ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 029

آموزش تدبر در سورهٔ ضحی — بخش دوم

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

آیات و نقل‌هایی که در این جلسه محل بحث‌اند

پیش از ورود به متن، فهرست هر آیه‌ای که استاد دربارهٔ آن سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون، تکه، یا ماجرا را آورده ــ از این قرار است:

  • کل سورهٔ ضحی: ضحی/۱ تا ضحی/۱۱ (سه فراز: سوگند و جواب؛ استشهاد به گذشته؛ سه تکلیف)
  • قلم/۲: «نعمت ربّک» در سیاق جنون‌نخواندن پیامبر، برای فهم «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»
  • اسراء/۷۳ تا اسراء/۷۵: نزدیک بودن تمایل به کفار و تهدید به ضعف عذاب دنیا و آخرت
  • حاقه/۴۴ تا حاقه/۴۷: فرضِ تَقَوُّل، أخذنا منه بالیمین، قطع وتین
  • قلم/۴۸ تا قلم/۵۰: نهی از همانندی با صاحب حوت (یونس علیه‌السلام)
  • صافات/۱۳۹ تا صافات/۱۴۲: گریختن یونس به کشتی پُر، قرعه، بلعیده‌شدن به دست حوت
  • بقره/۱۲۴: ابتلای ابراهیم علیه‌السلام به کلماتی و جعل امامت؛ «عهد من به ظالمان نمی‌رسد»
  • عنکبوت/۶۹: مجاهده در راه خدا و هدایت به سُبُل
  • طلاق/۲ (ذیل آیه) و مضمون رزق از جایی که گمان نمی‌رود: «وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًا»
  • حدید/۲۸: دو بهره از رحمت ــ نور برای یافتن راه، و بهره‌مندی اخروی
  • حدیث امیرالمؤمنین علیه‌السلام: «إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالًا وَإِدْبَارًا»
  • حدیث نبوی: «أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»
  • شهادت و صلوات: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ»

آیه‌ای که استاد به آن اصلاً اشاره نکرده در متن نمی‌آید.

تمرین جمع‌بندی سیاق از اینجا تا ناس

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

سورهٔ مبارکهٔ ضحی را می‌خواهیم تدبر کنیم. از اینجا به بعد، تا آخر جزء سی که داریم کار می‌کنیم و به سمت سورهٔ ناس می‌رویم، دیگر کمتر سوره‌ای پیدا می‌شود که چنددسته باشد. سوره‌ها نوعاً تک‌دسته‌ای‌اند. از اینجا به بعد بیشتر می‌توانید به کارت‌ان جنبهٔ تمرینی بدهید. یعنی چه کار بکنید؟ بیشتر تمرینِ جمع‌بندی.

تقریباً هر سوره‌ای از اینجا به بعد یک سیاق است. خب، این سیاق را می‌خواهیم جمع‌بندی کنیم. اگر این تمرین را تا پایان خوب انجام بدهیم، ان‌شاءالله در سطوح بعدی برای جمع‌بندی سیاق‌ها مشکل چندانی نداریم؛ می‌توانیم به مسائل دیگر در آموزش روش بپردازیم.

سه فراز در یک سیاق

حالا سورهٔ مبارکهٔ ضحی. درست است که یک سیاق است، اما اگر نگاه کنیم خیلی واضح است که این یک سیاق چند فراز دارد؟ سه تا فراز دارد. سه فراز.

فراز اول، فراز قسم‌ها و جواب قسم است. خیلی مشخص.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان رانده‌شده پناه می‌برم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.

«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به چاشتگاه، به روز در اوج روشنایی.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب، آنگاه که آرام گیرد و تاریکی‌اش مستقر شود.

«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» (ضحی/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت تو را وداع و تودیع نکرد و بر تو خشم نگرفت.

«وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» (ضحی/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آینده برای تو از گذشته بهتر است.

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» (ضحی/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌زودی پروردگارت چنان به تو عطا می‌کند که خشنود شوی.

این فراز اول است.

ضحی و شبِ آرام‌گرفته

قسم یاد کرده به ضحی. ضحی وضعیت روز است در اوج روشنایی؛ ظهر؛ وقتی که خورشید بالای آسمان است، بیشترین تابش را دارد، بیشترین نور و گرما را می‌دهد. این حالتِ ضحی است.

و «وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ»: قسم به شب، آن وقتی که آرام می‌شود. شب کی آرام می‌شود؟ وقتی که تاریکی‌اش به حداکثر خودش می‌رسد. یعنی حتی آن ذرات نور، حتی آن شعاع‌های نوری که هنوز در آسمان بوده، دیگر جمع شده‌اند. کاملِ شب مستقر شده است. این آرامشِ شب است.

یعنی گویا خدا قسم خورده به روز در اوج روشنایی‌اش، و به شب در نهایت تاریکی‌اش. قسم به ضحی، و قسم به شب، آن وقتی که آرام می‌گیرد.

جواب قسم: تودیع در کار نیست

در جواب قسم چند جمله را تأکید کرده است.

جملهٔ اول: «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ». وَدَّعَ، یُودِعُ، تودیع. مراسم تودیع شنیده‌اید؟ تودیع و معارفه. تودیع یعنی کسی را از سمتی برکنار کردن، با او خداحافظی کردن، وداع کردن.

منتها وقتی خطاب به پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله گفته می‌شود «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ»، پروردگارت تو را تودیع نکرد، یعنی تو همچنان رسول پروردگار هستی.

از روی همین جمله می‌شود فهمید که در فضای سخن این آیات یک تصوری گویا هست: نکند دیگر او را از رسالت عزل کرده‌اند، برکنار شده، کنار گذاشته شده، اصطلاحاً تودیع شده. تا حالا گویا رسول بوده و رسالتش را آن مافوق قبول داشته؛ با او ارتباط رسالت برقرار می‌شده. اما از اینجا به بعد گویا چه شده؟

لذاست که می‌گویند فضای سخن سورهٔ ضحی ــ و درست هم آیات همین را تأیید می‌کند ــ آن فضایی است که مدتی وحی قطع بوده است.

قطع وحی را ساده نگیرید

مسئلهٔ قطع وحی را جدی بگیرید. فکر نکنید چیز سهل و ساده‌ای است.

پیغمبر گرامی اسلام در یک جهان پر از جهالت، پر از تاریکی، پر از خرافات، پر از اعتقادات مشرکانه ایستاده است؛ بدون تکیه به ثروت، بدون تکیه به قدرت، بدون تکیه به اعتبار و شهرت اجتماعی. یک‌تنه، تنها. جوانی که پیش از رسالت چوپانی می‌کرده و به هر حال در دستگاه اقتصادی یک خانم ثروتمند کارگزار بوده است.

وضعیت آن حضرت تا پیش از رسالت، وضعیت یک شخصیت مشهورِ پذیرفته‌شدهٔ اجتماعی با کلی ثروت و قدرت و اعتبار نبوده. یک آدم عادی. در مقابل این دنیای پر از تاریکی و خرافات و جهالت، با انسان‌های مدعی و ثروتمند و قدرتمند و معتبر، ایستاده است.

تکیه به چیست؟ تکیه به وحی الهی. یعنی دلش به این گرم است که من قدم‌به‌قدم توسط پروردگار هدایت می‌شوم. به من می‌گوید چه کار کن، چه کار نکن، چه بگو، چه نگو. من اگر خودم باشم در این فضا کاری از دستم برنمی‌آید. در مقابل این ظلمت متراکم، وحی است که کمکم می‌کند.

