او چه کرده؟ ارزش را گرفته. ارزش را گرفته یعنی سلب ارزش کرده. سلب ارزش یعنی چه؟ اهانت. «ربی أهانن». می‌گوید خدا به من اهانت کرده. چرا؟ چون در نگاه او یک ارزش ذاتی از او سلب شده. یک چیزی که داشتنش نشانهٔ لایق بودن است.

مثال نمایندهٔ کلاس

الان شما فرض بکنید توی یک کلاسی یک معلمی را فرض می‌کنیم. اینکه یک دانش‌آموزی را بکند نمایندهٔ خودش، این نماینده کردن این دانش‌آموز را برای دانش‌آموزان دیگر ارزشمند جلوه داده. می‌گوید که من کسی را نمایندهٔ خودم می‌کنم، این یعنی اینکه او را خیلی دوستش دارم. یعنی او لیاقت دارد، یعنی او عرضه دارد. اگر یک همچین باری ایجاد شد در یک کلاس برای نمایندهٔ معلم بودن، آن‌وقت خودبه‌خود هر کسی که این نمایندگی به او عطا می‌شود یعنی او آدم چیست در نگاه معلم؟ باارزش، باکمالات، لایق، به‌دردخور؛ و بقیه حتماً این لیاقت را نداشته‌اند که در این جایگاه نیستند. و اگر این نمایندگی از او سلب بشود یعنی به او چه شده؟ توهین. سرخورده می‌شود، سرافکنده می‌شود، ناراحت می‌شود. چه کار کرده بودم من؟

ما آدم‌ها به دنیا این مدلی نگاه می‌کنیم. خیال می‌کنیم دنیا مدال افتخاری است که خدا به سینهٔ هرکس که دوستش دارد می‌آویزد و از هرکس که بدش می‌آید می‌گیرد. با این نگاه به دنیا نگاه می‌کنیم. خب کسی تا وقتی که دنیا در ذهن ما ارزش ذاتی داشته باشد، چه خدا به ما دنیا بدهد، چه خدا از ما دنیا را بگیرد، به هیچ عنوان ما متوجه نقش و جنبهٔ امتحانی نمی‌شویم. امتحان بودن را درک نمی‌کنیم. مسئله اینجاست.

درمان: شکستن حب دنیا با سه رفتار

حالا خیلی راحت شما می‌توانید با توجه به این ریشه‌یابی درمان را هم پیشنهاد بدهید. درمان چیست؟ چه کار کنیم امتحان را ببینیم؟ باید حب دنیا را در دلمان چه کار کنیم؟ مهار کنیم، بشکنیم. حب دنیا باید کم بشود. حب دنیا باید از بین برود. اگر حب دنیا را می‌خواهیم از بین ببریم باید چه کار کنیم؟ مشخص است: اکرام یتیم کنیم. مشخص است به فکر مسکین باشیم، گرسنه‌ها را حواسمان باشد. مال دیگران، حق دیگران، سهم دیگران را نخوریم. حرام بدانیم بر خودمان که یک لقمه که مال ما نیست بیاید سر سفرهٔ ما. حساس باشیم به این مسئله. این سه تا رفتار حب دنیا را کنترل می‌کند. این سه تا رفتار حب دنیا را کنترل می‌کند، به همین آسانی.

توی دین اسلام اگر یتیم‌نوازی هست، نه از روی ترحم به یتیم صرفاً. به خودت باید رحم کنی که به یتیم برسی. این رحم به خودت است که خودت را از کوری نجات بدهی. چشم خودت باز شود تا خودت بفهمی کجا امتحان باید، کجا داری امتحان می‌دهی. اگر یتیم‌نواز نباشی تو کور می‌مانی. اگر در اسلام رسیدگی به فقرا هست، اگر خدا راضی شده به اینکه در جامعه یک عده فقیر باشند و گرسنه باشند، این امتحانی است برای همه. برای خودش امتحان صبر است، برای من امتحان انجام وظیفه در قبال اوست. او با صبر چشمش باز می‌شود، من با اعطا. این‌ها از الطاف خفیهٔ الهیه است که در جامعهٔ ماست. خدا کاری نکرده آدم‌ها به همدیگر احتیاجی نداشته باشند. چون اگر این بود حب دنیا در دل آدم‌ها متراکم می‌شد. این‌ها فرصت‌های از بین بردن حب دنیا در دل است؛ فرصت‌های باز شدن چشم انسان به امتحان و ابتلاست.

