آموزش تدبر در سورهٔ تین — بخش دوم
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.
آیات مورد بحث در این جلسه
پیش از ورود به متن، فهرست آیاتی که استاد در این جلسه دربارهٔ آنها سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون، تکهعبارت، یا ماجرای آیه را آورده ــ از این قرار است:
- تین/۱ تا تین/۸ (کل سوره: سوگند به سرزمینهای وحی، حکم خلقت در أحسن تقویم و ردّ به أسفل سافلین، استثناء اهل ایمان و عمل صالح، «فما یکذّبک بعد بالدین»، «ألیس الله بأحکم الحاکمین»)
- کوثر/۱ (نمونهٔ خطابِ درجهٔ اول قرآن به پیامبر: «إنّا أعطیناک الکوثر»)
- عصر/۱ تا عصر/۳ (اشارهٔ پیشنمایش: چرا توقّف انسان با گذر زمان مساوی سقوط است؛ توضیح تفصیلی را استاد به سورهٔ عصر موکول میکند)
- صف/۵ و صف/۶ (مثال سنّتِ نایستادن انسان: قومی که پیامبر را میشناختند و آزارش دادند، فاسق شدند، سپس پیامبر بعدی را انکار کردند)
- اعراف/۱۷۹ (رتبهٔ نازل انسان: «أولئک کالأنعام بل هم أضلّ»)
- بقره/۲۴ (انسان در کنار سنگ: «وقودها الناس والحجارة»)
- بقره/۷۴ (قساوتی شدیدتر از سنگ: «أو أشدّ قسوة»)
حکایت عمر سعد در کربلا و توصیههای رواییِ خوردن انجیر و زیتون در جلسه آمده است، نه با قرائت آیهٔ معیّنِ دیگری. حرمت خمر و میته و گوشت خوک نیز بهعنوان حکم کلّی اسلام ذکر شده، نه با ارجاع به آیهٔ خاص.
مخاطب «یکذّبک»: پیامبر یا انسان؟
آنجا که خدا انسان را مخاطب قرار نداده، حرفی *راجع به* انسان زده است؛ یعنی انسان را سومشخص دیده، نه اینکه رو در رو با او سخن بگوید. حالا که میگوید «یکذّبک»، مخاطب میتواند پیامبر باشد؛ چون مخاطب قرآن در درجهٔ اول پیامبر است. درست مثل:
«إِنَّآ أَعْطَيْنَـٰكَ ٱلْكَوْثَرَ» (کوثر/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما تو را کوثر دادیم.
«أعطیناک» مخاطبش کیست؟ پیامبر. «یکذّبک» هم میتواند همینطور باشد. میتواند مخاطبش پیامبر باشد، میتواند انسان باشد. ما باید ببینیم کدام معنا درست درمیآید؛ نه اینکه از پیش یکی را مشهور بدانیم و همان را تکرار کنیم.
اگر معنا این باشد که «ای انسان، چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد»، این معنا را لفظ «یکذّبک» نمیرساند. اگر خدا میخواست بگوید «چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد»، باید چیزی میفرمود از قبیل «ما جعلک تکذب» یا «ما ألجأک علی التکذیب». آنوقت معنا میشد: چه چیز تو را واداشت که تکذیب کنی. اما «ما یکذّبک» یعنی چه چیز تو را تکذیب میکند؛ چه کس تو را تکذیب میکند. تکذیبِ *تو*، نه واداشتنِ تو به تکذیبِ دیگری. تو مفعولِ تکذیب هستی، نه فاعلِ تکذیب. کسی دارد تو را دروغگو میشمارد؛ نه اینکه چیزی دارد تو را هل میدهد به سمت دروغ شمردن دین.
این لغت را ببرید پیش هر ادیبی که میخواهید. یک جملهٔ فارسی به او بدهید و بگویید عربیش کنید: «تکذیب میکند تو را.» این چه میشود به عربی؟ میشود «یکذّبک». پس «ما یکذّبک» میشود: چه چیز تو را تکذیب میکند؟ چه کس تو را تکذیب میکند؟ تمام. این همان چیزی است که لفظ میگوید.
ترجمهٔ مشهور و ناسازگاری آن با لغت و سیاق
نکتهای عرض کنم. در بسیاری از ترجمهها ــ با توجه به اینکه این ترجمهها بر اساس نگاه تدبّری سامان پیدا نکرده ــ مترجم کاری نداشته که این آیه ارتباطش با قبل چیست، با بعد چیست. فقط ترجمهاش کرده. لذا خیلی جاها که ما به ارتباط با قبل و ارتباط با بعد توجه میکنیم، ناچار میشویم ترجمه را اصلاح کنیم.
یعنی الان اینکه بگوییم «چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد به سبب دین»، یا دین را سبب نگیریم و بگوییم «چه چیز تو را به تکذیب دین وامیدارد»، یا «به تکذیب جزا وامیدارد» ــ این «واداشتن بر تکذیب» چه کار دارد با قبل؟ چه کار دارد با بعد؟ چه صحبتی از اجبار کسی بر تکذیب در میان است که حالا سؤال کنیم «چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد»؟
بهخصوص در جاهایی که حتی قواعد ادبیات هم همراهی نمیکند. من این را به آن خواهرمان عرض کردم، به شما هم میگویم: به هر ادیبی که دوست دارید مراجعه کنید. یک جملهٔ فارسی به او بدهید، بگویید این را عربی کن: «تکذیب میکند تو را.» میشود «یکذّبک». خب چطور شد اینجا یکدفعه شد «به تکذیب وامیدارد تو را»؟ این «وامیدارد» از کجا آمد؟ «چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد؟»
یعنی نه ادبیات همراهی میکند، نه سیاق همراهی میکند؛ ولی یک چیزی مشهور شده، افتاده سر زبانها. همهمان هم همان را تکرار میکنیم. ترجمهای که از سیاق جدا شده، کمکم جای لفظ را گرفته؛ بعد همان ترجمه مبنای فهم آیه شده. پس «چه چیز تو را به تکذیب وامیدارد؟» ــ صحبت از واداشتن بر تکذیب نیست. در آیات قبل کسی را مجبور به تکذیب نکردهاند که حالا بپرسند علت آن اجبار چیست. صحبت از حکمی است که خدا کرده، و بعد سؤال از کسی است که با وجود آن حکم هنوز پیامبر را تکذیب میکند.
«فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِٱلدِّينِ» (تین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه چیز / چه کس بعد از این، تو را دربارهٔ دین تکذیب میکند؟
حکم آیات یک تا شش: سقوط مگر با ایمان و عمل صالح
خداوند در آیاتِ پیش از آیهٔ هفت یک حکم را بیان کرده است. یک بار دیگر، به بیانی دیگر عرض میکنم. در آیات یک تا شش، خدا حکمی را بیان کرد. آن حکم چه بود؟
«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِىٓ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (تین/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی که انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.
«ثُمَّ رَدَدْنَـٰهُ أَسْفَلَ سَـٰفِلِينَ» (تین/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس او را به پستترینِ پستها بازگرداندیم.
«إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ» (تین/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند؛ پس برای آنان پاداشی بیگسست و بیمنّت است.
این یک حکم است. یعنی حکم خدا این است که انسان اگر ایمان نیاورد به برنامههای شایسته، و عمل نکند به آن برنامههای شایسته، از آن رتبهٔ أحسنِ تقویمی که رتبهٔ اولیهٔ خلقت اوست سقوط میکند به رتبهٔ أسفل سافلین. یعنی انسان اگر هیچ کار نکند، سقوط میکند. اگر ایمان نیاورد و عمل صالح انجام ندهد، سقوط میکند. این حکم خداست. سقوط مال وقتی نیست که انسان کار بدی بکند؛ مال وقتی است که ایمان نیاورد و عمل صالح نکند. همان توقّف کافی است. سکون در این میدان، خودش حرکت به پایین است.
اشاره به سورهٔ عصر: زمان نمیایستد
البته این حکم را بعداً برایتان توضیح میدهم. یک اشارهای الان فقط بکنم؛ در سورهٔ عصر توضیح میدهم. چرا انسان اگر ایمان نیاورد و عمل صالح نکند سقوط میکند؟ چون شما در جا میزنید، ولی زمان در جا نمیزند. زمان میرود دیگر. زمان میرود. اگر شما متوقف شدید، چون زمان میرود شما چه میمانید؟ عقب میمانید. سقوط دیگر.
«وَٱلْعَصْرِ» (عصر/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به عصر / سوگند به زمان.
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَفِى خُسْرٍ» (عصر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان در زیان است.
«إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلْحَقِّ وَتَوَاصَوْا۟ بِٱلصَّبْرِ» (عصر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.
«رددناه أسفل سافلین» ــ این پسرفت، این عقبگرد، این تنزّل، به خاطر این است که با توقّف شما زمان توقّف نمیکند. زمان دارد میرود. شما اگر روی پله بایستید و پلهبرقی پایین برود، ایستادنتان عین پایین رفتن است. خدا چنین حکم کرده که اگر انسان ایمان نیاورد و عمل صالح انجام ندهد، سقوط کند. این حکم خدا. تفصیل این نسبتِ زمان و خسران را استاد میگوید در سورهٔ عصر باز میکند؛ اینجا فقط اشاره است تا معلوم شود سقوطِ بیعمل، استعاره نیست.
اقرار گرفتن: فما یکذّبک بعد بالدین
حالا سؤال این است. کسانی پیامبر را، در دینی که آورده، دروغگو میشمارند. میگویند دینی که آوردی راست نیست؛ دروغ است. خب دین پیامبر چیست؟ ایمان و عمل صالح. اینهایی که پیامبر را دروغگو میشمارند، حالا که قاعده این است ــ یعنی قاعده این است که اگر کسی تصدیق نکند، ایمان نیاورد، عمل صالح نکند، چه کند؟ سقوط کند ــ اینهایی که پیامبر را دروغگو میشمارند الاولابد چه میشوند؟ محکوم به چه هستند؟ سقوط به أسفل سافلین.
خدا میخواهد اقرار بگیرد. میگوید:
«فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِٱلدِّينِ» (تین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه چیز / چه کس بعد از این، تو را دربارهٔ دین تکذیب میکند؟
کیست که بعد از بیان این قاعده ــ که ما گفتیم و تأکید کردیم ــ باز تو را تکذیب میکند دربارهٔ دینی که آوردی؟ کی میخواهد تکذیبت کند دیگر؟ یعنی الاولابد هرکه تکذیبت کند سقوط میکند. خدا هیچ راه استثنایی نگذاشته که کسی تکذیب کند و سقوط هم نکند. قاعده کلّی است: تصدیق نکردن، ایمان نیاوردن، عمل صالح نکردن، یعنی سقوط. کسانی که دین پیامبر را دروغ میشمارند، دقیقاً همان کسانیاند که از این قاعده بیرون نرفتهاند؛ داخل همین حکماند.