حالا بیایید در این فضا: مدتی است وحی قطع شده. هرچه به معضل می‌خورم، به مشکل می‌خورم، مسئله پیش می‌آید، می‌روم در خانهٔ خدا می‌نشینم، التماس می‌کنم: خدایا من رسول توام. حرفی نداری با من؟ چیزی نمی‌خواهی بگویی؟ چه کنم؟ خبری نیست. فردا شب، خبری نیست. شب سوم، خبری نیست. بعضی نقل‌ها دارند تا چهل شب طول کشیده. پیغمبر خدا با او حرف نزده. ببینید چه حالی سرش می‌آید. چه وضعی برایش پیش می‌آید.

نمی‌خواهیم بگوییم به رسالت خود شک می‌کند. نه؛ او شک به رسالت نمی‌کند. ولی دیگر آن قوت قلب، آن آرامشی که تا پیش از این داشت ــ وقتی وحی به او می‌شد، آن ثبات قدم و اطمینان خاطری که داشت از اینکه من گام‌به‌گام توسط پروردگارم هدایت می‌شوم، راهبری می‌شوم، به من می‌گوید چه کار کن ــ گویا آن آرامش دیگر در کار نیست. دل‌نگران است.

پیامبر نسبت به ما کامل است؛ نسبت به خدا عبد است

پیامبر گرامی اسلام انسان کامل است، معصوم است. همهٔ این‌ها صددرصد درست. ولی همهٔ این‌ها نسبت پیغمبر است در مقایسه با ما. پیغمبر انسان کامل است در مقایسه با ما که انسان کامل نیستیم. پیغمبر معصوم است یعنی آنچه از گفتار ایشان، از رفتار ایشان، حتی از سکوت ایشان به ما منعکس می‌شود، اندکی خطا و گناه و لغزش در آن راه ندارد به گونه‌ای که ما قرار باشد به انحراف کشیده شویم.

اما این یعنی پیغمبر به پروردگارش نیاز ندارد؟ پیغمبر در مقابل خدا هم کامل است که خدا هم قرار نیست او را کامل‌تر از این بکند؟ نسبت پیغمبر با خدا، عبد اوست. نسبت پیغمبر با ما، پیغمبر است. پیغمبر آن خدا نیست.

«أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گواهی می‌دهم که محمد بندهٔ او و فرستادهٔ اوست. خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

عبد اوست. لذا تعامل خدا با پیغمبر گرامی اسلام در قرآن، تعامل هدایت است، تربیت است، راهبری گام‌به‌گام است، امداد است، اطمینان‌بخشی است، قوت قلب دادن است. چرا؟ چون پروردگارِ اوست. او از پیغمبر بالاتر است. پیغمبر عبد اوست.

پیغمبر در مقایسه با خدا خودش اقرار دارد به اینکه موجودی است محدود. خدا نامحدود است. هیچ‌وقت نه پیغمبر ادعای نامحدود بودن کرده، نه خدا چنین سمتی به او داده که تو نامحدودی، پس از من بی‌نیازی.

پس مسئله روشن است. اگر داریم صحبت می‌کنیم از اینکه حضرت احتیاج دارد خدا با او صحبت کند، این نشانهٔ چیزی برخلاف عصمت نیست؛ چیزی برخلاف مقام آن حضرت نیست. اتفاقاً مقام آن حضرت همین است که وقتی احساسی به او می‌آید ــ چرا خدا با من صحبت نمی‌کند؟ من خطایی کرده‌ام؟ تقصیری از من سر زده؟ حرفی زده‌ام که نباید می‌زدم؟ کاری کرده‌ام که نباید می‌کردم؟ بین من و خدا مشکلی پیش آمده؟ ــ خدا می‌خواهد با این سوره بگوید:

«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به چاشتگاه.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون آرام گیرد.

«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» (ضحی/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت تو را تودیع نکرد و خشم نگرفت.

پروردگارت تو را تودیع نکرده، از تو قهر نکرده، تو را کنار نگذاشته، و خشم نگرفته. یک وقت گمان نکنی پروردگار به تو خشم گرفته است.

«وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» (ضحی/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آینده برای تو از گذشته بهتر است.

آینده برای تو از اُولی ــ یعنی از گذشته ــ بهتر است. یعنی حضرت نگران آینده‌ای بوده که مطمئن نبوده این آینده حتماً وضعیت بهتری دارد. چرا؟ چون دیده، احساس کرده: چرا وحی قطع شد؟ چه شد؟ مسئله چیست؟

خدا می‌گوید: ببین رسول من، هیچ نگران نباش. تودیعی در کار نیست. خشمی هم در کار نیست. آینده هم برای تو از گذشته بهتر است.

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» (ضحی/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آینده‌ای دورتر پروردگارت چنان عطا می‌کند که راضی شوی.

«وَلَسَوْفَ»: و در آینده‌ای دورتر. «يُعْطِيكَ رَبُّكَ»: عطا می‌کند به تو پروردگار تو. «فَتَرْضَىٰ»: پس راضی می‌شوی. آن‌قدر به تو عطا می‌کند که کاملاً راضی شوی.

این فراز نگران را امیدوار می‌کند

ما در اینجا فعلاً یک نکته را استفاده می‌کنیم. آن نکته این است: فضا، فضای قطع وحی است؛ و این فضای قطع وحی موجب نگرانی است. و این فراز می‌خواهد این نگرانی را برطرف کند. بگوید نگران نباش. نه فقط نگران نباش؛ به جایش امیدوار به آیندهٔ بهتر باش: «وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ».

در این «یعطیک» یک اشاره‌ای وجود دارد. این اشاره را اگر لازم شد آخر سوره اشاره خواهم کرد؛ به آن توجهی خواهم داد.

مناسبت سوگند با جواب قسم

«وَٱلضُّحَىٰ وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» چه نسبتی با این جواب قسم دارد؟ اگر بخواهیم مناسبتی برقرار کنیم میان ضحی و لیل از یک سو، و «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» از سوی دیگر، این تودیع و خشم را با کدام‌یک می‌توان مناسبت داد؟ با لیل. نقطهٔ مقابلش می‌شود ضحی.

یعنی گویا «وَٱلضُّحَىٰ» می‌خواهد اشاره کند به اینکه این خورشید در اوج روشنایی‌اش، روز در اوج روشنایی‌اش، آیهٔ من است، نشانهٔ منِ خداست. شب در نهایت تاریکی‌اش هم باز آیه و نشانهٔ من است.

پس وحی وقتی برقرار است، ارتباط تو با من از طریق وحی برقرار است، این هم آیه و نشانهٔ من است. این ارتباط موقتاً قطع می‌شود؛ این هم آیه و نشانهٔ من است.

آیا می‌شود گفت وقتی خورشید طلوع کرد یعنی خدا به ما رو کرده، و وقتی خورشید غروب کرد و همه‌جا تاریک شد یعنی خدا به ما پشت کرده؟ تو هم نباید فکر کنی که وقتی وحی به تو نازل می‌شود یعنی خدا به تو رو کرده، و وقتی وحی از تو قطع می‌شود یعنی خدا به تو پشت کرده و تو را تودیع کرده. اصلاً این‌طور نیست.

من این‌طور می‌فهمم. خدا می‌خواهد بگوید اتصال یا انقطاع وحی قابل تشبیه به چرخش روز و شب است. یعنی وحی هم مثل روز و شب یک مدار دارد. خورشید در مداری، زمین در مداری دور خورشید در حرکت است؛ زمین دور خودش هم در حرکت است. یک وقت روز می‌شود، یک وقت شب می‌شود. یک گردش است.

گویا ارتباط تو ای پیغمبر با ما هم قرار نیست همیشه مثل روز باشد. این شب هم می‌خواهد. روزِ اتصال وحی، شبِ انقطاع وحی هم می‌خواهد. دارد.

پرانتز: دل‌ها را اقبالی است و ادباری

بگذارید اینجا در پرانتز یک مثالی بزنم. این مثال را گوشهٔ ذهنتان داشته باشید تا بعداً در تطبیق پایانی سوره از آن استفاده کنیم.

