آموزش تدبر در سورهٔ شمس — بخش اول
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.
آیات مورد بحث در این جلسه
پیش از ورود به متن، فهرست آیاتی که استاد در این جلسه دربارهٔ آنها سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون یا تکهای را آورده ــ از این قرار است: شمس/۱ تا شمس/۱۵ (کل سوره، دو بار: دور اول مفاهیم و دور دوم سیاقی)؛ اسراء/۷۲ (کوری دنیا و آخرت)؛ یونس/۷ (رضایت به حیات دنیا و اطمینان به آن)؛ کهف/۸ (صعید جرز؛ با ارجاع به تفسیر علامه طباطبایی)؛ عبس/۳۴ تا عبس/۳۶ (فرار انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندان)؛ اسراء/۱۸ و اسراء/۱۹ (خواستن دنیا و سعی برای آخرت)؛ عنکبوت/۶۹ (جهاد فینا)؛ بلد/۱۱ و بلد/۱۲ (اشاره به عقبه و گردنهها)؛ حاقه/۲۷ تا حاقه/۲۹ (ای کاش مرگ کار را تمام کرده بود؛ مال و سلطنت به کار نیامد)؛ طارق/۴ (هر نفسی را نگهبانی است)؛ مرسلات/۲۵ و مرسلات/۲۶ (زمین کفّات زندگان و مردگان)؛ روم/۳۰ (دین همان فطرت است). دعا «اللهم إنی أسألک الطاعة قبل الموت والراحة عند الموت»، بیت منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهٔ عالمِ مندرج در انسان، فقراتی از زیارت عاشورا، و تطبیق روایی ناقهٔ الله با شهادت اباعبدالله علیهالسلام نیز آمده است. ماجرای هجرت مؤمنان مکه بهصورت روایت تاریخی اشاره شده، نه با قرائت آیهٔ معیّن.
دو جور قرآن خواندن: خنثی یا هدایتگر
بسم الله الرحمن الرحیم. نکتهای را خدمت خواهران و برادران عرض کنم و انشاءالله سورهٔ شمس را آغاز کنیم.
ببینید دو جور میشود قرآن خواند و دو جور میشود قرآن فهمید.
یک مدل این است که انسان قرآن میخواند و میفهمد، و هیچ چیزی را در ذهن او، در فکر او، در قلب او، در زندگی او جابهجا نمیکند. هیچ تجدیدنظری رقم نمیزند. هیچ تغییر وضعیتی به دنبالش نمیآید. اصطلاحاً خنثی است.
خنثی قرآن خواندن دردی را دوا نمیکند. ثواب هم ندارد. راحت بگویم: کسی قرآن میخواند اگر نیتش این نباشد که از قرآن چیزی بفهمد و رشد و هدایت برایش حاصل شود، این ثواب هم نمیبرد. قرآن کتاب کاسبی نیست؛ کتاب هدایت و زندگی است.
آقا ما شنیدهایم در روایات فرمودهاند اگر شما قرآن را بخوانی، نفهمی هم ثواب دارد. بله؛ بخواهی بفهمی ولی نفهمی. حالا دیگر خداوند دستخالی ردّت نمیکند. آقا من میخواستم بفهمم؛ نه اینقدر فهمیدم، کم فهمیدم یا نفهمیدم. خدا نمیگوید حالا که نفهمیدی برو، هیچی بهت نمیدهم. میگوید چرا، بیا حالا جایزهات را فعلاً بگیر؛ انشاءالله میفهمی.
ولی اینکه طرف بگوید حالا که به قرآن خواندنِ بدون فهمیدن ثواب میدهند، من فقط میخوانم، فقط میخوانم؛ دیگر برایم مهم نیست میفهمم یا نمیفهمم؛ برایم مهم نیست زندگیام را عوض میکند یا نمیکند ــ این دیگر بازی کردن با یک مفهوم است.
مفهوم ثواب بردن از قرآن تابعی است از استفادهکردن. بخواهی از قرآن استفاده کنی. آخرت تجلّی دنیاست. شما در دنیا اگر از قرآن نتوانستی راهت را پیدا کنی، در آخرت هم با قرآن راهت را پیدا نمیکنی. این نیست که در دنیا یک وضع باشی و در آخرت وضع دیگری.
«وَمَن كَانَ فِى هَـٰذِهِۦٓ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا» (اسراء/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که در این دنیا کور باشد، در آخرت نیز کور است و گمراهتر از راه.
قرآن باید ما را از کوری نجات بدهد. آن نور را در مقابل ما قرار بدهد.
دو گونه آرامش: دنیایی و ابدی
جایی قرآن میخواندیم، سورهای را میگفتیم، کسی آمد به من مراجعه کرد و گفت فلانی، ما قرآن، کلاس قرآن میآییم و سورهها را میخوانیم تا به آرامش برسیم. ولی اینجوری که میآییم سر کلاس و سورهها را به این شکل میفهمیم، تازه آرامش ما چه میشود؟ از بین میرود. ما تازه راحت بودیم. خیالمان راحت بود که یک مسلمانیِ صاف و درستوحسابی داریم؛ آن را هم شما داری اینشکلی خرابش میکنی.
گفتم ببین: قرآن میخواهد انسان را به آرامش برساند. ولی کدام آرامش؟
ما در قرآن دو تا آرامش مطرح است. یکی این است:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَرَضُوا۟ بِٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَٱطْمَأَنُّوا۟ بِهَا وَٱلَّذِينَ هُمْ عَنْ ءَايَـٰتِنَا غَـٰفِلُونَ» (یونس/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که دیدار ما را امید ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدهاند و بدان دلآرام گشتهاند، و کسانی که از آیات ما غافلاند.
عدهای به حیات دنیا، به زندگی دنیا رضایت دادهاند و همینطور هم به آرامش رسیدهاند. آرامش مادی دارند، آرامش دنیایی دارند، آرامش غیرعمیق و سطحی دارند. خب اینها با بههمریختن این عالم، با مرگ، همهچیز تمام میشود. یعنی نُشِکیشان میپرد. یکدفعه میبینند وسط برهوتاند.
«وَإِنَّا لَجَـٰعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا» (کهف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما آنچه را بر آن است قطعاً خاکی بیگیاه و برهوت خواهیم ساخت.
روی این زمین یک برهوتی خواهد شد. هیچی دیگر نخواهد بود.
روزی که پدر از فرزند، فرزند از پدر، برادر از برادر، همسران از یکدیگر فرار میکنند؛ همدیگر را میبینند پا به فرار میگذارند که یک وقت این الان مرا وامیایستاند بگوید فلان وقت فلان کار را در حق من کردی، الان بده بیاید.
«يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ» (عبس/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که انسان از برادرش میگریزد.
«وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ» (عبس/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مادرش و پدرش.
«وَصَـٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ» (عبس/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از همسرش و فرزندانش.
فرار میکند، قرآن میگوید. خب آن روز آدم یکدفعه آرامشش به هم بخورد چقدر بد است. یعنی یک زندگی زودگذر را با آرامش گذرانده، اما یک زندگی ابدی را باید ناآرام بگذراند.
پس قرآن دنبال ایجاد آرامش زودگذر نیست. میخواهد انسان را به آرامشی ابدی برساند. به آرامشی که مرگ هم آن را بر هم نزند. حتی اگر آدم مرد به هم نریزد. یکدفعه شوکه نشود. ببیند که نه، اوضاع روبهراه است.
آمادهایم برای اینکه لحظهٔ مرگمان روح ما آرام باشد و بگوید اوضاع روبهراه است و نگرانی نداشته باشد و خودش را بسپارد به رضای خدا؟ اگر آماده نیستیم پس هنوز آرام نیستیم.