خب شما باید به این فقیر، به این گرسنه رسیدگی بکنی. این باعث می‌شود که حب دنیا در دلت کم شود. حب دنیا که کم شد، خدا بهت ثروت هم بدهد خودت را گم نمی‌کنی که بگویی ربی أکرمن. اگر خدا فقیرت هم بکند باز خودت را گم نمی‌کنی که بگویی ربی أهانن. سالم باشی خودت را گم نمی‌کنی؛ بیمار هم باشی خودت را گم نمی‌کنی.

نظام ارزشی غلط: احترام به ثروت، تحقیر فقر

سؤال را تکرار می‌کنم. اگر کسی در نظام ارزشی او ثروتمندان، قدرتمندان، انسان‌های مشهور، متمول، این‌ها عزت و احترام و ارزش بالاتری دارند اما آن‌هایی که ندارند، آن‌هایی که فقیرند، آن‌هایی که گرفتارند، در نگاه او ارزش پایین‌تری دارند، این هم برمی‌گردد به دنیا دوستی. این هم برمی‌گردد که در نگاه او، در سیستم فکری او، دنیا داشتن یک ارزش محسوب می‌شود.

آقا، دنیا داشتن به خودی خود ارزش نیست. از دست دادن دنیا هم ضد ارزش نیست. دنیا داشتن بله می‌تواند ارزش باشد وقتی که از این دنیا به چشم ابتلا ــ امتحانی ــ طرف نگاه کند، بگوید این ثروتی که من دارم امتحان است و وظیفهٔ خود را در آن امتحان انجام بدهد؛ آن‌وقت این آدم ارزشمند است. ارزشمند است نه به خاطر ثروتی که دارد؛ ارزشمند است به خاطر درک درستی که از موقعیت خودش دارد، به خاطر فهمی که از امتحان خودش دارد، و به خاطر اینکه امتحان خودش را خوب دارد پس می‌دهد. همان‌طور که اگر یک فقیر را دیدم، یک بیماری را دیدم که صبر را به احسن وجه دارد انجام می‌دهد، سرخورده و افسرده و مأیوس نشده و با خدا درگیر نیست، این هم برای من ارزش پیدا می‌کند. به خاطر اینکه فهمیده کجاست و فهمیده دارد چه کار می‌کند. درک کرده موقعیت خودش را. در واقع آنی که به انسان‌ها ارزش می‌دهد تقواشان است در مواجهه با امتحان الهی. داشتن یا نداشتن نه ارزش است نه ضد ارزش.

یک نکته‌ای خدمت‌تان بگویم خواهران و برادران. بحث به جایی رسید که همه خودشان را در یک فازی ارزیابی می‌کنند. من هم همین‌طور، شما هم همین‌طور. می‌گوییم: اِ پس این کار کار خوبی است یا نه؟ این مدل نگاه کردن به قرآن صددرصد درست است؛ باید همین‌جوری نگاه کرد. اما با یک نکته‌ای. آیا اگر ما برای ثروتمندان، قدرتمندان، انسان‌های مشهور، متمول ارزش بیشتری قائلیم، احترام بیشتری می‌کنیم، ولی آن احترام را به فقیر، به مسکین، به نیازمند، به آدم گرفتار نمی‌کنیم، آیا این اشکالی است در ما؟ می‌گویم بله اشکال است در ما. این یک جور دنیا دوستی است. در روایات ما هم آمده یکی از شاخص‌های ایمان حب فقرا است. یکی از شاخص‌های ایمان است. یعنی کسی می‌خواهد ببیند، محک بزند خودش را مؤمن است یا نه، ببیند فقیرها را بیشتر دوست دارد یا ثروتمندها را. اصلاً این خودش یک مسئله‌ای است. آقا نباید به خاطر ثروت کسی را دوست داشت یا به خاطر فقر از کسی آدم بدش بیاید. نه ثروت به خودی خود، نه فقر به خودی خود ارزش نیستند. وقتی ارزش می‌شود که انسان نگاه ابتلایی داشته باشد.