خود ما، علی علیه‌السلام حدیثی دارند می‌فرمایند:

«إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالًا وَإِدْبَارًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل‌ها را روی‌کردنی است و پشت‌کردنی.

آقا، قلب گاهی رو می‌کند، گاهی پشت. قلب حالت یکسانی ندارد. می‌بینی چند صباحی حال خوشی داری؛ طوری قلبت متوجه معنویات است، متوجه رضایت پروردگار است، که هر کار خوبی را می‌خواهی انجام بدهی تمایل داری، می‌توانی، می‌کشد. یک وقت می‌بینی قلبت پشت کرده؛ یعنی کسالت، یک حالت انقباضی به آدم دست داده. نه حال نماز دارد، نه حال دعا دارد، نه حال قرآن خواندن دارد، نه حال انفاق کردن دارد؛ حال خوشی ندارد. قلب انسان آمادگی بعضی از خیرات را دیگر ندارد.

قلب در یک گردش است. یک وقت رو کرده، یک وقت پشت می‌کند. شما باید این را در نظر داشته باشی.

گویا ــ من تشبیه می‌کنم فقط برای اینکه ما لمسی از آن معنا بکنیم؛ و الا قطعاً ما کنهٔ معنای وحی و اتصال و انقطاعش را درک نمی‌کنیم، از حد ما بیرون است؛ اما در حد یک استشمام ــ ارتباط پیغمبر گرامی اسلام با وحی گاهی فضای قلب حضرت فضای اقبال است و اتصال برقرار است؛ یک وقت فضا، فضای اقبال نیست. یک انقطاع موقتی هست تا دوباره این بگردد بیاید سر جای خودش. یعنی در گردش است.

خود عالم را خدا این‌طور خلق کرده. اگر همه‌اش روز باشد آیا پیشرفت و تکامل در عالم ایجاد می‌شود؟ همه‌اش روز باشد که نمی‌شود. روز می‌شود مردم می‌روند سر کار: تکاپو، تلاش، در جستجوی رزق و روزی. شب می‌شود یک حالت سکون و آرامش می‌آید. حالا برو استراحت کن، برو بخواب، برو دنبال مناجات خودت، هرچه. یک حالت سکونی می‌آید؛ مثل اینکه همه از کار افتاده‌اند. دوباره صبح می‌شود سر و صدا، برو و بیا. دوباره شب می‌شود.

این چرخیدن در ذات عالم است. قرار نیست همه‌اش روز باشد یا همه‌اش شب. در قلب ما هم قرار نیست همه‌اش اقبال باشد. اصلاً رشد ایجاد نمی‌شود. شما باید روزی را قلبت تجربه کند، شبی هم تجربه کند. چرخهٔ روز و شب است که کمال را تضمین می‌کند. آنچه در روز تلاش کردی، شب به ثبات خودش می‌رسد. شب زمان ثبات است، زمان سکون است، زمان به آرامش رسیدن است.

در وحی هم چنین فضایی حاکم است. خدا می‌فرماید اگر وحی قطع شد، دلیل بر قهر نیست، دلیل بر تودیع نیست.

«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به چاشتگاه.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون آرام گیرد.

اگر ضحی‌ای هست، لیلی هم هست وقتی که آرام بگیرد. این آرام گرفتنِ وحی است. این خودش کار می‌کند؛ این خودش اثر خودش را دارد.

پس تودیع که نیست هیچ، خشم هم که نیست هیچ؛ بلکه مقدمه‌ای است برای اینکه «وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ». مقدمه‌ای برای بهتر شدن اوضاع. مقدمه‌ای برای حرکت به سوی «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ». این حرکت تکاملی به سمت رضایت مطلق، روز و شب دارد. مدار دارد.

بله، سنت الان خطاب به پیغمبر است. آن پرانتز ما را ببندید. آن پرانتزی که بحث قلب را آوردیم وسط، آن پرانتز بسته. آن یک مثال است؛ بعداً با آن کار داریم. اینجا خطاب شخص پیغمبر است و بحث هم بحث وحی است.

پیغمبر، قسم به روز، قسم به شب: تودیعی در کار نبوده، خشمی در کار نبوده. بلکه این‌ها همه برای این بوده که آینده از گذشته بهتر شود و تو به رضایت برسی. یعنی اتفاقاً این لازمِ چرخهٔ تکاملی وحی است.

«إِذَا سَجَىٰ»: وقتی دیگر اثری از نور نماند

«إِذَا سَجَىٰ» یعنی آن وقتی که دیگر آرام می‌گیرد؛ یعنی تمام آن شعاع‌های نور رفته کنار. گویا وقتی تازه شب شده هنوز آثاری از نور در آسمان هست. هنوز مثل اینکه قطع امید نشده از وجود نور. ولی وقتی دیگر همه رفته کنار و شب آرام گرفت، دیگر اینجا می‌گوید نور کو پس؟ خب نور رفته، ولی برمی‌گردد.

پیغمبر گرامی اسلام به محض اینکه وحی قطع شده نگران نشده که تودیعی اتفاق افتاده یا خشمی هست. چون هنوز آثار وحی سر جایش بوده. اما وقتی قشنگ رفته کنار ــ «إِذَا سَجَىٰ» ــ دیگر مستقر شد، شب مستقر شد، دیگر اثری از روز و از انوار نورانی روز نیست. حضرت مدتی در این حالت بود تا اینکه دوباره وقت وحی رسید: «وَٱلضُّحَىٰ».

«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به چاشتگاه.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون آرام گیرد.

«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» (ضحی/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت تو را تودیع نکرد و خشم نگرفت.

«وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» (ضحی/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آینده برای تو از گذشته بهتر است.

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» (ضحی/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌زودی پروردگارت چنان عطا می‌کند که خشنود شوی.

حالا این را داشته باشید.

فراز دوم: نگاه به گذشته؛ سنت همیشه برقرار بوده

بعد می‌فرماید:

«أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَـَٔاوَىٰ» (ضحی/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تو را یتیم نیافت، پس پناهت داد؟

توجه می‌دهد به اینکه در گذشته همواره سنت «وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» برقرار بوده. همواره همین حالت با تو بوده. این سنت «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» ــ حرکت به سوی رضایتمندی بیشتر ــ برای تو جاری بوده.

ببین: آیا پروردگارت تو را یتیم نیافت؟ و پس از آنکه تو را یتیم یافت، پناهت داد. یتیم بودی، سرپرست نداشتی، حامی نداشتی؛ او پناهت داد. خب این یعنی چه؟ یعنی «لَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ». یک.

دو:

«وَوَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ» (ضحی/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را راه گم‌کرده یافت، پس هدایت کرد.

پروردگارت تو را ضال یافت. ضال یعنی چه؟ ما این کلمهٔ «گمراه» را مؤدبانه‌اش می‌کنیم می‌گوییم راه گم‌کرده. راه گم‌کرده یافت. «فَهَدَىٰ»: پس هدایت کرد.

ضال بودن پیامبر؟ بحث خدا با پیامبر است نه پیامبر با ما

خیلی‌ها اینجا باز همان سؤال برایشان پیش می‌آید: یعنی آیا پیغمبر یک وقتی بوده که راه گم کرده بوده و خدا ایشان را هدایت کرده؟ من از شما سؤال می‌کنم: آیا پیغمبر اگر خدا هدایتش نمی‌کرد هدایت‌یافته بود؟ پس چه کسی از ضلالت پیغمبر را نجات داده؟ خدا دیگر.