این آرامش الهی بعد از یک ناآرامی به دست میآید. یعنی اول باید ناآرام بشوی. ناآرام بشوی به خاطر چه؟ به خاطر تغییر دادن عادتها و سبک زندگی و اخلاق و افکار ناآرام بشوی؛ بعد یک بار دیگر بازسازی کنی. یک بار دیگر بهتر از قبل فکر کنی، بهتر از قبل زندگی کنی. این آرامش ارزش دارد. این آرامش ماندگار خواهد بود.
پس اگر یک وقتی احساس میکنیم اینجوری تلنگر به ما میخورد، یک جوری چرتمان میپرد، یک جوری نمیدانیم دیگر چه شد، چهکار میخواهیم بکنیم ــ این سورهها اگر درست است پس ما کی هستیم؟ اگر ما درستیم پس این سورهها کجاست؟ ــ هی احساس کنیم، این نگرانمان نکند. فقط درست مدیریت کردن میخواهد.
مدیریت درستش چیست؟ حرکت به سمت آن مستوایی که سورههای قرآن برای ما مشخص کردهاند؛ حرکت به آن سمت.
مسیر اطمینان الهی: هجرت، جهاد، سعی
مؤمنان به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مکه ایمان آوردند. یک وقت در فشار بودند و در اذیت بودند و اوضاعشان سخت و سنگین بود و روزی نبود که از ناحیهٔ مشرکان ظلمی، فشاری، مکری متوجه حال مؤمنان نباشد.
وسط این اوضاع و احوال، با آن همه آیاتی که قرآن داشت در اینکه آقا ما کفار را عذاب میکنیم و کفار را نابود میکنیم و این حرفها، مؤمنان دست به دعا بودند که خدایا این مشکل را چه کن؟ حل کن، برطرف کن؛ ما را از این اوضاع سخت، فلاکتبار، گرفتارکننده نجات بده.
یکدفعه دیدند در کمال تعجب خداوند یک تاکتیکی را مطرح کرد که همهچیز را به هم زد. خدا به جای اینکه اقدام کند به عذاب کافران، دستور هجرت داد به مؤمنان. گفت یالا بروید.
اِ! خانههایمان، دکانهایمان، خانوادههایمان، کجا برویم؟ دست خالی. و کمک کنید آنهایی که دارند اموالشان را بیاورند در راه هجرت خرج کنیم. هجرت هزینهبردار است. کلی آدم میخواهد کوچ کند از یک شهری بروند به یک شهر دیگر. آدمهای ندار که کلی ارباب هم پشت سرشان است. یک کار پیچیده.
برای خیلیها سؤال پیش آمده بود که خدایا آخر قرار بود مشکل ما برطرف شود. الان ترجیح با این است که پس ما برگردیم به همان ملت و دینی که داشتیم. یک آزمون عظیم.
مسیر رسیدن به اطمینان الهی از هجرت میگذرد، از جهاد میگذرد، از انفاق مال و جان در راه خدا میگذرد. مسیرش از عقبه، از گردنهها میگذرد.
«فَلَا ٱقْتَحَمَ ٱلْعَقَبَةَ» (بلد/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به آن گردنه درنیامد.
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْعَقَبَةُ» (بلد/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه میدانی که آن گردنه چیست؟
لذا خدا در قرآن میفرماید کسی دنیا را بخواهد، چیزی به او میدهم از دنیا؛ اما کسی آخرت را بخواهد، نمیگوید چیزی از آخرت به او میدهم. میگوید باید تلاش کند تا به او بدهم.
«مَّن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُۥ فِيهَا مَا نَشَآءُ لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُۥ جَهَنَّمَ يَصْلَىٰهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا» (اسراء/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که این دنیای زودگذر را بخواهد، در آن هر چه بخواهیم برای هر که بخواهیم شتاب میدهیم؛ سپس جهنم را برایش قرار میدهیم که نکوهیده و رانده در آن درآید.
«وَمَنْ أَرَادَ ٱلْـَٔاخِرَةَ وَسَعَىٰ لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُو۟لَـٰٓئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا» (اسراء/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که آخرت را بخواهد و کوشش شایستهٔ آن را بکند در حالی که مؤمن است، کوشش آنان مشکور خواهد بود.
با جهاد.
«وَٱلَّذِينَ جَـٰهَدُوا۟ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما جهاد کردند، قطعاً راههای خود را به آنان مینماییم؛ و همانا خدا با نیکوکاران است.
جهاد در راه خدا بکند. با جهاد، با سعی، با انفاق، با هجرت، با گذشتن از مال و جان، با پیروزی در ابتلاءات. اما همهاش را با هم حساب بکنی خیلی نیست. یک چهل پنجاه سال مقاومت و مداومت میخواهد و بعدش هم که خلاصه لحظهٔ راحت میرسد.
«اللهم إنی أسألک الطاعة قبل الموت والراحة عند الموت.» انسان طوری زندگی کند که وقتی مرگش میرسد بگوید آخی، الحمد لله به خیر گذشت. خدا را شکر به سلامت عبور کردیم. از اعماق جانش تبسمی بلند شود، خوشحالی بیاید، شادمانی بیاید که خدا را شکر به سلامت عبور کردیم. به سرمنزل مقصود با سلامت رسیدیم.
نه اینکه مرگش که میرسد دو دستش را بکوبد به سرش و دستش را بگزد که وا حسرتا برای چه دویدم! عمری دویدم حالا که میخواستم تازه در کامم شیرینیاش را احساس کنم، تمام شد. میگویند برو. برو.
لحظهٔ مرگ: راحتی یا حسرت
علامه طباطبایی خیلی زیبا میفرماید ذیل همان آیهٔ «إنا لجاعلون ما علیها صعیداً جرزا» در سورهٔ کهف: ببین یا شما میمانی و زنده، زنده جلوِ چشمت اموالت را، داراییهایت را خدا از تو میگیرد؛ یا این حالت پیش میآید که اموالت را میگیرد، بچههایت را میگیرد، خانوادهات را میگیرد؛ یا همهٔ آنها میمانند و تو را یک جا میگیرند. هر دو یکی است.
یعنی اینی که میمیرد یکجا همهچیز خود را چه میکند؟ از دست میدهد دیگر. دیگر نه به مالش دسترسی دارد، نه به حساب بانکیاش دسترسی دارد، نه به خانواده و اموال و اولادش دسترسی دارد. هیچی دیگر. به هیچ چیز دیگر دسترسی ندارد.
«يَـٰلَيْتَهَا كَانَتِ ٱلْقَاضِيَةَ» (حاقه/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کاش آن مرگ کار را یکسره تمام کرده بود.
یک وقت میگوید ای کاش مرگ خودم را هم نابود کرده بود یکسره. چرا؟ چون:
«مَآ أَغْنَىٰ عَنِّى مَالِيَهْ ۜ» (حاقه/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال من به کارم نیامد.
«هَلَكَ عَنِّى سُلْطَـٰنِيَهْ» (حاقه/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلطنت و تسلطم از من نابود شد.
مالم که به دردم نخورد. تسلطم که از بین رفت؛ بر اموالم، بر خودم، بر اولادم، بر همهچیزم. ای کاش خودم هم نابود شده بودم. خودم دیگر نبودم.
سورهٔ شمس: دور اول تدبر (مفاهیم آیات)
سورهٔ شمس. سورهٔ مبارکهٔ شمس. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. اولش چند تا قسم.
