ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 023

آموزش تدبر در سورهٔ بلد — بخش دوم

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

آیات مورد بحث در این جلسه

پیش از ورود به متن، فهرست آیاتی که استاد در این جلسه دربارهٔ آن‌ها سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون یا تکه‌ای را آورده ــ از این قرار است: بلد/۱ تا بلد/۲۰ (کل سوره؛ دو سیاقِ یک تا هفت و هشت تا بیست)؛ واقعه/۷۵ و واقعه/۷۶ (شاهدِ «لا أقسم» و عظمت قسم)؛ انسان/۳ (هدایت به راه، شاکر یا کفور)؛ انسان/۸ (اطعام طعام علی حبّه)؛ آل‌عمران/۹۲ (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون)؛ بقره/۲۵۷ (یخرجهم من الظلمات إلى النور)؛ فجر/۱ و فجر/۲ (اشاره به دههٔ ذی‌الحجه و فجر عید قربان، به‌عنوان نمونهٔ مصداقِ تأملی نه تصریحی). روایتِ نقل‌شده از امام سجاد علیه‌السلام دربارهٔ پرهیز از قسم، و نیز روایت مرسلهٔ ردّ تفسیر نجدین به شیر مادر، حدیثِ «زکاة العلم نشره»، و بیتی عربی دربارهٔ «مستهلک مالی» در سخن آمده‌اند، نه به‌عنوان آیه.

آغاز جلسه و مرور دو سیاق

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا حَبِيبِ إِلَٰهِ الْعَالَمِينَ أَبَا الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَىٰ مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. وَعَلَىٰ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَىٰ أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الْآنَ إِلَىٰ قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است؛ و درود خدا بر سرور و پیامبر ما، محبوب خدای جهانیان، ابوالقاسم مصطفی محمد. خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش. و بر خاندان پاک و پاکیزه‌اش؛ و لعنت خدا بر همهٔ دشمنانشان، از اکنون تا برپایی روز دین.

عرض سلام و ادب و احترام محضر خواهران و برادران گرامی. خدا را شاکریم که توفیق عطا می‌کند در پیشگاه مقدس قرآن زانوی تعلم بزنیم؛ و آرزو می‌کنیم که خدای بزرگ شایستگی فهم قرآن و تمسک به آموزه‌های نورانی قرآن کریم را به ما عطا کند، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و فرجشان را شتاب بخش.

سورهٔ مبارکهٔ بلد را در جلسهٔ قبل تدبرش را آغاز کردیم. مشخص شد که این سورهٔ مبارکه دارای دو سیاق است: آیهٔ یک تا هفت، و آیهٔ هشت تا بیست. در حقیقت هم مفاهیم این آیات، هم جمع‌بندی دسته‌ها، هم ارتباط دسته‌ها در جلسهٔ قبلی بیان شد. ما فقط چند تا ریزه‌کاری و دقت‌نظر لازم داشتیم که هنوز در سورهٔ بلد باقی مانده بود؛ خواستیم در این جلسه به همان‌ها بپردازیم.

یک بار دیگر مرور می‌کنیم تا آن ریزه‌کاری‌ها را به آن توجه کنیم. خودِ دسته‌بندی را بحث کرده بودیم؛ دیگر نیازی نیست راجع به دسته‌بندی مجدداً بحث کنیم. بله، یک چیزی بود که گفتم: وقتی به معنا و مفهوم «ألم نجعل له عینین ولسانا وشفتین وهدیناه النجدین» برسیم، یک ابهامی هم که در دسته‌بندی احیاناً شاید باشد، آن هم برطرف می‌شود.

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/8)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

«وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/9)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/10)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو نجد (دو برآمدگی/دو راه برجسته) راه نمودیم.

سیاق اول: سوگندها و جواب سوگند

اما دستهٔ اول را می‌خواهیم جمع‌بندی کنیم. ابتدا چند تا سوگند است و بعد یک جواب سوگند. حالا این سوگندها:

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«لَآ أُقْسِمُ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/1)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به این شهر.

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/2)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که تو در این شهر حلولی / حلال‌شمرده هستی.

به این شهر ــ یعنی مکه ــ سوگند یاد نمی‌کنم، در حالی که تو در این شهر حلول داری. مادامی که تو در این شهر حلول داری، من به این شهر سوگند یاد نمی‌کنم. گفتیم سوگند یاد نکردن، تأکیدش از خودِ سوگند هم بیشتر است. یعنی این هم نوعی قسم است. این هم یک جور قسم خوردن است. این هم یک جور تأکید کردن است. قسم هدفش چیست؟ تأکید. خب این تأکیدش بالاتر است. ظاهر مسئله «قسم نمی‌خورم» است؛ اما حقیقت مسئله این است که اصلاً قسم نمی‌خواهد. اصلاً چرا قسم بخورم؟

وقتی «لا أقسم» یعنی این قسم ساده نیست

یک نکته‌ای را من عرض کرده بودم: یک وقت‌هایی در نفی قسم که «لا» می‌آید اولِ «أقسم»، یک وقت‌هایی خدا می‌خواهد بگوید که این قسم چیز ساده‌ای نیست. اگر من این قسم را یاد کنم و اگر شما به نتیجهٔ این قسم احترام نگذارید و وقعی برای آن قائل نباشید، اوضاع به هم می‌ریزد. یک تأمل این‌جوری را من مطرح کردم. شاهد هم کجا بود؟ در سورهٔ مبارکهٔ واقعه:

«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ» (واقعه/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند نمی‌خورم به جایگاه‌های ستارگان.

«وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ» (واقعه/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آن سوگندی است ــ اگر بدانید ــ بزرگ.

«لا أقسم بمواقع النجوم»: قسم یاد نمی‌کنم به جایگاه‌های ستارگان. «وإنه لقسم»: و همانا آن قسمی است؛ «لو تعلمون»: که اگر می‌فهمیدید؛ «عظیم»: بسیار باعظمت است.

شما وقتی که می‌خواهید برای یک چیزی سوگند یاد بکنید، نگران نمی‌شوید اصلاً خودتان؟ نگران نمی‌شوید؟ قرآن را می‌آورند جلوتان می‌گویند قسم بخور. چرا می‌ترسید دست روی قرآن بگذارید؟ حتی یک وقتی ــ حرفتان راست است ها؛ حرف راست است؛ نمی‌خواهم دروغ بگویم ــ اما قسم نمی‌توانم بخورم، انگار. چرا؟ چون ماها می‌فهمیم که قسم یاد کردن، یک چیزی را سپر قرار دادن است. امام سجاد علیه‌السلام نقل شده در بعضی از روایات: امام سجاد علیه‌السلام یکی از همسرانشان را طلاق داده بودند و بعد مهریهٔ آن همسر را هم به او پرداخته بودند. او رفته بود دادگاه شکایت کرده بود که ایشان بنده را طلاق داده، مهریهٔ من را نداده. امام را به دادگاه احضار کردند: آی، شما مهریه‌اش را ندادی؟ فرمود چرا دادم. شاهدت؟ رسیدت؟ فرمود من رسید را نگرفتم؛ دیگر مهریه‌اش را دادم، طلاقش دادم. گفتند باید قسم بخوری. یادم نیست من در روایت چه خواندم یا شنیدم؛ چند هزار سکه بود، چقدر بود یادم نیست. یک مهریهٔ قابل توجهی بود. امام فرمود بروید از خزانهٔ من دوباره بیاورید. یعنی یک بار دیگر حاضر بود مهریه را بدهد، ولی قسم ــ خب قسم اینجا راست بود؛ می‌توانست قسم بخورد. حالا من کار ندارم این روایت صحیح است یا نیست. این‌ها خیلی حساس روی این نشوید. بیشتر آن هدفم این است. ما آدم‌ها می‌فهمیم قسم خوردن چیز ساده‌ای نیست، اثر دارد. یک چیزی را سپر قرار می‌دهی. مثل اینکه اگر به نتیجه‌اش توجه نشود، گویا به این سپر ضربه‌ای وارد می‌شود.