أحکم الحاکمین: یک راه نجات بیشتر نیست
«أَلَيْسَ ٱللَّهُ بِأَحْكَمِ ٱلْحَـٰكِمِينَ» (تین/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا حکمکنندهترین حکمکنندگان نیست؟
مگر خدا حکمکنندهترین حکمکنندگان نیست؟ مگر کسی از خدا حکمش نافذتر هست؟ مگر میشود خدا حکم کرده باشد که جز با ایمان و عمل صالح انسان نجاتی از سقوط ندارد، ولی انسان باز بخواهد از سقوط نجات پیدا کند بدون ایمان و عمل صالح؟ مگر ممکن است؟
این سوره میخواهد این را بگوید. میگوید راه نجاتی جز ایمان به پیامبر خدا، جز تصدیق پیامبر خدا و ایمان به برنامههای شایستهای که از جانب خدا آورده و عمل به این برنامهها، هیچ راه نجات دیگری در نزد خدا برای نجات از سقوط نیست.
سورهٔ تین از آن سورههایی است که خیلی محکم میخواهد بگوید نجات یک راه بیشتر ندارد. آن هم تصدیق پیامبر. آن هم ایمان به آموزههایی که از پیش خدا آورده و عمل به آن آموزهها. یک راه نجات بیشتر وجود ندارد. غیر از این حکم، با حکم خدا طرفی. نمیشود بگویی من راه دیگری برای خودم باز کردهام: نه ایمان به این پیامبر، نه عمل به این برنامه، ولی سقوط هم نمیکنم. اگر چنین راهی باشد، یعنی حکم خدا نافذ نیست.
اگر خدا أحکم الحاکمین نیست، ایمان به پیامبر نیاور، سقوط هم نکن. اگر أحکم الحاکمین است، ایمان به پیامبر نیاوری سقوط میکنی. به درجهٔ پایینترینِ پایینها، به پایینترین درجهٔ ممکن سقوط میکنی: أسفل سافلین. هر روز یک قدم به عقبتر میروی. چون زمان میرود؛ تو ایستاده باشی هم عقب میمانی. درست شد؟ این مسئلهٔ سورهٔ مبارکهٔ تین است.
«ما» در قرآن: تحقیر تکذیبکننده
من فقط نکتهٔ خاصی که میخواهم در این سوره تذکر بدهم به خواهران و برادران این است که ببینید: برای درست فهمیدن یک آیه هم باید سیاق را دقت کنیم، هم الفاظ خودش را دقت کنیم.
تنها چیزی که بنده در ترجمهای که ارائه کردم ــ تنها چیزی که شاید کسی در آن إنقلت بکند ــ «ما» است. که این «ما» چه چیز است، نه چه کس. تو چرا میگویی چه کس؟ به من خرده بگیرد که چرا میگویی چه کس، در حالی که «ما» یعنی چه چیز.
جواب میدهم: در قرآن «ما» فقط برای غیرعاقلان نیست؛ برای عاقلان هم هست. در قرآن «ما» برای عاقلان هم به کار میرود. و وقتی برای عاقلان به کار میرود، به خاطر ابهامی که در آن دارد، یا عظمت را میرساند یا کوچکی را میرساند.
اینجا چه را میرساند؟ اینجا کوچکی را میرساند. یعنی خدا در عین اینکه دارد سؤال میکند «چیست اینی که تکذیبت میکند»، یکجور میخواهد او را کوچک بشمارد. یعنی چقدر شأن کمی دارد آن آدمی که این حکم را شنید ولی باز پیامبر را چه کار کرد؟ باز تکذیب کرد. همچنان محکم گفت پیامبر دروغ میگوید. بله. در واقع یکجور شأن او را به غیرِ ذوالعقول تنزّل میدهد. شأن او را به غیرِ ذوالعقول تنزّل میدهد.
همینطور که در یک سیاقی ممکن است «ما» شأن آن صاحبِ «ما» را به بالاتر از ذوالعقول ببرد. یعنی دیگر میخواهد بگوید این را نمیشود گفت یک عاقل، یک آدم معمولی؛ که آدم نیست اصلاً. عاقل معمولی که نیست؛ پروردگاری است با عظمتی که از همهٔ عقلها و صاحبعقلها بالاتر است. آنجا «ما» برای رفعت است؛ اینجا «ما» برای حقارت است. ابهامِ «ما» در هر دو جا کار میکند: یا طرف را چنان بزرگ میکند که در قالب «مَن» نمیگنجد، یا چنان کوچک که دیگر سزاوار «مَن» هم نیست. اینجا دومی است. کسی که این حکم را شنیده و باز محکم گفته پیامبر دروغ میگوید، از نظر قرآن دیگر در ردیف صاحبان عقل جدّی گرفته نمیشود.
ظاهر آیه روشن است: ردّ تابعِ ایماننیاوردن است
ظاهر آیه خیلی روشن است. میگوید:
«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِىٓ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (تین/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی که انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.
سپس ــ یعنی بعد از خلق در أحسن تقویم ــ انسان را برمیگردانیم به أسفل سافلین. خب این قاعده. وقتی استثناء میکند «إلا الذین آمنوا»، خودِ «إلا الذین آمنوا» میفهماند که آقا این رد کردن به أسفل سافلین تابعی است از ایماننیاوردن و عمل صالح انجام ندادن. پس معلوم است در حوزهٔ اختیار است، در حوزهٔ تکلیف است.
یک نوزاد هنوز در مرحلهٔ سقوط نیست. یک بچهای که مکلف نشده به ایمان و عمل صالح، هنوز در مرحلهٔ سقوط نیست. گویا آن «لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم» تا مکلف شدن انسان ادامه دارد. همین که انسان مکلف میشود، این دیگر نقطهٔ أحسنِ تقویمیِ انسان است. پیش از تکلیف، سخن از ایماننیاوردن و عملنکردن معنا ندارد؛ پس سخن از ردّ به أسفل سافلین هم معنا ندارد. سقوط از جایی شروع میشود که اختیار آمده باشد.