«وَٱلشَّمْسِ وَضُحَىٰهَا» (شمس/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به خورشید و روشناییاش.
«وَٱلْقَمَرِ إِذَا تَلَىٰهَا» (شمس/2)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به ماه، آنگاه که از پی آن رود.
«وَٱلنَّهَارِ إِذَا جَلَّىٰهَا» (شمس/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به روز، آنگاه که آن را آشکار کند.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰهَا» (شمس/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب، آنگاه که آن را بپوشاند.
«وَٱلسَّمَآءِ وَمَا بَنَىٰهَا» (شمس/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به آسمان و آنکه آن را بنا کرد.
«وَٱلْأَرْضِ وَمَا طَحَىٰهَا» (شمس/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمین و آنکه آن را گسترد.
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّىٰهَا» (شمس/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به جان و آنکه آن را راست و معتدل ساخت.
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فجورش و تقوایش را به آن الهام کرد.
سوگندها تا الهام فجور و تقوا
تا اینجا همه قسم است. قسم به خورشید و روشناییاش. قسم به ماه آنگاه که از پی خورشید رود. قسم به روز آنگاه که جلوهگر کند زمین را. قسم به شب آنگاه که میپوشاند زمین را. قسم به آسمان و آن قدرتی که آسمان را بنا کرد. قسم به زمین و آن قدرتی که زمین را گسترد. و قسم به جان آدمی و آن قدرتی که جان آدمی را اعتدال بخشید؛ پس به او الهام کرد فجورش را و تقوایش را.
قسم به همهٔ اینها؛ ما منتظر چه هستیم الان؟ جواب قسم دو جمله است: قد أفلح. و قد خاب.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّىٰهَا» (شمس/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد آنکه آن را پاکیزه کرد.
«وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا» (شمس/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زیان کرد آنکه آن را پوشاند و دفن کرد.
جواب قسم: رستگاری و خسارت
هرکس که نفس خود را پاکیزه کرد به رستگاری رسید و هرکس که نفس خود را دفن کرد شقی شد، بدبخت شد، خسارت کرد. «خاب» یعنی خسارت کرد. نفس را پاکیزه کنی رستگار میشوی؛ دفنش کنی خسارت میکنی. آنهمه قسم خورد که این دو جمله را بگوید. مفهوم روشن است.
ماجرای ثمود در دور اول
بعد میفرماید «کذّبت ثمود». ثمود به خاطر طغیانگریاش تکذیب کرد. کی؟
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَىٰهَآ» (شمس/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود به سبب طغیانش تکذیب کرد.
«إِذِ ٱنۢبَعَثَ أَشْقَىٰهَا» (شمس/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که شقیترینشان برانگیخته شد.
آن وقتی که شقیترین فرد قوم ثمود منتخب شد. انبعاث یعنی برآیند برآمده. «إذ انبعث أشقاها» یعنی یک نفر که شقیترین قوم ثمود بود، این منبعث شد، کل قوم ثمود بدبخت شد. کل قوم ثمود بدبخت شد به خاطر کار یکیشان. چرا؟ چون آن یکی برآیند همه بود. «إذ انبعث أشقاها.»
چه بود ماجرا؟ هیچی.
«فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ ٱللَّهِ نَاقَةَ ٱللَّهِ وَسُقْيَـٰهَا» (شمس/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیامبر خدا به آنان گفت: ماده شتر خدا و آبشخورش را پاس دارید.
پیغمبر خدا گفت بابا این ناقه معجزهٔ خداست. ناقه ماده شتری است که حضرت صالح علیهالسلام به عنوان معجزهٔ الهی از دل کوه آورده بیرون. گفتند معجزه معجزه گفته باشد؛ صبر کنید این هم معجزه. کوه شکاف برداشته یک شتر آمده بیرون. گفته آقا این ناقه معجزهٔ خداست، مواظبش باشید. و با این معجزه خدا امتحانشان کرد: «وسقیاها.» این نهری که از این آبادی میگذرد یک روز مال مردم، یک روز مال شتر. تقسیم میکنیم. یک روز شتر الهی، شتری که معجزهٔ خداست بیاید آب بخورد، شما نروید از نهر استفاده نکنید. یک روز دیگر هم شما بروید، شتر برود کنار. «ناقة الله وسقیاها»: مواظب این ناقهٔ الهی و آب نوشیدنش باشید.
«فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنۢبِهِمْ فَسَوَّىٰهَا» (شمس/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را تکذیب کردند و آن را پی کردند؛ آنگاه پروردگارشان به خاطر گناهشان بر آنان فروکوفت و با خاک یکسانشان کرد.
گفتند دروغ میگوید. دروغ میگوید. هیچ همچین چیزی نیست. چه معنا دارد که ما بخواهیم بین خودمان و شتر آب را تقسیم کنیم؟ ناقه را زدند؛ کشتند.
چند نفر ناقه را کشت؟ چرا خدا میگوید «عقروها»، همه کشتند؟ چون آن نفری که کشت منبعث بود، منتخب بود. یک وقت نگویید این منتخب ماست؛ او هر کار کرد، کرد. نه. منتخب هر کار میکند به پای همهٔ آنهایی است که انتخابش میکنند. الا که ندانند چه انتخاب کردهاند؛ کلاً رفته سرشان؛ نفهمیدهاند چه به چه است. آن جداست. اما نه: یکی را انتخاب کردیم یک کاری را بکند. او رفته یک کاری را کرده. همهتان کردید این کار را.
خداوند وقتی میخواهیم در زیارت عاشورا لعنت کنیم قاتلان اباعبدالله علیهالسلام را، میگوییم «لعن الله امة قتلتک. لعن الله امة ظلمتک.» دارد جایی میفرماید آن امتی که اسبها را لگام زدند، آن امتی که اسبها را زین کردند، آن امتی که تاختند. یک جا میگوید «لعن الله امة سمعت بذلک»: آنهایی که شنیدند و راضی بودند خدا آنها را هم لعنت کند پا به پای همانهایی که در کربلا بودند. آنهایی که شنیدند و راضی بودند خدا آنها را هم لعنت کند پا به پای همانهایی که در کربلا تیر و شمشیر زدند.
اینجوری است. یک قومی راضی به کار یک نفر هست. آن یک نفر میرود یک کاری میکند، همه مسئولاند، همه مسئولاند.
«فعقروها» چه شد؟ «فدمدم علیهم ربهم بذنبهم»: پروردگارشان به خاطر گناهشان «دمدم علیهم» آنها را چه کار کرد؟ زیر و رو کرد. آن شهر و دیارشان را زیر و رو کرد. چه شد؟ «فسوّاها»: صاف تسطیحش کرد قشنگ. طوری زلزله آورد و زیر و رو شد این شهر و دیار که تسطیح شد، صاف مسطح. «فسوّاها.» عجب بابا کاری کرد. چه جرأتی.
«وَلَا يَخَافُ عُقْبَـٰهَا» (شمس/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از فرجام آن نمیترسد.
خدا از عاقبت کاری که کرده نمیترسد. کی باید بترسد؟ کی قرار است حالا بیاید خدا را به خاطر این کاری که کرده دعوا کند یا با خدا مثلاً او را توبیخ کند یا او را به دادگاه ببرد؟ چرا این کار کردی؟ دیگر وقتش بود؛ منم نابودشان کردم. تمام شد رفت پی کارش. سوره تمام.
مفاهیم آیات را کار کردیم؛ یعنی دور اول تدبر را رفتیم.
