ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 036

آموزش تدبر در سورهٔ علق — بخش دوم

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

آیات مورد بحث در این جلسه

پیش از ورود به متن، فهرست آیاتی که استاد در این جلسه دربارهٔ آن‌ها سخن گفته ــ حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون یا تکه‌ای را آورده ــ از این قرار است: علق/۱ تا علق/۱۹ (کل سوره؛ یک سیاقِ جمع‌بندی)؛ مؤمنون/۱۴ (مراحل نطفه و علقه و مضغه و عظام و لحم)؛ حجر/۲۹ (دمیدن روح)؛ انسان/۲ (سمیعاً بصیراً)؛ انفطار/۶ تا انفطار/۸ (ربّ کریم؛ «سَوَّىٰکَ» و «عَدَلَکَ»)؛ بقره/۱۵۶ («إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ»)؛ حج/۴۱ (اقامهٔ نماز هنگام تمکین در زمین)؛ عنکبوت/۴۵ (نماز از فحشا و منکر بازمی‌دارد)؛ توبه/۳۲ (تمام کردن نور خدا). شعر مولوی دربارهٔ آمدن و بازگشت نیز در بحث معاد آمده است، نه به عنوان آیه.

نگاه جمع‌بندی به یک سیاق

بسم الله الرحمن الرحیم. بحث را در سورهٔ مبارکهٔ علق ادامه بدهیم.

مشخص شد که این سوره فقط یک سیاق دارد. معنای اولیهٔ آیات همین یک سیاق هم تقریباً روشن است. آن معنای اولیه‌اش روشن است. حالا یک دور می‌خواهیم با نگاه جمع‌بندی به این سوره نگاه کنیم. می‌خواهیم همین یک سیاق را جمع کنیم؛ نه اینکه سیاق تازه‌ای بتراشیم.

استدلال اول: بخوان؛ خالق همان رب است

«ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ» (علق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت، همان که آفرید.

بخوان به اسم پروردگارت؛ همان کسی که خلق کرد.

خود این آیه در ذات خودش یک استدلال دارد. در واقع می‌شود گفت اولین آیه‌ای که شروع‌کنندهٔ وحی الهی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده، استدلالی است بر ربوبیت پروردگار. یعنی اگر می‌بینید قرار است پیغمبر مبعوث شود به رسالت و از جانب خدا برای مردم بخواند، این به خاطر این است که آن کسی که خلق کرد، پروردگار است.

«اقرأ باسم ربک». رب کیست؟ رب کیست؟ «الذی خلق». آقا، آنی که خالق است، رب هم هست دیگر. آنی که خالق است رب است؛ و چون رب است، این حق برای او محفوظ است که پیغمبر مبعوث کند و بندگان خودش را بخواهد هدایت کند، تدبیر امور بندگان کند.

آقا از کجا بفهمیم خالق همان رب است؟ شما ادعا می‌کنید، می‌گویید کسی که خلق کرد رب است؛ شاید هم نباشد. چطور می‌شود ثابت کرد؟ آیات بعدی بازش می‌کند.

«خَلَقَ ٱلْإِنسَـٰنَ مِنْ عَلَقٍ» (علق/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): انسان را از عَلَق آفرید.

انسان را از علق ــ یعنی خون بسته ــ خلق کرد.

آقا اگر خدا خالق است، الا و لابد رب است. چرا؟ چون خالق این‌طور نبوده که فرض بفرمایید انسان یک موجود بسیطی باشد که در یک لحظه خلق شده باشد. انسان از یک خون بسته خلقش آغاز شده. همه‌تان هم این را می‌دانید.

این خون بسته همان سلول اول وجود انسان است که تبدیل شده به یک تکهٔ خونی، یک لختهٔ خونی. این لختهٔ خون به تدریج چه پیدا کرده؟ پرورش داده شده؛ پرورش داده شده. آن لختهٔ خون پرورش داده شده، تبدیل شده به مُضغه. مضغه یک مقدار از لختهٔ خون جلوتر است. یک تکه گوشت است؛ انگار گوشتی که جویده باشی‌اش. یک گوشت لهیده.

بعد آن مضغه یک مقدار پرورش داده شده، تبدیل شده به یک سیستم استخوانی. نه؛ علق اولش است. بله: نطفه است، علقه، بعد مضغه است، بعد عظام. یعنی همان گوشت جویده، رگه‌رگه، آن شده استخوان. یک استخوان‌بندی درست شده. بعد آن کم‌کم رویش گوشت روییده.

«ثُمَّ خَلَقْنَا ٱلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا ٱلْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا ٱلْمُضْغَةَ عِظَـٰمًا فَكَسَوْنَا ٱلْعِظَـٰمَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَـٰهُ خَلْقًا ءَاخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ أَحْسَنُ ٱلْخَـٰلِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نطفه را علقه گرداندیم، پس علقه را مضغه کردیم، پس مضغه را استخوان‌ها ساختیم، پس بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم، سپس آن را آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛ پس بزرگ است خدا، نیکوترین آفرینندگان.

رویش گوشت روییده شده. بعد جهاز تفکیک شده: مغز درست شده، قلب درست شده، شکم درست شده، جهاز هاضمه درست شده، سیستم عصبی درست شده؛ دست، پا، شکم، چشم، گوش، بینی، دهان، مو ــ انسان شده انسان.

این یک لختهٔ خون بسته تا بیاید تبدیل به یک انسانی بشود که به دنیا می‌آید، چشم باز می‌کند، می‌بیند، می‌خندد، می‌فهمد، کم‌کم می‌خواهد رشد کند. این اتفاق مگر چیزی جز پرورش دادن است؟ آیا خلق انسان، آفریدن انسان، مگر چیزی جز پرورش دادن همان خون بسته است؟ از آن حالتی که یک خون بسته بیشتر نیست تا بفرمایید انسان کامل.

یک کناره‌ای هم بگویم و پاکش کنیم. روی تصویر گاهی نشانی می‌آید ــ مثلاً نشانی یک هیئت ــ که مال خود آیه نیست. قرآن همیشگی است؛ آن نشانی مال امروز است. هزار سال دیگر اگر کسی همین تصویر را ببیند نگوید این هیئت کجاست؛ آن موقع شاید این هیئت نباشد. این را پاک کنیم که قاطی قرآن نشود.

آفرینش انسان مساوی است با پرورش خون بسته تا انسان کامل. یک خون بسته را پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد، پرورش می‌دهد: خون بسته علق می‌شود مضغه، مضغه عظام، عظام لحم، لحم کم‌کم روح.

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَـٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست و تمام کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

از روح خودش درون می‌دمد تا انسان به دنیا می‌آید، سمیعاً بصیراً؛ این‌طور.

«إِنَّا خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَـٰهُ سَمِيعًۢا بَصِيرًا» (انسان/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما انسان را از نطفه‌ای آمیخته آفریدیم، تا او را بیازماییم؛ پس او را شنوا و بینا گرداندیم.