حالا از این نقطهٔ أحسن تقویمی اگر ایمان بیاورد و عمل صالح طبق ایمانش انجام بدهد، سقوطی نمیکند بلکه رشد میکند: «لهم أجر غیر ممنون». و اگر ایمان نیاورد و عمل صالح انجام ندهد، هر لحظهای که بر او میگذرد او در حال سقوط است. هر لحظهای که بر او میگذرد او در حال عقبگرد است. چون زمان میرود، او جا میماند. هیچ کار هم که نکند جا میماند. در جا هم که بزند باز عقب میافتد. میشود ردّ به أسفل سافلین. یعنی این انسان برمیگردد؛ واپسگرایی برایش اتفاق میافتد.
این حکم الهی است. این تصمیم خداست. تصمیمی در حدّ حکم. حکم کرده.
خب اگر کسی این حکم را شنید، باز حاضر نشد ایمان بیاورد، باز حاضر نشد عمل صالح انجام بدهد، باز حاضر نشد پیامبر را تصدیق کند، تکذیب کرد پیامبر را ــ در حقیقت این آدم امضا کرده سقوط خود را. پذیرفته سقوط خود را.
حالا اگر سؤال کنی راه داشت که تکذیب کند و سقوط نکند؟ میگوید «ألیس الله بأحکم الحاکمین». مگر از خدا حکمکنندهتر کسی هست؟ مگر نافذتر از حکم خدا حکمی هست؟ وقتی خدا حکم کرده، پس تحقّق حکم او ردّخور ندارد. پس دنبال راه درروی دیگری نگردید.
یک راه وجود دارد. جای دور زدن ندارد. یک راه دارد نجات از این حکم. یک راه دارد؛ خودش مشخص کرده آن راه را: إلا الذین آمنوا وعملوا الصالحات. که این راه در زمان قرآن با چه به دست میآید؟ با تصدیق پیامبر. شما نمیتوانید به غیر تصدیق پیامبر راهی برای خودتان باز کنید که نجات پیدا کنید از قاعدهٔ سقوط. قاعدهٔ سقوط قطعی است. ایمان، عمل صالح، با تصدیق پیامبر.
حالا پیامبر زمان شما کیست؟ حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم. پیامبرانی که در سرزمین تین و زیتون و طور سینین هم بودهاند، همین حکم را داشتهاند. حکم عوض نشده؛ مصداق پیامبر در هر زمان همان کسی است که خدا فرستاده. در زمان قرآن، راه نجات از قاعدهٔ سقوط تصدیق همین پیامبر است. در زمان پیامبران پیشین هم راه نجات تصدیق همان پیامبرِ همان سرزمین بوده است.
سوگند به سرزمینهای وحی: تین، زیتون، طور سینین، هذا البلد الأمین
سوگند به تین.
«وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيْتُونِ» (تین/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به تین و زیتون.
«وَطُورِ سِينِينَ» (تین/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به طور سینین.
«وَهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ ٱلْأَمِينِ» (تین/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به این شهر امن.
تین درست است که کلمهٔ تین یعنی انجیر؛ ولی با توجه به طور سینین و با توجه به هذا البلد الأمین، یک گزینهٔ دیگر هم دربارهٔ تین وجود دارد. تین سرزمین شام است، سرزمین سوریه است. این سرزمین به خاطر اینکه منطقهٔ حاصلخیزی برای رشد انجیر است، یکی از اسمهایش تین است. زیتون سرزمین فلسطین است. چون منطقهٔ حاصلخیزی برای پرورش زیتون است، یکی از اسمهایش زیتون است.
حالا اینکه خدا چرا به تین و زیتون قسم خورد ــ چرا نگفت به شام قسم، به فلسطین قسم؛ گفت به تین و به زیتون قسم ــ خالی از اشاره نیست به اینکه میوهٔ انجیر و میوهٔ زیتون دو میوهٔ ویژهاند. خدا ترجیح میدهد اسم این دو سرزمین را به جای اینکه بگوید شام، به جای اینکه بگوید فلسطین، بگوید تین و زیتون. یکجور کد بدهد به انسانها. اسم میوه را روی سرزمین گذاشته تا هم جغرافیا معلوم باشد، هم آن دو میوه از یاد نرود.
بعضیها به خوبی این اشاره را کامل کردهاند. گفتهاند خدا میخواهد کد بدهد که اتفاقاً این دو میوه و استفادهٔ درست از این دو میوه به انسان در درست فکر کردن، درست ایمان آوردن، درست حرکت کردن هم کمک میکند.
اشاره به انجیر و زیتون در روایات
ما در بسیاری از روایاتمان داریم که خوردنها ــ چه بخوریم ــ خودش در روحیهٔ ایمانی ما تأثیرگذار است. شما غذاهایی هست که با خوردن آن غذاها راحتتر به سمت ایمان و عمل صالح میروید. غذاهایی هست که اگر بروید آنها را بخورید فاصله میگیرید.
بر همین اساس است که بعضی از خوردنیها در اسلام حرام است. شما خمر نخورید، میته نخورید، خوک نخورید، سگ نخورید. یک سری چیزها در اسلام حرام شمرده شده. چرا؟ چون شما اگر اینها را بخورید، اینها تاریکتان میکند.
یک سری چیزها هم هست که اتفاقاً توصیه شده به آن. از جمله چیزهایی که به آن توصیه شده در فرهنگ روایی ما انجیر است. از جمله چیزهایی که به آن توصیه شده زیتون است. حالا خرما به جای خود.