دور دوم: دو سیاق سوره
دور دوم: چند دسته است سوره؟ دو دسته. خیلی واضح است دو دسته است. آیهٔ یک تا ده که چند تا قسم و جواب. آیهٔ یازده تا پانزده که ماجرای قوم ثمود است.
پس کار ما راحت است. دستهٔ اول را جمعبندی کنیم، دستهٔ دوم را جمعبندی کنیم، ارتباط دو دسته را کشف کنیم. تدبر سورهٔ مبارکهٔ شمس تمام است.
جمعبندی سیاق اول: سه جفت سوگند و نفس
جمعبندی دستهٔ اول. «والشمس وضحاها. والقمر اذا تلاها» اینها یک جفتاند. درست است؟ میخواهیم جمعبندی کنیم. جمعبندی یعنی جایگاهشناسی. آیات را در جای خود ببینیم؛ نسبت آیات را با یکدیگر بسنجیم.
الان ما باید به این سؤال جواب بدهیم که چرا خدا به شمس و قمر، به نهار و لیل، به آسمان و زمین سوگند یاد کرد؟ چرا به نفس انسان سوگند یاد کرد؟
شمس و قمر، نهار و لیل، سماء و أرض
اولین توجهی که میدهم این است: شمس و قمر جفتاند. قسم به خورشید و روشناییاش و قسم به ماه آنگاه که از پی خورشید رود.
آیا ماه از پی خورشید میرود؟ چرا خدا ماه را تالی خورشید دانسته؟ تالی. نورش را از خورشید میگیرد. ماه خودش استقلالی در جلوهگری تو آسمان ندارد. تابع است؛ تالی است. تالی یعنی تابع. تبعیت میکند از خورشید تا چه نسبتی با خورشید داشته باشد. در یک زاویهای این قرص کامل است که شما میبینی؛ در یک زاویهٔ دیگر یک هلالی شما میبینی. این هلال به تدریج کامل میشود، به قرصی تبدیل میشود، باز به تدریج به یک هلال دیگری تبدیل میشود. «والقمر اذا تلاها.» این یک جفت.
«وَٱلشَّمْسِ وَضُحَىٰهَا» (شمس/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به خورشید و روشناییاش.
«وَٱلْقَمَرِ إِذَا تَلَىٰهَا» (شمس/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به ماه، آنگاه که از پی آن رود.
جفت دوم. «والنهار اذا جلّاها واللیل اذا یغشاها.» قسم به روز آن وقتی که جلوهگر کند زمین را و قسم به شب آن وقتی که بپوشاند زمین را. این هم یک جفت دیگر. روز برای جلوهگر کردن زمین است؛ شب هم برای پوشاندن زمین است. دو تا آیه و دو تا نشانهٔ دیگر از خدا.
«وَٱلنَّهَارِ إِذَا جَلَّىٰهَا» (شمس/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به روز، آنگاه که آن را آشکار کند.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰهَا» (شمس/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب، آنگاه که آن را بپوشاند.
«والسماء وما بناها والارض وما طحاها.» قسم به آسمان و آن قدرت باعظمتی که آسمان را بنا کرد. آسمان یک چیز عظیمی است دیگر. ما از روی این آیات آسان رد نشویم. یک تأمّلی هم بکنیم. یک وقتهایی بروید زیر آسمان یک نگاه بیندازید بالا، میفهمید «والسماء وما بناها» یعنی چه؟ آسمان است. هرچی میخواهی نگاه کن. هر قدر دوست داری تلسکوپ بیاور. هر قدر دوست داری بپر برو بالا؛ تا هر جا میتوانی برو بالا. تا کجا میخواهی بروی بالا؟ باز هم هست. نه خودت، نه فکرت، نه تصورات به کنهٔ آسمان نمیرسد. قسم به آسمان و آن قدرت باعظمتی که آسمان را بنا کرد.
و قسم به زمین. زمین زیر پایت را ببین. ویژگیهایش، قابلیتهایش. و قسم به زمین و آن قدرتی که زمین را گسترد. زمین با ویژگیهای عجیبش.
یک وقتهایی فکر کند انسان. یک وقتهایی آدم فکر کند. دانه میکاری میرویاند. داخل خودش سفرههای آب زیرزمینی جا داده. معادن را جا داده. مواد مذاب درونیاش این کره را گرم نگه داشته. گردشش، نهرهایش، دریاهایش، جنگلهایش، مزرعههایش، اقیانوسهایش، رشتهکوههای عظیمش، مناظر طبیعی و دیدنیاش، قابلیت زندگی کردن روی زمین، حتی تجزیهکردن مردگان.
«أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ كِفَاتًا» (مرسلات/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا زمین را جای گردآوردن نساختیم؟
«أَحْيَآءً وَأَمْوَٰتًا» (مرسلات/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زندگان و مردگان را.
مردهها را توش خاک میکنی جذبشان میکند. یک چرخهٔ عجیبی است نسبت انسان با زمین و زندگی با زمین. قسم به زمین و آن قدرت باعظمتی که زمین را گسترد.
«وَٱلسَّمَآءِ وَمَا بَنَىٰهَا» (شمس/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به آسمان و آنکه آن را بنا کرد.
«وَٱلْأَرْضِ وَمَا طَحَىٰهَا» (شمس/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمین و آنکه آن را گسترد.
ببینید این سه جفت قسم در واقع با همدیگر ذهن انسان را میبرد در کائنات، در نظام کائنات. خورشید دقیق، ماه دقیق، روز و شب در چرخشی دقیق. ثانیهاش را میشود حساب کرد. صدم ثانیهاش را میشود حساب کرد. آسمان مستحکم، زمین مهیا.
ببینید این کل است. آسمان، زمین: این کل عالم است. خورشید، ماه: کل گردش زمان است. روز، شب: کل پدیدههایی که شما با آن مواجهاید. یعنی این سه جفت قسم، قسم به نظام خلقت است؛ به یک بیان کاملاً خلاصه و البته با نشان دادن هماهنگی. خورشید و ماه، روز و شب، آسمان و زمین، همه با همدیگر دو به دو هماهنگ؛ هر سه جفت با یکدیگر هماهنگ.
تکسوگند به نفس و اعتدال جان
بغلش خداوند میفرماید، در کنارش خداوند میفرماید «ونفس وما سوّاها» و قسم به نفس. نفس یعنی جان انسان.
«إِن كُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌ» (طارق/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نفسی نیست مگر آنکه بر او نگهبانی است.
قسم به جان انسان و آن قدرت باعظمتی که جان انسان را اعتدال بخشید. «ونفس وما سوّاها.» صحبت از اعتدال جان انسان است.
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّىٰهَا» (شمس/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به جان و آنکه آن را راست و معتدل ساخت.
حالا اگر من بخواهم بین این قسم با این سه جفت قسمی که اینجا آمده یک نسبتی ببینم، این نسبت را در چه ببینم؟ در اعتدال؛ در «سوّاها.»
چطور خدا خورشید و ماه را، روز و شب را، آسمان و زمین را در اوج اعتدال خلق کرده. همه در جای خودشان دقیق و منظم و هماهنگ دارند کار میکنند. خدا میگوید در کنار این سوگندی که به نظام خلقت یاد کردم، یک تکسوگند میخواهم یاد کنم به جان انسان. بگویم جان انسان اعتدالی دارد قابل مقایسه با اعتدال کل عالم.
«أتزعم أنک جرمٌ صغیرٌ و فیک انطوی العالم الأکبر.» علی علیهالسلام میفرماید انسان فکر کردی یک موجود کوچکی هستی؟ یک عالم در وجود تو منطوی است. یک عالمی هستی تو به تنهایی.