یعنی اینجا تعصب‌مان نگیرد. اینجا صحبت از کی با کی است؟ خدا با پیغمبر است؛ نه صحبت از پیغمبر با ما. خدا نمی‌خواهد بگوید بله یک چهل سالی ایشان ضال بودند بعد من هدایتشان کردم. نه. منِ خدا دیدم اگر به او وحی نکنم راه را پیدا نمی‌کند. وحی کردم؛ پس راه را نشانش دادم. «وَوَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ».

خود پیغمبر مُقِرّ و مُعترف است به اینکه پروردگار او را هدایت کرده. خدا هم می‌گوید بله من او را هدایت کردم. منهای هدایت خدا، پیغمبر اکرم از پیش خود هدایتی نداشت که. اینجا لازم نیست موهای بغل رگ گردن‌مان باد کند که خدایا با پیغمبر ما این‌جوری حرف نزن. می‌گوید بابا پیغمبر شماست، بندهٔ خودم است، من هدایتش کردم؛ دیگر با من که نه. بحث من و اوست.

لذا خیلی از مفسران گفته‌اند این ضال به معنای کسی است که وحی به او نمی‌شده. هدی یعنی به او وحی شد.

«وَوَجَدَكَ عَآئِلًا فَأَغْنَىٰ» (ضحی/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را عیال‌وار و نیازمند یافت، پس بی‌نیازت کرد.

و تو را عائل یافت. عائل یعنی چه؟ یعنی عیال‌وار. از عیال است. عیال‌وار کسی است که به خاطر عیالش محتاج است. عیال‌وار یعنی کسی که کلی نان‌خور دارد؛ نگاهش می‌کنند، منتظرند نان ببرد خانه. خدا تو را عائل یافت، «فَأَغْنَىٰ»: پس غنی کرد تو را.

سه مرحلهٔ تاریخ زندگی پیامبر

این سه تا منتِ لطفی که خدا به پیغمبر کرده، سه مرحلهٔ تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام است.

مرحلهٔ اول، مرحلهٔ یتیمی ایشان است که از وقتی به دنیا آمد به ارادهٔ خدا پدری نداشت ــ پیش از تولد او پدرش از دنیا رفته بود ــ و خدا او را تحت سرپرستی و حمایت قرار داد تا برسد به آنجا که آمادهٔ دریافت وحی شود. این مرحلهٔ اول.

مرحلهٔ دوم این است که خدا دید اگر به او وحی نکنم راه را پیدا نمی‌کند؛ به او وحی کرد. مرحلهٔ مبعوث شدنش به رسالت است. این «وَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ».

و مرحلهٔ سوم، مرحلهٔ بعد از رسالت است. وقتی رسول شد، کلی آدم به او ایمان می‌آورد. همهٔ این‌ها که به او ایمان آورده‌اند می‌شوند عیال او. همه دارند او را نگاه می‌کنند: یا رسول‌الله، یا رسول‌الله، یا رسول‌الله. کلی حاجت، کلی نیاز، کلی مسئله، کلی مراجعه؛ کلی توانایی اقتصادی می‌خواهد تا جواب این مؤمنین را بدهی. این‌هایی که به تو ایمان آورده‌اند قرار باشد بیایند در خانهٔ تو بگویند گرسنه‌ایم، بگویی ببخشید به من چه مربوط است؟ آقا مشکل را… به من چه مربوط است که نشد. این‌ها عیال تو‌اند. «وَجَدَكَ عَآئِلًا فَأَغْنَىٰ».

وسیلهٔ غنا: حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها

چطور خدا پیغمبر را غنی کرد؟ سبب و وسیله‌اش حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها است.

خداوند عشق پیغمبر را به قلب خدیجهٔ کبری سلام‌الله‌علیها انداخت؛ زن اول جامعه و زمان خودش به لحاظ اقتصادی. فقط در دستگاه اقتصادی او چهارصد کارگزار متخصص کار می‌کنند. چهارصد نفر فقط زیردست دارد. نه کارگر شترران. چهارصد تا مثل خود پیغمبر که در دستگاه او برای صادرات و واردات و درآمدزایی کار می‌کنند.

خدا عشق پیغمبر را به قلب او می‌اندازد و او عاشقانه وجودش را و اموالش را در اختیار پیغمبر قرار می‌دهد. حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها.

حالا دیگر اینجا نمی‌شود این آیه را خواند و ذکر حضرت خدیجه نکرد. این به نظر من خلاف مروت است ــ البته در بعضی مقام‌ها؛ نمی‌خواهم حالا متهم کنم.

حضرت خدیجه شخصیتی است که برای اثبات عشق و وفاداری به پیغمبر خیلی هزینه کرده. خیلی هزینه کرده. مطرود زنان عرب شد به صرف قبول ازدواج با پیغمبر. دیگر قبولش نداشتند. به درِ خانهٔ پیغمبر می‌آمدند سنگ می‌زدند؛ حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها می‌آمد بیرون، خطاب قرار می‌داد آن‌ها را که آخر برای چه این کار را می‌کنید؟ یعنی غربتی را تحمل کرد به خاطر ازدواج با پیغمبر که این غربت نظیر نداشته. خیلی غریبانه؛ تا جایی که وقتی حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها در وجود مطهر و مقدس حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها بودند و ایشان حامل آن ذات نورانی بودند، کسی حاضر نبود کمکشان کند برای زایمان. در این حد غریب شده بودند.

ولی برای اینکه دل‌ها را نرم کنند نسبت به پیغمبر، مرتب انفاق می‌کردند. به نام پیغمبر، به نام اسلام، بهترین پارچه‌ها، بهترین عطرها را انفاق می‌کردند. این دستِ دهنده و بخشنده؛ تا مردم بفهمند بیت پیغمبر بیتِ عطا است، بیتِ انفاق است.

آخرین سکهٔ ثروت حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها با پایان هجرت تمام شد. تمام ثروتش برای اسلام خرج شد. هرچه داشت؛ آخریش دیگر با پایان هجرت بود. یعنی بعد از خودش هنوز ثروتش کار می‌کرد.

لذا نقشی که ایشان دارد، ایشان یکی از کلیدی‌ترین ارکان تاریخ پیغمبر را پوشش داده. همان «وَجَدَكَ عَآئِلًا فَأَغْنَىٰ»: خدا تو را عائل یافت، عیال‌وار یافت، پس تو را غنی کرد.

وصیت خدیجه: کفن در عبای رسول خدا

یک نگاهی به پیغمبر اکرم داده دربارهٔ تاریخش. حالا این را هم بگذارید بگویم که تا اینجا آمده‌ام.

حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها وقتی می‌خواست از دنیا رحلت کند ــ خب عاشق پیغمبر بود، پیغمبر هم عاشقش بود ــ یک وصیتی داشت. کسی که هرچه دارد برای اسلام خرج کرده. یک وصیت دارد به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها می‌گوید. می‌گوید من نمی‌توانم این را به پدرت بگویم. شما به او بگو. ببین قبول می‌کند؟ و آن اینکه قبول می‌کند مرا در عبای خودش کفن کند که فردای قیامت وقتی من بلند می‌شوم به خدا بگویم خدایا هیچی ندارم؛ اقلاً این عبای رسول خداست روی دوش من. من امیدی ندارم؛ کاری نکرده‌ام. قبول می‌کند؟

جان‌ها به فدای ام‌المؤمنین حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها. واقعاً حق بزرگی به گردن مسلمین دارند ایشان. تا ابد. این حق دیگر با هیچ چیز هم جبران نمی‌شود. آن هم این‌قدر خالصانه، این‌قدر خالصانه. یک ذره غرور برنمی‌دارد؛ یک ذره نمی‌گوید بله من کاری کردم، برای خودش سهمی، دنبال موقعیتی. هیچ، هیچ، هیچ. آرزویش همین است.