خداوند می‌گوید به بعضی چیزها قسم یاد نمی‌کنم ــ و اگر بدانید قسم عظیمی است. نگذار من به این شهر، در حالی که تو در این شهر حلول داری، سوگند یاد کنم. مثل این می‌ماند که اگر مخاطب به این قسم من اهمیت ندهد، گویا شأن و مقام و منزلت و عظمت این شهر چه شده؟ نادیده گرفته شده؛ و این چیزی نیست که بی‌جواب بماند. این چیزی نیست که بشود پذیرفت، بشود با آن کنار آمد. مقصود من همین‌قدر است.

یک خواهری سؤال کرده بودند که این قسم مثلاً چطور نفی قسم یا قسم یاد کردن می‌تواند قهر و غضب خدا را به دنبال داشته باشد. خودِ قسم نیست که قهر و غضب را به دنبال دارد. بی‌اعتنایی ما به قسم باعث می‌شود که ارزش آن قسمی که خدا یاد کرده، آن می‌رود زیر سؤال؛ و خدا در بعضی موارد راضی به این مسئله نمی‌شود، چون برای آن قسم خودش اعتبار بسیار زیادی قائل است. می‌گوید این چیزی نیست که من حاضر باشم به سادگی به آن قسم بخورم. همین.

والد و ما ولد

«وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ» (بلد/3)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به پدری و آنچه زاده است.

و «والد و ما ولد» که گفتیم: با توجه به اینکه «هذا البلد» می‌شود مکه، و «أنت حل بهذا البلد» پیامبر اسلام است که در مکه حلول دارد، گویا روح مکه پیامبر اسلام است. «والد و ما ولد» با توجه به «هذا البلد»، گزینهٔ متبادر به ذهن حضرت ابراهیم علیه‌السلام و حضرت اسماعیل علیه‌السلام است؛ دو شخصیت بزرگواری که شهر مکه مدیون آن‌هاست. دو شخصیت بزرگواری که کعبه را آن‌ها تجدید بنا کردند.

لقد خلقنا الإنسان في كبد

خب خداوند در ادامهٔ قسم‌ها فرمود:

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/4)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریدیم.

ما انسان را قطعاً در رنج آفریدیم. این که انسان را در رنج آفریدیم هم توضیح دادیم: یعنی انسان از لحظهٔ تولد تا مرگ از رنج جدا نیست؛ یا اصلاً مستقیماً با رنج درگیر است ــ با بیماری، بی‌پولی، گرفتاری، مسائل، معضلات، دردها، خستگی‌ها، فشارهای عصبی و غیره ــ و یا اگر یک جایی هم با خوشی درگیر است، خوشی برای او وجود دارد، همان خوشی هم از رنج تهی نیست. همهٔ انسان‌ها این را می‌دانند. همهٔ انسان‌ها این مطلب را می‌فهمند.

تناسب قسم با جواب: کل سوره را باید دید

خب تناسب این قسم با جوابش چیست؟ تناسب این قسم با جوابش صرفاً از توجه به خودِ قسم و جواب قسم فهمیده نمی‌شود. باید یک مقدار سوره را هم مورد توجه قرار بدهیم. دقت کنید خدا می‌خواهد در سوره چه بگوید؟ در طول سوره خدا می‌خواهد بگوید که بابا انسان، می‌بینی که تو را در رنج خلقت کردیم. می‌خواستیم بفهمی یک دستی بالای سرت هست که می‌تواند عرصه را بر تو تنگ بکند. چرا این دست را ندیدی؟ و در نتیجه اموالت را هدر می‌دهی. این هدر دادن اموال که خدا به تو ثروت داده، مکنت داده، امکانات داده، تو این را هدر می‌دهی. گزاف و بیهوده هزینه می‌کنی. به هیچ خرجش می‌کنی. این به خاطر این است که تو توجه نداری یک عرصه‌های تنگی هم پیش روی خودت هست. اگر می‌فهمیدی ترجیح می‌دادی این اموالی را که خدا به تو داده برای آن عرصه‌های سختِ پیشِ رو خرج کنی، نه هدر. خیلی خوب است که اموال داری؛ ولی اموالت را هدر می‌دهی. عجیب است. خدا می‌گوید من تو را در رنج خلقت کردم تا بفهمی دستی بالای سرت هست. تا بفهمی عرصه بر تو هم می‌تواند تنگ بشود؛ تا در نتیجه اموالت را بیهوده هدر ندهی. ولی داری این کار را می‌کنی.

فضای سیاق دوم: شهری با ولخرجی و گرسنگی

حالا این در چه فضایی است، این ولخرجی؟ سیاق دوم سوره چیست؟ سیاق دوم:

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/11)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ» (بلد/12)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که گردنه چیست؟

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/13)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

«أَوْ إِطْعَـٰمٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ» (بلد/14)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا طعام‌دادن در روزی گرسنگی‌زده.

«يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ» (بلد/15)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یتیمی خویشاوند.

«أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ» (بلد/16)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مسکینی خاک‌نشین.

یعنی فضای سوره فضایی است که یک شرایط سختی بر جامعه حاکم است. یک انسان‌هایی گرفتارند، در بندند: «فک رقبة». انسان‌هایی گرفتارند، محتاج پول، محتاج مال، تا گرفتاری و مشکل خودشان را بتوانند برطرف بکنند. انسان‌هایی درگیر گرسنگی‌اند. «إطعام في يوم ذي مسغبة»: «ذي مسغبة» یعنی روز گرسنگی. یعنی نان شب گیرشان نمی‌آید. بعضی یتیم‌اند؛ به همین خاطر به نان شب دسترسی ندارند. بعضی مسکین‌اند؛ به خاک نشسته زندگی‌شان. به استثمار کشیده شده‌اند تو جامعه. بیچاره شده‌اند.

خب حالا شما نگاه کن. یک طرف جامعه را نگاه می‌کنی می‌بینی که یک عده آن‌قدر پول و ثروت دارد که نمی‌داند چطور خرج کند؛ و این‌جوری دور می‌ریزد، هدر می‌دهد، به هیچ و پوچ پول خرج می‌کند. برای چیزهایی پول خرج می‌کند که هیچ اهمیت و ضرورتی ندارد. یک طرف دیگر را نگاه می‌کنی می‌بینی یک عده گرسنه‌اند، نان شب ندارند، گرفتارند. دم در بیمارستان‌ها. زندگی‌هایشان دارد می‌پاشد تو محضرها برای دو هزار پول. یتیم دارد، مسکین دارد. خب یک شهری که این دو تا را با هم در خودش جا داده، این شهر چه وضعیتی دارد؟ آیا وضعیت قابل قبولی دارد؟

«لَآ أُقْسِمُ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/1)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به این شهر.

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/2)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که تو در این شهر حلولی / حلال‌شمرده هستی.

این شهر جای این چیزها نبود. و «وأنت حل بهذا البلد»: روح تو در این شهر حلول دارد؛ و تو این شهر یک عده در حال بریز و بپاش‌اند و عدهٔ دیگر درگیر فقر و مسکنت و نداری و گرسنگی. چرا؟ گویا خدا می‌خواهد بگوید اگر تو نبودی به همین شهر سوگند یاد می‌کردم؛ و اگر به این سوگند اعتنا نمی‌کردند وضعیت این‌طوری نمی‌ماند. اوضاع تغییر می‌کرد؛ تحولی ایجاد می‌شد ــ از نظر تکوینی می‌گویم ها ــ یعنی بلایی بر سرشان می‌آمد. به احترام توست که من به این شهر سوگند یاد نمی‌کنم، برای اینکه وضعیتش تغییر کند. «لا أقسم بهذا البلد وأنت حل بهذا البلد»: مثل اینکه تا وقتی تو در این شهر هستی عذاب نمی‌کنم. تو هستی؛ پس فعلاً قسم به این شهر یاد نمی‌کنم. تو حلول داری؛ ولی قسم به آن والدی که کعبه را بنا کرد و مولودش اسماعیل علیه‌السلام، که «لقد خلقنا الإنسان في كبد»: انسان را تو رنج خلقش کردم.

«وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ» (بلد/3)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به پدری و آنچه زاده است.

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/4)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریدیم.

حالا این انسانی که در رنج خلق شده دست خدا را ناظر نمی‌بیند چه می‌کند؟ ولخرجی می‌کند، اموالش را تباه می‌کند، اموالش را هدر می‌دهد.