خورشید و ماه و روز و شب و آسمان و زمین همه یک طرف با اعتدالش، و انسان و اعتدالش یک طرف. قسم به نفس. قسم به جان و آن قدرت عظیمی که جان را اعتدال بخشید.
اما نکته اینجاست.
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فجورش و تقوایش را به آن الهام کرد.
پس الهام کرد به نفس. چه را الهام کرد؟ فجورش را. و فجور نفس اینجا یعنی چه؟ فجور یعنی خارج شدن از اعتدال. بله. خداوند انسان را خلق کرده و انسان را معتدل خلق کرده. بعد به انسان الهام کرده: ای آدم! ای انسان! چه چیزهایی تو را از اعتدال خارج میکند. آنها را به تو الهام کردهاند. و «تقواها»: تقوا یعنی چه؟ نگه داشتن. چه چیزهایی اعتدال تو را نگه میدارد.
تمام مسئله اینجا شروع میشود. مسئله اینجاست. خورشید و ماه معتدلاند. روز و شب معتدلاند. آسمان و زمین معتدلاند. هماهنگاند. عالم معتدل است. اما حفظ اعتدال عالم در اختیار خودش نیست دیگر. عالم با همهٔ عظمتی که دارد، یک کسی به آن عالم اعتدال بخشیده، خودش هم این اعتدال را برای عالم حفظ میکند. تا وقتی که او اراده میکند خورشید و ماه در جای خود است، روز و شب در جای خود، آسمان و زمین هم در جای خود کار میکند. مسئلهای ندارد.
اما انسان: اعتدال اولیه را به انسان داده و نفس انسان را مُلهَم کرده؛ الهام کرده به نفس انسان. به این میگوییم نفس ملهمه که ای انسان این موارد اعتدال تو را بر هم میزند ها. این موارد هم اعتدال تو را حفظ میکند، حواست باشد.
مثال معده و ریه: نفس ملهمه خنثی نیست
حالا چهجوری الهام کرده؟ بگذارید اینجا با چند تا مثال برایتان توضیح بدهم مسئله قشنگ جا بیفتد.
خدا به انسان الهام کرده. نفس ملهمه است. یعنی جان انسان نسبت به عواملی که اعتدال را بر هم میزند خنثی نیست و نسبت به عواملی که اعتدال را حفظ میکند هم خنثی نیست.
چطور؟ یک مثال ساده. الان من با این مثال ساده میرسیم به اصل مطلب ها.
معدهٔ انسان را فرض کنید. معدهٔ انسان یک ظرف است دیگر، درست است؟ یک ظرف است. همانطور که دبّه و قابلمه هم یک ظرف است. شما اگر در قابلمه، در دبّه سم بریزی یا عسل بریزی فرقی به حالش میکند؟ فرق میکند؟ خنثی است. یعنی دربارهٔ آن چیزی که توش میریزی نظر خاصی ندارد؛ فرقی به حالش نمیکند.
اما معدهٔ انسان ملهمه است؛ خنثی نیست. عسل بریزی جذب میکند اما سم بریزی چه میکند؟ دفع میکند، بالا میآورد. میگوید این نه. یعنی معدهٔ شما میداند چه اعتدالش را حفظ میکند، چه اعتدالش را به هم میزند. در مقابل چیزی که اعتدال او را به هم میزند واکنش نشان میدهد.
شش انسان، کپسول. تو کپسول آهنی اکسیژن یا مونوکسید کربن فرقی به حالش دارد؟ اما شش انسان اکسیژن جذب میکند. هیچ عکسالعمل منفی، هیچ واکنشی ندارد. اما دود ــ آنهایی که حالا اهل دود و دَمَناند آنها بهتر تجربه دارند. همین کسی که البته اوایلش طرف نمیداند چهجوری باید بکشد و اینها، این اولین پُک را که میزند فوری چه میشود؟ سرفه. سرفه یعنی چه؟ یعنی این مال من نیست. یعنی این به درد من نمیخورد. یعنی این برای من ضرر دارد. یعنی این اعتدال مرا به هم میزند. سرفه دارد داد میزند.
خدا خودش سیستم واکنش طبیعی را روی معده سوار کرده، روی شش سوار کرده.
خب پس چهکار کنیم حالا که اینطوری است؟ میگوید شما یک زحمت بکش، شما این سیستم واکنش طبیعی را نکن. بگذار کار کند. آنچه مضر است را خودش دفع میکند: فجور. آنچه تقواست و به درد حفظ اعتدال میخورد خودش جذب میکند. تو بگذار کار کند. شما بیزحمت این کار را انجام بده.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّىٰهَا» (شمس/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد آنکه آن را پاکیزه کرد.
این نفس محترمِ ملهمِ چیزفهم را به خاطر خدا تمیز نگهش دار.
حالا مگر میشود کثیفش کرد؟ بله. میشود کثیفش کرد. چهجوری؟ همین بیاییم سراغ همین معده. یک غذایی را خوردی که به درد معده نمیخورد، پس داد. میگویی ها تو پس میدهی؟ حالیت میکنم. دوزش را میآورم پایین؛ با دوز پایینتری غذا را بهش تحمیل میکنم. تکان میخورد بیچاره یک خرده، ولی دیگر مجبورش میکنم کنار بیاید. میگویم حالا یواش، یواش. قشنگ متقاعدش میکنم که تو باید قبول کنی. اگر در طول زمان توانستم معده را متقاعد کنم، متقاعد میشود یا نمیشود؟ بنده خدا ساکت میشود دیگر. دیگر خفهام کردی، دیگر چهکار کنم؟
سیگار. پُک اول را زد فهمید نه، این شش میخواهد مقاومت کند. صبر کن عزیزم. درستش میکنم. دوستش بهش میگوید آقا اینجوری پُک نمیزنند که. چه خبرته مگر سیگار حرفهای هستی اینجوری؟ یواش؛ یک دانه یواش بزن. آها، خب دیدی چیزی نشد. بعد کمکم این انسان میگوید که حتی این هم که میآید یک جور کسر شأن است دیگر؛ جلوش را بگیریم که ضایع نشویم. این شش را خفه میکنی.
کار به جایی میرسد که بیستوچهار تا سیگار را با هم میگذارد تو دهانش، همه را آتش میزند، میکشد عین تراکتور. اما تکان نمیخورد. شش دیگر کلاً خاصیتش را از دست داده. دیگر جواب نمیدهد. سرفه نمیکند.
یعنی چهکارش کردی شما؟ چهکارش کردی؟ دفنش کردی. به این میگوید دفن.
«وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا» (شمس/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زیان کرد آنکه آن را پوشاند و دفن کرد.
این دفن است. تو کاری کردی که آن پایانههای عصبی که باید کار میکرد تو معده دیگر کار نمیکند؛ پوشانده شده. آن شاخکهای ریزی که داخل شش تعبیه شده بود تا پس بزند هوای آلوده را، آنها دیگر پوشانده میشوند، دیگر کار نمیکنند. پس توانستی خفهاش کنی؟ میگویی آره موفق شدم. میگوید خودت خسارت کردی.
من تو را خنثی خلقت نکرده بودم. یک جوری خلقت کرده بودم که نسبت به آنچه حافظ اعتدال تو هست جاذب باشی و نسبت به آنچه مضرّ بر اعتدال تو هست دافع باشی. ولی تو خرابش کردی، از کار انداختیاش.