نقش سه آیه نسبت به قبل: استشهاد

این سه تا نسبت به آیات قبلی چه نقشی دارد؟ استشهاد. یعنی خدا شاهد می‌آورد؛ شاهد می‌آورد تا به پیغمبرش ثابت کند: پیغمبرم، هیچ‌وقت مسیری که من برای تو طراحی کرده‌ام این نبوده که بعدش از قبلش بدتر شود. درست است یک شرایط سختی حاکم شده، ولی من بردمش به سمت بهبود.

اگر یتیمی بوده، آوایی هم بوده: «فَـَٔاوَىٰ». اگر ضلالتی بوده، هدایی هم بوده: «فَهَدَىٰ». اگر عائل‌بودنی بوده، اغنایی هم بوده: «فَأَغْنَىٰ». من این‌جوری مسیر زندگی تو را مدیریت کرده‌ام. این خودش بهترین شاهد است بر اینکه الان اگر می‌بینی وحی قطع شده، قرار است آینده بهتر شود که قطع شده. «وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» دارد کار می‌کند. من در سیستم «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» با تو کار می‌کنم. این‌ها شاهدش است.

فراز سوم: سه کار مشخص

خب حالا چه می‌خواهی از من، خدایا؟ می‌گوید از تو سه تا کار مشخص می‌خواهم. این سه تا کار مشخص.

یک:

«فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» (ضحی/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اما یتیم را خوار و مقهور مکن.

پیغمبر، یتیم را با یتیم برخورد قهرانه نکن. قهر با یتیم یعنی چه؟ قهر با یتیم این نبوده که مثلاً دعوا کنی با یتیم یا بزنی‌اش. شما از پیغمبر که این کارها نیست. یعنی اینکه فکر کنی تو مسئولیتی در قبال این یتیم نداری. نه؛ نرانی از خودت. «فَلَا تَقْهَرْ». یتیم، یک.

دو:

«وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» (ضحی/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما خواهنده را مران.

سائل را که می‌آید از تو درخواستی دارد، نران. با یتیم برخورد قهرانه نکن؛ سائل را از خودت نران.

سه:

«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما نعمت پروردگارت را بازگو کن، حکایت کن.

و اما نعمت پروردگارت را پس حدیث کن.

تناسب سه لطف با سه تکلیف

دقت کنید اینجا را. سه تا خداوند استشهاد داشت. یک: یتیم بودی؛ چه کار کردیم؟ پناه دادیم. ضال بودی؛ چه کار کردیم؟ هدایت کردیم ــ وحی. گفتیم هدایت اینجا چیست؟ وحی. و عائل بودی؛ چه کار کردیم؟ غنی کردیم.

حالا به تناسب این سه تا لطفی که در سه مرحلهٔ زندگی ــ مرحلهٔ اول و دوم و سوم ــ ما به تو داشتیم، از تو سه تا کار می‌خواهیم.

در قبال آن کار: یتیم را نران؛ برخورد قهرآمیز با یتیم نکن. در قبال اینکه عائل بودی تو را غنی کردیم: سائل را رد نکن. در قبال اینکه تو ضال بودی هدایتت کردیم: نعمت پروردگارت را حدیث کن، بیان کن، حکایت کن.

نعمت رب در جای دیگر قرآن: قرآن

در قرآن کریم یک جای دیگر هم داریم که نعمتِ رب یعنی چه؟ قرآن.

«مَآ أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» (قلم/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو به نعمت پروردگارت دیوانه نیستی.

نعمت پروردگار تو که قرآن باشد، دلیل بر جنون تو نیست. قرآن کلام خداست، نه سخن جن تا دلیل بر مجنون بودن تو باشد. وقتی می‌گوید نعمت پروردگارت را حدیث کن یعنی قرآن را برای مردم حکایت کن. این در قبال «وَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ» است.

لفّ و نشر نامرتب

این حالتی که اینجا پیش آمده بین این دو تا، مثل اینکه در نتیجه‌گیری جابه‌جا شده، ضربدری شده. این حالت را به آن می‌گوییم لفّ و نشر نامرتب.

لفّ و نشر گاهی مرتب است: یعنی اگر خدا این‌طور می‌گفت ــ یتیم را نران، قرآن را بخوان، سائل را رد نکن ــ همه به ترتیب می‌آمد و می‌شد لفّ و نشر مرتب. اما وقتی جابه‌جا شد ــ دومی باید این می‌بود آمد سوم، سومی باید این می‌بود آمد دوم ــ جابه‌جا شد دو و سه با همدیگر. به این می‌گوید لفّ و نشر نامرتب. لفّ و نشر نامرتب یک صنعت بلاغی است؛ برای برجسته کردن یک معناست.

اگر خدا می‌فرمود یتیم را نران، قرآن را بخوان، سائل را رد نکن، ما می‌گفتیم به ترتیب آن نعمات خدا هم به پیغمبر دستوراتی داده به ترتیب: تو را یتیم یافتم، پناهت دادم، تو یتیم را نران. تو را ضال یافتم، هدایتت کردم، تو قرآن را برای مردم بخوان. تو را عائل یافتم، غنی کردم، تو سائل را از خودت نران. ترتیبش گویا آن وقت هیچ معنای اضافه‌ای نداشت جز اینکه بگوییم این دستورات به ترتیب نعمت‌هاست.

وقتی ترتیب را عوض می‌کند، این مورد آخر مورد تأکید قرار می‌گیرد. آنی که از تو به عنوان وظیفهٔ اصلی خواسته شده، حدیث کردن، بازگو کردن نعمت پروردگار است.

معنای مشهور «فَحَدِّثْ» کافی نیست

بعضی‌ها این آیهٔ «وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» را این‌جوری معنی می‌کنند. می‌گویند یعنی بنشین برای مردم بازگو کن که بله من یتیم بودم خدا مرا پناه داد؛ من ضال بودم خدا مرا هدایت کرد؛ من عائل بودم خدا مرا غنی کرد. هی این‌ها را بگو به مردم.

این معنا به عنوان یکی از شاخه‌های رسالت در کنار «فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» و «وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» با وزن آن‌ها جور درنمی‌آید. خب این یک بار، این دو بار، این سه بار: یعنی پیغمبر مکلف بوده هر جا می‌رسد بگوید من یتیم بودم خدا مرا پناه داد، من عائل بودم خدا مرا غنی کرد، من گمراه بودم خدا مرا هدایت کرد؛ باز همین را بگوید، باز همین را بگوید. این اصلاً در عرض آن دوتای دیگر این معنا قرار نمی‌گیرد. این یک اشکال. اگر بخواهیم این معنا را بپذیریم، این یک اشکال.

اشکال دوم این است: خدا در ازای «أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَـَٔاوَىٰ»، «فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» را گفت. در ازای «وَجَدَكَ عَآئِلًا فَأَغْنَىٰ»، «وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» را گفت. خب در ازای «وَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ» چه را گفت؟ یعنی آن دو تا منت یک دستوری به دنبالش می‌آید، اما نعمت هدایت هیچ دستوری به دنبالش نمی‌آید. متوجه شدید؟

پس یک مسئله اینجاست که آن معنای مشهور ــ «أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» یعنی بنشین این‌ور آن‌ور نقل کن بگو من یتیم بودم مرا پناه داده، بگو مسکین بودم مرا غنی کرده، بگو ضال بودم ــ این معنا با آن دوتای دیگر در عرض هم قرار نمی‌گیرد چون وزنش کم است. یعنی به عنوان یکی از وظایف رسالت نمی‌شود به آن نگاه کرد.