«أهلكت مالا لبدا»: مخاطب کیست؟ سه گروه درآمد

در جلسهٔ قبلی چند تا سؤال بعد از جلسه داشتم، یا سؤال کتبی حتی به من رسید، که این «اموالش را هدر می‌دهد» و این‌ها یعنی چه؟ یعنی یک مقدار بعضی‌ها را نگران کرد راجع به معنای آیه. ببینید همیشه هر کسی که با پول سر و کار دارد این را می‌فهمد. کسب درآمد یک مسئله است و خرج کردنش مسئله‌ای دیگر.

یک کسانی هستند که درآمدشان کفاف ضرورت زندگی‌شان را هم نمی‌دهد. خب این‌ها خیلی در معرض اسراف و تبذیر و بریز و بپاش و هدر دادن و این‌ها نیستند. همین بتواند کاری کند که مالش بتواند او را به سر ماه برساند؛ یا نرساند، باز عقب‌تر بیفتد.

یک عده هستند دخل و خرجشان همین برابری می‌کند. یعنی تازه می‌تواند یک زندگی متعارفی با درآمدش داشته باشد. باز این هم محل دغدغه و محل بحث این سوره نیست که تو هم باید فرض بفرمایید چرا می‌گوید «أهلكت مالا لبدا» ــ نه، آن هم اینجا نیست. هرچند باید نگران باشد، باید آماده باشد؛ ولی اینجا نیست.

«يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا» (بلد/6)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: مالی انبوه را تباه کردم.

اما یک عده‌ای هستند ضرورات، ضروریات زندگی‌شان تأمین است. از آن بالاتر هم تأمین است. باز هم درآمدشان بیشتر است. خیلی دارد دیگر؛ خدا به او داده. حالا کارخانه‌دار است، خدا به او داده؛ موقعیت شغلی‌اش ایجاب می‌کند؛ از ارث به او رسیده؛ از هرچی دارد. داشتن عیب نیست دیگر. حالا خدا به او عطا کرده. می‌تواند از این فرصت استفاده بکند. این که ایراد ندارد. صحبت سرِ هزینه‌کردن است. چکارش می‌کنی؟

رفاه بی‌سقف: دکور طوسی، سبز، صورتی

خب این چکار می‌کنی اموال تو، این بستگی به خیلی چیزها دارد. یک بار این فقط خودش را می‌بیند. می‌گوید خب اموالم را برای خودم خرج می‌کنم. باشد؛ چطور خرج می‌کنی؟ هیچی هرروووز رفاه خودم را بیشتر می‌کنم. آقا دیگر رفاه چقدر مثلاً؟ ته ندارد رفاه؟ خب خانه‌ات بزرگ است، ماشینت رهوَر است، باغ داری، امکانات داری، پس‌انداز داری، لنگ نمی‌مانی. دیگر می‌خواهی چکار کنی؟

دیگر بگذار حالا پول که داریم چکارش کنیم؟ کارش که نمی‌توانیم انجام بدهیم. بگذار امسال بزنیم کلاً دکور خانه را عوض کنیم. همه برود بیرون؛ چند ده میلیون پول؛ هیچی یک دکور جدید بزنیم، این قشنگ‌تر است. من دیگر طوسی دلم را زده؛ سبز می‌خواهم باشد. خب باشد امسال سبزش کن. سال دیگر، خب چکار کنیم؟ سبز هم دیگر همچین بگویی دمِده شده. امسال می‌گویند رنگ سال صورتی است. بزنیم تو کار صورتی. باشد برویم تو کار صورتی. چقدر دکور می‌خواهی عوض کنی؟ چقدر لباس می‌خواهی عوض کنی؟ چقدر ماشین و گوشی می‌خواهی عوض کنی؟ چقدر می‌خواهی به رفاهت برسی؟ حدش کجاست؟

بعد می‌گوید آقا دارم. دارندگی و برازندگی. باشد، دارندگی و برازندگی. بغل دستت را نگاه کن. تو همان شهر خودت. باشد بقیه دارند می‌خورند سیرند، تو برو هی دکور عوض کن. طرف با آن پولی که تو با آن دکور عوض می‌کنی زندگی‌اش زیر و رو می‌شود. از زندان نجات پیدا می‌کند. می‌رود سر خانهٔ زندگی‌اش، بالا سر بچه‌هایش. با آن پولِ چرخِ نمی‌دانم فلان ماشینی که تو برای خودت تهیه می‌کنی که تو خیابان با آن ژست بگیری، بغل آدم‌هایی که ندارند و باید نگاهت کنند حسرت بکشند، زندگی او جابه‌جا می‌شود.

خب کجا می‌خواهی برای آخرتت خرج کنی؟ همین‌جا جایش است دیگر. اشتغال‌زایی می‌توانی بکنی؛ بسم الله. تحت پوشش می‌توانی قرار بدهی خانواده‌های یتیم و بی‌سرپرست را؛ بسم الله. تو فامیلت را جمع کنی بلندشان کنی؛ بسم الله. یک کاری بکن این پول را هدر نده. این هدر دادن است که تو خرج کنی همین‌طوری و به این خرج کردنِ بی‌مبالاتت مباهات کنی. خوشت بیاید از اینکه همین‌طور داری پول خرج می‌کنی برای چیزهایی که اهمیت ندارند. تو برای خودت اهمیت تراشیده‌ای؛ تو برای خودت مهمشان کرده‌ای.

دفعهٔ قبلی عرض کردم: خب این کل لباسی که دارد آدم می‌پوشد، خب این را می‌توانی شما با این قیمت متعارف تهیه کنی؛ این نمی‌تواند. این اصلاً اگر کیفش چند میلیون نباشد نمی‌تواند بیاید بیرون. امروز دیگر تو جامعهٔ ما این چیزها پیداست دیگر. یک نگاه بیندازید ببینید: آقا این من، ساعتم برند است، کیفم برند است، لباسم برند است؛ و چون برند است من بیشتر محل افتخار می‌کنم. به چی دقیقاً؟ به چی افتخار می‌کنی؟ کفش چندمیلیونی مگر افتخار دارد؟ سورهٔ بلد با این‌ها کار دارد. آدم‌هایی که دارند…

خدا چطور با این آدم حرف می‌زند؟

خب خدا چطور با این آدم‌ها حرف می‌زند؟ اول می‌آید می‌فرماید که:

«لَآ أُقْسِمُ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/1)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به این شهر.

«وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/2)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که تو در این شهر حلولی / حلال‌شمرده هستی.

به این شهر، مادامی که تو در این شهر حلول داری، من سوگند یاد نمی‌کنم. این شهر شهری است که امروز شاهد ولخرجی‌های یک عده از سویی، و شاهد فقر و مسکنت و نداری و گرفتاری عده‌ای دیگر از سوی دیگری است.

«وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ» (بلد/3)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به پدری و آنچه زاده است.

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/4)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریدیم.

انسان، ما تو را در رنج خلقت کردیم. ما انسان را در رنج… خدا چرا این حرف را می‌زنی؟ می‌خواهم به انسان حالی کنم: بابا این دنیا جای آن رفاهی که تو به خاطرش داری اموالت را هدر می‌دهی نیست. آن رفاه مطلقی که می‌خواهی به آن برسی، هر قدر هم خرج کنی به آن نمی‌رسی. آدرس غلط است. اگر انسان یک جایی را که آب درنمی‌آید هر قدر هم بکند آب درنمی‌آید. خب شما اینجا نکن زمین را عزیزم؛ اینجا زمین آب ندارد. انرژی‌ات را جور دیگر باید مصرف کنی. باید سوار این دوچرخه بشوی رکاب بزنی بروی آن‌ورتر؛ آنجا به آب هم می‌رسی. خدا می‌خواهد بگوید این انرژی که بهت دادم هدر نده.