خب، همین که آفرینش انسان مساوی است با پرورش خون بسته تا انسان کامل، یعنی آفریدگار مساوی است با پروردگار. آفرینش، اسم فاعلش می‌شود آفریدگار. پرورش، اسم فاعلش می‌شود پروردگار. آفریدگار و پروردگار یکی است. اصلاً نمی‌تواند جدا باشد. آنی که خالق است الا و لابد رب هم هست.

و اگر پذیرفتیم که خالق بودن از پرورش دادن جدا نیست، خب پرورش دادن شئونی دارد. یکی از شئون پروردگار چیست؟ آموزگار بودنش. پروردگار، پرورش دادن؛ یکی از جنبه‌هایش آموزش دادن است. پس اقرأ. پس بخوان.

اقرأ باسم ربک الذی خلق. بخوان به اسم پروردگارت؛ همانی که خلق کرد. آیا آنی که خلق کرد پروردگار است؟ بله. خلق الانسان من علق. وقتی از علق انسان خلق کرده، وقتی از یک خون بسته آدم درست کرده، یعنی پروردگار است دیگر. یعنی پرورش داده دیگر. جز این است مگر؟

پس با همین دو تا آیه به سادگی یک استدلال منعقد شد. ای دنیا، بدانید: هرکه انسان را خلق کرده، ربّش هم همان است. پس او که رب است دارد می‌گوید بخوان؛ بخوان.

استدلال دوم: ربّ اکرم؛ کریم‌تر از رها کردن

حالا یک بار دیگر می‌خواهد این استدلالی را که بیان کرد یک بار دیگر برگردد.

«ٱقْرَأْ وَرَبُّكَ ٱلْأَكْرَمُ» (علق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان، و پروردگار تو کریم‌ترین است.

بخوان و پروردگار تو کریم‌تر است.

خب یک جا در قرآن دارد می‌گوید رب کریم است. کجاست؟ «ما غرّک یا ایها الانسان ما غرّک بربک الکریم». سورهٔ انفطار. کجا خدا به خودش گفته کریم؟

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَـٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلْكَرِيمِ» (انفطار/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، چه چیز تو را به پروردگار کریمت مغرور کرد؟

«ٱلَّذِى خَلَقَكَ فَسَوَّىٰكَ فَعَدَلَكَ» (انفطار/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که تو را آفرید، سپس راست و هماهنگت کرد، سپس متعادلت ساخت.

«فِىٓ أَىِّ صُورَةٍ مَّا شَآءَ رَكَّبَكَ» (انفطار/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در هر صورتی که خواست تو را ترکیب کرد.

خدا می‌گوید آنی که تو را خلق کرده، اعتدال بخشیده، با دنیا میزان‌ات کرده. «سَوَّىٰکَ» و «عَدَلَکَ» با همدیگر فرق دارند ها. اعتدال به خودت بخشیده؛ «عَدَلَکَ» یعنی با دنیا میزان‌ات کرده.

نجار در را می‌تراشد؛ این «سَوَّىٰکَ» است. یعنی در را تسویه کرده، اعتدال به در می‌دهد. در را روی لولا سوار می‌کند، تو چهارچوب جا می‌اندازد؛ این «عَدَلَکَ» است. این میزان کردن در است. خدا هم انسان را معتدل خلقش کرده، هم میزانش کرده با دنیا.

می‌گوید آنی که تو را خلقت کرده، معتدل خلقت کرده، با جهان میزان‌ات کرده، آن رب چیست؟ رب کریم است. این کریم بودن خداست.

اینجا می‌خواهد بگوید خدا فقط کریم نیست، بلکه اکرم است. اکرمیت خدا به چیست؟

«ٱلَّذِى عَلَّمَ بِٱلْقَلَمِ» (علق/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که با قلم آموخت.

خدا کریم است که خلقت کرده؛ ولی کریم‌تر از آن است که بعد از خلق رهایت کند، یادت ندهد. این کریم‌تر بودنش.

یعنی چطور؟ کریم هست، خلقت کرده، ولی ولت می‌کند به حال خودت؟ برایش مهم نیست تو چه راهی را می‌روی، چه کار می‌کنی؟ این چه ربّی است که از موجودات و مخلوقات تحت ربوبیت خودش بخواهد غافل باشد؟

اقرأ. یک بار: اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق. این کرامت خداست. یک بار: اقرأ وربک الأکرم. یعنی پروردگاری که پروردگاری‌اش ثابت شد، کریم‌تر است از اینکه فقط خلقت کرده باشد و رهایت کرده باشد. پس چه می‌کند؟ الذی علّم بالقلم.

یعنی آفریدگار همان پروردگار کریم آموزگار است؛ بگویید اکرم. کریم، اکرم؛ یعنی کریم‌تر از آن است که فقط خلقت کرده باشد. او می‌شود آموزگارت. می‌خواهد یادت بدهد.

چی یادت بدهد؟ همین‌جا انسان می‌خواهد بگوید آقا ما آموزگار نمی‌خواهیم. کی را ببینی؟ نمی‌خواهیم آموزگار. می‌گوید نه؛ من یک چیزی یادت نمی‌دهم که اگر من یادت ندهم خودت یاد می‌گیری.

«عَلَّمَ ٱلْإِنسَـٰنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» (علق/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به انسان آنچه را نمی‌دانست آموخت.

یک چیزی را یادت بدهد که خودت یاد نمی‌گیری.

وحی برای این است که به انسان بیاموزد چیزی را که اگر وحی نباشد انسان آن را یاد نمی‌گیرد. وحی خبر دادن از غیب است.

انسان با حواسی که دارد دنیا را می‌تواند لمس کند، تجربه کند، بفهمد، محاسبه کند. غیب را چطور می‌خواهد محاسبه کند؟ با حواسی که دارد دنیا را می‌تواند ارزیابی کند، بررسی کند، به قوانینش دست پیدا بکند. آخرت را چطور می‌خواهد محاسبه کند؟ این‌ها که دیگر در مدار حواس و عقل و تجربه و درک و احساس انسان است؛ بردش دیگر دنیاست دیگر. آخرت را می‌خواهد چه کار کند؟ غیب را می‌خواهد چه کار کند؟

پس یکی لازم است که به انسان یاد بدهد چیزی را که انسان خودش باشد با خودش یاد نمی‌گیرد.

شما الان نگاه کنید دیگر. در بعضی از کشورهایی که وحی خیلی متروک شده و مهجور شده، می‌بینید انسان‌ها از نظر علوم مادی و پیشرفت‌های تجربی خیلی پیشرفت کرده‌اند، خیلی چیزها بلد شده‌اند. گوشی موبایل خیلی قشنگ می‌سازند. اینترنت را خیلی خوب ابتکار عمل به خرج داده‌اند، اختراع کرده‌اند، درست کرده‌اند، مدیریت می‌کنند. صنعت، تکنولوژی، اتم؛ پیشرفت همه چیز دارند. اما وقتی پای غیب در میان است، وقتی پای آخرت در میان است، پیاده‌اند. هنوز دارد گاو می‌پرستد. هنوز دارد سنگ و چوب می‌پرستد. هنوز به موهومات معتقد است. هنوز برای نجات از شرّ شیاطین زنِ شوهرمرده را با شوهرش دفن می‌کند؛ آتش می‌زند زنده‌زنده.