میشود درستش کرد؟ بله. همین آدم اگر بیاید یک مدتی پاکیزه زندگی کند ــ همین آدم سیگاری را فرض بکنید ــ شستوشو بدهد خودش را با در واقع یک سری داروهای طبیعی، گیاهی، یک شستوشویی بدهد و بعدش هم اینکه دیگر سیگار نکشد، مدتی سیگار نکشد. اگر بعد از مدتی دوباره بخواهد رو بیاورد باز هم همان عکسالعمل است؟ برگشته.
این «قد أفلح من زکّاها.» هر وقت پاکیزهاش کنی خودش جواب میدهد. هر وقت آلودهاش کنی و دفنش کنی خودش از کار میافتد. در اختیار توست که این سیستم وجودیت کار کند یا نه.
روح انسان و وجدان
حالا روح انسان و «نفس و ما سوّاها.» خدا روح انسان را در اوج اعتدال خلق کرده. یعنی گرایشهای روح معتدلاند.
این که میبینی یک نفر میگوید چرا خدا یک جوری خلق کرده که انسان نمیتواند بر طمع غلبه کند؟ از اول که اینجور نبود عزیزم. چرا خدا انسان را یک جوری خلق کرده که نمیتواند بر شهوت غلبه کند؟ از روز اول که اینجور نبود. چرا من روزی چند نفر را سرشان را نبرم آرام نمیگیرم؟ اِ بله، آدم میرسد به جایی که قشنگ هر روز چند نفر را باید سرشان را ببُرد تا آرام شود. دیگر از اول اینجور نبود که.
خب شما یک جوری زندگی کردی، این واکنشهای روح را نسبت به مسائل مضر چه کردی؟ نشنیده و ندیده گرفتی؛ روح را خفه کردی. هر بار که روحت آمد داد زد بابا این بیحیایی است، گفتی ساکت. یک خرده دوزش را آوردی پایینتر، دوز بیحیایی را، ولی تحمیل کردی به روحت. بار دوم بیشتر، سوم بیشتر، تا جایی که این روح را خفه کردی، ساکت کردی، خنثی کردی.
روحت آمد داد بزند بابا این دروغ است، گفتی ساکت. گفت بابا این حرام رشوه است، گفتی ساکت. گفتی ظلم است، گفتی ساکت.
کدام انسانی نسبت به صداقت و دروغ بیعکسالعمل است؟ کدام انسانی نسبت به وفاداری و خیانت بیعکسالعمل است؟ کدام انسانی نسبت به انصاف و مروّت و کلاه سر مردم گذاشتن بیعکسالعمل است؟ اینها همه تو وجود آدم هست. هیچ پیغمبری هم که نباشد، هیچ کتابی هم که نباشد، آدم با آدمیتش، با همان نفسی که خدا به او عطا کرده، میفهمد که چه با انسانیت جور درمیآید و چه با انسانیت جور درنمیآید. این خودش ملهمه است.
مسئله چیست؟ مسئله این است که به تدریج انسان دفن میکند. این نفس ملهمه را دفن میکند. دفن کردن یعنی چه؟ یعنی اعتنا نمیکند؛ یک غبار روش میگیرد. اعتنا نمیکند، غبار، غبار، غبار. این غبارها آنقدر زیاد میشود مثل آیینهای که غبار روش متراکم میشود، دیگر هیچی را نشان نمیدهد. میگوید زنگار گرفت. قلب زنگار میگیرد، نفس زنگار میگیرد، دیگر جوابگو نیست. دیگر آن دستگاه درونی اعتدال ــ بهتره اینجوری بگویم دستگاه درونی حفظ اعتدال ــ دیگر کار نمیکند.
میشود درستش کرد؟ بله، پاکیزهاش کن. توبه کن. رفتارهای غیرانسانی را ترکش کن. مثل سیگار که میفهمیدی باید ترکش کنی. این هم ترکش کن. حالا سیگار به جسم مربوط است؛ الان صحبت از روح است. دروغ دیگر نگو. رشوه دیگر نگیر. ظلم دیگر نکن. کار خودت را درسته سختتر کردی ولی راه چارهای نیست. باید نفس را پاکش کنی.
خداوند میخواهد بگوید انسان قسم به عالم که معتدل است و قسم به تو که معتدلی و راه حفظ و خروج از اعتدال هم به تو الهام شده. اگر این نفس معتدل ملهمه ــ نفس معتدل ملهمه یعنی غیرخنثی، آگاه ــ این نفس معتدل ملهمه را اگر پاکیزه نگه داشتی نجات پیدا میکنی و اگر نفس معتدل ملهمه را دفنش کردی خسارت میکنی. تمام.
جمعبندی سیاق دوم: عاقبت طغیان ثمود
دستهٔ دوم.
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَىٰهَآ» (شمس/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود به سبب طغیانش تکذیب کرد.
ثمود طغیانگری کرد و به خاطر طغیانگری به تکذیب افتاد. کی؟ کجا؟ چطور؟
«إِذِ ٱنۢبَعَثَ أَشْقَىٰهَا» (شمس/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که شقیترینشان برانگیخته شد.
همان وقتی که شقیترینشان از بینشان منبعث شد. پیغمبر خدا گفت:
«فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ ٱللَّهِ نَاقَةَ ٱللَّهِ وَسُقْيَـٰهَا» (شمس/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیامبر خدا به آنان گفت: ماده شتر خدا و آبشخورش را پاس دارید.
بابا این معجزهٔ خداست بپایید؛ آب نوشیدنش را مواظب باشید.
«فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنۢبِهِمْ فَسَوَّىٰهَا» (شمس/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را تکذیب کردند و آن را پی کردند؛ آنگاه پروردگارشان به خاطر گناهشان بر آنان فروکوفت و با خاک یکسانشان کرد.
گفتن دروغ میگوید. ناقه را پی کردند. خدا به خاطر این گناه زیر و روشان کرد، با خاک یکسانشان کرد.
«وَلَا يَخَافُ عُقْبَـٰهَا» (شمس/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از فرجام آن نمیترسد.
و خدا از عاقبت کار خودش هم نمیترسد.
ماجرا روشن است. میگوید تکذیب به خاطر طغیان است. این مردم طغیان کردند به این شکل که شقیترینشان بلند شد، سخن رسول خدا را برای مواظبت از ناقهٔ الله تکذیب کردند و به واسطهٔ این فرد شقی آن ناقه را پی کردند و عذاب شدند.
جمعبندی این سیاق خیلی روشن است. عاقبت طغیان و تکذیب را دارد میگوید.
ارتباط دو سیاق
اما سؤال ما اینجاست. مرحلهٔ چهارم: ارتباط سیاقها. خب چه ارتباطی بین این دو سیاق هست؟
مثال آورده در این سیاق دوم برای کدام بخش سیاق اول؟ «قد خاب من…» یعنی ما میتوانیم به یک نگاه اولیه و طبیعی بگوییم آقا قوم ثمود مصداق کسانی هستند که دسّ نفس کردند. یعنی نفس معتدل ملهم را نگه نداشتند. این مثال است.
اما من میخواهم یک قدم ببرم شما را به جلو. در این سیاق صحبت از کیست؟ رسولالله. یعنی تکذیب کی؟ تکذیب رسولالله وقتی اتفاق میافتد که قبلش یک تکذیب رسولالله دیگر شده. کدام رسولالله تکذیب شده؟ رسولالله درونی.
تو اگر نفس ملهمه را که رسول باطنی است ــ یعنی خدا تو وجود هر آدم یک پیغمبر گذاشته که دارد داد میکشد. دارد میگوید این خوب است، این بد است، این آره، این نه ــ تو وقتی به پیغمبر درون خودت، به رسول باطنی خودت رحم نمیکنی و سخن او را اعتنا نمیکنی که وجدانی است، کسی از بیرون تو گوشت نمیخواند، تو وجدان خودت است. وقتی به آن اعتنا نمیکنی، طبیعی است که به رسولی که از بیرون داد میزند توجهی نکنی.