دو مواجهه با قرآن: پایین کشیدن قرآن یا بالا بردن خود

حالا عرضم این بود: ما در مواجهه با قرآن یک وقت برخورد می‌کنیم، می‌بینیم فاصلهٔ ما با آنچه قرآن مطرح می‌کند فاصلهٔ زیادی است. خودمان، جامعه‌مان مثلاً. دو تا مواجهه اتفاق می‌افتد و هر دو را من دیده‌ام.

یک مواجهه این است که این قرآن را از آن بالا آروم‌آروم می‌کشیمش می‌آید در سطوح پایین‌تر قرارش می‌دهیم. می‌گوییم آقا تو خیلی بالایی؛ ما قدم‌مان به تو نمی‌رسد. بی‌زحمت بیا پایین. قرآن را می‌آوریم پایین، آن‌قدری می‌آوریم پایین که با ما چه بشود؟ جور دربیاید، هم‌سطح بشود، یا همان همین است. منظور این آیه این است که منم؛ چون من قرار نیست بالا بروم پس آن بیاید پایین.

صفات هشت‌گانهٔ مصلین در سورهٔ معارج

ما در سورهٔ مبارکهٔ معارج یک جایی صحبتی داشتیم برای اینکه آقا مصلین، نمازگزاران، این صفات را دارند. نمازگزاران هشت تا صفت دارند. خداوند خیلی بیان محکمی دارد.

«إِلَّا ٱلْمُصَلِّينَ» (معارج/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر نمازگزاران.

در پرانتز می‌گویم: کسانی که بر نمازشان دوام دارند؛ نمازشان را فوت نمی‌دهند.

«ٱلَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَآئِمُونَ» (معارج/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که بر نمازشان دوام دارند.

در اموالشان حق معلومی است برای سائل و محروم. به فکر سائل و محروم هستند؛ حق معین کرده‌اند در اموالشان.

«وَٱلَّذِينَ فِىٓ أَمْوَٰلِهِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ» (معارج/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در اموالشان حقی معلوم است.

«لِّلسَّآئِلِ وَٱلْمَحْرُومِ» (معارج/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای درخواست‌کننده و محروم.

روز جزا را باور دارند.

«وَٱلَّذِينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ ٱلدِّينِ» (معارج/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که روز جزا را باور دارند.

از عذاب خدا می‌ترسند.

«وَٱلَّذِينَ هُم مِّن عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ» (معارج/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از عذاب پروردگارشان بیمناکند.

بعد می‌فرماید که کسانی هستند که نسبت به فروج خود حافظ‌اند؛ یعنی پاکدامن‌اند.

«وَٱلَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَـٰفِظُونَ» (معارج/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که دامان خویش را نگه می‌دارند.

بعد می‌فرماید که امانت دارند و متعهدند؛ امانات را حواسشان هست، تعهدات خودشان را حواسشان هست.

«وَٱلَّذِينَ هُمْ لِأَمَـٰنَـٰتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَٰعُونَ» (معارج/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که امانت‌ها و پیمان خود را رعایت می‌کنند.

بعد می‌فرماید مسئولیت‌پذیرند. اطراف خودشان آنچه را که می‌بینند نسبت به آن بی‌تفاوت نیستند؛ حساس‌اند به مسائل اطراف خودشان.