خب انسان اگر وحی نیاید و غیب را برای او باز نکند ــ چون انسان فطرتاً می‌داند غیبی در کار هست اما نمی‌داند این غیب چیست. اطلاعات درست درباره‌اش ندارد.

خب کی یاد انسان بدهد؟ خدا می‌گوید منی که تو را خلقت کردم تو این دنیا، کریم‌تر از آن هستم که رهایت کنم. پس یادت می‌دهم. اقرأ وربک الأکرم الذی علّم بالقلم. با چی یادت می‌دهم؟ با قلم. یعنی می‌نویسم. خب چیزی که می‌نویسند باید چه کارش کرد؟ خواند. لذا می‌گوید اقرأ. بخوان پیغمبر از روی چیزی که من با قلم نوشتم.

یعنی خدا با قلم وحی یک متن تعلیمی را برای انسان نوشته، به پیغمبر می‌گوید بخوانش. پیغمبر نماینده‌ای است تا متن تعلیمی خدا ــ «علّم بالقلم»، متن نوشته‌شده با قلم وحی را که به قصد تعلیم برای انسان نوشته شده ــ تعلیم چه؟ تعلیم آنچه انسان خودش ندانست، خودش نمی‌داند ــ این متن تعلیمی غیبی و وحیانی را برای بشر بخواند.

از این لطف بالاتر، از این کرامت بالاتر، از این آقایی بیشتر؟ خلقت کرده، رهایت هم نکرده، بهت می‌گوید: درست است تو به غیب خودت دسترسی نداری ولی من بهت می‌گویم چه خبر است در غیب. من باز می‌کنم برایت راه چیست، چاه چیست، تقوا چیست، فجور چیست، سعادت چیست، شقاوت چیست. من بهت نشان می‌دهم چه راهی را باید بروی، چطور باید بروی. برایت باز می‌کنم. این کرامت برتر خداست.

پس این چند تا آیه می‌گوید: پروردگار، آفریدگار، پروردگار است. پروردگار هم همان آموزگار است. آموزگار قلم به دست می‌گیرد، با قلم می‌نویسد متنی را برای تعلیم به انسان. تعلیم چه؟ تعلیم آنچه انسان به خودی خود نمی‌فهمد، نمی‌داند. این یک متنی را می‌نویسد، بعد یک نفر را انتخاب می‌کند. می‌گوید شما؛ شما معلوم است چشمت آن‌قدر باز شده که بتوانی متن وحیانی را بخوانی. بخوان برای مردم این متن را. انتخاب می‌شود به رسالت.

خودبه‌خود وقتی آفریدگاری ثابت شد، پروردگاری دنبالش ثابت شد، آموزگاری به دنبالش ثابت شد؛ آموزگاری همان رسالت است. بله دیگر. وحی است دیگر. این متن، متن وحی است دیگر. با قلم متنی وحیانی را نوشته که به انسان تعلیم بدهد چیزی را که انسان بلد نیست.

استدلال کرد به اینکه آفریدگار الا و لابد پروردگار است. پروردگار هم کریم‌تر از آن است که آموزگار نباشد. تمام؟ این خودش اثبات توحید است و رسالت. یعنی هم توحید ثابت می‌شود، هم رسالت.

اینجا اکرم یعنی کسی که آموزش می‌دهد. اکرم صفت افعل تفضیل است. کریم هست. کریم بودنش به چیست؟ سورهٔ انفطار را برای همین خواندم. به آفریدنش است. کریم بودنش به آفریدنش هست. «یا ایها الانسان ما غرّک بربک الکریم الذی خلقک فسوّاک فعدلک». این کریم بودن خداست. اما اکرم بودن خدا به چیست؟ کریم‌تر بودنش به چیست؟ به آموزگار بودنش است. «الذی علّم بالقلم».

پس آفریدگار مساوی است با پروردگار. پروردگار کریم‌تر از آن است که آموزگار نباشد. این آموزگار حالا می‌خواهد آموزش بدهد. چه می‌کند؟ می‌نویسد. یک متنی را می‌نویسد که به انسان آموزش بدهد چیزی را که انسان خودش به خودی خود نمی‌داند. بعد یک نفر را انتخاب می‌کند می‌گوید تو این متن وحیانی را بخوان برای بقیه. این یعنی رسول.

رسول کیست؟ تعریف از آیات یک تا پنج

رسول کیست؟ بر اساس آیات یک تا پنج سورهٔ علق. رسول کیست؟ رسول شخصی است که انتخاب شده تا متن نوشته‌شده با قلم وحی ــ به قصد تعلیم به انسان آنچه را که نمی‌داند ــ برای مردم بخواند این متن را. این یعنی رسول. تعریف پیغمبر.

«ما لم یعلم» یعنی آنچه را که تا قبل از وحی ندانست. چی یادش داد این را؟ وحی به انسان یاد داد. یعنی وحی نبود، انسان نسبت به این سخن نادان بود. وحی انسان را دانا کرد.

در آیات بعدی می‌گوید بله، انسان طغیان می‌کند، انسان ناسپاسی می‌کند. رسول کسی است که متن نوشته‌شده با قلم وحی را که برای تعلیم به انسان نوشته شده ــ تعلیم آنچه انسان نمی‌داند، آنچه انسان ندانست ــ رسول این متن را برای مردم می‌خواهد بخواند. یعنی فرد منتخب برای قرائت متن وحی.

اسم رب یعنی به نام رب بخوان. یعنی با توجه به اینکه من ربّم حق دارم به تو بگویم بخوانی. اسم رب ــ به نامِ نامیِ رب. خود رب. خود رب. به نام پروردگار بخوان.

این «باسم ربک» فقط یک شروعِ تعارفی نیست. یعنی قرائت را به نام خودِ پروردگار شروع کن؛ چون او رب است، حق امر کردن دارد. اگر فقط خالق می‌بود و رب نمی‌بود، حق نداشت بگوید بخوان. چون رب است می‌گوید بخوان. مخاطب باید بفهمد این خواندن از جانب کیست و با چه حقی است.

مخاطب خالق را می‌شناسد، رب را نه

ببینید مخاطب پیغمبر، مخاطب پیغمبر خدا را آفریدگار می‌داند ولی پروردگار نمی‌داند. چون خدا را پروردگار نمی‌داند، در نتیجه لازم هم نمی‌بیند که خدا را آموزگار بداند؛ چون آموزگاری از شئون پروردگاری است. تعلیم از شئون ربوبیت است.