توصیه به انجیر ــ و من هم همینجا در همین جلسه به خواهران و برادران تأکید میکنم: انشاءالله اهل مصرف انجیر باشید هرچه بیشتر، و همینطور زیتون. من اینکه توصیه میکنم به مصرف این دو میوه، بر اساس روایات است. و میگویم این آیه خالی از اشاره نیست. نمیخواهم بگویم این آیه میگوید تین بخورید. این آیه میگوید زیتون بخورید. نه. این آیه دارد به دو سرزمین تین و زیتون ــ یعنی شام و فلسطین ــ قسم میخورد. ولی میگویم که این آیه تأیید میکند آن روایاتی را که میگویند بر انجیر تأکید کنید، بر زیتون تأکید کنید. مؤمن ترک نکند اینها را بخورد. اینها برای مؤمن خوب است. خوردنش خوب است. هم حفظ سلامت میکند و هم آن آثار معنوی خوبی در وجود انسان میگذارد. آیه امر به خوردن نیست؛ سوگند به سرزمین است. اما وقتی خدا برای نامیدن آن سرزمینها همین دو میوه را برگزیده، روایاتِ تأکید بر انجیر و زیتون در فضای آیه غریب نمیمانند.
یک ارتباطی ممکن است با آن أحسن تقویم داشته باشد. بله، با آن أحسن تقویم که «لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم» ــ آن قوام نیکوی انسان هم میتواند بالاخره به آن هم کمک بکند.
تدبّر سوره: یک حکم، یک راه، سرزمینهای وحی
پس تدبّرش چه شد؟ تدبّر این شد. این تین و این زیتون دو سرزمیناند. خدا میگوید قسم به سرزمین شام که پیامبران زیادی آنجا مبعوث شدند. قسم به سرزمین زیتون که پیامبران زیادی آنجا مبعوث شدند. قسم به طور سینین که حضرت موسی آنجا مبعوث شد. و قسم به هذا البلد الأمین که تو، یک پیامبر، اینجا مبعوث شدی.
قسم به همهٔ اینها که حکم یک چیز است. حکم این است که لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم ثم رددناه أسفل سافلین؛ و فقط یک راه نجات است: آن هم ایمان به همان چیزهایی که در این سرزمینها بر پیامبران وحی شد، و عمل به همان برنامههای صالحی که در این سرزمینها بر پیامبران از جانب خدا نازل شد. فقط این راه نجات است از قاعدهٔ سقوط.
کسانی که ایمان بیاورند و عمل صالح انجام بدهند به اجر بیانتها میرسند. این فرمول کلّی.
خب، حالا این فرمول کلّی تطبیقش در زمان قرآن میشود چه؟ میشود تصدیق پیامبر اسلام.
«فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِٱلدِّينِ» (تین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه چیز / چه کس بعد از این، تو را دربارهٔ دین تکذیب میکند؟
کیست اینی که تکذیبت میکند دربارهٔ دینی که آوردی؟ کیست که میگوید دین تو دروغ است؟ دیگر من خیلی صافش کردم. کیست این کسی که میگوید دین تو دروغ است؟ باز میخواهند بگویند دینت دروغ است؟ با وجود قاعدهای که گفتیم باز میخواهند بگویند دینت دروغ است؟ بگذار بگویند.
«أَلَيْسَ ٱللَّهُ بِأَحْكَمِ ٱلْحَـٰكِمِينَ» (تین/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا حکمکنندهترین حکمکنندگان نیست؟
آیا خدا حکمکنندهترین حکمکنندهها نیست که آن قاعده را دربارهٔ کسانی که میگویند دین تو دروغ است به اجرا دربیاورد؟ تمام.
این سرزمینها سرزمینهای وحیاند. خدا میخواهد بگوید راه نجات انسان از قاعدهٔ سقوط فقط در سرزمینهای وحی ابلاغ شده؛ جای دیگری نیست. راه دیگری نروید. سوگندهای اول سوره جغرافیا را بیخودی جمع نکرده است. تین و زیتون و طور سینین و این بلد امین، چهار نقطهٔ ارسال پیامبرند. جواب قسم همان حکم واحد است: خلقت در أحسن تقویم، ردّ به أسفل سافلین، و یک استثناء. استثناء هم همان چیزی است که در این سرزمینها وحی شده: ایمان و عمل صالح.
جمعبندی سوره روی خودِ متن، نه روی برداشت
من میخواهم آنچه را که از سورهٔ تین میفهمم در چند خط بنویسم. وقتی میگوییم سه خط یا پنج خط، یعنی گزارههای خود سوره را فشرده کن، نه اینکه سوره را کنار بگذاری و از آن یک پند جدا بنویسی. بسم الله الرحمن الرحیم.
سوگند به سرزمینهای وحی که انسان در بهترین قوام خلق شده و خالق او را به پستترین رتبه تنزّل میدهد؛ مگر اینکه ایمان آورد و به برنامههای شایسته عمل کند که در این صورت اجری بیانتها خواهد داشت. حال که چنین است، کیست که تو را دربارهٔ دین الهیت دروغگو میشمارد؟ آیا نتیجهٔ تکذیب او سقوط نیست؟ حتماً چنین است. چون خدا حکمکنندهترین حکمکنندگان است.
دقت کنید. من میدانم این ترجمه است؛ ولی دقیقاً وقتی میگویم جمعبندی کن در سه خط یا پنج خط، همین را میخواهم. یعنی نمیخواهم شما سوره را بگذارید کنار و بگویید من چه برداشت کردم. برداشت شما محترم است، ارزشمند است. سوره چه میگوید؟ شما چه فهمیدید؟ چه فهمیدید غیر از این است که چه برداشت کردید. بین فهم و برداشت فاصله است.
من از این سوره فهمیدم که خدا میگوید انسان را در بهترین قوام خلقش کردم، خودم تنزّلش میدهم مگر اینکه ایمان بیاورد و برنامههایش را درست عمل کند. اگر این کار را کرد اجری بیانتها به او میدهم. حالا که مطلب این است، کی تو را تکذیب میکند دربارهٔ دین؟ کسی که سقوط میکند؛ کسی که نتیجهٔ کارش سقوط است. آیا گریزی دارد؟ نه. خدا أحکم الحاکمین است.