دوم اینکه اگر قرار باشد «نِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» را به این معنای مشهور بگیریم، آن وقت دیگر «وَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ» هیچ چیز در قبالش گفته نشده. در حالی که از نظر اهمیت، درست است که این سه تا سه مرحلهٔ زندگی پیغمبر به ترتیب است، اما کدامش از همه مهم‌تر است؟ منت به هدایت. چطور می‌شود منت به هدایت هیچ دستوری دنبالش نباشد اما آن دوتای دیگر دستور به دنبالش باشد؟ این هم یک جور عدم توازن می‌شود.

پس ما اینجا به جای اینکه بگوییم «نِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» یعنی بنشین این‌ور آن‌ور تعریف کن که خدا چه نعمت‌هایی به من داده، می‌آییم کمک می‌گیریم از سورهٔ قلم: «مَآ أَنتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ». نعمتِ رب قرآن است. نعمتِ رب، وحی بر پیغمبر است. پیغمبر، نعمت پروردگارت را حدیث کن.

حالا چرا خدا اسم قرآن را در این سیاق گذاشت نعمت؟ تا به پیغمبر بفهماند که آنچه در اختیار توست از قرآن، نعمتی است که باید شکرش را به جا بیاوری. شکرش چیست؟ حدیث کردنش، حکایت کردنش برای بقیه است.

جمع‌بندی فضای سخن سوره

کل بحث چیست؟ جمع‌بندی می‌خواهم بکنم. مسئله از این قرار است. قطع وحی باعث شده یک نگرانی در دل پیغمبر ایجاد شود از ارتباط خودش با خدا. چیست ماجرا؟ سؤال برای پیغمبر پدید بیاید. قطع وحی طول کشیده. این طول کشیدنِ قطع وحی نگرانی را به حدی جدی کرده که الان لازم است خدا به پیغمبر الطاف قبلی خود را یادآوری کند و حضرت را بر ادامهٔ محکم و مستقرِ راه خودش ترغیب کند.

پیغمبر، ببین: سه مرحله لطف الهی با تو بوده. سه تا تکلیف به عنوان رسول‌الله روی دوشت است.

تکلیف اولت بی‌سرپرستان عالم است. تو نمی‌توانی بگویی این‌ها بی‌سرپرست‌اند، من کاره‌ای نیستم. چرا، تو کاره‌ای هستی. اصلاً تو را من خودم سرپرستی کردم تا این بار را بگذارم روی دوش تو. بگویم ببین، سرپرست تو من خودم بودم؛ پس تو به نمایندگی از من سرپرست باش.

«أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من و علی پدران این امتیم.

جایگاه پدری می‌دهد به پیغمبر. یتیم را نمی‌توانی برانی.

دو: پیغمبر، چون عائل بودی غنی‌ات کردم، پس سائل را نمی‌توانی رد کنی. این دو تا را من با هم می‌گویم: مردم‌داری. مردم‌داری با رویکرد حمایت از مستضعفین. حمایت از کسانی که نیاز به حمایت دارند. یتیم‌ها و مستضعفین، کسانی که نیازمندند. این مردم‌داری با رویکرد حمایت از مستضعفین.

سه: ادامهٔ راه رسالتت، یعنی حدیث کردن قرآن برای مردم.

خدا می‌خواهد مانع شود از اینکه قطع وحی بخواهد سستی در انجام وظایف رسالت را به دنبال بیاورد. یک وقت فکر نکنید پیغمبر سست شد بعد خدا با پیغمبر حرف زد. نه. پیغمبر پیش از آنکه بخواهد سست شود، خدا وارد میدان هدایت شده و نگذاشته.

دفع نه رفع: پیشگیری از خطا

ما یک مسئله‌ای داریم دربارهٔ پیغمبر؛ این را یادتان باشد برای همیشه. می‌گوییم در مسائل مربوط به خطا، گناه، لغزش، اشتباه و چیزهای دیگر، خدا نسبت به پیغمبر چه نقشی را ایفا می‌کند؟ نقش دفع. نه نقش رفع.

رفع یعنی اول خطا را انجام می‌دهد طرف، گناه را انجام می‌دهد، لغزش و اشتباه اتفاق می‌افتد، بعد خدا می‌خواهد برطرف کند. این می‌شود رفع. تو خطا می‌کنی بعد پدرت می‌گوید خطا نکن. تو گناه می‌کنی بعد یک نفر به تو می‌گوید گناه نکن. این رفع است.

یک دفع داریم. دفع یعنی پیشگیری. پدرت می‌بیند کم مانده به خطا بیفتی، جلوی خطا کردنت را می‌گیرد. این می‌شود پیشگیری.

خدا در قرآن نهیی که از پیغمبر دارد ــ مثلاً «فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» ــ معنایش این نیست که پیغمبر با یتیم رفتار قهرآمیز داشت، خدا آمد گفت با یتیم رفتار قهرآمیز نکن. «وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» معنایش این نیست که پیغمبر سائل را رد می‌کرد، خدا می‌گوید پیغمبر سائل را رد نکن. نخیر، معنایش این‌ها نیست.

اما خدا می‌بیند اگر به داد پیغمبرم نرسم، هرآینه ممکن است در انجام وظایف رسالتش کم بیاورد. منِ خدا باید کمکش کنم. کمک خدا می‌آید سراغ پیغمبر؛ پیشگیری از خطا اتفاق می‌افتد. خطا حادث نمی‌شود. ماجرا از این قرار است.

سه گام پیشگیری در سورهٔ ضحی

پس کل فضای سخن سورهٔ ضحی را یک بار می‌دهیم. فضای سخن سورهٔ ضحی این است: وحی قطع شده. انقطاع وحی طول کشیده. این طول کشیدنِ انقطاع وحی بستری را ایجاد کرده که احتیاج هست خدا بیاید توی میدان. یعنی کم مانده دیگر پیغمبر در انجام وظایف رسالت سست بشود و خدا می‌خواهد جلوی این سستی را بگیرد؛ پیشگیری کند.

چطور پیشگیری می‌کند؟ با سه گام.

گام اول قسم می‌خورد:

«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به چاشتگاه.

«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون آرام گیرد.

«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» (ضحی/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت تو را تودیع نکرد و خشم نگرفت.

«وَلَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» (ضحی/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آینده برای تو از گذشته بهتر است.

«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» (ضحی/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌زودی پروردگارت چنان عطا می‌کند که خشنود شوی.

هیچ‌وقت قطع وحی را دلیل بر قهر و تودیع ندان. این اصل اول.

دو: پیغمبر، نگاه به گذشته کن.

«أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَـَٔاوَىٰ» (ضحی/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تو را یتیم نیافت، پس پناهت داد؟

«وَوَجَدَكَ ضَآلًّا فَهَدَىٰ» (ضحی/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را راه گم‌کرده یافت، پس هدایت کرد.

«وَوَجَدَكَ عَآئِلًا فَأَغْنَىٰ» (ضحی/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را عیال‌وار یافت، پس بی‌نیازت کرد.

سه مرحلهٔ مهم زندگیت ما حمایتت کردیم. این حمایت‌ها جواب دارد. این حمایت‌ها هدف داشته. حالا بدون اینکه ذره‌ای سستی به خودت راه بدهی، با تمام توان، با تمام قوت باید راه رسالت را ادامه بدهی.

سه: سه تا کار از تو می‌خواهیم.

«فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» (ضحی/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اما یتیم را مقهور مکن.

«وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» (ضحی/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما خواهنده را مران.

«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما نعمت پروردگارت را بازگو کن.

یتیم را نمی‌توانی قهرآمیز برخورد کنی. سائل را نمی‌توانی رد کنی. فکر کنی که حالا مثلاً می‌شود این کار را کرد؟ نه، به هیچ عنوان. و این نعمت هدایت را هم برای مردم حدیث کن.

یعنی در یک کلام: انقطاع وحی تو را از انجام وظایف رسالت غفلت نکند و سستت نکند. با قوت تمام و با باور به اینکه «لَلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ ٱلْأُولَىٰ» و با نگاه به یک تاریخ از حمایت خدا نسبت به خودت باید راه رسالت را محکم ادامه بدهی.

