ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 022

آموزش تدبر در سورهٔ بلد — بخش اول

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. و از او یاری می‌جوییم.

آغاز سورهٔ بلد و دو مرحلهٔ نخست تدبر

سورهٔ مبارکهٔ بلد را می‌خواهیم آغاز کنیم. گفتیم مرحلهٔ اول از تدبر هر سوره‌ای فهم آیات همان سوره است. امیدوارم راجع به سورهٔ بلد مطالعه کرده باشید و مفاهیم آیات این سوره را کار کرده باشید. الحمدلله این کار انجام شده است.

دومین مرحله دسته‌بندی سوره است. با توجه به مفاهیم آیات، هر آیه را با آیهٔ قبل بررسی می‌کنیم تا زمینِ بحث را شناسایی کنیم. یعنی بتوانیم بفهمیم که مثلاً در سورهٔ مبارکهٔ بلد چند مبحث مطرح است، چند دستهٔ مفهومی وجود دارد. بتوانیم دسته‌بندی را تشخیص بدهیم. این کار را روی سورهٔ بلد انجام داده‌اید. حالا باید نظرها را بشنویم و تحلیل کنیم.

چند دسته؟ نظرهای کلاس و موضع کتاب

دستهٔ اول از آیهٔ یکم تا چندم؟ در کلاس گزینه‌های گوناگونی گفته شد. اصلاً وقتی می‌بینم بعضی‌ها همان را که ما در کتاب نگفته‌ایم می‌گویند و یک چیز دیگر دارند، خوشحال می‌شوم. می‌گویم یک سوژه گیر آمد که الان می‌خواهم رد کنم. چه خوش می‌گذرد. شوخی کردم.

از یک تا هفت، از یک تا چهار، از یک تا پنج، شش، هشت، نه، ده — بالاخره چند؟ یک تا چهار گفته شد. یک تا هفت هم گفته شد. گزینهٔ دیگری هم داریم: یک تا ده. تا هشت هم گفته شد. پس روی میز این‌هاست: یک تا چهار، یک تا هفت، یک تا هشت، یک تا ده.

بعد از آن‌که می‌گوید یک تا چهار، از پنج تا چند برود؟ تا هفت گفته شد. پنج تا بیست هم گفته شد. پس یک تا چهار، بعد یک گزینهٔ دیگر می‌شود پنج تا بیست. حالا یک تا هفت، بعدش برود کجا؟ هشت تا بیست. باز می‌خواهم بشنوم. پنج تا ده هم گفته شد؛ بعدش یازده تا بیست، یازده تا آخر. آخر سوره چند است؟ بیست. هشت تا بیست، یک تا ده هم که می‌شود یازده تا بیست. درست است؟ آن‌هایی که یک تا هشت گرفته‌اند بعدش نه تا بیست.

آنچه در کتاب است و در کلاس از آن دفاع خواهد شد: یک تا هفت، و هشت تا بیست. یعنی سورهٔ ما دو سیاق دارد: یکی یک تا هفت، و دیگری هشت تا بیست. این در واقع صحیح است. اما برویم ببینیم آن مرزهای دیگری که شناسایی شده چه تحلیلی می‌توانیم از آن‌ها ارائه بدهیم، تا یک مقدار در بحث تشخیص سیاق‌ها پیش برویم.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

سیاق نخست: قسم‌ها و جواب قسم

«لَآ أُقْسِمُ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به این شهر.

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حال آنکه تو در این شهر حلول داری.

«وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ» (بلد/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به پدری و آنچه زاد.

تا اینجا همهٔ این‌ها چیست؟ قسم. جواب قسم این است:

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی که انسان را در رنج آفریدیم.

پس آن‌که یک تا چهار گفته، ملاحظه‌اش این است که از یک تا چهار یک قسم داریم با جوابش. این ملاحظه، ملاحظهٔ درستی است؛ ولی کفایت نمی‌کند. آیهٔ بعدی را ببینید.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» (بلد/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا گمان می‌کند که هیچ‌کس بر او قدرت نخواهد داشت؟

آیا این انسان گمان می‌کند که احدی بر او قدرت ندارد؟ احدی نمی‌تواند عرصه را بر او تنگ بگیرد. ضمیر «یحسب» به همان انسان برمی‌گردد که در آیهٔ قبلی بوده است: «لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» — أیحسب کی؟ انسان. و هم سؤال «أیحسب» پایه‌اش همین آیهٔ قبلی است. یعنی با توجه به اینکه انسان را در رنج آفریدیم، آیا باز هم گمان می‌کند که هیچ‌کس بر او قدرت ندارد؟ اصلاً اگر «أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» را از «لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» جدا کنیم، این سؤال دیگر جایگاه درستی پیدا نمی‌کند. بخواهیم فارسی‌اش کنیم این می‌شود: با توجه به اینکه انسان را در رنج آفریدیم، آیا باز هم انسان خیال می‌کند که هیچ‌کس بر او قدرت ندارد؟ وا عجبا! یعنی دیگر نباید چنین برداشتی بکند. نباید چنین تصوری داشته باشد. چرا این‌جوری نگاه می‌کند به عالم؟

«يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا» (بلد/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: مالی انبوه را نابود کردم.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» (بلد/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا گمان می‌کند که هیچ‌کس او را ندیده است؟

آیا گمان می‌کند که کسی او را ندید؟ خب تا هفت که آمدیم. حالا بعضی‌ها رفتند تا هشت، بعضی‌ها هم رفتند تا ده. ببینیم این تا هشت رفتن و تا ده رفتن چه منطقی دارد.

آیات هشت تا ده: وصل به قبل یا وصل به بعد؟

هشت چه بود؟

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

آن کسی که هشت را به قبل متصل دیده، علتش چیست؟ چون آیهٔ هفت گفت: آیا گمان می‌کند کسی او را ندید؟ گمان می‌کند کسی او را ندید. بعد این با خودش می‌گوید: آیا ما برای او دو چشم قرار ندادیم؟ یعنی چطور شده که ما دو چشم برای او قرار دادیم، او می‌بیند، ولی ما نمی‌بینیم؟ با این نگاه «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» کاملاً به قبلش چیست؟ متصل است. من هم تا اینجا تسلیمم. اما ما باید زمانی این قضاوت را نهایی کنیم که برویم جلوتر ببینیم همین بود. ببینیم درست فهمیدیم که مسئله همین بود. یک مقدار برویم جلوتر ببینیم مسئله تثبیت می‌شود.

«وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

آقا، «لِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» هنوز ادامهٔ جملهٔ قبلی است. شما چطور شروع سیاق می‌گیرید؟ آیهٔ هشت را اگر کسی به قبل وصل می‌کند، حتماً باید نه را هم به قبل وصل کند. چرا؟ چون «لِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» مفعولٌ‌به است، عطف به «عَيْنَيْنِ». یعنی جمله هنوز تمام نشده: ألم نجعل له یک، دو، سه. خدا می‌گوید ما سه چیز برای او قرار دادیم: دو چشم قرار دادیم، زبان قرار دادیم، دو تا لب قرار دادیم. آیا قرار ندادیم؟ خب پس ما نمی‌توانیم هیچ‌وقت یک جمله را از وسط بشکافیم؛ یک تکه‌اش را بگذاریم در این سیاق، یک تکهٔ دیگرش را در سیاق بعدی. پس این «لِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» حتماً به هشت وصل است.

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو راه برجسته هدایت کردیم.

و او را به دو نجد هدایت کردیم. حالا نجدین به چه معنا می‌رسیم. او را هدایت کردیم. این سه تا استشهاد است برای انسان. یعنی شما هر قضاوتی می‌خواهید راجع به آیهٔ هشت و نه و ده بکنید باید با هم بکنید. یا هشت و نه و ده هر سه‌تاش با هم به قبل وصل است، یا هر سه‌تاش با هم به بعد وصل است. اینکه وسطش را جدا کنیم نمی‌شود. این‌ها با هم‌اند: ألم نجعل له عینین، و لساناً و شفتین، و هدیناه النجدین.

بعد خدا می‌خواهد حالا در ادامه — ببینید پس فعلاً بنده رسیدم به این. می‌گویم اینکه از یک آمدیم تا هفت که آمدیم. این وسط، هشت تا ده، فعلاً ما راجع بهش بحث داریم که هشت تا ده را خودش را یک سیاق بگیریم، به سیاق قبلی متصل بدانیم، یا به سیاق بعدی. چرا به سیاق بعدی؟ سیاق بعدی را نگاه کنید.

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

پس از گردنه بالا نرفت. مثل این می‌ماند که خدا می‌گوید دو تا چشم بهش دادم. لسان و شفتین هم به او دادم. به نجدین هم هدایتش کردم؛ ولکن از گردنه بالا نرفت. پس همان‌طور که این «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ وَهَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» می‌تواند به یک بیان به قبلش متصل بشود، می‌تواند به یک بیان هم به بعدش متصل بشود. که حالا بنده می‌خواهم بگویم این اتصالش به بعد درست‌تر است. چرا؟ توضیح می‌خواهم بدهم.

اگر پذیرفتیم که آیهٔ هشت و نه و ده با هم‌اند، دیگر نمی‌توانیم قبول کنیم که این سه آیه می‌خواهد راجع به «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» حرف بزند. چون «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» — آیا فکر کرد کسی او را ندید — این فقط به چه مربوط می‌شود؟ به چشم. دیگر به زبان چه کار دارد؟ به دو لب چه کار دارد؟ به نجدین چه کار دارد؟ اگر خدا می‌خواهد این را پوشش بدهد، بله می‌شود گفت «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ». بله اگر یک دانه آیه بود و همان «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» بود، می‌توانستیم بگوییم می‌خواهد «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» را پوشش بدهد. اما دیگر «لِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» و «هَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» را نمی‌شود با مسئلهٔ «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» حلش کرد. این به آن، پس این گزینه ضعیف می‌شود.

اما از آن‌ور، این سه تا را اگر با بعد مقایسه کنیم، هر سه‌تاش می‌تواند به بعد ربط پیدا بکند. حالا به معنای مشهورش من عرض می‌کنم: دو تا چشم بهش دادیم، زبان و دو لب به او دادیم، راه هم بهش نشان دادیم، ولی از گردنه بالا نرفت. از گردنه بالا رفتن قابل‌توجیه‌تر است با این سه مسئله. حالا بنده بعداً بیشتر بازش می‌کنم.

قاعده: وقتی آیه هم به قبل می‌چسبد هم به بعد

پس یک قاعده. ما یک وقت‌هایی در تشخیص سیاق می‌رسیم به آیه‌ای، می‌رسیم به جمله‌ای یا آیاتی و جملاتی که می‌شود از یک زاویه بهش نگاه کنی بگویی به قبل متصل است، از زاویهٔ دیگری نگاه کنی بگویی به بعد متصل است. در حالی که مطمئنی بالاخره قبل و بعد از هم جدایند. قبل و بعد دو تا بحث است. بالاخره «فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» حتماً غیر از بحث قبلی‌اش است که راجع به «لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» و چیزهای دیگر مطرح شد. خودش یک بحث جداگانهٔ مستقل است.

در این موارد باید چه کار کنیم؟ در این موارد باید ببینیم معانی و مفاهیم این آیات با کدام جانب مناسبت بیشتری دارد. همان را اختیار بکنیم. ما الان می‌بینیم که این سه آیه با قبل اگر بخواهد ارتباطش برقرار بشود، یکی‌اش توجیه می‌شود، دوتاش توجیه نمی‌شود. تکلف پیش می‌آید؛ یعنی به سختی می‌افتیم تا بخواهیم توضیحش بدهیم. اما اگر بخواهیم به بعد نگاه بکنیم، با بعد مقایسه‌اش بکنیم، هر سه‌تاش توجیه می‌شود. البته عرض بنده وقتی خوب جا می‌افتد که روی مفاهیم این آیات بیشتر مانور بدهم؛ آن را ان‌شاءالله در ادامه به آن می‌رسم. فعلاً هم اگر کامل در ذهن شما جا نمی‌افتد، فعلاً با من همراهی کنید تا در مرحلهٔ بعد بیشتر بازش کنم.