یعنی شما گزارههای سوره را طوری در ارتباط با هم فهمیدهاید که دیگر این فهم نشان میدهد گسستی در اجزاء سوره در ذهن شما نیست. حالا ممکن است یک سوره یک جزء باشد، دو جزء قرآن باشد، سه جزء قرآن باشد سورهاش؛ باز در پنج خط گزارههایش را بشود نوشت. ولی گزارهها جمعبندی همان چیزی است که خدا در قرآن فرموده.
سورهٔ تین نمیخواهد بگوید فطرت قرار بوده جلوی سقوط تو را بگیرد و اگر ایمان نیاوری فطرت هم نمیگیرد. این کجای سورهٔ تین است؟ کسی ممکن است از سوره چنین برداشتی بکند و حرفش هم از جهتی درست باشد؛ ولی جمعبندی سوره نیست. سورهٔ تین میخواهد بگوید انسان را در بهترین قوام خلق کردیم و سقوطش میدهیم مگر اینکه ایمان بیاورد. ایمان هم تصدیق پیامبر است. مگر اینکه ایمان بیاورد، عمل صالح انجام بدهد؛ آن هم تصدیق پیامبر است. والسلام. راه دیگری برای نجات وجود ندارد چون خدا أحکم الحاکمین است.
فرق است میان اینکه بگویی من از این سوره چه برداشت کردم، و اینکه بگویی این سوره چه میگوید. برداشت میتواند صحیح باشد و باز هم جمعبندی سوره نباشد. هنر این است که گزارههای خود سوره را ــ سوگند، حکم، استثناء، سؤال، اقرار ــ طوری کنار هم بنشانی که گسست نماند. اگر فقط فراز أول را دیدی ــ أحسن تقویم و أسفل سافلین و استثناء ایمان ــ یک بخش را فهمیدهای. اگر فراز دوم را هم دیدی ــ تکذیب پیامبر و أحکم الحاکمین ــ آنوقت سوره را بههمپیوسته فهمیدهای.
بله، أحسن تقویم فطرت است؛ چگونگی خلقت انسان است. فطرت یعنی چگونگی خلقت. نه بدن؛ بدن که انسان نیست. بدن یکی از اجزای وجود انسان است. أحسن تقویم فطرت است.
«ردّ» غیر از «رجوع» است
«رددناه» به معنی بازگشت است در آیهٔ «ثم رددناه أسفل سافلین»؟ آیا انسان ابتدا در أسفل سافلین بوده که میفرماید او را به أسفل سافلین برمیگردانیم؟
رد با رجوع فرق دارد. آن که بازگشته به جایی که قبلاً در آن بودی، آن چیست؟ رجوع است. ردّ برگرداندن است، تنزّل دادن است؛ ولو به جایی که شما قبلاً در آن نبودهاید. رجوع یعنی برگشتن به موطن قبلی. ردّ یعنی برگرداندن، پایین آوردن، پس زدن. لازم نیست مبدأ و مقصد یکی باشد. پس لازم نیست بگوییم انسان قبلاً در أسفل سافلین بوده، بعد آمده به أحسن تقویم، بعد خدا ردّش میکند دوباره به أسفل سافلین. نه، لازم نیست. آیه نمیگوید او را به همانجا که بود برگرداندیم؛ میگوید او را به أسفل سافلین رد کردیم. تنزّل است، نه بازگشت به زیستِ پیشین.
قرائت سوره و استفهام تقریری
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَٱلتِّينِ وَٱلزَّيْتُونِ» (تین/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به تین و زیتون.
«وَطُورِ سِينِينَ» (تین/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به طور سینین.
«وَهَـٰذَا ٱلْبَلَدِ ٱلْأَمِينِ» (تین/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به این شهر امن.
«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِىٓ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (تین/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی که انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.
«ثُمَّ رَدَدْنَـٰهُ أَسْفَلَ سَـٰفِلِينَ» (تین/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس او را به پستترینِ پستها بازگرداندیم.
«إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ» (تین/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند؛ پس برای آنان پاداشی بیگسست و بیمنّت است.
«فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِٱلدِّينِ» (تین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه چیز / چه کس بعد از این، تو را دربارهٔ دین تکذیب میکند؟
«أَلَيْسَ ٱللَّهُ بِأَحْكَمِ ٱلْحَـٰكِمِينَ» (تین/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا حکمکنندهترین حکمکنندگان نیست؟
صدق الله العلی العظیم.
یک دقتی کنید. گفتم: حال که چنین است، کیست که تو را دربارهٔ دین الهیت دروغگو میشمارد؟ بعد نوشتم: آیا نتیجهٔ تکذیب او سقوط نیست؟ این جمله در ترجمه، در آیات هست؟ چرا من اینجا نوشتم؟ چون این استفهام، استفهام تقریری است. میخواهد از شما اقرار بگیرد. بگوید حالا که این حرف را زدیم، پس اقرار کن که تکذیب پیامبر مساوی با چیست؟ مساوی با سقوط است. تکذیب پیامبر مساوی با سقوط است.
اگر هم بخواهم این خلاصهای که نوشتم اینجا، یا جمعبندیای که نوشتم، کاملتر بشود، باید همینجا کلمهٔ سقوط را بیاورم: به پستترین رتبه سقوط میدهد. این سقوط اینجا بیاید، آنوقت آن چفتتر است. خدا سقوط میدهد به پستترین رتبه مگر اینکه ایمان بیاورد و برنامههایش را درست عمل کند. کیست که تو را دربارهٔ دین الهیت دروغگو میشمارد؟ همان تکذیب است دیگر. نقطهٔ مقابلش میشود تصدیق. یعنی الاولابد یک راه بیشتر وجود ندارد؛ آن هم تصدیق.