یعنی تکذیب رسول ناشی از دسّ نفس است. نفس ملهمه را کسی که خفه میکند، رسول را تکذیب میکند. شاخص وجودی را وقتی کسی بهش بیاعتنایی میکند، شاخص اجتماعی را هم بیاعتنایی میکند.
ناقهٔ الله چرا مهم نیست برایش؟ این وقتی شاخصهای درونی وجود خودش برایش مهم نیست، خودش را ضایع میکند، میخواهی ناقهٔ الله را ضایع نکند؟ پس تکذیب رسول باطن منتهی به تکذیب رسول ظاهر میشود. این ارتباط اول.
بیحرمتی کردن به شاخصهای نفس ملهمه که شاخصهای درونی است، این بیحرمتی کردن به شاخصهای اجتماعی را به دنبال دارد که معجزهٔ انبیاست. معجزهٔ انبیا هم بیحرمت میشود.
دیگر چه؟ بیحرمتی به شاخصهای نفس ملهمه که درونی است، که حق و باطل را جدا میکند و در درون انسان حق و باطل را جدا میکند. اگر کسی به این شاخصهای درونی بیاعتنایی کرد، به شاخصهای بیرون جامعه مثل معجزات الهی، مثل قرآن، مثل ناقهٔ الله که معجزهٔ صالح است، خب به آن هم بیاعتنایی میکند.
یعنی راه، راه صلاح جامعه از چه میگذرد؟ از درون، از نفس. راه فساد جامعه از چه میگذرد؟ از درون. برای همین سیاق اول فردی است. ببین «قد أفلح من» و «قد خاب من.» اما سیاق دوم چیست؟ اجتماعی است. ثمود. یعنی اگر جامعه مفسده است، اگر جامعه طغیان کرده، اگر جامعه تکذیب میکند، این به خاطر این است که قبلش فرد به فرد چه اتفاقی افتاده؟ تکذیب اتفاق افتاده.
سه ارتباط سیاقها
پس سه تا ارتباط من گفتم تا اینجا.
یک: تکذیب رسول باطنی ــ سیاق اول که همان نفس ملهمه است. نفس ملهمه. این منتهی میشود به تکذیب رسول ظاهری، پیامبر الهی.
دو: بیحرمتی به شاخصهای درونی حق و باطل. همان فجور و تقوا. این منتهی میشود به بیحرمتی به شاخصهای اجتماعی حق و باطل. که در آن جامعهای که مثال این سوره است ناقهٔ الله است.
سه: فساد نفسانی افراد منتهی میشود به طغیان، طغیان و فساد جامعه و اجتماعی.
این سه تا. شاید باز هم فکر کنی باز هم بیاید. اما کلاً خدا با سه تا رویکرد مقایسهای دارد ثمود را به عنوان مثال دسّ نفس مطرح میکند و این هم میتوانید بگویید دسّ نفس، دسّ نفس پنهان کردن و پوشاندن منتهی به چه میشود؟ طغیان. طغیان سرکشی کردن است. انسان اول طغیان نمیکند؛ اول سرکوب میکند نفس خودش را بعد طغیان میکند. همینطور شاید باز هم بشود شمرد.
در حقیقت بله سیاق دوم یک مثال است برای سیاق اول. ولی نه یک مثال ساده؛ یک مثالی که بحث را در چندین جهت میبرد جلو. فردی را میکند اجتماعی؛ رسول باطنی، رسول ظاهری؛ دسّ نفس، طغیان؛ بیتوجهی به شاخصهای نفسانی و درونی، بیحرمتی به معجزات الهی.
تطبیق روایی: ناقهٔ الله و شهادت اباعبدالله
حالا در روایات ما مسئلهٔ ناقهٔ الله را در امت رسول خدا تطبیق دادهاند با شهادت اباعبدالله علیهالسلام. امت چه کار کرد؟ چه کار کرد امت؟ آمد فرزند پیغمبر خدا را، امام بر حق را، حجت الله را به شهادت رساند تشنه. مقایسه کنید با «فکذبوه فعقروها.» یک امتی به نام ثمود یک شتری را که نشانهٔ خدا بوده پی کردند، عذاب شدند. یعنی دیگر این هلاکت امت است دیگر. نقطهٔ هلاکت یک امت است و یک جریانی در اسلام همین مسیر را رفتند.
از کجا شروع شد؟ این سوره تحلیل ارائه میدهد. میگوید از دسّ نفس شروع میشود. از زیر پا گذاشتن وجدان خود شروع میشود.
لذا شما ببینید آنی که وجدان خودش را زیر پا نگذاشته بود نجات هم پیدا کرد. حضرت حُر. وجدان خودت را نگه دار. به وجدان خودت، به نفس ملهمهٔ خودت احترام کن. وقتی خودت میفهمی داری ظلم میکنی، ظلم نکن. وقتی خودت میفهمی داری ظلم میکنی، ظلم نکن. وقتی خودت میفهمی داری دروغ میگویی و غلط است، دروغ نگو. آدم دیدهاید دروغ میگوید عذاب وجدان میگیرد. خب نگو دروغ. وقتی میفهمی این مال مردم است داری میخوری، خب نخور. اینها که لازم نیست پیغمبر از بیرون بهت بگوید. خودت به پیغمبر خودت اعتنا کن.
وقتی خودت میفهمی اینجا جایش است باید رحم کنی، خب رحم کن. الان وقتش است که رحم کنی، خب رحم کن. وقتی خودت میفهمی این تصویر چیزی نیست که تو انسان باید ببینی، خب نبین. این صدا چیزی نیست که تو باید بشنوی، خب نشنو. خودت حارس رسول خودت باش. خودت وجدان خودت را پاس بدار.
خدا اگر به انسان کشش غریزی داده، وجدان هم داده، انصاف هم داده، حقطلبی هم داده، وفاداری هم داده، صداقت هم داده، رحم و مروّت هم داده. خب همینهایی که داری را نگه دار. اگر نگه داشتی آن وقت میبینی این پیغمبر هرچی میگوید میبینی به جانت مینشیند. دیگر برایت تحمیل به حساب نمیآید؛ اصلاً فشار نمیکشی.
پیغمبر میگوید بنده خدا مثلاً ــ مثال عرض میکنم ــ نماز بخوان. تو نماز را با جان خودت هماهنگ میبینی. میگویی آقا تو جان من هم همین است که آدم باید نسبت به منعمش، ولینعمتش خاضع باشد، خاشع باشد، حرفش را گوش بدهد، اظهار خضوع کند. ما همینطوریم؛ آدم همینطوری است دیگر. آدم لازم نیست مسلمان باشد؛ آدم همینطوری است. ببخشید، بعضی حیواناتش همینجوریاند چه رسد به آدم. میفهمند که اگر یکی آقا یک نعمتی به من داد، یک لطفی به من کرد، یک نانی به من داد، من باید در مقابل این نعمت او و لطف او ممنون باشم. چه رسد به اویی که همهچیزم را او داده. دیگر نماز برایش فشار نیست.
وقتی بهش میگویند آقا فرض بفرمایید انفاق کن، این چون با وجدانش هم همراه است، میگوید آقا وجدان من هم همین را میگوید. میگوید تکخوری کار درستی نیست. میگوید آقا چرا فقط من؟ بقیه هم تو این دنیا سهم دارند. وجدانم هم همین را میگوید. جور درمیآید.