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/4)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریدیم.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» (بلد/5)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پندارد که هرگز کسی بر او قدرت نخواهد یافت؟

این خیال می‌کند که هیچ‌وقت کسی نیست که بتواند بر او تنگ بگیرد. پس معلوم است انسانِ سورهٔ بلد تو تنگنا امروز نیست. این تو تنگنا نیست؛ ولی توجه هم ندارد که این تنگنا برای او هم می‌تواند پیش بیاید. نه فقط تو این دنیا. ممکن است تو این دنیا تا آخرش هم خوب زندگی کند. تا آخرش هم هیچ‌وقت نشد که لباس‌های تنش لباس‌های عادی باشد. همیشه برند پوشید. هیچ‌وقت ماشینش از این مدل نیامد پایین‌تر. هیچ‌وقت ژستش از این کمتر نشد. اما وقتی از این دنیا رفت، چی با خودش می‌برد آدم؟ آیا آن دنیا هم با برند می‌پوشی؟ آیا آنجا هم مسکن فراخ و راحتی داری؟ آیا آنجا هم مرکب رهواری که سوارش بشوی از صحرای قیامت عبور کنی خواهی داشت؟

کبد: رنجِ خلقت، نه فقط حسرتِ نرسیدن

ولی تا جایی که لغت‌نامه‌ها را دیدم و تفاسیر را دیدم، رنج همین نیست که عرض کردم ــ یعنی آن رنجی که شما می‌گویید هم یک مصداق رنج است، اما آن رنجی نیست که «لقد خلقنا الإنسان في كبد». ببین آن رنج ناشی از این است که آقا من یک چیزهایی می‌خواهم به آن نمی‌رسم رنج می‌کشم؛ آنی که شما می‌گویید. اما اینکه «خلقنا الإنسان في كبد» این دارد به خلق نسبت داده می‌شود. یعنی اصلاً خلق انسان به گونه‌ای نیست که در این عالم از رنج جدا باشد.

بنده نمی‌خواهم بگویم «لقد خلقنا الإنسان في كبد» مخصوص پولدارهاست یا مخصوص بی‌پول‌هاست. «الإنسان»: همهٔ انسان‌ها خلق شده‌اند در رنج؛ و زندگی هیچ انسانی هیچ‌وقت از رنج تهی نیست. یا انسان مستقیماً با رنج مواجه است مثل مریضی، بی‌پولی، درد، گرفتاری، غصه و مسائل دیگر؛ یا اگر انسان با رنج مواجه نیست، با خوشی مواجه است، خودِ آن خوشی خالی از رنج نیست. یعنی حتی یک خوشی خالص که بگوییم این فقط دیگر خوشی است، تو این دنیا برای انسان نیست. غذا خوردن باشد، هوا خوردن باشد، همسر داشتن باشد، فرزند داشتن باشد، هر خوشی که در این دنیا برای انسان بشود تصور کرد، تفریح نمی‌دانم در سواحل خیلی زیبای دریایی باشد ــ همهٔ این خوشی‌ها قبلش، بعدش، حین‌اش رنج هم هست.

خدا کاری نکرده، خدا جوری دنیا را برای انسان و انسان را برای دنیا طوری طراحی نکرده که انسان بتواند در این دنیا به رفاه مطلق برسد. اصلاً گزینهٔ رفاه مطلق تو این دنیا برای انسان وجود ندارد. اگر انسان این را بفهمد، اگر انسان این را بفهمد ــ یعنی این بحث روان‌شناسی خداست ها؛ خدا می‌خواهد روان‌شناسی کند ولخرجی را. بخواهد بگوید چه می‌شود آدم‌ها پول‌هایشان را گزاف و اسراف‌گونه خرج می‌کنند؟ چه باعث می‌شود آدم‌ها اموالشان را هدر بدهند، پول زیاد خرج بکنند، چه حسی از درون آن‌ها را می‌کشد به این سمت؟ گویا خدا این‌جوری تشخیص داده. می‌گوید حسی که انسان‌ها را می‌کشد به ولخرجی، حس رسیدن به رفاه بیشتر و مطلق است. این هی می‌خواهد بیشتر لذت ببرد، هی می‌خواهد راحت مطلق بشود؛ ناخواسته فکر می‌کند به این مسئله با چی می‌رسد؟ با خرج کردن بیشتر می‌رسد.

خدا می‌خواهد به او بگوید ببین من تو را یک جوری خلقت کردم که بفهمی تو این دنیا رفاه مطلق نیست. پس چرا خیال می‌کنی، چرا توجه نداری به اینکه کسی هست بالاتر از تو که می‌تواند عرصه را بر تو چه کند؟ تنگ کند. در نتیجه می‌گوید «أهلكت مالا لبدا».

«يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا» (بلد/6)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: مالی انبوه را تباه کردم.

مثل عربی: وقتی مستی، مال را «مستهلک» می‌کنی

این «أهلكت مالا لبدا»ای که تو داری می‌گویی «من مال زیادی خرج کردم»، که من این را در جلسهٔ قبلی مسئلهٔ عربی‌اش را آوردم برایتان. ببینید در زبان عربی گفته می‌شود کسی که در واقع می‌خواهد یک جوری مباهات کند به سرخوش بودن خودش، به دارا بودن خودش. تو زبان عربی مثل است. بیتی به این مضمون نقل می‌شود:

«وَإِذَا سَكِرْتُ فَإِنَّنِي مُسْتَهْلِكٌ مَالِي وَعِرْضِي وَافِرًا لَمْ يُكَلَّمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون مست شوم، مالم و آبرویم را چنان تباه می‌کنم ــ انبوه ــ که اصلاً قابل سخن گفتن نیست.

می‌گوید وقتی من مستم طوری «مستهلک» ــ همان «أهلكت». مستهلک از هلاکتِ «أهلكت». طوری مالم را بریز به پایش می‌کنم، طوری مالم را هدر می‌دهم. ما می‌گوییم «هدر»؛ آن عرب این را کلمهٔ هدر نمی‌داند. یعنی طوری دیگر پول برایم بی‌ارزش می‌شود خرجش می‌کنم که مالم را و عرضم را آن‌قدر زیاد که «لم یکلّم» که اصلاً قابل حرف زدن نیست. که گفتم دیگر ما تو مثال، تو فرهنگ خودمان نمونه‌هایی این‌طوری داریم که طرف با خودش می‌گوید که بابا این پول‌ها که دیگر برای من چیزی نیست. برای پول خرج کردن، برای گزاف خرج کردن خودش افتخار هم می‌کند. تازه خوشش می‌آید که گران می‌خرد.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ» (بلد/5)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پندارد که هرگز کسی بر او قدرت نخواهد یافت؟

«يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا» (بلد/6)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: مالی انبوه را تباه کردم.

آیا این انسانی که تو رنج آفریده شده گمان می‌کند که هیچ‌کس بر او قدرت ندارد؟ می‌گوید که مال خودم را هدر دادم و تباه کردم. بعد خدا سؤال می‌کند از او:

«أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» (بلد/7)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پندارد که هیچ‌کس او را ندیده است؟

این خیال می‌کند که هیچ‌کس او را به هنگام تباه کردن مال ندیده. فکر می‌کند هیچ حساب و کتابی در کار نیست. مال خودم بوده؛ هر جور دوست داشتم خرج کردم؛ تمام. پولم است؛ می‌خواهم آتشش بزنم. بیجا می‌کنی. مال تو نیست. مال تو هست ولی نه مطلق، نه برای هدر دادن. برای یک چیز دیگر خدا آن را به تو داده. یک استفادهٔ دیگری دارد. این امتحان است؛ رو توجه کن.

خب بعد از این سیاق پس بنده آمدم فعلاً توی این سیاق چیزی که اضافه کردم مناسبت قسم و جواب بود که اضافه کردم به بحث؛ و خواستم بگویم این مناسبت قسم و جواب با توجه به کل سوره فهمیده می‌شود که توضیحاتش را دادم و تکرار نمی‌کنم.

سیاق دوم: ألم نجعل له عینین… فلا اقتحم العقبة

تو سیاق دوم خدا می‌فرماید:

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/8)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

«وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/9)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/10)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو نجد (دو برآمدگی/دو راه برجسته) راه نمودیم.

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/11)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

آیا ما برای انسان دو چشم و زبان و دو لب قرار ندادیم و او را به دو برجسته هدایت کردیم؟ پس چرا از گردنه بالا نرفت؟ «فلا اقتحم العقبة»: پس از گردنه بالا نرفت. بگذارید برایتان توضیح بدهم. اول معنی این ــ در واقع آن مقصود ــ را توضیح بدهم؛ بعد بیایم سر وقت ترجمهٔ آیات.