الان مادر یا پدر یکی از وظیفه‌هایشان تعلیم به فرزند است. چرا؟ چون شأن تربیتی دارند، شأن ربوبیتی دارند. این‌ها دارند بچه را پرورش می‌دهند. کسی که دارد پرورش می‌دهد، مگر این بچه فقط جسم است؟ مگر فقط شکم است؟ مگر فقط تن است؟ فقط لباس می‌خواهد و غذا؟ ادب نمی‌خواهد؟ راه و چاه را نباید یاد بگیرد؟

شما پدر و مادر کریم‌تر از آن است که فقط بخواهد نان بچه را بدهد و دیگر برایش مهم نباشد که بچه‌اش راه درست را رفت یا نرفت. این به خاطر چیست؟ آن شأن، شأن ربوبیتی آن‌هاست. در طول هم البته؛ در طول ربوبیت خدا. این به خاطر آن شأن است. و الا اگر مثل فرض بفرمایید مثلاً می‌خواستیم این‌جوری نگاه بکنیم، فقط پدر و مادر واسطهٔ خلق‌اند، هیچ شأن پرورش دادن در آن‌ها وجود ندارد، آن‌وقت دیگر تعلیم و آموزگاری‌ای هم در کار نبود. هیچ دلیلی نبود بچه بگوید خب بابا شما، شما چی می‌گویی؟ راهنمایی کن مرا. هیچ دلیلی نبود به بچه بگویی از حرف پدر و مادرت تبعیت کن، گوش بده، اطاعت کن. چرا اطاعت کند؟ صحبت سر این است.

خدا اینجا دو تا استدلال کرده. استدلال اول گفته که آقا من آفریدگار هستم یا نه؟ اوکی، بله هستی. پس پروردگارم. چون من از علق خلق می‌کنم. وقتی از علق خلق می‌کنم، پروردگارم. اه راست می‌گویی ها، پروردگاری.

می‌گوید خب حالا چطور ممکن است من پروردگار تو باشم و به فکر یاد دادن به تو نباشم؟ برایم مهم نباشد که چیزهایی هست تو دنیا که اگر من یادت ندهم یاد نمی‌گیری. من هم نخواهم یادت بدهم. این چطور پروردگاری است؟ کریم‌تر از آن هستم که پروردگار تو باشم ولی آموزگارت نباشم. پس من آموزگارت هم هستم. اه دستت درد نکند.

خب چی می‌خواهی به ما یاد بدهی؟ می‌گوید نترس؛ چیزی را بهت یاد نمی‌دهم که خودت می‌توانستی یاد بگیری. من چیزی یادت می‌دهم که خودت باشی یاد نمی‌گیری. چیزی که بدون وحی نمی‌شود یاد گرفت را من یادت می‌دهم. «علّم الانسان ما لم یعلم».

خب چطور یادم می‌دهی؟ کاری ندارد؛ با قلم می‌نویسم. این قلم، قلم چیست؟ وحی. می‌نویسم. بعد یک کسی را که بتواند این را بخواند انتخاب می‌کنم. می‌گویم بخوان حالا. بخوان به اسم پروردگارت که خلق کرد. خلق کرد انسان را از خون بسته. بخوان و پروردگارت کریم‌تر است از آنکه فقط خلق کرده باشد از خون بسته. پروردگارت کسی است که آموخت با قلم. پس اینی که با قلم نوشته بخوان. چی آموخت؟ آموخت به انسان آنچه را که ندانست.

حالا وقتش است که انسان بگوید خدایا دست مریزاد. دستت درد نکند. چه خوب آفریدگاری هستی که پروردگار ما هم هستی. آموزگار ما هم هستی. این‌قدر کریم، بزرگوار، آقا، اکرم. دم شما گرم.

«کلّا»: انسان قدردان نیست

«كَلَّآ إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَيَطْغَىٰٓ» (علق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا انسان طغیان می‌کند.

خدا می‌گوید «کلّا». متأسفانه هرگز. یعنی انسان قدردان نیست. انسان در مقابل آفریدگار، پروردگار، آموزگار سپاسگزار نیست. بلکه طاغی است. سرکش است.

«کلّا إن الإنسان لیطغی». انسان سرکشی می‌کند، طغیان می‌کند، پس می‌زند، خراب می‌کند، پاره می‌کند، هُل می‌دهد، نمی‌خواهم، شلوغی می‌کند. «إن الإنسان لیطغی». حالا چرا؟

«أَن رَّءَاهُ ٱسْتَغْنَىٰٓ» (علق/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن رو که خود را بی‌نیاز دید.

چون خودش را بی‌نیاز می‌بیند. می‌گوید من می‌خواهم چه کار؟ می‌خواهم چه کار آخه؟

خدا به همین «می‌خواهم چه کار» با یک جملهٔ ساده جواب می‌دهد. این جمله معاد است.

«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت به سوی پروردگار توست.

برگشتی هم وجود دارد به سوی همین پروردگاری که آموزگار هم هست. یک برگشتنی هم هست. پس این‌طور نیست که بگویی من می‌خواهم چه کار.

اگر تو را خلق کرده بود و رها بودی که یک مدت زندگی کنی و فانی بشوی، از بین بروی، هیچ، پوچ، الکی، آن وقت آموزش هم لازم نبود. انسان را خلق کردم که یک مدت زندگی کند، بمیرد، زایل شود، هلاک شود، هیچی به هیچی، عبث و بیهوده ــ دیگر آموزش لازم نداشت.

اما اگر انسان را خلق کردم و این یک سفر است و او باید برگردد یک بار دیگر به سوی من، اینجا دیگر قصه فرق می‌کند. اینجا دیگر آموزش مطرح است. یعنی نباید بگویی من بی‌نیازم. نباید بگویی مرا همین علوم مادی کافی است. مرا همین علوم تجربی و ریاضی کافی است. مرا همین علوم فیزیک و شیمی و نجوم و هسته‌ای و چه و چه کافی است. نه؛ این‌ها که برای دنیایت است. این‌ها که برای دنیایت است. تو را یک علم دیگری هم لازم است که آن علم دیگر مال غیب است، مال آخرتت است، مال برگشتنت است. درست برگردی، درست بروی مسیر را.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می‌روم آخر؟ ننمایی وطنم. من مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک / چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم. من به خود نیامدم اینجا که به خود باز روم / آنکه آورد مرا باز برد در وطنم. ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / در هوای سر کویش پر و بالی بزنم.

همه‌مان یک سفر کوتاه آمده‌ایم و برمی‌گردیم. از عالم بالا آمدیم و به عالم بالا هم برمی‌گردیم.

«ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَـٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که چون مصیبتی به آنان رسد گویند: ما از آنِ خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.

همه قرار است برگردیم. این رب نیافریده که رها کند؛ آفریده که برگرداند. پرورش نداده که از بین ببرد؛ پرورش داده که تحویل بگیرد. آموزش به همین خاطر لازم است. پس انسان طغیان نکن.

ضمن اینکه این «إن إلی ربک الرجعی» بوی تهدید هم می‌دهد. یعنی تویی که خودت را غنی می‌بینی، بالاخره یک روز به سوی پروردگار برمی‌گردی ها. آنجا هم می‌خواستی، می‌خواهی به خدا بگویی نیاز نداشتم؟

طغیان تمدنی: وقتی شأن وحی از علوم مادی پایین‌تر است

نگاه کنید. در دنیای ما تا وقتی شأن علوم غیبی، علوم وحیانی، علوم الهی ــ آنچه خدا به بشر آموخته و بشر به خودی خود آن را یاد نمی‌گرفت ــ تا وقتی شأنش، قدرش، منزلتش، ارزشش از علوم مادی و علوم خلاصه محدود به حواس پنج‌گانه شأنش پایین‌تر است، این همان مصداق «إن الإنسان لیطغی» است. انسان طغیان می‌کند، خودش را بی‌نیاز می‌بیند.