«وَٱلَّذِينَ هُم بِشَهَـٰدَٰتِهِمْ قَآئِمُونَ» (معارج/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به گواهی‌های خود ایستاده‌اند.

بعد می‌گوید این هفت تا صفتی را که گفتیم، صفت هشتم مصلین این است. صفت هشتم‌شان این است که بر نمازشان محافظت می‌کنند. یعنی این هفت تا صفت را چه می‌کنند؟ محافظت می‌کنند. همیشه چک می‌کنند: من نمازم درست است، انفاقم درست است، تصدیق روز جزا درست است، ترس از عذابم درست است، پاکدامنی‌ام درست است، امانت‌داری و تعهدم درست است، مسئولیت‌پذیری‌ام درست است؛ همواره کنترل می‌کنند.

«وَٱلَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ» (معارج/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که بر نمازشان محافظت می‌کنند.

خدا بعدش می‌فرماید این‌ها می‌روند بهشت.

«أُو۟لَـٰٓئِكَ فِى جَنَّـٰتٍ مُّكْرَمُونَ» (معارج/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان در بهشت‌ها گرامی داشته می‌شوند.

بعد می‌گوید چه می‌شود این کافران را که از دور و بر تو جمع شده‌اند، راست و چپ تو گروه گروه، خیره خیره دارند نگاهت می‌کنند. بعد از اینکه پیغمبر این حرف‌ها را زده آیا طمع دارند که همین‌جوری بروند بهشت؟ بدون اینکه این اوصاف هشت‌گانه را محقق کنند بروند بهشت؟ کلا. هرگز.

«فَمَالِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ» (معارج/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چیست آنان را که کفر ورزیده‌اند که پیش روی تو شتابان آمده‌اند؟

«عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ عِزِينَ» (معارج/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از راست و از چپ، گروه گروه.

«أَيَطْمَعُ كُلُّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ» (معارج/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا هر یک از آنان طمع دارد که به بهشت پرنعمت درآید؟

«كَلَّآ ۖ إِنَّا خَلَقْنَـٰهُم مِّمَّا يَعْلَمُونَ» (معارج/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ ما آنان را از آنچه خود می‌دانند آفریده‌ایم.

خب این را یک جایی گفتم. آمدند گفتند حاج‌آقا اگر این‌جوری باشد که هیچ‌کدام ما بهشت نمی‌رویم. گفتم خب حالا چه کار کنیم به نظر تو؟ نه این‌طور که شما می‌گویی نیست. گفتم من نمی‌گویم؛ آیات دارد می‌گوید.

شفاعت و سخن امام صادق علیه‌السلام

بندهٔ خدا شفاعت را پیش کشید. گفت شفاعت. ما محب اهل بیتیم. محب اهل بیت مگر همین‌جوری جهنم می‌رود؟ حالا شاید توی بعضی از این صفات هم ما لنگ بزنیم، اصلاً نداشته باشیم بعضی‌اش را، اما عشق اهل بیت داریم.

گفتم بندهٔ خدا، امام صادق علیه‌السلام وقتی از این دنیا می‌خواست برود جمع کرد اطرافیان خودش را. گفت بیایید، بیایید جمع بشوید؛ من دارم می‌روم دیگر، بیایید. جمع شدند. آی شیعیان من، آی محبین من، بدانید نمی‌رسد به شفاعت ما کسی که نماز را سبک بشمارد.

«لَا تَنَالُ شَفَاعَتَنَا مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلَاةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به شفاعت ما نمی‌رسد کسی که نماز را سبک بشمارد. (حدیث منسوب به امام صادق علیه‌السلام)

گفتم امام صادق علیه‌السلام که می‌گفت نماز، نماز تو ذهن تو را می‌گفت یا نماز قرآن را می‌گفت؟ اگر نماز تو ذهن تو را می‌گفت که فقط یک ادا و اصولی است که شما داری درمی‌آوری روزانه، بدون اینکه دنبال وظایفت باشی به هیچ چیز دیگری توجه نمی‌کنی، اگر این را می‌گفت که خب شما باید جواب بدهی. و اگر نماز قرآن را می‌گفت که قطعاً امام صادق علیه‌السلام نماز قرآن را می‌گفت: الا المصلین، الذین، الذین. هشت تا «الذین»، صفت مصلین در سورهٔ معارج؛ و بعد خدا می‌گوید این‌ها می‌روند بهشت. اگر نماز قرآن را می‌گفت که می‌گفت. پس اگر این هشت تا صفت در ما می‌لنگد، منتظر شفاعت هم نمی‌توانیم باشیم.