می‌گوید که یادت می‌آید آن وقتی را که توان این را نداشتی که سرت را تکان بدهی، دستت را بلند کنی، توان این را نداشتی که یک جرعه آب بخوری، یک لقمه غذا برای خودت گیر بیاوری، توان هیچ‌گونه حفاظت و حراست از خودت نداشتی. ما چکار کردیم؟ ما کاری کردیم، قلوب مادران را به تو عطوف کردیم و از وجود مادران تو را سیراب و سیر از گرسنگی کردیم. این کار را ما انجام دادیم. تو به خاک افتاده بودی. یک موجود عاجز ناتوانی بودی که اگر منِ خدا رحمی به دل مادر و پدر نمی‌انداختم ــ تو دعاها هم داریم ما این مضمون را ــ اگر منِ خدا رحمی به دل مادر و پدر نمی‌انداختم و این مادر از شیرهٔ جانش تو را سیراب نمی‌کرد و تغذیه نمی‌کرد، تو امروز یک آدم قوی استخوان‌درشت، توانمند، ثروتمند، چه و چه نبودی. این کارها را من کردم. یعنی من تو را بلندت کردم، کمکت کردم، تو ناتوانی‌ات ازت حمایت کردم. امروز که تو می‌توانی از بقیه حمایت کنی، نمی‌کنی. از گردنه نمی‌خواهی رد شوی.

کدام گردنه خدایا؟ گردنه این است. بیا یک کس گرفتاری را، فرد گرفتاری را آزاد کنی:

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/13)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

«أَوْ إِطْعَـٰمٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ» (بلد/14)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا طعام‌دادن در روزی گرسنگی‌زده.

«يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ» (بلد/15)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یتیمی خویشاوند.

«أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ» (بلد/16)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مسکینی خاک‌نشین.

یعنی بگیر دست فتادگان را به حکم بازوی پرتوانی که ما بهت دادیم. تو هم ناتوان بودی. یعنی انسان اگر دنبال فلسفهٔ این است که به چه دلیل منی که توانگرم، منی که قدرتمندم، منی که ثروتمندم، منی که دستم به دهنم می‌رسد، به چه دلیل باید کسی را نجات بدهم از گرفتاری؟ چرا باید گرسنه‌ای را سیر کنم؟ چرا باید یتیمی را تحت پوشش قرار بدهم؟ چرا باید مسکینِ به خاک افتاده‌ای را از روی خاک بلندش کنم؟ چرا؟ خدا می‌گوید دقیقاً به همین علت.

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/8)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

«وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/9)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/10)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو نجد (دو برآمدگی/دو راه برجسته) راه نمودیم.

این مسئله را، این آیات را بنده این‌طور می‌فهمم. ما به انسان دو چشم دادیم، زبان و دو لب دادیم و او را به دو برجسته هدایت کردیم. یعنی دارد صحنهٔ شیرخوارگی انسان را ترسیم می‌کند. انسان یک موجودی بود ضعیف، ناتوان. نگاهش را که به چشم مادر دوخت رحم در قلب مادر جوشید. این مادر او را به آغوش کشید و از شیرهٔ جان خودش او را نوشاند. این بچه می‌بینید دستش را نمی‌تواند بلند کند ولی «لسانا وشفتین» قدرت مکندگی دارد. کی به او عطا کرد؟ ما دادیم. کی او را هدایت کرد به دو برجسته‌ای که منبع تغذیهٔ او بود؟ ما این کار را کردیم. پس چرا از گردنه بالا نرفت؟

این ترجمه‌ای که عرض می‌کنم خدمتتان، در مقابلش توی ترجمه‌ها و تفسیرهای ترجمه‌ای هست؛ آن هم خدمتتان می‌گویم. بعد نقد خودم را به آن ترجمه می‌گویم و به نظر خودم ادلهٔ خودم را برای ترجمه‌ای که عرض می‌کنم تقدیم می‌کنم.

ترجمهٔ رایج: چشم برای دیدن خدا، نجدین راه خیر و شر

گفته شده که آیا ما به انسان دو چشم ندادیم؟ تو ترجمه‌ها این را به کجا زده‌اند؟ این را به آیهٔ قبلی زده‌اند که «أیحسب أن لم یره أحد»: آیا انسان خیال می‌کند کسی او را ندید؟ خب ما که به او دو چشم دادیم چطور ممکن است نبینیم او را؟ ما خودمان به او چشم عطا کردیم، او ببیند، آن‌وقت ما نبینیم؟

«أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» (بلد/7)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پندارد که هیچ‌کس او را ندیده است؟

بعد «لسانا وشفتین» هم می‌گویند انسان باید بقیه را هم ترغیب کند، دعوت کند. یعنی نه فقط خودش مالش را هدر ندهد، به بقیه هم بگوید که مالتان را هدر ندهید یا در راه خدا چکار کنید؟ انفاق کنید. می‌گویند «لسانا وشفتین» را برای این گفته.

بعد «هدیناه النجدین» چیست؟ می‌گویند «هدیناه النجدین» هم این است که خدا انسان را به دو راه خیر و شر چه کرده؟ هدایت کرده؛ هدایت به دو راه خیر و شر. یعنی راه خیر و شر را برای انسان مشخص و معلوم کرده طوری که برجسته است. آدم می‌داند این خیر است، این هم شر است. بعد می‌گویند با توجه به این مقدمه «فلا اقتحم العقبة»: از گردنه بالا نرفت.

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/10)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو نجد (دو برآمدگی/دو راه برجسته) راه نمودیم.

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/11)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

نقد: این سه آیه را باید با هم دید

بنده بسیار تفسیر خواندم ذیل این آیات. متأسفانه هرچی بیشتر خواندم بیشتر فهمیدم که این ترجمه اینجا جور درنمی‌آید. یعنی نه به قبل می‌چسبد نه به بعد می‌چسبد. چون این سه تا آیه را باید با هم دید. با هم باید دید.

گذشته از این، حالا یک نقد دیگر بکنم. «هدیناه النجدین». منظور از نجدین اگر دو راهه… اولاً در کلمهٔ «نجد» تو عربی بروید نگاه کنید لغت‌نامه‌ها را. اصلاً به معنی راه نیست. نجد یعنی برجسته. یک تپهٔ برجسته را می‌گویند نجد. اینکه یک راه کشیده‌ای باشد توی کلمهٔ نجد معنی راه نهفته باشد، همچین چیزی وجود ندارد. نجد یعنی برجسته. یک تپه‌ای را می‌گویند نجد. یک مثلاً قبّهٔ خاکی را ریخته باشد می‌گویند نجد. این برجسته است. برآمدگی وجود داشته باشد می‌گوید نجد.

ثانیاً اگر منظور از نجدین راه خیر است و راه شر، این «هدیناه» یعنی چی دقیقاً؟ اگر کسی بگوید این «هدیناه» هدایت تشریعی است که باید بگوید هدایت تشریعی قاعدتاً. یعنی خدا انسان را چه کرده؟ راهنمایی کرده. گفته این راه خیر، این هم راه شر. آیا راهنمایی یا هدایت به راه شر تعلق می‌گیرد؟ هدایت به یک راه خیر است.

«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما او را به راه راه نمودیم؛ یا سپاسگزار است یا ناسپاس.

«إنا هدیناه السبیل»: ما انسان را به راه هدایت کردیم. «إما شاکرا» که این راه را برود، «وإما کفورا» که این راه را نرود. اینکه دو تا راه است، ما هر دو راه انسان را نسبت به هر دو هدایت کردیم ــ راهنمایی کردیم انسان راه شر را برود یا راهنمایی کردیم راه خیر را. راهنمایی. اگر هدایت به معنی راهنمایی باشد فقط به راه چی می‌خورد؟ خیر می‌خورد.

مگر اینکه کسی بگوید نه آقا ما هدایت را راهنمایی نمی‌دانیم. «هدیناه» هدایت تکوینی است. یعنی ما انسان را در راه خیر و در راه شر حرکت می‌دهیم. ما انسان را در امکان ایجاد کردیم که انسان در راه خیر حرکت کند و امکان ایجاد کردیم که انسان در راه شر حرکت کند. اگر این باشد دیگر «فلا اقتحم العقبة» به این نمی‌چسبد. خب این چه ربطی دارد به اینکه حالا شما این را منت در سر انسان بگذاری: انسان، چطور در راه خیر هم بخواهی بروی من می‌برمت، شر هم بخواهی بروی من می‌برمت؛ پس چرا از گردنه بالا نمی‌روی؟ اصلاً نمی‌چسبد.