دنیا را نگاه بیندازید. در رنسانس دیگر آمدند کلاً فاتحهٔ دین را خواندند. آقا دین به درد ما نمی‌خورد. یک مقولهٔ فردی؛ هرکی خودش حالا دوست دارد بین خودش و خدای خودش، خودش می‌داند. دین به درد ما نمی‌خورد. اولاً آمدند یک رقابتی بین علم و دین ایجاد کردند، بعد هم علم را بر دین غالب کردند، دین را از عرصه حذف کردند، تنزلش دادند.

البته یک بسترهایی داشت؛ از جمله تخلفاتی که بعضی از بالاخره علمای دینی انجام می‌دادند ها. کاری با این ندارم. ولی نتیجه را می‌خواهم بگویم. عملاً دین از عرصه کنار زده شد و همین فرهنگ را به تدریج بر کل جهان هم غلبه دادند.

الان هم شما ببینید دیگر شأن علوم الهی، علوم وحیانی، علوم دینی در مقایسه با علوم دنیایی، علوم مورد نیاز برای دنیا، تو دنیا همچنان شأن این علوم الهی چیست؟ پایین‌تر است. این یعنی انسان احساس بی‌نیازی می‌کند. همان «أن رآه استغنی». خودش را دیده بی‌نیاز. دیده که با فیزیک و شیمی و صنعت می‌تواند دنیا را بچرخاند؛ پس خیال کرده از آموزگاری پروردگار هم بی‌نیاز است. انسان فکر می‌کند هر علمی که به درد دنیایش می‌خورد، این علم خوبی است، علم نافعی است. اگر علمی به درد آخرت خورد، اگر علمی به درد غیب خورد، آن دیگر علم به‌دردبخوری نیست. علم کهنه، قدیمی، پوسیده‌ای است، به‌دردنخور. احساس نیاز بهش نمی‌کند.

خدا استدلال می‌کند. می‌گوید برگشتی وجود دارد. وقتی برگشتی هست پس بی‌نیازی ورزیدن از علم وحیانی کار غلطی است. این طغیان است.

تطبیق: ناهی و بندهٔ نمازگزار

حالا همین مطلبی که تا اینجا فرموده را می‌خواهد تطبیق بدهد. خوب دقت کنید؛ تو تطبیق نکاتی هست.

«أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يَنْهَىٰ» (علق/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی آن را که بازمی‌دارد؟

«أرأیت» اسلوب توجه است. می‌گوید توجه کن به اینی که نهی می‌کند؛ به این کسی که نهی می‌کند. این مصداق انسان طغیان‌گر است.

مخاطب این «أرأیت» در لایهٔ اول پیغمبر است؛ اما اسلوب توجه است، نه اینکه فقط یک خطاب خصوصی باشد. امروز ماییم. خود مشرکان و مؤمنان همان موقع همه مخاطبش هستند. می‌خواهد توجه بدهد: ای مخاطب، توجه کن به این کسی که نهی می‌کند بنده‌ای را آنگاه که نماز می‌گذارد. ای مخاطب، توجه کن اگر آن بنده بر هدایت باشد یا آن بنده أمر به تقوا کند، آن وقت آیا این بازداشتن چه عاقبتی خواهد داشت؟ ای مخاطب، توجه کن اگر این کسی که نهی می‌کند مکذّب باشد و روی‌گردان باشد. پس «أرأیت» اسلوب توجه است.

انسان طغیان‌گر را خدایا به من نشان بده؛ روی زمین ببینم کی را می‌گویی طغیان‌گر؟ می‌گوید ببین؛ همین. همین. همینی که نهی می‌کند. «أرأیت الذی ینهی». یک ناهی اینجا درست شد. ناهی. نهی‌کننده. کی را نهی می‌کند؟

«عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰٓ» (علق/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بنده‌ای را آنگاه که نماز می‌گزارد.

این ناهی، نهی‌کنندهٔ بنده‌ای است. بنده‌ای. «إذا صلّی». آنگاه بنده‌ای، آنگاه که نماز می‌گذارد. نهی می‌کند بنده‌ای را آنگاه که نماز می‌گذارد.

خب منظور از بنده‌ای که نماز می‌گذارد کیست؟ پیامبر. پیامبر. از کجا؟ با توجه به آیات قبل و آیهٔ آخر. آیات قبل: چه کسی مأمور شده بود به قرائت؟ پیغمبر. آیهٔ آخر: وقتی فرمود سجده کن و از او اطاعت نکن و نزدیک شو، به کی گفت؟ به پیامبر گفت. پس معلوم است این عبد، پیغمبر اکرم است. در آیات قبلی این پیغمبری که اینجا بندهٔ نمازگزار شمرده شده مأمور به چه بوده؟ اقرأ. مأمور به قرائت بوده. یعنی پیامبر مأمور به قرائت بوده. قرائت چه؟ قرائت وحی. قرآن. مأمور به قرائت قرآن بوده.

خدا می‌گوید انسان در مقابل این پیغمبر مأمور به قرائت قرآن چه می‌کند؟ طغیان می‌کند. این طغیان ظهور پیدا کرده در چه؟ در نهی. نهی از چه؟ از نماز.

یعنی چه؟ یعنی پیغمبر برای انجام مأموریت خود از چه فرمتی، چه قالبی، چه الگویی استفاده کرده؟ الگوی نماز. پیغمبر به قرائت مأمور است. ولی نماز بسته؛ یعنی در قالب نماز دارد قرائت می‌کند. و انسانی که نسبت به وحی طغیان‌گر است، طغیانش این است که می‌خواهد جلوی نماز پیغمبر را بگیرد.

این خودش یک بحث است ها. تبلیغ وحی، سنگر تبلیغ وحی چیست؟ نماز. سنگر تبلیغ وحی نماز است. و مقابله با تبلیغ وحی، جلوگیری از نماز. «ینهی عبداً إذا صلّی». جلوگیری از نماز. «أرأیت الذی ینهی عبداً إذا صلّی».

حالا خدا باز می‌کند.

«أَرَءَيْتَ إِن كَانَ عَلَى ٱلْهُدَىٰٓ» (علق/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی اگر بر هدایت باشد؟

کی «کان علی الهدی»؟ کی؟ «عبداً إذا صلّی». یعنی این بنده‌ای که نماز می‌گذارد، پایهٔ او، اساس او، زیربنای نماز او چیست؟ هدایت. هدایت. پس این نماز یک جلوه‌اش این است: نماز مبتنی بر هدایت. «أرأیت إن کان علی الهدی». یعنی این مبتنی بر هدایت بودن، تو نماز او دیده می‌شود.

«أَوْ أَمَرَ بِٱلتَّقْوَىٰٓ» (علق/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا به تقوا فرمان دهد؟

دومین جلوهٔ نماز او چیست؟ أمر به تقوا. یعنی اگر این بنده نمازی که می‌گذارد مبتنی بر هدایت و مصداق أمر به تقوا باشد، جلوگیری از این نماز عملاً می‌شود تکذیب این هدایت و روی‌گردانی از تقوا. لذا خدا می‌گوید:

«أَرَءَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰٓ» (علق/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی اگر تکذیب کند و روی بگرداند؟

یعنی این فرد ناهی می‌شود مکذّب. مکذّب چه؟ هدایت. و می‌شود روی‌گردان. مکذّب، تولّی، روی‌گردان. روی‌گردان از چه؟ تقوا.