ببینید «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» منظور خداست. او گمان می‌کند خدا او را ندید. این در حالی است که خدا به او چشم داده. مگر می‌شود کسی نعمت دیدن را به بقیه بدهد، ولی خودش از آن نعمت، از آن امکان، از آن توانایی بی‌بهره باشد؟ نمی‌شود که. یک قاعده‌ای هست در مسائل عقلی:

«مُعْطِي الشَّيْءِ لَا يَكُونُ فَاقِدًا لَهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخشنده‌ی چیزی نمی‌تواند خود فاقد آن باشد.

نمی‌شود. نمی‌شود که مثلاً من فرض بفرمایید به کسی دارم اعطای وجود می‌کنم ولی خودم وجود ندارم. به کسی دارم قوت و قدرت دیدن می‌دهم ولی خودم نمی‌بینم. می‌گوید این انسانی که گمان می‌کند خدا او را ندید، چقدر نادان است که می‌بیند خودش خدا به او قدرت دیدن داده و خیال می‌کند همان خدا قدرت دیدن ندارد. پس اتصال برقرار است.

منتها مشکل اینجا نیست. مشکل اینجاست که این فقط هشت را می‌شود این‌جوری توجیه کرد. دیگر «لِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» و «هَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» را دیگر نمی‌شود این‌جوری با «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» توجیهش کرد. بشود هم توجیهش کنیم تکلف دارد، سختی دارد. یعنی باید به زحمت جفت‌وجورش بکنیم. قرآن این شکلی نیست که برای توجیه آیاتش احتیاج باشد ما ببافیم و خودمان را به تکلف و زحمت بیندازیم. سرراست است. پس از همین‌جا می‌فهمیم که اتصال این آیات به بعد بیشتر است، قوی‌تر است.

سیاق‌ها در قرآن دیوارکشی نمی‌شوند

اما یک نکته‌ای را بگویم. وقتی هم من می‌خواهم بگویم اتصال به بعد قوی‌تر است، نمی‌خواهم یک دیوار الان بکشم بین این دو سیاق. بگویم یک وقت شما نکند «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» یک اشاره‌ای، یک فهمی، به این «أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» ربط داشته باشد. اصلاً این‌جوری نیست. چرا؟ ممکن است با اینکه می‌گوییم سیاق در آیهٔ هشت آغاز می‌شود، در عین حال آن نکتهٔ لطیف را، آن اشارهٔ ظریف را — که خدا چشمت داده، می‌گویی می‌شود نبیندت؟ — این را هم ازش استفاده کنیم در ارتباط با قبل. هیچ ایرادی ندارد.

اصطلاحاً سیاق‌ها در قرآن وقتی می‌خواهد جابه‌جا بشود، نرم جابه‌جا می‌شود. یک جوری دیوارکشی بینش نمی‌شود. طیفی؛ یک وقت‌هایی با طیف جدا می‌شود. حالا ما درست است در این طیف می‌خواهیم از یک جایی یک خطی بکشیم بگوییم این یک دسته، این یک دسته. ولی این یک خط است، یک دیوار نیست. فرق می‌کند با جدایی سوره‌ها از یکدیگر. ما داخل یک سوره‌ایم.

از این آیهٔ «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» من می‌خواهم استفاده کنم که خدا که به من چشم داده حتماً مرا می‌بیند. هیچ اشکال ندارد. اما این را حواست باشد که این یک استفاده است. اصل «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» با «وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» و «هَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» با این‌ها با هم باید تبیین و توضیح داده بشود که این چیست، کجاست. و وقتی با هم به این سه تا نگاه کنیم، این بیشتر مقدمه است برای بعدش: وقتی من به تو دو تا چشم دادم، زبان دادم، دو لب دادم، تو را هدایتت کردم، پس چرا از گردنه بالا نرفتی؟

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

از گردنه بالا نرفت که دیگر تا آخر سوره اتصالش واضح است.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ» (بلد/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که گردنه چیست؟

چه می‌دانی عقبه چیست؟ خودش مشخص می‌کند. یک:

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

دو:

«أَوْ إِطْعَـٰمٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ» (بلد/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا طعام‌دادن در روزی گرسنگی‌زده.

اطعام به کی؟ یک:

«يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ» (بلد/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یتیمی خویشاوند را.

دو:

«أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ» (بلد/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مسکینی خاک‌نشین را.

پس عقبه دو چیز است: یکی فکّ رقبه، یکی اطعام. اطعام هم به دو کس: یک یتیمِ ذا مقربه، یا مسکینِ ذا متربه. این می‌شود عقبه.

«ثُمَّ كَانَ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْمَرْحَمَةِ» (بلد/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از کسانی باشد که ایمان آوردند و یکدیگر را به صبر و به مهر سفارش کردند.

ببینید: فلا اقتحم، ثم کان. از گردنه بالا نرفت تا از کسانی باشد که مؤمن‌اند. یعنی فقط کسانی مؤمن‌اند که از این گردنه عبور کرده باشند. اگر کسی از این گردنه عبور نکرده باشد به شهر مؤمنان نمی‌رسد. چرا از گردنه بالا نرفت تا از مؤمنانی شود که اهل تواصی به صبر و تواصی به مرحمت‌اند؟ چرا بالا نرفت؟ چرا عبور نکرد؟

بعد خدا می‌گوید «أُو۟لَٰٓئِكَ» — این‌ها یعنی این‌هایی که از گردنه بالا رفتند و جزء مؤمنان شدند:

«أُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَيْمَنَةِ» (بلد/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان اصحاب میمنت‌اند.

این‌ها خوشبخت‌اند. این‌ها باسعادت‌اند.

«وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَا هُمْ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ» (بلد/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان اصحاب مشأمت‌اند.