یعنی حرف رسول ظاهری با رسول باطنی هماهنگ درمیآید، جور درمیآید، حرکت ایجاد میکند.
اما آنی که رو وجدانش پا گذاشته، این پیغمبر هرچی میگوید بر خلاف وجدان است. این پیغمبر میگوید انفاق کن، او قبل از اینها حس درونی انفاق را کور کرده. پیغمبر میگوید نماز بخوان، قبل از اینها حس درونی ممنون بودن در مقابل خالق و منعم را خفه کرده. او بلایی بر سر پیغمبر درون آورده که هرچی پیغمبر میگوید برایش بیفایده است. لذا حاضر است خود پیغمبر را، معجزهٔ پیغمبر را، سفارش پیغمبر را حاضر است بکشد حتی از بین ببرد. برایش مهم نیست.
کلید مقاومت در برابر دین: وجدان دفنشده
سورهٔ شمس به نظر من سورهای است که کلید حل بسیاری از مقاومتها در مقابل دین و دینداری است. بسیاری از مقاومتها.
خاطرهٔ جوان و ترک گناه
یک باری، یک خاطرهای را میخواهم برایتان تعریف کنم. یک باری در یک صحنهای با یک بنده خدایی مواجه بودم، جوانتر که بودم. این بنده خدا حالا یک اشتباهی انجام میداد، یک گناهی مرتکب میشد. بهش گفتم فلانی این کار گناه است نکن. گفت که کی گفته گناه است؟ گفتم که الان چه بگویم؟ بگویم فقها گفتهاند گناه است، میپذیری؟ بگویم پیغمبر گفته گناه است، امامان گفتهاند گناه است، میپذیری؟ چون میشناختمش که نمیپذیرد. مسئله درش تثبیت شده. میپذیری؟ بگویم تو قرآن نوشته خدا گفته، چه بهت بگویم قانعت کند که توجیهش نخواهی بکنی؟
یک خرده رفت تو فکر. گفتم شما اگر واقعاً میخواهی بفهمی این کار گناه است یا نه ــ به خاطر رضای خدا واجب که حالا نیست؛ حداقلش این است که واجب نیست ــ به خاطر رضای خدا یک مدت این کار را نکن. بگذار یک فرصتی بده به آن نفس ملهمه نفس بکشد، یک تطهیری بشود، یک پاکیزگیای بیاید، بعد خودت میفهمی. اصلاً دیگر من بگویم تو رو هوا میزنی. رو هوا میزنی.
پایههای دینپذیری تو وجدان است. وجدان اگر کور شد، وجدان اگر خفه شد، وجدان اگر دفن شد، این مقدمات دینپذیری از بین میرود.
قرآن میفرماید:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا ۚ فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا ۚ لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَـٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (روم/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روی خود را برای دین حنیف برپا دار؛ فطرت خدایی که مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدا را دگرگونی نیست. این است دین استوار؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
دین همان فطرت انسان است. فطرت یعنی چگونگی خلقت. یعنی دین کاملاً با چگونگی خلقت انسان منطبق است. دین با روح انسان جفت است. اگر مقاومت میبینی، مقاومت محصول این است که وجدان کور شده. یک جاهایی خودت به خودت ظلم کردی. این ظلم را یک خرده کمش کن و انسان آنقدر میفهمد ها.
مثل اینکه دقیقاً مثل این حرف میماند. من هی مثال به سیگار و سیگاری میزنم. یک وقت، یک وقتهایی شد در بعضی از جلسات بعضی از من ناراحت شدند که آقا شما مثلاً ما که سیگار میکشیدیم را آمدی با اینها مثلاً یکی کردی. نه من اصلاً مقصدم این نیست. در مثل مناقشه نیست. حالا سیگار کشیدن که ضرر دارد و آدم باید ترکش بکند به جای خود. من نمیخواهم سیگار کشیدن را گناه یا گناه کبیره ــ آن بحثش به جای خود است. برای بعضیها حتماً گناه است، برای بعضیها شاید گناه نباشد، مکروه باشد. بالاخره ناپسند است دیگر. این مقدار روشن است که یک چیز ناپسند است. ولی من اگر مثال میزنم از این باب مثال میزنم.
میگویم این آدمی که عمری ــ میگویند به طرف گفتند که آقا سیگار نکش عادت میکنی، گفت دروغ است هشتاد ساله کشیدم عادتم نکرد. هشتاد ساله سیگار کشیدم عادتم نکرد. هرکی میگوید دروغ میگوید.
خب این کسی که عمری سیگار کشیده، شما هرقدرم بهش بگویی آقا این سیگار نکش، سیگار کشیدن کار خوبی نیست، او این حرف را خوب درک نمیکند مگر اینکه یک مدت بگذارد کنار؛ یعنی عقلش را حاکم کند بگوید آره وجداناً روزهای اول که داشتم این سیگار را میکشیدم اذیت داشته برایم. حالا بگذار یک مقدار شرایطم را عوض کنم بلکه این حرف در وجدان من اثر کند.
اتفاقاً این پاکتهای سیگار را میگیرند میبینند روش مثلاً از این ششهای سرطانی و قلب سرطانی اینها هست. نگاه میکنند میگویند به به! چه قلب زیبایی. چه شش جالبی اتفاقاً. شش اینجوری نباشد به چه درد میخورد؟ هیچی درش اثر نمیکند. هرچی میگویی بیفایده است.
خب سورهٔ شمس هم تمام است. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
ختم سوره
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَٱلشَّمْسِ وَضُحَىٰهَا» (شمس/1)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به خورشید و روشناییاش.
«وَٱلْقَمَرِ إِذَا تَلَىٰهَا» (شمس/2)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به ماه، آنگاه که از پی آن رود.
«وَٱلنَّهَارِ إِذَا جَلَّىٰهَا» (شمس/3)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به روز، آنگاه که آن را آشکار کند.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰهَا» (شمس/4)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب، آنگاه که آن را بپوشاند.
«وَٱلسَّمَآءِ وَمَا بَنَىٰهَا» (شمس/5)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به آسمان و آنکه آن را بنا کرد.
«وَٱلْأَرْضِ وَمَا طَحَىٰهَا» (شمس/6)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زمین و آنکه آن را گسترد.
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّىٰهَا» (شمس/7)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به جان و آنکه آن را راست و معتدل ساخت.
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/8)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فجورش و تقوایش را به آن الهام کرد.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّىٰهَا» (شمس/9)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی رستگار شد آنکه آن را پاکیزه کرد.
«وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا» (شمس/10)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زیان کرد آنکه آن را پوشاند و دفن کرد.
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَىٰهَآ» (شمس/11)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود به سبب طغیانش تکذیب کرد.
«إِذِ ٱنۢبَعَثَ أَشْقَىٰهَا» (شمس/12)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که شقیترینشان برانگیخته شد.
«فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ ٱللَّهِ نَاقَةَ ٱللَّهِ وَسُقْيَـٰهَا» (شمس/13)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیامبر خدا به آنان گفت: ماده شتر خدا و آبشخورش را پاس دارید.
«فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنۢبِهِمْ فَسَوَّىٰهَا» (شمس/14)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را تکذیب کردند و آن را پی کردند؛ آنگاه پروردگارشان به خاطر گناهشان بر آنان فروکوفت و با خاک یکسانشان کرد.
«وَلَا يَخَافُ عُقْبَـٰهَا» (شمس/15)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از فرجام آن نمیترسد.
صدق الله العلی العظیم.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.