سورهٔ ماعون: ویل للمصلین

گفتم قرآن قرآنی است که می‌گوید می‌بینی این را که دین را قبول ندارد؟ کی را می‌گویی خدایا؟ می‌گوید همین که یتیم را می‌راند. ببین یتیم رفته پیشش می‌گوید برو. ببین برایش مهم نیست کسی گرسنه است در همسایگی‌اش، در فامیلش، پول دارو درمانش را ندارد، پول خوردن ندارد. می‌بینی‌اش؟ خدایا این که آخر این که نماز می‌خواند. می‌گوید پس وای بر نمازگزاران اگر این نماز است؛ وای بر نمازگزاران. این‌ها کسانی‌اند که از حقیقت نماز غافل‌اند. این‌ها نمایش می‌دهند، ریا می‌کنند، و خیری هم به کسی نمی‌رسانند. خیرشان هم به کسی نمی‌رسد.

«أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يُكَذِّبُ بِٱلدِّينِ» (ماعون/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی آن را که دین را دروغ می‌شمارد؟

«فَذَٰلِكَ ٱلَّذِى يَدُعُّ ٱلْيَتِيمَ» (ماعون/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همان است که یتیم را به سختی می‌راند.

«وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (ماعون/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خوراک مسکین برنمی‌انگیزد.

«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ» (ماعون/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران.

«ٱلَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ» (ماعون/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که از نمازشان غافل‌اند.

«ٱلَّذِينَ هُمْ يُرَآءُونَ» (ماعون/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که ریا می‌کنند.

«وَيَمْنَعُونَ ٱلْمَاعُونَ» (ماعون/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از دادن وسیلهٔ ضروری زندگی دریغ می‌ورزند.

خدا شاخص گذاشته برای نماز. می‌گوید اگر نماز خواندی خیرت به کسی نرسید، نمازت بزند به کمرت؛ بروی ته جهنم با آن نمازت. ویل عمیق‌ترین چاه جهنم است. یکی از جاهایی که خدا می‌گوید ویل، برای مصلینی است که از حقیقت نماز غافل‌اند. نمازگزارانی که فقط نمایش می‌دهند دین و دینداری و نماز و نمازگزاری را هم بی‌آبرو می‌کنند. و اگر به نماز این شکلی باشد که هیچی دیگر. این اسلام معطل نمایش من و شماست.

عدالت و احسان و ایتاء ذی‌القربی

با نماز و با توحید کجا گیر پیدا کردیم؟ آن‌جایی گیر پیدا کردیم که آمد گفت آقا اختلاف طبقاتی را جمع کنید، عدالت اجتماعی باید باشد، احسان باید باشد، ایتاء ذی‌القربی باید باشد. فقط من بخورم، من راحت باشم. اینجاها مشکل پیدا کردند مشرکین.

«إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُ بِٱلْعَدْلِ وَٱلْإِحْسَـٰنِ وَإِيتَآئِ ذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَيَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَٱلْبَغْىِ ۚ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (نحل/۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا به داد و به نیکوکاری و به دادن حق خویشاوند فرمان می‌دهد و از زشتی و ناپسند و ستم بازمی‌دارد؛ شما را اندرز می‌دهد، باشد که به یاد آورید.