بنده بر این باورم که اگر سعی بکنیم جمعبندیهای ما، فهم ما، روی خود متن سوره سوار باشد ــ هنر متدبّر این است که سوره را منسجم بفهمد، نه اینکه از روی سوره یک چیزی دریافت بکند، برداشت بکند. خود سوره چه دارد میگوید؟ قرآن فرموده دیگر.
تنزّل به مقامات غیرانسانی، نه تنزّل جسم
قرآن رتبهٔ نازل انسان را یک جا فرموده «أولئک کالأنعام»: مثل چهارپایان؛ بلکه از چهارپایان هم پستتر.
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَآ ۚ أُو۟لَـٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَـٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَـٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی برای دوزخ بسیاری از جن و انس را پدید آوردیم؛ دلهایی دارند که با آن نمیفهمند و دیدگانی که با آن نمیبینند و گوشهایی که با آن نمیشنوند. آنان همچون چهارپایاناند، بلکه گمراهترند. آنان همان غافلاناند.
یک جای دیگر هم فرموده «وقودها الناس والحجارة»: انسان را با حجاره، با سنگ، یکی کرده.
«فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا۟ وَلَن تَفْعَلُوا۟ فَٱتَّقُوا۟ ٱلنَّارَ ٱلَّتِى وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ ۖ أُعِدَّتْ لِلْكَـٰفِرِينَ» (بقره/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر نکردید ــ و هرگز نخواهید کرد ــ از آتشی بپرهیزید که هیزمش مردم و سنگهاست؛ برای کافران آماده شده است.
یا «أشدّ قسوة» هم یک جای دیگر داریم: از حجاره هم شدیدتر و قساوت بیشتر.
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِىَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ۚ وَإِنَّ مِنَ ٱلْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ ٱلْأَنْهَـٰرُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ ٱلْمَآءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَـٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دلهایتان بعد از آن سخت شد؛ همچون سنگ است یا سختتر. و از سنگها برخی است که از آن جویها میجوشد، و برخی میشکافد و آب از آن بیرون میآید، و برخی از خشیت خدا فرو میافتد. و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.
پس منظور از تنزّل دادن انسان به درکات پایینتر، مقامات غیرانسانی است. نه اینکه جسم انسان منظور باشد؛ مقامات غیرانسانی. او را تنزّل میدهد مثلاً به رتبهٔ حیوانیت، یا از حیوانیت هم پستتر؛ یا به رتبهٔ جماد، یا از جماد هم پستتر. أسفل سافلین یعنی پایینترینِ پایینها در رتبه، نه کوتاه شدن قد و نه پیر شدن بدن. بدن یکی از اجزای وجود انسان است؛ انسان خودش بدن نیست. أحسن تقویم هم فطرت است، چگونگی خلقت است؛ أسفل سافلین هم شکستن همان رتبه است تا حدّی که قرآن او را با چهارپا و با سنگ میسنجد.
فطرت سرمایه است، مقصد نیست
اگر پیامبران الهی راه نجات از سقوط را به ما نشان ندهند، ما تحت حکم سنّت خدا ــ یعنی طبق سنّت الهی ــ از آن فطرت پاک تنزّل پیدا میکنیم. این چیزی نیست که بشود در جا زد. چرا؟ گفتم به خاطر اینکه شما وقتی فطرت پاک دارید مثل یک سرمایه است که با آن کار کنید. درست است؟ یک سرمایهٔ اولیه است. خودش که مقصد نیست.
اگر با آن کار نکنید و زمان بگذرد چه اتفاقی میافتد؟ زمان رفته، سرمایهٔ شما مانده، عقب مانده. همین خودش این است که شما رفتهاید جلو ــ سنّاً رفتهاید جلو ــ ولی عقلتان، ایمانتان، شعورتان، درکتان نرفته جلو. ماندهاید عقب. این خودش ردّ به أسفل سافلین است. فطرت را گذاشتهای گوشه؛ سالها از روی آن گذشته؛ همان سرمایه را مصرف نکردهای. مصرف نکردن سرمایه در بازاری که زمانش ایستا نیست، عین خسارت است.
ضمن اینکه در این نمیماند. هیچ انسانی را شما پیدا نمیکنید که بتواند در جا بزند. من این نکته را هم بهتان بگویم. انسان یا باید در مسیر ایمان قرار بگیرد، یا اگر در مسیر ایمان و عمل صالح قرار نگیرد الاولابد به مسیر تنزّل و سقوط ــ یعنی به فساد و انحراف بیشتر ــ کشیده میشود. این قاعده است. این سنّت است.
انسان در جا نمیزند: مثال سورهٔ صف
در سورهٔ مبارکهٔ صف خدا مثال میزند. میگوید ببینید کسانی که یک روز یک پیامبر الهی را قبول داشتند ولی فسق ورزیدند و از او اطاعت نکردند، فردا پیامبر بعدی را انکار کردند؛ بعد از آن پیامبر بعدی را میخواهند بکشند. اصلاً نمیتواند انسان در جا بایستد.
«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِۦ يَـٰقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِى وَقَد تَّعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُمْ ۖ فَلَمَّا زَاغُوٓا۟ أَزَاغَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمْ ۚ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَـٰسِقِينَ» (صف/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که موسی به قومش گفت: ای قوم من، چرا آزارم میدهید در حالی که میدانید من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم؟ پس چون کج شدند، خدا دلهایشان را کج کرد؛ و خدا قوم فاسقان را هدایت نمیکند.
«وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يَـٰبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ إِنِّى رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ ٱلتَّوْرَىٰةِ وَمُبَشِّرًۢا بِرَسُولٍ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِى ٱسْمُهُۥٓ أَحْمَدُ ۖ فَلَمَّا جَآءَهُم بِٱلْبَيِّنَـٰتِ قَالُوا۟ هَـٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ» (صف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که عیسی پسر مریم گفت: ای بنیاسرائیل، من فرستادهٔ خدا به سوی شمایم؛ تصدیقکنندهٔ توراتی که پیش روی من است و مژدهدهنده به فرستادهای که بعد از من میآید و نامش احمد است. پس چون با دلایل روشن نزدشان آمد، گفتند: این جادویی آشکار است.
انسان اگر پا گذاشت توی مسیر غلط، این لوازمی دارد. لوازمش غلط بعدی را به او تحمیل میکند. غلط بعدی باز لوازمی دارد، غلط بعدی را به او تحمیل میکند. سلسلهوار کشیده میشود. مثل باتلاق میماند. سلسلهوار کشیده میشود تو منجلاب.
اینجوری نیست که بگوید بله، بنده ایمان نمیآورم، عمل صالح هم انجام نمیدهم، سقوط هم نمیکنم. من بخواهم بگویم هیچ ــ سقوطی که نکند خودش سقوط است، چون در جا میزند. این سقوط است. اما مسئلهٔ واقعیش این است که نه؛ سقوط میکند واقعاً. تنزّل پیدا میکند انسان. وسط نمیماند. یا مسیر ایمان است، یا مسیر فسادِ بیشتر. دوگانهٔ «بیایمان باشم ولی سالم و ثابت بمانم» در کار نیست. غلط اول غلط دوم را میآورد؛ غلط دوم غلط سوم را. مثل باتلاق: هر قدم برای نجات، اگر در مسیر غلط باشد، بیشتر فرو میبرد.
مثال تاریخی: عمر سعد
آن مثالها در تاریخ دارد؛ مثالهای برجستهای دارد. عمر سعد ــ لعنة الله علیه ــ مردّد بود از جنگ با اباعبدالله علیه السلام. بجنگم؟ نجنگم؟ میدانست که بالاخره او فرزند پیامبر خداست، انسان کامل است، آدمی است که سزاوار کشتن نیست. از آن طرف هم به او وعدهٔ مُلکی داده بودند، وعدهٔ سلطنت و حکومت داده بودند. نمیتوانست از آن بگذرد.
این تردید تا آنجا بود که گفته بود به بعضیها که خودم را بین جهنم و بهشت مردّد میبینم. در بعضی از نقلها این جمله به او هم نسبت داده شده. مردّد بود. اما وقتی تصمیم گرفت ــ هنوز قبل از اینکه بجنگد ــ تصمیم گرفت که بجنگد، دید شمر را فرستادهاند میگویند آقا یا باید بجنگی یا حکم را بده به شمر. دید مجبور است دیگر از این سلطنت صرفنظر کند. آن وقت برگشت گفت جنگی خواهم کرد که سرها بیفتد و دستها قلم شود.
دیگر رحم نمیکند. نمیتواند معمولی بکشد. کسی که بخواهد حسین علیه السلام را بکشد نمیتواند معمولی بکشد. این میرود تا ته شقاوت و ته قساوت و ته بدبختی. چون انکارش انکار بزرگی است. لوازمش لوازم سختی است.
وجدان انسان چیز پیچیدهای است. انسانی که میخواهد به خودش بگوید نه، کار تو غلط نیست، هی غلط بزرگتر میکند. انسانی که میخواهد خودش را آرام کند که کار تو اشتباه نیست، هی اشتباه بزرگتری میکند که به خودش بگوید نه، اشتباه نیست. درست است. تا وقتی تردید دارد، هنوز یک سرِ وجدان زنده است. وقتی تصمیم میگیرد انکار بزرگ را انجام بدهد، باید وجدان را با انکار بزرگتر خفه کند. و بعد دیگر میبینی که به کجاها کشیده میشود کار انسان. فساد ذره به ذره، گام به گام، ریز به ریز وارد زندگیاش میشود و او را به منجلاب وارد میکند. انکار حسین علیه السلام انکار کوچکی نیست؛ لوازمش هم لوازم سختی است. نمیشود آن انکار را کرد و در حدّ یک گناه معمولی ایستاد.
چرا «أحسن تقویم» نه فقط «حسن»؟
چرا خداوند نفرمود انسان را در تقویمی نیکو؛ فرمود در بهترین تقویم؟ مگر الان موقعیت أحسن است؟ الان نظام، نظامِ حسن است نه أحسن. یعنی نیکوست اما نیکوترین نیست. آن نیکوترین در قیامت جلوه پیدا میکند.
بنده فهمم این است. نظام أحسن مجموعهٔ دنیا و آخرت است. یعنی آن عالمی است که دنیایی دارد برای امتحان و آخرتی دارد برای جزا. آن دنیایی است که انسان در آن دنیا مکلف است. میتواند راه خیر برود، میتواند راه شر برود. این مجموعه میشود نظام أحسن. یک جزئی از آن را به تنهایی شاید نتوانیم بگوییم أحسن.
اگر دنیا را جدا ببینی ــ همین دارِ تکلیف، با امکان خیر و امکان شر ــ میگویی نیکوست، حسن است؛ اما نیکوترین هنوز تمامشده نیست. آن نیکوترین وقتی جلوه میکند که جزا هم بیاید، وقتی آخرت هم به دنیا ضمیمه شود. أحسن تقویمِ انسان هم در همین مجموعه معنا پیدا میکند: قوامی که برای امتحان ساخته شده، و جزایش بیرون از امتحان است. پس خدا نفرمود در تقویمی نیکو؛ فرمود در بهترین تقویم. چون سخن از کلّ این طرح است، نه از یک قطعهٔ جداافتادهٔ دنیا.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.