پس آن‌هایی که این کار را نکردند می‌شوند چه؟ می‌شوند «کفروا». کسی از گردنه عبور نکرده باشد، کافر است. قرآن می‌گوید او کافر است. حالا هزاری بگوید من مؤمنم. مؤمنی؟ از گردنه رد شو. قرآن سخت است، من چه کار کنم؟ قرآن سخت است، من چه کار کنم؟ نگویم؟ کتمانش کنم؟ قرآن سخت است به‌خاطر عادت‌های درهم‌تنیدهٔ ما. به‌خاطر در واقع خصلت‌های متراکم مادی ما؛ و الا قرآن سخت نیست برای انسان‌های آزاده. انسان‌های آزاده می‌گویند باشد دیگر، گردنه این است، رو چشم. می‌رویم بالا. نفس ما. برای نفس ما. خدا به دادمان برسد. خدایا ما را مدد کن. آمین.

آن‌هایی که به آیات ما کفر ورزیدند، این‌ها اصحاب شومی‌اند. این‌ها بدبخت‌اند.

«عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌۢ» (بلد/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان آتشی دربسته است.

بر آنان باد آتشی دربسته، سربسته، که راه خلاصی ندارد. «نَارٌ مُّؤْصَدَةٌ»: آتشی که نمی‌شود از توش درآمد. تو دنیا آتش هر قدر هم سوزاننده باشد نجات ازش هست. چرا؟ می‌میری. می‌میری. تمام می‌شود. اما تو قیامت چه؟

«ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَىٰ» (اعلی/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه در آن نه می‌میرد و نه زنده می‌ماند.

بعضی وقت‌ها نمی‌دانم حالا شماها حتماً این تجربه را دارید دیگر. بعضی وقت‌ها آدم در کنار حرارت‌های خیلی زیاد که قرار می‌گیرد، یک وقت یاد جهنم می‌افتد. مثلاً کنار یک کوره، کنار یک آتشی که شعله می‌کشد. حالا یکی از جاهایی که من خیلی شدید یاد جهنم می‌افتم یک سنای خشک است. جدا می‌گویم. یک وقت‌هایی در این سنای خشک می‌بینیم کنارش یک کوره‌ای دارد توش آتش روشن است. من می‌گویم بچه‌ها، در دو سه مرحله می‌گویم: اولاً می‌گویم آقا جهنم همین باشد؛ همین که آدم را بخواهند تو همین کوره فرو کنند. هیچی دیگر نخواهد باشد. حالا اینکه قطعاً آتش جهنم به مراتب از این سوزان‌تر است؛ و بعد آدم دلش هم خوش نباشد که می‌میرد تمام می‌شود. بعد می‌گویم اصلاً تخفیف دادیم. جهنم همین اتاقک باشد که بگویند از توش نمی‌توانی بروی بیرون. آقا یک دقیقه می‌نشینی، دو دقیقه، پنج دقیقه، ده دقیقه؛ دیگر خیلی شیر باشی، یک ربع دیگر. بعدش دیگر نمی‌توانی بنشینی. همین باشد اصلاً. می‌توانیم تحمل کنیم؟ می‌توانیم یک روز اینجا بنشینیم؟ یک ماه اینجا بنشینیم؟ بعد می‌گویند دیگر با تو استخر نمی‌آیند. ترجیح می‌دهند که با یکی دیگر بروند. می‌گوید آقا چیست آقا، هر جا ما رفتیم تو جهنم را ذکر کردی. خب «عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌ».

ما تا آیهٔ بیست آمدیم. جمع‌بندی‌مان این شد که این سوره دارای دو سیاق است: آیهٔ یک تا هفت، و آیات هشت تا بیست. حالا کارمان جمع‌بندی سیاق اول است.

جمع‌بندی سیاق اول: لا أقسم بهذا البلد

بسم الله الرحمن الرحیم. یک مقدار مجبورم به بحث سرعتم بدهم. عقب مانده‌ایم از وقتی که باید طبق آن جلو می‌رفتیم. شماها از بس مستمع‌های خوبی هستید من هم هی همین‌جوری صحبت می‌کنم. حمله به آمریکا و این‌ها می‌کنم، آره.

«لَآ أُقْسِمُ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به این شهر.

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حال آنکه تو در این شهر حلول داری.

در سورهٔ انشقاق یک «لا أقسم» داشتیم:

«فَلَآ أُقْسِمُ بِٱلشَّفَقِ» (انشقاق/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به شفق نمی‌خورم.

آنجا گفتیم «لا» برای چیست؟ تأکید است. نفی است. ولی نفی قسم، تأکیدش از خود قسم هم بیشتر است. خدا می‌گوید من به این شهر قسم یاد نمی‌کنم. چرا؟ این شهر یعنی این‌قدر مهم است که خدا برای تأکید می‌گوید من قسم یاد نمی‌کنم. مثل اینکه بگوید ها، جان مادرمو قسم نمی‌خورم. اگر لازم باشد قسم، نه نگذارید دیگر من جان مادر… خدا می‌گوید من به این شهر قسم یاد نمی‌کنم. چرا آخه خدایا؟

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و حال آنکه تو در این شهر حلول داری.

آخه تو اینجایی، تو اینجایی. اگر تو نبودی من به همین شهر قسم یاد می‌کردم. حالا اینکه قسم به این شهر مگر چیست؟ باید بعداً به آن برسیم. «وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ»: تو حلول داری. خیلی هم قشنگ است تعبیرها. تعبیر خیلی قشنگ است. خدا می‌توانست بگوید تو در این شهر هستی؛ اما می‌گوید تو حلول داری در این شهر. مثل اینکه این شهر کالبدی است که روحش تویی. تو اینجایی. من چطور به این شهر قسم یاد کنم؟ خود این نوع حرف زدن می‌فهماند که خدا می‌خواهد بگوید اگر قسم یاد کنم این شهر چه می‌شود؟ زیر و رو می‌شود. ولی تا وقتی تو هستی و روح بلند تو اینجا حلول دارد، نه، من قسم یاد نمی‌کنم.

«وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ» (بلد/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به پدری و آنچه زاد.

قسم به والدی و آنچه از او به دنیا آمد. بعد از اینکه گفته «لَآ أُقْسِمُ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ» می‌فهمیم این شهر کدام شهر است؟ شهر مکه است. شهر مکه به‌خاطر چه شهر مکه است؟ کعبه. آن والد و ما ولدی که در شهر مکه موضوعیت دارند کیان‌اند؟ ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام. این شهر شهری است که تو در این شهر حلول داری؛ و آن کسی که بنا کرده این شهر را و خانهٔ خدا را در این شهر، ابراهیم است و فرزندش اسماعیل.

قسم‌های قرآن پوست‌کنده نیستند

قسم‌ها در قرآن حالتی دارند که این‌جوری پوست‌کنده نیستند. یادتان باشد. قسم یک مدلی نیست در قرآن که خدا خیلی شفاف بخواهد به شما بگوید. مثلاً قسم‌های سورهٔ فجر یادتان هست؟

«وَٱلْفَجْرِ» (فجر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به سپیده‌دم.

«وَلَيَالٍ عَشْرٍ» (فجر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب‌های دهگانه.

«وَٱلشَّفْعِ وَٱلْوَتْرِ» (فجر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به جفت و فرد.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَسْرِ» (فجر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب چون بگذرد.

«هَلْ فِى ذَٰلِكَ قَسَمٌ لِّذِى حِجْرٍ» (فجر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در این، سوگندی برای خردمند هست؟

شما باید برسید. یعنی باید روش فکر کنید بهش برسید. این خودش یک تکنیک است. وقتی صحبت از تأکید در میان است، خدا چیزهایی را به آن‌ها قسم یاد می‌کند تا تأکید کند یک محتوایی را. ولی از تو می‌خواهد که برسی. آقا فکر کن ببین چه شد. چرا «لَآ أُقْسِمُ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ»؟ چرا «وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ»؟ چیست مگر؟ ماجرا چیست؟ چرا به این‌ها سوگند یاد کرده؟ باید روش تأمل کنیم. حالا تا می‌رسیم ان‌شاءالله توضیحاتی خواهم داد.

به همهٔ این‌ها خدا سوگند یاد کرده، با لسان خیلی مؤکد و شدید، تا در جواب این جمله را بگوید:

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی که انسان را در رنج آفریدیم.

قطعاً ما انسان را در رنج خلق کردیم، در رنج آفریدیم. انسان را در رنج آفریدیم.

انسان را در کَبَد آفریدیم

ببینید: انسان را در رنج آفریدیم — از لحظه‌ای که نطفهٔ او می‌خواهد منعقد بشود تا وقتی که می‌خواهد در شکم مادر پرورش پیدا بکند، تا وقتی که می‌خواهد به دنیا بیاید، بزرگ بشود، روزگار سپری کند، تا لحظهٔ مرگ، انسان هیچ‌وقت از رنج جدا نیست. هیچ‌وقت. آیا خدا نمی‌توانسته سیستم عالم را طوری طراحی بکند که این رنج نباشد؟ به دنیا آمدن راحت باشد، بزرگ شدن راحت باشد، زندگی راحت باشد. زندگی را خدا از رنج خالی نکرده.

اولاً رنج اول در زندگی این است که زندگی پر است از درد، مریضی، گرفتاری، فشار، سختی، خستگی، بی‌حالی؛ انواع این مسائل که همه درگیریم، همه. این که یک چیز است. یک بخشی از زندگی که این چیزهاست. بی‌پولی. بی‌پولی. یک بخشی از زندگی هم که برخورداری‌های ماست، لذت‌های ماست. همان لذت‌ها هم از رنج خالی نیست: قبلش رنج است، بعدش رنج است، حین‌اش رنج است.

مثلاً لذت خوردن. رنج شکم و دردهای بعدی؛ و خلاصه دیگر خودتان می‌دانید. هر لذتی را شما می‌خواهید روش دست بگذارید. یک پدر و مادر می‌خواهند از لذت داشتن بچه. اولش: خدایا چه می‌شود یک بچه به ما بدهی؟ خدایا یک بچه‌ای. خب خدا بچه می‌دهد. بعد می‌گوید لا إله إلا الله. امان نداریم از دستش مثلاً. لذت است ولی لذتش از رنج خالی نیست، در دنیا.

خدایا یک همسر خوبی هم به ما می‌دادی چه می‌شد؟ می‌گوید اینم حالت. بعد می‌گوید چه غلطی کردم. الله اکبر، خدایا چه کاری بود آخه. سرمان کلاه رفت مثلاً. همه‌اش همین است. می‌گویند لذتی در دنیا شما سراغ ندارید که بگویی رنج توش نیست. خب خدا قسم یاد کرده که من این‌جوری خلق کردم. انسان را در رنج و سختی آفریدم.

شعر دندان‌درد

یک شاید یک شعری هم برایتان بخوانم. یک شبی من به شدت دندان‌درد کردم. خدا نصیب نکند. دندان‌درد خیلی وحشتناک است. البته معمولاً تا این جمله را آدم می‌گوید بعد خودش می‌گوید که کدام درد وحشتناک نیست. شکم‌درد، دندان‌درد، گوش‌درد، چشم‌درد. هر دردی که آدم می‌گیرد می‌گویی از این بدتر دردی نیست. ولی دندان‌درد انصافاً درد عجیب‌غریبی است. دو تا از دندان‌هایم شدیداً — شاید هم یکی بود ولی دوتاش درد می‌کرد. می‌دانی یکی‌اش که درد می‌کند. با خودم رفتم تو فکر که آخه خدایا قربونت بروم، تو که توانا، کاربلد، استادی، این چیست آخه؟ یک دندانت را درست کن خراب نشود الان. این دندان‌پزشک‌ها دندان درست می‌کنند چهل سال تو دهن آدم است عین گل. نه درد می‌گیرد نه چیزی. یک خرده این را درست‌تر یک کاری می‌کردی درد نگیرد آخه، پدرمادر درآمد.