یعنی این «چرا از گردنه بالا نمی‌روی» وقتی به این آیه می‌چسبد که هدایت، هدایت چی باشد؟ تشریعی باشد. اگر هدایت تکوینی باشد اصلاً جفت در ــ جور درنمی‌آید. اما اگر تشریعی باشد جور درمی‌آید. ولی تو تشریعی هم فقط هدایت به راه چی داریم؟ خیر داریم. و جز این آیه در قرآن چیزی که گفته باشد ما انسان را به راه خیر و شر هر دو هدایت کردیم، ما نداریم؛ که این آیه هم نگفته انصافاً راه خیر و شر. در واقع یک جوری یک تفسیری است که از این آیه دارد می‌شود؛ و الا خود آیه هیچ اشاره‌ای به خیر و شر و غیره نمی‌کند.

منت خدا: لطف شیرخوارگی، جوابش لطف به دیگران

حالا بنده چطور می‌شود به آن معنا می‌رسم؟ من می‌گویم ببینید این یک پدیده‌ای است، یک منتی است خدا می‌خواهد بر سر انسان بگذارد. بگوید یک لطفی ما به تو کردیم؛ جواب این لطف این است که تو امروز به بقیه چه کنی؟ لطف کنی. ما دنبال این مصداق می‌گردیم. این کدام لطف است که دو چشم و زبان و دو لب و دو برجسته در آن دخالت دارد. این لطفِ خدا به انسان است در دوران شیرخوارگی و طفولیتش. آن وقتی که انسان اگر خدا مهر او را به قلب مادران نمی‌انداخت مثل یک یتیمی می‌شد؛ و آن وقتی که خدا اگر انسان را از شیر مادران سیراب نمی‌کرد و سیریِ گرسنگی او را برطرف نمی‌کرد، مسکینِ ذا متربه‌ای می‌شد. ما تو را نجاتت دادیم از بی‌کسی و گرسنگی؛ و امروز جوابش این است که تو هم نجات بدهی بقیه را از بی‌کسی و گرسنگی. این ترجمه‌ای است که در واقع من تقدیم می‌کنم.

روایت مرسله در رد تفسیر شیر مادر

یک بنده‌خدایی بوده یک وقتی به من گفت آقا ما اصلاً در یک روایتی داریم از یکی از معصومین علیهم‌السلام سؤال کردند که آقا قومی هستند، مردمی هستند که می‌گویند نجدین یعنی همین بحث شیر خوردن از مادر را مطرح می‌کنند برای نجدین. آیا این‌ها حرفشان درست است؟ و امام فرمود نه، این ترجمه درستی نیست. با همین روایت در مقابل ما قرار گرفتند.

بنده خیلی مجدداً رفتم که این روایت را بروم بررسی کنم ببینم کجا آمده. سندی نمی‌دانم دلالتی چیزی بالاخره بحث‌های روایی را دورتادورش انجام بدهم. اولاً خیلی کم کتابی دیدم این روایت را آورده باشد. آن‌هایی هم که آورده‌اند همه می‌گویند مرسله است. یعنی هیچ سندی این روایت ندارد. روایت مرسله است، روایت مرسله. اعتباری جهت تعبد ــ یعنی اصلاً شما نمی‌توانی مطمئن باشی که امام این را گفته. مثل اینکه بیایند بگویند آقا فلان مثلاً پیامبر این حرف را زد. خب کی گفته که پیامبر این را گفته؟ نمی‌دانیم. یعنی شما نمی‌دانی کی گفته. کلاً نمی‌دانی کی گفته. یعنی این هر رو هواست. حالا گفته شده که این را پیامبر گفته. گفته شده که این را امام فرموده. خب شما سند لازم داری. لذا بنده که برای این روایت سندی ندیدم به خاطر همین هم به همین ترجمه‌ای که عرض می‌کنم فعلاً نصاب درست بودن این ترجمه را بیشتر می‌دانم تا ترجمهٔ رایجی که خواسته‌اند بگویند نجدین راه خیر و شر است.

وجه دیگر: آگاهی، پرسش، دو نیم‌کره

می‌فرمایند که کسانی که از طریق آگاهی عبور کردند ــ با دو چشم دیدند، با زبان و دو لب پرسیدند و از دو برجستهٔ عقلشان یعنی منظور دو نیم‌کرهٔ مغزشان استفاده کردند ــ این‌ها هستند که از گردنه بالا می‌روند. خدا می‌خواهد بگوید چرا انسانی که چشم داشت تا ببیند، زبان و دو لب داشت تا بپرسد و دو تا برجستهٔ عقل هم ما به او عطا کرده بودیم، چرا این انسان گردنه را بالا نرفت؟ خب این هم وجهی است و روش تأمل می‌شود ان‌شاءالله. من تأمل می‌کنم ولی فی‌المجلس یک دو سه تا نکته به ذهنم می‌رسد.

ببینید دربارهٔ نجد حداقل بگویم. نجد یعنی برجسته‌ای که پیداست، آشکار باید باشد. اگر هم دو تا نیم‌کرهٔ مغز را برجسته حساب بکنیم داخلی است؛ یعنی این برجسته محسوب نمی‌شود. دو تا نیم‌کرهٔ مغز است. دوم اینکه «هدینا» می‌گوید؛ نمی‌گوید «اتینا» و «أعطینا» و به او دادیم. هدایت کردیم او را به دو برجسته. پس معلوم است این دو برجسته بیرون از وجود انسان است که انسان را به سوی او هدایت می‌کند خدا. پس این هم باز یک نکتهٔ دیگر است.

تناسب با عقبه: فک رقبه منحصر در برده نیست

بعد نکتهٔ مهم‌تر این است. شما نگاه کنید در مسئلهٔ اقتحام عقبه. «فلا اقتحم العقبة». کی «لا اقتحم العقبة»؟ همانی که «نجعل له عینین ولسانا وشفتین وهدیناه النجدین». همانی که ما دو چشم به او دادیم، زبان و دو لب به او دادیم و به دو برجسته هدایتش کردیم از گردنه بالا نرفت. گردنه چیست؟

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/11)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ» (بلد/12)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که گردنه چیست؟

چه می‌دانی گردنه چیست؟ «فک رقبة»: آزاد کردن یک گرفتار، یک بندهٔ گرفتار، یک برده یا بندهٔ گرفتار ــ که این هم دقت کنید ها. در زمان نزول ممکن است مصداقش این بوده برده بخری و آزاد کنی. ولی این «فک رقبة» منحصر در آزاد کردن برده نیست. آدم گرفتار را نجات بدهی از گرفتار بودن نجاتش بدهی. آدمی که دینی دارد و مرهون دینش شده این فک رقبه است. این فک رقبه است. حالا من نمی‌خواهم بگویم اینجا بحث فقهی ندارم، بحث قرآنی دارم. به لحاظ قرآنی آزاد کردن یک آدم گرفتار مصداق فک رقبه است. لازم نیست او برده باشد. خب فک رقبه.

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/13)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

پس آنچه که خدا قبل از عقبه گفته و فرموده «فلا اقتحم العقبة» بهتر این است که متناسب باشد با معنی عقبه. عقبه چیست که خدا می‌خواهد بگوید ما یک کاری باهات کردیم، یک لطفی به تو داشتیم اما تو حاضر نیستی در حق بقیه لطف کنی. آن عقبه چیست؟ می‌گوید تو حاضر نیستی کسی را نجات بدهی. تو حاضر نیستی کسی را سیر کنی. تو حاضر نیستی یتیمی را تحت پوشش قرار بدهی. تو حاضر نیستی مسکینی را از خاک بلند کنی. این در حالی است که ما به تو دو تا چشم، زبان و دو لب دادیم و به دو برجسته هدایتت کردیم. حالا فکر کن ببین چی بوده.

بنده فکر می‌کنم نزدیک‌ترین مصداق این است. ای انسان! تو افتاده بودی، من بلندت کردم. گرسنه بودی، سیرت کردم. بی‌کس بودی، دل‌ها را به تو مهربان کردم. یک نگاه انداختی به چشم مادرت عشق تو وجودش جوشید، تو را به بغل گرفت و به امر ما این جریان را ما پدید آوردیم. این صحنه را ما پدید آوردیم. ما این کار را باهات کردیم. حالا امروز عوضش را باید بدهی. عوضش هم این است که بقیه را باید کمک کنی. خیلی‌ها روی زمین افتاده‌اند، خیلی‌ها ناتوان‌اند، خیلی‌ها بی‌کس‌اند. خب بی‌کس‌ها را دریاب. فقیرها را دریاب. گرفتارها را دریاب.