این بنده مبتنی بر هدایت و آمر به تقوا است. این ناهی مکذّب هدایت و روی‌گردان از تقوا است. خود این نمازی هم که مبتنی بر هدایت و أمر به تقوا است، این نماز هم مصداق قرائت وحی است.

صحنهٔ اول: پنج آیه و نماز در مسجدالحرام

خیلی ساده‌اش کنم. آیات اول که نازل شده بر پیغمبر خدا ــ آیات یکم تا پنجم تو نزول اول است. پیغمبر دیگر وقتش رسید دیگر.

«ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ» (علق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت، همان که آفرید.

«خَلَقَ ٱلْإِنسَـٰنَ مِنْ عَلَقٍ» (علق/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): انسان را از عَلَق آفرید.

«ٱقْرَأْ وَرَبُّكَ ٱلْأَكْرَمُ» (علق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان، و پروردگار تو کریم‌ترین است.

«ٱلَّذِى عَلَّمَ بِٱلْقَلَمِ» (علق/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که با قلم آموخت.

«عَلَّمَ ٱلْإِنسَـٰنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» (علق/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به انسان آنچه را نمی‌دانست آموخت.

این آیات اول. پیغمبر می‌خواهد دستور خدا را به «اقرأ» چه کند؟ اجرا کند، عمل کند. چه کرده پیغمبر؟ آمده علنی در مسجدالحرام ایستاده، رو به بیت‌الله الحرام کرده و یک نماز را اقامه کرده. ابتدا نماز. آره یک نماز.

یعنی می‌خواهد آن قالبی را که انتخاب کرده برای خواندن وحی، قالب نماز را انتخاب کرده. گفته «بسم الله الرحمن الرحیم». حالا که در تاریخ می‌نویسند دو نفر هم پشت سرش‌اند: علی علیه السلام، حضرت خدیجه سلام الله علیها. بسم الله الرحمن الرحیم. مشرکان هم دارند می‌بینند. این اولین دعوت علنی پیامبر است.

«اقرأ باسم ربک الذی خلق». یک پتکی است بر سر این‌ها. یعنی اعلان ربوبیت خالق. یعنی خط زدن بر روی تمام ارباب خیالی و میانی که این‌ها تراشیده‌اند. یعنی من مأمور شدم به قرائت وحی از طرف پروردگار. همانی که آفریدگار است. خود آفریدگار، پروردگار است که می‌خواهد به بشر یاد بدهد. «اقرأ باسم ربک الذی خلق». گوشت تیز می‌شود. «خلق الإنسان من علق». استدلال کرد. «اقرأ وربک الأکرم». پروردگار تو کریم‌تر از آن است که فقط خلق کرده باشد. «الذی علّم بالقلم. علّم الإنسان ما لم یعلم».

سخن پیغمبر که به اینجا می‌رسد حس مانعیت، مزاحمت، کنار زدن پیغمبر، نهی کردن پیغمبر در اطرافیان مشرکان چه می‌شود؟ ایجاد می‌شود. بعد «کلّا». ادامهٔ وحی به پیغمبر می‌آید.

«كَلَّآ إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَيَطْغَىٰٓ» (علق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا انسان طغیان می‌کند.

«أَن رَّءَاهُ ٱسْتَغْنَىٰٓ» (علق/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن رو که خود را بی‌نیاز دید.

«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت به سوی پروردگار توست.

اینجاست که آن مشرکی که می‌خواهد نهی کند پیغمبر را از این قرآن خواندن، می‌خواهد این نماز را چه کند کاملاً؟ به هم بزند. جمع کن، جمع کن، ببند، برو؛ اینجا این است ها. چه کار می‌گویی؟ چی می‌گویی؟ از این حرف‌ها. سر و صدا دارد می‌کند.

حالا تو این اوضاع ادامهٔ سورهٔ علق تو همین فضا می‌آید. خوب دقت کنید حالا خدا چطور حرف می‌زند. می‌گوید این‌ها را پیغمبر دارد می‌خواند. خدا به قلب او می‌فرستد و او هم می‌خواند.

«أرأیت الذی ینهی». می‌بینی آن کس را که نهی می‌کند. همین الان نهی می‌کند. «ینهی» مضارع است. «عبداً إذا صلّی». بنده‌ای را آنگاه که نماز می‌گذارد. من دارم نماز می‌خوانم چرا جلویم را می‌گیری؟

«أرأیت إن کان علی الهدی». هیچ توجه کردی که اگر این بنده بر هدایت استوار باشد «أو أمر بالتقوی» یا أمر به تقوا کند. می‌خواهد جلوی نهی او را بگیرد دیگر.

«أرأیت إن کذّب و تولّی». هیچ توجه کردی اگر آن فردی که می‌خواهد نهی‌اش کند این بنده را، مکذّب باشد و روی‌گردان از تقوا باشد.

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندانسته که خدا می‌بیند؟

آیا نمی‌داند که الله می‌بیند؟ خجالت از الله نمی‌کشد که می‌خواهد این نماز را به هم بزند؟

«كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًۢا بِٱلنَّاصِيَةِ» (علق/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ اگر بازنایستد، به‌طور حتم ناصیه را خواهیم گرفت.

هرگز اجازه نمی‌دهیم این نماز را به هم بزند. «لئن لم ینته». اگر دست برندارد. از چه دست برندارد؟ از این نهی، از این نهی، از این مزاحمت. «لئن لم ینته لنسفعاً بالناصیة». ناصیهٔ او را می‌گیریم. موی پیشانی او را می‌گیریم.

«نَاصِيَةٍ كَـٰذِبَةٍ خَاطِئَةٍ» (علق/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ناصیه‌ای دروغگو و خطاکار.

این پیشانی دروغگوی خطاکار را.

«فَلْيَدْعُ نَادِيَهُۥ» (علق/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باشگاه و همدمانش را بخواند.

نادی یعنی چه؟ نادی یعنی این‌هایی که این آدم ناهی را دارند صدا می‌زنند. مثلاً نمی‌دانم حالا این تشبیه؛ دیدید مثلاً فرض کنید یکی قیام کرده برود جلوی پیغمبر را بگیرد، شیرش می‌کنند. او را شیر می‌کنند. هو می‌کنند، شیر می‌کنند. ماشاءالله! بگیر، نگذار، بکش. این‌ها، این اینجا نادی اوست. یعنی اطرافیانی که دارند این انسان ناهی را تهییج می‌کنند، تشویق می‌کنند، اسمش را می‌آورند، ترغیبش می‌کنند.

خدا می‌گوید وقتی من آمدم موی پیشانی‌اش را گرفتم، آن موقع باید صدا بزند این تشویق‌کنندگانش را. آن موقع این‌ها را صدا بزند. «فلیدع نادیَه». ما چه کار می‌کنیم؟

«سَنَدْعُ ٱلزَّبَانِيَةَ» (علق/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی زبانیه‌ها را فرامی‌خوانیم.