حضرت را از آن حالت نگرانیِ ناشی از قطع وحی خارج می‌کند و به یک رغبت و نشاط فزاینده در انجام وظایف رسالت ــ حتی در شرایط قطع وحی ــ می‌رساند.

«وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» یعنی مردم. «فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» یعنی مردم. خدا منت سر پیغمبر می‌گذارد. دستور هم به پیغمبر می‌دهد. بعد شما این را چطور به مردم سوار می‌کنید؟

اگر پیامبر منهای خدا معصوم باشد، شرک است

من که چند بار توضیح دادم. باز هم می‌گویم: معصوم است. این مسئله را برای چه توضیح دادم؟ دفع و رفع. فرق دفع و رفع چیست؟ دفع یعنی پیشگیری از خطا، پیشگیری از اشتباه.

اگر شما فکر کنید پیغمبر اکرم منهای هدایت خدا معصوم است، شرک است برادر. این شرک است. پیغمبر اکرم منهای خدا هیچی نیست. دیگر از این محکم‌تر بگویم؟ منهای خدا هیچی نیست.

اگر پیغمبر اکرم اشرف مخلوقات است، اگر پیغمبر اکرم کامل‌ترین انسان‌هاست، اگر پیغمبر اکرم در اوج عصمت است ــ که همه هست ــ همه به لطف اوست، همه به حمایت و هدایت اوست، همه به بندگی تمام‌وکمال او پیغمبر و حمایت تمام‌وکمال خدا از پیغمبر است. و الا پیغمبر را از خدا قطع کن. نه آقا، خدا اینجا سورهٔ ضحی می‌آمد نمی‌آمد برای پیغمبر فرقی نداشت. این چیست؟ قرآن بیاید نیاید، خدا هدایت بکند نکند، حمایت بکند نکند، پیشگیری بکند نکند؟

نزدیک بود اندکی به کفار تمایل نشان دهی

قرآن یک بار آیه‌اش را هم خواندم. آیه داریم در قرآن. خدا می‌فرماید پیغمبر کم مانده بود نزدیک بود به سوی این کفار یک تمایلی نشان بدهی. چقدر؟ یک ذره. اگر این اتفاق می‌افتاد، دو برابر عذاب دنیا و دو برابر عذاب آخرت را به تو می‌چشاندم. هیچ‌کس هم پیدا نمی‌کردی که در مقابل منِ خدا کمکت کند.

«وَإِن كَادُوا۟ لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ ٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ لِتَفْتَرِىَ عَلَيْنَا غَيْرَهُۥ ۖ وَإِذًا لَّٱتَّخَذُوكَ خَلِيلًا» (اسراء/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چیزی نمانده بود که تو را از آنچه به تو وحی کردیم منحرف کنند تا جز آن را بر ما ببندی؛ و آنگاه تو را دوست خود می‌گرفتند.

«وَلَوْلَآ أَن ثَبَّتْنَـٰكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْـًٔا قَلِيلًا» (اسراء/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر تو را استوار نمی‌داشتیم، چیزی نمانده بود که اندکی به آنان تمایل کنی.

«إِذًا لَّأَذَقْنَـٰكَ ضِعْفَ ٱلْحَيَوٰةِ وَضِعْفَ ٱلْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا» (اسراء/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه دو چندان عذاب زندگی و دو چندان عذاب مرگ را به تو می‌چشاندیم؛ سپس در برابر ما یاوری برای خود نمی‌یافتی.

اگر بر ما سخن می‌بست وحی را از او می‌گرفتیم

اگر به ما سخنی نسبت داده بود که نگفته‌ایم، با قدرت وحی و رسالت را از او می‌گرفتیم؛ راه ارتباطی او را با خدا قطع می‌کردیم؛ هیچ‌کس هم نمی‌توانست مانع ما شود.

«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ ٱلْأَقَاوِيلِ» (حاقه/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر برخی گفته‌ها را بر ما می‌بست.

«لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ» (حاقه/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حتماً او را با قدرت و یمین می‌گرفتیم.

«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ ٱلْوَتِينَ» (حاقه/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس وتین را از او می‌بریدیم.

«فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَـٰجِزِينَ» (حاقه/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ‌یک از شما مانع او نمی‌شدید.

نکند مثل صاحب حوت شوی

خداوند ببینید یک مورد در قرآن هی به پیغمبر می‌گوید نکنه مثل صاحب حوت بشوی. نکنه مثل یونس بشوی. مگر یونس چه کرد؟ پیش از آنکه به او عزم بدهند از قومش فاصله گرفت. چه کرد؟ گفت باشد فاصله می‌گیری. طوفان؛ دریا طوفانی. یونس روی کشتی. قرعه بیندازید. یکی را باید بیندازیم توی دریا. یونس را بیندازیدش توی دریا. پیغمبری که عمری پیغمبری کرده. چرا زودتر رفتی؟ چرا من نگفتم رفتی تو؟ کجا گذاشتی رفتی؟

«فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ ٱلْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ» (قلم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای حکم پروردگارت شکیبا باش و مانند همدم ماهی مباش، آنگاه که ندا داد در حالی که اندوه گلویش را گرفته بود.

«وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ» (صافات/۱۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یونس از فرستادگان بود.

«إِذْ أَبَقَ إِلَى ٱلْفُلْكِ ٱلْمَشْحُونِ» (صافات/۱۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که به سوی کشتی پُر گریخت.

«فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُدْحَضِينَ» (صافات/۱۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس قرعه زد و از بازندگان شد.

«فَٱلْتَقَمَهُ ٱلْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ» (صافات/۱۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ماهی او را بلعید در حالی که سزاوار سرزنش بود.

قرآن می‌فرماید که اگر یونس توبه نمی‌کرد و اگر توبهٔ او را ما قبول نمی‌کردیم، پرت می‌شد توی ساحلی در حالی که مذمت شده بود. نکنه پیغمبر…

«لَّوْلَآ أَن تَدَٰرَكَهُۥ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِۦ لَنُبِذَ بِٱلْعَرَآءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ» (قلم/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نعمتی از پروردگارش او را درنمی‌یافت، به بیابان افکنده می‌شد در حالی که نکوهیده بود.

«فَٱجْتَبَـٰهُ رَبُّهُۥ فَجَعَلَهُۥ مِنَ ٱلصَّـٰلِحِينَ» (قلم/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارش او را برگزید و از شایستگانش گرداند.

این‌ها نشان می‌دهد پیغمبران در ارتباط با پروردگار مسئله‌شان خطیر است. این‌طور نیست که ما فکر کنیم پیغمبران تضمین عصمت دارند برای چه کسی؟ برای ما. برای اینکه ما از آن‌ها قول خطا، فعل خطا، سکوت خطا نبینیم، نشنویم، ما به خطا نیفتیم. اما در ارتباط خودشان با پروردگار خودشان در معرض ابتلائات‌اند، در معرض امتحانات‌اند که اگر در این ابتلائات خدای‌نکرده پیغمبری بخواهد شکست بخورد، سنگین‌ترین رفتار را خدا با او می‌کند.

ابراهیم علیه‌السلام را به کلماتی مبتلا کرد

خدا ابراهیم را به کلماتی مبتلا کرد، به امتحان‌هایی مبتلا کرد. همه را درست جواب داد. گفت تو را برای مردم امام می‌کنم. گفت از فرزندانم؟ گفت من که با کسی تعارف ندارم.

«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِـۧمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَـٰتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّـٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگار ابراهیم را به کلماتی آزمود و او همه را به انجام رساند، فرمود: من تو را امام مردم قرار می‌دهم. گفت: و از فرزندانم؟ فرمود: عهد من به ستمگران نمی‌رسد.