من فکر می‌کنم این تناسبی که عرض شد تناسب خوبی باشد؛ اما اصرار نمی‌کنم بگویم این است و لاغیر. نه. ببینید چطور در بحث قسم‌های سورهٔ فجر گفتم مصداقی که به نظر می‌رسد دهه است، دههٔ ذی‌الحجه و فجر عید قربان؛ اما اصرار نمی‌کنم.

«وَٱلْفَجْرِ» (فجر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به سپیده‌دم.

«وَلَيَالٍ عَشْرٍ» (فجر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب‌های ده‌گانه.

یک بار خدا تصریح کرده به یک چیزی. مثلاً خود خدا گفته قشنگ یک جوری حرف زده که ما به راحتی می‌فهمیم که دارد مسئلهٔ شیر خوردن از مادر را می‌گوید. تصریح کرده. یک بار تصریح نیست؛ بیان یک بیان تأمل‌برانگیز است. یعنی گویا فکر تو را درگیر می‌کند. منظور خدا چیست که «ألم نجعل له عینین»؟

چشم در شیرخوارگی: نگاه کودک و جریان شیر

من حتی حساس شدم تو این وجهی که به ذهن رسید. گفتم در شیر خوردن چشم چه کاره است؟ حالا بله زبان و دو لب و دو برجسته را شاید بشود با شیر خوردن توجیه کنی. اما چشم چه کاره است؟ رفتم تو این مسئله جستجو کنم دیدم الا ماشاءالله مقاله، مقالهٔ علمی نوشته شده تأثیر نگاه کودک به مادر در جریان یافتن شیر مادر و در به سلامت طی شدن مسیر شیرخوارگی. آن نگاه کودک است که گویا انرژی به مادر می‌دهد برای شیر دادن به آن بچه. مفصل تو این باب مقاله نوشته شده؛ لذا خیالم جمع‌تر شد. گفتم بله. «ألم نجعل له عینین ولسانا وشفتین وهدیناه النجدین» می‌تواند یکی از مصادیقش یا یکی از بهترین مصادیقش مسئلهٔ شیر خوردن باشد. البته شاید مصادیق دیگری هم وجود داشته باشد. ما منکر آن‌ها نیستیم.

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/8)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟

«وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/9)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

«وَهَدَيْنَـٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/10)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو نجد (دو برآمدگی/دو راه برجسته) راه نمودیم.

گردنه: فک رقبه، اطعام، سپس شهر مؤمنان

خب با این مقدمه خدا می‌فرماید که از گردنه بالا نرفته. گردنه فک رقبه است. گردنه «إطعام في يوم ذي مسغبة» است. یتیمی را، مسکینی را؛ «ثم كان من الذين آمنوا وتواصوا بالصبر وتواصوا بالمرحمة».

«فَكُّ رَقَبَةٍ» (بلد/13)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آزاد کردن گردنی.

«أَوْ إِطْعَـٰمٌ فِى يَوْمٍ ذِى مَسْغَبَةٍ» (بلد/14)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا طعام‌دادن در روزی گرسنگی‌زده.

«يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ» (بلد/15)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یتیمی خویشاوند.

«أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ» (بلد/16)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مسکینی خاک‌نشین.

«ثُمَّ كَانَ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْمَرْحَمَةِ» (بلد/17)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از کسانی باشد که ایمان آوردند و یکدیگر را به صبر سفارش پذیرفتند و به رحمت سفارش پذیرفتند.

خواهران و برادران دقت کنید. «فلا اقتحم العقبة ثم كان». از گردنه بالا نرفت. از گردنه عبور نکرد تا از مؤمنان شود. یعنی پس از عبور از گردنه کسی مؤمن می‌شود. آن کسی که از گردنه عبور نکرده می‌گوید مؤمنم؛ صرفاً می‌گوید مؤمنم؛ اما مؤمن هست یا نیست؟ خدا می‌گوید از گردنه بالا ــ از گردنه عبور نکرد. سپس از مؤمنان شود. «ثم كان من الذين آمنوا وتواصوا بالصبر»: کسانی که ایمان آوردند «تواصوا بالصبر» یعنی قبول وصیت کردند به صبر.

«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/11)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از گردنه بالا نرفت.

«ثُمَّ كَانَ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْمَرْحَمَةِ» (بلد/17)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از کسانی باشد که ایمان آوردند و یکدیگر را به صبر سفارش پذیرفتند و به رحمت سفارش پذیرفتند.

تواصی، نه مواسات: قبول وصیت

دقت کنید «تواصوا» مصدرش چیست؟ تواصی. این با مصدر مواسات فرق دارد. مواسات یعنی به یکدیگر چکار کردن؟ سفارش کردن. یعنی من به شما وصیت کنم، شما به من وصیت کنی، من به شما سفارش کنم، شما به من سفارش کنی. این مواسات است. اما تواصی یعنی چی؟ یعنی از یکدیگر وصیت پذیرفتن. قرآن کریم آن‌قدر که روی وصیت‌پذیری تأکید دارد، روی خودِ وصیت کردن آن‌قدر من تأکید ندیدم. به کلمهٔ وصیت ندیدم. چرا؟ امر به معروف، نهی از منکر داریم. اما کلمهٔ وصیت پذیرش. بپذیرد.

از مؤمنان نشد، از همان کسانی که ایمان آوردند و وصیت به صبر را قبول کردند و وصیت به رحمت را هم قبول کردند. وصیت به صبر برای کیا بیشتر کارکرد دارد؟ برای گرفتاران. وصیت به رحمت برای توانگران. قبول وصیت: آن ناتوانان صبر، توانگران رحمت. البته با یک نگاه وسیع‌تر، آن توانگران هم احتیاج به صبر دارند. چون اگر انسان صبر نداشته باشد نمی‌تواند از اموالش به سادگی به نفع دیگران چشم‌پوشی کند. این خودش صبر می‌خواهد. قبول وصیت به صبر، قبول وصیت به رحمت.

بر اساس این آیات اگر کسی از گردنه ــ از گردنهٔ فک رقبه یا اطعام در روز گرسنگی به یتیم و مسکین ــ اگر از این گردنه عبور نکند به شهر مؤمنانی که اهل قبول وصیت به صبر و اهل قبول وصیت به رحمت‌اند نمی‌رسد. نخواهد رسید. اما اگر عبور کرد و رسید چی می‌شود؟

«أُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَيْمَنَةِ» (بلد/18)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان اهل میمنه‌اند.

«أولئك» یعنی کی؟ یعنی آن کسانی که از گردنه عبور کردند، قبول وصیت به صبر و رحمت کردند. این‌ها می‌شوند أصحاب المیمنة. اما نقطهٔ مقابلشان:

«وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَا هُمْ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ» (بلد/19)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان اهل مشئمه‌اند.

قرآن می‌گوید ــ من نتیجه می‌گیرم از سیاق دوم ــ کسانی که از گردنه عبور نکرده‌اند و از نظر قرآن به شهر ایمان نرسیده‌اند پس چی‌اند؟ کافرند. این‌ها کافر به آیات خدایند. حالا ولو که ما اصطلاحاً به آن‌ها کافر نگوییم اما کفر، قلبش کفر است. قلبش با کفر درگیر است هنوز.

لب معارف: توحید و انفاق

بگذارید یک کلمه بهتان بگویم. فلانی تو که ادعات می‌شود قرآن خواندی، قرآن فهمیدی، یک مقدار این‌ها به ما بگو ببینم خلاصهٔ معارف اعتقادی قرآن چیست؟ می‌گویم توحید است. اگر تو یک کلمه می‌خواهی، توحید است. بگو ببینم خلاصهٔ معارف رفتاری قرآن چیست؟ می‌گویم انفاق است. انفاق است. الا و لابد. یک طرف توحید است، یک طرف انفاق است. یک سکه‌ای است که دو رو دارد.