ما هم در مقابل آتش را صدا می‌زنیم.

تاکتیک آخر: اطاعت نکن؛ سجده کن و نزدیک شو

حالا تاکتیک را ببینید. خدا در آخرین جمله می‌فرماید: پیغمبر من! از او اطاعت نکن. اطاعت از او تو این صحنه چه بود؟ اینکه او می‌گوید نماز را نخوان، تو هم دیگر نخوانی. نه؛ ما نمی‌خواهیم او به توفیق برسد. از او اطاعت نکن. چه کار کنم پس؟ سجده کن، به من نزدیک شو.

«كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَٱسْجُدْ وَٱقْتَرِب ۩» (علق/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ از او اطاعت مکن، و سجده کن و نزدیک شو.

پیغمبر اکرم در همین لحظه سجده می‌کند و عملاً با این سجده آن نماز اول را چه می‌کند؟ پایان می‌دهد. این اولین صحنهٔ تبلیغ وحی الهی است.

اصلاً این نماز غیر از نماز، غیر از نماز یومیه‌ای است که الان ماها داریم می‌خوانیم؛ هنوز تشریع نشده این نماز. رکعات یومیه، آداب بعدی، این‌ها هنوز نیامده. ولی در نماز یعنی احرام بسته. یعنی تکبیرة‌الاحرامی گفته و حالت عبادت به خودش گرفته. یعنی در حالت عادی که بیاید مردم را مخاطب قرار بدهد ــ آی مردم جمع بشوید من پیغمبرم ــ این نبوده.

اولین تبلیغ وحی پیغمبر که خواندن آیات اول سورهٔ علق بوده ــ فقط پنج تا آیه‌اش نازل شده بود ــ آن این بوده که پیغمبر آمده یک نمازی را بسته اقامه کرده، یک الله‌اکبری گفته، شروع کرده به خواندن سورهٔ علق؛ پنج تا آیه را که خوانده تو همان صحنه طغیان شکل گرفته و کسی قیام کرده تا بیاید جلوی نماز پیغمبر را بگیرد.

کدام نماز را؟ آن نمازی که جلوه‌دهندهٔ هدایت الهی بوده. چرا؟ چون داشت توحید را تبیین می‌کرد. داشت تبلیغ آموزگاری پروردگار را می‌کرد. آن نمازی که آمر به تقوا بوده. یعنی اگر می‌خواستی آن نماز را بپذیری دیگر باید همه چیز را تحت تأثیر قرار می‌داد. همهٔ سبک زندگی‌ها را عوض می‌کرد، عبادت‌ها را عوض می‌کرد. أمر به تقوا دارد می‌کند عملاً.

این فرد می‌خواهد جلوی این هدایت و تقوا را بگیرد، می‌خواهد تکذیب کند و تولّی؛ یعنی روی‌گردان بشود. خدا هم دست به کار شده. خدا تو همین حین، همین‌جا که پیغمبر پنج تا آیه را خوانده، به قیاس پیغمبر گفته بخوان:

«كَلَّآ إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَيَطْغَىٰٓ» (علق/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا انسان طغیان می‌کند.

«أَن رَّءَاهُ ٱسْتَغْنَىٰٓ» (علق/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن رو که خود را بی‌نیاز دید.

«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت به سوی پروردگار توست.

«أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يَنْهَىٰ» (علق/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی آن را که بازمی‌دارد؟

«عَبْدًا إِذَا صَلَّىٰٓ» (علق/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بنده‌ای را آنگاه که نماز می‌گزارد.

«أَرَءَيْتَ إِن كَانَ عَلَى ٱلْهُدَىٰٓ» (علق/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی اگر بر هدایت باشد؟

«أَوْ أَمَرَ بِٱلتَّقْوَىٰٓ» (علق/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا به تقوا فرمان دهد؟

«أَرَءَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰٓ» (علق/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی اگر تکذیب کند و روی بگرداند؟

«كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًۢا بِٱلنَّاصِيَةِ» (علق/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ اگر بازنایستد، به‌طور حتم ناصیه را خواهیم گرفت.

تهدید. دست برنداری می‌گیریم‌ات. می‌اندازیم‌ات تو جهنم. «لنسفعاً بالناصیة ناصیةٍ کاذبةٍ خاطئة». اطرافش تشویقش می‌کنند. «فلیدع نادیَه سندع الزبانیة». او صدا کند تشویق‌کنندگانش را. ما هم صدا می‌کنیم آتش را.

نه پیغمبر من. تو از او تأثیر نپذیر. نگذار او به هم بزند. نگذار او در نهی‌اش موفق بشود. برو به سجده، نماز را تمام کن. تقرّب به پروردگار بجوی. و عملاً این‌جوری اولین نمازی که اولین سنگر تبلیغ وحی است، بدون اینکه آن فرد ناهی بتواند نماز را برهم بزند، با سجدهٔ پیغمبر به پایان خودش می‌رسد.

دو قول تاریخی دربارهٔ آغاز وحی علنی

طبق نقل‌هایی که حالا معتبر هم هستند، ظاهراً قول مشهور هم همین است: بله، بعد از سه سال از مبعوث شدنشان به رسالت، در واقع رسالت علنی ایشان آغاز می‌شود. و این رسالت علنی حالا دو قول هست.

بعضی‌ها می‌گویند وحی با همین رسالت علنی شروع شد. وحی قرآنی. یعنی تا قبل از رسالت علنی پیغمبر ــ دعوت عمومی ــ وحی قرآنی به حضرت نمی‌شده. حضرت تحت وحی بودند ها؛ یعنی وحی به ایشان بود اما قرآن نبود.

بعضی‌ها هم می‌گویند نه؛ پنج تا آیه آمده بود آن اول ولی حضرت مأمور نبود که این‌ها را علنی کند. دو مرتبه، در دور دوم که از سه سال بعد شروع شد، آن پنج تا آیه تکرار نزول دارد. این قول هم داریم.

حالا این‌ها دیگر بحث‌های تاریخ است. تاریخ باید راجع بهش قضاوت کند. آنچه مسلّم است این سوره می‌گوید وقتی پیغمبر مأمور به قرائت شده، آمده شده «عبداً إذا صلّی». آمده شده یک نمازگزاری که هدایت و تقوا را جلوه‌گر کند؛ و آن انسان طاغی هم می‌خواهد این نماز را به هم بزند؛ و قرآن هم می‌خواهد مانع بشود. یعنی اجازه نمی‌دهد.

دو ضلع سوره

و این سوره چند تا حرف دارد. حرف‌هایش را بگویم؟

حرف اول این است: تو قسمت اول سوره که اصل استدلال‌هاست ــ یعنی استدلال به توحید ربوبی و اینکه توحید ربوبی مستلزم رسالت و انتخاب رسول است برای آموزش به انسان ــ این‌ها با استدلال بیان می‌شود؛ و اینکه انسان از این رسول نمی‌تواند احساس بی‌نیازی کند و از وحی، چون معادی در کار هست.