بعد یک‌دفعه یک مطلبی به ذهنم آمد. همان لحظه هم، تو همان درد، خدا شعرش را هم انداخت تو کله‌ام؛ این شعر را گفتم:

شبی تا صبح از درد دو دندان شدم چون مرغ بی‌تابی به زندان به خود گفتم که خلق بهتر از این مگر نتواند آن مولای رندان بگفت هاتفی در گوش جانم تویی گریان، ملائک شاد و خندان تو گریان تا بدانی می‌تواند کند خم زانوَت یک‌دو دندان همانان غرق در شادی چو دیدند فرو افتاده عبدی بر زنخدان

همین. می‌خواهم بیفتی. می‌خواهم زانوت خم بشود. خیال نکنی کسی حریفت نیست. من حریفتم. زندگی را یک جوری رقم نزدم فکر کنی حریف نداری. حریف داری. لازمم نیست بکشمَت. یک نشکونی می‌گیرم ازت که نتوانی نفس بکشی. تمام. شما حالا هی بگو من دارم، من چنینم، من چنانم. می‌زنمت زمین. قرار بر این باشد که من انسان را در رنج خلق کردم.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» (بلد/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا گمان می‌کند که هیچ‌کس بر او قدرت نخواهد داشت؟

آیا گمان کرد که هیچ‌کس حریفش نیست؟ گمان کرد هیچ‌کس بر او قدرت ندارد؟ گمان کرد هیچ‌کس نمی‌تواند عرصه را بر او تنگ بکند؟ «یقدر» یعنی تنگ گرفتن. می‌گوید یک جوری خلق کردم که همیشه بفهمی یک قدرت برتری هست که می‌تواند عرصه را بر تو تنگ کند. بعد تو این را نمی‌فهمی؟

«يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا» (بلد/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: مالی انبوه را نابود کردم.

این را نمی‌فهمد؟ می‌گوید هااا. من أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا. این قصه‌ای است در سورهٔ مبارکهٔ بلد. یعنی چه «أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا»؟ شعرش را آوردم که بدانید حرفی که می‌زنم از خودم نمی‌زنم. این از اشعار قدیمی عرب است؛ از معلّقهٔ عنترة بن شداد:

«فَإِذَا شَرِبْتُ فَإِنَّنِي مُسْتَهْلِكٌ مَالِي وَعِرْضِي وَافِرٌ لَمْ يُكْلَمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بنوشم، مالم را هدر می‌دهم، در حالی که آبرویم سالم است و زخم نخورده.

می‌گوید وقتی مست می‌شوم من هدر می‌دهم. هدر می‌دهم مالَم را؛ و عرضم سالم است، زخم نخورده، آن‌قدری که نگو. مباهات انسان به هدر دادن اموالش. می‌گوید می‌دانی این‌هایی که مباهات می‌کنند به هدر دادن اموالشان می‌دانی چهشان است؟ می‌دانی اینی که پول و مال و ثروت را هدرگونه خرج می‌کند. دیدی بعضی‌ها این‌جوری پول را بریز به پاش. آه، بریز به پاش. هدرگونه خرج می‌کند و افتخار می‌کند: «يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا». من آقا خرج گله نمی‌دانم ماشین عروس دخترم این‌قدر بوده. من نمی‌دانم آینهٔ چپ ماشینم این‌قدر است. من نمی‌دانم… از این حرف‌ها.

می‌گوید اینی که مال خود را این‌جوری خرج می‌کند و افتخار می‌کند می‌دانی چه است؟ او حواسش نیست که «لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ». او حواسش نیست که یک کسی می‌تواند عرصه را بر خود او چه کند؟ «أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ». افتخار می‌کند به ولخرجی خودش. بعد خیال می‌کند هیچ‌کس نمی‌تواند عرصه را بر او تنگ کند. عجیب است. او مگر زندگی خودش را مورد بررسی قرار نداده؟ من کی اجازه دادم او راحت باشد؟ خدا با اظهار تعجب می‌گوید آقا من کی اجازه دادم او کاملاً از همه جهت راحت باشد؟ این حس از کجا آمده به او که فکر می‌کند با ولخرجی می‌تواند به چه برسد؟ به راحتی، به آسایش مطلق، به کیف کامل، به لذت کامل.

بعد خدا می‌فرماید:

«أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» (بلد/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا گمان می‌کند که هیچ‌کس او را ندیده است؟

این که دارد اموالش را این‌طور هدر می‌دهد، گمان کرده هیچ‌کس او را ندیده؟ هیچ‌کس حواسش نیست به این سبک زندگی او؟ به این مدل زندگی او؟ چه مدل زندگی است؟ ما اموال به تو دادیم این‌جوری کنی؟ مالت را هدر بدهی؟ برای امور غیرضروری و امور خیلی غیرضروری هی خرج کنی و بعد کیف کنی؟ ما فقط فرش زیر پایمان دو میلیارد می‌ارزد. خوش به حال ننهٔ بزرگه. ما فقط تابلوی خانه‌مان چند صد میلیون می‌ارزد. خب چی؟ بعدش چی؟ بعدش چی؟ ما فقط، ما فقط، ما فقط، ما فقط.

خیلی حالت عجیبی است در انسان. انسان اگر نداند باید با مال چه کار کند، خودبه‌خود می‌افتد به ولخرجی. اگر نداند باید با مال چه کار کند، مال را هدر می‌دهد. چه‌جوری هدر می‌دهد؟ برای ژستش، برای پُزَش، برای تفاخرش، برای نمایش‌هایش، برای سریع تو سرها درآوردنش، برای دهن این را بستن، چشم آن را کور کردن. چشم آن را هدر می‌دهد. دهن این را می‌بندد. پدر آن را درمی‌آورد. خب چه کار داری می‌کنی؟ مال را خدا داده به تو این‌جوری‌اش کنی؟ و بعد مباهات کند. بله این‌جوری دارند.