اصلاً خدا نه در یک سوره که در بسیاری از سوره‌های قرآن این شاخص را پیش می‌کشد، از این شاخص به هیچ قیمتی هم کوتاه نمی‌آید. اگر می‌گوید مرا قبول داری نباید دلبستگی‌هایت مانع از انجام وظایفت بشود. دلبستگی نباید غلبه کند بر بندگی. بندهٔ منی، من این‌طور ازت می‌خواهم. حالا اگر دلبستگی باعث شد نتوانستی بندگی کنی، ادعای توحید نکن. این توحید نیست. این ایمان نیست.

رابطهٔ مستقیم دارند. ببینید رابطهٔ مستقیمشان این است: خداگرایی، «یخرجهم من الظلمات إلى النور». از ظلمت‌ها نجات پیدا کند به نور برسد. چگونه؟

«ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَـٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ ۖ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّـٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَـٰتِ ۗ أُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَـٰلِدُونَ» (بقره/۲۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌آورد. و کسانی که کفر ورزیدند سرپرستانشان طاغوت است؛ آنان را از نور به سوی تاریکی‌ها بیرون می‌برند. آنان اهل آتش‌اند؛ در آن جاودانه‌اند.

ظلمت چیست؟ ظلمت اصلاً امتحان انسان این است. ظلمت وابستگی‌هایی به دنیاست. هر قدر این‌ها قطع می‌شود، کم می‌شود، همان قدر شما بیشتر به سمت خدا تقرب پیدا می‌کنی؛ و هر قدر این‌ها هست همان قدر کمتر موفق می‌شوی حرکت کنی. یعنی مثل اینکه دست و پای آدم، پر و بال آدم زنجیر شده است به همین دنیا. توحید معارف اعتقادی؛ توحید معارف رفتاری، انفاق. یعنی توحید لب معارف اعتقادی قرآن است و انفاق لب معارف تربیتی رفتاری قرآن است.

حالا این ادعایی که بنده عرض کردم را شما بروید ان‌شاءالله در اثر انس با قرآن ــ ما تو همین سیر، پایان این دوره که شد ــ بیایید بررسی کنیم ببینیم که چند تا سوره به چند تا بیان خدا خواست به ما بگوید انفاق، انفاق.

انفاق فقط مال نیست؟ مال و جان

دقت کنید انفاق فقط مختص به مال است به نظر شما؟ نه. دیگر چیست غیر از مال؟ علم، عاطفه، عشق، محبت، کار… در قرآن انفاق یا مال است یا جان. بعد از مال می‌شود جان. از مالت بگذر، از جانت بگذر در راه خدا. آقا من از مال و جان نمی‌توانم بگذرم. می‌شود از علمم بگذرم؟ برو بگذر از علمت. آخه اینکه شما ببینید ما یک چیزی را من، من یقین دارم: «زکاة العلم نشره». بله آقا انفاق علم هم ما داریم. اما اگر انفاق علم پرده‌ای شد، سرپوشی شد بر اینکه انسان خودش را توجیه کند به اینکه من علمم را ــ هرکسی یک چیزی را انفاق می‌کند. من علمم را انفاق می‌کنم، آن یکی هم مالش و جانش را انفاق کند. اگر این شد این خود را گول زدن است. انفاق دل کندن است. کسی که علم به کسی یاد می‌دهد این مستلزم دل کندن نیست. چون علم که از شما، علم که از شما جدا نمی‌شود به کسی برسد که. علم را شما سوار هرچی هم بیشتر به دیگران یاد می‌دهی بیشتر می‌شود. اما در گذشتن از مال، کندن از خود هست. آقا تو اولیایی.

«لَن تَنَالُوا۟ ٱلْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا۟ مِمَّا تُحِبُّونَ ۚ وَمَا تُنفِقُوا۟ مِن شَىْءٍ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِهِۦ عَلِيمٌ» (آل‌عمران/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز به نیکی نمی‌رسید تا از آنچه دوست می‌دارید انفاق کنید؛ و هرچه انفاق کنید خدا به آن داناست.

از آنچه دوست داری بگذری. یا می‌فرماید:

«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و طعام را با وجود دوست داشتنش به مسکین و یتیم و اسیر می‌خورانند.

«یطعمون الطعام على حبه». خودش نیاز دارد ها. خودش می‌خواهد بخورد این غذا را. ولی می‌گذارد یکی دیگر بخورد. «یطعمون الطعام على حبه مسكينا ویتیما وأسیرا». بله فرزند که دیگر از بالاترین دلبستگی‌هاست، انفاق جانی محسوب می‌شود. شما از جان خودت انگار می‌گذری. قطعاً بالاست.

والذین کفروا: آتش دربسته

چه شد؟

«وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَا هُمْ أَصْحَـٰبُ ٱلْمَشْـَٔمَةِ» (بلد/19)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان اهل مشئمه‌اند.

«عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌۢ» (بلد/20)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان آتشی دربسته است.

این‌ها در آتش دربسته گرفتار می‌شوند.

جمع‌بندی: ارتباط دو سیاق

خب جمع‌بندی. سیاق اول، سیاق اول این است که انسان، انسان به غلط اموال خود را هدر می‌دهد و به هدر دادن اموالش چه می‌کند؟ مباهات می‌کند، افتخار می‌کند، گزاف خرج می‌کند، خوشش می‌آید. کیف می‌کند که این‌جوری خرج کرده. دیگر من تکرار نمی‌کنم مثال‌هایش را نمی‌زنم. خب خدا تو سیاق اول می‌خواهد روی این ضربدر بزند. بگوید اشتباه است. مال برای هدر دادن نیست. مال داری باشد داشته باش. برای هدر دادن نیست.

چکار، چطور خدا ضربدر می‌زند؟ خیلی ساده. می‌گوید ببین تو را در رنج خلقت کردم تا بفهمی دستی بالای سرت هست که می‌تواند عرصه را بر تو تنگ کند. پس بی‌خود هدر نده افتخار کن. همان که صاحب آن دست است که می‌تواند عرصه را بر تو تنگ کند الان دارد تو را می‌بیند.

«أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُۥٓ أَحَدٌ» (بلد/7)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پندارد که هیچ‌کس او را ندیده است؟

همونی که می‌تواند تو را گرفتارت کند تو صحرای قیامت دنبال یک لنگ بگردی برای خودت، دنبال یک لقمه آب، یک لقمه نان، یک جرعه آب برای خودت بگردی، همان دارد می‌بیندت که الان داری چیکار می‌کنی. این‌جوری هدر نده کیف کن. استپ. وایسا.

خب وایستادم. چکار کنم؟ هدر ندهم چکار کنم این همه پول را؟ می‌گوید حالا بیا این‌ور. مگر تو افتاده نبودی بلندت کردیم؟ مگر گرسنه نبودی سیرت کردیم؟ مگر دل‌ها را و آغوش‌های مادران و پدران را برای تو آماده نکردیم؟ حالا تو نمی‌خواهی در جوابش افتادگان را بلند کنی؟ گرسنه‌ها را سیر بکنی؟ بی‌کس‌ها را از بی‌کسی نجات بدهی؟ اگر می‌خواهی اموالت را که اضافه است برای خودت این‌جوری خرج کنی، بیا اینجا خرج کن. بیا اشتغال‌زایی کن. بیا مشکلات را برطرف کن. تا کی می‌خواهی به تکلفات خودت خرج کنی؟ آخه این‌ها حدی دارد دیگر.

اگر این کار را کردی تازه می‌رسی به شهر مؤمنان. اگر این کار را کردی تازه می‌رسی به سعادت و خوشبختی. این‌جوری می‌شود به رفاه مطلق رسید. رفاه مطلق با عبور از گردنه حاصل می‌شود. اما اگر این کار را نکردی تو آتش دربستهٔ افکار و اعمال خودت گرفتار می‌مانی و تو قیامت هم متجلی می‌شود. آتشی که در قیامت انسان را احاطه می‌کند این همان آتشی است که در دنیا خودِ انسان برای خودش روشن کرده. خودت خودت را تو این آتش گرفتار می‌کنی در این صورت.

«عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌۢ» (بلد/20)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان آتشی دربسته است.

مسئلهٔ ارتباط دو سیاق روشن است. یکی می‌گوید ولخرجی نکن، آن یکی می‌گوید چکار کن؟ انفاق کن. به همین سادگی.

«وَٱلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ ٱللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سلام بر شما و رحمت خدا و برکاتش.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.