پس مسئلهٔ عصمت را در ارتباط خدا و پیغمبر جستجو نکنیم. پیغمبر معصوم است اما به عنوان رسول برای ما معصوم است. به عنوان بنده برای خدا امتحان می‌دهد و خدا او را کمک می‌کند.

اگر پیغمبر نصیحت خدا را در سورهٔ ضحی گوش ندهد ــ خدا پیغمبر را نصیحت می‌کند ــ و او بخواهد تخلف کند، دیگر معصوم نخواهد بود که. او در ارتباط خودش با خدا لحظه‌به‌لحظه در جایگاه خطیر قرار دارد و قدم برمی‌دارد. لحظه‌به‌لحظه در معرض بزرگ‌ترین نگرانی‌هاست. پیغمبر اکرم به خواب فرو می‌رود؛ از خواب بلند می‌شود هفتاد بار استغفار می‌کند. شرایط او با شرایط من و شما یکی نیست.

آن قهری که خدا می‌گوید به پیغمبر، فکر نکنید مثل اینکه ما مثلاً با یتیم می‌آییم می‌گوییم آقا برو پی کارت ببینم. نه. پیغمبر اکرم آن قهری که از پیغمبر خدا می‌شناسد یک چیز دیگری است. آن را شما اصلاً نمی‌بینی. آن بین او و پروردگارش است. می‌گوید نه؛ مواظب باش نیفتی توی این وادی.

پس به نظر حقیر می‌رسد هیچ‌کدام از این صحبت‌های خدا با پیغمبر نه توجیه می‌خواهد ــ توجیه کنیم بگوییم خدا به پیغمبر می‌گوید تا بقیه بشنوند؛ دارم با تو حرف می‌زنم می‌خواهم همسایه بشنود و امثال این حرف‌ها ــ ندارد واقعاً. نه این توجیهات را می‌خواهد، نه منافات با عصمت پیغمبر اکرم دارد.

عصمت پیغمبر اکرم قطعی و صددرصدی است. ما به آن قائلیم. ولی مفهوم عصمت این است که در دریافت وحی، ابلاغ وحی، سکوت حضرت، رفتار حضرت، سخن حضرت، همه و همه معصومانه است. خطایی از آن حضرت کسی نه می‌بیند، نه می‌شنود، نه نقل می‌شود؛ به هیچ عنوان خطا نمی‌کند.

اما عصمت به این معنا نیست که او نیاز به هدایت خدا ندارد، نیاز به پیشگیری‌های خدا از وقوع در وادی خطا ندارد. آن معنی بی‌نیازی از خداست. کسی این حرف را بزند ــ هر کسی را، هر یک از مخلوقات را، به هر علتی و در هر شأنی از شئون، فرقی ندارد ــ از خدا بی‌نیاز بداند، به همان اندازه شرک ورزیده. آن بنده پیغمبر باشد و شما در عصمتش بخواهی او را از خدا بی‌نیاز بدانی که دیگر اصلاً دست خدا را هم ببندیم: خدایا پیغمبر ما معصوم است، تو نباید باهاش این‌جوری حرف بزنی. پس اگر یک وقت تو این‌جوری باهاش حرف زدی، پس ما می‌فهمیم که با ما داری حرف می‌زنی، با او نیستی. من نیازی به این توجیهات نمی‌بینم.

وحی به پایان رسید چون کامل شد؛ الهام وحی نیست

وحی به پایان رسید چون کامل شد؛ دیگر الان همهٔ قرآن را داریم. «أَلْهَمْنَاهُمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» ــ اما الهام وحی نیست.

وحی ارتباط مستقیم خدا با انسان است؛ یا از طریق ملک، یا از پشت یک حجاب خدا با انسان حرف بزند. اما الهام این است که قلب هدایت می‌شود به یک سمتی. اینکه الهام یک نوع وحی است غیر از این است که وحی یک نوع الهام است؛ غیر از این است که الهام هم وحی باشد. بله، وحی می‌شود گفت یک درجهٔ عالی از الهام است. ولی آن درجه‌ای است که خدا صحبت می‌کند با آن پیغمبر، با آن رسول؛ به یک طریقی صحبت می‌کند. اما الهام دیگر صحبت خدا در آن نیست.

«أَلْهَمْنَاهُمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» یعنی خدا کاری می‌کند این بنده… این در بیان‌های دیگر هم در قرآن آمده. مثلاً:

«وَٱلَّذِينَ جَـٰهَدُوا۟ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما جهاد کردند، قطعاً آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کنیم؛ و خدا با نیکوکاران است.

شما جهاد کن، ما راه را جلو پایت باز می‌کنیم. شما توی میدان باش، ما قلبت را به سمت خیر هدایت می‌کنیم.

قرآن کریم به بیان‌های مختلف:

«فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَأَشْهِدُوا۟ ذَوَىْ عَدْلٍ مِّنكُمْ وَأَقِيمُوا۟ ٱلشَّهَـٰدَةَ لِلَّهِ ۚ ذَٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِۦ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ ۚ وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًا» (طلاق/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): … و هر کس از خدا پروا کند، برای او راه بیرون‌رفتنی قرار می‌دهد.

یا:

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَءَامِنُوا۟ بِرَسُولِهِۦ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِۦ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِۦ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (حدید/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا دو بهره از رحمت خود به شما بدهد و برایتان نوری قرار دهد که با آن راه روید و شما را بیامرزد؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

خدا می‌فرماید تقوا پیشه کنید تا خداوند دو حظ از رحمت خود را به شما بدهد. یکی اینکه نوری برای شما قرار بدهد که با آن راهتان را پیدا کنید؛ و دیگری اینکه در آخرت شما را بهره‌مند بکند از الطاف خودش. پس این برای همه هست؛ درجاتش.

بعد از رسول خدا وحی قطع نشد؛ تثبیت شد

اما مسئلهٔ وحی این است. اگر از بنده سؤال بشود چرا وحی دیگر قطع شد بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، من می‌گویم وحی قطع نشد؛ تثبیت شد. یعنی دیگر شما وحی می‌خواهی؟ قرآن را بگیر دستت دیگر. قرآن عین وحی است. نقل از وحی هم نیست که بگوییم خدا از وحی نقل کرده، یا پیغمبر از وحی الهی نقل کرده. قرآن عین وحی است.

یعنی مسئله‌ای که در طول تاریخ باید برایش پیغمبر مبعوث می‌شد، به یک بلوغی رسید که دیگر نیازی به پیغمبر مبعوث کردن ندارد. به یک بلوغ پایدار و ماندگار. قرآن که عین وحی است و کامل‌ترین نسخهٔ وحی است، برای همیشه در اختیار بشر قرار گرفت. دیگر از این بهتر؟ این لذا کمال وحی است، نه قطع وحی.

وتین شاهراه ارتباطی است نه رگ گردن

که وتین شاهراه ارتباطی پیغمبر با خداست؛ نه رگ گردن که در بعضی از ترجمه‌ها آمده. می‌گیریم از او.

«لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ» (حاقه/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حتماً از او / او را با یمین می‌گرفتیم.

«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ ٱلْوَتِينَ» (حاقه/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس وتین را از او می‌بریدیم.

«أَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ». «مِنْهُ» یعنی چه؟ چرا «مِنْهُ» را ترجمه نمی‌کنی؟ چرا «مِنْهُ» را ترجمه نمی‌کنی؟ «أَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ» یعنی چه؟

بحث روی همین «مِنْهُ» و معنای وتین ــ نه به عنوان رگ گردن در بعضی ترجمه‌ها، بلکه به عنوان شاهراه ارتباطی پیامبر با خدا ــ در همین جا ادامه دارد.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.