مثل ترکی و بیماری گرانی

ما یک مثلی داریم توی ترکی. ترک‌ها وقتی یک نفری خیلی وضعش مثلاً آن‌قدری خوب باشد که دیگر پول در نظر او کلاً از ارزش افتاده، یعنی پول این‌جوری می‌ریزد، می‌گویند — به زبان خودشان — یعنی اصلاً دیگر پول، پول است. می‌رود مثلاً فرض کنید می‌رود یک جایی یک خریدی می‌کند، خوشش می‌آید از اینکه گران خرید کند. اصلاً اگر برود توی مغازه‌ای بگویند آقا این پیراهن مثلاً پنجاه هزار تومان، شصت هزار تومان، آرَش می‌آید بخرد؟ پنجاه هزار تومان، شصت هزار تومان. نه؛ باید برای آن مغازه بزنی. همان پیراهن پنجاه‌تومانی را بهش پانصد بفروشی. آن پانصد نخرَد نمی‌تواند تنش کند. مریض است، بیمار است، بیمار تشریف دارد، درمان لازم دارد. او اصلاً نمی‌تواند ارزان زندگی کند، نمی‌تواند. باید گران زندگی کند. غذایش باید صد و پنجاه تومان، دویست تومان پرسی‌اش دربیاید. فرشش باید این‌جوری باشد. تابلوش باید… آخه چرا؟ این باید از کجا آمده؟

هی خرج می‌کند این مالش را. می‌خواهد برسد به یک راحتی که هیچ‌وقت به آن نمی‌رسد. نمی‌رسد. کاش می‌رسید؛ کاش می‌رسید اقلاً می‌گفتیم بیچاره نیست. نمی‌رسد. زیر تابلوی یک‌میلیاردی یک دعوایی با شوهرش می‌کند که همه‌اش از دماغش درمی‌آید. یا شوهره با زنش. بالای فرش چندصد میلیونی یک جوری بچه‌اش پرپر می‌شود که خودش هم نمی‌فهمد چه شد. دنیا را خدا طوری طراحی نکرده توش بتوانی کیفت را کامل کنی. اصلاً اگر قرار بود کیف کسی در دنیا کامل بشود که «لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» نمی‌شد. ما انسان را یک جوری خلق کرده‌ایم که از روی خلق خودش بفهمد تو این دنیا لذت کامل نمی‌شود، رفاه کامل نمی‌شود.

پس اینکه انسانی بیاید به‌رغم این مسئله اموال خود را به هدر خرج بکند، برای تفاخر، برای خودنمایی، برای چشم کور کردن و گوش کر کردن اموال خودش را خرج بکند، این در حقیقت دارد یک کار عبث، کاملاً عبث می‌کند. آن چیزی را که می‌خواهد به دست بیاورد با این کار به دست نمی‌آورد. ولی چیزی را که می‌توانست به دست بیاورد با این کار از دست می‌دهد. ای بیچاره! ای بیچاره انسان!

پس مال را چه کنم؟ از گردنه بالا برو

حالا قبل از اینکه هنوز بحث‌های فنی را باز کنم — الان تا بحث ما دیگر آخر بحث ماست، تا بحثمان داغ است این نکته را باید بگویم. چون دیگر بعداً دوباره باید تنور را همین‌قدر داغ کنم تا این نانه بچسبد. دیگر الان بروم تو بحث‌های فنی و این‌ها یک مقدار وقت گرفته می‌شود؛ تو جلسهٔ بعدی بازش می‌کنم.

خدا می‌خواهد بگوید خب پس چه کار کنم این اموال را؟ ها. مال بهت دادم از گردنه بروی بالا عزیزم. مال برای این نیست که این‌جوری خرجش بکنی، کیف کنی، کیف الکی، کیف بی‌پایه. مال بهت دادم از گردنه بروی بالا. گردنه؟ بله گردنه. کدام گردنه؟ آها. چه می‌دانی چیست گردنه؟

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ» (بلد/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که گردنه چیست؟

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

با مال برو گرفتار را آزاد کن. برو زندانی از زندان بیاور بیرون. آدمی که لنگ دو هزار تومان است جلو زن و بچه‌اش شرمنده است، برو از شرمندگی درش بیاور. تو پایتخت ام‌القرای جهان اسلام، یک مصاحبهٔ ساده‌ای است، یک کلیپ؛ من هر بار ببینم اشک می‌ریزم. یک کارگر مظلوم بیچاره. می‌گوید چیزی نمی‌خواهم. فقط اینکه با گریه لب و لوچه‌اش تکان می‌خورد، بغض دارد. بچه‌ام چند وقتی، چند ماهه می‌گوید یک دوچرخه از تو می‌خواهم. هی بهش می‌گویم برات می‌خرم، قبول شدی برات می‌خرم. و الان گریه‌اش گرفته. نمی‌توانم بخرم. نمی‌گوید به ما صدقه بدهند، نمی‌گوید به ما پول مفت بدهند؛ کار بدهند کار کنیم خودمان دربیاوریم، برویم این جواب بچه را بدهیم، جواب زنمان را بدهیم. آقا گوشت بخر یک کیلو. چشم حالا می‌خرم ان‌شاءالله. آقا یک کیلو گوشت بخر. چشم می‌خرم. یک کیلو گوشت بخر. بابا خانم ندارم. چقدر از این‌ها داری؟ بعد خوشت می‌آید که میلیاردی زندگی می‌کنی. این چه خوش‌آمدنی است آخه.

خب گردنه داری برو بالا. نمی‌گویم رفاه نداشته باش. داشته باش؛ حدی برایش قائل باش. اندازه‌ای برایش قائل باش. یک جایی ترمزش را بکش بگو دیگر بس است. بگو دیگر حالا خانه‌ام خوب است، ماشینم خوب است، دیگر تفریح هم خوب است. بگذار من هم به دیگران برسم. بگذار دو تا خانه را آباد کنم، بیست تا خانه را آباد کنم، دویست تا خانه را آباد کنم، شغل ایجاد کنم، کارآفرینی کنم. از گردنه باید بالا می‌رفتی با مال. آن این بود که انسان گرفتار را باید آزاد می‌کردی. این بود که باید در روز گرسنگی گرسنه را سیر می‌کردی.