گفتم پس ببین بندهٔ خدا تو که می‌گویی شفاعت، شفاعت در اسلام هست، در قرآن هست، اما به شرطها و شروطها. یکی از شرایط شفاعت نماز است. نماز هم در قرآن مشخص شده که چیست. شما نمی‌توانی به آن بی‌توجه باشی.

گفتم حالا به جای اینکه شما قرآن را یک جوری تحلیل کنی که از توش آخر سر آب ببندی به آن که چیزی از آن درنیاید، به جای این کار شما بیا خودت را ببر بالا. بگو اگر من تا الان گیر داشتم، اگر من کم‌توجه بودم به بعضی از چیزها، از این به بعد توجه می‌کنم. از این به بعد حواسم را جمع می‌کنم. اگر من حب دنیا داشتم و محصولی بوده از بی‌توجهی من به یتیم، اگر حب دنیا داشتم و محصولی بوده از بی‌توجهی من به گرسنگان، اگر حب دنیا در من زیاد می‌شده به خاطر خوردن حق و سهم دیگران ــ که آب شور آدم را تشنه‌تر می‌کند و حریص‌تر می‌کند ــ از این به بعد این رفتارها را کنترل می‌کنم تا حب دنیا در دل من چه بشود؟ کم بشود. این برخورد درست است. خودت را بیاور بالا. قرآن برای رشد دادن تو است، نه برای توجیه کردن اعتقاداتت، اخلاقت، رفتارت.

توهین هم ابتلاست: مثال عاشورا

اصلاً هیچ‌وقت تحقیر شدن و خوار شدن نمی‌تواند ابتلا نباشد. آن تحقیر شدن و خوار شدنی که ما از یک ابتلا انتزاع می‌کنیم. اگر دیگران به ما دارند بی‌عزتی و بی‌احترامی می‌کنند چرا ابتلاست؟ آن ابتلایی است که در واقع ــ حالا من مثال عرض می‌کنم ــ به نظر حقیر اگر بگویند در روضه‌های عاشورا از همه سخت‌تر کدام است؟ من نمی‌گویم شمشیر و کشتن و تیر و نیزه. من می‌گویم بی‌احترامی. بی‌احترامی به سیدالشهدا بزرگ‌ترین مصیبت روز عاشوراست. هتک حرمت است که آن مقام عظیم را تو ندیدی، نفهمیدی، بد حرف زدی. من زبانم نمی‌چرخد بگویم چه کردی. این، این بزرگ‌ترین مصیبت است. و الا این همه آدم در طول تاریخ فجیع کشته شدند ولی هیچ‌کدام حسین نبودند. هیچ‌کدام این انسان با این عظمت نبودند.

الان من وقتی می‌خواهم فرض بکنم، فرض می‌گویم: حالا شاگرد مکتب اباعبدالله علیه‌السلام، حضرت آقا، شاگرد مکتب آقا امام حسین علیه‌السلام‌اند. اما بخواهیم ما فرض کنیم کسی با ایشان بد حرف می‌زند. فرض کنیم کسی روی ایشان دست بلند می‌کند. نمی‌توانیم تحمل کنیم. چهار ستون بدن ما می‌لرزد. آقا ایشان، شما توهین کردی؟ پس توهین هم یک ابتلایی می‌شود برای همان فردی که مورد توهین قرار گرفته.

جمع‌بندی چهار آیه

خب بگذارید این بحث را جمع‌بندی کنم تا اینجا که آمدیم؛ حالا یک چهار آیه آمدیم جلو. خواستیم بگوییم «کلا بل» می‌خواهد بگوید این نگاه غلط انسان به ابتلا و امتحان ریشه دارد. بل برای چیست؟ ریشه‌یابی. ریشه دارد در حب دنیا. حب دنیا محصول چیست؟ بی‌توجهی به یتیم، بی‌توجهی به گرسنگان، خوردن مال حرام. این‌ها حب دنیا می‌آورد. حب دنیا هم باعث می‌شود که نگاه انسان به ابتلا و امتحان چه بشود؟ غلط بشود.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.