یعنی تو همین چند تا آیهٔ اول توحید ربوبی و بحث رسالت و بحث معاد تو همین چند تا آیهٔ اول مندرج است. یعنی خلاصه‌ای است از کلیت دین. دین همین است. دین آمده تا به انسان آنچه را که بلد نیست بیاموزد و او را برای برگشتن به سوی خدا آماده کند. و اساس این آموزگاری در دین پروردگاری خداست. توحید ربوبی است. خب این مطلب اول.

بعد این تبلیغ را می‌خواهیم مجسمش کنیم تو جامعه؛ قالبش، سنگرش کجاست؟ نماز. یادمان باشد برای ما هم همین است. اینکه مردان الهی اولین کارشان اقامهٔ نماز است.

«ٱلَّذِينَ إِن مَّكَّنَّـٰهُمْ فِى ٱلْأَرْضِ أَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَمَرُوا۟ بِٱلْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا۟ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۗ وَلِلَّهِ عَـٰقِبَةُ ٱلْأُمُورِ» (حج/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که اگر در زمین مکنتشان دهیم نماز را برپا می‌دارند و زکات می‌دهند و به معروف امر می‌کنند و از منکر بازمی‌دارند؛ و فرجام کارها از آنِ خداست.

نماز را به پا می‌دارند. این به پا داشتن نماز بزرگ‌ترین سنگر تبلیغ وحی است. نماز که جلوه‌دهندهٔ دو چیز است. یک: اساس هدایت؛ یعنی نمازی بر اساس هدایت. دو: نمازی آمر به تقوا.

«ٱتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَـٰبِ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ ۖ إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ ۗ وَلَذِكْرُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ» (عنکبوت/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از کتاب به تو وحی شده تلاوت کن و نماز را برپا دار؛ همانا نماز از فحشا و منکر بازمی‌دارد، و یاد خدا بزرگ‌تر است، و خدا می‌داند چه می‌کنید.

تکیه‌اش رو به چیست؟ تکیه‌اش رو به تقوا. نماز به تقوا أمر می‌کند. نمازی که أمر به تقوا می‌کند. نمازی که مبتنی بر هدایت است. این یک ضلع سوره است.

ضلع دوم سوره: بی‌نیازی انسان از رسالت، بی‌اعتقادی انسان به توحید، ناباور بودن انسان به معاد، تلاش انسان برای جلوگیری از نمازی که سنگر و پایگاه تبلیغ وحی است.

که این قسمت دوم را خدا چطور پوشش می‌دهد؟ خداوند قسمت دوم را با تهدید و مانع شدن از اینکه پیغمبر بخواهد از این مانعیت تأثیر بپذیرد و مغلوب بشود. یعنی با یک تاکتیکی این سنگر فتح می‌شود. بنده تعبیرم این است. این سنگر تبلیغ وحی که نماز اول پیغمبر است، این فتح می‌شود این سنگر؛ و این می‌شود گام اول تبلیغ وحیانی و رسالت پیغمبر خدا تا گام‌های بعدی‌اش.

ضلع اول سوره آن بخش در واقع مربوط به وحی و توحید ربوبی و رسالت و معاد است که این‌ها اسّ و اساس دین است، و تبلیغ وحی در سنگر نماز. این ضلع اول است. ضلع دوم طغیان انسان است و تلاش برای مانع شدن از آن نماز و آن تبلیغ وحی، و مقابلهٔ خدا با این طغیان.

خدا می‌خواهد در واقع در این سوره اول یک نمایی از وحی را نشان بدهد، بعد سنگر وحی را طراحی کند و پیغمبر را در آن سنگر مستقر کند. دقت می‌کنید چی می‌گویم؟ سه کار پشت سر هم. نمایی از وحی را نشان بدهد ــ همان استدلال خالق و رب و اکرم و قلم. سنگر وحی طراحی بشود ــ نماز. پیغمبر در آن سنگر مستقر بشود ــ «عبداً إذا صلّی». و بعد این جبهه‌ای که می‌خواهد طغیان کند و جلوی این تبلیغ را بگیرد، این جبهه را معرفی کند و تهدید کند.

یعنی بگوید حواستان باشد ما این اجازه را به شما نمی‌دهیم که بخواهید جلوی تبلیغ وحی را توسط پیغمبر ما بگیرید؛ با وجود اینکه شما طغیان‌گرانه در مقابل تبلیغ وحی می‌ایستید. ولی پیغمبر مکلف است که این راه را محکم ادامه بدهد.

اعلان حضور وحی در جهان تاریک بشریت

این در واقع اعلان حضور وحی قرآن در جهان تاریک بشریت است. حضوری نورانی که هنوز آثارش باقی است. هنوز نورش در حال توسعه است و ان‌شاءالله می‌رود تا اینکه «لیتمّ نوره». خدا نور خود را تمام کند.

«يُرِيدُونَ أَن يُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَيَأْبَى ٱللَّهُ إِلَّآ أَن يُتِمَّ نُورَهُۥ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَـٰفِرُونَ» (توبه/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌خواهند نور خدا را با دهان‌هایشان خاموش کنند، و خدا نمی‌پذیرد جز آنکه نور خود را به تمام رساند، هرچند کافران خوش ندارند.

تکلیف هفتهٔ آینده: قدر، بیّنه، زلزال

خواهران و برادران، تکلیف‌ها را بگویم. سورهٔ قدر را نرسیدم این هفته. ان‌شاءالله هفتهٔ آینده در خدمتش خواهیم بود. هفتهٔ آینده شاید اول کلاس را یک چند دقیقه‌ای باز یک مرور بکنم بر سورهٔ علق که خیالم راحت بشود. تثبیت شد، فهمیده شد، اشکالی باقی نمانده؛ و ان‌شاءالله بعد از آن سورهٔ قدر را خواهیم داشت. سورهٔ بعدش بیّنه خواهیم داشت. بعدش زلزال. قدر و بیّنه و زلزال.

حالا آن‌هایی که قدر را کار نکرده‌اند فرصت دارند تا هفتهٔ آینده. خواهش ما این است حتماً کار کنید. حتماً در دفترهای تکلیفتان یادداشت کنید که بله سورهٔ قدر کار شد. نتیجه‌ای که گرفتم این بود. در چند خط بنویسید. سورهٔ زلزال کار شد. نتیجه‌ای که گرفتم این بود. سورهٔ بیّنه کار شد. نتیجه این بود. این‌ها را یادداشت بکنید. تاریخ بزنید. مشخص کنید که دارید کار می‌کنید پا به پای کلاس و ما هم در خدمتتان ان‌شاءالله خواهیم بود.

برای سورهٔ علق هم آن‌هایی که فرصت می‌کنید یک دور این سوره را به یک نفر بگویید. یک پیشنهاد است. یک دور بگویید. سعی کنید بگویید. موقع گفتن برایتان معلوم می‌شود که جا افتاد یا جا نیفتاد. هر وقت یک مطلبی را مطمئن نیستید ذهن شما جمع کرده یا جمع نکرده، یا بگویید یا بنویسید. گفتن و نوشتن محک است. تا نگویی خیال می‌کنی جا افتاده؛ که می‌گویی می‌فهمی کجا سوراخ است. تا ننویسی خیال می‌کنی جمع کرده‌ای؛ که می‌نویسی می‌بینی حلقه جا افتاده.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.