«أَوْ إِطْعَـٰمٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ» (بلد/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا طعام‌دادن در روزی گرسنگی‌زده.

در تورم وحشتناک دولت بی‌تدبیری، دست مردم بدبختی را که دارند لای چرخ‌دنده‌های بی‌تدبیری بعضی از مسئولین خرد می‌شوند را بگیری. نه اینکه تو این اوضاع تو هم یک نمکی به زخم این مردم بدبخت بریزی — که دیروز خانه‌اش پنجاه متر بوده امروز سی متر هم نمی‌تواند خانه برای خودش نگه دارد، اجاره‌ای. این نمی‌شود. این‌جوری نیست بابا مسلمانی. این شکلی نیست مسلمانی. خدا می‌گوید اگر از این گردنه بالا نرفت، این نیست؛ این تو شهر مؤمنان نیست؛ این بیرون است.

اطعام فی یوم ذی مسغبه به کی اطعام کند؟

«يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ» (بلد/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یتیمی خویشاوند را.

از نزدیکانش کسی که یتیم است. یتیم نداریم تو نزدیکانمان؟

«أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ» (بلد/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مسکینی خاک‌نشین را.

فقیر به خاک افتاده‌ای را بلند کند.

«ثُمَّ كَانَ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْمَرْحَمَةِ» (بلد/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از کسانی باشد که ایمان آوردند و یکدیگر را به صبر و به مهر سفارش کردند.

چرا این کار را نکرد تا از مؤمنان بشود.

سورهٔ بلد چه می‌خواهد بگوید؟

ها، پس سورهٔ بلد می‌خواهد چه بگوید؟ سورهٔ بلد می‌خواهد بگوید اموال را به جای هدر دادن باید صرف چه کنی؟ عبور از گردنه کنی. اگر از گردنه عبور کردی با مالت برنده‌ای. آن‌وقت می‌رسی به آن شهر، شهر مؤمنان، به شهر اصحاب المیمنه، به شهر خوشبخت‌ها، به شهری که در آنجا رنج نیست، حزن نیست، خستگی نیست، فقر نیست، گرسنگی نیست. می‌رسی. اینجا نیست آن شهر. فقط فرق در یک تشخیص غلط است.

اگر بنده هم خیال می‌کردم که شهر خوشبختی در این دنیاست، باید هرچه داشتم خرج می‌کردم که شهر خوشبختی خودم را در این دنیا بسازم و آباد کنم. اما وقتی که خدا مرا طوری خلق کرده که بفهمم شهر خوشبختی در این دنیا نیست، رنج را خدا از من جدا نمی‌کند تا هیچ‌وقت از یادم نرود. برای همین وقتی مریض می‌شوی خوشت بیاید بگو ها، دیدی؟ دیدی اینجا جایش نیست. وقتی کسی از دست می‌دهی خوشت بیاید بگو دیدی اینجا جایش نیست. دیدی دنیا را؟ دیدی چه بی‌وفاست. پس اینجا نه. اینجا سرمایه‌گذاری نکن. یک جای دیگر سرمایه‌گذاری کن. سرمایه‌گذاری برای رسیدن به خوشبختی مطلق در دنیا هدر است. هدر نده. هدر نده اموال. اموال سرمایهٔ الهی است. اموال را سرمایه‌گذاری کن برای خوشبختی در جایی که می‌شود خوشبخت بود؛ و آن شهر اصحاب المیمنه است.

قبول ندارم. قبول نداری؟

«وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَا هُمْ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ» (بلد/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان اصحاب مشأمت‌اند.

قبول نداری بدبختی، قبول نداری شومی، قبول نداری بیچارگی. قبول نداری منتظر باش تا آن آتش دربسته تو را در برگیرد.

«عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌۢ» (بلد/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان آتشی دربسته است.

دو بحث فنی برای جلسهٔ بعد و تکلیف سوره‌های شمس و لیل

خب حالا ان‌شاءالله تا جلسهٔ آینده. من در واقع علت اینکه بحث را اینجا سعی کردم آن لُمّ ارتباطی دو تا سیاق را هم اشاره بکنم این است که یکی دو تا بحث فنی نفس‌گیر داریم تو سورهٔ بلد که این دو تا بحث فنی را دیگر الان مجال نبود وارد بشوم. ان‌شاءالله در جلسهٔ آینده اول این بحث‌های فنی.

یک بحث فنی تناسب قسم این سوره است با جوابش. باید کار بشود. روش کار کنید، مطالعه کنید.

یک بحث فنی دیگر مسئلهٔ «أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ وَهَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ». این سه آیهٔ اول سیاق دوم برای چیست‌اند؟ خدا چه می‌خواهد بگوید به انسان؟ این را هم روش کار کنید، مطالعه کنید، فکر کنید، بررسی کنید.

و ان‌شاءالله سورهٔ بعدی که سوره چیست؟ شمس است. سورهٔ شمس. ان‌شاءالله سورهٔ شمس را هم تدبرش را کامل — یعنی مفاهیم آیات، دسته‌بندی، جمع‌بندی دسته‌ها، ارتباط دسته‌ها — کامل. ما احتمالش زیاد است که هفتهٔ آینده سورهٔ بعدی هم یعنی لیل را هم برسیم. آن‌هایی که وقت کردند دیگر تکلیف نمی‌کنم. اگر وقت کردید سورهٔ لیل را هم مورد مطالعه قرار بدهید. ان‌شاءالله خدا توفیق عطا بکند.

در پیشگاه قرآن، خداوند به ما صبر. دقت کنید: قرآن، یاد گرفتنش، خواندنش، ایمان به قرآن و عمل به قرآن چه می‌خواهد؟ صبر. خدا به ما صبرش را عطا کند. تدبیرش را عطا کند. خدا ما را از محرومین از معارف قرآن قرار ندهد. جهت تعجیل در فرج پرشکوه مولامان و صاحبمان امام زمان علیه‌السلام.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.